Stuff
1.18K subscribers
1.62K photos
57 videos
6 files
373 links
ارتباط: @sameRia_bot
Download Telegram
متمایل شدم به صدا کردن آدم‌ها، به گفتن اسمشون و منتظر موندن برای پاسخشون.
گاهی حس می‌کنم که وجود ندارم و متمایل شدم به هرچه که واقعی‌ترم بکنه؛ شده اون چیز، “جانم/ بله/ چی شده” شنیدن باشه.
گاهی فالو کردن آدم‌ها آخرین سنگرم میشه برای کاملا از دست ندادنشون.
اینستا سمّی و مزخرفه، ولی تو رو خدا هرزگاهی از خودتون توش عکس بگذارید که دل آدم‌های گذشته‌تون کمی گشاد بشه.
میگه “ما که قلبمون عادت داره به شکسته شدن، اما تو وقتی قلبت شکست بیا من بغلت کنم.”

I am truly blessed

#conversations
Forwarded from کولی
که من قرار ندارم؛ که دیده از تو بپوشم.
Forwarded from کووآلایِ شکمو (.)
ولی من خیلی زود بهم برمیخوره کاش بفهمن اینو
کاش قلبم یکم کمتر می‌دوید. کاش قفسه سینه‌م گاهی استراحت می‌کرد و اینقدر نمی‌لرزید.
Not knowing will mess you up.

[Modern Love]
انتظارم از خودم در این روز اینه که ظهر نخوابم.
Paria, you literally have one job.
دلم می‌خواد به یک گلفروش در جمع کردن گل‌هاش در پایان روز کمک کنم.
چشمامو می‌بندم میای جلوی چشمم. چشمامو باز می‌کنم میای جلوی ذهنم. ببین، تو خیلی قشنگی، من از تماشات سیر نمیشم؛ اما روا نیست واقعا اینطوری.
باید شروع به عبور کنم.
اورتینک اینطوریه که شما ممکنه توی آتش در حال سوختن باشی و فکر اولت این باشه که نکنه یکی از سوختن من، خمِ اَبروش خم‌تر بشه؟
همهٔ آدم‌ها، آدم‌بدهٔ یه سری قصه‌ها و آدم‌خوبهٔ قصه‌های دگرند، منتها عزیز من، حواست باشه بخاطر یه قصّه، آدم‌بدهٔ همهٔ قصه‌ها نشی!
شهریور تا همیشه برای من مزهٔ Summertime Sadness خانم لانا رو میده.
هفت بیدار شدم که بابا رو بیدار کنم، خوابم هم نمی‌آمد و نمی‌برد، اما با مغزم به توافق رسیدیم که اگر از الان بخوایم فکر و خیال رو شروع کنیم، به عصر نکشیده تمام شدیم. لذا تصمیم برآن شد که خودمون رو تا نیمهٔ روز به خواب بزنیم.
Forwarded from هُبوط (Farzaneh|🍁|)
(کمتر از) یک ماه مونده به سالگرد رفتنم از اون خونه، (که آره من بهش میگم خونه چون خیلی خونه بود و خیلی خونواده بودیم و خیلی همه چیز واقعی و گاه اردینری بود، مثل همهٔ خونه‌ها) قراره دیدار تازه کنم با اهالی اون خونه که موندن، خونه رو ساختن، اون نهالی که دونه‌شو کاشتم رو درخت کردن و روش خونه‌درختی ساختن و بچه‌های جدید آوردن و خونه‌هه واسه خودش شخصیت جدا پیدا کرد. قراره ساکنین اولیهٔ خونه رو ببینم، بغضم رو قورت بدم، با میلم به آغوشیدن دائم همگی‌شون مبارزه کنم و دلتنگیمو قایم نکنم و بهشون بگم که چقدر دوستشون دارم و بهشون افتخار می‌کنم.
امروز روز سنگینیه و کم‌خواب و کلافه و پرحرفم.