Stuff
@Ezafehbaar – املتِ وسطِ آسمون
پویا سعیدی اینطوریه که صبح از خواب پا میشه ، میگه خب امروز چطوری آدما رو شرحهشرحه کنم ؟ چطوری با روح و روانشون بازی کنم ؟ چطوری اون چیزای کشته شده توی وجودشونو زنده کنم ؟
بعد میشینه ، شروع میکنه به نوشتن و گفتن و خوندن ؛ شروع میکنه به دلبری ؛ تا وقتی که فردا بشه و برنامه های جدید .
بعد میشینه ، شروع میکنه به نوشتن و گفتن و خوندن ؛ شروع میکنه به دلبری ؛ تا وقتی که فردا بشه و برنامه های جدید .
اميرعلی نبویان اِن سالِ پيش يه تمرين داد بهمون برای افزایش قدرت تخیل ؛ از این قرار که میگفت به آدمایی که توی جامعه میبینیم با دقت نگاه کنیم و سعی کنیم براشون داستان بسازیم ؛ از روی جزئیات ظاهریشون یا چیزای دیگه که دستگیرمون میشه .
از اون روز من هر آدمی رو میبینم قصهش سریع میاد تو ذهنم ؛ و جای سختش اونجاست که یه وقتایی آدمای تکراری میبینم و باید سعی کنم قصه ی جدیدشونو به قصه ی قبلی ربط بدم .
از اون روز من هر آدمی رو میبینم قصهش سریع میاد تو ذهنم ؛ و جای سختش اونجاست که یه وقتایی آدمای تکراری میبینم و باید سعی کنم قصه ی جدیدشونو به قصه ی قبلی ربط بدم .
از وقتی اینو نوشتم عذاب وجدان گرفتم از روی صاحب این تعاریف ؛
موجود به این نازنینی ، به این دوست داشتنی ای ، چرا انقدر خوبی ؟ چرا انقدر با استانداردهای وسواسگونه ی من خوبی که برای حسادت بهت هم باید خجالت بکشم ؟
موجود به این نازنینی ، به این دوست داشتنی ای ، چرا انقدر خوبی ؟ چرا انقدر با استانداردهای وسواسگونه ی من خوبی که برای حسادت بهت هم باید خجالت بکشم ؟
هدفون همسایه ی بالاییمون روشن بود ، اشتباهی بجای مال خودم زدم روش آهنگو پلی کردم ؛ دیدم صدا نمیاد ، هی زیادش کردم ؛ پیام داد “هوی کر شدم کمش کن!”
#تیغهینازک
#تیغهینازک