اگر تا یک حدی احمق باشی، سعی میکنن سرعقل بیارنت.
اگر از یک حدی بیشتر احمق باشی، دیگه کسی تلاشی نمیکنه.
اگر از یک حدی بیشتر احمق باشی، دیگه کسی تلاشی نمیکنه.
محیط خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو میکنی تاثیرگذاره. میگی نه؟ محیطت رو عوض کن و ببین چه اتفاقاتی رخ میده.
رفتار اطرافیانم رو نباید پای اعتبار من بذاری.
من مسئول حرفها و برداشتهای بقیه آدمها نیستم، اگر مشکلی داری باید با خودشون حلش کنی نه من.
من مسئول حرفها و برداشتهای بقیه آدمها نیستم، اگر مشکلی داری باید با خودشون حلش کنی نه من.
بعضی وقتام باید قبول کنی گه خاصی نیستی تا از بعدش راحتتر زندگی کنی.
سندروم استکهلم یک عارضه روانی است که در آن گروگان عاشقِ گروگانگیر خود میشود.
گروگان حس یکدلی و همدردی و احساس مثبت نسبت به گروگانگیر پیدا کرده و در مواقعی این حس وفاداری تا حدیست که از کسی که جان ، مال ، آزادیش را تهدید میکند، دفاع نموده و به صورت اختیاری و با علاقه خود را تسلیمش میکند.
از بعد روانشناختی آن را نوعی مکانیسم دفاعی نفس تحت استرس میدانند که در نتیجه غريزه بقا به وجود میآید
نامگذاری آن از رویداد عجیبی که در سال 1973 در شهر استکهلم سوئد رخ داد گرفته شده است.
چند سارق وارد بانکی شدند و کارمندان آن بانک را به گروگان گرفتند. گروگانگیری مدت ششروز بهطول انجامید. سرانجام بین پلیس و سارقان مسلح تبادل آتش صورت گرفت و سارقان گروگانها را سپر خویش قرار دادند و پلیس به خاطر اینکه آسیبی به گروگانها نرسد شلیک را متوقف نمود. پس از مدتی سرانجام بدون اینکه آسیبی به دو طرف برسد این غائله ختم شد.
پس از اتمام گروگانگیری، اتفاقات عجیبتری افتاد. گروگانهایی که شش روز در دست سارقان اسیر بودند بدون آنکه از طرف آنها تهدید شده باشند به طرفداری از آنان پرداختند. آنها نهتنها در دادگاه علیه گروگانگیرها شهادت ندادند بلکه از رفتارهای پلیس شکایت کردند. جالبتر آنکه یکی از گروگانها با سردستهی گروه سارقین روابط عاطفی پیدا کرد و بعدها با وی نیز ازدواج نمود.
گروگان حس یکدلی و همدردی و احساس مثبت نسبت به گروگانگیر پیدا کرده و در مواقعی این حس وفاداری تا حدیست که از کسی که جان ، مال ، آزادیش را تهدید میکند، دفاع نموده و به صورت اختیاری و با علاقه خود را تسلیمش میکند.
از بعد روانشناختی آن را نوعی مکانیسم دفاعی نفس تحت استرس میدانند که در نتیجه غريزه بقا به وجود میآید
نامگذاری آن از رویداد عجیبی که در سال 1973 در شهر استکهلم سوئد رخ داد گرفته شده است.
چند سارق وارد بانکی شدند و کارمندان آن بانک را به گروگان گرفتند. گروگانگیری مدت ششروز بهطول انجامید. سرانجام بین پلیس و سارقان مسلح تبادل آتش صورت گرفت و سارقان گروگانها را سپر خویش قرار دادند و پلیس به خاطر اینکه آسیبی به گروگانها نرسد شلیک را متوقف نمود. پس از مدتی سرانجام بدون اینکه آسیبی به دو طرف برسد این غائله ختم شد.
پس از اتمام گروگانگیری، اتفاقات عجیبتری افتاد. گروگانهایی که شش روز در دست سارقان اسیر بودند بدون آنکه از طرف آنها تهدید شده باشند به طرفداری از آنان پرداختند. آنها نهتنها در دادگاه علیه گروگانگیرها شهادت ندادند بلکه از رفتارهای پلیس شکایت کردند. جالبتر آنکه یکی از گروگانها با سردستهی گروه سارقین روابط عاطفی پیدا کرد و بعدها با وی نیز ازدواج نمود.
Greensleeves
او و دوستانش _ he and his friends
هیچوقت نترس
اگر ترسیدی نلرز
اگر لرزیدی نیفت
اگر افتادی نمیر
اگر مردی، دوباره وایسا و بجنگ
به تموم حرفا بخند
به یاد روزهایی که از سایهی خودم هم میترسیدم اما حالا خیلی وقته که ازش گذشته و من تونستم ازش عبور کنم.
تو هم میتونی. نترس.
اگر ترسیدی نلرز
اگر لرزیدی نیفت
اگر افتادی نمیر
اگر مردی، دوباره وایسا و بجنگ
به تموم حرفا بخند
به یاد روزهایی که از سایهی خودم هم میترسیدم اما حالا خیلی وقته که ازش گذشته و من تونستم ازش عبور کنم.
تو هم میتونی. نترس.
دلم زمانی رو میخواد که گوشی نداشتم، نمیدونستم ارتباط مجازی یعنی چی، گوشه اتاق مادربزرگم برای خودم خونه درست میکردم، مشقام رو سریع مینوشتم تا بشینم پای پرشینتون، ساعتها با فانی بافت ذوق میکردم، تا شب تو کوچه با بچهها دوچرخه سواری میکردم. نه میدونستم اینستاگرام و تلگرام و اینترنت چیه، نه لانگ دیستنس و مجازی حالیم بود. کل دغدغهام خریدن بستنی و پماد زدن به زانویی بود که خورده بودم زمین و شلوارم پاره شده بود. مامانم هم هرسری میگفت با آستین نصفه و شلوارک نرو تو کوچه دست و پاهات سوختن.
دیشب به خانهی مادربزرگم رفتیم تا خریدهایشان را تحویل دهیم. وقتی که میخواستیم برگردیم پدرم با صدای بلند گفت "حج اقا خدافظ" او به پدربزرگم یعنی پدر خودش، حج اقا میگفت و چون پدربزرگم شنوایی کمی داشت با صدای بلند با او حرف میزد. وقتی این را گفت همهجا را سکوت فرا گرفت و دیگر هیچکس حرفی نزد. مادرم به نشانهی ناراحتی سرش را تکان داد و سپس آنجا را ترک کردیم.
وقتی به خانه آمدیم پدرم حرفهای آن یکی پدربزرگم را برای من بازگو کرد. من هم که هوش و حواس درست و حسابی ندارم. برحسب عادت به او گفتم : کدام پدربزرگ؟
بنظر من این موقعیتها جزئی از زندگی نیستند.
آخر پدربزرگ پدری من پنجاه روز است که دیگر زنده نیست و نمیتواند جواب ما را بدهد. کدام آدم عاقلی از یک فرد مرده خداحافظی میکند یا میخواهد بداند که چه چیزی را به پدرش گفته است؟
شاید باید بپذیریم که او دیگر نیست، دراصل من فکر میکنم که ما تا مدتها چنین چیزهایی را تجربه خواهیم کرد. خدا میداند که قرار است بالاخره چه زمانی از بدون جواب ماندن صحبتهایمان با او، یادمان بماند که دیگر نمیتوانیم با او صحبت کنیم و از صدا زدنش دست بکشیم. شاید هم قرار است تا آخر عمرمان بازهم با او سخن بگوییم و در جوابش فقط سکوت دریافت کنیم.
راستش را بخواهی من هنوز هم گاهی فراموش میکنم که او دیگر وجود خارجی ندارد و هرسری فکر میکنم که بازهم قرار است او را ببینم و با او همصحبت شوم. آخر او که خیلی سرزنده و سالم بود، به یکباره چه شد؟ یعنی میخواهی بگویی که مرگ همینقدر لحظهای و اتفاقیست؟ ممکن است الان با من بخندی و فردا صبح دیگر نباشی؟
چقدر پدیدهی عجیبیست این مرگ.
لااقل امیدوارم که حافظهی من با من دشمنی نکند و تصویر و صدای او را از خاطر نبرم. من خیلی میترسم که یک دفعه هرچقدر تلاش کنم نتوانم چهره و صدای آدمهایی که دوستشان دارم را به یاد بیاورم.
اشکال ندارد که از فعل زمان حال استفاده کنم و بگویم "دوستش دارم" که؟ بنظر من دوست داشتن ربطی به بود و نبود فرد ندارد و تو میتوانی حتی کسی که دیگر نیست را هم دوست داشته باشی.
شاید هم بعدها نظرم عوض شود و دیگر دوستش نداشته باشم و از فعل گذشته برای بیان احساسم به او استفاده کنم.
#
وقتی به خانه آمدیم پدرم حرفهای آن یکی پدربزرگم را برای من بازگو کرد. من هم که هوش و حواس درست و حسابی ندارم. برحسب عادت به او گفتم : کدام پدربزرگ؟
بنظر من این موقعیتها جزئی از زندگی نیستند.
آخر پدربزرگ پدری من پنجاه روز است که دیگر زنده نیست و نمیتواند جواب ما را بدهد. کدام آدم عاقلی از یک فرد مرده خداحافظی میکند یا میخواهد بداند که چه چیزی را به پدرش گفته است؟
شاید باید بپذیریم که او دیگر نیست، دراصل من فکر میکنم که ما تا مدتها چنین چیزهایی را تجربه خواهیم کرد. خدا میداند که قرار است بالاخره چه زمانی از بدون جواب ماندن صحبتهایمان با او، یادمان بماند که دیگر نمیتوانیم با او صحبت کنیم و از صدا زدنش دست بکشیم. شاید هم قرار است تا آخر عمرمان بازهم با او سخن بگوییم و در جوابش فقط سکوت دریافت کنیم.
راستش را بخواهی من هنوز هم گاهی فراموش میکنم که او دیگر وجود خارجی ندارد و هرسری فکر میکنم که بازهم قرار است او را ببینم و با او همصحبت شوم. آخر او که خیلی سرزنده و سالم بود، به یکباره چه شد؟ یعنی میخواهی بگویی که مرگ همینقدر لحظهای و اتفاقیست؟ ممکن است الان با من بخندی و فردا صبح دیگر نباشی؟
چقدر پدیدهی عجیبیست این مرگ.
لااقل امیدوارم که حافظهی من با من دشمنی نکند و تصویر و صدای او را از خاطر نبرم. من خیلی میترسم که یک دفعه هرچقدر تلاش کنم نتوانم چهره و صدای آدمهایی که دوستشان دارم را به یاد بیاورم.
اشکال ندارد که از فعل زمان حال استفاده کنم و بگویم "دوستش دارم" که؟ بنظر من دوست داشتن ربطی به بود و نبود فرد ندارد و تو میتوانی حتی کسی که دیگر نیست را هم دوست داشته باشی.
شاید هم بعدها نظرم عوض شود و دیگر دوستش نداشته باشم و از فعل گذشته برای بیان احساسم به او استفاده کنم.
#
اکثر ادمها فکر میکنند که من انسان خوشحالی هستم. آنها فکر میکنند که من نمیتوانم دردی را احساس کنم بخاطر همین وقتی میبیند که من هم درد میکشم همانند آدم فضاییها با من برخورد میکنند.
آنها نمیدانند که من صبحها را با گریه و شبها را با فریادهایی که صدا ندارند سپری میکنم.
آنها فکر میکنند اینکه من شوخی میکنم و همیشه لبخند میزنم یعنی که از سیارهای دیگر به اینجا آمدهام. آنها از خندهی من میخندند و چندین بار ویسهای ضبط شدهی من را گوش میدهند تا بازهم شاد شوند.
البته من از این احساس رضایت میکنم و فکر میکنم خوب است که بتوانی عدهای را شاد کنی چونکه دنیا پر از سختی و درد است.
راستی بنظر تو دنیا فقط برای ما دردناک است یا عدهای هستند که آدم فضایی باشند و دنیا برایشان دردناک نباشد؟ بنظر تو پولدارها هم همینگونه ناراحت میشوند یا ناراحتی آنها از ما شیکتر است؟
بنظر من که همهی آدمهای دنیا که آدم فضایی نیستند ناراحت میشوند و اینکه ما نمیتوانیم آن را ببینیم دلیل خوبی برای نقض ناراحتیشان نیست.
من از اینکه آدمهای ناراحت را ببینم اندوهگین میشوم و دلم میخواهد با یک چوب جادویی حال آنها را خوب کنم. اما بزرگترها میگویند که درد لازم است و ما از درد، درسهای زیادی میگیریم. خب نمیشد که درسهایمان را جور دیگری یاد بگیریم؟ مثلا با نوشتن روی تخته گچی یا حل کردن یک چیزی مثل جدول ضرب. من دوست دارم حال تمام آدمهای دنیا را خوب کنم و بتوانم خندهی واقعی آنها را ببینم. آخر بنظر من آدمها با خنده خیلی تو دلبرو میشوند.
بنظر تو اگر من میتوانستم حال تمام آدمها را خوب کنم پس چه کسی میتوانست من را خوشحال کند؟
شاید هم بخاطر همین است که هیچوقت یک نفر وجود ندارد تا بتواند حال تمام آدمها را خوب کند. چون انموقع دیگر هیچکس نمیتوانست حال آن آدم را خوب کند.
فکر کنم برای همین است که ما اینجوری ناقص الخلقه شدیم. تا همیشه یکی باشد که بتونه حال یک نفر دیگر را بهتر کند.
البته دور از جون شما که بهتون بگم ناقصالخلقه.
حالا واقعا اینکه به کسی بگویم ناقصالخقه خیلی بد است و او ناراحت میشود؟
خب بنظر من که این حقیقت است. چون ما بلندترین قد مثل زرافه و گوشهایی مثل فیل و چشمهای وال و پرهای عقاب را نداریم. همهی موجودات زنده از نظر من ناقصالخلقه هستند چون همیشه یکچیزی کم دارند و هیچکدامشان نیست که تمام خصلتهای خوب را یکجا داشته باشد.
بنظر من که این حقیقت است. اصلا هرکه میخواهد بپذیرد و به هرکه میخواهد بر بخورد.
#
آنها نمیدانند که من صبحها را با گریه و شبها را با فریادهایی که صدا ندارند سپری میکنم.
آنها فکر میکنند اینکه من شوخی میکنم و همیشه لبخند میزنم یعنی که از سیارهای دیگر به اینجا آمدهام. آنها از خندهی من میخندند و چندین بار ویسهای ضبط شدهی من را گوش میدهند تا بازهم شاد شوند.
البته من از این احساس رضایت میکنم و فکر میکنم خوب است که بتوانی عدهای را شاد کنی چونکه دنیا پر از سختی و درد است.
راستی بنظر تو دنیا فقط برای ما دردناک است یا عدهای هستند که آدم فضایی باشند و دنیا برایشان دردناک نباشد؟ بنظر تو پولدارها هم همینگونه ناراحت میشوند یا ناراحتی آنها از ما شیکتر است؟
بنظر من که همهی آدمهای دنیا که آدم فضایی نیستند ناراحت میشوند و اینکه ما نمیتوانیم آن را ببینیم دلیل خوبی برای نقض ناراحتیشان نیست.
من از اینکه آدمهای ناراحت را ببینم اندوهگین میشوم و دلم میخواهد با یک چوب جادویی حال آنها را خوب کنم. اما بزرگترها میگویند که درد لازم است و ما از درد، درسهای زیادی میگیریم. خب نمیشد که درسهایمان را جور دیگری یاد بگیریم؟ مثلا با نوشتن روی تخته گچی یا حل کردن یک چیزی مثل جدول ضرب. من دوست دارم حال تمام آدمهای دنیا را خوب کنم و بتوانم خندهی واقعی آنها را ببینم. آخر بنظر من آدمها با خنده خیلی تو دلبرو میشوند.
بنظر تو اگر من میتوانستم حال تمام آدمها را خوب کنم پس چه کسی میتوانست من را خوشحال کند؟
شاید هم بخاطر همین است که هیچوقت یک نفر وجود ندارد تا بتواند حال تمام آدمها را خوب کند. چون انموقع دیگر هیچکس نمیتوانست حال آن آدم را خوب کند.
فکر کنم برای همین است که ما اینجوری ناقص الخلقه شدیم. تا همیشه یکی باشد که بتونه حال یک نفر دیگر را بهتر کند.
البته دور از جون شما که بهتون بگم ناقصالخلقه.
حالا واقعا اینکه به کسی بگویم ناقصالخقه خیلی بد است و او ناراحت میشود؟
خب بنظر من که این حقیقت است. چون ما بلندترین قد مثل زرافه و گوشهایی مثل فیل و چشمهای وال و پرهای عقاب را نداریم. همهی موجودات زنده از نظر من ناقصالخلقه هستند چون همیشه یکچیزی کم دارند و هیچکدامشان نیست که تمام خصلتهای خوب را یکجا داشته باشد.
بنظر من که این حقیقت است. اصلا هرکه میخواهد بپذیرد و به هرکه میخواهد بر بخورد.
#
من همیشه دوست داشتم که بتوانم با آدمها راحت باشم. مثلا بدون دلیل دست یکی را بگیرم و برویم باهم بستنی بخوریم، با دیگری وسط کوچه برقصم و بتوانم کنار جدول آدمی را بغل کنم و با او حرف بزنم. من وقتی میبینم که چندنفر باهم مهربان هستند و به یکدیگر لبخند میزنند دلم میخواهد از خوشحالی جیغ بکشم. البته فکر میکنم که آدمها دوست ندارند اوقاتشان را با من بگذرانند. آخر وقتی که به آنها لبخند میزنم، من را عجیب غریب نگاه میکنند و پشت چشمشان را برایم نازک میکنند. یا اینکه آنها شروع به ایراد گرفتن از ظاهر من میکنند. یکیشان معتقد است چشمانم زیادی کوچک هستند، دیگری معتقد است ابروهایم زشت است، آن یکی فکر میکند بیریخت و زشت هستم و اگر با من صحبت کند یعنی خودش را پایین آورده است، بعضی فکر میکنند شبیه هیولا هستم و آخری هم از زیر صحبت با من در میرود.
بعضیهایشان هم مثل آن دو آقا پسری هستند که پس از خداحافظی من با دوستم، به دوستم گفته بودند که به من یک چک بزند تا بروم و دیگر برنگردم. من خیلی فکر کردم اما هنوز نتوانستم بفهمم چرا آنها دلشان میخواست من دیگر برنگردم؟ آخر مگر من چه کار کرده بودم؟ یعنی بنظر تو من انقدر آدم بدی هستم که باید بروم و برنگردم؟
من بعضی وقتها از رفتار آدمها دلخور میشوم و گریه میکنم. البته این برای آنها تفاوتی ندارد. بهرحال من بعد از آن سعی میکنم تا اهمیتی ندهم و به زندگی ادامه دهم، اما باور بکنید یا نکنید، زندگی با این حرفها خیلی سختتر میگذرد.
#
بعضیهایشان هم مثل آن دو آقا پسری هستند که پس از خداحافظی من با دوستم، به دوستم گفته بودند که به من یک چک بزند تا بروم و دیگر برنگردم. من خیلی فکر کردم اما هنوز نتوانستم بفهمم چرا آنها دلشان میخواست من دیگر برنگردم؟ آخر مگر من چه کار کرده بودم؟ یعنی بنظر تو من انقدر آدم بدی هستم که باید بروم و برنگردم؟
من بعضی وقتها از رفتار آدمها دلخور میشوم و گریه میکنم. البته این برای آنها تفاوتی ندارد. بهرحال من بعد از آن سعی میکنم تا اهمیتی ندهم و به زندگی ادامه دهم، اما باور بکنید یا نکنید، زندگی با این حرفها خیلی سختتر میگذرد.
#
من خیلی وقتها برای خودم از این نامهها مینویسم. بیشتر اوقات در ذهنم جملات را میچینم و همت نمیکنم تا آنها را مکتوب کنم. کلمات بیوفا و نامرد هم به محض اینکه میفهمند سنی از من گذشته و به خوبی سابق حافظهام قد نمیدهد، سریع فرار میکنند و از ذهن من به بیرون میپرند. آنها فکر میکنند ذهن من ترامپولین کودکیشان است.
من دوست دارم که بعدها آدمها من را با این نامهها و این لحن صحبتم هم بشناسند. وقتی که آنها اینگونه مرا میخوانند کمتر میتواند مجسم کنند که من دقیقا چه کسی هستم و تصویرم به کلمات شبیه میشود. حالا البته شاید شما خوشتان نیاید و بگویید این ادا و اطوارها دیگر چیست. اما خب من به نظر شما اهمیتی نمیدهم چون دوست دارم که برای خودم بنویسم و این ربطی به بقیه ندارد چون آنها میتوانند نهایتا نخوانند و گذر کنند.
من ورژنهای مختلفی دارم. مثلا یک پیر ۷۰ سالهی نویسنده یا یک بالرین، گاهی یک سرگرد سختگیر، گاهی کودکستانی و گاهی یک باریستای خوش ذوق هستم. دراصل ورژنهای دیگری هم دارم اما اگر تا صبح آنها را نام ببرم شما خسته میشوید. من گاهی احساس میکنم که مرد هزارچهره هستم.
راستی، گاهی اوقات صداها باعث میشوند من خشمگین شوم و به قول جوانهای امروزی خیلی رو مخ من هستند. البته این هیچ ربطی به متن ندارد و نمیدانم که چرا این را به شما گفتم اما چون درحین نوشتنم، خواهرم قوطی اسمارتیز را تکان میداد و آن صدای ناخوشایندی میداد، داخل متنم جا گرفت.
بنظر من هیچکدام از متنهای امشبم به خوبی متنهای پیشینم نیستند و آنقدرها از آنها احساس رضایت ندارم چون مادرم چندین بار مرا صدا زد تا برایشان یک فیلم کمدی دانلود کنم و آن را باهم تماشا کنیم و بخندیم. من کنار آنها سعی میکنم بخندم، بخاطر همین فکر میکنم که شاید از نظر آنها هم من یک آدم فضایی هستم.
بهرحال من انسان بینقصی نیستم که بتوانم همیشه متنهای زیبا بنویسم و با این ناقصالخلقه بودنم کنار آمدهام، به همین خاطر هم نامههایم را اینجا گذاشتم.
من خوشحال میشوم که اگر شما هم دوست داشتید برای من نامه بنویسید. البته این ورژن نویسنده و تغییر لحن من دائمی نیست و در مواقع خاصی نمایان میشود، پس لطفا نامههایتان را آنموقع برای من بنویسید. راستی، یادتان باشد که نامه را با لحن خودتان بنویسید و نخواهید که شبیه به بقیه باشید. چون اگر همه شبيه هم شوید من به سختی میتوانم شما را تشخیص دهم و این کار برای پیرزن سالخوردهای همچون من بسیار دشوار است. من دوست دارم هرکس را از لحنش تشخیص دهم. نامههای من هم واقعی هستند و هم ساختهی تخیلات ذهنیام. پس شما هم از ذهن خودتان خجالت نکشید و آن را به من نشان دهید. من دوست دارم ذهن جوانهایی مثل شما را ببینم، چون شما همانند نورهای امیدی در اوج تاریکی هستید. البته اگر پیر هستید هم من دوست دارم ذهنتان را ببینم تا تفاوت شما با خودم را بفهمم.
کاش در آینده بتوانم یک چیز بزرگی را عرضه کنم که بقیه هم این نامهها را بخوانند.
من الان میروم تا شام بخورم و بعد مثل ادم فضاییها با فیلم نه چندان کمدی کمی بخندم و فکر کنم که فردا باید چکار کنم. امیدوارم که شب خوب بخوابید چون خوب خوابیدن خیلی مهم است. ممنون که متنهای من را خواندید. تا دیداری دیگر بدرود و شب شما بخیر.
#
من دوست دارم که بعدها آدمها من را با این نامهها و این لحن صحبتم هم بشناسند. وقتی که آنها اینگونه مرا میخوانند کمتر میتواند مجسم کنند که من دقیقا چه کسی هستم و تصویرم به کلمات شبیه میشود. حالا البته شاید شما خوشتان نیاید و بگویید این ادا و اطوارها دیگر چیست. اما خب من به نظر شما اهمیتی نمیدهم چون دوست دارم که برای خودم بنویسم و این ربطی به بقیه ندارد چون آنها میتوانند نهایتا نخوانند و گذر کنند.
من ورژنهای مختلفی دارم. مثلا یک پیر ۷۰ سالهی نویسنده یا یک بالرین، گاهی یک سرگرد سختگیر، گاهی کودکستانی و گاهی یک باریستای خوش ذوق هستم. دراصل ورژنهای دیگری هم دارم اما اگر تا صبح آنها را نام ببرم شما خسته میشوید. من گاهی احساس میکنم که مرد هزارچهره هستم.
راستی، گاهی اوقات صداها باعث میشوند من خشمگین شوم و به قول جوانهای امروزی خیلی رو مخ من هستند. البته این هیچ ربطی به متن ندارد و نمیدانم که چرا این را به شما گفتم اما چون درحین نوشتنم، خواهرم قوطی اسمارتیز را تکان میداد و آن صدای ناخوشایندی میداد، داخل متنم جا گرفت.
بنظر من هیچکدام از متنهای امشبم به خوبی متنهای پیشینم نیستند و آنقدرها از آنها احساس رضایت ندارم چون مادرم چندین بار مرا صدا زد تا برایشان یک فیلم کمدی دانلود کنم و آن را باهم تماشا کنیم و بخندیم. من کنار آنها سعی میکنم بخندم، بخاطر همین فکر میکنم که شاید از نظر آنها هم من یک آدم فضایی هستم.
بهرحال من انسان بینقصی نیستم که بتوانم همیشه متنهای زیبا بنویسم و با این ناقصالخلقه بودنم کنار آمدهام، به همین خاطر هم نامههایم را اینجا گذاشتم.
من خوشحال میشوم که اگر شما هم دوست داشتید برای من نامه بنویسید. البته این ورژن نویسنده و تغییر لحن من دائمی نیست و در مواقع خاصی نمایان میشود، پس لطفا نامههایتان را آنموقع برای من بنویسید. راستی، یادتان باشد که نامه را با لحن خودتان بنویسید و نخواهید که شبیه به بقیه باشید. چون اگر همه شبيه هم شوید من به سختی میتوانم شما را تشخیص دهم و این کار برای پیرزن سالخوردهای همچون من بسیار دشوار است. من دوست دارم هرکس را از لحنش تشخیص دهم. نامههای من هم واقعی هستند و هم ساختهی تخیلات ذهنیام. پس شما هم از ذهن خودتان خجالت نکشید و آن را به من نشان دهید. من دوست دارم ذهن جوانهایی مثل شما را ببینم، چون شما همانند نورهای امیدی در اوج تاریکی هستید. البته اگر پیر هستید هم من دوست دارم ذهنتان را ببینم تا تفاوت شما با خودم را بفهمم.
کاش در آینده بتوانم یک چیز بزرگی را عرضه کنم که بقیه هم این نامهها را بخوانند.
من الان میروم تا شام بخورم و بعد مثل ادم فضاییها با فیلم نه چندان کمدی کمی بخندم و فکر کنم که فردا باید چکار کنم. امیدوارم که شب خوب بخوابید چون خوب خوابیدن خیلی مهم است. ممنون که متنهای من را خواندید. تا دیداری دیگر بدرود و شب شما بخیر.
#
Man Pishetam
Shervin
این اهنگ از طرف من خطاب به توعه :
اگر غصههات سرت خراب شدن
چشمههات همهاش سراب شدن
بدون من پیشتم
اگه بغضت رو شکونده مشکلات
باز هم نشسته رو چشمهات
بدون من پیشتم
اگر غصههات سرت خراب شدن
چشمههات همهاش سراب شدن
بدون من پیشتم
اگه بغضت رو شکونده مشکلات
باز هم نشسته رو چشمهات
بدون من پیشتم
من مشکلم با فرد x را، با "خود فرد x" حل میکنم.
نه با پارتنر و دوست و معلم و خواهر/برادرِ او.
نه با پارتنر و دوست و معلم و خواهر/برادرِ او.
میدونم عزیزم، آره خیلی سخته. ولی بالاخره باید شکستن این چرخه از یکجا شروع بشه دیگه؟ بالاخره باید یه نفر این مسیر رو استارت بزنه یا نه؟
اگر هیچکس نخواد انجامش بده، هیچوقت شروع نمیشه و تا ابد به همین شکل میمونه.
اگر هیچکس نخواد انجامش بده، هیچوقت شروع نمیشه و تا ابد به همین شکل میمونه.
گفت روزهات رو چطور میگذرونی؟
گفتم عجله دارم.صبر کردن واسم سخته و همین باعث میشه نتونم از حال حاضر لذت ببرم.
همش منتظرم تموم شه برم مرحله بعد.
لحظهی حال رو از دست میدم تا به بعدی برسم، بعدی روهم از دست میدم تا به بعدیش برسم و چرخه ادامه داره.
این خوب نیست. دارم تلاش میکنم آروم باشم و یه گوشه از روزهایی که سپری میشن هم لذت ببرم، اما عجله دارم. عجله داشتن خوب نیست.
گفتم عجله دارم.صبر کردن واسم سخته و همین باعث میشه نتونم از حال حاضر لذت ببرم.
همش منتظرم تموم شه برم مرحله بعد.
لحظهی حال رو از دست میدم تا به بعدی برسم، بعدی روهم از دست میدم تا به بعدیش برسم و چرخه ادامه داره.
این خوب نیست. دارم تلاش میکنم آروم باشم و یه گوشه از روزهایی که سپری میشن هم لذت ببرم، اما عجله دارم. عجله داشتن خوب نیست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چرا هندو نیستید؟ چون تصادفا توی آمریکا بزرگ شدید، نه هند.
اگر توی هند بزرگ شده بودید، هندو میشدید.
اگر توی هند بزرگ شده بودید، هندو میشدید.
شاید باورتون نشه ولی برای درست شدن مشکلتون، فقط غر زدن کافی نیست و باید در جهت حل چیزی که ازش شاکی هستید یه قدمی بردارید و یه راه حلی رو در پیش بگیرید.
با صبح تا شب لم دادن و فقط ناله کردن قرار نیست یکدفعه معجزه بشه و کارها خود به خود درست شن، باید یه کاری کرد.
با صبح تا شب لم دادن و فقط ناله کردن قرار نیست یکدفعه معجزه بشه و کارها خود به خود درست شن، باید یه کاری کرد.