ثمین با "ث"
1.91K subscribers
396 photos
45 videos
11 files
201 links
مطلب حائز اهمیتی ندارم.
Download Telegram
وقتی آرامش داشته باشی همه چیز بهتر می‌گذره.
تو یه سری چنل‌ها جوینم که هنوز چنلشون اونقدر بزرگ نشده، اما خودشون چرا.
شاهد رشدهای کوچیک کوچیک ادمین هاشون هستم و وقتی می‌بینم که کم‌کم دارن بزرگ می‌شن خیلی واسم جالبه :))
انگار داری مسیری که خودت از اول طی کردی رو به یک چشم دیگه می‌بینی و دلت می‌خواد قدم‌های بعدیش رو حدس بزنی.
آدما همیشه از این شاکی هستن که چرا بقیه با ما سرد برخورد می‌کنن و به اصطلاح خاکی و صمیمی نیستن؟ اما هیچوقت به این پرسش از یه دید دیگه نگاه نمی‌کنن. اینکه وقتی با ما خاکی برخورد می‌کنن، ما چه واکنشی از خودمون نشون می‌دیم؟
مثل اون قضیه می‌مونه که اگر هرروز به یکی گل بدی، وقتی فقط یک روز فراموش کنی، ازت شاکی می‌شه و یقه‌ات رو می‌گیره که چرا امروز گل ندادی؟
اما وقتی هیچوقت گل ندی و هرازگاهی یدونه واسش بخری، هرسری بیشتر دوستت می‌داره و قدردانت هم هست.
الان می‌فهمم چرا یکسری‌ها ترجیح می‌دن خاکی نباشن و گرم برخورد نکنن.
چون بعضی آدم‌ها تفاوت بین لطف و وظیفه و بدیهیات رو متوجه نمی‌شن.
از باب دیگر ممکنه تو یکبار نزدیک شدن رو امتحان کنی و بعد به هر دلیلی یکی از دو طرفین این رو نپسنده و بخواد دوباره دورتر بشید. اینجا در اکثر موارد طرف مقابل تبدیل به دشمن می‌شه، ازت کینه به دل می‌گیره و می‌خواد خردت کنه. درصورتی که اگر هیچوقت فرصت نزدیک رو بهش ندی، اون همیشه احترامت رو نگه می‌داره و تبدیل به دشمنت نمی‌شه.
ادم‌ها از فرصت‌هاشون درست استفاده نمی‌کنن و بعد شاکی می‌شن که چرا بخاطر رفتار بدمون، عاشقمون نشدی؟


پ.ن۱: منظور فراتر از ارتباط سالم و درست برخورد کردنه. ما همیشه در هر لولی از ارتباط باید درست برخورد کردن و رعایت حقوق دیگری رو به عمل بیاریم و رابطه‌ای سالم ایجاد کنیم.
پ.ن۲: حرف من برای زمانی هست که شما بهش بدی‌ای نکردید و آسیبی نزدید.
Bote Chin ~ Music-Fa.Com
MohammadReza Shajaryan ~ Music-Fa.Com
آهنگ‌های خوب خیلی خاصن
و شجریان برای من خاص‌تر از خاص
بخاطر ارادتم این هم هدیه من به شما
تاحالا شده احساس کنی که لازمه عاشق باشی؟
آدم‌ها بدیهی‌ترین حقوقشون رو ندارن و از اصلی‌ترین نیازهاشون فرسنگ‌ها دورن.
بعد شاکی هم هستیم که چرا یه چیزی لنگ می‌زنه و درست پیش نمی‌ره؟
اگر دوست‌های من فقط و فقط یک ویژگی مثبت داشته باشن، اون اینه که وقتی می‌فهمن خطایی کردن و یه جا بیراه رفتن، سعی نمی‌کنن کتمانش کنن یا با ماست‌مالی رد شن برن. قشنگ پای کاری که کردن وایمیسن و بعد دنبال نقطه شکست می‌گردن و سعی می‌کنن درستش کنن. این ویژگی از آدم‌های اطرافمه که عاشقشم. وقتی میفتن تو دره نمی‌گن آب از سرم گذشته و تا ته فرو نمیرن، خودشون رو از دره می‌کشن بالا و دوباره از نو شروع می‌کنن.
یه وقتا به یک نقطه‌ای می‌رسی که احساس می‌کنی دیگه همه‌چیزت رو از دست دادی و الان خالیِ خالی شدی. پوچ کامل.
اتفاقا اونجا نقطه‌ی خیلی خوبیه. حالا مثل یک برگه‌ی سفید می‌مونی که می‌تونی هرچی می‌خوای رو داخلش بنویسی. دقیقا تو همون نقطه می‌تونی دوباره بلند شی و همه‌چیز رو از اول شروع کنی. جوری که قبلا نتونستی.
دست راستت فلجه؟ پس دست چپت رو قوی کن.
اولین شکست از پا درت میاره و شکست‌های بعدی باعث رشدت می‌شه.
Srinivasa Ramanujan <سرینیواسا رامانوجان>

(۲۲ دسامبر ۱۸۸۷ – ۲۶ آوریل ۱۹۲۰)
او یکی از جوانترین اعضای انجمن سلطنتی و تنها دومین عضو هندی و اولین هندی بود که به عنوان عضو کالج ترینیتی، کمبریج انتخاب شد.
اگرچه او تقریباً هیچ آموزش رسمی در ریاضیات محض نداشت، اما سهم قابل توجهی در تجزیه و تحلیل ریاضی، تئوری اعداد، سری‌های نامتناهی و کسرهای مستمر، از جمله راه‌حل‌هایی برای مسائل ریاضی که در آن زمان غیرقابل حل تلقی می‌شد، کرد.
او در طول عمر کوتاه خود به طور مستقل نزدیک به 3900 جمع آوری کرد. بسیاری از آنها کاملاً بدیع بودند. نتایج اصلی و بسیار غیر متعارف او، مانند رامانوجان اول، تابع تتا رامانوجان، فرمول‌های پارتیشن و توابع تتا ساختگی، زمینه‌های جدیدی را برای کار گشوده و الهام‌بخش حجم وسیعی از تحقیقات بیشتر است.

در سال‌های ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۳ او چند نمونه از تلاش‌های خود در ریاضی را برای سه نفر از استادان دانشگاه کمبریج می‌فرستد. هاردی متوجه استعداد ویژهٔ رامانوجان در ریاضی می‌شود و او را به کمبریج دعوت می‌کند تا هم او را ببیند و هم با او کار کند. پس از آن رامانوجان به عضویت انجمن سلطنتی و کالج ترینیتی کمبریج در می‌آید.

لیتِلوود(littlewood) دربارهٔ او گفته‌است که: «هر یک از اعداد صحیح مثبت یکی از دوستان صمیمی او هستند.»
هاردی در خاطرات خود نوشته‌است: «روزی که برای عیادت او که در پتنی (putney) بستری بود سوار تاکسی شدم که شمارهٔ آن ۱۷۲۹ بود، وقتی او را دیدم گفتم که این عدد هیچ خاصیت جالبی ندارد. او بلافاصله گفت: نه، این‌طور نیست. این عدد کوچک‌ترین عددی است که می‌توان به دو راه متفاوت به صورت مجموع دو مکعب کامل نوشت.»
گادفری هارولد هاردی ریاضی‌دان انگلیسی دربارهٔ استعداد رامانوجان گفته‌است که او هم ردیف ریاضی‌دان‌هایی چون گاوس، اویلر، کوشی بود و باید او را یکی از ریاضیدانان بزرگ دانست.

او در نهایت به دلیل ابتلا به بیماری سل در سال ۱۹۲۰ در ۳۲ سالگی از دنیا می‌رود.

- عکس رامانوجان
- یکی از عجیب‌ترین فرمول‌ها برای محاسبه عددπ که توسط او ارائه شد.
- از پارادوکس‌های رامانوجان.
-درباره‌ی او، فیلمی با عنوان
The Man Who Knew Infinity 2015
"مردی که بینهایت را می‌دانست" ساخته شده است.
سیمین بری
@CafeTar جمشید شیبانی
چون خوشحالم. برای قدم‌های کوچیکی که شاید به چشم نیان، اما من انجامشون می‌دم.
چیزی که از روند این‌روزهام فهمیدم اینه که به هر جون کندنی شده از چیزی که می‌خوای دست نکش. شاید طاقت‌فرسا باشه، شاید خیلی ناامید شی، شاید بخوای ولش کنی، اما نکن. عقب نکش، بیخیالش نشو، دنبالش باش. هرچقدرم سخت و غیرممکن بنظر بیاد. انقدر بهش گیر بده و پیگیرش شو تا بشه.
دنیا مال آدم‌هاییه که پیگیر رویاهاشونن و بیخیالش نمی‌شن.
داشتیم تو حیاط دانشگاه راه می‌رفتیم. رفتم کنارش تا باش حرف بزنم. می‌دونستم داره به چی فکر می‌کنه. رفتم کنارش و بدون مقدمه‌ای گفتم "بهش فکر کن. رویات رو نکش. بزرگ فکر کن. یه راهی واسش پیدا می‌کنیم"
گفت اخه می‌ترسم اگه نشه چی؟ به خودم می‌گم لااقل کمتر بهش فکر کنم تا وابسته نشم و اگر نشد خیلی عذاب نکشم. می‌ترسم که نشه.
گفتم می‌دونستم داری به همین فکر می‌کنی. واسه همین گفتم اتفاقا بهش فکر کن. اتفاقا بدون که ممکنه از راه اول نتونیم بهش برسیم و شکست بخوریم، اما مهم‌تر اینه که اگر شکست خوردیم، یه راه دیگه واسش پیدا می‌کنیم. حتی اگر تو راه دوم هم شکست خوردیم من باز یه فکری واسش می‌کنم.
گفتم بزرگ فکر کن. بترس از رویایی که انقدر بزرگه. اما نذار تفکرات بقیه باعث بشه فکر کنی غیرممکنه و قیدش رو بزنی.
بذار ته تهش بگیم ما از یه چیز خیلی بزرگ شکست خوردیم. زشت نیست بگیم از یه چیز کوچولو بی‌ارزش شکست خوردیم؟
بخاطر بزرگ فکر کردنت نباید قبض بپردازی.
بذار لااقل ته تهش بریم دیگه. بزرگ باشیم.
#
از کلاس هفتم باهم دوستیم. از همون دوستیا که با "وای یادته اوایل چقدر ازهم بدمون میومد؟" شروع شد.
تا الان می‌شه ۷ سال. امسال دیگه دانشگاه‌هامون از هم جدا شد اما هنوزم تو یک شهریم. این چندماه ۲،۳ باری همو دیدیم.
فردا دارم می‌رم دانشگاهش که صبح تا ظهر باهم درس بخونیم و بعد از امتحانش بریم ناهار. از وقتی برنامه‌مون قطعی شده داریم پشت سرهم پیام می‌دیم و حتی لباسی که قراره بپوشیم رو انتخاب می‌کنیم. هرکی ندونه فکر می‌کنه می‌خوایم واسه اولین بار بریم دیت و تازه باهم آشنا شیم‌. انگار نه انگار که ۷ ساله ور دل همیم و هرروز کلی حرف می‌زنیم. انقدری که تمام هم‌دانشگاهیای اون من رو می‌شناسن و تمام هم‌دانشگاهی‌های من، اون رو. فردا قراره دوستای جدیدش رو از نزدیک ببینم و واسش استرس دارم. می‌گه بیا تو رو بهشون معرفی کنم. بیا نوع رفتارهاشون رو ببین تا باهم بفهمیم بالاخره حرف حسابشون چیه. من که تنهایی نمی‌فهمم.
هنوزم مثل ۷ سال پیشیم. مثل وقتی که تینیجر بودیم و به زور و ضرب بالاخره می‌تونستیم اجازه بگیریم تا بریم بیرون‌ و از هیجان شب رو خوابمون نمی‌برد.
بهش گفتم حالا من چرا انقدر ذوق دارم؟
گفت: من انگار چهارم دبستانم و فردا میخوان ببرنمون اردو باغ بانوان.
درسته که حالا دیگه ما اون کوچولوهای سابق نیستیم، اما انگار ذوق اون کوچولوها هنوزم با ماست.
کاش هر اتفاقی که تو زندگیم افتاد، این شعله‌های ذوق درونم خاموش نشن. اونا خیلی کمیابن.
فکر کنم حالا می‌فهمم که این دوستی چقدر باارزشه.
قبل‌ترها فکر می‌کردم باید فقط با کسایی دوست باشم که دقیقا مثل منن. فکر می‌کردم اگر تو یک مسئله به اختلاف‌نظر بخوریم باید اون دوستی رو قطع کنم و اون آدم رو کنار بذارم. آزمون و خطاهای بسیار و رنج‌های زیادی کشیدم تا فهمیدم هیچ آدمی وجود نداره که دقيقا شبیه من باشه. فهمیدم هیچ انسانی رو پیدا نمی‌کنم تا در تمامی مسائل با من هم‌نظر باشه. فهمیدم هرکس تو x و y حرفه‌ایه، ممکنه توی z هیچی نباشه. فهمیدم آدم‌ها همیشه باهم متفاوتن. فهمیدم هیچوقت نمی‌تونم کسی رو پیدا کنم که در تمام بُعدها بی‌نقص باشه. فهمیدم هرکس بالاخره یه جایی ضعف داره.
حالا می‌دونم که آدم‌ها با تفاوت‌هاشونه که مسیرهای جدید رو خلق می‌کنن. فهمیدم باید فردی رو پیدا کنم تا بیشترین نقاط قوت رو داشته باشه، اما می‌دونم که بالاخره یک‌جایی ضعفی هم داره. فهمیدم باید تلاش کنم تا بهترین ارتباطات رو بسازم، اما یادم باشه که هیچ‌چیز بدون نقصی وجود نداره.
حالا که بزرگتر شدم دارم یاد می‌گیرم تا از نقاط قوت بقیه یاد بگیرم و از نقاط منفیشون درس‌ بگیرم. فهمیدم باید با اختلاف‌نظرهامون بیشترین سود رو بهم برسونیم.
ما ممکنه در همه‌چیز برخلاف هم باشیم و فقط یک هدف مشترک ما رو بهم پیوند بزنه. اینجاست که باید تفاوت‌ها رو بپذیریم و سعی کنیم در لحظات مشترکمون، خاطره‌های زیبایی ثبت کنیم.
حالا ما آدم‌هایی با عقاید، مایندست و هدف‌های متفاوت هستیم که فقط یک مسیر مشترک ما رو بهم رسونده. ما از اوقاتمون مفیدترین استفاده رو می‌بریم و باهم می‌سازیم. تفاوت‌های همدیگه رو بپذیرفتیم و وقتمون رو با کارهایی می‌گذرونیم که می‌دونیم برای همه‌ی ما مفید و دوست‌داشتنیه.

نکته پاورقی۱: یکسری چیزها اختلاف‌نظر نیستند، خط قرمزن. اینا باهم فرق می‌کنن.

نکته پاورقی۲: منظورم این نیست که وقتی فرد مقابلم اشتباه می‌کنه و با حرف زدنم می‌تونم آگاهش کنم، اینو دریغ کنم. دارم مرحله فراترش رو می‌گم.
احساس می‌کنم هیچ چیز قرار نیست درنهایت راضیم کنه.
آدم‌ها خیلی من رو می‌ترسونن. همه یک شکل، بدون هدف والا، با یه الگوریتم تکراری و کپی‌برداری شده.
به دنیا میان و کل دغدغه اینه تا نمره‌های بالا بگیرن، بعدش می‌رن دانشگاه و فقط دنبال مدرکشن، میرن سرکار، ازدواج می‌کنن، بچه‌دار می‌شن، بچه‌هاشون رو مزدوج می‌کنن و می‌میرن. همین.
تو هرکدوم مراحل ازشون بپرسی هدفت از اینکار چیه؟ هیچ جوابی ندارن.
"خب همه می‌رن دانشگاه مدرک بگیرن"
اگر بپرسی چرا می‌خوای ازدواج کنی؟ می‌خوای با ازدواج کردن به کجا برسی؟ چه چیزی می‌خوای کسب کنی؟ "وا مگه همه همینکارو نمی‌کنن؟" "معلومه خب هرکس به این سن می‌رسه ازدواج می‌کنه دیگه"
خب چرا می‌خوای بچه‌دار شی؟
"وا پس ازدواج کردم که چیکار کنم؟"
خب یعنی چی همه همینکارو می‌کنن؟ شاید همه اشتباه می‌کنن اصلا. یعنی چی که هدفی نداری و چون بقیه پشت سرت حرف نزنن و چون شبیه اونا باشی تن میدی بهش؟ خب چرا یه هدف مشخص نمی‌کنی؟
بعدش بچه‌دار می‌شی و می‌گی خب من رسالتم رو انجام دادم. ایشالا بچه‌ها و نوه‌هام کارای مفید بکنن. خب پس خودت چی؟
یعنی کل رسالت تو تولید مثل بود؟
مگه میشه؟ مگه می‌شه یک حیات به همین مسخرگی باشه؟ ما چرا به چنین چیزهای مسخره‌ای تن دادیم و اعتراضی نکردیم تا مجبور شیم الان تحملشون کنیم؟ چرا کسی به این الگوریتم تکراری شک نکرد؟ چرا تعداد افرادی که فرمول جدیدی رو در پیش گرفتن انقدر کمه؟ یعنی هیچکس فکر نمی‌کنه که یک زندگی شکل گرفته و درحال سپری کردن یک حیات هست. پس نباید به همین سادگی و مسخرگی باشه دیگه. چرا انقدر پوچه؟
گاهی احساس می‌کنم بیاتریس و فور تو دایورجنتم و آدما سعی می‌کنن من رو ببندن و نذارن از چارچوبم خارج بشم تا حس خطر نکنن. تهدیدم می‌کنن و می‌گن سریع خودت رو داخل یکی از گروه‌ها جا بده وگرنه کشته می‌شی.
اما من نمی‌خوام فقط تو یه گروه باشم. من می‌خوام بین گروه‌ها بچرخم، با همه‌شون ارتباط برقرار کنم، بقیه رو بهم ربط بدم. من نمی‌خوام فقط یجا باشم.