〰️
• ما میگوییم:
«دو روح در یک جسم.»
• مولانا میفرماید:
«هر دو بحـری آشـنا آمـوخته
هر دو جـان بی دوخـتن بـر دوخـته»
#با_مثنوی
پ.ن: «البته که ابیات مثنوی، معنای عمیقتری هم دارند، و من در حد توان و فهم و مطالعات خودم، جـدا از آن معنای فلسفیتر و عمیق ابیات، ظاهری از معنای نزدیک را به طور موجز به اشتراک میگذارم. و همواره پذیرای نقد و مطالب تکمیلی از طرف دوستان عزیزم هستم. 🙏❤️ از توجهتون ممنونم.»🥰🙏
| سمانه داوطلب
〰️
• ما میگوییم:
«دو روح در یک جسم.»
• مولانا میفرماید:
«هر دو بحـری آشـنا آمـوخته
هر دو جـان بی دوخـتن بـر دوخـته»
#با_مثنوی
پ.ن: «البته که ابیات مثنوی، معنای عمیقتری هم دارند، و من در حد توان و فهم و مطالعات خودم، جـدا از آن معنای فلسفیتر و عمیق ابیات، ظاهری از معنای نزدیک را به طور موجز به اشتراک میگذارم. و همواره پذیرای نقد و مطالب تکمیلی از طرف دوستان عزیزم هستم. 🙏❤️ از توجهتون ممنونم.»🥰🙏
| سمانه داوطلب
〰️
❤16🔥5👌1💔1
〰️
| به باریکی مو
میخاهم امروز از پرتکرارترین سوالواژهی بیجواب زندگیام بنویسم. واژهای که بارها سوالش کردم. و بارها جوابش دادم.
«حکمت» فقط چهار حرف دارد. حا. کاف. میم. ت. اما فقط این چهار حرف نیست. که تمام حروف الفبا. که تمام کلمههای دنیا را در کولهبارش دارد. اما نهان از من. اما نهان از تو.
هنوز روزم شروع نشده بود امروز. هنوز خاب بودم. هنوز نمیخاستم دربارهاش بنویسم. که او قبل از من، من را نوشت. دوباره. روزی که باید مدام مشق حکمت بنویسم.و بخانم. حکمت. حکمت. حکمت.
که آسان نبود. که شتابان به سمت پنجرهی آشپزخانه رفتم. گلّهای از اکسیژن سرد را بلعیدم. چندبار. اما حکمت میانشان نبود.
شتابانتر به سمت آینه آمدم. خیره به چشمان اشکآلود. اشکهایش پرشتابتر. تمام توان نداشتهام برای لبهایم جمع شد. برای بوسیدنِ حکمتش. نشستم. محیا. بیا. بچهای شدم در آغوش محیا. و او مادری که مدام نوازشم میکرد. و آرامم. دستان کوچکش پر از حکمت بود که به پشتم مینواخت. شاید کمی آرامتر.
پروندهی قطور حکمتهای زندگیام را نگاه میکنم. اتفاقاتی که پیر شدهاند دیگر. آرام شدهاند. اما با عصای علامت سوال، آهسته راه میروند هنوز. راه میروند. هنوز. و نای پرسش ندارند دیگر. و زمانش را.
اتفاقی میافتد. تلخشاش نه تنها کامت که تا فیهاخالدونت را به درد میآورد. و گاهی تنها راه رمیدن از بیقراری، بلعیدن خشک و خالی قرصواژهی حکمت با چشمانی تر است.
و این آیه:
«وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.»
خدایا من به تو امید بستم. به آنچه که کامم را تلخ کرد. با حکمتش شیرینمان کن.🙏
#هم_نویسی
و ممنونم از دوست عزیزتر از جان زهراجانم برای موضوع زیبای حکمت.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| به باریکی مو
میخاهم امروز از پرتکرارترین سوالواژهی بیجواب زندگیام بنویسم. واژهای که بارها سوالش کردم. و بارها جوابش دادم.
«حکمت» فقط چهار حرف دارد. حا. کاف. میم. ت. اما فقط این چهار حرف نیست. که تمام حروف الفبا. که تمام کلمههای دنیا را در کولهبارش دارد. اما نهان از من. اما نهان از تو.
هنوز روزم شروع نشده بود امروز. هنوز خاب بودم. هنوز نمیخاستم دربارهاش بنویسم. که او قبل از من، من را نوشت. دوباره. روزی که باید مدام مشق حکمت بنویسم.و بخانم. حکمت. حکمت. حکمت.
که آسان نبود. که شتابان به سمت پنجرهی آشپزخانه رفتم. گلّهای از اکسیژن سرد را بلعیدم. چندبار. اما حکمت میانشان نبود.
شتابانتر به سمت آینه آمدم. خیره به چشمان اشکآلود. اشکهایش پرشتابتر. تمام توان نداشتهام برای لبهایم جمع شد. برای بوسیدنِ حکمتش. نشستم. محیا. بیا. بچهای شدم در آغوش محیا. و او مادری که مدام نوازشم میکرد. و آرامم. دستان کوچکش پر از حکمت بود که به پشتم مینواخت. شاید کمی آرامتر.
پروندهی قطور حکمتهای زندگیام را نگاه میکنم. اتفاقاتی که پیر شدهاند دیگر. آرام شدهاند. اما با عصای علامت سوال، آهسته راه میروند هنوز. راه میروند. هنوز. و نای پرسش ندارند دیگر. و زمانش را.
اتفاقی میافتد. تلخشاش نه تنها کامت که تا فیهاخالدونت را به درد میآورد. و گاهی تنها راه رمیدن از بیقراری، بلعیدن خشک و خالی قرصواژهی حکمت با چشمانی تر است.
و این آیه:
«وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.»
خدایا من به تو امید بستم. به آنچه که کامم را تلخ کرد. با حکمتش شیرینمان کن.🙏
#هم_نویسی
و ممنونم از دوست عزیزتر از جان زهراجانم برای موضوع زیبای حکمت.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15😢4👌2❤🔥1
〰️
• ما میگوییم:
« خورشید، طلوع کرد. صبح شد»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد»
( مهره استعاره از خورشید. و قار همان قیر و استعاره از سیاهی شب.)
✓ و مولانای جان میفرماید:
«چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق، اَخترسـوز شد.»
#با_شاهنامه
#با_مثنوی
|سمانه داوطلب
〰️
• ما میگوییم:
« خورشید، طلوع کرد. صبح شد»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد»
( مهره استعاره از خورشید. و قار همان قیر و استعاره از سیاهی شب.)
✓ و مولانای جان میفرماید:
«چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق، اَخترسـوز شد.»
#با_شاهنامه
#با_مثنوی
|سمانه داوطلب
〰️
🥰13❤10👌3
〰️
|گلِ ماهگردون
گذاشتم تا ساعت از دوازده شب بگذرد. نمیخاستم بادکنکِ نوشتهام را قبل از ساعت دوازده به هوا بفرستم. چرا؟ چون ماه را از پنجرهی آشپزخانه ندیدم. ربطش؟ آخر نوشتهی امروزم، دعوتی بود به نوشتن از ماه. صبر کردم از سر شب. تا ماه را ببینم. مدام از پنجره سرک کشیدم. اما ندیدمش. ننوشتمش. حالیا مینویسم شاید در آخر نوشتهام ببینمش.
ناز دارد. امشب. شب آرزوهاست آخر. آرزوی ماه چه میتواند باشد؟ آرزو دارد اصلن؟ ناز که حتمن. برای خریدنش امشب باید با کاغذ و قلمم به پشت بام بروم. چشم در چشم، از آرزوهایمان بگوییم و بنویسیم. با هم.
ماه. مدام مینویسم و میخانم. ماه. گویی زیبایی بین صفای اسم و مَروهی ماهش، نه هفت بار. که هفتاد. که بینهایت بار میرود و باز میگردد. بی خستگی. بی تشنگی.
فکر میکنم. چه کسی اسم ماه را انتخاب کرده؟ معلوم است که عاشق بوده. حسابی. دور از معشوقه و دلتنگ. شاید هماندم که ماه را برای روز و شبهای عاشقی آفرید. نآمید هم.
از ماه مینوشتم. از آینهبودنش. ازینکه هرچند خیره به خورشید نمیتوان. اما چقدر زیبا میتوان خورشید را در ماه. در چشمان ماه دیدن.
ماهی اما به اندازهی خورشید ظرفیت درخشنده بودن داری. ظرفیت خورشید بودن.
یادم میآید از بچگی. وقتی برای دیدن ماه و آن سه ستارهای که کنارش صف بسته بودند. به حیاط میآمدم. آنقدر میایستادم و حرف میزدم که ساقهی گردنم تاب نمیآورد. کاش گلِ ماهگردونت میشدم.
زیاد نوشتم از تو. در دفتر آزادنویسیام. کنار هر واژهای که مینویسمت، زیباترین میشود. ماهبوسه. ماهآغوش. ماهچهره. ماهنگار. ماهواژه. ماهقلم. ماه لبخند. ماه آرزو.
نوشتنم از تو تمام نمیشود. وقتی نگاهم به تو تمام شدنی نیست. وقتی کشش ماهَت هر شب، به تلاطم میآورد مرا.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|گلِ ماهگردون
گذاشتم تا ساعت از دوازده شب بگذرد. نمیخاستم بادکنکِ نوشتهام را قبل از ساعت دوازده به هوا بفرستم. چرا؟ چون ماه را از پنجرهی آشپزخانه ندیدم. ربطش؟ آخر نوشتهی امروزم، دعوتی بود به نوشتن از ماه. صبر کردم از سر شب. تا ماه را ببینم. مدام از پنجره سرک کشیدم. اما ندیدمش. ننوشتمش. حالیا مینویسم شاید در آخر نوشتهام ببینمش.
ناز دارد. امشب. شب آرزوهاست آخر. آرزوی ماه چه میتواند باشد؟ آرزو دارد اصلن؟ ناز که حتمن. برای خریدنش امشب باید با کاغذ و قلمم به پشت بام بروم. چشم در چشم، از آرزوهایمان بگوییم و بنویسیم. با هم.
ماه. مدام مینویسم و میخانم. ماه. گویی زیبایی بین صفای اسم و مَروهی ماهش، نه هفت بار. که هفتاد. که بینهایت بار میرود و باز میگردد. بی خستگی. بی تشنگی.
فکر میکنم. چه کسی اسم ماه را انتخاب کرده؟ معلوم است که عاشق بوده. حسابی. دور از معشوقه و دلتنگ. شاید هماندم که ماه را برای روز و شبهای عاشقی آفرید. نآمید هم.
از ماه مینوشتم. از آینهبودنش. ازینکه هرچند خیره به خورشید نمیتوان. اما چقدر زیبا میتوان خورشید را در ماه. در چشمان ماه دیدن.
ماهی اما به اندازهی خورشید ظرفیت درخشنده بودن داری. ظرفیت خورشید بودن.
یادم میآید از بچگی. وقتی برای دیدن ماه و آن سه ستارهای که کنارش صف بسته بودند. به حیاط میآمدم. آنقدر میایستادم و حرف میزدم که ساقهی گردنم تاب نمیآورد. کاش گلِ ماهگردونت میشدم.
زیاد نوشتم از تو. در دفتر آزادنویسیام. کنار هر واژهای که مینویسمت، زیباترین میشود. ماهبوسه. ماهآغوش. ماهچهره. ماهنگار. ماهواژه. ماهقلم. ماه لبخند. ماه آرزو.
نوشتنم از تو تمام نمیشود. وقتی نگاهم به تو تمام شدنی نیست. وقتی کشش ماهَت هر شب، به تلاطم میآورد مرا.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤13❤🔥3👌2🕊1
〰️
| آهوانه
میخاهم بنویسم،
قلمم هنوز به در نرسیده،
آهوی تیزپای کلماتم پا به فرار گذاشتهاند.
#گزینگویه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| آهوانه
میخاهم بنویسم،
قلمم هنوز به در نرسیده،
آهوی تیزپای کلماتم پا به فرار گذاشتهاند.
#گزینگویه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12🕊5👌3
〰️
| باغبـان
• یادداشتی بر داستان «سپرده به زمین»*
• یک هفته. هر روز. روزی حداقل نیم ساعت داستان را خاندم. نه. زندگی کردم. کلمهها را همزمان دیدم. شنیدم و احساس کردم پیشتر. چهرهی یک مادر را. صدایش و مادرانگیهایش را. بیشتر. همه برایم آشنا بود.
• ملیحه. میدانی. دیرزمانی من هم مانند تو منتظر بودم. در انتظار تجربهی احساس مادری.
که مشروط بودم به وجود بچه. که اگر نبود نمیتوانستم مادر شدن را بفهمم. اما. اما تو.
تو اما از اول مادر بودی. نه تنها به اسم. که شکوه یک مادر را داشتی. که پردههای اتاق به احترامت ایستادهاند. که بخار آب دورِ سر طاهر طواف میکند.
که بخاری هیزمی. هنوز میخاهد درختِ جوانی باشد که گنجشکها روی شاخههایش نشستهاند. و ترانه مادری برایت میخانند.
ملیحه. میفهمم اگر هنوز در تب و تاب خاستن و دلتنگیات باشی. و متوجه نباشی که تو از خط پایانِ مادر بودن هم گذشتهای.
که بچهات، که دیگر نفسی ندارد برای کشیدن. که صدایی ندارد برای نیازِ شیر خاستن. اما تو. تو اما بیصدا، بیدرخاست، آغوز میکنی. نمیفهمم. ملیحه.
فقط میدانم که خداست که در دانهی بیجان، درخت شدن میبیند. رشد کردن میگذارد.
و میبینم در تو. که دانهی بیجانت را در زمین گذاشتی. تا بزرگش کنی. تا درختش کنی.
تا نه تنها مادرش. که خدایش باشی ملیحه.
«سپاس خدایی که در دانه درخت میبیند و در قطره دریا.»
#همدفتری
✓ یادداشت دیگر همدفترانم:
نجمه اصغری: امیدی که خیال رنگ باختن ندارد
زهرا احمدی: من هم با شما بدوم؟
هانیه عسگری: تلخ شیرین
* بیژن نجدی. یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| باغبـان
• یادداشتی بر داستان «سپرده به زمین»*
«سپاس خدایی که در دانه، درخت میبیند و در قطره دریا.»• یک هفته. هر روز. روزی حداقل نیم ساعت داستان را خاندم. نه. زندگی کردم. کلمهها را همزمان دیدم. شنیدم و احساس کردم پیشتر. چهرهی یک مادر را. صدایش و مادرانگیهایش را. بیشتر. همه برایم آشنا بود.
• ملیحه. میدانی. دیرزمانی من هم مانند تو منتظر بودم. در انتظار تجربهی احساس مادری.
که مشروط بودم به وجود بچه. که اگر نبود نمیتوانستم مادر شدن را بفهمم. اما. اما تو.
تو اما از اول مادر بودی. نه تنها به اسم. که شکوه یک مادر را داشتی. که پردههای اتاق به احترامت ایستادهاند. که بخار آب دورِ سر طاهر طواف میکند.
که بخاری هیزمی. هنوز میخاهد درختِ جوانی باشد که گنجشکها روی شاخههایش نشستهاند. و ترانه مادری برایت میخانند.
ملیحه. میفهمم اگر هنوز در تب و تاب خاستن و دلتنگیات باشی. و متوجه نباشی که تو از خط پایانِ مادر بودن هم گذشتهای.
که بچهات، که دیگر نفسی ندارد برای کشیدن. که صدایی ندارد برای نیازِ شیر خاستن. اما تو. تو اما بیصدا، بیدرخاست، آغوز میکنی. نمیفهمم. ملیحه.
فقط میدانم که خداست که در دانهی بیجان، درخت شدن میبیند. رشد کردن میگذارد.
و میبینم در تو. که دانهی بیجانت را در زمین گذاشتی. تا بزرگش کنی. تا درختش کنی.
تا نه تنها مادرش. که خدایش باشی ملیحه.
«سپاس خدایی که در دانه درخت میبیند و در قطره دریا.»
#همدفتری
✓ یادداشت دیگر همدفترانم:
نجمه اصغری: امیدی که خیال رنگ باختن ندارد
زهرا احمدی: من هم با شما بدوم؟
هانیه عسگری: تلخ شیرین
* بیژن نجدی. یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
🕊8❤5👌3❤🔥1👏1
〰️
• ما میگوییم:
«تا ابد پاینده و جاودان باشی»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
• ما میگوییم:
«تا ابد پاینده و جاودان باشی»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤16👌2❤🔥1
〰️
| اکنون
• گفتگویی بین احساس «غـم» و «شـادی»
«چای لطفن.» غم گفت. با چشمانی غمآلود. شادی، آهی کشید و بلند شد. در تپلترین لیوان خانه، چای ریخت. با رایحه دارچین و هل. کنارش سوهان آورد و خرما. غم، خرما دوست داشت و شادی سوهان.
هر دو در سکوت، به لیوان چای خیره شده بودند. هر کدام در افکار خودشان.
بالاخره غم، سکوت را شکست:
- چته؟! قیافت چرا همچینه؟ کو لبخندت؟
شبیه بابابزرگ خدابیامرزم شدی.
+ هوووووم.
- همین؟! حرف بزن ببینم باز چت شده؟ ای خدا آخر الزمون شده. منِ غمگین، باید بشینم توی شادی رو تراپی کنم. شادت کنم.
حرف بزن دیگه. اَه.
+ درسته شادم. ولی خود احساس لامصبم هم احساس داره دیگه.
میدونی چیه. دوباره باز شادیام سطحی شده. ینی از ته دلم شاد نیستم. هر وقت سمانه استرس داره. منم خودمو گم میکنم. یه جوری میشم. میفهمی منظورمو؟
- آره میفهمم. افکار. همش زیر سر افکاره. و اگه کوتاه بیای، این چرخه اونقد ادامه پیدا میکنه که پیداکردنت سخت میشه. خیلی سخت. غرق میشی.
خودت این غرق شدنو دوس داری؟
شادی چند نفس عمیق کشید و قاطعانه گفت:
+ نـه. معلومه که دوست ندارم.
الان چکار کنم؟
- اولین کار مهمو کردی. چند تا نفس عمیق.
دوم اینکه حواست به افکار باشه. تا خاست بزنه جاده خاکی و استرس آینده و حسرت گذشته رو بیاره وسط. سریع ترمزو بکشی.
شادی از اتفاقات کوچیک تو همین لحظه. این چیزیه که تو همیشهی خدا باید حواست باشه.
+ آره. گاهی فراموش میکنم انگاری. حافظهی خرابش، به منم سرایت کرده.
ـ یا مثلن همین الان که داره مینویسه. این یه خوشحالی خیلی بزرگ و موثریه. برا هممون. افکارو پرت میکنه رو کاغذ. باید بابتش خیلی خوشحال باشی و البته شکرگزار.
با اینکه دوس ندارم اما بار غم منو هم سبک میکنه. قبول داری از وقتی نوشتن اومده، توام راحتتر میخندی؟
+ اوهوم. آره. راس میگی. از صبح ننوشته بود. الان که داره مینویسه. حال منم بهتره انگاری.
وای مرسی ازت. تو چقدر خوبی. کسی نمیدونه. ولی من قدرتو میدونم. میدونم که خیلی وقتا تویی که باعث حال خوب من میشی.
- خوب. خداروشکر بالاخره لبخند اومد رو لبت.
این چاییام سرد شد. پاشو برو یه چایی غمسوز دیگه بریز.
#همنویسی
با ایدهی دوست عزیزم ثریا احمدیانی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| اکنون
• گفتگویی بین احساس «غـم» و «شـادی»
«چای لطفن.» غم گفت. با چشمانی غمآلود. شادی، آهی کشید و بلند شد. در تپلترین لیوان خانه، چای ریخت. با رایحه دارچین و هل. کنارش سوهان آورد و خرما. غم، خرما دوست داشت و شادی سوهان.
هر دو در سکوت، به لیوان چای خیره شده بودند. هر کدام در افکار خودشان.
بالاخره غم، سکوت را شکست:
- چته؟! قیافت چرا همچینه؟ کو لبخندت؟
شبیه بابابزرگ خدابیامرزم شدی.
+ هوووووم.
- همین؟! حرف بزن ببینم باز چت شده؟ ای خدا آخر الزمون شده. منِ غمگین، باید بشینم توی شادی رو تراپی کنم. شادت کنم.
حرف بزن دیگه. اَه.
+ درسته شادم. ولی خود احساس لامصبم هم احساس داره دیگه.
میدونی چیه. دوباره باز شادیام سطحی شده. ینی از ته دلم شاد نیستم. هر وقت سمانه استرس داره. منم خودمو گم میکنم. یه جوری میشم. میفهمی منظورمو؟
- آره میفهمم. افکار. همش زیر سر افکاره. و اگه کوتاه بیای، این چرخه اونقد ادامه پیدا میکنه که پیداکردنت سخت میشه. خیلی سخت. غرق میشی.
خودت این غرق شدنو دوس داری؟
شادی چند نفس عمیق کشید و قاطعانه گفت:
+ نـه. معلومه که دوست ندارم.
الان چکار کنم؟
- اولین کار مهمو کردی. چند تا نفس عمیق.
دوم اینکه حواست به افکار باشه. تا خاست بزنه جاده خاکی و استرس آینده و حسرت گذشته رو بیاره وسط. سریع ترمزو بکشی.
شادی از اتفاقات کوچیک تو همین لحظه. این چیزیه که تو همیشهی خدا باید حواست باشه.
+ آره. گاهی فراموش میکنم انگاری. حافظهی خرابش، به منم سرایت کرده.
ـ یا مثلن همین الان که داره مینویسه. این یه خوشحالی خیلی بزرگ و موثریه. برا هممون. افکارو پرت میکنه رو کاغذ. باید بابتش خیلی خوشحال باشی و البته شکرگزار.
با اینکه دوس ندارم اما بار غم منو هم سبک میکنه. قبول داری از وقتی نوشتن اومده، توام راحتتر میخندی؟
+ اوهوم. آره. راس میگی. از صبح ننوشته بود. الان که داره مینویسه. حال منم بهتره انگاری.
وای مرسی ازت. تو چقدر خوبی. کسی نمیدونه. ولی من قدرتو میدونم. میدونم که خیلی وقتا تویی که باعث حال خوب من میشی.
- خوب. خداروشکر بالاخره لبخند اومد رو لبت.
این چاییام سرد شد. پاشو برو یه چایی غمسوز دیگه بریز.
#همنویسی
با ایدهی دوست عزیزم ثریا احمدیانی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12❤🔥2👌2
〰️
| وقتی دلتنگی زنگ میزند
نمیخاستم رهایت کنم. اولین جملهام بعد از دیدن چند عکسی که از تایم کارکردنم در گوشی باقی گذاشتهام. راستش را بخاهی غمگین و دلتنگ میشوم. بیشتر. چند روزیست رژه میروند آن روزها. در ذهنم. آن دوستانم. آن چالشها و استرسهای بیهوشی. دلم برای همهشان تنگ میشود. گاهی.
از آن طیف سیاه و سفید خاطرات، انگار، سیاهیهایش کمرنگتر شده و جملهی یادش بخیر، بیشتر.
یادم نرفته و نمیرود. همیشه ضربان قلبم. احوالاتم به افق علائم حیاتی مریض تنظیم بود.
کوه استرسی که با هر بار بیهوشی و به هوش آوردن مریض، بالا میرفتیم ازش.
از لحاظ کاری، اتاق عمل ناباروری را دوست داشتم. کارمان اکثرن با سه قلم داروی میدازولام، فنتانیل و پروپوفول برای عمل pickup در پروسهی IVF راه میافتاد.
در حین نوشتن، مدام خودکارم در هوا معلق میماند و پرت میشوم به آن روزها. آن خاطرات.
به درختهای چنار قد بلند و باشکوه حیاط بیمارستان. وقتی هر روز سلامشان میکردم. گاهی هم دزدکی در آغوششان. رقص برگهایشان را ندیدم این پاییز. حیف.
نمیخاستم رهایتان کنم. هیچ کدامتان را. لذت آنژیوکت گرفتنهای سر صبح. صحبت با مریضها قبل و بعد عمل. امید و حال خوبی که همیشه دلگرم کننده بود. اگر مریض اهل کتاب بود که دیگر صحبتمان تمام نمیشد.
اما. من اما نمیخاستم رهایتان کنم. شاید هر کشمکشی را میتوانستم تاب بیاورم. اما وقتی یک سر آن فاطمه بود. محیا بود. و خودم. تاب نیاوردم. نتوانستم. آنقدر قوی نبودم.
و شاید، باید رها میکردم. برای سختیهایی که گذشتِ زمان، کمرنگش کرد. یادم نمیآید. دیگر. فقط میدانم تصمیمِ رهاکردن را برای رهایی. رهاشدن گرفتم. که آن موقع، بهترین تصمیم بود. به گمانم.
دلتنگیهایم شاید، به معنای اشتباه بودن تصمیمم نباشند. که میدانم این زمان. این دنیا. روباه مکاریست. برای مدام حسرت دادن. که من نمیخاهم پینوکیو باشم.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| وقتی دلتنگی زنگ میزند
نمیخاستم رهایت کنم. اولین جملهام بعد از دیدن چند عکسی که از تایم کارکردنم در گوشی باقی گذاشتهام. راستش را بخاهی غمگین و دلتنگ میشوم. بیشتر. چند روزیست رژه میروند آن روزها. در ذهنم. آن دوستانم. آن چالشها و استرسهای بیهوشی. دلم برای همهشان تنگ میشود. گاهی.
از آن طیف سیاه و سفید خاطرات، انگار، سیاهیهایش کمرنگتر شده و جملهی یادش بخیر، بیشتر.
یادم نرفته و نمیرود. همیشه ضربان قلبم. احوالاتم به افق علائم حیاتی مریض تنظیم بود.
کوه استرسی که با هر بار بیهوشی و به هوش آوردن مریض، بالا میرفتیم ازش.
از لحاظ کاری، اتاق عمل ناباروری را دوست داشتم. کارمان اکثرن با سه قلم داروی میدازولام، فنتانیل و پروپوفول برای عمل pickup در پروسهی IVF راه میافتاد.
در حین نوشتن، مدام خودکارم در هوا معلق میماند و پرت میشوم به آن روزها. آن خاطرات.
به درختهای چنار قد بلند و باشکوه حیاط بیمارستان. وقتی هر روز سلامشان میکردم. گاهی هم دزدکی در آغوششان. رقص برگهایشان را ندیدم این پاییز. حیف.
نمیخاستم رهایتان کنم. هیچ کدامتان را. لذت آنژیوکت گرفتنهای سر صبح. صحبت با مریضها قبل و بعد عمل. امید و حال خوبی که همیشه دلگرم کننده بود. اگر مریض اهل کتاب بود که دیگر صحبتمان تمام نمیشد.
اما. من اما نمیخاستم رهایتان کنم. شاید هر کشمکشی را میتوانستم تاب بیاورم. اما وقتی یک سر آن فاطمه بود. محیا بود. و خودم. تاب نیاوردم. نتوانستم. آنقدر قوی نبودم.
و شاید، باید رها میکردم. برای سختیهایی که گذشتِ زمان، کمرنگش کرد. یادم نمیآید. دیگر. فقط میدانم تصمیمِ رهاکردن را برای رهایی. رهاشدن گرفتم. که آن موقع، بهترین تصمیم بود. به گمانم.
دلتنگیهایم شاید، به معنای اشتباه بودن تصمیمم نباشند. که میدانم این زمان. این دنیا. روباه مکاریست. برای مدام حسرت دادن. که من نمیخاهم پینوکیو باشم.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12👌3👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
〰️
از همون روزا. برام حس و حال این کلیپ پر از خاطرهست.
اونقدر که مدام تکرار کردم: «من هی مینویسمت. تو هی میخانیام.» دیگه هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم.
〰️
از همون روزا. برام حس و حال این کلیپ پر از خاطرهست.
اونقدر که مدام تکرار کردم: «من هی مینویسمت. تو هی میخانیام.» دیگه هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم.
〰️
❤15
〰️
| پیرنگ خوشحالی
احساس خوشحالیام مانند لیوانی چای است؛
دم شده با چای دوغزال، دانهای هل، سهچاری غنچهی گل محمدی، چند تکه چوب دارچین و سر انگشتی لبوی خشک شده.
که با دورچینی از آبنبات و خرما و سوهان تزیین میکنم و آرام آرام هورت میکشم. چاییام را. خوشحالیام را.
#کلمهپیچ
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| پیرنگ خوشحالی
احساس خوشحالیام مانند لیوانی چای است؛
دم شده با چای دوغزال، دانهای هل، سهچاری غنچهی گل محمدی، چند تکه چوب دارچین و سر انگشتی لبوی خشک شده.
که با دورچینی از آبنبات و خرما و سوهان تزیین میکنم و آرام آرام هورت میکشم. چاییام را. خوشحالیام را.
#کلمهپیچ
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤16❤🔥4🥰1👌1
〰️
| نیروی جاذبهی نوشتن
آخرهای مهمانی. گوشهای بساط نوشتنم را پهن میکنم تا کمی آزاد شوم. امیرعلی آرام میآید کنارم. مینشیند.
- «چکار میکنی زندایی؟ چی مینویسی؟» لحظهای تأمل برای «چه بگویم. چه طور بگویم.» سوال، ساده است. جوابش سادهتر برای من. اما غریبتر برای دیگران. انگار.
- خوب، ببین. من یه کانال دارم. که توش مینویسم. اول روی این کاغذا چرکنویس چیزی که بخام بنویسم رو مینویسم. بعدش توی کانال پاکنویس میکنم.
+ چرکنویس چیه؟
فکر میکنم. اینو چطور توضیح بدم.
- تا حالا انشا نوشتی؟
+ آره.
- برو دفتر انشاتو بیار.
بدو میرود و دفترش را میآورد. آخرین انشایش را نشانم میدهد.
- خوب امیرعلی، بگو قبل اینکه انشاتو تو دفتر بنویسی، قبلش رو یه کاغذ دیگه ننوشتی؟
+ نه. ننوشتم. یعنی چرا. تو ذهنم بهش فکر کردم. اونجا نوشتم.
- آفرین. خودشه. چرکنویس ینی همین. قبل اینکه تو دفترت تمیز بنویسی، تو ذهنت فکر میکنی و همزمان فکراتو رو کاغذ مینویسی. شلخته و نامنظم. بعدشم که بخای توی دفتر انشات تمیز و مرتب بنویسی میشه پاکنویس.
آها. فهمیدم. امیرعلی گفت.
نشسته است همچنان. میگویم بیا دربارهی ماه چند جمله بنویسیم. میگوید. ماه درخشانه. ماه قشنگه. میگویم. ماه باعث جزر و مد میشود.
میگوید. جزر و مد چیست؟ میخاهم از نیروی جاذبهی ماه بگویم. که میپرسد نیروی جاذبه چیست؟
میپرسم. کلاس چندم بودی امیرعلی؟
میگوید سوم.
بحثمان می رود سمت توضیح جزر و مد. و نیروی جاذبهی ماه.
بعد از آن، دیگر حوصلهاش برای نوشتن نمیماند. میرود سراغ گوشی و اینستاگرام.
و باز فکر میکنم به نوشتن. که چطور میشود جذابش کرد برای بچهها. چطور میتوانم. چطور میشود دستانشان را از اعتیاد به گوشی نجات داد و به لذت همآغوشی با قلم رساند. چطور.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| نیروی جاذبهی نوشتن
آخرهای مهمانی. گوشهای بساط نوشتنم را پهن میکنم تا کمی آزاد شوم. امیرعلی آرام میآید کنارم. مینشیند.
- «چکار میکنی زندایی؟ چی مینویسی؟» لحظهای تأمل برای «چه بگویم. چه طور بگویم.» سوال، ساده است. جوابش سادهتر برای من. اما غریبتر برای دیگران. انگار.
- خوب، ببین. من یه کانال دارم. که توش مینویسم. اول روی این کاغذا چرکنویس چیزی که بخام بنویسم رو مینویسم. بعدش توی کانال پاکنویس میکنم.
+ چرکنویس چیه؟
فکر میکنم. اینو چطور توضیح بدم.
- تا حالا انشا نوشتی؟
+ آره.
- برو دفتر انشاتو بیار.
بدو میرود و دفترش را میآورد. آخرین انشایش را نشانم میدهد.
- خوب امیرعلی، بگو قبل اینکه انشاتو تو دفتر بنویسی، قبلش رو یه کاغذ دیگه ننوشتی؟
+ نه. ننوشتم. یعنی چرا. تو ذهنم بهش فکر کردم. اونجا نوشتم.
- آفرین. خودشه. چرکنویس ینی همین. قبل اینکه تو دفترت تمیز بنویسی، تو ذهنت فکر میکنی و همزمان فکراتو رو کاغذ مینویسی. شلخته و نامنظم. بعدشم که بخای توی دفتر انشات تمیز و مرتب بنویسی میشه پاکنویس.
آها. فهمیدم. امیرعلی گفت.
نشسته است همچنان. میگویم بیا دربارهی ماه چند جمله بنویسیم. میگوید. ماه درخشانه. ماه قشنگه. میگویم. ماه باعث جزر و مد میشود.
میگوید. جزر و مد چیست؟ میخاهم از نیروی جاذبهی ماه بگویم. که میپرسد نیروی جاذبه چیست؟
میپرسم. کلاس چندم بودی امیرعلی؟
میگوید سوم.
بحثمان می رود سمت توضیح جزر و مد. و نیروی جاذبهی ماه.
بعد از آن، دیگر حوصلهاش برای نوشتن نمیماند. میرود سراغ گوشی و اینستاگرام.
و باز فکر میکنم به نوشتن. که چطور میشود جذابش کرد برای بچهها. چطور میتوانم. چطور میشود دستانشان را از اعتیاد به گوشی نجات داد و به لذت همآغوشی با قلم رساند. چطور.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤14👌4🕊3
〰️
| وقتی ندانستن عیب نیست
• یادداشتی بر داستان چرخه*
• مدام خاندم. و نوشتن از داستان را عقب انداختم. تا شاید بیشتر بفهمم. صبر کردم تا قلّاب داستان در برکهی دلم، بتواند ماهی هر چند کوچکی صید کند. اما نشد.
• در ابتدای داستان، نقل قولی آورده شده از مونتنیِ فیلسوف. «من از کجا بدانم؟»
اول خاندنم، متوجه این نقل قول نشدم. اما بعد از چندین بار نوشتن و خاندن و رونویسی. و سوالهایی که در ذهنم شکل میگرفت. تازه فهمیدم مدیا کاشیگر، در نقطهی شروع داستان به تمام سوالهایمان پاسخ داده است. «من چه بدانم.»
داستانی که تو را در چرخهی سوالهای بیجواب، میاندازد.
داستانی که فهم آن در عنوانش مستتر است. «چرخه»
• داستان مانند افکار مونتنیِ فیلسوف، از چرخهی عقل و منطق خارج است. ماوراییست.
فهمیدم که در دنیای خودم، معنای آشنایی پیدا نمیکنم. برای این داستان.
• برای تمام گزارههایش. برای بیبی. راوی دانا. برای شخصیتهایی که مثل آدمیزاد حرف میزنند. اما انگار مثل آدمیزاد زندگی نمیکنند.
که جایی پریا به احمد میگوید: «این چه مزخرفاتیست میگویی.»
در تمام داستان فقط با پریا توانستم ارتباط بگیرم. تنها کسی که به آدمیزاد میماند.
• با خاندن این داستان و شنیدن نظرات دوستانم. فهمیدم که همهی ما در چرخهاییم. انگار. چرخهی من چه بدانمها. من فقط میدانمها.
گاهی لازم است، فقط سوال کرد. بدون انتظارِ جواب.
فهمیدم به سوالهایم باید بیشتر نگاه کنم. که آیا ارزش دنبال جواب رفتن را دارند؟
که باید به بعضی از سوالهای زندگی با بیخیالی، جواب داد: من چه بدانم. و گذشت.
• این داستان چه میخاست بگوید؟ من هم، هم نظرم با شما آقای مدیا کاشیگر. ما چه بدانیم! اصلا لازم نیست که بدانیم.
* مدیا کاشیگر
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#همکاوی
〰️
| وقتی ندانستن عیب نیست
• یادداشتی بر داستان چرخه*
• مدام خاندم. و نوشتن از داستان را عقب انداختم. تا شاید بیشتر بفهمم. صبر کردم تا قلّاب داستان در برکهی دلم، بتواند ماهی هر چند کوچکی صید کند. اما نشد.
• در ابتدای داستان، نقل قولی آورده شده از مونتنیِ فیلسوف. «من از کجا بدانم؟»
اول خاندنم، متوجه این نقل قول نشدم. اما بعد از چندین بار نوشتن و خاندن و رونویسی. و سوالهایی که در ذهنم شکل میگرفت. تازه فهمیدم مدیا کاشیگر، در نقطهی شروع داستان به تمام سوالهایمان پاسخ داده است. «من چه بدانم.»
داستانی که تو را در چرخهی سوالهای بیجواب، میاندازد.
داستانی که فهم آن در عنوانش مستتر است. «چرخه»
• داستان مانند افکار مونتنیِ فیلسوف، از چرخهی عقل و منطق خارج است. ماوراییست.
فهمیدم که در دنیای خودم، معنای آشنایی پیدا نمیکنم. برای این داستان.
• برای تمام گزارههایش. برای بیبی. راوی دانا. برای شخصیتهایی که مثل آدمیزاد حرف میزنند. اما انگار مثل آدمیزاد زندگی نمیکنند.
که جایی پریا به احمد میگوید: «این چه مزخرفاتیست میگویی.»
در تمام داستان فقط با پریا توانستم ارتباط بگیرم. تنها کسی که به آدمیزاد میماند.
• با خاندن این داستان و شنیدن نظرات دوستانم. فهمیدم که همهی ما در چرخهاییم. انگار. چرخهی من چه بدانمها. من فقط میدانمها.
گاهی لازم است، فقط سوال کرد. بدون انتظارِ جواب.
فهمیدم به سوالهایم باید بیشتر نگاه کنم. که آیا ارزش دنبال جواب رفتن را دارند؟
که باید به بعضی از سوالهای زندگی با بیخیالی، جواب داد: من چه بدانم. و گذشت.
• این داستان چه میخاست بگوید؟ من هم، هم نظرم با شما آقای مدیا کاشیگر. ما چه بدانیم! اصلا لازم نیست که بدانیم.
* مدیا کاشیگر
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#همکاوی
〰️
❤11👌2
〰️
| بارانِ شعـر
ساعت ۲۲:۰۵ بود.
دستم به بازنویسی هیچ کدام از چیزهایی که از صبح نوشتم، نمیرفت. فقط چرک بود. چرکنویس.
در سایهی سنگین آزادنویسی. چند صفحه از کتاب پرنده به پرنده را خاندم. ظرف شستم. شام پختم. با مامان حرف زدم. برای بابا، پیام تبریک روز پدر فرستادم. با دوستم حرف زدم. اما low battery.
مدام به سمت چایساز کشیده میشدم. ناخودآگاه، بیشترین واکنشم به نمیدانمهایم، چای خوردن است.
تا ساعت ۲۲:۰۵. که بیهوا دلم هوای بیشتر خاست. از پنجره آشپزخانه دیدم که موزاییکهای حیاط خیس بود. آسفالتِ کوچه هم. باران آمده بود. باران.
طراوتی بود که دسته دسته به درونم هل میدادم. و انبوه خیالات و افکار چرکی که زندانی کاغذهایم نشده بودند را به بیرون از پنجره، به کوچه، به آن طرف کوهها تبعید میکردم.
و بعد یکباره دلم دریا خاست. باران خاست. شعر خاست. به ساحل کتابخانهام آمدم. نظامی گنجوی، دستم را گرفت. و نشاند پای مخزنالاسرارش. نخانده بودم تا بحال. پادکستش را پیدا کردم و خاندیم از اول. از اولِ اول.
«بسم الله الرحمن الرحیم
هست کلید درِ گنج حکیم»
چند بار خاندم این آغاز زیبا را. که نظامی، کلید درستی را به دستم داده بود.
و بعد یادآورِ این حقیقت شد تا کمتر غصهی این و آن را بخورم؛
«با جبروتش که دو عالم کم است
اولِ ما آخرِ ما یک دم است»
و تا بیت پنجاه و پنجم. برایم گفت. برایم خاند. که شاید برای بدست آوردن خیلی چیزها باید تنها شد. تنهای تنها. منهای آدمها. اما. تنها با صاحبِ تن ها. که حرف آخرش شاید این بود؛
«کشمکش هر چه در او زندگی است
پیش خداوندی او بندگی است»
که کمی آرامتر شدم. که همهی حرفها را گاهی نمیشود نوشت. که باید سپرد دست بارانِ شعر. تا بشوید و ببرد.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#شب_نوشت
〰️
〰️
| بارانِ شعـر
ساعت ۲۲:۰۵ بود.
دستم به بازنویسی هیچ کدام از چیزهایی که از صبح نوشتم، نمیرفت. فقط چرک بود. چرکنویس.
در سایهی سنگین آزادنویسی. چند صفحه از کتاب پرنده به پرنده را خاندم. ظرف شستم. شام پختم. با مامان حرف زدم. برای بابا، پیام تبریک روز پدر فرستادم. با دوستم حرف زدم. اما low battery.
مدام به سمت چایساز کشیده میشدم. ناخودآگاه، بیشترین واکنشم به نمیدانمهایم، چای خوردن است.
تا ساعت ۲۲:۰۵. که بیهوا دلم هوای بیشتر خاست. از پنجره آشپزخانه دیدم که موزاییکهای حیاط خیس بود. آسفالتِ کوچه هم. باران آمده بود. باران.
طراوتی بود که دسته دسته به درونم هل میدادم. و انبوه خیالات و افکار چرکی که زندانی کاغذهایم نشده بودند را به بیرون از پنجره، به کوچه، به آن طرف کوهها تبعید میکردم.
و بعد یکباره دلم دریا خاست. باران خاست. شعر خاست. به ساحل کتابخانهام آمدم. نظامی گنجوی، دستم را گرفت. و نشاند پای مخزنالاسرارش. نخانده بودم تا بحال. پادکستش را پیدا کردم و خاندیم از اول. از اولِ اول.
«بسم الله الرحمن الرحیم
هست کلید درِ گنج حکیم»
چند بار خاندم این آغاز زیبا را. که نظامی، کلید درستی را به دستم داده بود.
و بعد یادآورِ این حقیقت شد تا کمتر غصهی این و آن را بخورم؛
«با جبروتش که دو عالم کم است
اولِ ما آخرِ ما یک دم است»
و تا بیت پنجاه و پنجم. برایم گفت. برایم خاند. که شاید برای بدست آوردن خیلی چیزها باید تنها شد. تنهای تنها. منهای آدمها. اما. تنها با صاحبِ تن ها. که حرف آخرش شاید این بود؛
«کشمکش هر چه در او زندگی است
پیش خداوندی او بندگی است»
که کمی آرامتر شدم. که همهی حرفها را گاهی نمیشود نوشت. که باید سپرد دست بارانِ شعر. تا بشوید و ببرد.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#شب_نوشت
〰️
〰️
❤13👌5🥰4
〰️
| وقتی نظامی گنجوی به زیبایی دو مفهوم طلوع و غروب خورشید را در یک بیت میگنجاند؛
«کرد قبا جُبّهی خورشـید و ماه*
زین دو کلهوار سـپید و سـیاه»
*جبه قبا کردن به معنای پیراهن دریدن.
#با_نظامی
مخزنالاسرار. بیت سیام.
| سمانه داوطلب
〰️
| وقتی نظامی گنجوی به زیبایی دو مفهوم طلوع و غروب خورشید را در یک بیت میگنجاند؛
«کرد قبا جُبّهی خورشـید و ماه*
زین دو کلهوار سـپید و سـیاه»
*جبه قبا کردن به معنای پیراهن دریدن.
#با_نظامی
مخزنالاسرار. بیت سیام.
| سمانه داوطلب
〰️
❤14🕊2👌1
〰️
|ویزیت سکوت
چشمان و گوشهایم دست به عصا شدهاند. برای دیدن و شنیدن. گوشهایم چند روزیست درد میکشد و نم پس میدهد. ویزیت سیصد و پنجاه هزار تومانی متخصص گوش، لقمهی تلخ و اجباری امشبم بود. بعلاوهی هشتاد و چهار هزار و نهصد و پنجاه تومانی داروهایم.
دکتر گفت ایرپاد در روز فقط یک ساعت. فقط یک ساعت؟ یک ساعت که فقط تحلیلهای پیرامون مثنوی است. پادکستهای شاهنامهخانی آخر شب سوسن جانم. چه میشود. نظامی. و کلی پادکستهای دیگر که روزم را با آنها میگذراندم. چه میشود.
به گمانم همه را باید به حبههای قند مکعبی کوچک پانزده دقیقهای تقسیم کنم تا بتوانم چای اوقاتم را شیرین کنم.
راه میرفتم. تند تند. بیرحمانه مورچههای افکار سر راهم را له میکردم. تا رسیدم به کافه کتاب. فضای خانهطوری کافه، همیشه لذتبخش است برایم. برای مورچهها. بیشتر.
انتخابم برای نشستن، صندلی کنار طاقچه است. رو به حیاط. و محوطهای که برای آن پنج غاز جدا کردهاند. که امشب ندیدمشان. دلتنگ سفیدی تنشان بودم و رنگ نارنجی پاها و نوکشان. و آن راه رفتن دلبرشان.
با دیدن منو، یک راست به سراغ خوردنیها رفتم. اما قیمتهایشان سراغ جیبم آمدند. پیشتر.
با کلی حساب و کتاب. ولش نمیخاد کتاب بخرم. دنیا دوروزه. حالا بعدنو ولش. بیا از الانت لذت ببر. رسیدم به گزینهی مینی پاستا آلفردو. کاش میشد هوس خوردنش را هم مینی کنم.
دو کتاب متالباز و مجموعه داستان جدید نجدی را که به یک مینی پاستا، فروخته بودم را با حسرت و خجالت به سر جایشان برگرداندم.
در سکوت به خانه برگشتم. بدون صدا. با نگاههای گاهگاه من به مردم. مردم به من. بدون صدا.
به خانه آمدم. خانهی محیا و فاطمه. اسباببازیهایشان که این طرف و آن طرف خانه پرت شده است. دستمال کاغذیهایی که محیا ریز ریز میکند و شولولو در تمام خانه میپراکند.
گوشهای. کنار بخاری کز میکنم. و چشمانم را میبندم. به روی همه چیز. نمیبینم. نمیشنوم. نمیخانم. خانه پر از صداست. اما. من. من فقط میخابم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|ویزیت سکوت
چشمان و گوشهایم دست به عصا شدهاند. برای دیدن و شنیدن. گوشهایم چند روزیست درد میکشد و نم پس میدهد. ویزیت سیصد و پنجاه هزار تومانی متخصص گوش، لقمهی تلخ و اجباری امشبم بود. بعلاوهی هشتاد و چهار هزار و نهصد و پنجاه تومانی داروهایم.
دکتر گفت ایرپاد در روز فقط یک ساعت. فقط یک ساعت؟ یک ساعت که فقط تحلیلهای پیرامون مثنوی است. پادکستهای شاهنامهخانی آخر شب سوسن جانم. چه میشود. نظامی. و کلی پادکستهای دیگر که روزم را با آنها میگذراندم. چه میشود.
به گمانم همه را باید به حبههای قند مکعبی کوچک پانزده دقیقهای تقسیم کنم تا بتوانم چای اوقاتم را شیرین کنم.
راه میرفتم. تند تند. بیرحمانه مورچههای افکار سر راهم را له میکردم. تا رسیدم به کافه کتاب. فضای خانهطوری کافه، همیشه لذتبخش است برایم. برای مورچهها. بیشتر.
انتخابم برای نشستن، صندلی کنار طاقچه است. رو به حیاط. و محوطهای که برای آن پنج غاز جدا کردهاند. که امشب ندیدمشان. دلتنگ سفیدی تنشان بودم و رنگ نارنجی پاها و نوکشان. و آن راه رفتن دلبرشان.
با دیدن منو، یک راست به سراغ خوردنیها رفتم. اما قیمتهایشان سراغ جیبم آمدند. پیشتر.
با کلی حساب و کتاب. ولش نمیخاد کتاب بخرم. دنیا دوروزه. حالا بعدنو ولش. بیا از الانت لذت ببر. رسیدم به گزینهی مینی پاستا آلفردو. کاش میشد هوس خوردنش را هم مینی کنم.
دو کتاب متالباز و مجموعه داستان جدید نجدی را که به یک مینی پاستا، فروخته بودم را با حسرت و خجالت به سر جایشان برگرداندم.
در سکوت به خانه برگشتم. بدون صدا. با نگاههای گاهگاه من به مردم. مردم به من. بدون صدا.
به خانه آمدم. خانهی محیا و فاطمه. اسباببازیهایشان که این طرف و آن طرف خانه پرت شده است. دستمال کاغذیهایی که محیا ریز ریز میکند و شولولو در تمام خانه میپراکند.
گوشهای. کنار بخاری کز میکنم. و چشمانم را میبندم. به روی همه چیز. نمیبینم. نمیشنوم. نمیخانم. خانه پر از صداست. اما. من. من فقط میخابم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15👌1