دلم میخواد از همه جا و همه چیز برم. کسی منتظرم نباشه، منم منتظر کسی نباشم. دلم میخواد نباشم. نباشم. نباشم. نباشم.
وقتی یکی میگه "شک داشتم یه چیزیو بهت بگم یا نه، ولی میگم" گرد و خاکهای چند تا خط نور توی دلم میرن کنار.
همیشه به من بگید. هر چقدرم شک داشتید بگید. من از گفتنتون جون میگیرم. من از مکالمهتون گرم میشم. همیشه به من بگید!
قلبم اگه میتونست تندتر بزنه، میزد. منتها بیشتر از این ازش برنمیاد. آروم بگیر حیوونکی خب!
Stuff
قلبم اگه میتونست تندتر بزنه، میزد. منتها بیشتر از این ازش برنمیاد. آروم بگیر حیوونکی خب!
مین وایل، چهارمین تشت قهوه رو سر میکشیم.
یکی از دوستیهای محبوبم تبدیل شده به تولد به تولد تبریک گفتن. غم ماجرا آنجایی بیشتر میشود که تولدمان یک ماه فاصله دارد و ما سالی یک بار بیشتر به یاد هم نمیافتیم. و من هرسال تولدش و تولدم، به سوگ آن دوستی مینشینم.
Forwarded from در رثای جناب فینیاس گیج
امشب فهمیدم اون چیزی که بعد از چهارماه داره آزارم میده، خاطرات خوبم با آدمِ رابطهی قبلیم نیست. در واقع حسرت این رو ندارم که چرا این لحظهها دیگه تکرار نمیشن.
اولش بود
ولی خب الان دیگه نیست.
مثل هر خاکی که سرده، یه روزی خاکی که ریختی رو چالهی این خاطرهها هم سرد میشه، حتی کم کم کیفیت تصویرش موقع مرورکردنشون کمتر میشه تو ذهنت، انگار داره آروم آروم محو میشه.
این رنجی که هنوز مونده، زخمِ باز تمام دفعاتی هستش که تحقیر شدم!
خونریزی این زخمها هنوز بند نیومده.
به قول خواهرم، ما توی اون لحظهها تکهای از خودمون رو گم کردیم، خیلی سخته برامون که لحظه رو چال کنیم و روش خاک بریزیم
برای همین تا ابد باز نگهش میداریم، مبادا یه روزی اون تیکه برگشت، مبادا یه روزی عزت نفس رفتهمون برگرده!
قبلاها وقتی حال رابطمون خوب نبود، فکر میکردم نباید زیاد باهاش خاطرهی خوب بسازم که اگه رفت خاطرات خوبش اذیتم نکنه! الان میبینم چقدر اون تصویر اشتباه بوده.
آدم برای زیستن زاده شده، نمیشه جلوی جریان زندگی رو گرفت، ولی وقتی هزاربار حین نفس کشیدن مُردی، جبرانش سخت میشه.
اولش بود
ولی خب الان دیگه نیست.
مثل هر خاکی که سرده، یه روزی خاکی که ریختی رو چالهی این خاطرهها هم سرد میشه، حتی کم کم کیفیت تصویرش موقع مرورکردنشون کمتر میشه تو ذهنت، انگار داره آروم آروم محو میشه.
این رنجی که هنوز مونده، زخمِ باز تمام دفعاتی هستش که تحقیر شدم!
خونریزی این زخمها هنوز بند نیومده.
به قول خواهرم، ما توی اون لحظهها تکهای از خودمون رو گم کردیم، خیلی سخته برامون که لحظه رو چال کنیم و روش خاک بریزیم
برای همین تا ابد باز نگهش میداریم، مبادا یه روزی اون تیکه برگشت، مبادا یه روزی عزت نفس رفتهمون برگرده!
قبلاها وقتی حال رابطمون خوب نبود، فکر میکردم نباید زیاد باهاش خاطرهی خوب بسازم که اگه رفت خاطرات خوبش اذیتم نکنه! الان میبینم چقدر اون تصویر اشتباه بوده.
آدم برای زیستن زاده شده، نمیشه جلوی جریان زندگی رو گرفت، ولی وقتی هزاربار حین نفس کشیدن مُردی، جبرانش سخت میشه.
در رثای جناب فینیاس گیج
امشب فهمیدم اون چیزی که بعد از چهارماه داره آزارم میده، خاطرات خوبم با آدمِ رابطهی قبلیم نیست. در واقع حسرت این رو ندارم که چرا این لحظهها دیگه تکرار نمیشن. اولش بود ولی خب الان دیگه نیست. مثل هر خاکی که سرده، یه روزی خاکی که ریختی رو چالهی این خاطرهها…
یه وقتایی گوشی رو میذارم روی استرنومم و شروع میکنم به وویس دادن و میکروفون روی ترقوهم میفته و فکر کنم که اینطوری صادقترم.