دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
〰️
| شهدِ آغاز

صحبتی شد درباره‌ی شروع یک کار. خانش تاریخ بیهقی. یک کار سخت. البته در نگاه اول. مثل شاه‌نامه. که خیلی برایم سخت بود. بود. هنوز هم سخت است. اما نه آن سختِ ناآشنا. یک سخت دوست داشتنی. از آن سختی‌ها که همراهی‌اش آدم را یک سرسختِ منعطف می‌کند.
مثل سنگی که بیفتد در مسیر یک رودخانه. صیقل می‌خورد تیزی و سختی‌اش در راه. زیباتر می‌شود.

داشتم می‌گفتم از صحبتی که درباره‌ی سختیِ اول کار بود. جدیدن از سختی‌های اول کار نمی‌ترسم خیلی. بیشتر وقتی مربوط به ادبیات باشد. درباره‌ی شـعر باشد. مخصوصا کهن باشد.

درسی که سر کلاس فردوسی‌جان گرفتم. شاهدش بیتی بود که وسط صحبتمان به ذهنم آمد. دو بیتی از عطار. تایید درسی که گرفتم.

«گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت

تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چـون باید رفت.»

اول مسیرهای تازه همیشه سخت. نه. سخت کلمه‌ی درستی نیست. اول مسیرهای تازه همیشه ناآشناست. این ما هستیم که سختش می‌کنیم. فکر می‌کنیم که سخت است. اگر سختی باشد، شاید همان قدمی‌ست که در تاریکیِ ناآشنای مسیر تازه می‌گذاریم.

اولین قدم، اولین چراغ را روشن می‌کند.
باورِ هر قدم یک چراغ. با اولین قدم‌ها ساخته می‌شود.



| سمانه داوطلب
04/09/19
15👏3👌1😍1
〰️
| سرنوشت نوشتن

خونه مادرجونم. روز مادر. همه‌ی پسرها و دخترها و نوه‌ها به ترتیب می‌آیند و می‌روند.
حرف می‌زنیم و عکس یادگاری می‌گیریم.

شام خوردیم. اما انگار هنوز تشنه و گرسنه‌ام. دلم بهانه‌ی نوشتن می‌خاهد. باید بنویسم. با فایزه، اول نفری دو فال حافظ می‌گیریم. بعد کاغذی می‌دهم و می‌گویم بیا روزنوشت بنویسیم.

می‌گوید:« در جمع؟ اینطور نوشتنم نمی‌آید.» می‌گویم: در جمع نفس کشیدنت چطور؟ حرف زدنت چطور؟ غذا خوردنت چطور؟
راضی ‌می‌شود. دراز می‌کشد و می‌نویسد. می‌نشینم و می‌نویسم. بی توجه به بقیه.

از روزم می‌نویسم. خاله که بی‌وقفه نوشتنم را می‌بیند، می‌گوید من هم چیزهای زیادی برای نوشتن دارم اما حوصله‌اش را ندارم.

همه آدم‌ها حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. حرف‌های زیاد‌تری برای نگفتن. چیزهای زیادی برای فکریدن. اما با جمله‌ی حوصله‌اش را ندارم، وقتش را ندارم. براحتی اقناع می‌شوند.

حرف داشتن یا نداشتن، مسعله‌ی آدم‌ها نیست. مسعله حتی حوصله نداشتن یا وقت نداشتن هم نیست.
ندانستن. نوشتن را نمی‌دانیم. از نوشتن هیچ نمی‌دانیم. نوشتن را از سر بیکاری می‌دانند.
باید به نوشتن ایمان آورد. ایمان هم با تکرار می‌آید. با تکرار. تکرار زیاد.
تکرار زیاد هم حوصله می‌خاهد. دانستن می‌خاهد. و عشق می‌خواهد.

نوشتنم تمام نشده بود. که محیا برای دسشویی رفتن فراخوان دادم. نمی‌دانم محیا با قلم و کاغذهای من شرطی شده یا من با فراخوان‌های محیا. در هر صورت ابتدا، یا انتهای نوشتنم همیشه به مستاراه کشیده می‌شود.

نوشتن شما چطور؟ به کجاها کشیده می‌شود؟


|سمانه داوطلب
04/09/20

〰️
10🥰4👌3
〰️
| از شنیدن تا نوشتن

از ظهر در ساعت‌های مختلف، آزادنویسی می‌کردم. درباره‌ی احساساتم. درباره‌ی محیا‌. فاطمه. اتفاقاتی که می‌افتاد. همه‌شان موضوع خوبی بودند برای نوشتن. اما ننوشتم‌شان.
می‌نوشتم و بعد با خودم می‌گفتم، خوب. چه نتیجه‌ای می‌خاهی بگیری؟ چه معنایی؟

خوب، مشکل همین است. گاهی دوست ندارم. نمیخاهم دنبال معنایی باشم. ذهنم خسته بود. اصلا مگر باید از همه اتفاقات، عصاره‌ای برای تقویت روح گرفت؟ نمی‌خاهم.
فهمیدم گاهی باید فقط بگذاری و بگذری. باید از کنار خیلی از احساسات‌ و خیلی از اتفاقات‌مان بگذریم.

پیام‌های دوستانم. بازی‌های محیا و فاطمه. خوشحالی. ناراحتی. غمگین شدنم. حرف‌های این و آن. دنبال معنایی بودم برای تک تک‌شان. فکر کردم به همه‌شان. اشتباهم همین بود. ذهنم را خسته کرد.

نقل به مضمون از کتاب حق نوشتن، می‌گوید اگر نوشتن، تلاش برای نوشتن باشد سخت می‌شود. روند نوشتن باید شنیدن باشد. یعنی سعی نکنم، برای نوشتن سعی کنم.
«راه دیگر نگرش به نوشتن این است که آن را هنر دیکته نوشتن بدانیم نه دیکته گفتن


• امروز شنونده‌ی خوبی نبودم. برای خودم.



|سمانه داوطلب
04/09/21

〰️
16👌1🕊1
〰️
| تجربه‌خوارگی

می‌خاهم از تجربه بنویسم. اما تجربه‌ مگر نوشتنی‌ست؟ گرفتنی‌ست؟ خاندنی‌ست شاید.
از ظهر با دوستم حرف می‌زدیم درباره‌اش. او گفت. من گفتم. او شنید. من شنیدم. گریه.

دل کاغذم تنگ است این روزها. این ساعت‌ها. این لحظات. هر چه لنگ و پاچه‌ی آزادنویسی‌ام را رها می‌کنم باز. باز. باز.
هوای زنده. نویسنده‌ی زنده‌. احساسات زنده‌ات از خاب زمستانی نمی‌خاهند بیدار شوند؟

از تجربه گفتیم. و به خانه‌ی تجربه آمدم. رفتم در سرما نشستم. اگزمایم. گرمای چای، گرمم نکرد. گرما و شوریِ اشک‌ها نیز. آتش بخاری نیز. گرم نشدم. اما هیزم‌های همدلی‌ات کم کم، یکم.

همیشه در تجربه اندوختن بی‌تجربه‌ام. کرم ابریشم تجربه‌ام قصد پروانه شدن ندارد. انگار. لولای درِ کلاسِ روزگار و تجربه‌ام همیشه قیژ قیژ می‌کند. کسی نیست بگوید آبغوره. نه. درستش نمی‌کند که. روغن کاری کن. شایدم عوض کن درت را.

در تجربه‌ آموختن همیشه بچه بوده‌ام.
می‌خاهم از تجربه بنویسم.
اما مگر تجربه نوشتنی‌ست؟
تجربه گوشیدنی‌ست شاید. نوشیدنی‌ست شاید.
هر چه هست، تنهاست. به گمانم. و تو هر بار پس از هر تجربه‌ای تنهاتر می‌شوی.

تجربه تو را تنها می‌کند. تلخ است بیش‌تر. تلخت می‌کند. و این به ظاهر تلخیِ دوس نداشتنی. مثل کندر. مثل داروها. تلخیِ پرفایده‌ای باشد شاید. شاید.



سمانه داوطلب
04/09/22

〰️
12👏4🕊2👌1
🌘
| بیشتر از نیم‌روز

تابستان و زمستان ندارد برایم. موقع خاب، پتو همیشه باید باشد. حالا اگر گرمم شد، نوک پاهایم را می‌دهم بیرون کمی.
دیشب، مثل هرشب. بارها بیدار می‌شوم. احساس سرما می‌کنم. پتویم را سفت‌تر دورم میپیچم. نگاهی به آن‌ورتر. چپ و راستم می‌‌اندازم. فاطمه و محیا. دوباره پتوهایشان را کنار زده‌اند. دوباره پتو می‌کشم رویشان.

ساعت هفت و ربع. سردشان نیست یعنی؟ پس چرا یخ می‌کنم مدام من. پتو را دوباره می‌کشم رویشان.

ولوله‌ی بخابم. نخابم. در سرم می‌اُفتد باز. از خابیدن خسته‌ام. خابم می‌آید اما دفترم را می‌آورم. درازکی و با چشمانی که می‌بیند و نمی‌بیند می‌نویسم. آزادنویسی صبح‌گاهی.
هم‌زمان به مامان پیام می‌دهم که شاید ظهر برویم آنجا. چشمانم دیگر سرد شده برای خابیدن.

ازادنویسی‌ام که تمام شد. به دنبال خوردنی یا نوشیدنی در آشپزخانه می‌چرخم. دو پلاستیک فریزر گوشت را یادم رفته داخل فریزر بگذارم. کمی بو گرفته. داخل فریزر میگذارم تا بعدن تکلیفش را مشخص کنم.

بطری دوغ هم همان‌جاست. عقلم تا آمد بگوید سر صبح دوغ نخووور. بطری کج شده و در حال سر کشیدن بودم. نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و آرام گفت. آبجوش را بزار حداقل. یکی دو ساعت دیگر چای نبات لازمی.

خابم می‌آید هم‌چنان. اما دیگر نمی‌خاهم بخابم.
داستان کوتاهی از مرادی کرمانی می‌خانم. و یادداشتی کوتاه می‌نویسم درباره‌اش. از کتاب حق نوشتن هم می‌خانم و رونویسی می‌کنم.

در تمام مدت نوشتن و خاندنم، صدای معده‌ام را می‌شنوم. «قبل اینکه زمین و گاز بزنی و پنتوپرازول بخوری پاشو برو یه چایی نبات بخور دهن سرویس
باشه باشه.


کتاب خوندم. نوشتم. شعر خوندم. پست هوا کردم و هنوز ساعت یازده نشده.
آخیــــش.



| سمانه داوطلب
0409/23

🌘
15👍4🥰4👌2
بارون بارووون بـارووون🥺🥺😍

#خدایا_شکرت
😍174❤‍🔥2🥰1👌1
💲
| آتش‌های خیس

تو مدرسه چه آتیشی سوزوندی؟ یادم نمی‍اد که. یکم بیشتر فکر کن حالا. فکر. فکر. فکر. نه هیچی. دهه شصتی بودم و تقریبن آتش‌ و پساآتش‌های متفاوتی را تجربه کرده بودم. اما خودم. نه. آتشی به پا نکردم. از هر آتشی، دودی، دردسری دوری می‌کردم. تا یادم می‌آید در نقش کپسول آتش خاموش کن بودم تا هیزمش.

آذرماهی بودم و آتشین. اما آتشی نسوزاندم. دوران مدرسه، آسه رفتم. آسه آمدم. درس و مشق بود و درس و مشق. متاسفانه.
پایه‌ی آتش‌بازی بودم اما پایه‌ای نداشتم. جراتش را هم.
دوران دبیرستان. روزی که برای درس ریاضی، شش گرفتم. فقط یک عددِ «یک» کنار شش گذاشتم تا تنها نباشد. همین. در همین حد بود شیطنت‌هایم.

بزرگ‌تر شدم. شعله‌ی آتشم هم.
یادم می‌آید روزی در خابگاه. با دوست پایه‌ام، از نگهبانی به اتاق‌مان زنگ زدیم و با هراس از ماجرایی ساختگی، گفتیم که آخرش به پلیس رسیده و ما منتظر کمکشان هستیم. و ایستادیم تا بیایند و به ریششان بخندیم یکم.

هر چه هیزم از دوران مدرسه نسوخته بودم، در دوران دانشگاه و خابگاه سوزاندیم. و گاهی همراهش، حواسمان هم می‌سوخت و خداروشکر همه‌شان ختم به خیر شدند.
مثل یکی از د‌ه‌ها خاطره‌ی کارورزی در بیمارستان.

دو مریض داشتیم. یکی دیابت داشت و آن یکی فشارخون. داروها را به ما سپردند.
انسولین برای دیابت و فروزماید برای کاهش فشارخون.
بله. دارو در دستان ما شد آنچه نباید میشد. انسولین برای بیمار فشارخون. و فروزماید برای بیمار دیابتی.
و جالب است وقتی برای چک فشار و قند بیمار هر نیم ساعت مراجعه میکردیم. هم آن فشار پایین آمده بود هم این قند.
و همزمان نتایج علمی هم بدست می‍اوردیم که گاهی ریشه‌ی خیلی از درمان‌ها در تلقین است.

(این دو بیمار هم تا چند روز فالو شدند و با دکتر هم مشورت شد. حالشون خوب بود، نگرانشون نباشید.)

• آذرماهی بودم و آتشین‌احساس. آتشی نمی‌سوزاندم اما گاهی ناخاسته، حواسم می‌سوخت.


#هم‌نویسی با ایده‌ی پریای عزیز.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes بیست و چهار آذرماه


〰️
🥰108🕊3👌2
🌘

محبوب من

رویاهایم را می‌بازم،

به بوسه‌های مدامِ بارانت،

به باران بوسه‌هایت.


#از_عشق


| سـمانه داوطلب

🌔
❤‍🔥116🥰5🕊2👌1
〰️
| مهمان مِهان

• چند روزی‌ست در لیست خاندنی‌هایم، روزی چهل بیت‌، مهمان مولانا و مثنوی‌اش می‌شوم. می‌گوشم و خط می‌برم و می‌خانم‌. تا بیت ۱۸۲ خانده‌ام.

• دو کلمه‌ای که برای گوش‌هایم تازگی داشت:

🖇️«نیست‌وش»

«نیست‌وش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان»

🖇️«صحبت‌جوی»

«شه بدو بخشید آن مه‌روی را
جفت کرد آن هر دو صحبت‌جوی را»

• و پر تعداد ابیاتی که روح و جانم را نوازش می‌کند. کاش آنقدر در چنته‌ام داشتم تا بتوانم بنویسم درباره‌شان.
اما پیش‌تر جنینِ تجربه‌ام در خاندن شاهنامه، می‌گوید؛ سختیِ متون کهن نه برای مچ‌گیری‌مان در نتوانستن و نخاندن‌شان. بلکه برای دست‌گیری و همراهی‌مان سروده شده‌اند. برای اینکه معنای زندگی‌‌مان را پیدا کنیم. با هر بار خاندن‌شان. حتی به غلط. حتی به غلوط.

مانند هر بار خاندنم در شاهنامه. می‌خانم‌. گاهی اشتباه در اشتباه. اما انگار فردوسی هم با اشتباهات من می‌خندد و تشویقم می‌کند هر بار. تا دوباره بخانم‌. و این دوباره خاندن‌هاست که مارا به هم نزدیک‌تر می‌کند. ما هر دو عاشقِ هر بهانه‌ای، برای دوباره خاندنِ هم هستیم.

• این بیت از مثنوی هم، برایم پر از معنای زندگی بود:

«بدگمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری»


و باز یادم می‌آید از محیا‌. از فاطمه. وقتی هر بار قول چیزی را می‌گیرند. از من. بستنی. شکلات. شهربازی یا لپ تاپ. میگویم باشد. میخرم. می‌برم‌تان. و آنها می‌خندند و می‌روند. بدون بدگمانی. بدون حرف. بدون شکایت.

انگار پیش‌تر درس مثنوی را بهتر از ما خانده‌ و عمل کرده‌اند. بچه‌ها.

• و یک شاه‌بیت دیگر که دوست دارم پایان‌بخش بزم‌مان باشد.

«تو مگو ما را بدان شه یار نیسـت
با کریـمان، کارهـا دشوار نیسـت»

#شعرکاوی

| سمانه داوطلب
@SamaneNotes

〰️
14👌2👏1🕊1
〰️
• امشب فاطمه، زحمت پست کانال مامانشو کشید.
@SamaneNotes

〰️
😍96😁2👌1
〰️
| ساعت چهار صبح

فاطمه شعرش را خاند. اما شهد شیرین خاندنش نتوانست جای نوشتنم را بگیرد. باز.
خمیازه می‌کشم. مدام. مانند اسب آبی. نیمکره چپ می‌خابد. اما نیمکره‌ی راست تا چیزکی ننویسم و هوا نکنم نمی‌گذارد بخابم.

ابتدا آزادنویسی می‌کنم. از احساساتم. حال و احوالم. امروزم. فردایم. دوباره امروزم. یادم از جلسه‌ی خانش داستان کوتاه می‌آید. با دوستانِ جانم. می‌خاهم که فردا موضوع نوشتنم باشد آن داستان. از کتابِ یوزپلنگانی که با من دویده‌اند.

و بعد ساعت را می‌گذارم روی تایمر ده دقیقه. چند صفحه‌ای از کتاب پرنده به پرنده را می‌خانم‌. با اینکه ایمانم به نوشتن آنقدری فربـه شده که وسوسه‌های ننوشتن، از جا تکانش نمی‌دهد. اما باز خاندن کتاب‌های نوشتن، مشق کردن اسم لیلی‌ست برای دل مجنونم. دُمادُم لذت.

بعد از آن، پادکستی از شاهنامه. از زبان سوسن عزیزم. آرامم می‌کند.
و بعد، پادکستی از مثنوی جان. سی بیت.
خمیازه‌ها دیگر امانم نمی‌دهد. نیمکره‌ی راست ایز تایپینگ..... 😴


| سمانه داوطلب
@SamaneNotes

〰️
14🥰2👏1👌1💔1
〰️
|برف موافقت

خیلی وقت است که بساط خاندن و نوشتنم در آشپزخانه پهن است. و این دو روز. که جوجه‌ی طلایی آخر پاییزمان، برفی شده. بی‌بهانه، پنجره‌ی آشپزخانه را باز می‌کنم. برف‌بوسه‌های پاییزی که مهمان دستان و صورتم می‌شود. بعد از سه ماه پاییزِ شهریوری. وسوسه‌ایست مدام.

برف می‌آید. هوا سرد است. می‌خاهیم بخاری اتاق خاب را راه بیندازیم. نیاز به جابجایی وسایل است. می‌گویم باز. و می‌دانم که شاید جواب همیشگی را بشنوم. اما می‌گویم. «دلم می‌خاهد بروم کلاسِ..»حرفم تمام نشده. رضا می‌گوید از یوتیوب آموزشش را ببین. اینکه مخالفتی نشنیدم. جواب همیشگی را نشنیدم. تعجب کردم. فراوان.

به جای آن جواب‌های تکراری. از «آقارضا» شنیدم. مرد سال‌داری که رضا همیشه برای اصلاح موهایش به آرایشگاهش می‌رود. آدم خوبی‌ست. قبلن هم گفته بود. در آرایشگاهش، سنتوری دارد و می‌نوازد. گفت آقای آرایشگر خودش از یوتیوب آموزش دیده است.
گفت چیزی که تو دوست داری از سنتور که سخت‌تر نیست. گفتم نه.

خوشحال شدم امشب. ستودم در دلم. مردِ سال‌داری را که آرایشگاه دارد. سنتور دوست دارد. با تلاشش، بدون آموزش و کلاس، سنتور یاد گرفته است. که آدم خوبی‌ست. که موسیقی دوست دارد. که در آرایشگاهش سنتور می‌نوازد.

امشب فکر کردم. به اینکه چه خوب می‌شود هرکسی، علاقه‌اش را کنار کاروبارش دنبال کند. تا بترکد بادکنکِ قضاوت‌های بی اساس. که گاهی سخت می‌کند. سخت می‌کنیم. برای اطرافیان. برای خودمان. زندگی و علاقه‌های‌شان را. و علاقه‌هایمان‌ را.


|سمانه داوطلب
@SamaneNotes

〰️
15👏4👌2😍2🕊1
〰️
• ما می‌گوییم:

«گریه کرد و گونه‌هایش خیس شد.»

فردوسی‌جان می‌فرماید:

«پس آن دختران جهاندار جم

به نرگس گل سرخ را داده نـم»


#با_شاهنامه


| سمانه داوطلب
@SamaneNotes

〰️
18👌3😍2
〰️
| ساعت یازده و نیم شب

امروز می‌خاستم قورباغه‌ی پست کانالم را ابتدای روز قورت دهم. لقمه‌اش آماده و دم دستم بود. اما نمی‌خوردمش. جمله‌ی «چه بنویسم برای کانال» قبلن با اضطراب همراهم بود. اما جدیدن، تبدیل شده به یک لذت. نمی‌دانم شاید هم عادت. به تکرار «جمله‌ی چه بنویسم.» عادت کرده‌ است.

شایدم معتاد. ذهنم می‌خاهد مدام پای منقل چه بنویسم، بنشیند و نئشگی کند. شاید برای همین است مدام دعوتم می‌کند به خوردن چای نبات.

یا می‌خاهم لقمه‌ی قورباغه‌ام را بیشتر تزیین کنم. با کاهوی خاندن ازین کتاب شعر. گوجه‌ی آن یکی داستانک. خیارشور آزادنویسی بیشتر.
می‌اُفتم در دام پروبال دادن لقمه‌ام. زیادی گنده‌اش می‌کنم. که برای دهانِ کوچک زمانم، اندکی بزرگ می‌شود گاهی. وخسته کننده برای حوصله‌ی پیرم.

حالیا. امروز کارِ خانه‌ام را با پادکستی از شرح مثنوی انجام دادم و حس خوشایندی از تمیز کردن مدام خانه داشتم. در زمان انتظارِ سرد شدن چای‌مان با رضا، غزلی عاشقانه از مولانا خاندم برایش. بعد داستانی کوتاه خاندم و با دوستان هم‌نویسم حرف زدیم. درباره‌اش.

پنجاه صفحه از کتاب چشمهایش خاندم. با دخترکانم کمی بازی کردم. و فقط مانده دو تیک شاهنامه‌خانی با سوسن‌جانم و سی بیت از مثنوی که در سکوت شب می‌خانمش.

و این فال‌بیت از غزل‌های حسین منزوی، که به زیبایی مثلث عشق و قلم و دفتر را به تصویر می‌کشد:

«عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
»


| سمانه داوطلب
@SamaneNotes

〰️
17🕊4👏2👌1
〰️
| مغزهای پوست‌کندنی

ما اصلا پسته دوست نداریم. حقیقتن. مخصوصن اگر قیمتش این همه عدد و صفر داشته باشد. نمی‌خاهیم دوستش داشته باشیم. اصلن. حالیا خودش سالی یک بار با دوستان متواضع‌تر تخمه و بادام‌هندی‌اش مهمان خانه‌مان می‌شوند.

و محیا. که عاشق پوست کردن پسته‌هاست. آنقدر که می‌آید. دستم را می‌گیرد و می‌گوید با گوشی بیا کنارم بنشین. می‌نشینم کنارش و دانه دانه برایم پسته پوست می‌کند.
اول می‌اندازدشان. سپس می‌گوید. می‌خاهم بفرماد کنم. می‌فرماید و قربان صدقه‌ی دوتایشان می‌روم.

عاشق وقتی‌ام که با بی‌حواسی مغزها را در
ظرف پوسته‌ها می‌اندازد و بعد متوجه می‌شود و خنده‌ی ریزی می‌کند و می‌گوید؛ آخ حواسم نبود.
یا وقتی که مغز را کامل می‌تواند درآورد و با خوشحالی می‌گوید: این کالمه مامان.
و بعد که انگشتانش خسته شد. ظرف تخمه‌های کدو را می‌آورد. نوبت من است. دیگر. باید به جبران زحمت‌هایش، اسبش شوم و پیتیکو پیتیکوکنان تخمه پوست کنم و سواری دهم. نمی‌دانم مغزِ چه بود که خوردم.

کوهی از کارهای نکرده مانده است و مهمان‌های در راه. همینقدر بماند برای شب یلدا.

یلداتون مبارک. دورهمی‌هاتون پر از شادی و سلامتی😘❤️🙏


|سمانه داوطلب
@SamaneNotes

〰️
17❤‍🔥5😍2👌1🤗1
〰️
• ما می‌گوییم:

«دو روح در یک جسم

• مولانا می‌فرماید:

«هر دو بحـری آشـنا آمـوخته
هر دو جـان بی دوخـتن بـر دوخـته»



#با_مثنوی

پ.ن: «البته که ابیات مثنوی، معنای عمیق‌تری هم دارند، و من در حد توان و فهم و مطالعات خودم، جـدا از آن معنای فلسفی‌تر و عمیق ابیات، ظاهری از معنای نزدیک را به طور موجز به اشتراک می‌‌گذارم. و همواره پذیرای نقد و مطالب تکمیلی از طرف دوستان عزیزم هستم. 🙏❤️ از توجهتون ممنونم.»🥰🙏


| سمانه داوطلب

〰️
16🔥5👌1💔1
〰️
| به باریکی مو

میخاهم امروز از پرتکرارترین سوال‌واژه‌‌ی بی‌جواب زندگی‌ام بنویسم. واژه‌ای که بارها سوالش کردم. و بارها جوابش‌ دادم.
«حکمت» فقط چهار حرف دارد. حا. کاف. میم. ت. اما فقط این چهار حرف نیست. که تمام حروف الفبا. که تمام کلمه‌های دنیا را در کوله‌بارش دارد. اما نهان از من. اما نهان از تو.

هنوز روزم شروع نشده بود امروز. هنوز خاب بودم. هنوز نمی‌خاستم درباره‌اش بنویسم. که او قبل از من، من‌ را نوشت. دوباره. روزی که باید مدام مشق حکمت بنویسم.‌و بخانم. حکمت. حکمت. حکمت.
که آسان نبود. که شتابان به سمت پنجره‌ی آشپزخانه رفتم. گلّه‌ای از اکسیژن‌ سرد را بلعیدم. چندبار. اما حکمت میانشان نبود.

شتابان‌تر به سمت آینه آمدم. خیره به چشمان اشک‌آلود. اشک‌هایش پرشتاب‌تر. تمام توان نداشته‌ام برای لب‌هایم جمع شد. برای بوسیدنِ حکمتش. نشستم. محیا. بیا. بچه‌ای شدم در آغوش محیا. و او مادری که مدام نوازشم می‌کرد. و آرامم. دستان کوچکش پر از حکمت بود که به پشتم می‌نواخت. شاید کمی آرام‌تر.

پرونده‌ی قطور حکمت‌های زندگی‌ام را نگاه می‌کنم. اتفاقاتی که پیر شده‌اند دیگر. آرام شده‌اند. اما با عصای علامت سوال، آهسته راه می‌روند هنوز. راه می‌روند. هنوز. و نای پرسش ندارند دیگر. و زمانش را.

اتفاقی می‌افتد. تلخش‌اش نه تنها کامت که تا فیهاخالدونت را به درد می‌آورد. و گاهی تنها راه رمیدن از بی‌قراری، بلعیدن خشک و خالی قرص‌واژه‌ی حکمت با چشمانی تر است.

و این آیه:

«وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ.»

خدایا من به تو امید بستم. به آنچه که کامم را تلخ کرد. با حکمتش شیرینمان کن.🙏

#هم_نویسی
و ممنونم از دوست عزیزتر از جان زهراجانم برای موضوع زیبای حکمت.


| سمانه داوطلب
@SamaneNotes

〰️
15😢4👌2❤‍🔥1
〰️
ما می‌گوییم:

« خورشید، طلوع کرد. صبح شد»


فردوسی‌جان می‌فرماید:

«چو شب گردش روز پرگار زد

فروزنده را مهره در قار زد»


( مهره استعاره از خورشید. و قار همان قیر و استعاره از سیاهی شب.)


✓ و مولانای جان می‌فرماید:

«چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد

آفتاب از شرق، اَخترسـوز شد.»



#با_شاهنامه
#با_مثنوی


|سمانه داوطلب


〰️
🥰1310👌3
〰️
|گلِ ماه‌گردون

گذاشتم تا ساعت از دوازده شب بگذرد. نمیخاستم بادکنکِ نوشته‌‌ام را قبل از ساعت دوازده به هوا بفرستم. چرا؟ چون ماه را از پنجره‌ی آشپزخانه ندیدم. ربطش؟ آخر نوشته‌ی امروزم، دعوتی بود به نوشتن از ماه. صبر کردم از سر شب. تا ماه را ببینم. مدام از پنجره سرک کشیدم. اما ندیدمش. ننوشتمش. حالیا می‌نویسم شاید در آخر نوشته‌ام ببینمش.

ناز دارد. امشب. شب آرزوهاست آخر. آرزوی ماه چه می‌تواند باشد؟ آرزو دارد اصلن؟ ناز که حتمن. برای خریدنش امشب باید با کاغذ و قلمم به پشت بام بروم. چشم در چشم، از آرزوهایمان بگوییم و بنویسیم. با هم.

ماه. مدام می‌نویسم و می‌خانم. ماه. گویی زیبایی بین صفای اسم و مَروه‌ی ماهش، نه هفت بار. که هفتاد. که بی‌نهایت بار می‌رود و باز می‌گردد. بی خستگی. بی تشنگی.
فکر میکنم. چه کسی اسم ماه را انتخاب کرده؟ معلوم است که عاشق بوده. حسابی. دور از معشوقه و دلتنگ. شاید همان‌دم که ماه را برای روز و شب‌های عاشقی آفرید. نآمید هم.

از ماه می‌نوشتم. از آینه‌بودنش. ازینکه هرچند خیره به خورشید نمیتوان. اما چقدر زیبا می‌توان خورشید را در ماه. در چشمان ماه دیدن.
ماهی اما به اندازه‌ی خورشید ظرفیت درخشنده بودن داری. ظرفیت خورشید بودن.

یادم می‌آید از بچگی. وقتی برای دیدن ماه و آن سه ستاره‌ای که کنارش صف بسته بودند. به حیاط می‌آمدم. آنقدر می‌ایستادم و حرف می‌زدم که ساقه‌‌ی گردنم تاب نمی‌آورد. کاش گلِ ماه‌گردونت می‌شدم.

زیاد نوشتم از تو. در دفتر آزادنویسی‌ام. کنار هر واژه‌ای که می‌نویسمت، زیباترین می‌شود. ماه‌بوسه. ماه‌آغوش. ماه‌چهره. ماه‌نگار. ماه‌‌واژه. ماه‌‌قلم. ماه لبخند. ماه آرزو.


نوشتنم از تو تمام نمی‌شود. وقتی نگاهم به تو تمام شدنی نیست. وقتی کشش ماه‌‌َت هر شب، به تلاطم می‌آورد مرا.


| سمانه داوطلب
@SamaneNotes

〰️
13❤‍🔥3👌2🕊1