〰️
| بیزمانی
فکر نمیکردم یخ لحظههایم هنوز نرسیده، در گاری روزگار آب شوند.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| بیزمانی
فکر نمیکردم یخ لحظههایم هنوز نرسیده، در گاری روزگار آب شوند.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
🔥7❤6👍1👌1
〰️
| کر و کور
•یادداشتی بر داستان «استخری پر از کابوس»*
بارها خاندم. نمیدانستم کجای داستان، گفتنیتر. شنیدنیتر. یا نوشتنیترست.
داستان از آنجا شروع میشود که مرتضا، بعد از بیست سال به شهرش باز میگردد. میخاهد به سر خاک برود.
اما صدای قوها را میشنود. و میبیند بطری شکستهی روغن ترمز را. و استفراغِ پیتهای گازوییل در استخر را. و تریلی کنار استخر و جاده را. وقتی همه چیز را دید و شنید. خاست که دستگیری کند از آن قو. اما دستگیر شد. به جرم کشتن قو.
دستگیرش کردند. چون او را دیدند که قوی مردهای را در آغوش گرفته. اما انگار قبلتر ندیدند گازوییل را. بطری شکستهی روغن را. و تریلی را. و نشنیدند صدای قوها را.
و داستان ازینجا شروع میشود. که خوب ندیدن. که خوب نشنیدن، ناتراز میکند ترازوی عدالت را. و همه چیز بی آنکه بوی بیعدالتی بدهد، نشانی از بیعدالتی دارد.
که حرفهای آن پیرزن در شهربانی را کسی نمیشنود. و او گوشهایش را، نه حرفهای شنیدنیاش را میخاهد عیان کند بر همه. اما گوشی برای شنیدنش نیست. که بی محابا او را دیوانه میخانند. اما مرتضا، سیر نگاه میکند. آن پیرزن را. و میشنود او را بیشتر.
روایت نویسنده، در جای جای داستان، روایت خوب دیدن و خوب شنیدن و توجه کردن است.
که مرتضا کسیست که خوب میبیند و خوب میشنود. تا آنجا که استخر نمیدانست یکی از قوها دیگر نیست. که آن قو، اصلن نمیدانست مرده است.
بله. استخر پر از کابوس شد. اما نه در دنیای قو. نه در دنیای استخر و نه در دنیای مرتضاها.
بلکه در دنیای آن کسانی که عادتی ندارند به خوب شنیدن و خوب دیدن.
*یوزپلنگانی که با من دویدهاند. بیژن نجدی.
| سمانه داوطلب
#همدفتری
@SamaneNotes
〰️
| کر و کور
•یادداشتی بر داستان «استخری پر از کابوس»*
بارها خاندم. نمیدانستم کجای داستان، گفتنیتر. شنیدنیتر. یا نوشتنیترست.
داستان از آنجا شروع میشود که مرتضا، بعد از بیست سال به شهرش باز میگردد. میخاهد به سر خاک برود.
اما صدای قوها را میشنود. و میبیند بطری شکستهی روغن ترمز را. و استفراغِ پیتهای گازوییل در استخر را. و تریلی کنار استخر و جاده را. وقتی همه چیز را دید و شنید. خاست که دستگیری کند از آن قو. اما دستگیر شد. به جرم کشتن قو.
دستگیرش کردند. چون او را دیدند که قوی مردهای را در آغوش گرفته. اما انگار قبلتر ندیدند گازوییل را. بطری شکستهی روغن را. و تریلی را. و نشنیدند صدای قوها را.
و داستان ازینجا شروع میشود. که خوب ندیدن. که خوب نشنیدن، ناتراز میکند ترازوی عدالت را. و همه چیز بی آنکه بوی بیعدالتی بدهد، نشانی از بیعدالتی دارد.
که حرفهای آن پیرزن در شهربانی را کسی نمیشنود. و او گوشهایش را، نه حرفهای شنیدنیاش را میخاهد عیان کند بر همه. اما گوشی برای شنیدنش نیست. که بی محابا او را دیوانه میخانند. اما مرتضا، سیر نگاه میکند. آن پیرزن را. و میشنود او را بیشتر.
روایت نویسنده، در جای جای داستان، روایت خوب دیدن و خوب شنیدن و توجه کردن است.
که مرتضا کسیست که خوب میبیند و خوب میشنود. تا آنجا که استخر نمیدانست یکی از قوها دیگر نیست. که آن قو، اصلن نمیدانست مرده است.
بله. استخر پر از کابوس شد. اما نه در دنیای قو. نه در دنیای استخر و نه در دنیای مرتضاها.
بلکه در دنیای آن کسانی که عادتی ندارند به خوب شنیدن و خوب دیدن.
*یوزپلنگانی که با من دویدهاند. بیژن نجدی.
| سمانه داوطلب
#همدفتری
@SamaneNotes
〰️
❤9👌4💯1
| بالین اشک
نمیدانم. این روزها زیاد میگویم. و مینویسم. که نمیدانم. مانند خیلی از دوستانم، دست و دلم به نوشتن نمیرود.
عادت نداشتهام در نوشتههایم از تلخیها بنویسم. نمیخاستم و نمیتوانستم.
تازه هنوز اول راه نوشتن بودم که دو هفته دور افتادم از نوشتن. و بعد از آن. نمیدانم.
نوشتن، در این روزها که محتاجترم. سختتر شده است. برایم.
از در و دیوار خبر میزاید. ندانستن، سخت است. و دانستن از آن سختتر.
و باز من نمیدانم.
به دنبال آن روی زندگی میگردم. برای زندگی کردن. برای ادامه دادن. برای همراهی با خندههای فاطمه و محیا.
برای نوشتن.
که من میدانستم زندگی بیرحم است. اما نمیدانستم. که انگار هیچ نمیدانستم.
خدایا
عزیزانم. دوستانم و خودم را به تو میسپارم. و من همیشه روی تو خیلی حساب باز کردهام. و فقط همین را میدانم. دیگر. 🥺🙏
|سمانه داوطلب
جمعه04/11/10
@SamaneNotes
نمیدانم. این روزها زیاد میگویم. و مینویسم. که نمیدانم. مانند خیلی از دوستانم، دست و دلم به نوشتن نمیرود.
عادت نداشتهام در نوشتههایم از تلخیها بنویسم. نمیخاستم و نمیتوانستم.
تازه هنوز اول راه نوشتن بودم که دو هفته دور افتادم از نوشتن. و بعد از آن. نمیدانم.
نوشتن، در این روزها که محتاجترم. سختتر شده است. برایم.
از در و دیوار خبر میزاید. ندانستن، سخت است. و دانستن از آن سختتر.
و باز من نمیدانم.
به دنبال آن روی زندگی میگردم. برای زندگی کردن. برای ادامه دادن. برای همراهی با خندههای فاطمه و محیا.
برای نوشتن.
که من میدانستم زندگی بیرحم است. اما نمیدانستم. که انگار هیچ نمیدانستم.
خدایا
عزیزانم. دوستانم و خودم را به تو میسپارم. و من همیشه روی تو خیلی حساب باز کردهام. و فقط همین را میدانم. دیگر. 🥺🙏
|سمانه داوطلب
جمعه04/11/10
@SamaneNotes
❤15👍1
| گام به گام
سرما خوردم و از صبح بخاری را بغل کردم. و بعد از آن به ترتیب لیوانِ داغ چای و شیر و دمنوشهای مختلف را.
پیام دادم به مربی گفتم سرما خوردم، اگه نیام. گفت این جلسهت میسوزه.
حق داشتم نرم. مربی هم لابد حق داشت. یکمی غر زدم. تا ساعت چهار و نیم. زیر پتو، مدام تکرار میکردم بهانههای رفتن و نرفتن را. بعد، سختترین کار ممکن را کردم. به زور پتو را کنار زدم. و نشستم. پرسیدم. واقعن قصد داری بری؟ خوب بنظرم اگه نرم، علاوه بر اینکه خوبتر نمیشم. پشیمون هم میشم. رفتم و بهتر شدم. یکم.
استرس و ترسهای آپدیت شده این روزها هم همراهم بودند. همچنان.
اما امروز فهمیدم که اگر منتظر باشم تا آرامش شود. تا هورمونهای فوق کلیویام کمی آرام بگیرند. تا معمولانه، کتاب بخانم. بنویسم. بروم. بیایم. تا یک معمولی سادهی نوشتنی باشم. چشمان انتظارم سفید میشود.
که شاید، باید جهان درونم را آرام کنم ابتدا. در پس این چالشها. سخت است. خیلی سخت. فهمیدم. اما کاش بتوانم. حتی یک گام کوچک. برایش بردارم. هر روز. و هر لحظه.
و هوشنگ ابتهاج، امشب چه زیبا گفت:
«آبی که برآسود، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است.»
نوشتهی دوست عزیزم فاطمهجان حول این شعر نیز خاندنیست.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
سرما خوردم و از صبح بخاری را بغل کردم. و بعد از آن به ترتیب لیوانِ داغ چای و شیر و دمنوشهای مختلف را.
پیام دادم به مربی گفتم سرما خوردم، اگه نیام. گفت این جلسهت میسوزه.
حق داشتم نرم. مربی هم لابد حق داشت. یکمی غر زدم. تا ساعت چهار و نیم. زیر پتو، مدام تکرار میکردم بهانههای رفتن و نرفتن را. بعد، سختترین کار ممکن را کردم. به زور پتو را کنار زدم. و نشستم. پرسیدم. واقعن قصد داری بری؟ خوب بنظرم اگه نرم، علاوه بر اینکه خوبتر نمیشم. پشیمون هم میشم. رفتم و بهتر شدم. یکم.
استرس و ترسهای آپدیت شده این روزها هم همراهم بودند. همچنان.
اما امروز فهمیدم که اگر منتظر باشم تا آرامش شود. تا هورمونهای فوق کلیویام کمی آرام بگیرند. تا معمولانه، کتاب بخانم. بنویسم. بروم. بیایم. تا یک معمولی سادهی نوشتنی باشم. چشمان انتظارم سفید میشود.
که شاید، باید جهان درونم را آرام کنم ابتدا. در پس این چالشها. سخت است. خیلی سخت. فهمیدم. اما کاش بتوانم. حتی یک گام کوچک. برایش بردارم. هر روز. و هر لحظه.
و هوشنگ ابتهاج، امشب چه زیبا گفت:
«آبی که برآسود، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است.»
نوشتهی دوست عزیزم فاطمهجان حول این شعر نیز خاندنیست.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤13👏1👌1🕊1
〰️
✓ پستی از کانال دوست عزیزم مریمجان نیکومنش که بنظرم چندین بار ارزش خوندن داره.
https://t.me/maryamnikoumanesh/857
〰️
✓ پستی از کانال دوست عزیزم مریمجان نیکومنش که بنظرم چندین بار ارزش خوندن داره.
https://t.me/maryamnikoumanesh/857
〰️
Telegram
زیستن با کتابها | مریم نیکومنش
فیلسوفان یک قاعدهی ساده و در عین حال عمیق دارند:
«تعطیلی در آفرینش محال است.»
یعنی زندگی، حتی وقتی فرو میریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق میشود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این…
«تعطیلی در آفرینش محال است.»
یعنی زندگی، حتی وقتی فرو میریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق میشود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این…
👍7❤4🙏1👌1
〰️
نامه به سی و چند شهریور
تکراریه ولی بزار بگم. دست و دلم به نوشتن نمیره. البته دلایل نوشتنم خیلی متنوع هست. جسمی. روانی. اجتماعی. اعتقادی. و هر گزینهی موجود روی میز.
و در حال حاضر هیچ کدوم پناهم نیست. شاید در حد یه مسکن موقتی.
کی بود میگفت؟ هر چیزی آدمو نکشه، قویترش میکنه؟ بنظرت ینی من دارم قویتر میشم؟ داریم اینقدر قوی؟ فععععک نکنما. نمیدونم شایدم قوی بودن به اون معنایی که فکر میکنیم نباشه.
شاید قوی بودن ینی قدرت تحمل رنجهای زیاد. اما چه جوری؟ با چه کیفیتی آخه؟
ینی ممکنه به معنای تحمل در حد مرگ باشه؟
یا یه جور بیحسی؟
یاد کتاب انسان در جستجوی معنا افتادم. وقتی خیلی از اتفاقات تلخ برای دکتر فرانکل و خیلیها، دیگه حس نداشت.
قوی شدن ینی بیحسی؟!
نمیدونم. اما مطمعنم قوی بودن ینی رنجهای زیاد. راستشو بخای من نمیخام قوی باشم. میخوام معمولی باشم. یک معمولیِ نوشتنی.
برای معمولی شدنم. نوشتنی شدنم. برای بودنم. و برای تمام اون گزینههای روی میز دعا کن.
دوستت دارم.
#نامه
@SamaneNotes
〰️
نامه به سی و چند شهریور
تکراریه ولی بزار بگم. دست و دلم به نوشتن نمیره. البته دلایل نوشتنم خیلی متنوع هست. جسمی. روانی. اجتماعی. اعتقادی. و هر گزینهی موجود روی میز.
و در حال حاضر هیچ کدوم پناهم نیست. شاید در حد یه مسکن موقتی.
کی بود میگفت؟ هر چیزی آدمو نکشه، قویترش میکنه؟ بنظرت ینی من دارم قویتر میشم؟ داریم اینقدر قوی؟ فععععک نکنما. نمیدونم شایدم قوی بودن به اون معنایی که فکر میکنیم نباشه.
شاید قوی بودن ینی قدرت تحمل رنجهای زیاد. اما چه جوری؟ با چه کیفیتی آخه؟
ینی ممکنه به معنای تحمل در حد مرگ باشه؟
یا یه جور بیحسی؟
یاد کتاب انسان در جستجوی معنا افتادم. وقتی خیلی از اتفاقات تلخ برای دکتر فرانکل و خیلیها، دیگه حس نداشت.
قوی شدن ینی بیحسی؟!
نمیدونم. اما مطمعنم قوی بودن ینی رنجهای زیاد. راستشو بخای من نمیخام قوی باشم. میخوام معمولی باشم. یک معمولیِ نوشتنی.
برای معمولی شدنم. نوشتنی شدنم. برای بودنم. و برای تمام اون گزینههای روی میز دعا کن.
دوستت دارم.
#نامه
@SamaneNotes
〰️
❤11😢5👌1
〰️
| ما دل به دست هر چه که بادا سپردهایم
ما را به دست دل بسپارید و بگذرید*
بیدار که میشم. همزمان با من سرفههامم بیدار میشن. دوباره چشامو میبندم. تا سرفههامم دهنشونو ببندن. بخابن. فایدهای نداره. اما.
انگار تو حلقم، ایست بازرسیه. به هر چیزی بعد کلی گیر دادن، اجازه عبور میدن.
مسواک میزنم. شاید حال و هواشون عوض شه. کمتر گیر بدن. از شربت ضد سرفه که از طعم نعناش خوشم میاد و از عکس بیربط بادمجون روی کارتنش، نه. سرریز میکنم تو درش. و یه راست هلش میدم وسط حلقم. بلکم تأثیر کنه. یکم.
چالش همیشگی صبحا. صبوونه چی بدم به فسقلیاس. با خوشحالی یه خامه صورتی پیدا میکنم. اما بچهها میگن نهههه. ما خامه کاکایو میخایم. یواشکی یه شکلات تلخ برمیدارم. تو مایکرو آب میکنم. بهمین راحتی میشه خامه کاکایو. هشتک مامان خلاق.
اما به همین راحتی نخوردن بچهها. یه اخمی و یه دادی. به زور میخورن. برا خودم که لقمه گرفتم. فهمیدم. عه. خامه بعلاوهی خلاقیتم، تلخ شده. یادم شده عسل بریزم.
لحنمو آروم میکنم و ریز ریز قربون صدقهی مظلومیتشون میرم. یواش میرم عسل بریزم تو خامهها. هشتک مامان فراموشکار. و البته مریض احوال.
راستی دیشب خاب دیدم. خاب دیدم بارون اومده. محیا هم بود. گمش کرده بودم. بیدار که شدم. محیا رو دیدم بالاسرم. بارون شلوارشو خیس کرده بود. خداروشکر پیدا شده بود. اما.
* آبروی آب. آینههای ناگهان. قیصر امینپور.
• سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| ما دل به دست هر چه که بادا سپردهایم
ما را به دست دل بسپارید و بگذرید*
بیدار که میشم. همزمان با من سرفههامم بیدار میشن. دوباره چشامو میبندم. تا سرفههامم دهنشونو ببندن. بخابن. فایدهای نداره. اما.
انگار تو حلقم، ایست بازرسیه. به هر چیزی بعد کلی گیر دادن، اجازه عبور میدن.
مسواک میزنم. شاید حال و هواشون عوض شه. کمتر گیر بدن. از شربت ضد سرفه که از طعم نعناش خوشم میاد و از عکس بیربط بادمجون روی کارتنش، نه. سرریز میکنم تو درش. و یه راست هلش میدم وسط حلقم. بلکم تأثیر کنه. یکم.
چالش همیشگی صبحا. صبوونه چی بدم به فسقلیاس. با خوشحالی یه خامه صورتی پیدا میکنم. اما بچهها میگن نهههه. ما خامه کاکایو میخایم. یواشکی یه شکلات تلخ برمیدارم. تو مایکرو آب میکنم. بهمین راحتی میشه خامه کاکایو. هشتک مامان خلاق.
اما به همین راحتی نخوردن بچهها. یه اخمی و یه دادی. به زور میخورن. برا خودم که لقمه گرفتم. فهمیدم. عه. خامه بعلاوهی خلاقیتم، تلخ شده. یادم شده عسل بریزم.
لحنمو آروم میکنم و ریز ریز قربون صدقهی مظلومیتشون میرم. یواش میرم عسل بریزم تو خامهها. هشتک مامان فراموشکار. و البته مریض احوال.
راستی دیشب خاب دیدم. خاب دیدم بارون اومده. محیا هم بود. گمش کرده بودم. بیدار که شدم. محیا رو دیدم بالاسرم. بارون شلوارشو خیس کرده بود. خداروشکر پیدا شده بود. اما.
* آبروی آب. آینههای ناگهان. قیصر امینپور.
• سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤13👍2😁2👌1
〰️
| پروانگی
کلماتم ردیف میشوند برای نوازش نگاهت،
وقتی قرار است،
تو بخانیام.
#شعرک
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| پروانگی
کلماتم ردیف میشوند برای نوازش نگاهت،
وقتی قرار است،
تو بخانیام.
#شعرک
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤18👌2🥰1
〰️
| سلام، حال همه ما خوب است اما... *
همچنان سرماخوردگی و سلفههای خرتدار. دو توپ دستمال کاغذی شوت کردم وسط این زمین ویروسزده.
دلم برای ساعت هفت تا یازده صبح تنگ شده. برای دوازده هم. شبهایم روشنتر از روزند. اما به اندازهی روزهای زمستان کوتاهاند.
در تنهایی و سکوت، خاب بودم امروز. قرار نبود کسی به خانهمان بیاید. فقط مامان، زنگ زده بود که آش درست کردم. بیاین. دلم خونهی مامان میخاست. مامان میخاست. آش مامان پز هم میخاستم.
همیشه هر وقت مریض میشوم، فقط کافیست مامان باشد در هوایم. خیلی زودتر. خوبتر میشوم.
خاب بودم. قرار نبود کسی بیاد. در زدند. در را که باز کردم مامان بود. و قابلمهی آشش.
آش خوردم. و بعد از آن، کوه ظروف ویروسزده را با مامان کفروبی کردیم. کار کردم. اما بهتر شدم و احوال خانهمان هم.
در خبرها بود امروز. دربارهی ایران. آمریکا. و مذاکرات.
و بعد فکر میکنم. ویروسِ کلمات را چطور میشود گرفت؟!
*شعری از سید علی صالحی.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| سلام، حال همه ما خوب است اما... *
همچنان سرماخوردگی و سلفههای خرتدار. دو توپ دستمال کاغذی شوت کردم وسط این زمین ویروسزده.
دلم برای ساعت هفت تا یازده صبح تنگ شده. برای دوازده هم. شبهایم روشنتر از روزند. اما به اندازهی روزهای زمستان کوتاهاند.
در تنهایی و سکوت، خاب بودم امروز. قرار نبود کسی به خانهمان بیاید. فقط مامان، زنگ زده بود که آش درست کردم. بیاین. دلم خونهی مامان میخاست. مامان میخاست. آش مامان پز هم میخاستم.
همیشه هر وقت مریض میشوم، فقط کافیست مامان باشد در هوایم. خیلی زودتر. خوبتر میشوم.
خاب بودم. قرار نبود کسی بیاد. در زدند. در را که باز کردم مامان بود. و قابلمهی آشش.
آش خوردم. و بعد از آن، کوه ظروف ویروسزده را با مامان کفروبی کردیم. کار کردم. اما بهتر شدم و احوال خانهمان هم.
در خبرها بود امروز. دربارهی ایران. آمریکا. و مذاکرات.
و بعد فکر میکنم. ویروسِ کلمات را چطور میشود گرفت؟!
*شعری از سید علی صالحی.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤16👌2
https://t.me/sajedeh_haqparast/562
🌱 ممنون از دوست عزیزم. ساجدهی عزیز. نوشتهشون برای من کلاس درسی بود بسیار ارزشمند.❤️🙏
〰️
🌱 ممنون از دوست عزیزم. ساجدهی عزیز. نوشتهشون برای من کلاس درسی بود بسیار ارزشمند.❤️🙏
〰️
Telegram
نَخیـل | ساجده حقپرست
نقطههای کوچک اختیار
خبر، خستگی، درد، فشار، آدمها.
این روزها همه چیز روی من اثر میگذارد. کسی حرفی میزند، ذهنم تا مدتی مشغول میشود. خبری میخانم، حالم تغییر میکند. درد کوچکی در بدنم میافتد، برنامهی روزم جابهجا میشود.
اینها یعنی چه؟
یعنی بیشتر در…
خبر، خستگی، درد، فشار، آدمها.
این روزها همه چیز روی من اثر میگذارد. کسی حرفی میزند، ذهنم تا مدتی مشغول میشود. خبری میخانم، حالم تغییر میکند. درد کوچکی در بدنم میافتد، برنامهی روزم جابهجا میشود.
اینها یعنی چه؟
یعنی بیشتر در…
👍6✍3❤1👌1
〰️
| بهانهوش
نوشتنش تبدار بود،
دردناک بود,
اما،
ادامه داد.
نوشتهاش تابناک شد.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#شعرک
〰️
| بهانهوش
نوشتنش تبدار بود،
دردناک بود,
اما،
ادامه داد.
نوشتهاش تابناک شد.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#شعرک
〰️
❤🔥12❤4👍1🙏1👌1
〰️
|آفتابِ سرد
بالاخره نشستم. روی نیمکت نارنجی رنگ. کنار تاب و سرسرهها. زیر آفتاب خنک زمستان. که لحظهای هست. و لحظهای دیگر نه. زیر ابری پنهان میشود. ساعت دوازده و پنجاه و یک دقیقه. کمی آنطرفتر از درمانگاه.
فاطمه، هاپوی عروسکش را در تاب گذاشته و تابش میدهد. روی سرسره، سُرش میدهد.
فراموش کرده. لحظات پیش را. ترس دکتر و استرس آمپول زدن را.
اما من فراموش نکردم هنوز. لحظهی بیدار شدنش. با خروسک سرفهها را. تنگی نفس و رنگ پریدگیاش که رنگ از رخ من هم پراند.
از پلههای سرسره بالا میرود و میخندد. دوست پیدا کرده. فراموش کرده. اما من بغض دارم. گریه دارم هنوز.
امان از ترسهای بزرگسالی که براحتی فراموش نمیشوند.
امان از مادری که بعد از درد فرزندش، دیگر خندهاش را ندید و نمیبیند. امان.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|آفتابِ سرد
بالاخره نشستم. روی نیمکت نارنجی رنگ. کنار تاب و سرسرهها. زیر آفتاب خنک زمستان. که لحظهای هست. و لحظهای دیگر نه. زیر ابری پنهان میشود. ساعت دوازده و پنجاه و یک دقیقه. کمی آنطرفتر از درمانگاه.
فاطمه، هاپوی عروسکش را در تاب گذاشته و تابش میدهد. روی سرسره، سُرش میدهد.
فراموش کرده. لحظات پیش را. ترس دکتر و استرس آمپول زدن را.
اما من فراموش نکردم هنوز. لحظهی بیدار شدنش. با خروسک سرفهها را. تنگی نفس و رنگ پریدگیاش که رنگ از رخ من هم پراند.
از پلههای سرسره بالا میرود و میخندد. دوست پیدا کرده. فراموش کرده. اما من بغض دارم. گریه دارم هنوز.
امان از ترسهای بزرگسالی که براحتی فراموش نمیشوند.
امان از مادری که بعد از درد فرزندش، دیگر خندهاش را ندید و نمیبیند. امان.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤10👌6😢2
Forwarded from نوشتزار | گلی موعودی
با طناب معنا به چاه زندگی میافتیم
اگر به شما بگویند دو ضربدر دو میشود سه چه پاسخی میدهید؟
مطمئنن میگویید مگر میشود، سالهاست که ثابت شده جواب این معادله چهار است.
در نگرم این معادله را میتوان با زبان «معنا» حل کرد. وقتیکه جبر زندگی دو دو تا چهارتای خودش را به تو نشان میدهد، این معناست که میتواند برایت پاسخ چهار را به سه تبدیل کند.
معناهایی که به اتفاقات زندگی میدهیم تا جوابی در خور تحملمان بگیریم. هر باری که کتابی از محمدعلی اسلامی ندوشن را میخانم، نگاهی متفاوت به اطراف مییابم. زندگی بدون سوال مانند زیستن در مرداب است. با پرسش است که تو پویا میشوی و خونی تازه در رگهایت جاری میشود.
در مقالهیی از کتاب «راه و بیراه» محمدعلی اسلامی ندوشن نقل قولی از «تولستوی» نویسندهی روسی آمده است که چشمنوازی میکند.
تولستوی از خود میپرسد «معنای زندگی چیست؟»
«به حدود پنجاه سالگی رسیده بودم که ناگاه بحرانی روحی بر من عارض شد و از خود میپرسیدم که برای چه زندگی میکنم؟ معنا و حاصل این زندگی چیست؟
احساس میکردم که پایم بر زمین محکم نیست. نویسنده بودم، معروف بودم، مورد احترام داخل و خارج بودم، درآمد سرشار داشتم، سلامت بودم و روزی ده ساعت کار میکردم.
با این حال، احساس میکردم که در زندگی هدف نیست، همه چیز بیهوده است. علم را هم جوابگو به زندگی نمیدیدم. عشق به خانواده و نویسندگی هم مرا تسکین نمیداد. بدینگونه تا آستانهی خودکشی جلو رفتم.
سرانجام به این نتیجه رسیدم که از طریق دانش عقلانی نمیتوان جوابی برای زندگی یافت و اگر معنایی برای آن بتوان جست، از طریق ایمان است، یعنی همان چیزی که عامهی مردم دارند، میلیونها میلیونها مردم زحمتکش که با ایمان، خود را به زندگی وابسته میدارند، و آن را تا آخر پی میگیرند.
اینان آفریینده و نیروبخش زندگی هستند، و من نیز بر آن شدم که راه آنها را دنبال کنم. اگر بشر باور به هدفی نمیداشت، نمیتوانست به زیست خود ادامه دهد.»
در ادامهی این مقاله محمدعلی اسلامی ندوشن به زیبایی از مقولهی معنا در ادبیات صحبت میکنند.
اینکه مردم ایران با توجه به تاریخ و شرایط زندگیشان در گذر مختلف برای خودشان معناسازی میکنند و این امر با ادبیات میسر میشود.
در قسمتی از مقاله آمده:
«در شاهنامه معنای زندگی در شرف ملی و دفاع از حق جسته میشود، در عرفان در وفاق انسانی. شاهنامه برای مردم تسلای خاطر بود، و عرفان برای مردم تهذیب نفس، زیرا در دورههای آشفته، تنزل اخلاقی روی مینماید، و عرفان میخاست طبایع مردم را به سوی نوعی سلامت معنوی بازگرداند.»
ادبیات، هنر، عرفان، دین همه و همه طنابی هستند که به نوعی تو را با معنای زندگیت وصل میکنند. یکی در کورهراه زندگی به فردی متوسل میشود، عدهیی شعری میخانند و کسی دست نوازشی بر سر سالداری میکشد، تا معنایی بیابد. معنا برای هر کداممان متفاوت میشود.
احترام به معناهایی که ما در زندگی برای خودمان داریم، سبب میشود که طعم آزادی را بچشیم. و هیچ چیزی نمیتواند طعم شیرین این رهایی را برای آدمی جبران کند.
شما معنای زندگیتان را یافتید؟
✍️گلی موعودی
#پارهنویسی
https://t.me/golnesasher
اگر به شما بگویند دو ضربدر دو میشود سه چه پاسخی میدهید؟
مطمئنن میگویید مگر میشود، سالهاست که ثابت شده جواب این معادله چهار است.
در نگرم این معادله را میتوان با زبان «معنا» حل کرد. وقتیکه جبر زندگی دو دو تا چهارتای خودش را به تو نشان میدهد، این معناست که میتواند برایت پاسخ چهار را به سه تبدیل کند.
معناهایی که به اتفاقات زندگی میدهیم تا جوابی در خور تحملمان بگیریم. هر باری که کتابی از محمدعلی اسلامی ندوشن را میخانم، نگاهی متفاوت به اطراف مییابم. زندگی بدون سوال مانند زیستن در مرداب است. با پرسش است که تو پویا میشوی و خونی تازه در رگهایت جاری میشود.
در مقالهیی از کتاب «راه و بیراه» محمدعلی اسلامی ندوشن نقل قولی از «تولستوی» نویسندهی روسی آمده است که چشمنوازی میکند.
تولستوی از خود میپرسد «معنای زندگی چیست؟»
«به حدود پنجاه سالگی رسیده بودم که ناگاه بحرانی روحی بر من عارض شد و از خود میپرسیدم که برای چه زندگی میکنم؟ معنا و حاصل این زندگی چیست؟
احساس میکردم که پایم بر زمین محکم نیست. نویسنده بودم، معروف بودم، مورد احترام داخل و خارج بودم، درآمد سرشار داشتم، سلامت بودم و روزی ده ساعت کار میکردم.
با این حال، احساس میکردم که در زندگی هدف نیست، همه چیز بیهوده است. علم را هم جوابگو به زندگی نمیدیدم. عشق به خانواده و نویسندگی هم مرا تسکین نمیداد. بدینگونه تا آستانهی خودکشی جلو رفتم.
سرانجام به این نتیجه رسیدم که از طریق دانش عقلانی نمیتوان جوابی برای زندگی یافت و اگر معنایی برای آن بتوان جست، از طریق ایمان است، یعنی همان چیزی که عامهی مردم دارند، میلیونها میلیونها مردم زحمتکش که با ایمان، خود را به زندگی وابسته میدارند، و آن را تا آخر پی میگیرند.
اینان آفریینده و نیروبخش زندگی هستند، و من نیز بر آن شدم که راه آنها را دنبال کنم. اگر بشر باور به هدفی نمیداشت، نمیتوانست به زیست خود ادامه دهد.»
در ادامهی این مقاله محمدعلی اسلامی ندوشن به زیبایی از مقولهی معنا در ادبیات صحبت میکنند.
اینکه مردم ایران با توجه به تاریخ و شرایط زندگیشان در گذر مختلف برای خودشان معناسازی میکنند و این امر با ادبیات میسر میشود.
در قسمتی از مقاله آمده:
«در شاهنامه معنای زندگی در شرف ملی و دفاع از حق جسته میشود، در عرفان در وفاق انسانی. شاهنامه برای مردم تسلای خاطر بود، و عرفان برای مردم تهذیب نفس، زیرا در دورههای آشفته، تنزل اخلاقی روی مینماید، و عرفان میخاست طبایع مردم را به سوی نوعی سلامت معنوی بازگرداند.»
ادبیات، هنر، عرفان، دین همه و همه طنابی هستند که به نوعی تو را با معنای زندگیت وصل میکنند. یکی در کورهراه زندگی به فردی متوسل میشود، عدهیی شعری میخانند و کسی دست نوازشی بر سر سالداری میکشد، تا معنایی بیابد. معنا برای هر کداممان متفاوت میشود.
احترام به معناهایی که ما در زندگی برای خودمان داریم، سبب میشود که طعم آزادی را بچشیم. و هیچ چیزی نمیتواند طعم شیرین این رهایی را برای آدمی جبران کند.
شما معنای زندگیتان را یافتید؟
✍️گلی موعودی
#پارهنویسی
https://t.me/golnesasher
❤10👍2👌1
〰️
خدایا برای این قاب، چه میتوانم بنویسم؟
فقط بار دیگر، دیدم مهربانیات را در آغوش دوستانم.
که احساسم بهشان، فراتر از دوستی که خاهرانه بود.
رویایی شیرین در بیداری برایم ساختید🥺🫂
فاطمهی عزیزم. نجمه جانم.
و نوشتن ازین قاب ادامه دارد...
〰️
خدایا برای این قاب، چه میتوانم بنویسم؟
فقط بار دیگر، دیدم مهربانیات را در آغوش دوستانم.
که احساسم بهشان، فراتر از دوستی که خاهرانه بود.
رویایی شیرین در بیداری برایم ساختید🥺🫂
فاطمهی عزیزم. نجمه جانم.
و نوشتن ازین قاب ادامه دارد...
〰️
❤🔥10❤5😍3🍓2👍1🎉1
Forwarded from سوسن خسروی(تاب)
اگر لبخندی بر لبانت نشست
به آن دست نزن و تماشایش کن.
فرصت بده لاابالی بر صورتت بماند.
در روزگاری هستیم که عمر لبخند
به قدر حباب است؛
استحکامش را محک نزن
به لذت تماشایش اکتفا کن.
به آن دست نزن و تماشایش کن.
فرصت بده لاابالی بر صورتت بماند.
در روزگاری هستیم که عمر لبخند
به قدر حباب است؛
استحکامش را محک نزن
به لذت تماشایش اکتفا کن.
🕊11👌3❤1
〰️
| چنان آشفتهام کردی که ابراهیم بتها را
به حدی دوستت دارم که دنیادوست، دنیا را*
پتوی صورتیرنگ بچهها را میپیچم دورم. دو سه روزیست تمکین نمیکنم. نوشتن را
با اینکه سه روز است لحظاتی داشتهام رنگی رنگی. مانند خودکارهایی که کنار کاغذم ردیف شدهاند. صورتی و سبز و آبی. و این مَنبرگههای کاهیِ سفید ماندهی هرشب. که دلش میتپد برای نوشتن از لحظات رنگی این چند روز. اما.
اما خودم هم نمیفهمم چرا. چرا ناتوانم در نوشتن ازین لحظات. خانه، سکوت است و خاموش. روشنایی برقها را صدا میکنم. و صدای تلویزیون را روشن. مینشینم. بیتوجه به روشنایی و صدا. مینویسم.
امروز قرارمان در حرم بود. ساعت شش صبح. تمام شب را بیدار ماندم. که نکند خابم ببرد. هوا هنوز روشن نشده بود که نجمه پیام داد من حرمم. من و فاطمه تقریبن با هم به بابالرضا رسیدیم. نانی گرفتیم برای صبحانه.
در حرم راه رفتیم. گفتیم و خندیدیم. و شنیدیم. شانه به شانهی یکدیگر. دیگر فقط کلماتشان نبود که دیده میشد. که چشمان و لبخندشان هم بود. و دوس داشتم حواسشان نباشد تا همانقدر که میخاندمشان. ببینمشان.
آلبومی عکس و فیلم در همه حال گرفتیم. میدانستیم زمان، خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم میگذرد. و ما میمانیم و عکسها و یادش بخیرهایمان.
گمان میکردم این روزها دیوانگی، چند قدمی از من فاصله گرفته باشد. اما در یادگارنوشتههای فاطمه و نجمه خاندم که گفتن. سمانه دیوانه بمان. همچنان. امیدوارم شدم. به دوری ازین سکوت. به نزدیکی آن هیاهو.
فاطمه را دیدم. از آن دوستهاییست که هر مادری برای دخترش و هر دختری برای یک عمر دوستی آرزویش میکند. که امیدوارم دوستی من هم با او جاودانه باشد.
و نجمه را دیدم. که دوست نه. که خاهریست دلسوز و مهربان. که نامههایش. که بودنش. که محبتش همیشه سر بزنگاه، دلگرمت میکند.
مانند اولین نامهاش. و مانند غافلگیریاش آن شب در کافه کتاب آفتاب. که بیشک مرور آن لحظه، تا ابد کامِ خاطرم را شیرین میکند.
*شعری از محمدسعید شاد.
به امید دیدارهای بعدیمان❤️
04/11/23
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| چنان آشفتهام کردی که ابراهیم بتها را
به حدی دوستت دارم که دنیادوست، دنیا را*
پتوی صورتیرنگ بچهها را میپیچم دورم. دو سه روزیست تمکین نمیکنم. نوشتن را
با اینکه سه روز است لحظاتی داشتهام رنگی رنگی. مانند خودکارهایی که کنار کاغذم ردیف شدهاند. صورتی و سبز و آبی. و این مَنبرگههای کاهیِ سفید ماندهی هرشب. که دلش میتپد برای نوشتن از لحظات رنگی این چند روز. اما.
اما خودم هم نمیفهمم چرا. چرا ناتوانم در نوشتن ازین لحظات. خانه، سکوت است و خاموش. روشنایی برقها را صدا میکنم. و صدای تلویزیون را روشن. مینشینم. بیتوجه به روشنایی و صدا. مینویسم.
امروز قرارمان در حرم بود. ساعت شش صبح. تمام شب را بیدار ماندم. که نکند خابم ببرد. هوا هنوز روشن نشده بود که نجمه پیام داد من حرمم. من و فاطمه تقریبن با هم به بابالرضا رسیدیم. نانی گرفتیم برای صبحانه.
در حرم راه رفتیم. گفتیم و خندیدیم. و شنیدیم. شانه به شانهی یکدیگر. دیگر فقط کلماتشان نبود که دیده میشد. که چشمان و لبخندشان هم بود. و دوس داشتم حواسشان نباشد تا همانقدر که میخاندمشان. ببینمشان.
آلبومی عکس و فیلم در همه حال گرفتیم. میدانستیم زمان، خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم میگذرد. و ما میمانیم و عکسها و یادش بخیرهایمان.
گمان میکردم این روزها دیوانگی، چند قدمی از من فاصله گرفته باشد. اما در یادگارنوشتههای فاطمه و نجمه خاندم که گفتن. سمانه دیوانه بمان. همچنان. امیدوارم شدم. به دوری ازین سکوت. به نزدیکی آن هیاهو.
فاطمه را دیدم. از آن دوستهاییست که هر مادری برای دخترش و هر دختری برای یک عمر دوستی آرزویش میکند. که امیدوارم دوستی من هم با او جاودانه باشد.
و نجمه را دیدم. که دوست نه. که خاهریست دلسوز و مهربان. که نامههایش. که بودنش. که محبتش همیشه سر بزنگاه، دلگرمت میکند.
مانند اولین نامهاش. و مانند غافلگیریاش آن شب در کافه کتاب آفتاب. که بیشک مرور آن لحظه، تا ابد کامِ خاطرم را شیرین میکند.
*شعری از محمدسعید شاد.
به امید دیدارهای بعدیمان❤️
04/11/23
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤17🥰3👌1🍓1
〰️
| در ذهنم ای چهرهات بهترین یادگاری
زیباترین شعرم ارزانیات باد امشب *
نان بولکی. رضا خریده بود. به یاد قدیم. دیوانهوار عاشق این نانم. درون هر بستهاش، فقط چهار عدد نان است. به اندازهی تقریبن یک کف دست. و شاید یکم بیشتر از یک کف دست.
با حسرت. لذت خوردنش را نصف میکنم با فردا.
امروز تا ساعت سه و چهل و پنج دقیقهی ظهر مانند دیروز بود.
اولین کار، تلگرام را باز کردم. هانیه در گروه، سراغم را گرفته بود. بعد پیامک داده بود تا از کلاس ساعت ده و نیم خاب نمانم. که خاب مانده بودم. در پی وی هم، چتر محبتش باز بود.
و گفتم که خاب ماندم. اما گفت امروز با هم حرف بزنیم؟ نمیدانم از کجا میفهمد. چطور میشنود. صدای سکوت فریادم را. صدای بالبال زدنم را به وقت سقوط.
زنگ زد. حرف زدیم. من. هانیه. و زهرا، تهتغاری و موسیقیدان گروه. برایم از قطعهای که تازه یاد گرفته بود گفت. و کمی از تاریخ آن. که مانند آن نان بولکی، به جانم چسبید. و بعد از آن، دیگر روزم مانند دیروز نبود.
خاهری، امشب برای دخترها، سبدی از خرس قرمز و انواع شکلات و اسمارتیز، آورده بود. ولنتاین بود. روز عشق و دوست داشتن.
به موضوع همنویسی که گذشت و ننوشتم فکر کردم. به باوری که باید در موردش مینوشتیم.
دربارهی شک و تردید و ایمان در باورها.
به اینکه کدام باورم ثابت بوده. کدامها مانند ژلهی لرزان داخل یخچال. و کدام مانند بستنی آب شده در تابستان.
از بین همه. باورِ «دوست داشتن، زندگی را زیبا میکند.» را انتخاب میکنم. و البته قابل تحمل.
اما نمیخواهم در اینترنت جستجویش کنم. نمیخاهم چادر شک را به تنش کنم. نمیخاهم.
هر چند بیرحمی زندگی. لحظات تلخ افسردگی و ناامیدی، گاهی میخاهد باورم را تیرباران کند.
اما باز پایش میایستم. هرچند که گفت باورت فقط در دل قصههاست. باشد. اما همچنان من، در لیلی و مجنون. در خسرو و شیرین. در تمام شعرهای عاشقانه. و در آسمانها و زمین، باورم را میبافم.
که ما اول قلب بودیم بعد دست و پا درآوردیم.
* بیت شمارهی چهارده. مجموعه اشعار حسین منزوی.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
| در ذهنم ای چهرهات بهترین یادگاری
زیباترین شعرم ارزانیات باد امشب *
نان بولکی. رضا خریده بود. به یاد قدیم. دیوانهوار عاشق این نانم. درون هر بستهاش، فقط چهار عدد نان است. به اندازهی تقریبن یک کف دست. و شاید یکم بیشتر از یک کف دست.
با حسرت. لذت خوردنش را نصف میکنم با فردا.
امروز تا ساعت سه و چهل و پنج دقیقهی ظهر مانند دیروز بود.
اولین کار، تلگرام را باز کردم. هانیه در گروه، سراغم را گرفته بود. بعد پیامک داده بود تا از کلاس ساعت ده و نیم خاب نمانم. که خاب مانده بودم. در پی وی هم، چتر محبتش باز بود.
و گفتم که خاب ماندم. اما گفت امروز با هم حرف بزنیم؟ نمیدانم از کجا میفهمد. چطور میشنود. صدای سکوت فریادم را. صدای بالبال زدنم را به وقت سقوط.
زنگ زد. حرف زدیم. من. هانیه. و زهرا، تهتغاری و موسیقیدان گروه. برایم از قطعهای که تازه یاد گرفته بود گفت. و کمی از تاریخ آن. که مانند آن نان بولکی، به جانم چسبید. و بعد از آن، دیگر روزم مانند دیروز نبود.
خاهری، امشب برای دخترها، سبدی از خرس قرمز و انواع شکلات و اسمارتیز، آورده بود. ولنتاین بود. روز عشق و دوست داشتن.
به موضوع همنویسی که گذشت و ننوشتم فکر کردم. به باوری که باید در موردش مینوشتیم.
دربارهی شک و تردید و ایمان در باورها.
به اینکه کدام باورم ثابت بوده. کدامها مانند ژلهی لرزان داخل یخچال. و کدام مانند بستنی آب شده در تابستان.
از بین همه. باورِ «دوست داشتن، زندگی را زیبا میکند.» را انتخاب میکنم. و البته قابل تحمل.
اما نمیخواهم در اینترنت جستجویش کنم. نمیخاهم چادر شک را به تنش کنم. نمیخاهم.
هر چند بیرحمی زندگی. لحظات تلخ افسردگی و ناامیدی، گاهی میخاهد باورم را تیرباران کند.
اما باز پایش میایستم. هرچند که گفت باورت فقط در دل قصههاست. باشد. اما همچنان من، در لیلی و مجنون. در خسرو و شیرین. در تمام شعرهای عاشقانه. و در آسمانها و زمین، باورم را میبافم.
که ما اول قلب بودیم بعد دست و پا درآوردیم.
* بیت شمارهی چهارده. مجموعه اشعار حسین منزوی.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
❤17👌3❤🔥1
〰️
| حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهیست درین بی سروسامانیها*
تقریبن زندگی تکراریه. تا وقتی که با ترس، کاری که همیشه از آن میترسی را انجام دهی. با ترس. مثل امروز ساعت پنج و سی و پنج دقیقهی بعد از ظهر.
کلاس داشتم. و کسی نبود پیش بچهها بماند.
همهی احتمالات ممکن، سرما خورده بودند.
من هم تصمیم گرفتم مانند یک مادر خوب و کافی، کنار دخترها بمانم. اما ناراحت بودم.
مربی پیام داد چرا نیامدی؟ جواب دادم فلان و بهمان و سرماخوردگی و من و کافی.
پیام دادم. اما دلم راضی نشد. فرصتی نبود برای فکر کردن و نکردن. سریع بلند شدم و با هیجان به بچهها فراخان دادم. «پاشید پاشید بریم بیرون.»
محیا مثل همیشه سریع لایک موافقتش را نشانم داد. اما فاطمه، کمی تامل کرد و گفت کجا؟ گفتم کلاس. گفت کلاس چی؟ گفتم اسکیت. گمان کرد مانند مامانهای بقیه میخاهم او را ببرم. محتاطانه نگاهم کرد. گفتم نه. خیالت راحت. تو فقط مینشینی و تماشا میکنی. خیالش راحت شد. آماده شدیم. و بعد سوار اسنپ نود و پنج هزار تومانی شدیم.
مسیرمان پر ترافیک بود. و مطمعن بودم به تهدیگ کلاس خاهم رسید. رسیدیم و مامانها کنار زمین، روی نیمکتها نشسته بودند. و اسکیت بچههایشان را میدیدند.
فاطمه و محیا هم روی نیمکتها نشستند. تا تجهیزاتم را ببندم و وارد زمین شوم. تا اسکیتم را ببینند. با احتیاطی بیش از همیشه و شوقی بیشتر از همیشه، اسکیت میکردم.
لحظهای وسط زمین ایستادم. نگاه کردم. به مادرها. به بچهها. به فاطمه و محیا. به خودم.
و فکر کردم شاید گاهی بد نباشد، بچهها تلاش برای رسیدن به رویاها را اینطور از پدر و مادرشان بیاموزند. و شاید اُمید را.
بله. امروزم از ساعت پنج و سی و پنج دقیقهی بعدازظهر دیگر تکراری نبود.
*فصل تقسیم. آینههای ناگهان. قیصر امینپور
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهیست درین بی سروسامانیها*
تقریبن زندگی تکراریه. تا وقتی که با ترس، کاری که همیشه از آن میترسی را انجام دهی. با ترس. مثل امروز ساعت پنج و سی و پنج دقیقهی بعد از ظهر.
کلاس داشتم. و کسی نبود پیش بچهها بماند.
همهی احتمالات ممکن، سرما خورده بودند.
من هم تصمیم گرفتم مانند یک مادر خوب و کافی، کنار دخترها بمانم. اما ناراحت بودم.
مربی پیام داد چرا نیامدی؟ جواب دادم فلان و بهمان و سرماخوردگی و من و کافی.
پیام دادم. اما دلم راضی نشد. فرصتی نبود برای فکر کردن و نکردن. سریع بلند شدم و با هیجان به بچهها فراخان دادم. «پاشید پاشید بریم بیرون.»
محیا مثل همیشه سریع لایک موافقتش را نشانم داد. اما فاطمه، کمی تامل کرد و گفت کجا؟ گفتم کلاس. گفت کلاس چی؟ گفتم اسکیت. گمان کرد مانند مامانهای بقیه میخاهم او را ببرم. محتاطانه نگاهم کرد. گفتم نه. خیالت راحت. تو فقط مینشینی و تماشا میکنی. خیالش راحت شد. آماده شدیم. و بعد سوار اسنپ نود و پنج هزار تومانی شدیم.
مسیرمان پر ترافیک بود. و مطمعن بودم به تهدیگ کلاس خاهم رسید. رسیدیم و مامانها کنار زمین، روی نیمکتها نشسته بودند. و اسکیت بچههایشان را میدیدند.
فاطمه و محیا هم روی نیمکتها نشستند. تا تجهیزاتم را ببندم و وارد زمین شوم. تا اسکیتم را ببینند. با احتیاطی بیش از همیشه و شوقی بیشتر از همیشه، اسکیت میکردم.
لحظهای وسط زمین ایستادم. نگاه کردم. به مادرها. به بچهها. به فاطمه و محیا. به خودم.
و فکر کردم شاید گاهی بد نباشد، بچهها تلاش برای رسیدن به رویاها را اینطور از پدر و مادرشان بیاموزند. و شاید اُمید را.
بله. امروزم از ساعت پنج و سی و پنج دقیقهی بعدازظهر دیگر تکراری نبود.
*فصل تقسیم. آینههای ناگهان. قیصر امینپور
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤17👌4👏3🕊1
👏11❤7🕊2👍1👌1