دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
| نـاضرب‌المثل

می‌دانست سنم را. اما پرسید‌. پرسید تا من را کاملن متوجه چیزی کند که میخاست در ادامه بگوید. بدون مقاومت، سن تقویمی‌ام را گفتم. لبخند زد و پیروزمندانه انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و گفت: «ضرب‌المثلی هست که می‌گوید، کسی که در چهل سالگی تنبور می‌نوازد، در گور، اُستاد خاهد شد

می‌دانست زیاد می‌خانم. می‌دانست زیاد می‌نویسم. میدانستم چه می‌خاهد بگوید. اما هیچ نگفتم. اما با خودم گفتم بعدن. این مثال، برای چه آمده. برای که آمده. چرا اصلن آمده؟

آخر، عزیزی که برای اولین بار این جمله‌ی ناقصار را گفتی، به این مسعله فکر نمی‌کردی که تمام تلاش آدمی حتمن برای نتیجه گرفتن نیست که.

برای لذت بردن، برای آرامش داشتن، برای پناه بردن. برای اُمیدوار بودن. برای ادامه دادن. برای تحمل کردن. برای هر چیزی جز نتیجه گرفتن است. می‌شود شروع کرد، در هر سنی. چهل. پنجاه. شصت. در هر سنی. مهم شروع کردن است در هر لحظه‌ای. با هر سنی.

شاید آن کار، در آن سن، اُمید آخر کسی باشد.
می‌دانم به این‌ها فکر نکردی. که این مَثل را گفتی.

شاید هم این حرف را برای جوان سِرتِقی گفتی تا قدر وقت و جوانی‌اش را بداند. اما نه. باز هم نمی‌توانم بپذیرمش. می‌توانستی جور دیگری بگویی. دود جمله‌ی ناقصارت، اول چشم گوینده‌اش را می‌سوزاند. وگرنه امثال من بیدی نیستیم که بلرزیم با این بادها.

فکر میکنم که کلمات و جملات مثل پیراهنند. که دلم نمی‌خاهد این ناترازْ پیراهن را هیچ‌وقت به تن کنم.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
9❤‍🔥3🔥2👌1
.
وقتی مامان، دهه شصتی باشه، اینام میشه شعرای حفظی بچه‌ها😅

#فاطمه‌محیا
#جانـان

.
10😍7❤‍🔥1👌1
| حوصـله‌ی ابریشـمی

• حسین رسول‌زاده، در « نقد، کی است؟» خیلی متفاوت و عمیق ویژگی‌های نثر ادبی را می‌شکافد. از جهان می‌گوید، وقتی وارد زبان می‌شود. وقتی احکام یقینی و قطعی جهان، به هنگام ورود به زبان، پشت در می‌مانند.

• مانند نثر «در نقش پرندِ» به‌آذین و « حوصله‌ام پیر شده» از صالح‌علا.

• نقش پرند، پر است از روایت‌هایی داستانی روزمره. با خاندن هر داستان، متعجب می‌شوم چطور از دل یک روزمرگی ساده، می‌شود معنایی عمیق دریافت کرد. این ویژگی‌اش باعث می‌شود، دست از خاندن برندارم. یکی یکی می‌خانم و تأمل و تفکر و گاهی لبخند مهمان دلم می‌شود.
روایت های به آذین من را یاد نوشته‌ای از رضا قاسمی می‌اندازد: « درباره‌ی سرگردانی‌ات بنویس. شاید ما هم از سرگردانی درآمدیم

و این‌گونه در نوشته‌های به آذین، از سرگردانی در می‌آیی.

• وجه مشترک به آذین و صالح‌علا، شگفتی و سادگیِ سوالاتی از جنس کودکانه است.
جمله‌ای از نقش پرند، در ذهنم نقش می‌بندد:
«خود را بشناس، آری. ولی خود را بیآفرین. آن باش که خود خاسته‌ای. هر دم بلندتر. پیراسته‌تر و بارورتر.»

• و اما صالح علا. در کتاب«حوصله‌ام پیر شده»
به زیبایی تو را با مربع فلسفه و معنا و اندیشه و عشق آشتی می‌دهد.
صالح علا درباره‌ی نگاهی می‌نویسد که نه تنها نوشته را که دنیا را زیباتر می‌کند. درباره‌ی عشـق.
« محبوب من، پیش از شما، خیال می‌کردم عشق در سیاره‌ی دیگریست. نمی‌دانستم همین‌جاست
یاد شعری می‌افتم:
«آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم»

• در نثر شاعرانه‌ی صالح‌ علا، هر لحظه هوس شعری عاشقانه می‌کنی. هوس آغوشیدن و بوسیدن. هوس بی‌هوا اشک ریختن.
سختی‌ها و رنج‌ها برایت شیرین می‌شود آنجا که می‌گوید:
«اُجرت عاشق، رنج‌هایی‌ست که می‌کشد

• نقش پرند، تورا به دلِ روزمرگی و معنایش می‌کشاند. هوس لیوانی چای می‌کنی و هورت کشیدنش را. آرام آرام با تامل و تفکر.
با نوشته‌های صالح علا هوس دیدن ماه‌تاب و خاندن تمام شعرهای عاشقانه را.



✍️سمانه داوطلب

#کتابنقد

.
16👌2
• ما می‌گوییم «نصیحت کردن فایده‌ای نداره»

✓ نظامی گنجوی می‌فرماید:

«وآنگه به نصیحتش نشاندند

بر آتـش خار می‌فشـاندند


#لیلی‌‌مجنون


✍️سمانه داوطلب
.
17👌1💯1
| برای محیـاخانـوم

تعارف نداریم که. کسی منتظرت نبود آبجی. حتی مامان بابا. حتی من. آخه من هنوز شش ماهه بودم.
یادم می‌آد روزایی که کسی از وجودت خبری نداشت. حتا مامان. اما من حست می‌کردم. مامان فکر می‌کرد چاق شده. ازین حلقه بزرگا می‌زد و کتاب می‌بست به شکمش. من نگاش می‌کردم و می‌خندیدم تو دلم بهش.

یه بار منو گذاشت روی شکمش. درست رو شکمت. بالا پایین مینداخت منو. هیچی نگفتم و با احتیاط بالا پایین می‌پریدم. ته دلم دوس داشتم بیای و ببینمت. اما همزمان دلم می‌خاست بازم ته تغاری بمونم. آخه هیچ‌کی ازت خبر نداشت. هیچ کی منتظرت نبود.

خوش‌قدم بودی. یه روزی که با مامان و خاله رفته بودیم واکسن شش ماهگیمو بزنن. شَپَلق از روی تخت اُفتادم. ضربه مهلکی بود. اما طوریم نشد. فکر می‌کنم تو دعا کردی برام. طفلی مامان. دلم خیلی براش سوخت اون روز.

از برکات حضورت دیگه این بود که مامان نمی‌تونست از شش ماهگی بغلم کنه. به خاطر تو. اینکه دیگه بغلم نکنه تا مدت‌ها کابوسم شده بود. نصفه شبا با گریه بیدار می‌شدم و تا یکی دو ساعت نمی‌تونستم بخابم. طفلی مامان. طفلی من. شایدم طفلی تو.

چهارده ماهه بودم که تو اومدی. اوایل، بیشتر می‌خندیدی. مشکلی نداشتم باهات. هنوز نمی‌دونستم چه چالش‌هایی قراره با هم بگذرونیم.

از خوش‌قدمی‌های دیگه‌ت این بود وقتی چهار ماهه بودی، یه مریضی گرفتیم همه. بدنمون پر شد از دونه‌های قرمز آب‌دار. ووی چقد چندش بود. طفلک مامانی. اول اون گرفت. بعد خودِ خوش‌قدمت. بعدشم من.

الآنم روزی نیست که اشک منو درنیاری. از من بپرسن کار آبجی دوم چیه. میگم تِر زدن به تنها بازی کردنام. لجبازی. حسودی. دست بزنت هم که ماشاالله ملسه. از مامان شنیدم که این شیطون بودنت به خاله هدا رفته. امیدوارم وقتی بزرگ شدی مثل خاله، مهربون‌تر بشی.

البته، بی انصافی نکنم. خیلی وقتا هوامو داری. ازم دفاع می‌کنی وقتی مامان دعوام می‌کنه.
وقتی تو پارک کسی میخاد اذیتم کنه، سریع میای پیشم. قلدر بودنت، اینجور مواقع خیلی به‌کار میاد.

می‌دونی از وقتی اومدی، خیلی بزرگ‌تر شدم. خیلی چیزا یاد گرفتم. مثلا هر وقت اسباب‌بازیامو ازم می‌گیری، بهونه نمی‌گیرم. موقعی که میخایم تو لب تاپ کارتون ببینیم، دوس دارم اول کارتونی که تو دوست داریو ببینیم.
هر چی باشه من آبجی بزرگه‌م و تو ته تغاری خونه. بزار جمله‌ی همیشگی مامانو هم بهت بگم. دوستت دارم آبجی کوچیکه. منتظرم بزرگ‌تر بشی. بزرگ‌تر بشیم. با هم.

پ.ن: این نوشته از زبان فاطمه دختر اولم برای محیا، دختر دومم هست.


✍️سمانه داوطلب

#هم_نویسی با ایده‌ی دوست عزیزم سارا ذوالفقاری.

.
😍104🥰3👌2❤‍🔥1
| برای علاقمندان به شاهنامه

یکی از بهترین اتفاق‌های روزهای نوشتن و خاندنم، آشنایی با دوستان شاهنامه‌خوانم است.
یکی ازین عزیزانم، مصـی‌جان حیـدری است. نازنین دوستم. که به زیبایی ابیات شاهنامه را با روزمرگی‌ها تلفیق می‌کند. شیرین و خاندنی می‌کند. بی اغراق درین زمینه بهترین است.

و اما دوست نازنین دیگرم. سوسـن‌جان خسروی.
مهربان‌قلب و شیرین‌سخن، به تازگی در کانالش پادکست‌های کوتاه، با زبانی فوق شیرین، با توضیحات کامل و مسلط بر شاهنامه، می‌خاند برای‌مان.
«هر شب روایت‌هایش را گوش کنید و لذت ببرید

امروز برای عزیزی گفتم هر کسی شاهنامه را نخاند، گزاف نیست بگویم ستم بزرگی به خودش کرده است. حیف است فارسی زبان باشیم و نخانیم این نامه‌ی شاهانه را.

✓ به خاطر خودمان. به خاطر آینده‌گان.


✍️ سمانه داوطلب

.
16👌2🍓2
• غزلی از افشین یداللهی

نوش نگاهتون🌱
🕊11🥰5👌3🔥2
| جنین‌های ناخاسته

دروغ چرا. امشب. امروز. چایِ حوصله‌ام مدام سرد می‌شد. گرمایی نداشتم برای هیچ کاری. برای بازی با بچه‌ها. برای آشپزی. برای نوشتن. خاندن.

حوصله‌ی هیچ‌کدام از نقش‌هایم را نداشتم. اصلا هیچ نقشی نمی‌خاستم. دوست داشتم از سالن بروم بیرون. هوایی عوض کنم. قدمی بزنم. باران آمده بود. روحم پر می‌کشید برای پیاده‌روی. برای بارانی که آمده بود.
نمی‌شد بروم بیرون. آخر روده‌ی محیا در حال پردازش محصولش بود. در راه دسشویی بودیم مدام. می‌رفتیم تو، نمی‌گذاشت که بیاید. می‌آمدیم بیرون، می‌خاست که بیاید.

بارانِ آمده و ندیده. رفت و آمدهای بی حاصل.
احساس کردم دوباره باردارِ جنین افسرده‌گی‌ شدم. درمانده‌‌گی. سنگینی.
بند نافش را محکم میپیچد دورم.
نگاهم یخ کرد. پاروی قلمم را شکست. قایق کاغذم را سوراخ کرد و غرق شدم در هیچ. هیچ. من ماندم بدون من. بی من. با بغض. بی حرف. با سکوت.

اما باز منتظر می‌مانم. تا برسد لحظه‌ی تنهایی ماه و من. تا سکوت شب. تا سنگینیِ بارِ جنین ناخواسته را با پیاپی نوشتن‌هایم روی کاغذ بگذارم. رهایش کنم. او هم رهایم کند.

رها می‌شوم باز.
گریه می‌خاهم باز.
«نمی‌خاهم» می‌خاهم باز.
اما.




✍️ سمانه داوطلب

،
14👌2🍓2🕊1
|حواشی خاننده یا نویسنده

زندگی نویسنده‌ی محبوبم، چه تاثیری بر درک و احساسم از اثرش دارد؟

استاد اصرار دارد بر محبوب‌ترین اثر. خاه نوشتنی. خاه شنیدنی. خاه دیدنی. اثری که با آن مدت‌ها زندگی کرده باشم.

بدون فکر، یادم از کتاب «دا» می‌آید‌. دوران دبیرستان خاندمش. کتابی قطور. بیش از پانصد صفحه. اما من در کمتر از یک هفته، خاندمش. شب و روز. یادم می‌آید چقدر اشک ریختم. با کتاب. حتی برای نویسنده‌اش می‌خاستم نامه‌ای بنویسم. کتاب تأثیرگذاری بود. احساسم را برانگیخت و لذتش را بردم. همین کافی بود برایم. دیگر یادم نمی‌آید جستجویی کرده باشم راجع به نویسنده‌‌اش.

اصلن فرقی نمی‌کند چه کسی. همیشه مهم‌تر از چه کسی، اثری‌ست که جلوی چشمانم بود. نویسنده‌اش هر که بود، حضور فیزیکی و حواشی زندگی‌اش آنقدر مهم نبود.

جمله‌ای از کتاب «مرگ مولف»، اغنایم می‌کند: «نویسندگان، همیشه مرده‌اند. به این معنا که موضوعیتی ندارند. و متنی را که می‌خانیم یا فرآیند خاندن را، کنترل نمی‌کنند.»

اما انگار در آثار شنیدنی و دیدنی این‌طور نیست. یادم می‌آید از اثر محبوب دیدنی‌ام، «فرار از زندان». عشق بین مایکل و سارا و عاشقانه‌هایشان برایم جذاب بود. اما وقتی درباره‌ی مایکل سرچ کردم و حواشیِ نمیدانمی، درباره‌ی هم‌جنس‌گرا بودنش خاندم و اینکه بوسه‌های عاشقانه‌شان، برایش اذیت کننده بوده، روی علاقه‌ و جذابیتی که این عشق برایم داشت، تاثیر گذاشت.
همینطور آثار شنیدنی. حواشی خاننده‌ها و ترانه‌سراها روی علاقه‌هایم تاثیر می‌گذارد.

• اما در مورد کتاب‌ها گویی، نوشته را که می‌خانم، دیگر نویسنده‌ای در کار نیست. می‌شود برای من.
آن جهان، متعلق به من است.
اگر حاشیه‌ای هم باشد، حاشیه‌ی من، مهم‌تر است.
آن کتاب را چه کسی هدیه داده. با چه احساسی خاندمش. چه روزهایی. و چه خاطراتی.

بله. بیشتر از نویسنده، حواشی مـن است که بر درک و احساس من بر کتاب، تاثیر می‌گذارد.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#کتابنقد

.
👌75🕊2❤‍🔥1
| ایده‌آل‌های کاغـذی

کتاب‌خان نبودم. خیلی. اما وقتی از عادت‌ها خاندم. از روند عادت‌ساختن دانستم. اولین چیزی که نوشتم تا عادتش کنم، کتاب‌خانی بود. اوایل روزی پنج صفحه. گاهی کم‌تر گاهی بیش‌تر.
عادت کتاب‌خانی، مانند نشستن لب دریای آبِ شور است. هر بار تشنه‌‌تر. سیراب شدنی در کار نیست. عطشی لذت‌بخش.

با کتاب‌های انگیزشی شروع کردم. سپس پای نازک کتاب‌های شعر به سفره‌‌ی عادتم باز شد. سپس کتاب‌های کمی فلسفی‌تر. و بعد داستان‌های کوتاه و بلند کلاسیک جهان و ایران.

عادت کتاب‌خانی‌ام، کم کم که جان گرفت، دست رفیق مایه‌دارش را گرفت و سر سفره‌ی بی رونق اما باصفای عادتم نشاند. عادت کتاب‌ خریدنم سهمی قابل توجه از هر پولی که دستم می‌رسد را به خودش اختصاص می‌دهد.

استاد می‌گوید، لازم نیست هر کتابی را که خریدیم از اول تا آخرش بخانیم که. موافقم با او.
ورق زدن و یکی دو صفحه خاندنش، همراه با رونویسی جملات زیبایش دومینوی عادت کتاب‌خانی‌ام را زیباتر کرده‌ است.

گاهی هم قلّابم، به کلمات تازه‌ای گیر می‌کند. یا به گمانم خودش، گیر قلابم می‌شود. نمیدانم. هر چه هست از دستم نمی‌سُرد. بازی می‌کنیم با هم. ترکیبات جدید می‌سازیم.

اینها که گفتم ایده‌آل های گذشته بود که الان عادتم شده است.
ایده‌آل‌های دیگری هم در کتاب‌خانی دارم که می‌دانم نیازمند گذر زمان است.
مثلا این روزها هر بار می‌نشینم پای کتاب‌خاندن، جمله‌ی شیرینِ «مامان بیا منو بشور» تمرکزم را به مستراح(گلاب به رویتان) می‌کشاند.
دوست دارم وقتی کتاب می‌خانم دخترکی شوم. که آنقدر از پای کتاب برای آب و نان دادن بلندش نکنند. گفتم. گذر زمان، این ایده‌آلم را می‌سازد.

ایده‌ه‌آل های کتاب‌خانی‌ام تمامی ندارند.
و البته دیگر اهمیت چندانی هم ندارند دیگر.
مهم این است که کتاب‌ خاندنم، ولو چند جمله، دیگر فقط کتاب خاندن نیست.
شکلِ دیگر زندگی‌ست.
شاید به ایده‌آلم نرسم.
اما مانند زندگی، صرفِ بودنـش، سرشار از ذوق و لذّتم می‌کند.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#کتابنقد

.
13👌4👏1
همینجوری روزی که کتاب هدیه بگیرم یک روز فوق العاده‌ست، چه برسه به این‌که مثنوی معنوی باشه.
کتابی ارزشمند که آبجی هـدا، امروز برام آورد.
خوشحال‌ترینم😍❤️
.
10👌6👏4😍2
📜

• ما می‌گوییم « از گل نازک‌تر بهش نگفتم»

✓ فردوسی‌ِ جان می‌فرماید:

به هر نیک و بد شاه آزادمرد

به فرزند بر نازده باد سـرد


#با_شاهنامه

شاهنامه. جمشید. بخش دوم. بیت سی و هشتم.

پ.ن: جا داره باز هم تشکر ویژه کنم از سوسن‌جانم که با پادکست‌های شاهنامه‌خانی و توضیحات کامل حق اُستادی به گردنم دارند.🥺❤️🙏


✍️سمانه داوطلب

.
16❤‍🔥3👌1💯1
|بامداد غبـار

وای اگر مامانم بفهمد می‌روم کافه و در کم‌پول‌ترین حالت، نود و پنج هزار تومان به لیوانی چای و نبات می‌دهم.

البته نیت من، کافه رفتن نیست همیشه. کمی پیاده‌روی و زمین و زمان را دیدن و دریدن است.
دیدن سفره‌ی سیاه‌سفید و رنگی و رازآلود آدم‌ها گاهی جذاب و همزمان دارک است. آتش‌سوال‌های ذهنم. و پاسخ‌های نمناکی که در ذهنم می‌سازم برای آن سوال‌ها و آن رفتارها.

امروز هم قرعه‌ی فال به کافه مرسی رسید. هر بار می‌روم آنجا، میزهای کنار پنجره را انتخاب می‌کنم. بیشترین خاطره را آنجا دارم.
بوی مدام سیگار و صدای موزیک نسبتن بالا، بی‌گانه‌سوزم می‌کند. و آن چند کتابی که در قفسه‌اند هم احتمالن با آن فضا بیگانه‌اند.

آخرین باری که به آن کافه رفته‌ام، یکی از کتاب‌ها را نجات دادم. یعنی امانت گرفتم. به خانه که آمدیم. کلمه‌ها از بوی تلخ سیگار جانشان به نقطه رسیده بود. لیوان آبی را دور از چشم من نوش جان کردند. جان کلمه‌هایشان تازه شد اما موج مکزیکی ورقه‌های کتاب باعث شد در کتابخانه‌ام ماندگار شود. آن کتاب.

هر چه گشتم تا نسخه‌ای دیگر از آنش پیدا کنم، پیدا نشد. به گمانم دوست نداشت هیچ نسخه‌اش به آنجا باز گردد. شما کتابی که اهل دود باشد می‌شناسید برای آن کافه؟

• اولِ نوشتنم پر از اضطراب بودم‌. نمی‌دانم چرا. بی‌هوا دلتنگ بارانم‌‌. آهنگی از باران بهاری را با رعد و برق‌هایش پلی کردم تا بشورد و ببرد.
صدای باران آمد و شست و برد.
اما باز غمگین شدم که نکند روزی برسد که تمام سهم‌مان از باران، فقط صدایش باشد‌‌‌. و خاطره‌هایش.
که پاییز این‌گونه گذشت. باران ببار. خدایا باران را ببار.🥲🙏

صدای باران تمام شد. نوشتن من نیز.

#روزنوشت

✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

〰️
12👌3
📜
• ما به کسی که دوسش داریم، می‌گوییم:

«عاشقتم، به خاطر تو زنده‌ام»

✓ اما، فردوسی‌ِ جان می‌فرماید:

«مرا دل سراسر پر از مهـر توسـت

همـه توشه‌ٔ جانـم از چهرِ توسـت



#با_شاهنامه


✍️ سمانه داوطلب

.
10👏3👍2🔥2👌2❤‍🔥1
| قدم‌هایی برای پربار شدن

• جمله‌ای قبل‌ترها می‌شنیدم که «اگر از وضعیتت راضی نیستی حرکت کن تو درخت نیستی.» درست است که درخت در ظاهر ثابت است اما اتفاقن برای تغییر کردن، درخت بهترین مثال است.
دکتر فتحی می‌گفت: «مثل درخت باشید

درخت‌ها داد و دهش دارند. دی اکسید کربن می‌گیرند و اکسیژن می‌دهند. آورده‌ای داشته باش برای این دنیا.

• درخت پربار که شد، چه بخاهد چه نخاهد، برای همـه سایه می‌دهد. متواضع می‌شود. عشق می‌‌دمد. به همه.
«که» می‌گوید درخت تغییر نمی‌کند. او هر لحظه در حال تغییر است. کاش مثل درخت باشیم.

برای پربار شدن. برای درخت شدن. لازم است قبل از هر چیزی، به لزوم تغییر پی ببریم. فکریدن به اینکه تغییر از کجا آغاز می‌شود. کدام ریشه‌ی وجودمان را باید مستحکم کنیم تا با هر بادی، به خود نلرزیم.

• برای این فهم، باید ابتدا به آغوشِ مادر تمام موضوعات خاندنی پناه ببریم. مادرِ نوشـتن.
نوشتن است که ما را متوجه تکرار روزمره‌ی زندگی می‌کند. و اینکه خداوند، در حدیثی قسم خورده به تمام درختان اگر قلم شوند یقین می‌کنم که ورق ورق شدن درخت، بیشتر برای دعوت به نوشتن است. سپس خانده شدن.

• با این مقدمه، سه کتاب برای آشتی با نوشتن معرفی می‌کنم. برای پربار شدن. برای تغییر.

۱. کتاب دعوت به نوشتن¹
دعوتی خودمانی برای آشتی با نوشتن. نوشتن خاطرات همیشه جذاب است.

۲. کتاب حق نوشتن²
با رویکردی خلاقانه، نشان می‌دهد چطور با تمرین‌های ساختار یافته‌ای مانند صفحات صبح‌گاهی و قرار هنری، عادت نوشتن‌مان را تقویت و فرایند ایده‌یابی را راحت‌تر کنیم.

۳. کتاب پرنده به پرنده³
نشان می‌دهد نویسندگی نه با الهام‌های ناگهانی که با قدم‌های کوچک، پیش می‌رود. و فشار کمال‌گرایی را از روی دوشمان برمیدارد. تا ذهن‌ در بستری امن وارد جریان خلاقیت شود.


۱. دوریس دوموریه. مهشید معززی.
۲.جولیا کامرون. سیمین موحد.
۳.آن لاموت. مهدی نصرالله زاده.



✍️سمانه داوطلب

#کتابنقد
.
11🕊3👌1
| فتح قلّـه‌ها

چای نبات. مادر تمام داروهای ایرانی. اولین قدم درمان در هر مرضی. از سینوزیت تا بواسیر.

از داروها که می‌خاهم بنویسم، یادم از گفته‌ی پدر می‌آید: «سمانه، بچه‌ی قرص و دوا و آمپول است.» بچه‌ی قرص و دوا و آمپول استم.

از کودکی با یک سرماخوردگی ساده، به خاطر لوزه‌ی سوم، اندامِ کیسه‌ی داروهایم تپل‌ترین و ترسناک‌ترین بود. انواعی از پنی‌سیلین‌های تزریقی با دوز یک و دویست یا یک و هشتصد برایم تجویز می‌شد.

هنوز لرزش پاهایم از مسیر خانه تا تزریقات را یادم هست. دست در دست مامان. اینکه فوقش می‌میرم، جمله‌ی آرام‌بخشم بود.
تصویر آن پرستار چشم سبز. آن آمپول ده سی‌سی. که وقتی پر میشد گویی برای زدن به گاوی‌ست. و آن گفتگوی بی‌رحمانه بین پرستار و مامان:
_خانوم، با بی‌حسی بزنم؟
+ نه لطفن. بدون بی‌حسی بزنید. اثرش می‌ره.

وای مامان، کاش آن جمله‌ را خیلی یواش‌تر می‌گفتی. نمیدانستی آن آمپول ده سی‌سی پودری، چه دردی داشت آخر.
آنقدر درد داشت که هیچ‌وقت نخاستم به کسی آمپول بزنم. مبادا دردی که من می‌کشیدم را کسی بکشد.

بزرگ شدم و فهمیدم درد سوزن آمپول، بیشترش درد تلقین است.
اوایل پرستاری‌ام، روزی دخترکی کوچک با گریه بهمراه مادربزرگش به اورژانس آمد. گریه می‌کرد که آمپول نه. هم‌قدش شدم.
گفتم: «می‌دونی من جوری آمپول می‌زنم که هیچ دردی حس نمی‌کنی، بهت قول میدم. اگه درد داشت دیگه هیچ وقت آمپول نزن.»

آنقدرها هنوز حرفه‌ای نبودم. اما یک چیزی را خوب می‌دانستم. مهربانی و لبخند و همدلی همیشه زورش بر همه چیز می‌چربد.

آرام‌تر که شد. آمپولش را زدم. بعد که نشست. لبخندی زد. گفتم درد داشت؟ گفت نه. آن روز فهمیدم درد آمپول، درد تلقین است. دردِ زور و ناهمراهی‌ست گاهی.

مانند دردهای زندگی. که ناهمراهی. که تلقینات‌. دردِ دردها را بیشتر از آنچه که هست، می‌کند. گاهی.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

#هم‌نویسی
04/09/17

.
16👌4
〰️
| شـوریِ شـیرین

مامان می‌گوید، نوزاد آرامی بودم. گریه نمی‌کردم زیاد. حتا اگر گرسنه بودم. حتا اگر خیسی پوشکم، پوستم را چروک می‌کرد. اعتراضی نمی‌کردم. گریه نمی‌کردم. نوزادِ بسازی بودم. اینکه چرا گریه نمی‌کردم سوال است برایم.

اما. هر چه بزرگ‌تر شدم، گریه‌او تر شدم. دیگر قوی نیستم مثل آن روزها. نمی‌توانم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. بیش‌تر نمی‌خاهم. البته.
تنها تراپی‌‌ست که در حال حاضر درمانم می‌کند.
مثل امروز. مثل دیروز. که مدام کلماتم در آب نمک، غوطه می‌خوردند. مثل همیشه.

هم‌گریـه. واژه‌ای که خودم اختراعش کردم. یعنی کسی که پای گریه‌هایت به زیبایی می‌نشیند. آنقدر زیبا که معذّب نمی‌شوی از گریه کردن.
مثل نجمـه. مثل امروز. وقتی در جواب فین‌فین کردنم. سکوت کرد. و آرام با پیامک گفت «من اینجام. تا هر وقت آروم بشی.» و بعد هم‌پای نوشتنم شد. تا سبک شوم.

مثل اسـما. مثل همیشه. که دیگر شمارِ بطری‌های آبغوره‌ام از دست و پا و موهایم و موهایش. در رفته. مثل امشب.

مثل پیام‌ پرمحبت هانیه. امشب. مثل پیام‌های پرمحبت دوستان شاهنامه‌خوانم. مریم‌جان و سوسن‌جان و معصومه جانم.

مثل فاطیما. محیا. مثل همیشه. مثل دیالوگ همیشگی محیا وقت بغضی شدنم. «اشکال ندایه
وقتی در آغوش‌ کوچکش خودم را رها می‌کنم. و بوسه‌های پرتکرارش آرامم می‌کند. و آغوش کوچکش. و دوستت دارمش.


| سمانه داوطلب
04/09/18

〰️
13😍4🕊2👌1
〰️
| شهدِ آغاز

صحبتی شد درباره‌ی شروع یک کار. خانش تاریخ بیهقی. یک کار سخت. البته در نگاه اول. مثل شاه‌نامه. که خیلی برایم سخت بود. بود. هنوز هم سخت است. اما نه آن سختِ ناآشنا. یک سخت دوست داشتنی. از آن سختی‌ها که همراهی‌اش آدم را یک سرسختِ منعطف می‌کند.
مثل سنگی که بیفتد در مسیر یک رودخانه. صیقل می‌خورد تیزی و سختی‌اش در راه. زیباتر می‌شود.

داشتم می‌گفتم از صحبتی که درباره‌ی سختیِ اول کار بود. جدیدن از سختی‌های اول کار نمی‌ترسم خیلی. بیشتر وقتی مربوط به ادبیات باشد. درباره‌ی شـعر باشد. مخصوصا کهن باشد.

درسی که سر کلاس فردوسی‌جان گرفتم. شاهدش بیتی بود که وسط صحبتمان به ذهنم آمد. دو بیتی از عطار. تایید درسی که گرفتم.

«گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت

تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چـون باید رفت.»

اول مسیرهای تازه همیشه سخت. نه. سخت کلمه‌ی درستی نیست. اول مسیرهای تازه همیشه ناآشناست. این ما هستیم که سختش می‌کنیم. فکر می‌کنیم که سخت است. اگر سختی باشد، شاید همان قدمی‌ست که در تاریکیِ ناآشنای مسیر تازه می‌گذاریم.

اولین قدم، اولین چراغ را روشن می‌کند.
باورِ هر قدم یک چراغ. با اولین قدم‌ها ساخته می‌شود.



| سمانه داوطلب
04/09/19
15👏3👌1😍1
〰️
| سرنوشت نوشتن

خونه مادرجونم. روز مادر. همه‌ی پسرها و دخترها و نوه‌ها به ترتیب می‌آیند و می‌روند.
حرف می‌زنیم و عکس یادگاری می‌گیریم.

شام خوردیم. اما انگار هنوز تشنه و گرسنه‌ام. دلم بهانه‌ی نوشتن می‌خاهد. باید بنویسم. با فایزه، اول نفری دو فال حافظ می‌گیریم. بعد کاغذی می‌دهم و می‌گویم بیا روزنوشت بنویسیم.

می‌گوید:« در جمع؟ اینطور نوشتنم نمی‌آید.» می‌گویم: در جمع نفس کشیدنت چطور؟ حرف زدنت چطور؟ غذا خوردنت چطور؟
راضی ‌می‌شود. دراز می‌کشد و می‌نویسد. می‌نشینم و می‌نویسم. بی توجه به بقیه.

از روزم می‌نویسم. خاله که بی‌وقفه نوشتنم را می‌بیند، می‌گوید من هم چیزهای زیادی برای نوشتن دارم اما حوصله‌اش را ندارم.

همه آدم‌ها حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. حرف‌های زیاد‌تری برای نگفتن. چیزهای زیادی برای فکریدن. اما با جمله‌ی حوصله‌اش را ندارم، وقتش را ندارم. براحتی اقناع می‌شوند.

حرف داشتن یا نداشتن، مسعله‌ی آدم‌ها نیست. مسعله حتی حوصله نداشتن یا وقت نداشتن هم نیست.
ندانستن. نوشتن را نمی‌دانیم. از نوشتن هیچ نمی‌دانیم. نوشتن را از سر بیکاری می‌دانند.
باید به نوشتن ایمان آورد. ایمان هم با تکرار می‌آید. با تکرار. تکرار زیاد.
تکرار زیاد هم حوصله می‌خاهد. دانستن می‌خاهد. و عشق می‌خواهد.

نوشتنم تمام نشده بود. که محیا برای دسشویی رفتن فراخوان دادم. نمی‌دانم محیا با قلم و کاغذهای من شرطی شده یا من با فراخوان‌های محیا. در هر صورت ابتدا، یا انتهای نوشتنم همیشه به مستاراه کشیده می‌شود.

نوشتن شما چطور؟ به کجاها کشیده می‌شود؟


|سمانه داوطلب
04/09/20

〰️
10🥰4👌3