دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
🔸
| نیش‌زار مرگ

•چندین شب است که می‌خواهم درباره‌ی مرگ بنویسم. اما در میانه‌ی نوشتنم، گم‌راه می‌شدم. سرگردان می‌شدم. درباره‌ی آخرین‌ها نوشتن آنقدر دشوار نبود تا زمانی که آخرینم به فاطمه و محیا می‌رسید قلمم سست می‌شد و دیگر نمی‌خواستم ادامه‌اش دهم.

•بچه که بودم، فکر می‌کردم با مرگ اصلا رابطه‌ای ندارم. مرگ، آن دورها بود. خیلی دور. واژه‌ای غریب که گویا نه او، من را می‌شناخت نه من او را.

•اولین باری که حسش کردم از نزدیک، نوجوان بودم. وقتی از مدرسه برگشتم و خبر فوت پدربزرگم را شنیدم. آنجا بود که فهمیدم پرسه‌گاه مرگ خیلی دور نیست. نزدیک است.

«مـرگ، گـم‌راه نمی‌شود هیـچ‌وقـت. راهش را، آدمش را گم نمی‌کند، هیچ‌وقت.»

کم‌کم آنقدر پای‌مان به بهشت رضا باز شد و آنقدر خرما و حلوا خوردیم و لباس مشکی پوشیدیم تا فهمیدم مرگ از آنچه که فکر می‌کردم نزدیک‌تر است. و بعد، آن دوازده روز منحوس، دیگر حتی گاهی در آغوشش می‌گرفتم و می‌خابیدم.

•فهمیدم، زندگی و مرگ دو روی یک سکه‌اند.
هرجا زندگی هست، مرگ هم هست. می‌تواند باشد. اصلا باید باشد تا زندگی معنا پیدا کند.

•یادم آمد از آن روزی که در اتاق عمل قلب، دنده‌ها را که شکافتند و باز کردند. آن وسط چیزکی بود که بی‌ سیم، بدون شارژر، مدام می‌تپید.
اینکه لحظه‌ای نـتـپد، آنقدر دور نبود. خستگی‌اش که آن روی سکه بود، دور نبود.

•درباره‌ی مرگ که می‌نوشتم انگار پاندولی بودم بین اُمیـد و نااُمیـدی. آدمِ ماندن در نااُمیدی نبوده‌ام. هیچ وقت.

اُمیـدم، همیشـه از نااُمیـدی‌ یک قـدم جلوتـر اسـت وقتـی «او» از رگ گـردن به من نزدیک‌تر است.


• یاد مرگ، شاید نباید باعث نااُمیـدی و ترس شود.
شاید ایستادنش کنارِ زندگی برای این باشد که، بیشتر قدر لحظات زندگی را بدانیم.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(114)

🔸

🕊12❤‍🔥4👏4👌3😢1
| توقف در ظن‌گاه

«هرکسـی از ظن خـود شـد یـار مـن
از درون مـن نجـست اسـرار مـن»


• از صبح یکی از ابیات زیبای مولانا مهمان ذهنم بود. روی مبل راحتی ذهنم نشسته بود و پایش را روی پا انداخته بود. گاهی بلند میشد دوری میزد در اتاق‌های ذهنم. راحت بودیم با هم.
من او را می‌خواندم. او هم گاهی من را. قرار بود درباره‌اش بنویسیم.

• دست به قلم که شدم. پوزخندی زد. نفهمیدم چرا. اما وقتی زیر پای قلمم، علف سبز شد، فهمیدم علتش را. در چشمانش این ضرب المثل موج میزد:

«کار هر بز نیسـت خرمـن کوفـتن
گاو نـر می‌خواهـد و مـرد کـهن
»

• نگاه سفیه اندر عاقلم، دلش را سوزاند.
لبخندی زد و کمی قلمم نرم شد. واژه واژه‌اش را درون دفترم نوشتم. بازی کردیم. باهم. تداعی و خاطره ساختیم. آنقدر نوشتم. آنقدر جستجویش کردم تا راضی شدم و راضی شد.

کلید صندوقچه‌ی اسرارش را دستم داد. صندوقچه را که باز کردم از بوی مشک اسرارش، مست شدیم و سماع‌کنان چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم. دوباره خواندیم و خواندیم و خواندیم.

هر کسـی از ظن خـود شـد یار من
از درون مـن نجسـت اسـرار من


مهمانی‌ام که تمام شد فکر می‌کردم و فکر.
به اینکه چطور مرغِ ظن بعضی‌ها یک پا دارد.
چطور می‌شود در این دنیای پر از قفل، فقط به یک کلید راضی شد؟ باید کلیدهای زیادی بسازیم.
باید جور دیگری ببینیم. جور دیگری بشنویم.

وگرنه در اتاق‌ ذهن‌مان همیشه زندانی خواهیم بود.



✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(115)

ایده‌ی نوشتن از دوست نازنینم، هانیه‌ی عزیزم.
#هم‌نویسی
12😍4👌1
• ما می‌گوییم «زخـمِ زبان‌ »

• نظامی شیرین‌سخن می‌فرماید:

«هر یک چو غریب غم رسـیده»

«از راه زبان ستـم رسـیده»


#با_نظامی

✍️سمانه داوطلب

@SamaneNotes
10👌5❤‍🔥1
| مشـت‌های دودی

خسـتگی‌ام در آیـنه می‌دَوَد.
مهـرِ مـادری‌ام می‌چروکـد.
اُتویم می‌گریـَد.

خـدا در گوش‌هایـم خش‌خش مـی‌کند.

وسـوسـه‌ات ذهنـم را می‌مَـکد.

آرامشـم را کمـی بـدوش.
دعـایـم را لب طاقچه، کمی قلقلک بـده.

اُمیـدِ کتاب‌هایم را شانـه بزن.
سـکوتِ احساساتـم را جـارو کن.

لیـوان ترس‌هایـم را بشـنو.
نوشـته‌های پوسیـده‌ام را بخـاران.
چرک‌نوشته‌هایم را بِلیس.

گلدان گریه‌هایم را بباف.
و
جوجه‌ی پاییزم را بخندان.


✍️سمانه داوطلب

#آسمون‌ریسمون
@SamaneNotes
116
14😍6🕊2👌1
| جنـونِ نبـض

نبضِ لحظه‌هایم تند می‌زند. می‌خاهم از عشـق بنویسم. نبض کاغذم تاکیکارد* می‌شود. اسرارِ رنگ‌پریده‌ی خاطراتم راهِ نفسش را می‌بندد.

قلمـم را به بالیـنِ کاغذ می‌رسانم. پیراهنِ احساساتش را درمی‌آورم.

لخت و عریان می‌نویسـم و قلب کاغذم را ماسـاژ می‌دهم.

از بوسـه‌ها و آغوش‌های وحشـی‌ می‌نویسـم.
از وسوسـه‌‌ی گم‌راه شدن. از ناز و نیازِ سرکشم.

نوشتنـم، جان می‌گیرد. آهسـته‌آهسـته نبضِ ناکوک کاغذم، کوک می‌شود. دوب.دوب. دوب.

به حیاط خلوت دفترم می‌روم و نفس عمیقی می‌کشم و آرامشم را به نخی می‌بندم و هوایش می‌کنم.


*ضربان قلب بالا


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(117)

.
13😍9🙏1👌1
|سی و نه تقسیم بر دو

سردمه. از صبح. بغض دارم. از صبح.
میخاهم بنویسم اما هر بار نوشتنم ویرانه‌ای می‌شود و بر سرم خراب می‌شود.

سی و نه‌ام دارد تمام می‌شود. از صبح بُغض کرده‌ام و دستانش را نمیخاهم رها کنم. نمیخاهم که تمام شود. اضطرابِ جدایی‌ام نمی‌گذارد رهایش کنم.
تولدم. سی و نه سالگی‌ام. چهل سالگی‌اش.
یاد نوجوانی‌ام می‌افتم. زمانی که فکر می‌کردم رویاها در چهل سالگی دیگر رنگی ندارند. آرزوها به آخر خط می‌رسند.
اما امشب، انگار نه انگارم. رویاهایم، رنگی‌تر از هر رنگین‌کمانی‌اند. در آستانه‌ی چهل‌باره‌گی‌ام. خودم را بیشتر از هر زمانی شناخته‌ام انگار. هم‌پای فسقولک‌هایم آرزو و رویا می‌بافم.

یادم می‌آید رفاقتم با شاهنامه، هنوز اول راه‌ست و اُمیدم برای به پایان بردن نامه‌ی شاهانه‌اش.
و بعد مجنون و لیلی و شیرین و خسرو و عاشقانه‌هایشان. گلستان سعدی و جلسات تراپی‌اش.

به آخر رسیدن سی و نه سالگی‌ام، تلاقی می‌شود با شیرین زبانی‌های فاطمه و محیا. با تولدت مبارک‌های مدامشان. با بوسه و بغل‌هایشان.
شـیرین می‌شود با دوستان نازنینم. پیام‌های پرمهرشان. با کتاب‌ها و نوشته‌هایم.
با خانواده‌ی مهربانم.
با خودِ همچنان هجده‌ساله‌ام.

پس تولـدم هم‌چنان مبارک است. بدون توجه به اینکه عدد بعدی چه می‌خاهد باشد.



✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
😍118👏4🥰1👌1🏆1
• ما می‌گوییم « بدنش نحیف شده»

✓ نظامی شیرین سخن می‌فرماید:

بر سـنگ فتاده خوار چون گل
سـنگ دگـرش فـتاده بـر دل

صافی تن او چو دُرد گشـته
در زیر دو سـنگ خُـرد گشـته



• لیلی مجنون، زاری کردن مجنون در عشق لیلی، بیت ۱۷ و ۱۸.
#با_نظامی

🔸سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
😍11🥰4👌31🕊1
|روزهایی که می‌رمند

• در پارکینگ حرم. می‌خواهیم برگردیم. محیا در حالی که اشترودلی در دست راست و لیمونادی در دست چپش دارد می‌گوید: «خیلی خوش میگذره.»
لبخندی می‌زنم. یاد زمانی می‌اُفتم که حرم آمدنِ ما هم به همراه مامان و بابا، آخرش خوش می‌گذشت. جلوی بستنی فروشی‌های اطراف حرم.

• اما امشب، ورودمان به حرم تجربه‌ی متفاوتی شد برایم. همزمان بودم با تایم شعرشکافی. به پارکینگ که رسیدیم، فاطـمه و نجمه انتخاب شعر را به من سپردند. باز همان شعر قدیمی آمد ورد زبانم.

« دلم رمیده‌ی لولی‌وشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ‌آمیز
»

لولی‌وش بودن و شورانگیز بودن را دوست داشتم. اما دروغ‌وعده. نه. یعنی به عمد، وعده‌ی دروغ نداده‌ام. غالبن. قتال‌وضع، نمی‌دانم. اگر منظورش همان شلختگی خودمان باشد که حتمن درست می‌گوید. اما رنگ آمیز. شاید. اگر منظورش سبـز باشد. دوست دارم بپاشم رنگ سبز را بر همه چیز و همه کس.
شعر را تا آخر خاندیم. وقتی دوباره وصف حال دلمان را شنیدیم.

«فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز وِلایِ تواَم نیست هیچ دست آویز»

«بیا که هاتفِ میخانه دوش با من گفت
که در مَقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز»

هنوز وارد حرم نشده، حافظ هر چه می‌خواستیم را گفته بود. دیگر زیارت‌نامه و قرآن هم نخاندم. تکرار این شعر کافی بود. بشْکاف به دست، راه رفتیم و چای خوردیم.

از دروغ‌های گازدارِ دوغی گفتیم. از بوی دودی دروغ. از داغی دروغ و داروغه‌ی دروغگو.
از روح‌های رمنده در برف و باران گفتیم. از رهایی‌های رمنده در باد.
از وعده‌های عریان و پوشالی. از جامه‌های دریده. از جامه‌های حسود و جهنمی.

از تمام این‌ها که گفتیم و نوشتیم. سبک شدیم. امشب جور دیگری زیارت کردیم. زیارت را نخاندیم. در شعری تکرار کردیم و بشکاف به دست با واژه‌ها زیارت‌مان را نوشتیم و بیت آخر شعر امشب، شاید جواب زیارت‌مان بود:

«میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز»



جای تمام دوستان نازنینم سبز بود و به یادشون بودم.


✍️ سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
😍139🕊4
| کودکانه‌ فکریدن

دنبال شعری بودم برای تمرین کلاس کتابنقد. کادوی روز تولدم، دو کتاب شعر از فروغ فرخزاد و فریدون مشیری سرشار بودند از تأملات فلسفی کودکانه. از فروغ فرخزاد، چند خطی را انتخاب می‌کنم.

«مادر تمام زندگیش/ سجاده‌ایست گسترده/ در آستان وحشت دوزخ/ مادر همیشه در ته هر چیزی/ دنبال جای پای معصیتی می‌گردد

علی عبداله‌نژاد در جستاری با عنوان «حقیقت واژه‌وار/ زبان کودک‌وار» می‌گوید:
«شعر خوب، چیزی نیست جز تأملات فلسفی کودک‌وار.»
و در این شعر، این خوب بودن، این تامل فلسفی به وضوح دیده می‌شود. خوب بودن شعر، جایی که مخاطب را با خود همراه می‌کند. احساس مشترک و خاطراتی مشترک را در خوانندگان بیدار می‌کند.
مثلت کودک_شعر_فلسفه، جایی که معصومیت کودکانه، حقیقت چیزها، اتفاقات را برایمان روشن‌تر و نزدیک‌تر و شاید تلخ‌تر می‌کند و مارا به دور از عادت‌های فکری‌مان به تأمل و تفکر وامی‌دارد.

و ادامه‌ی شعر فروغ که دعوتی‌ست به تاملی فلسفی، عمیق اما کودک‌وار:
«و مادر فکر می‌کند که باغچه را کفر یک گیاه آلوده کرده است..»


#کتابنقد

✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
15👌1🕊1
#نیمه‌شب_گفتار

🎙️سـمانه داوطلب

✓ خانشِ شعر کوچـه/ فریدون مشیری
.
12👏2👌2
| لباسی برای چه، برای که؟

من کی‌ام؟ یک پیراهن بلند کلوش مشکی. یک پیراهن با سایز فری‌. آخر دوست ندارم کسی با ظاهری کمی تپل‌تر یا لاغرتر، با دیدنم دلش بلرزد که نمی‌تواند من را داشته باشد. می‌خاهم برای همه باشم. نه برای قد و وزنی خاص.

رنگ مشکی‌ام هم علتی مشابه فری سایز بودنم دارد. تپل‌ها در رنگ مشکی‌ام لاغرتر دیده می‌شوند. خوشحال‌ترند. لاغرها هم آنقدر لاغری‌شان به چشم نمی‌آید. امیدوارترند.
علت دیگر مشکی بودنم، بخاطر غمی‌ست که بر قلبم نوشته شده. مصرعی عاشقانه از حافظ با خطی خوش بر سینه‌ام حک شده.

«که عشق آسان نمود اول ولی اُفتاد مشکل‌ها»

دوستش دارم. غمِ این نوشته، باعث شده من آدم‌های پوشیدنم را انتخاب کنم. اگر اعتقاد به جان داشتن لباس‌ها نداشته باشی، حتمن می‌دانی کلمات جان دارند. من بر تن کسانی می‌نشینم که با کلمات دوست‌اند. می‌نویسند و می‌خانند.

من بر تن آدم‌های عاشق می‌نشینم و عریان می‌کنم احساساتشان را. می‌نشینم بر تنشان و عاشق بوسیدن گلها می‌شویم. عاشق در آغوش گرفتن درخت‌ها و عاشق غلطیدن روی چمن‌ها.
کسی که می‌پوشد مرا، عاشق خیسی باران می‌شود. تشنه‌ی دیدار مهتاب می‌شود.

من تنِ آدم‌های عاشق می‌شوم. من پیراهنی‌ام برای روزهای عاشقی و دلتنگی.
دوست دارم همه آدم‌ها را بپوشم و با همه‌شان عاشقی کنم.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

#هم_نویسی با ایده‌ای از نجمه‌ی عزیزم.
.
❤‍🔥96👏3😍2👌1
| نقـدِ خیـاری

«زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است»*

جمله‌ی آشنایی که در ابتدای خاندن داستان، خاطره‌های تهِ خیار و تلخی‌اش را یادم می‌آورد و سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهم. در ادامه، می‌رسم به دیالوگی که مسیر داستان عوض می‌شود.

«از قضا، سرش تلخ است. مردم اشتباه می‌کنند. سروته خیار را اشتباه می‌گیرند

می‌گوید سر خیار آن‌جایی‌ست که زندگی خیار آغاز می‌شود. محل اتصالش به ساقه و شاخه‌اش. و بعد رشد می‌کند و تا جایی که دیگر قد نمی‌کشد و تمام.
آن قسمتِ دُم مانند خیار، سرش است و آن قسمتی که گل خشکیده‌ای دارد، ته خیار.

مهم است. خیلی مهم. وقتی زندگی را به خیار تشبیه می‌کنی مهم است سرش تلخ باشد یا تهش. سرِ زندگی هیچ کسی دست خودش نیست. کسی، خانواده و ژنتیک و محل زندگی‌اش را انتخاب نمی‌کند که.
اما ته خیارِ زندگی، می‌تواند تلخ نباشد. می‌شود جوری زندگی کرد که خیار زندگی‌مان، تهش شیرین شود.

در حال خاندن کتاب بودم که رضا با نایلونی پر از خیار وارد آشپزخانه شد. از همکارش خیار‌های گلخانه‌ای و قلمی خریده بود. فرصت را غنیمت دانستم تا اثبات کنم سر خیار تلخ و تهش شیرین است. اولین خیار. خوب سرش که شیرین بود. تهش هم. دومین خیار. ای بابا این‌ هم سرش شیرین بود که. سومین خیار. بله اینم شیرین بود سر و تهش.

و فکر کردم به خیارهای گلخانه‌ای سرو ته شیرین. شاید اگر ما هم مراقب حال و احوال‌مان باشیم. عادت‌های خوب گلخانه‌ای بسازیم. و بقول سهراب چشم‌ها رو بشوییم و جور دیگری نگاه کنیم. سر و ته خیار زندگی‌‌مان هردو شیرین می‌شود. شاید.


* ته خیار. هوشنگ مرادی کرمانی


✍️سمانه داوطلب

@SamaneNotes

.
19🔥1👌1
.
| ما می‌گوییم: « لب و دهان کوچکی دارد»

اما فردوسی‌جان به لطافت می‌فرماید:

«دهانش به تنگی دل مستمند
سر زلف چون حلقه‌ی پای بند»

«نفس را مگر بر لبش راه نیست
چُنو در جهان نیز یک ماه نیست»


شاهنامه. منوچهر. بخش هفت. ابیات ۲۷ و ۲۹.

#با_شاهنامه

✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
🥰125👌2🕊1😇1
| فهرست اشیایی که گم کرده‌ام

1. حلقه‌ی نامزدی‌ام.

2. روپوش پرستاری‌ام، دوبار.

3. کارت‌های بانکی‌ام n بار.

4. تمام انگشترهای نقره‌ای که در دوران دانشجویی خریده‌ام.

5. مانتوی خواهرم در اردو.

6. کتابی که همکارم، امانت داده بود با عرض شرمندگی دوباره.

7.ساعت مچی‌، هر باری که خریدم.

8. همه‌ی خودکارهایم وقتی کارمند بودم.

9. کتاب خانم تدین. آن یکی همکارم.

10. عروسکی که روز تولد از دوستم کادو گرفتم.
و ....

• ذهنم دیگر یاری نمی‌کند. فقط می‌دانم این لیست آنقدر بلند بالاست، که جمله‌ی «مراقب باش خودتو گم نکنی» را بارها و بارها شنیده‌ام. البته این لیست، بخش کوچکی از لیست گم شده‌های بی‌بازگشـت است.
لیست گم شده‌هایی که پیدا شده‌اند، خود لیست مستقل دیگری‌ست.

• اما نکته‌ای که در مورد تیره‌ی حواس‌پرتیان وجود دارد این است که، سلول‌های عصبی مغزشان فقط کمی روابط عمومی بالاتری دارند. دلسوزترند. به برقراری اتصال عصبی سلول‌های هم‌جوار هم کمک می‌کنند. و اینطور می‌شود کار خودشان روی زمین می‌ماند و گم می‌شوند. گم‌راه می‌شوند.

✓ این لیست، همیشه در حال به‌روزرسانی می‌باشه.



✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
.
😁182👌2🫡1
.
🎙️ کاری از گروه سرود #فاطـمه‌محیـا

#جانـان
.
😍15🥰3😁1👌1
| نـاضرب‌المثل

می‌دانست سنم را. اما پرسید‌. پرسید تا من را کاملن متوجه چیزی کند که میخاست در ادامه بگوید. بدون مقاومت، سن تقویمی‌ام را گفتم. لبخند زد و پیروزمندانه انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و گفت: «ضرب‌المثلی هست که می‌گوید، کسی که در چهل سالگی تنبور می‌نوازد، در گور، اُستاد خاهد شد

می‌دانست زیاد می‌خانم. می‌دانست زیاد می‌نویسم. میدانستم چه می‌خاهد بگوید. اما هیچ نگفتم. اما با خودم گفتم بعدن. این مثال، برای چه آمده. برای که آمده. چرا اصلن آمده؟

آخر، عزیزی که برای اولین بار این جمله‌ی ناقصار را گفتی، به این مسعله فکر نمی‌کردی که تمام تلاش آدمی حتمن برای نتیجه گرفتن نیست که.

برای لذت بردن، برای آرامش داشتن، برای پناه بردن. برای اُمیدوار بودن. برای ادامه دادن. برای تحمل کردن. برای هر چیزی جز نتیجه گرفتن است. می‌شود شروع کرد، در هر سنی. چهل. پنجاه. شصت. در هر سنی. مهم شروع کردن است در هر لحظه‌ای. با هر سنی.

شاید آن کار، در آن سن، اُمید آخر کسی باشد.
می‌دانم به این‌ها فکر نکردی. که این مَثل را گفتی.

شاید هم این حرف را برای جوان سِرتِقی گفتی تا قدر وقت و جوانی‌اش را بداند. اما نه. باز هم نمی‌توانم بپذیرمش. می‌توانستی جور دیگری بگویی. دود جمله‌ی ناقصارت، اول چشم گوینده‌اش را می‌سوزاند. وگرنه امثال من بیدی نیستیم که بلرزیم با این بادها.

فکر میکنم که کلمات و جملات مثل پیراهنند. که دلم نمی‌خاهد این ناترازْ پیراهن را هیچ‌وقت به تن کنم.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
9❤‍🔥3🔥2👌1
.
وقتی مامان، دهه شصتی باشه، اینام میشه شعرای حفظی بچه‌ها😅

#فاطمه‌محیا
#جانـان

.
10😍7❤‍🔥1👌1
| حوصـله‌ی ابریشـمی

• حسین رسول‌زاده، در « نقد، کی است؟» خیلی متفاوت و عمیق ویژگی‌های نثر ادبی را می‌شکافد. از جهان می‌گوید، وقتی وارد زبان می‌شود. وقتی احکام یقینی و قطعی جهان، به هنگام ورود به زبان، پشت در می‌مانند.

• مانند نثر «در نقش پرندِ» به‌آذین و « حوصله‌ام پیر شده» از صالح‌علا.

• نقش پرند، پر است از روایت‌هایی داستانی روزمره. با خاندن هر داستان، متعجب می‌شوم چطور از دل یک روزمرگی ساده، می‌شود معنایی عمیق دریافت کرد. این ویژگی‌اش باعث می‌شود، دست از خاندن برندارم. یکی یکی می‌خانم و تأمل و تفکر و گاهی لبخند مهمان دلم می‌شود.
روایت های به آذین من را یاد نوشته‌ای از رضا قاسمی می‌اندازد: « درباره‌ی سرگردانی‌ات بنویس. شاید ما هم از سرگردانی درآمدیم

و این‌گونه در نوشته‌های به آذین، از سرگردانی در می‌آیی.

• وجه مشترک به آذین و صالح‌علا، شگفتی و سادگیِ سوالاتی از جنس کودکانه است.
جمله‌ای از نقش پرند، در ذهنم نقش می‌بندد:
«خود را بشناس، آری. ولی خود را بیآفرین. آن باش که خود خاسته‌ای. هر دم بلندتر. پیراسته‌تر و بارورتر.»

• و اما صالح علا. در کتاب«حوصله‌ام پیر شده»
به زیبایی تو را با مربع فلسفه و معنا و اندیشه و عشق آشتی می‌دهد.
صالح علا درباره‌ی نگاهی می‌نویسد که نه تنها نوشته را که دنیا را زیباتر می‌کند. درباره‌ی عشـق.
« محبوب من، پیش از شما، خیال می‌کردم عشق در سیاره‌ی دیگریست. نمی‌دانستم همین‌جاست
یاد شعری می‌افتم:
«آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم»

• در نثر شاعرانه‌ی صالح‌ علا، هر لحظه هوس شعری عاشقانه می‌کنی. هوس آغوشیدن و بوسیدن. هوس بی‌هوا اشک ریختن.
سختی‌ها و رنج‌ها برایت شیرین می‌شود آنجا که می‌گوید:
«اُجرت عاشق، رنج‌هایی‌ست که می‌کشد

• نقش پرند، تورا به دلِ روزمرگی و معنایش می‌کشاند. هوس لیوانی چای می‌کنی و هورت کشیدنش را. آرام آرام با تامل و تفکر.
با نوشته‌های صالح علا هوس دیدن ماه‌تاب و خاندن تمام شعرهای عاشقانه را.



✍️سمانه داوطلب

#کتابنقد

.
16👌2
• ما می‌گوییم «نصیحت کردن فایده‌ای نداره»

✓ نظامی گنجوی می‌فرماید:

«وآنگه به نصیحتش نشاندند

بر آتـش خار می‌فشـاندند


#لیلی‌‌مجنون


✍️سمانه داوطلب
.
17👌1💯1
| برای محیـاخانـوم

تعارف نداریم که. کسی منتظرت نبود آبجی. حتی مامان بابا. حتی من. آخه من هنوز شش ماهه بودم.
یادم می‌آد روزایی که کسی از وجودت خبری نداشت. حتا مامان. اما من حست می‌کردم. مامان فکر می‌کرد چاق شده. ازین حلقه بزرگا می‌زد و کتاب می‌بست به شکمش. من نگاش می‌کردم و می‌خندیدم تو دلم بهش.

یه بار منو گذاشت روی شکمش. درست رو شکمت. بالا پایین مینداخت منو. هیچی نگفتم و با احتیاط بالا پایین می‌پریدم. ته دلم دوس داشتم بیای و ببینمت. اما همزمان دلم می‌خاست بازم ته تغاری بمونم. آخه هیچ‌کی ازت خبر نداشت. هیچ کی منتظرت نبود.

خوش‌قدم بودی. یه روزی که با مامان و خاله رفته بودیم واکسن شش ماهگیمو بزنن. شَپَلق از روی تخت اُفتادم. ضربه مهلکی بود. اما طوریم نشد. فکر می‌کنم تو دعا کردی برام. طفلی مامان. دلم خیلی براش سوخت اون روز.

از برکات حضورت دیگه این بود که مامان نمی‌تونست از شش ماهگی بغلم کنه. به خاطر تو. اینکه دیگه بغلم نکنه تا مدت‌ها کابوسم شده بود. نصفه شبا با گریه بیدار می‌شدم و تا یکی دو ساعت نمی‌تونستم بخابم. طفلی مامان. طفلی من. شایدم طفلی تو.

چهارده ماهه بودم که تو اومدی. اوایل، بیشتر می‌خندیدی. مشکلی نداشتم باهات. هنوز نمی‌دونستم چه چالش‌هایی قراره با هم بگذرونیم.

از خوش‌قدمی‌های دیگه‌ت این بود وقتی چهار ماهه بودی، یه مریضی گرفتیم همه. بدنمون پر شد از دونه‌های قرمز آب‌دار. ووی چقد چندش بود. طفلک مامانی. اول اون گرفت. بعد خودِ خوش‌قدمت. بعدشم من.

الآنم روزی نیست که اشک منو درنیاری. از من بپرسن کار آبجی دوم چیه. میگم تِر زدن به تنها بازی کردنام. لجبازی. حسودی. دست بزنت هم که ماشاالله ملسه. از مامان شنیدم که این شیطون بودنت به خاله هدا رفته. امیدوارم وقتی بزرگ شدی مثل خاله، مهربون‌تر بشی.

البته، بی انصافی نکنم. خیلی وقتا هوامو داری. ازم دفاع می‌کنی وقتی مامان دعوام می‌کنه.
وقتی تو پارک کسی میخاد اذیتم کنه، سریع میای پیشم. قلدر بودنت، اینجور مواقع خیلی به‌کار میاد.

می‌دونی از وقتی اومدی، خیلی بزرگ‌تر شدم. خیلی چیزا یاد گرفتم. مثلا هر وقت اسباب‌بازیامو ازم می‌گیری، بهونه نمی‌گیرم. موقعی که میخایم تو لب تاپ کارتون ببینیم، دوس دارم اول کارتونی که تو دوست داریو ببینیم.
هر چی باشه من آبجی بزرگه‌م و تو ته تغاری خونه. بزار جمله‌ی همیشگی مامانو هم بهت بگم. دوستت دارم آبجی کوچیکه. منتظرم بزرگ‌تر بشی. بزرگ‌تر بشیم. با هم.

پ.ن: این نوشته از زبان فاطمه دختر اولم برای محیا، دختر دومم هست.


✍️سمانه داوطلب

#هم_نویسی با ایده‌ی دوست عزیزم سارا ذوالفقاری.

.
😍104🥰3👌2❤‍🔥1