دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
🔸
| زرد زرد زرد

ساعت سه نیمه‌شب. بیدارم اما نه یک بیداری معمولی. خسته‌ام اما نه یک خستگی معمولی. نوشتنم قضا شده اما نه یک قضا شدن معمولی.

همه چیز خیلی یهویی پیش آمد. خیلی یهویی افتادیم در چالش عظمای محیا.

چالش از پوشک گرفتن. چالش تجربه‌ی اولین جیش در دسشویی.


روز اول این چالش بود. روز اول این تجربه.
یکی از لحظه‌‌های اولینِ محیا. یکی از انتخاب‌های محیا. یکی از لحظات بزرگ شدنش و بزرگ شدنم. هم‌پایش.
لحظه‌ای که توانست و جیغ زدیم و هورا کشیدیم و همدیگر را بغل کردیم. بزرگ‌تر شدیم.
ذوق و خوشحالی‌اش. کلافگی و خستگی‌ام.
کلافه‌گی‌ام را می‌بوسد هربار.

خسته‌ام. می‌گویم با خودم. بزرگ می‌شود. این روزها را یادش نمی‌آید دیگر. مانند خودمان که انگار از شکم مادر، با همین کمالاتِ نداشته دنیا آمده‌اییم.

اما فکر میکنم. خاطره‌ها شاید جزییاتشان یادمان برود اما به گمانم ردپای احساساتِ خاطراتمان، تجربه‌هایمان می‌ماند برای همیشه.

جایی در آن هزارتو. گم می‌شود خاطره. اما احساسِ خاطراتمان، راه را پیدا می‌کنند و خودشان را می‌رسانند به آن روزهای دورتر.

تجربه‌ی محیا. تجربه‌ی خاندن و نوشتنم در مسیر دستشویی. تجربه‌ی مشترک‌مان. تجربه‌ای که فراموش می‌شود. احساسش اما نه.


✍️ سـمانه داوطلب

@green_writting

🔸
12👏6🥰2👌1
🔸
| فکری برای وقت. وقتی برای بعد.

فریبم داد. فریبم می‌دهد هربار. ننوشـتم و فریب خوردم. تنهایی بیش‌تری سهم امروزم بود.

خوشحال بودم دیگر به بهانه‌های مختلف، فسقلی‌ها صدایم نمی‌زنند. در سکوت، کتاب می‌خانم بیشتر. می‌نویسم. کارها می‌کنم. پست تلگرامم را زودتر به هوا می‌فرستم.

اما خیال باطل، زهی. «فکر می‌کردم فقط. فکر.»
اشکال کار همینجا بود. امروز زیادتر، فکر کردم.
در تنهایی و خوشحالی، فکر می‌کردم اول شاهنامه می‌خانم. بعد از آن خسرو شیرین. سپس توکی به کتاب‌های نوشتن و نویسندگی می‌زنم. و بعد آزادنویسی میکنم. کلمه‌ها، تور می‌کنم.

فکر می‌کردم و با دوپامینِ اندکی، خوشحال و کیفور می‌شدم. و بعد کمی استراحت. و باز دوباره در افکارم، می‌خواندم و می‌نوشتم و می‌گوشیدم. در افکارم.

با خیالِ خوشِ افکارم، تمام لحظه‌هایم را سوزاندم. و باز من ماندم و ساعت‌های پایانی شب. و کارهایی که فقط در افکارم گذشته بود.
فریب خوردم. فریبِ جمله‌ی «همیشه وقت هست

نه. وقتی نیست. فریب است. فریبکاری‌ست زمان.
به ساعت نگاه می‌کنی و چرخش عقربه‌ها می‌گوید نگران نباش دوباره به لحظه‌ی نخست باز می‌گردم.
راست می‌گوید. به لحظه‌ی نخست باز می‌گردد. اما نه آن لحظه‌ی نخستی که گذشت.
آن لحظه سوخت. این لحظه و لحظه‌ی بعد هم می‌سوزد اگر فـکر کنـی. اگـر فقـط فـکر کـنی.


| سـمانه داوطلب
@green_writting


🔸
🔥123👌3
غزلی زیبا از «حسین_منزوی»

نـوش نگاهـتون


«بیستون دفتر و تیشه قلم و شیرین تو (من)
تا چه نقشی بزند، خامه‌ٔ فرهادی من ( تو)


🍁
1😍11👌4🔥3🥰1🕊1
🔸
| سوار بر نوشتن

می‌نشینم که بنویسم. دفتر و خودکار‌هایم را آماده می‌کنم تا سوار بر ذهنم شوم. تا بنویسـم و بتـازم. سوار بر کلمات شوم. آرام شـوم. رام شـوم.

محیا. او هم می‌آید. شروع به نوشتن که می‌کنم او هم خود را می‌رساند. زین می‌کند مرا.
اسبش می‌شوم و آماده‌ی سواری دادنش.

پیتیکو پیتیکوکنان، می‌نویسـم.

.
من روی کاغذ می‌تازم. او، سوار بر من. سوار بر اسبی که می‌نویسد. سوار بر اسبی که فکر نمی‌کرد زمانی این‌چنین هم بنویسد.

می‌نویسم تا رام شوم. تا رام کنم ذهن سرکشِ اسبم را.
اسب سفید رویاهایش، می‌شوم.
می‌تازد مرا. می‌تازم قلم را.
او به سمت رویاهایش. من به سمت نوشته‌هایم.


✍️سـمانه داوطلب

@green_writting

🔸
112🔥3👌3😍2
🔸
| به زندانی‌ات، سر می‌زنی؟

آزادنویسی می‌کردم. آزاد. نویسی. می‌نوشتم و آزادش می‌کردم‌ از زندانم.

درون‌مان، زندانی شده است. زندانی‌اش کرده‌اییم.
فراموش می‌کنیم گاهی از زندانیِ زندان‌ِ درون‌مان سری بزنیم. اصلا، فراموش می‌کنیم، که زندانی درست کرده‌اییم.

کدام زندانی؟ همانی که در بندِ نمی‌توانم‌ها و نمی‌شودهای ما گرفتار شده است.

آزادنویسی که می‌کنـم می‌چشـد طعم آزادی را.

.
باز هم آزادش می‌کنم وقتی با ترس و لرز، قدمی نـو برمی‌دارم.
وقتی شعـر میخانم. نه تنها آزاد که عاشقش نیز می‌کنم.
به آزادی‌اش فکر می‌کنم. آزاد می‌اندیشم.
برای آزادی‌اش می‌نویسم. آزادنویسی می‌کنم و آزادش می‌کنم.

• تو چطور زندانی‌ات را آزاد می‌کنی؟


✍️ سـمانه داوطلب


🔸
18👌2👍1
🔸
| روزت مبارک

از پیامک تبریک وزارت بهداشت، متوجه شدم روز پرستار است. نمی‌دانست که مدتی‌ست کار نمی‌کنم. البته در بیمارستان. در خانه ۲۴ ساعت، هم‌چنان شیفت می‌دهم.

با پیامک تبریک، پرت شدم به روزهای کارکردنم. حالا که دور شده‌ام از آن روزها.
گاهی دلتنگ می‌شوم. دلتنگ لحظه‌هایی که دستی می‌گرفتم. لبخندی می‌زدم. می‌توانستم دل ناآرامی را آرام کنم.

روزها گذشت و چرخید و رسید به زمانی که بیشتر، خودم را نیازمند آن دست، آن نگاه و آن لبخند دیدم.

نمی‌شود. نمی‌توانی با خودت نامهربان باشی اما به دیگران عشق بورزی. نمی‌توانی به دیگران مهر بورزی اگر ابتدا به خودت، مهر نورزی.
باید چشمه باشی و مهرت بجوشد.
مهربانی را پیشه‌ات کنی.

نمی‌شود پرستار باشی و مهربانی نکنی.


بحث انتخاب‌هایم شد. بحث اولویت‌هایم. بحث شجاعتم. پذیرشم.
کار را کنار گذاشتم و در خانه ماندم. در کنارِ انتخاب‌هایم.
انتخاب‌های خودم. نه بقیه.
پرستاری کردم از خودم. از فسقلی‌هایم که انتخاب‌های سخت‌تری بودند. اما دلنشین‌تر.
مـادری کردم. «پرسـتار»تر شدم. مهربان‌تر. با خودم.

و مادرها را پرستارتر از هر پرستاری، یافتم.


«پرستاری» واژه‌ای که معنایش، در بیمارستان و روپوش‌های سفید خلاصه نمی‌شود.
معنایش ادامه دارد در هر جایی که مهری، محبتی بـی‌مـنت به کسی، به چیزی نثار می‌شود.
«روز قلب‌های مهربان»

روزتون مبارک ♥️🌷


✍️ سمانه داوطلب

@green_writting


🔸
18❤‍🔥2👌1
🔸
| فرشته‌ی من

امشب، نوشتن چقدر برایم سخت شد.
با اینکه امروزم را دوست داشتم و سرشار بود از لحظات رنگی اما باز، آخر شب به تته‌پته افتادم در نوشتن.
همیشه وقتی گزینه‌های روی میز زیاد می‌شود، دچار دشـواری انتخاب می‌شوم.
یک لحظه. یک احساس. یک فکر. یک کار. یک گفتگو. کدام یک؟ با جزییات بنویسم. یا فهرست‌وار.
آشفته می‌شوم و میخاهم از زیر بار نوشتن در بروم. ولی خوب این یک گزینه‌ی زر مفت است که میدانم انتخابش، یقه‌ام را ول نمی‌کند.

این روزها، بی‌بهانه دوست دارم خودم را به خانه‌ی اُمیـدم بکشانم. آنجا بخانم. آنجا بنویسم. آنجا زندگی کنم. با محیا. با فاطمه. با رضا.
مثل امروز که خودم را به بهانه‌ی آبگوشت مامان‌پز، رساندم.

کتاب شعر «مادر تو فرشته‌ای» را هم برداشتم.

میخاستم «دوست داشتنم» را امروز برایش شعر کنم. شعر بخانم برایش. می‌دانستم با خاندن شعرها گریه می‌کند و باز بهانه‌ای می‌شود تا بغلش کنم. تا در آغوشم فشارش دهم.

یکی از شعرهایی که خاندم و آشنا بود برایش. شعری‌ست از ایرج میرزا.
داستان جوانکی که جاهل است. وقتی معشوقه‌اش می‌خواهد که دل مادرش را از سینه درآورد و برای او بیاورد.
شعری غمگین.
و یادآور این حقیقت که یک مادر همیشه و همیشه
دلش برای فرزندش می‌تپد. حتی اگر.

چند بیت آخر این شعر زیبا:

دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ

آه، دست پسرم یافت خراش
وای، پای پسرم خورد به سنگ ...



| سـمانه داوطلب
@green_writting


🔸
11🔥2🕊2👌1💔1
دلآرام | سـمـانه داوطلب
🔸 | کلمـه‌باز امروز در وبینار استاد قرار شد درباره‌ی کلماتی که انتخاب شده بود، بازی کنیم. جمله‌بازی کنیم. • موسیقی: این روزها، سـکوت را به شنیدن هر موسیقی ترجیح می‌دهم. • عشـق: معنی میشود برایم در پاییز، هوای ابری، باران، بیدمجنون و فاطمه و محیا. • تحـرک:…
🔸
| کلمـه‌بـاز «2»

مـرور: صبور بودن به وقت شیطنت‌ فسقلی‌ها.

خاطره: دفترِ خاطره‌نویسی‌ام. ترکیبِ جذابِ نوشتن و خاطره‌بازی.

خط خطی: نقشِ رویاهای فاطمه و محیا موقع نوشتنم.

نظم دهی: شعارِ همیشه‌ی کمـد لباسـم.

خلـوت: رابطه‌ی من و خلوت، رابطه‌ی جن و بسم‌الله.

رنـگ: این روزها، از رنگِ زرد و قهوه‌ای خسته‌ام.

احسـاس: از وقتی می‌نویسمشان، رفیق‌تر شدیم با هم.

• لمس:
دکمه‌ی همیشـه فعال من‌.

مـزه: ترشیِ لواشک، خدای مزه‌ها.

شـعر: دوست دارم شعرانه بخانم. شعرانه بنویسم. دوست دارم شاعرانه زندگی کنم اگر نتوانستم شعری بگویم.


✍️سـمانه داوطلب
@green_writting

🔸
18🔥4❤‍🔥2👌1
🔸
• ما میگوییم «اقبال باهاش یار نبود

✓ فردوسـی‌جان می‌گوید:

سپاهی که آنرا کرانه نبـود

«بـَد آن بـُـد که اختـر جوانـه نبـود


#شـاهنامه‌خانی

🔸
👌8🔥4🥰2🕊21
🔸
| ذهـن آستیگمات

آستیگمات. یعنی دوتا ببینی. توی هم ببینی. تار ببینی. وقتی چاره‌ای نداری جز عینکی شدن. عینکی میشی که یکی ببینی. واضح ببینی.

اما ذهنم چی؟ گاهی ذهنمم تار می‌بینه. مسائل قاطی پاتی میشن. نمی‌فهمم. ناراحت میشم. چراهای مختلف میاد تو ذهنم.
فکر میکنم چه خوب میشد برای ذهن هم یه عینکی درست میشد. تا همه چی واضح بشه. درک بشه. غرغری نشه. قضاوت نشـه.

ذهن‌مون اولش درست بود که. اینقد از فاصله‌ی نامناسب با آدما ارتباط پیدا کردیم که چشم ذهنمون ضعیف شد. آستیگمات شد.

اما فکر میکنم ذهنم عینک میخاد یا شاید چشمای زیادی داره. می‌تونه چشمشو عوض کنه. شاید.
زاویه‌شو. فاصله‌شو. می‌تونه خیلی چیزارو عوض کنه تا بهتر ببینه. شفاف‌تر ببینه.
که آستیگمات نباشه. که قضاوت نکنه. که حالش بد نباشه. که آرامش داشته باشه.

به چشم‌های ذهنم فکر میکنم. به انتخاب‌هام.
به رنگشون که میتونم تغییرشون بدم.به حالت‌هاشون. به چشمای ذهنم فکر می‌کنم.

چشم سفید. چشم‌به‌راه. چشم‌تنگ. گشاده‌نظر. چشم‌سیر. چشم و دل سیر. چشم‌گرسنه. چشم‌پاک. چشم‌چران. چشم‌ناپاک. چشم‌روشن. چشم‌گیر.
و...


✍️سـمانه داوطلب

@green_writting

🔸
11🔥4👏4👌2
🔸

«نـا»یَش را بر صفحه‌ی دفترم خط خطی می‌کنم. مدام. تکرارش می‌کنم.
می‌نویسمش شلخته‌وار. نامنظم و تودرتو.
تا از نفس بیفتد.
رهایش کند. رهایم کند.

تا نایِ ایستادن کنار «کافی‌»بودنـم را نداشته باشد.


✍️ سمانه داوطلب

@green_writting

#یادداشت‌های_بی‌وقت
🔸
🕊8❤‍🔥6👌5🥰42
دلآرام | سـمـانه داوطلب
🔸 | کلمـه‌بـاز «2» • مـرور: صبور بودن به وقت شیطنت‌ فسقلی‌ها. • خاطره: دفترِ خاطره‌نویسی‌ام. ترکیبِ جذابِ نوشتن و خاطره‌بازی. • خط خطی: نقشِ رویاهای فاطمه و محیا موقع نوشتنم. • نظم دهی: شعارِ همیشه‌ی کمـد لباسـم. • خلـوت: رابطه‌ی من و خلوت، رابطه‌ی…
🔸
| کلمـه‌بـاز «3»

طبیعـت: روزش ۱۳ فروردینِ. اما بنظرم ۱۲ اردیبهشت بیشتر بهش میاد.

آینـده: دلم می‌سوزد، به گمانم شانه‌هایش را زیادی سنگین کرده‌ام.

بـو: رتبه‌ی اول در بین حواس پنج‌گانه‌ام.

قـرار: قرارهای صبح‌گاهی‌ام همیشه به فنا می‌رود.

تمـرین: تمرین‌های لذت‌بخشِ نویسندگی. تمرین شعرشکافی. تمرین توقع نداشتن. تمرین غرنزدن.

شـب: چادری که روی سرم، سنگینی نمی‌کند.

هدف: تیک خوردنِ هدفِ از پوشک گرفتن محیا.

پـول: پول اسنپ امروز به خونه مامان، شد ۷۶ تومن. هفتاد تومنشو داشتم. شش تومن باقی‌مانده را بابا داد.
پول اسکیتی که دوس دارم بخرم هم ۱۵ میلیون تومان است. ازین هم فقط، هفتاد تومانش را دارم. بقیه‌اش را فکر نمی‌کنم بابا بدهد.

تغییـر: بزرگ‌ترین کابوسی که دیدم، تغییرِ جنسیـت بود. خداروشکر، خاب بود.

نوشـتن: وقتی به قلم و آنچه که می‌نویسد قسم می‌خورد، نوشتن برایم عبادتی می‌شود روی کاغذ.


✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting

(100)

🔸
7🔥7👌2👏1
🔸
| بالاخـره رسیـد به صـد تا

برای مـاه تعریف کردم‌. وقتی لباس‌ها را از ماشین لباسشویی درآوردم و آمدم تا در بالکن، پهن‌شان کنم. چشم در چشم ماه شدم و برایش تعریف کردم‌. ذوق کردیم با هم.

برای گل‌های قالی تعریف کردم، وقتی نرمه‌های کیک را از روی فرش، آهسته برمی‌داشتم.

وقتی ظرف‌ها را می‌شستم‌. یکی یکی برای بشقاب‌ها و لیوان‌ها تعریف کردم.

وقتی در لیوان کمرباریکم چایی ریختم و دستانم را دور کمرش حلقه زدم و در بخارِ چشم‌هایش خیره شدم. تعریف کردم برایش.

و وقتی دوش می‌گرفتم، برای قطرات آب تعریف کردم.

و وقتی آینه، با لبخند نگاهم کرد، برایش تعریف کردم.

تعریف کردم در ۱۰۰ روزه شدنِ نوشتن‌های هر روزه‌ام، درست در روز ۱۰۰ اُم. استاد سر کلاس، اسمم را می‌برد و تحسینم می‌کند. درست در روز صـدم.

و درست، در روز صدم، بدون مناسبت، رضا با جعبه‌ای شیرینی وارد خانه می‌شود.

همزمانی این اتفاق‌ها با هم در روز صدمِ من، نشـانه بود.
نشانه‌ای برای هدفـی که گویا او هم مـرا انتخاب کرده است که خلاصه می‌شود در نوشـتن.
که وقتی، هدف برای تو باشد از مسیر، خسته‌ شاید، اما ناامید و دلسرد هرگز.

روز صدمِ مشترک‌شدنمان، صدمین روز انتخاب کردنم، انتخاب شدنم، مبارک شد امشب. شولولولولو.


✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting


(101)

🔸
12🕊3💯3🔥2😍2👌1
🔸
| غریـب‌نامـه

در وبینار امروز قرار شد نامه‌ای بنویسم به یک غریبه. که نمیشناسیمش. نمی‌دانیم کیست و کجاست. نامه‌ام را نوشتم.
نوشتم:
غریبه، نمی‌دانم دوری یا نزدیک.
مثل آب برای ماهی، آنقدر نزدیک و در هم تنیده‌اییم که غریبه شده‌ایم برای هم یا از دوری زیاد با هم غریبه‌ایم؟

نمی‌دانستم. فقط میدانم که همیشه با نوشتن، پیدا می‌کنم همـه چیز را. غریبه و آشنا را.
پس می‌نویسم و ادامه می‌دهم. شاید پیدا شوی. شاید هم نه.
اصلا قصد من پیدا کردن تو نیست. من فقط می‌خواهم نامه‌ای بنویسم به یک غریبه.
اصلا دلم نمی‌خاهد بدانم تو کیستی. فقط می‌نویسم.
حتی نمی‌دانم نامه‌ام غریب است یا تو غریبه‌ای برای نامه‌ی من؟

اصلا غریبه، تو با چه چیزهایی غریبه‌ای؟ مثلا با نوشتن؟ اگر آشنایش باشی، غریبه‌بودنت برایم کمرنگ می‌شود.
با جمله‌ی دوستت دارم چطور؟ وای که چقدر دلم می‌خاهد با این جمله با تمامِ غریبه بودنت، آشنا باشی. که اگر آشنا باشی، دوست دارم نزدیک‌ترین غریبه‌ام باشی.

چرا باز دنبال آشنایی میگردم؟ نمی‌خاهم باز دچار دردسرهای آشنایی بشوم.

یکی از آن‌ دردسرها این است که وقتی با کسی آشنا می‌شوی، دیگر شوق و ذوق کشف کردنش را نداری. عادت می‌شود برایت.کمرنگ می‌شود برایت. عادت می‌کنی به ندیدن و نشنیدنش.

دوست ندارم عادت نشنیدن و ندیدن را.
می‌شود غریبه‌ای باشی که این خصلت را نداشته باشد؟ یا غریبه‌ای باشی که اصلا آدم نباشد.

می‌شود غریبه باشی و نزدیک من. اگر دور باشی، صدایم را می‌شنوی؟
اصلا هر طور می‌خاهی باش. اما غریبه‌ام بمان.

من همیشه با نوشتن، رسیده‌ام.
و حالا، تو را احساس میکنم. جایی پشت همین واژه‌ها. از تو می‌نویسم.
تو همان غریبه‌‌ای هستی که نزدیکی همیشه اما من دور می‌شوم هر بار.
تو از در آشنایی می‌آیی اما من غریبه‌وار دور می‌شوم هر بار.

نه. تو غریبه نیستی. منم که در غربت افتاده‌ام و غریب.
نمیخاهی برای آشنای غریب‌َت نامه‌ای بنویسی؟



✍️ سمانه داوطلب
@green_writting
(102)

🔸
🔥65👌2🕊2😇1
🔸
| انضباطِ اخمالـو

نمره‌ی انضباطم در مدرسه‌، همیشه بیست بود. ولی هیچ‌وقت آدم منضبطی نبودم. درس‌خان بودم منضبط اما نه. اهل خلاف ملاف نبودم. سربه‌راه بودم. شاید به همین علت بیست بودم همیشه.

کلمه‌ی انضباط، من را یاد خانم جولایی می‌اندازد. ناظم‌مان از اول دبیرستان تا پیش دانشگاهی. یادم نمی‌آید خندیدنش را. همیشه سگرمه‌هایش توی هم بود. همیشه هم موردی برای گیر دادن داشت. حتی به من که سربه راه‌ترین بودم هم گیر می‌داد.

سر به راه بودم، منضبط اما نه. حواس‌پرت تا دلت بخاهد.
مثلا آن صبحی که، کیف مدرسه‌ام را در اتوبوس جا گذاشتم و راننده‌اش در مسیر برگشت، کیف را تحویل ناظم‌مان داده بود، از حواس‌پرتی‌ام بود یا بی انضباطی؟! نمی‌دانم.

شایدم هنر ظریف بی‌خیالی‌ام بوده است.

.

اصلا کلمه‌ی انضباط به چه معناست؟ چه مواردی را در برمی‌گیرد؟ نمی‌دانم. معنایش هرچه باشد، برای من یک جولاییِ اخمالو است.
در مقابلش کلمه‌ی انعطاف بیشتر به کارم می‌آید.

و این جمله‌ از کتاب «حق نوشتنِ» جولیا کامرون که دیگر تیر خلاصی را زد، تا همچنان با کلمه‌ی انضباط در زاویه‌ی 20 درجه‌ی سانتی‌گراد بمانم.( بعضی‌ها دشمن ریاضی‌اند).

« در نوشتن، تعهد مهم‌تر از انضباط است.
کسانی که از سر انضباط می‌نویسند خطر بزرگی میکنند. آنها وضعیتی ایجاد می‌کنند که روزی ممکن است به شدت علیه آن شورش کنند.»

به نظرم تعهـد، مادری مهربان و منعطف است که انضباط، یکی از فرزندانِ سر براهش است. نه آنقدر بزرگ و ترسناک که خاری در چشمانمان باشد نه خالی از حضورش.

جمله‌ی دیگری از کتاب نیز برایم خوشایند است: «اگر ما بخاهیم رابطه‌ای بلندمدت با نوشتن داشته باشیم، میخاهیم در رابطه‌مان با آن راحـت باشیم.» راااحــت.

شما چطور پیش می‌روید؟ منضبط به طعم گس خرمالو؟ یا تعهدی نارنگی‌طور، نرم و آبدار و شیرین.


✍️سـمانه داوطلب
@green_writting

(103)

🔸
👌87👏3🔥2😇1
🔸
• مـا می‌گوییـم عمرتـان طولانـی.

✓ امـا فردوسـی‌ جان می‌فرمـاید:

«همـه گنـج گیتـی بـه چشـم تو خـوار

مـبـادا ز تـو نـامِ تـو یـادگـار »


#شـاهنامه‌خانی

✍️ سمانه داوطلب

@green_writting
(104)

🔸
12🔥3👌3😍3
🔸
| از عشق زال و رودابه

این روزها رسیده‌ایم به وجدآورترین موضوع شاهنامه. عشق زال و رودابه.

•جایی که رودابه، عاشق زال می‌شود:


«دلش گشت پر آتش از مهر زال
از او دور شد خَورد و آرام و هال

چو بگرفت جای خرد، آرزوی
دگر شد به رای و به آیین و خوی»


رودابه، راز دلش را با تنی چند از خردمندانش در میان می‌گذارد:


«بدان بندگان خردمند گفت
که بگشاد خاهم نهان از نهفت

شما یک به یک رازدار منید
پرستنده و غمگسار منید»

و عشقش را این‌گونه توصیف می‌کند:


«که من عاشقم همچو بحر دمان
از او بر شده موج تا آسمان

پر از پور سامست روشن دلم
به خواب اندر اندیشه زو نگسلم

همیشه دلم در غم مهر اوست
شب و روزم اندیشه چهر اوست»

• و سپس از آنها چاره‌جویی می‌خاهد. جواب آن خردمندان در ابتدا، چیزی‌ست که اکثر آدم‌ها بعد از شنیدن عشق و عاشقی می‌گویند.



«پرستندگان را شگفت آمد آن
که بیکاری آمد ز دخت ردان

ترا خود به دیده درون، شرم نیست؟
پدر را به نزد تو آزرم نیست؟»

در پاسخ، ابتدا می‌گویند: دخترجان بیکاری؟!
پاسخ‌شان برایم عجیب و جالب بود. انگار ما آدم‌ها در بعضی مسایل، بطور پیش فرض، یک نوع مواجهه بیشتر نداریم. انگار برای فهم و درک بعضی اتفاقات، باید حتمن دچــار شویم.

با شنیدن سخنان خردمندان، رودابه خشمگین می‌شود:


«چو رودابه‌ گفتار ایشان شنید
چو از باد آتش دلش بردمید

بر ایشان یکی بانگ زد به خشم
بتابید روی و بخوابید چشم»

و سپس اینطور گفت که سخن‌تان پشیزی نمی‌ارزد:


«چنین گفت کاین خام پیکارتان
شنیدن نیرزد گفتارتان»


ادامه دارد...

✍️ سمانه داوطلب

@green_writting

(105)

🔸
👌98🔥2🥰2
🔸
| هنرِ بی‌هنری

در ما عجبی نیست که جز عیب نبیند
آن را که هنر هیچ به جز بی‌هنری نیست



• «حسین منزوی» را حافظ معاصر می‌دانند.
غزل‌هایش برای هر نیتی حرفی برای گفتن دارد. چه با نیت چه بی‌نیت، حظ می‌بری از خاندن غزل‌هایش.
امروز هم تفال زدیم. نیم‌رخ غزل‌ را که دیدیم به‌به کنان و چه‌چه زنان، خاندنش را آغازیدیم‌.
و این شاه‌بیت زیبا، ره‌توشه‌ای شد برای نوشتن.

• این روزها رمان آنه‌شرلی را می‌خانم. این بیت، من را یاد صحنه‌ای انداخت. قسمتی که خانم راشل، یکی از دوستان ماریلا، از سر کنجکاوی به دیدن آنه می‌آید. یکی از همین آدم‌هایی که متخصص هنر بی‌هنری هستند.

در نگاه اولی که آنه را میبیند، بلند و رسا می‌گوید که چقدر زشت و استخوانی هستی. همزمان با آنه قلب من هم ازین وقاحت می‌شکند. کم ندیدم ازین راشل‌ها. ازین شکستن‌ها.
همزمان با آنه دستانم را مشت کردم و با عصبانیت سر خانم راشل داد زدیم.

و ای کاش، این بیت را می‌دانستم و با خونسردی با آنه، برای خانم راشل میخاندیم و به بی‌هنری‌اش قاه قاه می‌خندیدیم.
ای کاش می‌خاندم برای راشل‌های زندگی‌ام.


در ما عجبی نیست که جز عیب نبیند
آن را که هنر هیچ به جز بی‌هنری نیست


✍️ سمانه داوطلب

@SamaneNotes

(106)

🔸
14💯5❤‍🔥2🔥2👌1
🌱
| نـیـش‌زار

مـن در هـوسِ عصیـانی عریـان

تـو جلـوه‌گـری شکسـته‌جـان

او از تبـارِ هیـزم‌هـای سـوزان


#شـعر

✍️سـمانـه داوطلب

@SamaneNotes

(107)

🌱
14🔥4👌3🕊2
🔸
| اولین باری که تپیدم

مدام صدایم می‌زند. احساساتی که می‌شود انگار یکی می‌شویم. آخر من هم یک آنه‌ی درون دارم (سم+آنه). احساساتی بودنش، مرا یاد خاطره‌ای می‌اندازد.

چهارده ساله‌ام. کلاس سوم راهنمایی. برای ثبت‌نام در دبیرستان پرونده‌ام را از مدرسه‌ام می‌گیریم. فراموش نمی‌کنم روزی که پرونده‌ام را ورق می‌زدم. کارنامه‌های سال‌های قبل. اینکه نمره‌ی بیست پرتکرارترین عدد است خوشحالم تا می‌رسم به صفحه‌ای که از والدین خاسته است خصوصیت بارز فرزندشان را بنویسند.

خط بابا را شناختم. دو کلمه نوشته بود. دو کلمه‌ای که هر چه قبل از آن بودم بعد از آن، بیشتر در سایه‌ی
«نیش و نوش» آن دو کلمه، زندگی کردم.

فقط دو کلمه. «حسـاس و زودرنـج.» با خاندن این دوکلمه، «خاطرخراش» شدم. حساس و زودرنج. تکرار کردم با خودم مدام. حساس و زودرنج. سپس سوال کردم‌. حساس و زودرنج؟ و سپس سال‌ها تکرار کردم. بارها و بارها این دو کلمه‌ را تکرار کردم.
حساس بودن و زودرنج بودن در کنارم بزرگ شدند. احساساتی بودنم را گاهی دوست داشتم. گاهی نه.

اما گذشت. درس خاندم. پرستاری خاندم. فیزیولوژی و آناتومی قلب خاندم. و شگفت‌زده شدم وقتی فهمیدم اولین عضوی که جنین را شکل می‌دهد، قلــب است. یک رگ کوچک تپنده. اولین نشانه‌ی حیات.

«آنجا بود که فهمیدم ما اول قلــب بودیم سپس دست و پا درآوردیم

اینکه من احساساتی بودم، طبیعی بود. همه باید احساساتی باشند. همه باید ورد زبانشان دوستت دارم باشد. زود بغض کردن و گریه‌کردن باشد. ذوق زدن‌های کودکانه باشد. ما اول قلـب بودیم.

اگر قلـب زنده نباشد، نقطه و تمام. اما اگر باشد و مغز زنده نباشد، هنوز زنده‌ایم. می‌توانیم زندگی ببخشیم. زندگی کنیم هم‌چنان و احساساتی بمانیم همچنان.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

(108)
🔸
14❤‍🔥5👌2😍1