〰️
|برف موافقت
خیلی وقت است که بساط خاندن و نوشتنم در آشپزخانه پهن است. و این دو روز. که جوجهی طلایی آخر پاییزمان، برفی شده. بیبهانه، پنجرهی آشپزخانه را باز میکنم. برفبوسههای پاییزی که مهمان دستان و صورتم میشود. بعد از سه ماه پاییزِ شهریوری. وسوسهایست مدام.
برف میآید. هوا سرد است. میخاهیم بخاری اتاق خاب را راه بیندازیم. نیاز به جابجایی وسایل است. میگویم باز. و میدانم که شاید جواب همیشگی را بشنوم. اما میگویم. «دلم میخاهد بروم کلاسِ..»حرفم تمام نشده. رضا میگوید از یوتیوب آموزشش را ببین. اینکه مخالفتی نشنیدم. جواب همیشگی را نشنیدم. تعجب کردم. فراوان.
به جای آن جوابهای تکراری. از «آقارضا» شنیدم. مرد سالداری که رضا همیشه برای اصلاح موهایش به آرایشگاهش میرود. آدم خوبیست. قبلن هم گفته بود. در آرایشگاهش، سنتوری دارد و مینوازد. گفت آقای آرایشگر خودش از یوتیوب آموزش دیده است.
گفت چیزی که تو دوست داری از سنتور که سختتر نیست. گفتم نه.
خوشحال شدم امشب. ستودم در دلم. مردِ سالداری را که آرایشگاه دارد. سنتور دوست دارد. با تلاشش، بدون آموزش و کلاس، سنتور یاد گرفته است. که آدم خوبیست. که موسیقی دوست دارد. که در آرایشگاهش سنتور مینوازد.
امشب فکر کردم. به اینکه چه خوب میشود هرکسی، علاقهاش را کنار کاروبارش دنبال کند. تا بترکد بادکنکِ قضاوتهای بی اساس. که گاهی سخت میکند. سخت میکنیم. برای اطرافیان. برای خودمان. زندگی و علاقههایشان را. و علاقههایمان را.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|برف موافقت
خیلی وقت است که بساط خاندن و نوشتنم در آشپزخانه پهن است. و این دو روز. که جوجهی طلایی آخر پاییزمان، برفی شده. بیبهانه، پنجرهی آشپزخانه را باز میکنم. برفبوسههای پاییزی که مهمان دستان و صورتم میشود. بعد از سه ماه پاییزِ شهریوری. وسوسهایست مدام.
برف میآید. هوا سرد است. میخاهیم بخاری اتاق خاب را راه بیندازیم. نیاز به جابجایی وسایل است. میگویم باز. و میدانم که شاید جواب همیشگی را بشنوم. اما میگویم. «دلم میخاهد بروم کلاسِ..»حرفم تمام نشده. رضا میگوید از یوتیوب آموزشش را ببین. اینکه مخالفتی نشنیدم. جواب همیشگی را نشنیدم. تعجب کردم. فراوان.
به جای آن جوابهای تکراری. از «آقارضا» شنیدم. مرد سالداری که رضا همیشه برای اصلاح موهایش به آرایشگاهش میرود. آدم خوبیست. قبلن هم گفته بود. در آرایشگاهش، سنتوری دارد و مینوازد. گفت آقای آرایشگر خودش از یوتیوب آموزش دیده است.
گفت چیزی که تو دوست داری از سنتور که سختتر نیست. گفتم نه.
خوشحال شدم امشب. ستودم در دلم. مردِ سالداری را که آرایشگاه دارد. سنتور دوست دارد. با تلاشش، بدون آموزش و کلاس، سنتور یاد گرفته است. که آدم خوبیست. که موسیقی دوست دارد. که در آرایشگاهش سنتور مینوازد.
امشب فکر کردم. به اینکه چه خوب میشود هرکسی، علاقهاش را کنار کاروبارش دنبال کند. تا بترکد بادکنکِ قضاوتهای بی اساس. که گاهی سخت میکند. سخت میکنیم. برای اطرافیان. برای خودمان. زندگی و علاقههایشان را. و علاقههایمان را.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15👏4👌2😍2🕊1
〰️
• ما میگوییم:
«گریه کرد و گونههایش خیس شد.»
• فردوسیجان میفرماید:
«پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نـم»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
• ما میگوییم:
«گریه کرد و گونههایش خیس شد.»
• فردوسیجان میفرماید:
«پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نـم»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤18👌3😍2
〰️
| ساعت یازده و نیم شب
امروز میخاستم قورباغهی پست کانالم را ابتدای روز قورت دهم. لقمهاش آماده و دم دستم بود. اما نمیخوردمش. جملهی «چه بنویسم برای کانال» قبلن با اضطراب همراهم بود. اما جدیدن، تبدیل شده به یک لذت. نمیدانم شاید هم عادت. به تکرار «جملهی چه بنویسم.» عادت کرده است.
شایدم معتاد. ذهنم میخاهد مدام پای منقل چه بنویسم، بنشیند و نئشگی کند. شاید برای همین است مدام دعوتم میکند به خوردن چای نبات.
یا میخاهم لقمهی قورباغهام را بیشتر تزیین کنم. با کاهوی خاندن ازین کتاب شعر. گوجهی آن یکی داستانک. خیارشور آزادنویسی بیشتر.
میاُفتم در دام پروبال دادن لقمهام. زیادی گندهاش میکنم. که برای دهانِ کوچک زمانم، اندکی بزرگ میشود گاهی. وخسته کننده برای حوصلهی پیرم.
حالیا. امروز کارِ خانهام را با پادکستی از شرح مثنوی انجام دادم و حس خوشایندی از تمیز کردن مدام خانه داشتم. در زمان انتظارِ سرد شدن چایمان با رضا، غزلی عاشقانه از مولانا خاندم برایش. بعد داستانی کوتاه خاندم و با دوستان همنویسم حرف زدیم. دربارهاش.
پنجاه صفحه از کتاب چشمهایش خاندم. با دخترکانم کمی بازی کردم. و فقط مانده دو تیک شاهنامهخانی با سوسنجانم و سی بیت از مثنوی که در سکوت شب میخانمش.
و این فالبیت از غزلهای حسین منزوی، که به زیبایی مثلث عشق و قلم و دفتر را به تصویر میکشد:
«عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد»
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| ساعت یازده و نیم شب
امروز میخاستم قورباغهی پست کانالم را ابتدای روز قورت دهم. لقمهاش آماده و دم دستم بود. اما نمیخوردمش. جملهی «چه بنویسم برای کانال» قبلن با اضطراب همراهم بود. اما جدیدن، تبدیل شده به یک لذت. نمیدانم شاید هم عادت. به تکرار «جملهی چه بنویسم.» عادت کرده است.
شایدم معتاد. ذهنم میخاهد مدام پای منقل چه بنویسم، بنشیند و نئشگی کند. شاید برای همین است مدام دعوتم میکند به خوردن چای نبات.
یا میخاهم لقمهی قورباغهام را بیشتر تزیین کنم. با کاهوی خاندن ازین کتاب شعر. گوجهی آن یکی داستانک. خیارشور آزادنویسی بیشتر.
میاُفتم در دام پروبال دادن لقمهام. زیادی گندهاش میکنم. که برای دهانِ کوچک زمانم، اندکی بزرگ میشود گاهی. وخسته کننده برای حوصلهی پیرم.
حالیا. امروز کارِ خانهام را با پادکستی از شرح مثنوی انجام دادم و حس خوشایندی از تمیز کردن مدام خانه داشتم. در زمان انتظارِ سرد شدن چایمان با رضا، غزلی عاشقانه از مولانا خاندم برایش. بعد داستانی کوتاه خاندم و با دوستان همنویسم حرف زدیم. دربارهاش.
پنجاه صفحه از کتاب چشمهایش خاندم. با دخترکانم کمی بازی کردم. و فقط مانده دو تیک شاهنامهخانی با سوسنجانم و سی بیت از مثنوی که در سکوت شب میخانمش.
و این فالبیت از غزلهای حسین منزوی، که به زیبایی مثلث عشق و قلم و دفتر را به تصویر میکشد:
«عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد»
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤17🕊4👏2👌1
〰️
| مغزهای پوستکندنی
ما اصلا پسته دوست نداریم. حقیقتن. مخصوصن اگر قیمتش این همه عدد و صفر داشته باشد. نمیخاهیم دوستش داشته باشیم. اصلن. حالیا خودش سالی یک بار با دوستان متواضعتر تخمه و بادامهندیاش مهمان خانهمان میشوند.
و محیا. که عاشق پوست کردن پستههاست. آنقدر که میآید. دستم را میگیرد و میگوید با گوشی بیا کنارم بنشین. مینشینم کنارش و دانه دانه برایم پسته پوست میکند.
اول میاندازدشان. سپس میگوید. میخاهم بفرماد کنم. میفرماید و قربان صدقهی دوتایشان میروم.
عاشق وقتیام که با بیحواسی مغزها را در
ظرف پوستهها میاندازد و بعد متوجه میشود و خندهی ریزی میکند و میگوید؛ آخ حواسم نبود.
یا وقتی که مغز را کامل میتواند درآورد و با خوشحالی میگوید: این کالمه مامان.
و بعد که انگشتانش خسته شد. ظرف تخمههای کدو را میآورد. نوبت من است. دیگر. باید به جبران زحمتهایش، اسبش شوم و پیتیکو پیتیکوکنان تخمه پوست کنم و سواری دهم. نمیدانم مغزِ چه بود که خوردم.
کوهی از کارهای نکرده مانده است و مهمانهای در راه. همینقدر بماند برای شب یلدا.
یلداتون مبارک. دورهمیهاتون پر از شادی و سلامتی😘❤️🙏
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| مغزهای پوستکندنی
ما اصلا پسته دوست نداریم. حقیقتن. مخصوصن اگر قیمتش این همه عدد و صفر داشته باشد. نمیخاهیم دوستش داشته باشیم. اصلن. حالیا خودش سالی یک بار با دوستان متواضعتر تخمه و بادامهندیاش مهمان خانهمان میشوند.
و محیا. که عاشق پوست کردن پستههاست. آنقدر که میآید. دستم را میگیرد و میگوید با گوشی بیا کنارم بنشین. مینشینم کنارش و دانه دانه برایم پسته پوست میکند.
اول میاندازدشان. سپس میگوید. میخاهم بفرماد کنم. میفرماید و قربان صدقهی دوتایشان میروم.
عاشق وقتیام که با بیحواسی مغزها را در
ظرف پوستهها میاندازد و بعد متوجه میشود و خندهی ریزی میکند و میگوید؛ آخ حواسم نبود.
یا وقتی که مغز را کامل میتواند درآورد و با خوشحالی میگوید: این کالمه مامان.
و بعد که انگشتانش خسته شد. ظرف تخمههای کدو را میآورد. نوبت من است. دیگر. باید به جبران زحمتهایش، اسبش شوم و پیتیکو پیتیکوکنان تخمه پوست کنم و سواری دهم. نمیدانم مغزِ چه بود که خوردم.
کوهی از کارهای نکرده مانده است و مهمانهای در راه. همینقدر بماند برای شب یلدا.
یلداتون مبارک. دورهمیهاتون پر از شادی و سلامتی😘❤️🙏
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤17❤🔥5😍2👌1🤗1
〰️
• ما میگوییم:
«دو روح در یک جسم.»
• مولانا میفرماید:
«هر دو بحـری آشـنا آمـوخته
هر دو جـان بی دوخـتن بـر دوخـته»
#با_مثنوی
پ.ن: «البته که ابیات مثنوی، معنای عمیقتری هم دارند، و من در حد توان و فهم و مطالعات خودم، جـدا از آن معنای فلسفیتر و عمیق ابیات، ظاهری از معنای نزدیک را به طور موجز به اشتراک میگذارم. و همواره پذیرای نقد و مطالب تکمیلی از طرف دوستان عزیزم هستم. 🙏❤️ از توجهتون ممنونم.»🥰🙏
| سمانه داوطلب
〰️
• ما میگوییم:
«دو روح در یک جسم.»
• مولانا میفرماید:
«هر دو بحـری آشـنا آمـوخته
هر دو جـان بی دوخـتن بـر دوخـته»
#با_مثنوی
پ.ن: «البته که ابیات مثنوی، معنای عمیقتری هم دارند، و من در حد توان و فهم و مطالعات خودم، جـدا از آن معنای فلسفیتر و عمیق ابیات، ظاهری از معنای نزدیک را به طور موجز به اشتراک میگذارم. و همواره پذیرای نقد و مطالب تکمیلی از طرف دوستان عزیزم هستم. 🙏❤️ از توجهتون ممنونم.»🥰🙏
| سمانه داوطلب
〰️
❤16🔥5👌1💔1
〰️
| به باریکی مو
میخاهم امروز از پرتکرارترین سوالواژهی بیجواب زندگیام بنویسم. واژهای که بارها سوالش کردم. و بارها جوابش دادم.
«حکمت» فقط چهار حرف دارد. حا. کاف. میم. ت. اما فقط این چهار حرف نیست. که تمام حروف الفبا. که تمام کلمههای دنیا را در کولهبارش دارد. اما نهان از من. اما نهان از تو.
هنوز روزم شروع نشده بود امروز. هنوز خاب بودم. هنوز نمیخاستم دربارهاش بنویسم. که او قبل از من، من را نوشت. دوباره. روزی که باید مدام مشق حکمت بنویسم.و بخانم. حکمت. حکمت. حکمت.
که آسان نبود. که شتابان به سمت پنجرهی آشپزخانه رفتم. گلّهای از اکسیژن سرد را بلعیدم. چندبار. اما حکمت میانشان نبود.
شتابانتر به سمت آینه آمدم. خیره به چشمان اشکآلود. اشکهایش پرشتابتر. تمام توان نداشتهام برای لبهایم جمع شد. برای بوسیدنِ حکمتش. نشستم. محیا. بیا. بچهای شدم در آغوش محیا. و او مادری که مدام نوازشم میکرد. و آرامم. دستان کوچکش پر از حکمت بود که به پشتم مینواخت. شاید کمی آرامتر.
پروندهی قطور حکمتهای زندگیام را نگاه میکنم. اتفاقاتی که پیر شدهاند دیگر. آرام شدهاند. اما با عصای علامت سوال، آهسته راه میروند هنوز. راه میروند. هنوز. و نای پرسش ندارند دیگر. و زمانش را.
اتفاقی میافتد. تلخشاش نه تنها کامت که تا فیهاخالدونت را به درد میآورد. و گاهی تنها راه رمیدن از بیقراری، بلعیدن خشک و خالی قرصواژهی حکمت با چشمانی تر است.
و این آیه:
«وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.»
خدایا من به تو امید بستم. به آنچه که کامم را تلخ کرد. با حکمتش شیرینمان کن.🙏
#هم_نویسی
و ممنونم از دوست عزیزتر از جان زهراجانم برای موضوع زیبای حکمت.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| به باریکی مو
میخاهم امروز از پرتکرارترین سوالواژهی بیجواب زندگیام بنویسم. واژهای که بارها سوالش کردم. و بارها جوابش دادم.
«حکمت» فقط چهار حرف دارد. حا. کاف. میم. ت. اما فقط این چهار حرف نیست. که تمام حروف الفبا. که تمام کلمههای دنیا را در کولهبارش دارد. اما نهان از من. اما نهان از تو.
هنوز روزم شروع نشده بود امروز. هنوز خاب بودم. هنوز نمیخاستم دربارهاش بنویسم. که او قبل از من، من را نوشت. دوباره. روزی که باید مدام مشق حکمت بنویسم.و بخانم. حکمت. حکمت. حکمت.
که آسان نبود. که شتابان به سمت پنجرهی آشپزخانه رفتم. گلّهای از اکسیژن سرد را بلعیدم. چندبار. اما حکمت میانشان نبود.
شتابانتر به سمت آینه آمدم. خیره به چشمان اشکآلود. اشکهایش پرشتابتر. تمام توان نداشتهام برای لبهایم جمع شد. برای بوسیدنِ حکمتش. نشستم. محیا. بیا. بچهای شدم در آغوش محیا. و او مادری که مدام نوازشم میکرد. و آرامم. دستان کوچکش پر از حکمت بود که به پشتم مینواخت. شاید کمی آرامتر.
پروندهی قطور حکمتهای زندگیام را نگاه میکنم. اتفاقاتی که پیر شدهاند دیگر. آرام شدهاند. اما با عصای علامت سوال، آهسته راه میروند هنوز. راه میروند. هنوز. و نای پرسش ندارند دیگر. و زمانش را.
اتفاقی میافتد. تلخشاش نه تنها کامت که تا فیهاخالدونت را به درد میآورد. و گاهی تنها راه رمیدن از بیقراری، بلعیدن خشک و خالی قرصواژهی حکمت با چشمانی تر است.
و این آیه:
«وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.»
خدایا من به تو امید بستم. به آنچه که کامم را تلخ کرد. با حکمتش شیرینمان کن.🙏
#هم_نویسی
و ممنونم از دوست عزیزتر از جان زهراجانم برای موضوع زیبای حکمت.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15😢4👌2❤🔥1
〰️
• ما میگوییم:
« خورشید، طلوع کرد. صبح شد»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد»
( مهره استعاره از خورشید. و قار همان قیر و استعاره از سیاهی شب.)
✓ و مولانای جان میفرماید:
«چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق، اَخترسـوز شد.»
#با_شاهنامه
#با_مثنوی
|سمانه داوطلب
〰️
• ما میگوییم:
« خورشید، طلوع کرد. صبح شد»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد»
( مهره استعاره از خورشید. و قار همان قیر و استعاره از سیاهی شب.)
✓ و مولانای جان میفرماید:
«چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق، اَخترسـوز شد.»
#با_شاهنامه
#با_مثنوی
|سمانه داوطلب
〰️
🥰13❤10👌3
〰️
|گلِ ماهگردون
گذاشتم تا ساعت از دوازده شب بگذرد. نمیخاستم بادکنکِ نوشتهام را قبل از ساعت دوازده به هوا بفرستم. چرا؟ چون ماه را از پنجرهی آشپزخانه ندیدم. ربطش؟ آخر نوشتهی امروزم، دعوتی بود به نوشتن از ماه. صبر کردم از سر شب. تا ماه را ببینم. مدام از پنجره سرک کشیدم. اما ندیدمش. ننوشتمش. حالیا مینویسم شاید در آخر نوشتهام ببینمش.
ناز دارد. امشب. شب آرزوهاست آخر. آرزوی ماه چه میتواند باشد؟ آرزو دارد اصلن؟ ناز که حتمن. برای خریدنش امشب باید با کاغذ و قلمم به پشت بام بروم. چشم در چشم، از آرزوهایمان بگوییم و بنویسیم. با هم.
ماه. مدام مینویسم و میخانم. ماه. گویی زیبایی بین صفای اسم و مَروهی ماهش، نه هفت بار. که هفتاد. که بینهایت بار میرود و باز میگردد. بی خستگی. بی تشنگی.
فکر میکنم. چه کسی اسم ماه را انتخاب کرده؟ معلوم است که عاشق بوده. حسابی. دور از معشوقه و دلتنگ. شاید هماندم که ماه را برای روز و شبهای عاشقی آفرید. نآمید هم.
از ماه مینوشتم. از آینهبودنش. ازینکه هرچند خیره به خورشید نمیتوان. اما چقدر زیبا میتوان خورشید را در ماه. در چشمان ماه دیدن.
ماهی اما به اندازهی خورشید ظرفیت درخشنده بودن داری. ظرفیت خورشید بودن.
یادم میآید از بچگی. وقتی برای دیدن ماه و آن سه ستارهای که کنارش صف بسته بودند. به حیاط میآمدم. آنقدر میایستادم و حرف میزدم که ساقهی گردنم تاب نمیآورد. کاش گلِ ماهگردونت میشدم.
زیاد نوشتم از تو. در دفتر آزادنویسیام. کنار هر واژهای که مینویسمت، زیباترین میشود. ماهبوسه. ماهآغوش. ماهچهره. ماهنگار. ماهواژه. ماهقلم. ماه لبخند. ماه آرزو.
نوشتنم از تو تمام نمیشود. وقتی نگاهم به تو تمام شدنی نیست. وقتی کشش ماهَت هر شب، به تلاطم میآورد مرا.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|گلِ ماهگردون
گذاشتم تا ساعت از دوازده شب بگذرد. نمیخاستم بادکنکِ نوشتهام را قبل از ساعت دوازده به هوا بفرستم. چرا؟ چون ماه را از پنجرهی آشپزخانه ندیدم. ربطش؟ آخر نوشتهی امروزم، دعوتی بود به نوشتن از ماه. صبر کردم از سر شب. تا ماه را ببینم. مدام از پنجره سرک کشیدم. اما ندیدمش. ننوشتمش. حالیا مینویسم شاید در آخر نوشتهام ببینمش.
ناز دارد. امشب. شب آرزوهاست آخر. آرزوی ماه چه میتواند باشد؟ آرزو دارد اصلن؟ ناز که حتمن. برای خریدنش امشب باید با کاغذ و قلمم به پشت بام بروم. چشم در چشم، از آرزوهایمان بگوییم و بنویسیم. با هم.
ماه. مدام مینویسم و میخانم. ماه. گویی زیبایی بین صفای اسم و مَروهی ماهش، نه هفت بار. که هفتاد. که بینهایت بار میرود و باز میگردد. بی خستگی. بی تشنگی.
فکر میکنم. چه کسی اسم ماه را انتخاب کرده؟ معلوم است که عاشق بوده. حسابی. دور از معشوقه و دلتنگ. شاید هماندم که ماه را برای روز و شبهای عاشقی آفرید. نآمید هم.
از ماه مینوشتم. از آینهبودنش. ازینکه هرچند خیره به خورشید نمیتوان. اما چقدر زیبا میتوان خورشید را در ماه. در چشمان ماه دیدن.
ماهی اما به اندازهی خورشید ظرفیت درخشنده بودن داری. ظرفیت خورشید بودن.
یادم میآید از بچگی. وقتی برای دیدن ماه و آن سه ستارهای که کنارش صف بسته بودند. به حیاط میآمدم. آنقدر میایستادم و حرف میزدم که ساقهی گردنم تاب نمیآورد. کاش گلِ ماهگردونت میشدم.
زیاد نوشتم از تو. در دفتر آزادنویسیام. کنار هر واژهای که مینویسمت، زیباترین میشود. ماهبوسه. ماهآغوش. ماهچهره. ماهنگار. ماهواژه. ماهقلم. ماه لبخند. ماه آرزو.
نوشتنم از تو تمام نمیشود. وقتی نگاهم به تو تمام شدنی نیست. وقتی کشش ماهَت هر شب، به تلاطم میآورد مرا.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤13❤🔥3👌2🕊1
〰️
| آهوانه
میخاهم بنویسم،
قلمم هنوز به در نرسیده،
آهوی تیزپای کلماتم پا به فرار گذاشتهاند.
#گزینگویه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| آهوانه
میخاهم بنویسم،
قلمم هنوز به در نرسیده،
آهوی تیزپای کلماتم پا به فرار گذاشتهاند.
#گزینگویه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12🕊5👌3
〰️
| باغبـان
• یادداشتی بر داستان «سپرده به زمین»*
• یک هفته. هر روز. روزی حداقل نیم ساعت داستان را خاندم. نه. زندگی کردم. کلمهها را همزمان دیدم. شنیدم و احساس کردم پیشتر. چهرهی یک مادر را. صدایش و مادرانگیهایش را. بیشتر. همه برایم آشنا بود.
• ملیحه. میدانی. دیرزمانی من هم مانند تو منتظر بودم. در انتظار تجربهی احساس مادری.
که مشروط بودم به وجود بچه. که اگر نبود نمیتوانستم مادر شدن را بفهمم. اما. اما تو.
تو اما از اول مادر بودی. نه تنها به اسم. که شکوه یک مادر را داشتی. که پردههای اتاق به احترامت ایستادهاند. که بخار آب دورِ سر طاهر طواف میکند.
که بخاری هیزمی. هنوز میخاهد درختِ جوانی باشد که گنجشکها روی شاخههایش نشستهاند. و ترانه مادری برایت میخانند.
ملیحه. میفهمم اگر هنوز در تب و تاب خاستن و دلتنگیات باشی. و متوجه نباشی که تو از خط پایانِ مادر بودن هم گذشتهای.
که بچهات، که دیگر نفسی ندارد برای کشیدن. که صدایی ندارد برای نیازِ شیر خاستن. اما تو. تو اما بیصدا، بیدرخاست، آغوز میکنی. نمیفهمم. ملیحه.
فقط میدانم که خداست که در دانهی بیجان، درخت شدن میبیند. رشد کردن میگذارد.
و میبینم در تو. که دانهی بیجانت را در زمین گذاشتی. تا بزرگش کنی. تا درختش کنی.
تا نه تنها مادرش. که خدایش باشی ملیحه.
«سپاس خدایی که در دانه درخت میبیند و در قطره دریا.»
#همدفتری
✓ یادداشت دیگر همدفترانم:
نجمه اصغری: امیدی که خیال رنگ باختن ندارد
زهرا احمدی: من هم با شما بدوم؟
هانیه عسگری: تلخ شیرین
* بیژن نجدی. یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| باغبـان
• یادداشتی بر داستان «سپرده به زمین»*
«سپاس خدایی که در دانه، درخت میبیند و در قطره دریا.»• یک هفته. هر روز. روزی حداقل نیم ساعت داستان را خاندم. نه. زندگی کردم. کلمهها را همزمان دیدم. شنیدم و احساس کردم پیشتر. چهرهی یک مادر را. صدایش و مادرانگیهایش را. بیشتر. همه برایم آشنا بود.
• ملیحه. میدانی. دیرزمانی من هم مانند تو منتظر بودم. در انتظار تجربهی احساس مادری.
که مشروط بودم به وجود بچه. که اگر نبود نمیتوانستم مادر شدن را بفهمم. اما. اما تو.
تو اما از اول مادر بودی. نه تنها به اسم. که شکوه یک مادر را داشتی. که پردههای اتاق به احترامت ایستادهاند. که بخار آب دورِ سر طاهر طواف میکند.
که بخاری هیزمی. هنوز میخاهد درختِ جوانی باشد که گنجشکها روی شاخههایش نشستهاند. و ترانه مادری برایت میخانند.
ملیحه. میفهمم اگر هنوز در تب و تاب خاستن و دلتنگیات باشی. و متوجه نباشی که تو از خط پایانِ مادر بودن هم گذشتهای.
که بچهات، که دیگر نفسی ندارد برای کشیدن. که صدایی ندارد برای نیازِ شیر خاستن. اما تو. تو اما بیصدا، بیدرخاست، آغوز میکنی. نمیفهمم. ملیحه.
فقط میدانم که خداست که در دانهی بیجان، درخت شدن میبیند. رشد کردن میگذارد.
و میبینم در تو. که دانهی بیجانت را در زمین گذاشتی. تا بزرگش کنی. تا درختش کنی.
تا نه تنها مادرش. که خدایش باشی ملیحه.
«سپاس خدایی که در دانه درخت میبیند و در قطره دریا.»
#همدفتری
✓ یادداشت دیگر همدفترانم:
نجمه اصغری: امیدی که خیال رنگ باختن ندارد
زهرا احمدی: من هم با شما بدوم؟
هانیه عسگری: تلخ شیرین
* بیژن نجدی. یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
🕊8❤5👌3❤🔥1👏1
〰️
• ما میگوییم:
«تا ابد پاینده و جاودان باشی»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
• ما میگوییم:
«تا ابد پاینده و جاودان باشی»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤16👌2❤🔥1
〰️
| اکنون
• گفتگویی بین احساس «غـم» و «شـادی»
«چای لطفن.» غم گفت. با چشمانی غمآلود. شادی، آهی کشید و بلند شد. در تپلترین لیوان خانه، چای ریخت. با رایحه دارچین و هل. کنارش سوهان آورد و خرما. غم، خرما دوست داشت و شادی سوهان.
هر دو در سکوت، به لیوان چای خیره شده بودند. هر کدام در افکار خودشان.
بالاخره غم، سکوت را شکست:
- چته؟! قیافت چرا همچینه؟ کو لبخندت؟
شبیه بابابزرگ خدابیامرزم شدی.
+ هوووووم.
- همین؟! حرف بزن ببینم باز چت شده؟ ای خدا آخر الزمون شده. منِ غمگین، باید بشینم توی شادی رو تراپی کنم. شادت کنم.
حرف بزن دیگه. اَه.
+ درسته شادم. ولی خود احساس لامصبم هم احساس داره دیگه.
میدونی چیه. دوباره باز شادیام سطحی شده. ینی از ته دلم شاد نیستم. هر وقت سمانه استرس داره. منم خودمو گم میکنم. یه جوری میشم. میفهمی منظورمو؟
- آره میفهمم. افکار. همش زیر سر افکاره. و اگه کوتاه بیای، این چرخه اونقد ادامه پیدا میکنه که پیداکردنت سخت میشه. خیلی سخت. غرق میشی.
خودت این غرق شدنو دوس داری؟
شادی چند نفس عمیق کشید و قاطعانه گفت:
+ نـه. معلومه که دوست ندارم.
الان چکار کنم؟
- اولین کار مهمو کردی. چند تا نفس عمیق.
دوم اینکه حواست به افکار باشه. تا خاست بزنه جاده خاکی و استرس آینده و حسرت گذشته رو بیاره وسط. سریع ترمزو بکشی.
شادی از اتفاقات کوچیک تو همین لحظه. این چیزیه که تو همیشهی خدا باید حواست باشه.
+ آره. گاهی فراموش میکنم انگاری. حافظهی خرابش، به منم سرایت کرده.
ـ یا مثلن همین الان که داره مینویسه. این یه خوشحالی خیلی بزرگ و موثریه. برا هممون. افکارو پرت میکنه رو کاغذ. باید بابتش خیلی خوشحال باشی و البته شکرگزار.
با اینکه دوس ندارم اما بار غم منو هم سبک میکنه. قبول داری از وقتی نوشتن اومده، توام راحتتر میخندی؟
+ اوهوم. آره. راس میگی. از صبح ننوشته بود. الان که داره مینویسه. حال منم بهتره انگاری.
وای مرسی ازت. تو چقدر خوبی. کسی نمیدونه. ولی من قدرتو میدونم. میدونم که خیلی وقتا تویی که باعث حال خوب من میشی.
- خوب. خداروشکر بالاخره لبخند اومد رو لبت.
این چاییام سرد شد. پاشو برو یه چایی غمسوز دیگه بریز.
#همنویسی
با ایدهی دوست عزیزم ثریا احمدیانی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| اکنون
• گفتگویی بین احساس «غـم» و «شـادی»
«چای لطفن.» غم گفت. با چشمانی غمآلود. شادی، آهی کشید و بلند شد. در تپلترین لیوان خانه، چای ریخت. با رایحه دارچین و هل. کنارش سوهان آورد و خرما. غم، خرما دوست داشت و شادی سوهان.
هر دو در سکوت، به لیوان چای خیره شده بودند. هر کدام در افکار خودشان.
بالاخره غم، سکوت را شکست:
- چته؟! قیافت چرا همچینه؟ کو لبخندت؟
شبیه بابابزرگ خدابیامرزم شدی.
+ هوووووم.
- همین؟! حرف بزن ببینم باز چت شده؟ ای خدا آخر الزمون شده. منِ غمگین، باید بشینم توی شادی رو تراپی کنم. شادت کنم.
حرف بزن دیگه. اَه.
+ درسته شادم. ولی خود احساس لامصبم هم احساس داره دیگه.
میدونی چیه. دوباره باز شادیام سطحی شده. ینی از ته دلم شاد نیستم. هر وقت سمانه استرس داره. منم خودمو گم میکنم. یه جوری میشم. میفهمی منظورمو؟
- آره میفهمم. افکار. همش زیر سر افکاره. و اگه کوتاه بیای، این چرخه اونقد ادامه پیدا میکنه که پیداکردنت سخت میشه. خیلی سخت. غرق میشی.
خودت این غرق شدنو دوس داری؟
شادی چند نفس عمیق کشید و قاطعانه گفت:
+ نـه. معلومه که دوست ندارم.
الان چکار کنم؟
- اولین کار مهمو کردی. چند تا نفس عمیق.
دوم اینکه حواست به افکار باشه. تا خاست بزنه جاده خاکی و استرس آینده و حسرت گذشته رو بیاره وسط. سریع ترمزو بکشی.
شادی از اتفاقات کوچیک تو همین لحظه. این چیزیه که تو همیشهی خدا باید حواست باشه.
+ آره. گاهی فراموش میکنم انگاری. حافظهی خرابش، به منم سرایت کرده.
ـ یا مثلن همین الان که داره مینویسه. این یه خوشحالی خیلی بزرگ و موثریه. برا هممون. افکارو پرت میکنه رو کاغذ. باید بابتش خیلی خوشحال باشی و البته شکرگزار.
با اینکه دوس ندارم اما بار غم منو هم سبک میکنه. قبول داری از وقتی نوشتن اومده، توام راحتتر میخندی؟
+ اوهوم. آره. راس میگی. از صبح ننوشته بود. الان که داره مینویسه. حال منم بهتره انگاری.
وای مرسی ازت. تو چقدر خوبی. کسی نمیدونه. ولی من قدرتو میدونم. میدونم که خیلی وقتا تویی که باعث حال خوب من میشی.
- خوب. خداروشکر بالاخره لبخند اومد رو لبت.
این چاییام سرد شد. پاشو برو یه چایی غمسوز دیگه بریز.
#همنویسی
با ایدهی دوست عزیزم ثریا احمدیانی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12❤🔥2👌2
〰️
| وقتی دلتنگی زنگ میزند
نمیخاستم رهایت کنم. اولین جملهام بعد از دیدن چند عکسی که از تایم کارکردنم در گوشی باقی گذاشتهام. راستش را بخاهی غمگین و دلتنگ میشوم. بیشتر. چند روزیست رژه میروند آن روزها. در ذهنم. آن دوستانم. آن چالشها و استرسهای بیهوشی. دلم برای همهشان تنگ میشود. گاهی.
از آن طیف سیاه و سفید خاطرات، انگار، سیاهیهایش کمرنگتر شده و جملهی یادش بخیر، بیشتر.
یادم نرفته و نمیرود. همیشه ضربان قلبم. احوالاتم به افق علائم حیاتی مریض تنظیم بود.
کوه استرسی که با هر بار بیهوشی و به هوش آوردن مریض، بالا میرفتیم ازش.
از لحاظ کاری، اتاق عمل ناباروری را دوست داشتم. کارمان اکثرن با سه قلم داروی میدازولام، فنتانیل و پروپوفول برای عمل pickup در پروسهی IVF راه میافتاد.
در حین نوشتن، مدام خودکارم در هوا معلق میماند و پرت میشوم به آن روزها. آن خاطرات.
به درختهای چنار قد بلند و باشکوه حیاط بیمارستان. وقتی هر روز سلامشان میکردم. گاهی هم دزدکی در آغوششان. رقص برگهایشان را ندیدم این پاییز. حیف.
نمیخاستم رهایتان کنم. هیچ کدامتان را. لذت آنژیوکت گرفتنهای سر صبح. صحبت با مریضها قبل و بعد عمل. امید و حال خوبی که همیشه دلگرم کننده بود. اگر مریض اهل کتاب بود که دیگر صحبتمان تمام نمیشد.
اما. من اما نمیخاستم رهایتان کنم. شاید هر کشمکشی را میتوانستم تاب بیاورم. اما وقتی یک سر آن فاطمه بود. محیا بود. و خودم. تاب نیاوردم. نتوانستم. آنقدر قوی نبودم.
و شاید، باید رها میکردم. برای سختیهایی که گذشتِ زمان، کمرنگش کرد. یادم نمیآید. دیگر. فقط میدانم تصمیمِ رهاکردن را برای رهایی. رهاشدن گرفتم. که آن موقع، بهترین تصمیم بود. به گمانم.
دلتنگیهایم شاید، به معنای اشتباه بودن تصمیمم نباشند. که میدانم این زمان. این دنیا. روباه مکاریست. برای مدام حسرت دادن. که من نمیخاهم پینوکیو باشم.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| وقتی دلتنگی زنگ میزند
نمیخاستم رهایت کنم. اولین جملهام بعد از دیدن چند عکسی که از تایم کارکردنم در گوشی باقی گذاشتهام. راستش را بخاهی غمگین و دلتنگ میشوم. بیشتر. چند روزیست رژه میروند آن روزها. در ذهنم. آن دوستانم. آن چالشها و استرسهای بیهوشی. دلم برای همهشان تنگ میشود. گاهی.
از آن طیف سیاه و سفید خاطرات، انگار، سیاهیهایش کمرنگتر شده و جملهی یادش بخیر، بیشتر.
یادم نرفته و نمیرود. همیشه ضربان قلبم. احوالاتم به افق علائم حیاتی مریض تنظیم بود.
کوه استرسی که با هر بار بیهوشی و به هوش آوردن مریض، بالا میرفتیم ازش.
از لحاظ کاری، اتاق عمل ناباروری را دوست داشتم. کارمان اکثرن با سه قلم داروی میدازولام، فنتانیل و پروپوفول برای عمل pickup در پروسهی IVF راه میافتاد.
در حین نوشتن، مدام خودکارم در هوا معلق میماند و پرت میشوم به آن روزها. آن خاطرات.
به درختهای چنار قد بلند و باشکوه حیاط بیمارستان. وقتی هر روز سلامشان میکردم. گاهی هم دزدکی در آغوششان. رقص برگهایشان را ندیدم این پاییز. حیف.
نمیخاستم رهایتان کنم. هیچ کدامتان را. لذت آنژیوکت گرفتنهای سر صبح. صحبت با مریضها قبل و بعد عمل. امید و حال خوبی که همیشه دلگرم کننده بود. اگر مریض اهل کتاب بود که دیگر صحبتمان تمام نمیشد.
اما. من اما نمیخاستم رهایتان کنم. شاید هر کشمکشی را میتوانستم تاب بیاورم. اما وقتی یک سر آن فاطمه بود. محیا بود. و خودم. تاب نیاوردم. نتوانستم. آنقدر قوی نبودم.
و شاید، باید رها میکردم. برای سختیهایی که گذشتِ زمان، کمرنگش کرد. یادم نمیآید. دیگر. فقط میدانم تصمیمِ رهاکردن را برای رهایی. رهاشدن گرفتم. که آن موقع، بهترین تصمیم بود. به گمانم.
دلتنگیهایم شاید، به معنای اشتباه بودن تصمیمم نباشند. که میدانم این زمان. این دنیا. روباه مکاریست. برای مدام حسرت دادن. که من نمیخاهم پینوکیو باشم.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12👌3👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
〰️
از همون روزا. برام حس و حال این کلیپ پر از خاطرهست.
اونقدر که مدام تکرار کردم: «من هی مینویسمت. تو هی میخانیام.» دیگه هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم.
〰️
از همون روزا. برام حس و حال این کلیپ پر از خاطرهست.
اونقدر که مدام تکرار کردم: «من هی مینویسمت. تو هی میخانیام.» دیگه هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم.
〰️
❤15
〰️
| پیرنگ خوشحالی
احساس خوشحالیام مانند لیوانی چای است؛
دم شده با چای دوغزال، دانهای هل، سهچاری غنچهی گل محمدی، چند تکه چوب دارچین و سر انگشتی لبوی خشک شده.
که با دورچینی از آبنبات و خرما و سوهان تزیین میکنم و آرام آرام هورت میکشم. چاییام را. خوشحالیام را.
#کلمهپیچ
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| پیرنگ خوشحالی
احساس خوشحالیام مانند لیوانی چای است؛
دم شده با چای دوغزال، دانهای هل، سهچاری غنچهی گل محمدی، چند تکه چوب دارچین و سر انگشتی لبوی خشک شده.
که با دورچینی از آبنبات و خرما و سوهان تزیین میکنم و آرام آرام هورت میکشم. چاییام را. خوشحالیام را.
#کلمهپیچ
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤16❤🔥4🥰1👌1
〰️
| نیروی جاذبهی نوشتن
آخرهای مهمانی. گوشهای بساط نوشتنم را پهن میکنم تا کمی آزاد شوم. امیرعلی آرام میآید کنارم. مینشیند.
- «چکار میکنی زندایی؟ چی مینویسی؟» لحظهای تأمل برای «چه بگویم. چه طور بگویم.» سوال، ساده است. جوابش سادهتر برای من. اما غریبتر برای دیگران. انگار.
- خوب، ببین. من یه کانال دارم. که توش مینویسم. اول روی این کاغذا چرکنویس چیزی که بخام بنویسم رو مینویسم. بعدش توی کانال پاکنویس میکنم.
+ چرکنویس چیه؟
فکر میکنم. اینو چطور توضیح بدم.
- تا حالا انشا نوشتی؟
+ آره.
- برو دفتر انشاتو بیار.
بدو میرود و دفترش را میآورد. آخرین انشایش را نشانم میدهد.
- خوب امیرعلی، بگو قبل اینکه انشاتو تو دفتر بنویسی، قبلش رو یه کاغذ دیگه ننوشتی؟
+ نه. ننوشتم. یعنی چرا. تو ذهنم بهش فکر کردم. اونجا نوشتم.
- آفرین. خودشه. چرکنویس ینی همین. قبل اینکه تو دفترت تمیز بنویسی، تو ذهنت فکر میکنی و همزمان فکراتو رو کاغذ مینویسی. شلخته و نامنظم. بعدشم که بخای توی دفتر انشات تمیز و مرتب بنویسی میشه پاکنویس.
آها. فهمیدم. امیرعلی گفت.
نشسته است همچنان. میگویم بیا دربارهی ماه چند جمله بنویسیم. میگوید. ماه درخشانه. ماه قشنگه. میگویم. ماه باعث جزر و مد میشود.
میگوید. جزر و مد چیست؟ میخاهم از نیروی جاذبهی ماه بگویم. که میپرسد نیروی جاذبه چیست؟
میپرسم. کلاس چندم بودی امیرعلی؟
میگوید سوم.
بحثمان می رود سمت توضیح جزر و مد. و نیروی جاذبهی ماه.
بعد از آن، دیگر حوصلهاش برای نوشتن نمیماند. میرود سراغ گوشی و اینستاگرام.
و باز فکر میکنم به نوشتن. که چطور میشود جذابش کرد برای بچهها. چطور میتوانم. چطور میشود دستانشان را از اعتیاد به گوشی نجات داد و به لذت همآغوشی با قلم رساند. چطور.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| نیروی جاذبهی نوشتن
آخرهای مهمانی. گوشهای بساط نوشتنم را پهن میکنم تا کمی آزاد شوم. امیرعلی آرام میآید کنارم. مینشیند.
- «چکار میکنی زندایی؟ چی مینویسی؟» لحظهای تأمل برای «چه بگویم. چه طور بگویم.» سوال، ساده است. جوابش سادهتر برای من. اما غریبتر برای دیگران. انگار.
- خوب، ببین. من یه کانال دارم. که توش مینویسم. اول روی این کاغذا چرکنویس چیزی که بخام بنویسم رو مینویسم. بعدش توی کانال پاکنویس میکنم.
+ چرکنویس چیه؟
فکر میکنم. اینو چطور توضیح بدم.
- تا حالا انشا نوشتی؟
+ آره.
- برو دفتر انشاتو بیار.
بدو میرود و دفترش را میآورد. آخرین انشایش را نشانم میدهد.
- خوب امیرعلی، بگو قبل اینکه انشاتو تو دفتر بنویسی، قبلش رو یه کاغذ دیگه ننوشتی؟
+ نه. ننوشتم. یعنی چرا. تو ذهنم بهش فکر کردم. اونجا نوشتم.
- آفرین. خودشه. چرکنویس ینی همین. قبل اینکه تو دفترت تمیز بنویسی، تو ذهنت فکر میکنی و همزمان فکراتو رو کاغذ مینویسی. شلخته و نامنظم. بعدشم که بخای توی دفتر انشات تمیز و مرتب بنویسی میشه پاکنویس.
آها. فهمیدم. امیرعلی گفت.
نشسته است همچنان. میگویم بیا دربارهی ماه چند جمله بنویسیم. میگوید. ماه درخشانه. ماه قشنگه. میگویم. ماه باعث جزر و مد میشود.
میگوید. جزر و مد چیست؟ میخاهم از نیروی جاذبهی ماه بگویم. که میپرسد نیروی جاذبه چیست؟
میپرسم. کلاس چندم بودی امیرعلی؟
میگوید سوم.
بحثمان می رود سمت توضیح جزر و مد. و نیروی جاذبهی ماه.
بعد از آن، دیگر حوصلهاش برای نوشتن نمیماند. میرود سراغ گوشی و اینستاگرام.
و باز فکر میکنم به نوشتن. که چطور میشود جذابش کرد برای بچهها. چطور میتوانم. چطور میشود دستانشان را از اعتیاد به گوشی نجات داد و به لذت همآغوشی با قلم رساند. چطور.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤14👌4🕊3