(کمتر از) یک ماه مونده به سالگرد رفتنم از اون خونه، (که آره من بهش میگم خونه چون خیلی خونه بود و خیلی خونواده بودیم و خیلی همه چیز واقعی و گاه اردینری بود، مثل همهٔ خونهها) قراره دیدار تازه کنم با اهالی اون خونه که موندن، خونه رو ساختن، اون نهالی که دونهشو کاشتم رو درخت کردن و روش خونهدرختی ساختن و بچههای جدید آوردن و خونههه واسه خودش شخصیت جدا پیدا کرد. قراره ساکنین اولیهٔ خونه رو ببینم، بغضم رو قورت بدم، با میلم به آغوشیدن دائم همگیشون مبارزه کنم و دلتنگیمو قایم نکنم و بهشون بگم که چقدر دوستشون دارم و بهشون افتخار میکنم.
Forwarded from Nefelibata 🍃🐳🦦
کاش میتونستم در زندگیم هیچکاری نکنم و تا آخر عمرم فقط ریو رو بغل کنم 🥲
Stuff
به صبا گفتم چقدر تهموندهٔ دوستداشتنهام مونده ته دلم و غمم رو غّمّ میکنه.
کاش حال داشتم توضیح بدم یعنی چی
شما هم اینطوری اید که گاهی از خستگی هیچ کاری نمیتونید بکنید و به خودتون میگید باشه هیچ کاری نکن فقط این یه ذره کارو تموم کن و برو استراحت و پنج روز میگذره و شما اون یه ذره کارو نمیکنید و استراحت هم نمیکنید و همیشه خسته اید؟
خواستهٔ قلبی، مغزی، روحی، روانی، ریوی، کلیوی، کبدی و خونیم اینه که بتونم پنج ساعت، بدون صد بار پریدن و تپش قلب، بخوابم.