Stuff
1.16K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
باید راجع به آب حرف بزنیم. و راجع به آبیِ اقیانوسی. (راستی، گفته بودم کفش‌های جدیدم رنگ آبیِ اقیانوسی اند؟) باید از آبیِ آسمون کمتر حرف بزنیم اگر صبح باشه. آبی خلیج فارس رو یادمون نره! باید از آبی حرف بزنیم؛ از همه‌ی آبی‌ها. از عشق خدا به آبی.
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
برويم براي رفتن.
نه براي رسيدن.

@abitpsycho
پاییز ۹۸!
لطفا با ما مهربان باش. غم‌ها، افسردگی‌ها، شکست‌ها، رفتن‌ها، افتادن‌ها، نشدن‌هاتو به آب بسپار، کمی راه بیا، کمی از کنار برو و خنجرت رو غلاف بکن.
پاییز ۹۸!
حوصله‌ی روی قشنگ و توی سیاهتو ندارم.
پاییز ۹۸!
کمتر بهمون زخم بزن، کمتر اذیت بکن، حتا شده به قیمت کمتر قشنگ بودنت.
Turnin'
Young Rising Sons
Sometimes it takes some patience
Sometimes it works first try
یکی از خوبی‌های نیمه دوم سال، تولد‌های فراوانشه.
پ.ن: احتمالا یک روز از استرس انتظار می‌میرم.
پ.ن دوم: استاد آناتومی‌مون is a joke and thinks we are a joke too!
پ.ن سوم: اگر عشق آناتومی نباشه، پس چی باشه؟
پ.ن چهارم: شما نمی‌تونید باور بکنید که من چقدر سعی می‌کنم درباره‌ی این ترم مثبت باشم و چقدر همه‌ش سیلی می‌خورم ازش.
شروع پاییز اونقدرا هم سخت نیست وقتی دانشگاه/مدرسه از هفته‌ی پیش شروع شده باشه.
Forwarded from وهمِ سبز
بفرما.
صدای سرما خورده‌ی بعضیا چقدر بانمکه!
برای این مجموعه‌ی خفن هیجان انگیز، برای این همه پاییزی بودنش، و برای این که بلاخره دیدمش این تابستون. حالا پاییزو بیشتر دوست می‌دارم.

(توی اتوبان کشوری چشمامو می‌بندم و وانمود می‌کنم که رفتم ایستگاه قطار، station 9 3/4 و الان در راه جایی هستم که دوستش دارم، که جای درستی ام. و شاید باورتون نشه که چقدر دانشگاهو بیشتر دوست دارم!)
Because they suck the life out of you.
Forwarded from کولی
به مو رسیدن و پاره نشدن.
[گذشتن و رفتن پیوسته]
دلم می‌خواد حرف بزنم. وقتی مغزم درگیر انجام کار مهمی نیست دلم می‌خواد حرف بزنم. دلم می‌خواد کار بکنم که نخوام حرف بزنم؛ آخه کار کردنم بهتر از حرف زدنمه.
Forwarded from Stuff
-پس آدم دیگه دلشو به چی خوش کنه؟
-به من!
Forwarded from . آن دیگری .
و خب بعد این همه نوشتن از دلتنگی، بعد این همه گفتن از این همه دوری، بعد شمردن روز و ماه و سال و نقطه گذاشتن ته دوسالی که نمیشد، نمیشد و با تمام وجودم دلم میخواست بشه..
باید بیام اینجا هم بنویسم. بنویسم که بلیط گرفتم. که دارم میام تا چند ماه دیگه. که فقط یکم مونده.
امروز از صبح با فکر کردن بیش از حد به پریشب، اعصاب خودم رو خرد کردم، غر زدم که چرا داریم زود میریم از خونه بیرون و پادکست چنلB هم نتونست حالمو بیاره سر جاش و فقط باعث شد بیشتر از خودم بدم بیاد. سر کلاس تغذیه استاد به جای درس دادن هی فقط fun fact گفت راجع‌به عسل و نوشابه و کیک و نان غنی شده با آهن و من توی پینترست عکس دیدم و سعی کردم از خزعبلاتش جزوه بنویسم. کل کلاس ایمنی با نماینده دعوا کردم و آخرش همه‌ی گروه‌بندیا خراب شد و فردا باز hunger games- mui داریم و من قلبم از استرس داره می‌ترکه. وقتی رسیدم خونه با مسئول اتیکت توی مغزم دعوا کردم (و هنوزم دارم دعوا می‌کنم.) و به مینا گفتم که اگر این کارهاشو ادامه بده عطاشو به لقاش می‌بخشم و میرم. مینا طبق معمول وقت نداشت و گفت بعدا حرف می‌زنه. عصر گفت کار داریم، گفت فردا تایمت چطوره و رفت و کلا جواب نداد. الان، از ساعت ۸ تا الان، چهار صفحه ایمنی خوندم، از صد نفر سوال پرسیدم و هنوز دارم توی مغزم با مینا، مسئول اتیکت، نماینده و پریشب دعوا می‌کنم. از پاییز متنفرم و بله! همه‌ش تقصیر پاییزه!
-مگه ما اسبیم؟
-دور از جون اسب!
با “من از قلب متنفرم.” شروع به خوندن فیزیولوژی قلب کردم و عاشقش شدم! چقدر این عضو عجیبه! چقدر پیچیده و قشنگ و سهل ممتنعه! حالا دو ساعت از تایم فیزیولوژی قلبم گذشته و دلم نمیاد ببندمش. کاش به جای همه‌ی درسا همه‌ش فیزیولوژی می‌خوندیم!