داشتیم تو حیاط دانشگاه راه میرفتیم. رفتم کنارش تا باش حرف بزنم. میدونستم داره به چی فکر میکنه. رفتم کنارش و بدون مقدمهای گفتم "بهش فکر کن. رویات رو نکش. بزرگ فکر کن. یه راهی واسش پیدا میکنیم"
گفت اخه میترسم اگه نشه چی؟ به خودم میگم لااقل کمتر بهش فکر کنم تا وابسته نشم و اگر نشد خیلی عذاب نکشم. میترسم که نشه.
گفتم میدونستم داری به همین فکر میکنی. واسه همین گفتم اتفاقا بهش فکر کن. اتفاقا بدون که ممکنه از راه اول نتونیم بهش برسیم و شکست بخوریم، اما مهمتر اینه که اگر شکست خوردیم، یه راه دیگه واسش پیدا میکنیم. حتی اگر تو راه دوم هم شکست خوردیم من باز یه فکری واسش میکنم.
گفتم بزرگ فکر کن. بترس از رویایی که انقدر بزرگه. اما نذار تفکرات بقیه باعث بشه فکر کنی غیرممکنه و قیدش رو بزنی.
بذار ته تهش بگیم ما از یه چیز خیلی بزرگ شکست خوردیم. زشت نیست بگیم از یه چیز کوچولو بیارزش شکست خوردیم؟
بخاطر بزرگ فکر کردنت نباید قبض بپردازی.
بذار لااقل ته تهش بریم دیگه. بزرگ باشیم.
#
گفت اخه میترسم اگه نشه چی؟ به خودم میگم لااقل کمتر بهش فکر کنم تا وابسته نشم و اگر نشد خیلی عذاب نکشم. میترسم که نشه.
گفتم میدونستم داری به همین فکر میکنی. واسه همین گفتم اتفاقا بهش فکر کن. اتفاقا بدون که ممکنه از راه اول نتونیم بهش برسیم و شکست بخوریم، اما مهمتر اینه که اگر شکست خوردیم، یه راه دیگه واسش پیدا میکنیم. حتی اگر تو راه دوم هم شکست خوردیم من باز یه فکری واسش میکنم.
گفتم بزرگ فکر کن. بترس از رویایی که انقدر بزرگه. اما نذار تفکرات بقیه باعث بشه فکر کنی غیرممکنه و قیدش رو بزنی.
بذار ته تهش بگیم ما از یه چیز خیلی بزرگ شکست خوردیم. زشت نیست بگیم از یه چیز کوچولو بیارزش شکست خوردیم؟
بخاطر بزرگ فکر کردنت نباید قبض بپردازی.
بذار لااقل ته تهش بریم دیگه. بزرگ باشیم.
#
از کلاس هفتم باهم دوستیم. از همون دوستیا که با "وای یادته اوایل چقدر ازهم بدمون میومد؟" شروع شد.
تا الان میشه ۷ سال. امسال دیگه دانشگاههامون از هم جدا شد اما هنوزم تو یک شهریم. این چندماه ۲،۳ باری همو دیدیم.
فردا دارم میرم دانشگاهش که صبح تا ظهر باهم درس بخونیم و بعد از امتحانش بریم ناهار. از وقتی برنامهمون قطعی شده داریم پشت سرهم پیام میدیم و حتی لباسی که قراره بپوشیم رو انتخاب میکنیم. هرکی ندونه فکر میکنه میخوایم واسه اولین بار بریم دیت و تازه باهم آشنا شیم. انگار نه انگار که ۷ ساله ور دل همیم و هرروز کلی حرف میزنیم. انقدری که تمام همدانشگاهیای اون من رو میشناسن و تمام همدانشگاهیهای من، اون رو. فردا قراره دوستای جدیدش رو از نزدیک ببینم و واسش استرس دارم. میگه بیا تو رو بهشون معرفی کنم. بیا نوع رفتارهاشون رو ببین تا باهم بفهمیم بالاخره حرف حسابشون چیه. من که تنهایی نمیفهمم.
هنوزم مثل ۷ سال پیشیم. مثل وقتی که تینیجر بودیم و به زور و ضرب بالاخره میتونستیم اجازه بگیریم تا بریم بیرون و از هیجان شب رو خوابمون نمیبرد.
بهش گفتم حالا من چرا انقدر ذوق دارم؟
گفت: من انگار چهارم دبستانم و فردا میخوان ببرنمون اردو باغ بانوان.
درسته که حالا دیگه ما اون کوچولوهای سابق نیستیم، اما انگار ذوق اون کوچولوها هنوزم با ماست.
کاش هر اتفاقی که تو زندگیم افتاد، این شعلههای ذوق درونم خاموش نشن. اونا خیلی کمیابن.
فکر کنم حالا میفهمم که این دوستی چقدر باارزشه.
تا الان میشه ۷ سال. امسال دیگه دانشگاههامون از هم جدا شد اما هنوزم تو یک شهریم. این چندماه ۲،۳ باری همو دیدیم.
فردا دارم میرم دانشگاهش که صبح تا ظهر باهم درس بخونیم و بعد از امتحانش بریم ناهار. از وقتی برنامهمون قطعی شده داریم پشت سرهم پیام میدیم و حتی لباسی که قراره بپوشیم رو انتخاب میکنیم. هرکی ندونه فکر میکنه میخوایم واسه اولین بار بریم دیت و تازه باهم آشنا شیم. انگار نه انگار که ۷ ساله ور دل همیم و هرروز کلی حرف میزنیم. انقدری که تمام همدانشگاهیای اون من رو میشناسن و تمام همدانشگاهیهای من، اون رو. فردا قراره دوستای جدیدش رو از نزدیک ببینم و واسش استرس دارم. میگه بیا تو رو بهشون معرفی کنم. بیا نوع رفتارهاشون رو ببین تا باهم بفهمیم بالاخره حرف حسابشون چیه. من که تنهایی نمیفهمم.
هنوزم مثل ۷ سال پیشیم. مثل وقتی که تینیجر بودیم و به زور و ضرب بالاخره میتونستیم اجازه بگیریم تا بریم بیرون و از هیجان شب رو خوابمون نمیبرد.
بهش گفتم حالا من چرا انقدر ذوق دارم؟
گفت: من انگار چهارم دبستانم و فردا میخوان ببرنمون اردو باغ بانوان.
درسته که حالا دیگه ما اون کوچولوهای سابق نیستیم، اما انگار ذوق اون کوچولوها هنوزم با ماست.
کاش هر اتفاقی که تو زندگیم افتاد، این شعلههای ذوق درونم خاموش نشن. اونا خیلی کمیابن.
فکر کنم حالا میفهمم که این دوستی چقدر باارزشه.
قبلترها فکر میکردم باید فقط با کسایی دوست باشم که دقیقا مثل منن. فکر میکردم اگر تو یک مسئله به اختلافنظر بخوریم باید اون دوستی رو قطع کنم و اون آدم رو کنار بذارم. آزمون و خطاهای بسیار و رنجهای زیادی کشیدم تا فهمیدم هیچ آدمی وجود نداره که دقيقا شبیه من باشه. فهمیدم هیچ انسانی رو پیدا نمیکنم تا در تمامی مسائل با من همنظر باشه. فهمیدم هرکس تو x و y حرفهایه، ممکنه توی z هیچی نباشه. فهمیدم آدمها همیشه باهم متفاوتن. فهمیدم هیچوقت نمیتونم کسی رو پیدا کنم که در تمام بُعدها بینقص باشه. فهمیدم هرکس بالاخره یه جایی ضعف داره.
حالا میدونم که آدمها با تفاوتهاشونه که مسیرهای جدید رو خلق میکنن. فهمیدم باید فردی رو پیدا کنم تا بیشترین نقاط قوت رو داشته باشه، اما میدونم که بالاخره یکجایی ضعفی هم داره. فهمیدم باید تلاش کنم تا بهترین ارتباطات رو بسازم، اما یادم باشه که هیچچیز بدون نقصی وجود نداره.
حالا که بزرگتر شدم دارم یاد میگیرم تا از نقاط قوت بقیه یاد بگیرم و از نقاط منفیشون درس بگیرم. فهمیدم باید با اختلافنظرهامون بیشترین سود رو بهم برسونیم.
ما ممکنه در همهچیز برخلاف هم باشیم و فقط یک هدف مشترک ما رو بهم پیوند بزنه. اینجاست که باید تفاوتها رو بپذیریم و سعی کنیم در لحظات مشترکمون، خاطرههای زیبایی ثبت کنیم.
حالا ما آدمهایی با عقاید، مایندست و هدفهای متفاوت هستیم که فقط یک مسیر مشترک ما رو بهم رسونده. ما از اوقاتمون مفیدترین استفاده رو میبریم و باهم میسازیم. تفاوتهای همدیگه رو بپذیرفتیم و وقتمون رو با کارهایی میگذرونیم که میدونیم برای همهی ما مفید و دوستداشتنیه.
نکته پاورقی۱: یکسری چیزها اختلافنظر نیستند، خط قرمزن. اینا باهم فرق میکنن.
نکته پاورقی۲: منظورم این نیست که وقتی فرد مقابلم اشتباه میکنه و با حرف زدنم میتونم آگاهش کنم، اینو دریغ کنم. دارم مرحله فراترش رو میگم.
حالا میدونم که آدمها با تفاوتهاشونه که مسیرهای جدید رو خلق میکنن. فهمیدم باید فردی رو پیدا کنم تا بیشترین نقاط قوت رو داشته باشه، اما میدونم که بالاخره یکجایی ضعفی هم داره. فهمیدم باید تلاش کنم تا بهترین ارتباطات رو بسازم، اما یادم باشه که هیچچیز بدون نقصی وجود نداره.
حالا که بزرگتر شدم دارم یاد میگیرم تا از نقاط قوت بقیه یاد بگیرم و از نقاط منفیشون درس بگیرم. فهمیدم باید با اختلافنظرهامون بیشترین سود رو بهم برسونیم.
ما ممکنه در همهچیز برخلاف هم باشیم و فقط یک هدف مشترک ما رو بهم پیوند بزنه. اینجاست که باید تفاوتها رو بپذیریم و سعی کنیم در لحظات مشترکمون، خاطرههای زیبایی ثبت کنیم.
حالا ما آدمهایی با عقاید، مایندست و هدفهای متفاوت هستیم که فقط یک مسیر مشترک ما رو بهم رسونده. ما از اوقاتمون مفیدترین استفاده رو میبریم و باهم میسازیم. تفاوتهای همدیگه رو بپذیرفتیم و وقتمون رو با کارهایی میگذرونیم که میدونیم برای همهی ما مفید و دوستداشتنیه.
نکته پاورقی۱: یکسری چیزها اختلافنظر نیستند، خط قرمزن. اینا باهم فرق میکنن.
نکته پاورقی۲: منظورم این نیست که وقتی فرد مقابلم اشتباه میکنه و با حرف زدنم میتونم آگاهش کنم، اینو دریغ کنم. دارم مرحله فراترش رو میگم.
آدمها خیلی من رو میترسونن. همه یک شکل، بدون هدف والا، با یه الگوریتم تکراری و کپیبرداری شده.
به دنیا میان و کل دغدغه اینه تا نمرههای بالا بگیرن، بعدش میرن دانشگاه و فقط دنبال مدرکشن، میرن سرکار، ازدواج میکنن، بچهدار میشن، بچههاشون رو مزدوج میکنن و میمیرن. همین.
تو هرکدوم مراحل ازشون بپرسی هدفت از اینکار چیه؟ هیچ جوابی ندارن.
"خب همه میرن دانشگاه مدرک بگیرن"
اگر بپرسی چرا میخوای ازدواج کنی؟ میخوای با ازدواج کردن به کجا برسی؟ چه چیزی میخوای کسب کنی؟ "وا مگه همه همینکارو نمیکنن؟" "معلومه خب هرکس به این سن میرسه ازدواج میکنه دیگه"
خب چرا میخوای بچهدار شی؟
"وا پس ازدواج کردم که چیکار کنم؟"
خب یعنی چی همه همینکارو میکنن؟ شاید همه اشتباه میکنن اصلا. یعنی چی که هدفی نداری و چون بقیه پشت سرت حرف نزنن و چون شبیه اونا باشی تن میدی بهش؟ خب چرا یه هدف مشخص نمیکنی؟
بعدش بچهدار میشی و میگی خب من رسالتم رو انجام دادم. ایشالا بچهها و نوههام کارای مفید بکنن. خب پس خودت چی؟
یعنی کل رسالت تو تولید مثل بود؟
مگه میشه؟ مگه میشه یک حیات به همین مسخرگی باشه؟ ما چرا به چنین چیزهای مسخرهای تن دادیم و اعتراضی نکردیم تا مجبور شیم الان تحملشون کنیم؟ چرا کسی به این الگوریتم تکراری شک نکرد؟ چرا تعداد افرادی که فرمول جدیدی رو در پیش گرفتن انقدر کمه؟ یعنی هیچکس فکر نمیکنه که یک زندگی شکل گرفته و درحال سپری کردن یک حیات هست. پس نباید به همین سادگی و مسخرگی باشه دیگه. چرا انقدر پوچه؟
به دنیا میان و کل دغدغه اینه تا نمرههای بالا بگیرن، بعدش میرن دانشگاه و فقط دنبال مدرکشن، میرن سرکار، ازدواج میکنن، بچهدار میشن، بچههاشون رو مزدوج میکنن و میمیرن. همین.
تو هرکدوم مراحل ازشون بپرسی هدفت از اینکار چیه؟ هیچ جوابی ندارن.
"خب همه میرن دانشگاه مدرک بگیرن"
اگر بپرسی چرا میخوای ازدواج کنی؟ میخوای با ازدواج کردن به کجا برسی؟ چه چیزی میخوای کسب کنی؟ "وا مگه همه همینکارو نمیکنن؟" "معلومه خب هرکس به این سن میرسه ازدواج میکنه دیگه"
خب چرا میخوای بچهدار شی؟
"وا پس ازدواج کردم که چیکار کنم؟"
خب یعنی چی همه همینکارو میکنن؟ شاید همه اشتباه میکنن اصلا. یعنی چی که هدفی نداری و چون بقیه پشت سرت حرف نزنن و چون شبیه اونا باشی تن میدی بهش؟ خب چرا یه هدف مشخص نمیکنی؟
بعدش بچهدار میشی و میگی خب من رسالتم رو انجام دادم. ایشالا بچهها و نوههام کارای مفید بکنن. خب پس خودت چی؟
یعنی کل رسالت تو تولید مثل بود؟
مگه میشه؟ مگه میشه یک حیات به همین مسخرگی باشه؟ ما چرا به چنین چیزهای مسخرهای تن دادیم و اعتراضی نکردیم تا مجبور شیم الان تحملشون کنیم؟ چرا کسی به این الگوریتم تکراری شک نکرد؟ چرا تعداد افرادی که فرمول جدیدی رو در پیش گرفتن انقدر کمه؟ یعنی هیچکس فکر نمیکنه که یک زندگی شکل گرفته و درحال سپری کردن یک حیات هست. پس نباید به همین سادگی و مسخرگی باشه دیگه. چرا انقدر پوچه؟
گاهی احساس میکنم بیاتریس و فور تو دایورجنتم و آدما سعی میکنن من رو ببندن و نذارن از چارچوبم خارج بشم تا حس خطر نکنن. تهدیدم میکنن و میگن سریع خودت رو داخل یکی از گروهها جا بده وگرنه کشته میشی.
اما من نمیخوام فقط تو یه گروه باشم. من میخوام بین گروهها بچرخم، با همهشون ارتباط برقرار کنم، بقیه رو بهم ربط بدم. من نمیخوام فقط یجا باشم.
اما من نمیخوام فقط تو یه گروه باشم. من میخوام بین گروهها بچرخم، با همهشون ارتباط برقرار کنم، بقیه رو بهم ربط بدم. من نمیخوام فقط یجا باشم.
داشتم باهاش حرف میزدم. گفتم چقدر گذشته؟ گفت انقدر. گفتم پس چرا حس میکنم چندین سال شده؟ اصلا یهو چیشد؟
گفت اون زمانمون حیف بود. گفتم اره. وقتی بهش فکر میکنم هالهای از حس خوب و خوشحالی و ذوق رو به یاد میارم. حتی دقیق یادم نیست چه اتفاقاتی افتادن، اما وایب اون موقع، وایب لبخند بود.
گفتم خیلی وقته دیگه تجربهاش نکردم. انگار احساسات اون زمان هم شبیه به خاطرهای برای یک فرد آلزایمری، به یکباره پودر شد و رفت هوا. بعد از اون دیگه هیچوقت به اون میزان حال خوب نرسیدم.
نفهمیدم دقیقا از کدوم نقطه آدمها شکستن و همهچیز تغییر کرد. فقط یهو همه ساید دیگهای رو نشون دادن و یکی یکی از هم دور شدیم.
دایره ارتباطیم به یک دفعه از جمعیت یک شهر به کمتر از تعداد انگشتهای دست رسید. اصلا وقتی بهش نگاه میکنم میبینم چندماهه که حتی حوصله چک کردن پیوی و تایپ کردن هم ندارم. انگار برای ارتباطات مجازی فرسوده شدم و دیگه از پسش برنمیام.
نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته. سعی هم نمیکنم بفهمم. فقط زندگیش میکنم.
گفت اون زمانمون حیف بود. گفتم اره. وقتی بهش فکر میکنم هالهای از حس خوب و خوشحالی و ذوق رو به یاد میارم. حتی دقیق یادم نیست چه اتفاقاتی افتادن، اما وایب اون موقع، وایب لبخند بود.
گفتم خیلی وقته دیگه تجربهاش نکردم. انگار احساسات اون زمان هم شبیه به خاطرهای برای یک فرد آلزایمری، به یکباره پودر شد و رفت هوا. بعد از اون دیگه هیچوقت به اون میزان حال خوب نرسیدم.
نفهمیدم دقیقا از کدوم نقطه آدمها شکستن و همهچیز تغییر کرد. فقط یهو همه ساید دیگهای رو نشون دادن و یکی یکی از هم دور شدیم.
دایره ارتباطیم به یک دفعه از جمعیت یک شهر به کمتر از تعداد انگشتهای دست رسید. اصلا وقتی بهش نگاه میکنم میبینم چندماهه که حتی حوصله چک کردن پیوی و تایپ کردن هم ندارم. انگار برای ارتباطات مجازی فرسوده شدم و دیگه از پسش برنمیام.
نمیفهمم چه اتفاقی داره میفته. سعی هم نمیکنم بفهمم. فقط زندگیش میکنم.
ریمایندر:
داخل هر ارتباطی که هستی باید بدیهیات و حقوقت رعایت بشن.
اگر جایی هستی که مجبوری مدام خودت رو قانع کنی و یکی یکی از حقوقی که رعایتشون نمیکنه بزنی و بگی اشکال نداره حالا اینم رعایت نکرد، اشکال نداره اونم فداسرش، این روند اشتباهه و تو مجبور به تحمل چنین چیزی نیستی.
در یک ارتباط سالم تو نباید از خودت بزنی تا صرفا اون آدم رو حفظ کنی. حق داری جایی باشی که بهت احترام گذاشته میشه. ارزش خودت رو انقدر پایین نیار و به خودت بها بده. اگر هم انقدر خودت رو پایین آوردی دیگه بعدش نباید شاکی باشی که چرا حقوقم رو رعایت نمیکنه. تو میتونستی به این شرایط پایان بدی اما ندادی. پس انتخاب خودته و غر هم نداره.
داخل هر ارتباطی که هستی باید بدیهیات و حقوقت رعایت بشن.
اگر جایی هستی که مجبوری مدام خودت رو قانع کنی و یکی یکی از حقوقی که رعایتشون نمیکنه بزنی و بگی اشکال نداره حالا اینم رعایت نکرد، اشکال نداره اونم فداسرش، این روند اشتباهه و تو مجبور به تحمل چنین چیزی نیستی.
در یک ارتباط سالم تو نباید از خودت بزنی تا صرفا اون آدم رو حفظ کنی. حق داری جایی باشی که بهت احترام گذاشته میشه. ارزش خودت رو انقدر پایین نیار و به خودت بها بده. اگر هم انقدر خودت رو پایین آوردی دیگه بعدش نباید شاکی باشی که چرا حقوقم رو رعایت نمیکنه. تو میتونستی به این شرایط پایان بدی اما ندادی. پس انتخاب خودته و غر هم نداره.
تعداد آدمهایی که میخوان دنیا رو نجات بدن خیلی زیاد نیست. از این کمترشون نکنیم.
حرف زدن راجع به رویاها و هدفهای آینده باعث میشن زنده بمونم.
وقتی رویاپردازی میکنم و خودم رو جای ۵ سال آیندهام میذارم دلم میخواد از خوشحالی جیغ بکشم.
البته یادم نمیره که اگر میخوام به اون برسم فقط رویاش رو داشتن کافی نیست. لازمه اما کافی نیست.
وقتی رویاپردازی میکنم و خودم رو جای ۵ سال آیندهام میذارم دلم میخواد از خوشحالی جیغ بکشم.
البته یادم نمیره که اگر میخوام به اون برسم فقط رویاش رو داشتن کافی نیست. لازمه اما کافی نیست.
دلم میخواد ساعتها بشینم و با یه نفر که بفهمه راجع به رویاهام صحبت کنم. اما بیشتر از اون دلم میخواد روزی زندگیشون کنم و دیگه بجای حرف زدن، اونها بتونن تو زندگیم ببیننش.
ببخشید ولی من واقعا عاشق اوقاتی هستم که دانشجوهای همه رشتهها بدون توجه به رشته و ترم و دانشگاهشون میشینن دورهم از خاطرات خندهدار تحصیلیشون تعریف میکنن و میگن و میخندن. یعنی نه تنها دانشجوها بلکه کلا آدمها وقتی بدون پز دادن و کلاس گذاشتن میشینن باهم به حرف زدن و خندیدن و ارتباط گرفتن.
من الان فقط یه خاطره از امشبم رو تعریف کردم و پشت سرهم بچهها دارن عکسای دانشگاه و خاطرههای مشترکشون رو میفرستن، با بعضیا هم واسه اولین بار سر همین داریم حرف میزنیم و بدون توجه به اینکه کی درسش بهتر اون یکیه و کی پولدارتره و کی فلانتره داریم میگیم و میخندیم.
فرض کنید این حضوری بود. چه خاطرات خوشگل و پر از احساس خوبی ثبت میشد و بعد دوباره میرفتیم به زندگیمون ادامه میدادیم. چنین موقعهایی سرشار از حس انساندوستی، محبت، لبخند و بغل میشم.
کاش همیشه همینجور رفتار کنیم و باهم بگیم و بخندیم. چی خوشگلتر از این آخه؟
من الان فقط یه خاطره از امشبم رو تعریف کردم و پشت سرهم بچهها دارن عکسای دانشگاه و خاطرههای مشترکشون رو میفرستن، با بعضیا هم واسه اولین بار سر همین داریم حرف میزنیم و بدون توجه به اینکه کی درسش بهتر اون یکیه و کی پولدارتره و کی فلانتره داریم میگیم و میخندیم.
فرض کنید این حضوری بود. چه خاطرات خوشگل و پر از احساس خوبی ثبت میشد و بعد دوباره میرفتیم به زندگیمون ادامه میدادیم. چنین موقعهایی سرشار از حس انساندوستی، محبت، لبخند و بغل میشم.
کاش همیشه همینجور رفتار کنیم و باهم بگیم و بخندیم. چی خوشگلتر از این آخه؟
در طول مدت زندگیم از تمام کسانی که سعی کردن مشکلشون رو با حرف زدن باهام حل کنن، کسانی که بهم کردیت دادن، کسایی که بدون پرخاش اشتباهم رو بهم متذکر شدن، اونهایی که من رو میخونند، اونهایی که با حفظ چارچوب و احترام، بدون فضولی بهم پیشنهادهای سازنده میدن، کسایی که کمک میکنن تا پیشرفت کنم و هدفشون بهتر شدن زندگی ما، نه که کوبیدن و پایین کشیدنمون بوده، اونهایی که به ما احساس دیده شدن دادن و تمام کسایی که بدون انتقال احساس بد و پیشقضاوتی، بیتفاوت از کنارمون گذشتن و نذاشتن تا تفاوتهای ما باعث ایجاد جنگ و جبههگیری بشه و مشکلی بر مشکلاتم نیفزودند، متشکرم🤍
همواره قدردان تاثیرات آدمی در زندگی خود هستم.
همواره قدردان تاثیرات آدمی در زندگی خود هستم.
Marge Ghoo
Abbas Mehrpouya
مرگ قو🦢
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها تنها تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
تنها تنها تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریا ی من بودی آغوش واکن
تو دریا ی من بودی آغوش واکن
که میخواهد این قو زیبا زیبا زیبا بمیرد
@emicalll
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها تنها تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
تنها تنها تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریا ی من بودی آغوش واکن
تو دریا ی من بودی آغوش واکن
که میخواهد این قو زیبا زیبا زیبا بمیرد
@emicalll
وقتهایی که دارم بازی میکنم و به مرحلهای میرسم که هیچجوره نمیتونم ازش عبور کنم، بجای پافشاری و رفتن راههای تکراری، فقط اونموقع بازیم رو میبندم و میرم دنبال بقیه کارهام. وقتی بعد از چندوقت برمیگردم سر بازی به آسونترین روش ممکن و در کمترین زمان راه نجات اون مرحله رو میفهمم و میتونم ازش عبور کنم.
هیچوقت تاحالا نشده که برم و برگردم و نتونم حلش کنم.
حالا این رو واسه حل کردن چالشهای زندگیم در پیش گرفتم. وقتی میبینم راه تازهای به ذهنم نمیرسه و فقط دارم زور الکی میزنم که مثل دویدن روی تردمیل میمونه، من رو جلو نمیبره و انرژیم رو میگیره، کمی به خودم استراحت میدم و وقتی دوباره برمیگردم میتونم از زاویه دیگهای به چالشم نگاه کنم، اونموقع خیلی زودتر راهش رو پیدا میکنم.
هیچوقت تاحالا نشده که برم و برگردم و نتونم حلش کنم.
حالا این رو واسه حل کردن چالشهای زندگیم در پیش گرفتم. وقتی میبینم راه تازهای به ذهنم نمیرسه و فقط دارم زور الکی میزنم که مثل دویدن روی تردمیل میمونه، من رو جلو نمیبره و انرژیم رو میگیره، کمی به خودم استراحت میدم و وقتی دوباره برمیگردم میتونم از زاویه دیگهای به چالشم نگاه کنم، اونموقع خیلی زودتر راهش رو پیدا میکنم.
ثمین با "ث"
وقتهایی که دارم بازی میکنم و به مرحلهای میرسم که هیچجوره نمیتونم ازش عبور کنم، بجای پافشاری و رفتن راههای تکراری، فقط اونموقع بازیم رو میبندم و میرم دنبال بقیه کارهام. وقتی بعد از چندوقت برمیگردم سر بازی به آسونترین روش ممکن و در کمترین زمان راه…
کیانا اینجا از desirable difficulties پست گذاشته.