❤🔥11❤6🥰5🕊2👌1
〰️
| مهمان مِهان
• چند روزیست در لیست خاندنیهایم، روزی چهل بیت، مهمان مولانا و مثنویاش میشوم. میگوشم و خط میبرم و میخانم. تا بیت ۱۸۲ خاندهام.
• دو کلمهای که برای گوشهایم تازگی داشت:
🖇️«نیستوش»
«نیستوش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان»
🖇️«صحبتجوی»
«شه بدو بخشید آن مهروی را
جفت کرد آن هر دو صحبتجوی را»
• و پر تعداد ابیاتی که روح و جانم را نوازش میکند. کاش آنقدر در چنتهام داشتم تا بتوانم بنویسم دربارهشان.
اما پیشتر جنینِ تجربهام در خاندن شاهنامه، میگوید؛ سختیِ متون کهن نه برای مچگیریمان در نتوانستن و نخاندنشان. بلکه برای دستگیری و همراهیمان سروده شدهاند. برای اینکه معنای زندگیمان را پیدا کنیم. با هر بار خاندنشان. حتی به غلط. حتی به غلوط.
مانند هر بار خاندنم در شاهنامه. میخانم. گاهی اشتباه در اشتباه. اما انگار فردوسی هم با اشتباهات من میخندد و تشویقم میکند هر بار. تا دوباره بخانم. و این دوباره خاندنهاست که مارا به هم نزدیکتر میکند. ما هر دو عاشقِ هر بهانهای، برای دوباره خاندنِ هم هستیم.
• این بیت از مثنوی هم، برایم پر از معنای زندگی بود:
«بدگمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری»
و باز یادم میآید از محیا. از فاطمه. وقتی هر بار قول چیزی را میگیرند. از من. بستنی. شکلات. شهربازی یا لپ تاپ. میگویم باشد. میخرم. میبرمتان. و آنها میخندند و میروند. بدون بدگمانی. بدون حرف. بدون شکایت.
انگار پیشتر درس مثنوی را بهتر از ما خانده و عمل کردهاند. بچهها.
• و یک شاهبیت دیگر که دوست دارم پایانبخش بزممان باشد.
«تو مگو ما را بدان شه یار نیسـت
با کریـمان، کارهـا دشوار نیسـت»
#شعرکاوی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| مهمان مِهان
• چند روزیست در لیست خاندنیهایم، روزی چهل بیت، مهمان مولانا و مثنویاش میشوم. میگوشم و خط میبرم و میخانم. تا بیت ۱۸۲ خاندهام.
• دو کلمهای که برای گوشهایم تازگی داشت:
🖇️«نیستوش»
«نیستوش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان»
🖇️«صحبتجوی»
«شه بدو بخشید آن مهروی را
جفت کرد آن هر دو صحبتجوی را»
• و پر تعداد ابیاتی که روح و جانم را نوازش میکند. کاش آنقدر در چنتهام داشتم تا بتوانم بنویسم دربارهشان.
اما پیشتر جنینِ تجربهام در خاندن شاهنامه، میگوید؛ سختیِ متون کهن نه برای مچگیریمان در نتوانستن و نخاندنشان. بلکه برای دستگیری و همراهیمان سروده شدهاند. برای اینکه معنای زندگیمان را پیدا کنیم. با هر بار خاندنشان. حتی به غلط. حتی به غلوط.
مانند هر بار خاندنم در شاهنامه. میخانم. گاهی اشتباه در اشتباه. اما انگار فردوسی هم با اشتباهات من میخندد و تشویقم میکند هر بار. تا دوباره بخانم. و این دوباره خاندنهاست که مارا به هم نزدیکتر میکند. ما هر دو عاشقِ هر بهانهای، برای دوباره خاندنِ هم هستیم.
• این بیت از مثنوی هم، برایم پر از معنای زندگی بود:
«بدگمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری»
و باز یادم میآید از محیا. از فاطمه. وقتی هر بار قول چیزی را میگیرند. از من. بستنی. شکلات. شهربازی یا لپ تاپ. میگویم باشد. میخرم. میبرمتان. و آنها میخندند و میروند. بدون بدگمانی. بدون حرف. بدون شکایت.
انگار پیشتر درس مثنوی را بهتر از ما خانده و عمل کردهاند. بچهها.
• و یک شاهبیت دیگر که دوست دارم پایانبخش بزممان باشد.
«تو مگو ما را بدان شه یار نیسـت
با کریـمان، کارهـا دشوار نیسـت»
#شعرکاوی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤14👌2👏1🕊1
〰️
| ساعت چهار صبح
فاطمه شعرش را خاند. اما شهد شیرین خاندنش نتوانست جای نوشتنم را بگیرد. باز.
خمیازه میکشم. مدام. مانند اسب آبی. نیمکره چپ میخابد. اما نیمکرهی راست تا چیزکی ننویسم و هوا نکنم نمیگذارد بخابم.
ابتدا آزادنویسی میکنم. از احساساتم. حال و احوالم. امروزم. فردایم. دوباره امروزم. یادم از جلسهی خانش داستان کوتاه میآید. با دوستانِ جانم. میخاهم که فردا موضوع نوشتنم باشد آن داستان. از کتابِ یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
و بعد ساعت را میگذارم روی تایمر ده دقیقه. چند صفحهای از کتاب پرنده به پرنده را میخانم. با اینکه ایمانم به نوشتن آنقدری فربـه شده که وسوسههای ننوشتن، از جا تکانش نمیدهد. اما باز خاندن کتابهای نوشتن، مشق کردن اسم لیلیست برای دل مجنونم. دُمادُم لذت.
بعد از آن، پادکستی از شاهنامه. از زبان سوسن عزیزم. آرامم میکند.
و بعد، پادکستی از مثنوی جان. سی بیت.
خمیازهها دیگر امانم نمیدهد. نیمکرهی راست ایز تایپینگ..... 😴
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| ساعت چهار صبح
فاطمه شعرش را خاند. اما شهد شیرین خاندنش نتوانست جای نوشتنم را بگیرد. باز.
خمیازه میکشم. مدام. مانند اسب آبی. نیمکره چپ میخابد. اما نیمکرهی راست تا چیزکی ننویسم و هوا نکنم نمیگذارد بخابم.
ابتدا آزادنویسی میکنم. از احساساتم. حال و احوالم. امروزم. فردایم. دوباره امروزم. یادم از جلسهی خانش داستان کوتاه میآید. با دوستانِ جانم. میخاهم که فردا موضوع نوشتنم باشد آن داستان. از کتابِ یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
و بعد ساعت را میگذارم روی تایمر ده دقیقه. چند صفحهای از کتاب پرنده به پرنده را میخانم. با اینکه ایمانم به نوشتن آنقدری فربـه شده که وسوسههای ننوشتن، از جا تکانش نمیدهد. اما باز خاندن کتابهای نوشتن، مشق کردن اسم لیلیست برای دل مجنونم. دُمادُم لذت.
بعد از آن، پادکستی از شاهنامه. از زبان سوسن عزیزم. آرامم میکند.
و بعد، پادکستی از مثنوی جان. سی بیت.
خمیازهها دیگر امانم نمیدهد. نیمکرهی راست ایز تایپینگ..... 😴
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤14🥰2👏1👌1💔1
〰️
|برف موافقت
خیلی وقت است که بساط خاندن و نوشتنم در آشپزخانه پهن است. و این دو روز. که جوجهی طلایی آخر پاییزمان، برفی شده. بیبهانه، پنجرهی آشپزخانه را باز میکنم. برفبوسههای پاییزی که مهمان دستان و صورتم میشود. بعد از سه ماه پاییزِ شهریوری. وسوسهایست مدام.
برف میآید. هوا سرد است. میخاهیم بخاری اتاق خاب را راه بیندازیم. نیاز به جابجایی وسایل است. میگویم باز. و میدانم که شاید جواب همیشگی را بشنوم. اما میگویم. «دلم میخاهد بروم کلاسِ..»حرفم تمام نشده. رضا میگوید از یوتیوب آموزشش را ببین. اینکه مخالفتی نشنیدم. جواب همیشگی را نشنیدم. تعجب کردم. فراوان.
به جای آن جوابهای تکراری. از «آقارضا» شنیدم. مرد سالداری که رضا همیشه برای اصلاح موهایش به آرایشگاهش میرود. آدم خوبیست. قبلن هم گفته بود. در آرایشگاهش، سنتوری دارد و مینوازد. گفت آقای آرایشگر خودش از یوتیوب آموزش دیده است.
گفت چیزی که تو دوست داری از سنتور که سختتر نیست. گفتم نه.
خوشحال شدم امشب. ستودم در دلم. مردِ سالداری را که آرایشگاه دارد. سنتور دوست دارد. با تلاشش، بدون آموزش و کلاس، سنتور یاد گرفته است. که آدم خوبیست. که موسیقی دوست دارد. که در آرایشگاهش سنتور مینوازد.
امشب فکر کردم. به اینکه چه خوب میشود هرکسی، علاقهاش را کنار کاروبارش دنبال کند. تا بترکد بادکنکِ قضاوتهای بی اساس. که گاهی سخت میکند. سخت میکنیم. برای اطرافیان. برای خودمان. زندگی و علاقههایشان را. و علاقههایمان را.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|برف موافقت
خیلی وقت است که بساط خاندن و نوشتنم در آشپزخانه پهن است. و این دو روز. که جوجهی طلایی آخر پاییزمان، برفی شده. بیبهانه، پنجرهی آشپزخانه را باز میکنم. برفبوسههای پاییزی که مهمان دستان و صورتم میشود. بعد از سه ماه پاییزِ شهریوری. وسوسهایست مدام.
برف میآید. هوا سرد است. میخاهیم بخاری اتاق خاب را راه بیندازیم. نیاز به جابجایی وسایل است. میگویم باز. و میدانم که شاید جواب همیشگی را بشنوم. اما میگویم. «دلم میخاهد بروم کلاسِ..»حرفم تمام نشده. رضا میگوید از یوتیوب آموزشش را ببین. اینکه مخالفتی نشنیدم. جواب همیشگی را نشنیدم. تعجب کردم. فراوان.
به جای آن جوابهای تکراری. از «آقارضا» شنیدم. مرد سالداری که رضا همیشه برای اصلاح موهایش به آرایشگاهش میرود. آدم خوبیست. قبلن هم گفته بود. در آرایشگاهش، سنتوری دارد و مینوازد. گفت آقای آرایشگر خودش از یوتیوب آموزش دیده است.
گفت چیزی که تو دوست داری از سنتور که سختتر نیست. گفتم نه.
خوشحال شدم امشب. ستودم در دلم. مردِ سالداری را که آرایشگاه دارد. سنتور دوست دارد. با تلاشش، بدون آموزش و کلاس، سنتور یاد گرفته است. که آدم خوبیست. که موسیقی دوست دارد. که در آرایشگاهش سنتور مینوازد.
امشب فکر کردم. به اینکه چه خوب میشود هرکسی، علاقهاش را کنار کاروبارش دنبال کند. تا بترکد بادکنکِ قضاوتهای بی اساس. که گاهی سخت میکند. سخت میکنیم. برای اطرافیان. برای خودمان. زندگی و علاقههایشان را. و علاقههایمان را.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15👏4👌2😍2🕊1
〰️
• ما میگوییم:
«گریه کرد و گونههایش خیس شد.»
• فردوسیجان میفرماید:
«پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نـم»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
• ما میگوییم:
«گریه کرد و گونههایش خیس شد.»
• فردوسیجان میفرماید:
«پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نـم»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤18👌3😍2
〰️
| ساعت یازده و نیم شب
امروز میخاستم قورباغهی پست کانالم را ابتدای روز قورت دهم. لقمهاش آماده و دم دستم بود. اما نمیخوردمش. جملهی «چه بنویسم برای کانال» قبلن با اضطراب همراهم بود. اما جدیدن، تبدیل شده به یک لذت. نمیدانم شاید هم عادت. به تکرار «جملهی چه بنویسم.» عادت کرده است.
شایدم معتاد. ذهنم میخاهد مدام پای منقل چه بنویسم، بنشیند و نئشگی کند. شاید برای همین است مدام دعوتم میکند به خوردن چای نبات.
یا میخاهم لقمهی قورباغهام را بیشتر تزیین کنم. با کاهوی خاندن ازین کتاب شعر. گوجهی آن یکی داستانک. خیارشور آزادنویسی بیشتر.
میاُفتم در دام پروبال دادن لقمهام. زیادی گندهاش میکنم. که برای دهانِ کوچک زمانم، اندکی بزرگ میشود گاهی. وخسته کننده برای حوصلهی پیرم.
حالیا. امروز کارِ خانهام را با پادکستی از شرح مثنوی انجام دادم و حس خوشایندی از تمیز کردن مدام خانه داشتم. در زمان انتظارِ سرد شدن چایمان با رضا، غزلی عاشقانه از مولانا خاندم برایش. بعد داستانی کوتاه خاندم و با دوستان همنویسم حرف زدیم. دربارهاش.
پنجاه صفحه از کتاب چشمهایش خاندم. با دخترکانم کمی بازی کردم. و فقط مانده دو تیک شاهنامهخانی با سوسنجانم و سی بیت از مثنوی که در سکوت شب میخانمش.
و این فالبیت از غزلهای حسین منزوی، که به زیبایی مثلث عشق و قلم و دفتر را به تصویر میکشد:
«عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد»
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| ساعت یازده و نیم شب
امروز میخاستم قورباغهی پست کانالم را ابتدای روز قورت دهم. لقمهاش آماده و دم دستم بود. اما نمیخوردمش. جملهی «چه بنویسم برای کانال» قبلن با اضطراب همراهم بود. اما جدیدن، تبدیل شده به یک لذت. نمیدانم شاید هم عادت. به تکرار «جملهی چه بنویسم.» عادت کرده است.
شایدم معتاد. ذهنم میخاهد مدام پای منقل چه بنویسم، بنشیند و نئشگی کند. شاید برای همین است مدام دعوتم میکند به خوردن چای نبات.
یا میخاهم لقمهی قورباغهام را بیشتر تزیین کنم. با کاهوی خاندن ازین کتاب شعر. گوجهی آن یکی داستانک. خیارشور آزادنویسی بیشتر.
میاُفتم در دام پروبال دادن لقمهام. زیادی گندهاش میکنم. که برای دهانِ کوچک زمانم، اندکی بزرگ میشود گاهی. وخسته کننده برای حوصلهی پیرم.
حالیا. امروز کارِ خانهام را با پادکستی از شرح مثنوی انجام دادم و حس خوشایندی از تمیز کردن مدام خانه داشتم. در زمان انتظارِ سرد شدن چایمان با رضا، غزلی عاشقانه از مولانا خاندم برایش. بعد داستانی کوتاه خاندم و با دوستان همنویسم حرف زدیم. دربارهاش.
پنجاه صفحه از کتاب چشمهایش خاندم. با دخترکانم کمی بازی کردم. و فقط مانده دو تیک شاهنامهخانی با سوسنجانم و سی بیت از مثنوی که در سکوت شب میخانمش.
و این فالبیت از غزلهای حسین منزوی، که به زیبایی مثلث عشق و قلم و دفتر را به تصویر میکشد:
«عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد»
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤17🕊4👏2👌1
〰️
| مغزهای پوستکندنی
ما اصلا پسته دوست نداریم. حقیقتن. مخصوصن اگر قیمتش این همه عدد و صفر داشته باشد. نمیخاهیم دوستش داشته باشیم. اصلن. حالیا خودش سالی یک بار با دوستان متواضعتر تخمه و بادامهندیاش مهمان خانهمان میشوند.
و محیا. که عاشق پوست کردن پستههاست. آنقدر که میآید. دستم را میگیرد و میگوید با گوشی بیا کنارم بنشین. مینشینم کنارش و دانه دانه برایم پسته پوست میکند.
اول میاندازدشان. سپس میگوید. میخاهم بفرماد کنم. میفرماید و قربان صدقهی دوتایشان میروم.
عاشق وقتیام که با بیحواسی مغزها را در
ظرف پوستهها میاندازد و بعد متوجه میشود و خندهی ریزی میکند و میگوید؛ آخ حواسم نبود.
یا وقتی که مغز را کامل میتواند درآورد و با خوشحالی میگوید: این کالمه مامان.
و بعد که انگشتانش خسته شد. ظرف تخمههای کدو را میآورد. نوبت من است. دیگر. باید به جبران زحمتهایش، اسبش شوم و پیتیکو پیتیکوکنان تخمه پوست کنم و سواری دهم. نمیدانم مغزِ چه بود که خوردم.
کوهی از کارهای نکرده مانده است و مهمانهای در راه. همینقدر بماند برای شب یلدا.
یلداتون مبارک. دورهمیهاتون پر از شادی و سلامتی😘❤️🙏
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| مغزهای پوستکندنی
ما اصلا پسته دوست نداریم. حقیقتن. مخصوصن اگر قیمتش این همه عدد و صفر داشته باشد. نمیخاهیم دوستش داشته باشیم. اصلن. حالیا خودش سالی یک بار با دوستان متواضعتر تخمه و بادامهندیاش مهمان خانهمان میشوند.
و محیا. که عاشق پوست کردن پستههاست. آنقدر که میآید. دستم را میگیرد و میگوید با گوشی بیا کنارم بنشین. مینشینم کنارش و دانه دانه برایم پسته پوست میکند.
اول میاندازدشان. سپس میگوید. میخاهم بفرماد کنم. میفرماید و قربان صدقهی دوتایشان میروم.
عاشق وقتیام که با بیحواسی مغزها را در
ظرف پوستهها میاندازد و بعد متوجه میشود و خندهی ریزی میکند و میگوید؛ آخ حواسم نبود.
یا وقتی که مغز را کامل میتواند درآورد و با خوشحالی میگوید: این کالمه مامان.
و بعد که انگشتانش خسته شد. ظرف تخمههای کدو را میآورد. نوبت من است. دیگر. باید به جبران زحمتهایش، اسبش شوم و پیتیکو پیتیکوکنان تخمه پوست کنم و سواری دهم. نمیدانم مغزِ چه بود که خوردم.
کوهی از کارهای نکرده مانده است و مهمانهای در راه. همینقدر بماند برای شب یلدا.
یلداتون مبارک. دورهمیهاتون پر از شادی و سلامتی😘❤️🙏
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤17❤🔥5😍2👌1🤗1
〰️
• ما میگوییم:
«دو روح در یک جسم.»
• مولانا میفرماید:
«هر دو بحـری آشـنا آمـوخته
هر دو جـان بی دوخـتن بـر دوخـته»
#با_مثنوی
پ.ن: «البته که ابیات مثنوی، معنای عمیقتری هم دارند، و من در حد توان و فهم و مطالعات خودم، جـدا از آن معنای فلسفیتر و عمیق ابیات، ظاهری از معنای نزدیک را به طور موجز به اشتراک میگذارم. و همواره پذیرای نقد و مطالب تکمیلی از طرف دوستان عزیزم هستم. 🙏❤️ از توجهتون ممنونم.»🥰🙏
| سمانه داوطلب
〰️
• ما میگوییم:
«دو روح در یک جسم.»
• مولانا میفرماید:
«هر دو بحـری آشـنا آمـوخته
هر دو جـان بی دوخـتن بـر دوخـته»
#با_مثنوی
پ.ن: «البته که ابیات مثنوی، معنای عمیقتری هم دارند، و من در حد توان و فهم و مطالعات خودم، جـدا از آن معنای فلسفیتر و عمیق ابیات، ظاهری از معنای نزدیک را به طور موجز به اشتراک میگذارم. و همواره پذیرای نقد و مطالب تکمیلی از طرف دوستان عزیزم هستم. 🙏❤️ از توجهتون ممنونم.»🥰🙏
| سمانه داوطلب
〰️
❤16🔥5👌1💔1
〰️
| به باریکی مو
میخاهم امروز از پرتکرارترین سوالواژهی بیجواب زندگیام بنویسم. واژهای که بارها سوالش کردم. و بارها جوابش دادم.
«حکمت» فقط چهار حرف دارد. حا. کاف. میم. ت. اما فقط این چهار حرف نیست. که تمام حروف الفبا. که تمام کلمههای دنیا را در کولهبارش دارد. اما نهان از من. اما نهان از تو.
هنوز روزم شروع نشده بود امروز. هنوز خاب بودم. هنوز نمیخاستم دربارهاش بنویسم. که او قبل از من، من را نوشت. دوباره. روزی که باید مدام مشق حکمت بنویسم.و بخانم. حکمت. حکمت. حکمت.
که آسان نبود. که شتابان به سمت پنجرهی آشپزخانه رفتم. گلّهای از اکسیژن سرد را بلعیدم. چندبار. اما حکمت میانشان نبود.
شتابانتر به سمت آینه آمدم. خیره به چشمان اشکآلود. اشکهایش پرشتابتر. تمام توان نداشتهام برای لبهایم جمع شد. برای بوسیدنِ حکمتش. نشستم. محیا. بیا. بچهای شدم در آغوش محیا. و او مادری که مدام نوازشم میکرد. و آرامم. دستان کوچکش پر از حکمت بود که به پشتم مینواخت. شاید کمی آرامتر.
پروندهی قطور حکمتهای زندگیام را نگاه میکنم. اتفاقاتی که پیر شدهاند دیگر. آرام شدهاند. اما با عصای علامت سوال، آهسته راه میروند هنوز. راه میروند. هنوز. و نای پرسش ندارند دیگر. و زمانش را.
اتفاقی میافتد. تلخشاش نه تنها کامت که تا فیهاخالدونت را به درد میآورد. و گاهی تنها راه رمیدن از بیقراری، بلعیدن خشک و خالی قرصواژهی حکمت با چشمانی تر است.
و این آیه:
«وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.»
خدایا من به تو امید بستم. به آنچه که کامم را تلخ کرد. با حکمتش شیرینمان کن.🙏
#هم_نویسی
و ممنونم از دوست عزیزتر از جان زهراجانم برای موضوع زیبای حکمت.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| به باریکی مو
میخاهم امروز از پرتکرارترین سوالواژهی بیجواب زندگیام بنویسم. واژهای که بارها سوالش کردم. و بارها جوابش دادم.
«حکمت» فقط چهار حرف دارد. حا. کاف. میم. ت. اما فقط این چهار حرف نیست. که تمام حروف الفبا. که تمام کلمههای دنیا را در کولهبارش دارد. اما نهان از من. اما نهان از تو.
هنوز روزم شروع نشده بود امروز. هنوز خاب بودم. هنوز نمیخاستم دربارهاش بنویسم. که او قبل از من، من را نوشت. دوباره. روزی که باید مدام مشق حکمت بنویسم.و بخانم. حکمت. حکمت. حکمت.
که آسان نبود. که شتابان به سمت پنجرهی آشپزخانه رفتم. گلّهای از اکسیژن سرد را بلعیدم. چندبار. اما حکمت میانشان نبود.
شتابانتر به سمت آینه آمدم. خیره به چشمان اشکآلود. اشکهایش پرشتابتر. تمام توان نداشتهام برای لبهایم جمع شد. برای بوسیدنِ حکمتش. نشستم. محیا. بیا. بچهای شدم در آغوش محیا. و او مادری که مدام نوازشم میکرد. و آرامم. دستان کوچکش پر از حکمت بود که به پشتم مینواخت. شاید کمی آرامتر.
پروندهی قطور حکمتهای زندگیام را نگاه میکنم. اتفاقاتی که پیر شدهاند دیگر. آرام شدهاند. اما با عصای علامت سوال، آهسته راه میروند هنوز. راه میروند. هنوز. و نای پرسش ندارند دیگر. و زمانش را.
اتفاقی میافتد. تلخشاش نه تنها کامت که تا فیهاخالدونت را به درد میآورد. و گاهی تنها راه رمیدن از بیقراری، بلعیدن خشک و خالی قرصواژهی حکمت با چشمانی تر است.
و این آیه:
«وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.»
خدایا من به تو امید بستم. به آنچه که کامم را تلخ کرد. با حکمتش شیرینمان کن.🙏
#هم_نویسی
و ممنونم از دوست عزیزتر از جان زهراجانم برای موضوع زیبای حکمت.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15😢4👌2❤🔥1
〰️
• ما میگوییم:
« خورشید، طلوع کرد. صبح شد»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد»
( مهره استعاره از خورشید. و قار همان قیر و استعاره از سیاهی شب.)
✓ و مولانای جان میفرماید:
«چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق، اَخترسـوز شد.»
#با_شاهنامه
#با_مثنوی
|سمانه داوطلب
〰️
• ما میگوییم:
« خورشید، طلوع کرد. صبح شد»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد»
( مهره استعاره از خورشید. و قار همان قیر و استعاره از سیاهی شب.)
✓ و مولانای جان میفرماید:
«چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق، اَخترسـوز شد.»
#با_شاهنامه
#با_مثنوی
|سمانه داوطلب
〰️
🥰13❤10👌3
〰️
|گلِ ماهگردون
گذاشتم تا ساعت از دوازده شب بگذرد. نمیخاستم بادکنکِ نوشتهام را قبل از ساعت دوازده به هوا بفرستم. چرا؟ چون ماه را از پنجرهی آشپزخانه ندیدم. ربطش؟ آخر نوشتهی امروزم، دعوتی بود به نوشتن از ماه. صبر کردم از سر شب. تا ماه را ببینم. مدام از پنجره سرک کشیدم. اما ندیدمش. ننوشتمش. حالیا مینویسم شاید در آخر نوشتهام ببینمش.
ناز دارد. امشب. شب آرزوهاست آخر. آرزوی ماه چه میتواند باشد؟ آرزو دارد اصلن؟ ناز که حتمن. برای خریدنش امشب باید با کاغذ و قلمم به پشت بام بروم. چشم در چشم، از آرزوهایمان بگوییم و بنویسیم. با هم.
ماه. مدام مینویسم و میخانم. ماه. گویی زیبایی بین صفای اسم و مَروهی ماهش، نه هفت بار. که هفتاد. که بینهایت بار میرود و باز میگردد. بی خستگی. بی تشنگی.
فکر میکنم. چه کسی اسم ماه را انتخاب کرده؟ معلوم است که عاشق بوده. حسابی. دور از معشوقه و دلتنگ. شاید هماندم که ماه را برای روز و شبهای عاشقی آفرید. نآمید هم.
از ماه مینوشتم. از آینهبودنش. ازینکه هرچند خیره به خورشید نمیتوان. اما چقدر زیبا میتوان خورشید را در ماه. در چشمان ماه دیدن.
ماهی اما به اندازهی خورشید ظرفیت درخشنده بودن داری. ظرفیت خورشید بودن.
یادم میآید از بچگی. وقتی برای دیدن ماه و آن سه ستارهای که کنارش صف بسته بودند. به حیاط میآمدم. آنقدر میایستادم و حرف میزدم که ساقهی گردنم تاب نمیآورد. کاش گلِ ماهگردونت میشدم.
زیاد نوشتم از تو. در دفتر آزادنویسیام. کنار هر واژهای که مینویسمت، زیباترین میشود. ماهبوسه. ماهآغوش. ماهچهره. ماهنگار. ماهواژه. ماهقلم. ماه لبخند. ماه آرزو.
نوشتنم از تو تمام نمیشود. وقتی نگاهم به تو تمام شدنی نیست. وقتی کشش ماهَت هر شب، به تلاطم میآورد مرا.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|گلِ ماهگردون
گذاشتم تا ساعت از دوازده شب بگذرد. نمیخاستم بادکنکِ نوشتهام را قبل از ساعت دوازده به هوا بفرستم. چرا؟ چون ماه را از پنجرهی آشپزخانه ندیدم. ربطش؟ آخر نوشتهی امروزم، دعوتی بود به نوشتن از ماه. صبر کردم از سر شب. تا ماه را ببینم. مدام از پنجره سرک کشیدم. اما ندیدمش. ننوشتمش. حالیا مینویسم شاید در آخر نوشتهام ببینمش.
ناز دارد. امشب. شب آرزوهاست آخر. آرزوی ماه چه میتواند باشد؟ آرزو دارد اصلن؟ ناز که حتمن. برای خریدنش امشب باید با کاغذ و قلمم به پشت بام بروم. چشم در چشم، از آرزوهایمان بگوییم و بنویسیم. با هم.
ماه. مدام مینویسم و میخانم. ماه. گویی زیبایی بین صفای اسم و مَروهی ماهش، نه هفت بار. که هفتاد. که بینهایت بار میرود و باز میگردد. بی خستگی. بی تشنگی.
فکر میکنم. چه کسی اسم ماه را انتخاب کرده؟ معلوم است که عاشق بوده. حسابی. دور از معشوقه و دلتنگ. شاید هماندم که ماه را برای روز و شبهای عاشقی آفرید. نآمید هم.
از ماه مینوشتم. از آینهبودنش. ازینکه هرچند خیره به خورشید نمیتوان. اما چقدر زیبا میتوان خورشید را در ماه. در چشمان ماه دیدن.
ماهی اما به اندازهی خورشید ظرفیت درخشنده بودن داری. ظرفیت خورشید بودن.
یادم میآید از بچگی. وقتی برای دیدن ماه و آن سه ستارهای که کنارش صف بسته بودند. به حیاط میآمدم. آنقدر میایستادم و حرف میزدم که ساقهی گردنم تاب نمیآورد. کاش گلِ ماهگردونت میشدم.
زیاد نوشتم از تو. در دفتر آزادنویسیام. کنار هر واژهای که مینویسمت، زیباترین میشود. ماهبوسه. ماهآغوش. ماهچهره. ماهنگار. ماهواژه. ماهقلم. ماه لبخند. ماه آرزو.
نوشتنم از تو تمام نمیشود. وقتی نگاهم به تو تمام شدنی نیست. وقتی کشش ماهَت هر شب، به تلاطم میآورد مرا.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤13❤🔥3👌2🕊1
〰️
| آهوانه
میخاهم بنویسم،
قلمم هنوز به در نرسیده،
آهوی تیزپای کلماتم پا به فرار گذاشتهاند.
#گزینگویه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| آهوانه
میخاهم بنویسم،
قلمم هنوز به در نرسیده،
آهوی تیزپای کلماتم پا به فرار گذاشتهاند.
#گزینگویه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12🕊5👌3
〰️
| باغبـان
• یادداشتی بر داستان «سپرده به زمین»*
• یک هفته. هر روز. روزی حداقل نیم ساعت داستان را خاندم. نه. زندگی کردم. کلمهها را همزمان دیدم. شنیدم و احساس کردم پیشتر. چهرهی یک مادر را. صدایش و مادرانگیهایش را. بیشتر. همه برایم آشنا بود.
• ملیحه. میدانی. دیرزمانی من هم مانند تو منتظر بودم. در انتظار تجربهی احساس مادری.
که مشروط بودم به وجود بچه. که اگر نبود نمیتوانستم مادر شدن را بفهمم. اما. اما تو.
تو اما از اول مادر بودی. نه تنها به اسم. که شکوه یک مادر را داشتی. که پردههای اتاق به احترامت ایستادهاند. که بخار آب دورِ سر طاهر طواف میکند.
که بخاری هیزمی. هنوز میخاهد درختِ جوانی باشد که گنجشکها روی شاخههایش نشستهاند. و ترانه مادری برایت میخانند.
ملیحه. میفهمم اگر هنوز در تب و تاب خاستن و دلتنگیات باشی. و متوجه نباشی که تو از خط پایانِ مادر بودن هم گذشتهای.
که بچهات، که دیگر نفسی ندارد برای کشیدن. که صدایی ندارد برای نیازِ شیر خاستن. اما تو. تو اما بیصدا، بیدرخاست، آغوز میکنی. نمیفهمم. ملیحه.
فقط میدانم که خداست که در دانهی بیجان، درخت شدن میبیند. رشد کردن میگذارد.
و میبینم در تو. که دانهی بیجانت را در زمین گذاشتی. تا بزرگش کنی. تا درختش کنی.
تا نه تنها مادرش. که خدایش باشی ملیحه.
«سپاس خدایی که در دانه درخت میبیند و در قطره دریا.»
#همدفتری
✓ یادداشت دیگر همدفترانم:
نجمه اصغری: امیدی که خیال رنگ باختن ندارد
زهرا احمدی: من هم با شما بدوم؟
هانیه عسگری: تلخ شیرین
* بیژن نجدی. یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| باغبـان
• یادداشتی بر داستان «سپرده به زمین»*
«سپاس خدایی که در دانه، درخت میبیند و در قطره دریا.»• یک هفته. هر روز. روزی حداقل نیم ساعت داستان را خاندم. نه. زندگی کردم. کلمهها را همزمان دیدم. شنیدم و احساس کردم پیشتر. چهرهی یک مادر را. صدایش و مادرانگیهایش را. بیشتر. همه برایم آشنا بود.
• ملیحه. میدانی. دیرزمانی من هم مانند تو منتظر بودم. در انتظار تجربهی احساس مادری.
که مشروط بودم به وجود بچه. که اگر نبود نمیتوانستم مادر شدن را بفهمم. اما. اما تو.
تو اما از اول مادر بودی. نه تنها به اسم. که شکوه یک مادر را داشتی. که پردههای اتاق به احترامت ایستادهاند. که بخار آب دورِ سر طاهر طواف میکند.
که بخاری هیزمی. هنوز میخاهد درختِ جوانی باشد که گنجشکها روی شاخههایش نشستهاند. و ترانه مادری برایت میخانند.
ملیحه. میفهمم اگر هنوز در تب و تاب خاستن و دلتنگیات باشی. و متوجه نباشی که تو از خط پایانِ مادر بودن هم گذشتهای.
که بچهات، که دیگر نفسی ندارد برای کشیدن. که صدایی ندارد برای نیازِ شیر خاستن. اما تو. تو اما بیصدا، بیدرخاست، آغوز میکنی. نمیفهمم. ملیحه.
فقط میدانم که خداست که در دانهی بیجان، درخت شدن میبیند. رشد کردن میگذارد.
و میبینم در تو. که دانهی بیجانت را در زمین گذاشتی. تا بزرگش کنی. تا درختش کنی.
تا نه تنها مادرش. که خدایش باشی ملیحه.
«سپاس خدایی که در دانه درخت میبیند و در قطره دریا.»
#همدفتری
✓ یادداشت دیگر همدفترانم:
نجمه اصغری: امیدی که خیال رنگ باختن ندارد
زهرا احمدی: من هم با شما بدوم؟
هانیه عسگری: تلخ شیرین
* بیژن نجدی. یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
🕊8❤5👌3❤🔥1👏1
〰️
• ما میگوییم:
«تا ابد پاینده و جاودان باشی»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
• ما میگوییم:
«تا ابد پاینده و جاودان باشی»
✓ فردوسیجان میفرماید:
«مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤16👌2❤🔥1
〰️
| اکنون
• گفتگویی بین احساس «غـم» و «شـادی»
«چای لطفن.» غم گفت. با چشمانی غمآلود. شادی، آهی کشید و بلند شد. در تپلترین لیوان خانه، چای ریخت. با رایحه دارچین و هل. کنارش سوهان آورد و خرما. غم، خرما دوست داشت و شادی سوهان.
هر دو در سکوت، به لیوان چای خیره شده بودند. هر کدام در افکار خودشان.
بالاخره غم، سکوت را شکست:
- چته؟! قیافت چرا همچینه؟ کو لبخندت؟
شبیه بابابزرگ خدابیامرزم شدی.
+ هوووووم.
- همین؟! حرف بزن ببینم باز چت شده؟ ای خدا آخر الزمون شده. منِ غمگین، باید بشینم توی شادی رو تراپی کنم. شادت کنم.
حرف بزن دیگه. اَه.
+ درسته شادم. ولی خود احساس لامصبم هم احساس داره دیگه.
میدونی چیه. دوباره باز شادیام سطحی شده. ینی از ته دلم شاد نیستم. هر وقت سمانه استرس داره. منم خودمو گم میکنم. یه جوری میشم. میفهمی منظورمو؟
- آره میفهمم. افکار. همش زیر سر افکاره. و اگه کوتاه بیای، این چرخه اونقد ادامه پیدا میکنه که پیداکردنت سخت میشه. خیلی سخت. غرق میشی.
خودت این غرق شدنو دوس داری؟
شادی چند نفس عمیق کشید و قاطعانه گفت:
+ نـه. معلومه که دوست ندارم.
الان چکار کنم؟
- اولین کار مهمو کردی. چند تا نفس عمیق.
دوم اینکه حواست به افکار باشه. تا خاست بزنه جاده خاکی و استرس آینده و حسرت گذشته رو بیاره وسط. سریع ترمزو بکشی.
شادی از اتفاقات کوچیک تو همین لحظه. این چیزیه که تو همیشهی خدا باید حواست باشه.
+ آره. گاهی فراموش میکنم انگاری. حافظهی خرابش، به منم سرایت کرده.
ـ یا مثلن همین الان که داره مینویسه. این یه خوشحالی خیلی بزرگ و موثریه. برا هممون. افکارو پرت میکنه رو کاغذ. باید بابتش خیلی خوشحال باشی و البته شکرگزار.
با اینکه دوس ندارم اما بار غم منو هم سبک میکنه. قبول داری از وقتی نوشتن اومده، توام راحتتر میخندی؟
+ اوهوم. آره. راس میگی. از صبح ننوشته بود. الان که داره مینویسه. حال منم بهتره انگاری.
وای مرسی ازت. تو چقدر خوبی. کسی نمیدونه. ولی من قدرتو میدونم. میدونم که خیلی وقتا تویی که باعث حال خوب من میشی.
- خوب. خداروشکر بالاخره لبخند اومد رو لبت.
این چاییام سرد شد. پاشو برو یه چایی غمسوز دیگه بریز.
#همنویسی
با ایدهی دوست عزیزم ثریا احمدیانی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| اکنون
• گفتگویی بین احساس «غـم» و «شـادی»
«چای لطفن.» غم گفت. با چشمانی غمآلود. شادی، آهی کشید و بلند شد. در تپلترین لیوان خانه، چای ریخت. با رایحه دارچین و هل. کنارش سوهان آورد و خرما. غم، خرما دوست داشت و شادی سوهان.
هر دو در سکوت، به لیوان چای خیره شده بودند. هر کدام در افکار خودشان.
بالاخره غم، سکوت را شکست:
- چته؟! قیافت چرا همچینه؟ کو لبخندت؟
شبیه بابابزرگ خدابیامرزم شدی.
+ هوووووم.
- همین؟! حرف بزن ببینم باز چت شده؟ ای خدا آخر الزمون شده. منِ غمگین، باید بشینم توی شادی رو تراپی کنم. شادت کنم.
حرف بزن دیگه. اَه.
+ درسته شادم. ولی خود احساس لامصبم هم احساس داره دیگه.
میدونی چیه. دوباره باز شادیام سطحی شده. ینی از ته دلم شاد نیستم. هر وقت سمانه استرس داره. منم خودمو گم میکنم. یه جوری میشم. میفهمی منظورمو؟
- آره میفهمم. افکار. همش زیر سر افکاره. و اگه کوتاه بیای، این چرخه اونقد ادامه پیدا میکنه که پیداکردنت سخت میشه. خیلی سخت. غرق میشی.
خودت این غرق شدنو دوس داری؟
شادی چند نفس عمیق کشید و قاطعانه گفت:
+ نـه. معلومه که دوست ندارم.
الان چکار کنم؟
- اولین کار مهمو کردی. چند تا نفس عمیق.
دوم اینکه حواست به افکار باشه. تا خاست بزنه جاده خاکی و استرس آینده و حسرت گذشته رو بیاره وسط. سریع ترمزو بکشی.
شادی از اتفاقات کوچیک تو همین لحظه. این چیزیه که تو همیشهی خدا باید حواست باشه.
+ آره. گاهی فراموش میکنم انگاری. حافظهی خرابش، به منم سرایت کرده.
ـ یا مثلن همین الان که داره مینویسه. این یه خوشحالی خیلی بزرگ و موثریه. برا هممون. افکارو پرت میکنه رو کاغذ. باید بابتش خیلی خوشحال باشی و البته شکرگزار.
با اینکه دوس ندارم اما بار غم منو هم سبک میکنه. قبول داری از وقتی نوشتن اومده، توام راحتتر میخندی؟
+ اوهوم. آره. راس میگی. از صبح ننوشته بود. الان که داره مینویسه. حال منم بهتره انگاری.
وای مرسی ازت. تو چقدر خوبی. کسی نمیدونه. ولی من قدرتو میدونم. میدونم که خیلی وقتا تویی که باعث حال خوب من میشی.
- خوب. خداروشکر بالاخره لبخند اومد رو لبت.
این چاییام سرد شد. پاشو برو یه چایی غمسوز دیگه بریز.
#همنویسی
با ایدهی دوست عزیزم ثریا احمدیانی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12❤🔥2👌2