🔸
| چرا انگشت میکنیم تو دماغمون؟!
۱. چون اونجا شبه و انگشتمون عاشق شبگردی.
۲. چون انگشتمون عاشق کشف چیزای جدیده.
۳. چون انگشتمون کارمند چاهبازکنیه، میره که راهو باز کنه.
۴. چون انگشتمون عاشق جای نرم و گرم و تنگه.
۵. چون دنبال عشقش میگرده.
۶. چون انگشتمون کارمنده و میره دنبال یه لقمه نون حلال.
#تمرین_طنزی
✍️ سمانه داوطلب
🔸
| چرا انگشت میکنیم تو دماغمون؟!
۱. چون اونجا شبه و انگشتمون عاشق شبگردی.
۲. چون انگشتمون عاشق کشف چیزای جدیده.
۳. چون انگشتمون کارمند چاهبازکنیه، میره که راهو باز کنه.
۴. چون انگشتمون عاشق جای نرم و گرم و تنگه.
۵. چون دنبال عشقش میگرده.
۶. چون انگشتمون کارمنده و میره دنبال یه لقمه نون حلال.
#تمرین_طنزی
✍️ سمانه داوطلب
🔸
😁12🗿3👍2👌2🥴2
🔸
| وقتی همه چیز مینویسد
گلیجانِ موعودی متن پر تأمل و زیبایی نوشته بود که عقلم را بسی به خـارش درآورد.
نوشـتهاش، آسودگیِ خاطری بود برای این روزهایم؛
آخر فکر میکردم نوشتن فقط در بودنِ کاغذ و قلم محدود میشود.
اما فهمیدم، آشپزی کردن که برایم این همه غم دارد هم، نوعی نوشتن است.
ظرف شستنها.
جمع کردنِ مدام اسباببازی بچهها.
بازی کردن با بچهها.
اصلا تمام دغدغههای یک مـادر، نوعی نوشتن است. خستگیهایش هم.
فهمیدم، نوشتن فقط روی کاغذ نیست.
«نوشتن میتواند همه چیز باشد، همه چیز را.»
هر کدام از احساساتم، چیزی مینویسد.
خشمم، مهربانیام، بخشیدنم، تنفرم، حسادتم. هرکدام چیزی را مینویسد در وجودم.
من چه میخواهم بنویسم؟
نگاهم مینویسد، قلبم مینویسد، گوشهایم، حرف هایم، افکارم، عادتهایم، دستانم، پاهایم.
من چه میخواهم بنویسم؟
اصلا تا بحال چه نوشتهام؟
تعاملم با خودم، با آدمها، با دنیا، نوشـتن است.
من هر لحظه، مـدام در حال نوشـتنم.
«حواسم باشد همانطور که به نوشتههای روی کاغذم، حساسیت دارم.
به دیگر نوشتههایم نیز حساس باشم.»
چه بخاهیم، چه نخاهیم، همهی ما نویسندهایم.
همهی ما قلمی هستیم که هر لحظه در حال نوشتنیم.
✍️سـمانه داوطلب
04/07/14
🔸
| وقتی همه چیز مینویسد
گلیجانِ موعودی متن پر تأمل و زیبایی نوشته بود که عقلم را بسی به خـارش درآورد.
نوشـتهاش، آسودگیِ خاطری بود برای این روزهایم؛
آخر فکر میکردم نوشتن فقط در بودنِ کاغذ و قلم محدود میشود.
اما فهمیدم، آشپزی کردن که برایم این همه غم دارد هم، نوعی نوشتن است.
ظرف شستنها.
جمع کردنِ مدام اسباببازی بچهها.
بازی کردن با بچهها.
اصلا تمام دغدغههای یک مـادر، نوعی نوشتن است. خستگیهایش هم.
فهمیدم، نوشتن فقط روی کاغذ نیست.
«نوشتن میتواند همه چیز باشد، همه چیز را.»
هر کدام از احساساتم، چیزی مینویسد.
خشمم، مهربانیام، بخشیدنم، تنفرم، حسادتم. هرکدام چیزی را مینویسد در وجودم.
من چه میخواهم بنویسم؟
نگاهم مینویسد، قلبم مینویسد، گوشهایم، حرف هایم، افکارم، عادتهایم، دستانم، پاهایم.
من چه میخواهم بنویسم؟
اصلا تا بحال چه نوشتهام؟
تعاملم با خودم، با آدمها، با دنیا، نوشـتن است.
من هر لحظه، مـدام در حال نوشـتنم.
«حواسم باشد همانطور که به نوشتههای روی کاغذم، حساسیت دارم.
به دیگر نوشتههایم نیز حساس باشم.»
چه بخاهیم، چه نخاهیم، همهی ما نویسندهایم.
همهی ما قلمی هستیم که هر لحظه در حال نوشتنیم.
✍️سـمانه داوطلب
04/07/14
🔸
❤8👏5👌2🕊1
🔸
| ضربههای ناکار
آخر شب بود و داشتیم برمیگشتیم سمت خونه.
خسته بودم و رضا هم یکم بیحوصله.
- عزیزم، میخای تمرین رشد طنزی رو بخونم؟
+پوزخندی زد و گفت: آها، میخای بهم ضربه وارد کنی. سری تکون داد که بخون حالا.
| چرا حوصلهمون سر میره؟
۱. برا اینکه حوصلمون شیریه.
۲. برا اینکه ترر بزنه به گازمون که تازه تمیزش کردیم.
۳. برای اینکه درشو کامل گذاشتیم و سر رفته.
۴. چون سر و تهِ حوصله یه کرباسه حالا سرش چیه که تهش باشه.
۵. چون دهقان فداکاره، سرش میره که سرِ ما نره.
+ اوووم، ضربهای بهم وارد نشد.
- خوب حالا، منظور زلزلهی شش ریشتری نیست که.
شاید شما ضربهگیرت خرابه، والا.
حداقل من تمرینمو انجام دادم.
عاقا بازخورد بقیه به تمرینای شما چجوریاست؟!😁
✍️ سمانه داوطلب
#تمرین_طنزی
🔸
| ضربههای ناکار
آخر شب بود و داشتیم برمیگشتیم سمت خونه.
خسته بودم و رضا هم یکم بیحوصله.
- عزیزم، میخای تمرین رشد طنزی رو بخونم؟
+پوزخندی زد و گفت: آها، میخای بهم ضربه وارد کنی. سری تکون داد که بخون حالا.
| چرا حوصلهمون سر میره؟
۱. برا اینکه حوصلمون شیریه.
۲. برا اینکه ترر بزنه به گازمون که تازه تمیزش کردیم.
۳. برای اینکه درشو کامل گذاشتیم و سر رفته.
۴. چون سر و تهِ حوصله یه کرباسه حالا سرش چیه که تهش باشه.
۵. چون دهقان فداکاره، سرش میره که سرِ ما نره.
+ اوووم، ضربهای بهم وارد نشد.
- خوب حالا، منظور زلزلهی شش ریشتری نیست که.
شاید شما ضربهگیرت خرابه، والا.
حداقل من تمرینمو انجام دادم.
عاقا بازخورد بقیه به تمرینای شما چجوریاست؟!😁
✍️ سمانه داوطلب
#تمرین_طنزی
🔸
👌6❤3😁3🔥2👏2
🔸
| آرامـشِ آبــی
وانِ کوچولوی فاطمه رو با دقت، پر کردم، آب نه خیلی داغ نه خیلی سرد. پاشو گذاشت تو وان، فک کنم هنوز داغ بود، یکمی واستاد تا به دمای آب عادت کنه.
یواش یواش نشست و با عروسکش بازی کرد.
بعد آهسته دراز کشید و سرشو به لبهی وان، تکیه داد. چشماشو بست و یه لبخند کوچیک رو لبش نشست.
همون طور که چشماش بسته بود، گفت:
+ مامان، آرامش چه شکلیه؟
وای ازون سوالای یهویی، که نمیدونم چجوری جواب بدم که هم کودکانه باشه هم بی کم و کاست.
- آرامش، ینی همین حس الان تو.
ینی اون حسی که وقتی یه کاریو دوس داری، انجام میدی.
خوب دیگه چه کاریو دوست داری؟ که بهت آرامش میده؟
+ همچنان با چشمای بسته: نمیدونم مامان.
فهمیدم خوب توضیح ندادم که علاقه ای به ادامه دادن نداره.
سوال دیگهای هم نپرسید، که احتمالا من با جوابم، آرامشو ازش نگیرم!
اما فهمیدم همین که وقتی توی آب دراز کشیده و به ذهنش کلمهی آرامش الهام شده، ینی درک کرده حس آرامش داشتنو.
شاید نه با واژهها، اما با تمام وجودش، با بدن کوچیکش، با گرمای آب، حسش کرده.
فکر میکنم که شاید، آرامش با واژهها قابل فهمیدن نیست.
حس کردنیه. درک کردنیه.
اونم وقتی که توی «لحظه» حضور داشته باشی.
نه حسرت گذشته ، نه استرس آینده.
شناور تو لحظهی حال.
04/07/15
✍️سـمانه داوطلب
🔸
| آرامـشِ آبــی
وانِ کوچولوی فاطمه رو با دقت، پر کردم، آب نه خیلی داغ نه خیلی سرد. پاشو گذاشت تو وان، فک کنم هنوز داغ بود، یکمی واستاد تا به دمای آب عادت کنه.
یواش یواش نشست و با عروسکش بازی کرد.
بعد آهسته دراز کشید و سرشو به لبهی وان، تکیه داد. چشماشو بست و یه لبخند کوچیک رو لبش نشست.
همون طور که چشماش بسته بود، گفت:
+ مامان، آرامش چه شکلیه؟
وای ازون سوالای یهویی، که نمیدونم چجوری جواب بدم که هم کودکانه باشه هم بی کم و کاست.
- آرامش، ینی همین حس الان تو.
ینی اون حسی که وقتی یه کاریو دوس داری، انجام میدی.
خوب دیگه چه کاریو دوست داری؟ که بهت آرامش میده؟
+ همچنان با چشمای بسته: نمیدونم مامان.
فهمیدم خوب توضیح ندادم که علاقه ای به ادامه دادن نداره.
سوال دیگهای هم نپرسید، که احتمالا من با جوابم، آرامشو ازش نگیرم!
اما فهمیدم همین که وقتی توی آب دراز کشیده و به ذهنش کلمهی آرامش الهام شده، ینی درک کرده حس آرامش داشتنو.
شاید نه با واژهها، اما با تمام وجودش، با بدن کوچیکش، با گرمای آب، حسش کرده.
فکر میکنم که شاید، آرامش با واژهها قابل فهمیدن نیست.
حس کردنیه. درک کردنیه.
اونم وقتی که توی «لحظه» حضور داشته باشی.
نه حسرت گذشته ، نه استرس آینده.
شناور تو لحظهی حال.
04/07/15
✍️سـمانه داوطلب
🔸
👏9👌4❤3😍2🕊1
🔸
| وقتی تو هستی ولی من پیدایت نمیکنم
کنار گاز ایستادم. همزمان سه قابلمه روی گاز. بزرگترین شعله برای قرمهسبزی. شعلهی متوسط برای سوپ. شعلهی کوچیک هم برای برنج.
سیبزمینیهارو میچینم کف قابلمه. منتظرم سرخ بشه و برش گردونم.
امـا ذهنـم، آشفته بازاریست. میان و میرن فکرهای مختلف.
بعضی وقتا، شلوغی ذهنم مثل شب عیده. میلولند مردم توی هم. شلوغه ولی خوبه. شلوغیه خوبیه.
و گاهی ذهنم مثل صحنهی تصادف تو بزرگراهه. ترافیک میشه. اعصابخوردیه. تشویش و نگرانیه. صدای آمبولانس میاد از دور. استرسی هست در فضا.
حس میکنم هیچ چیز تحت کنترل نیست. فقط باید منتظر بمونم.
قُل قُل قرمهسبزی. جلز و ولز سیبزمینی ته قابلمه.
کنار گازم یا روی گاز؟
شایدم رو دور تند لباسشوییام. نمیدونم.
صدای فاطمه رو میشنوم:
مامان، چایی نبات بخورم بالا نمیاره منو؟
مامان، سیب بخورم، منو بالا نمیاره؟
نمیدونم عزیزم. نه لبخند میزنم و میگم:
نه قشنگم بالا نمیاره. من اینجام.
من اینجام؟ تو اینجایی؟ پس چرا خودت نگرانی؟
اگه تو هستی؟ پس چرا من نگرانم؟
- سـمانه؟ کجایی؟
+ منتظرم. منتظر یک نشونه، یک آرامش.
✍️سـمانه داوطلب
#پریشان_نوشت
04/07/16
🔸
#یادداشت_روز
| وقتی تو هستی ولی من پیدایت نمیکنم
کنار گاز ایستادم. همزمان سه قابلمه روی گاز. بزرگترین شعله برای قرمهسبزی. شعلهی متوسط برای سوپ. شعلهی کوچیک هم برای برنج.
سیبزمینیهارو میچینم کف قابلمه. منتظرم سرخ بشه و برش گردونم.
امـا ذهنـم، آشفته بازاریست. میان و میرن فکرهای مختلف.
بعضی وقتا، شلوغی ذهنم مثل شب عیده. میلولند مردم توی هم. شلوغه ولی خوبه. شلوغیه خوبیه.
و گاهی ذهنم مثل صحنهی تصادف تو بزرگراهه. ترافیک میشه. اعصابخوردیه. تشویش و نگرانیه. صدای آمبولانس میاد از دور. استرسی هست در فضا.
حس میکنم هیچ چیز تحت کنترل نیست. فقط باید منتظر بمونم.
قُل قُل قرمهسبزی. جلز و ولز سیبزمینی ته قابلمه.
کنار گازم یا روی گاز؟
شایدم رو دور تند لباسشوییام. نمیدونم.
صدای فاطمه رو میشنوم:
مامان، چایی نبات بخورم بالا نمیاره منو؟
مامان، سیب بخورم، منو بالا نمیاره؟
نمیدونم عزیزم. نه لبخند میزنم و میگم:
نه قشنگم بالا نمیاره. من اینجام.
من اینجام؟ تو اینجایی؟ پس چرا خودت نگرانی؟
اگه تو هستی؟ پس چرا من نگرانم؟
- سـمانه؟ کجایی؟
+ منتظرم. منتظر یک نشونه، یک آرامش.
✍️سـمانه داوطلب
#پریشان_نوشت
04/07/16
🔸
#یادداشت_روز
🔥4👌4👍2❤1🕊1
❤11👍2👌2🕊1
🔸
•ما میگوییم:
«طرف، ظرفیتِ چیزی که بهش داده شده را ندارد.»
▫️امـا سعدی جان، میفرماید:
«گربهی مسـکین اگر پَـر داشـتی
تخمِ گنجشـک از جهان برداشـتی»
گلستان، باب سوم، حکایت ۱۴
✍️سـمانه داوطلب
🔸
•ما میگوییم:
«طرف، ظرفیتِ چیزی که بهش داده شده را ندارد.»
▫️امـا سعدی جان، میفرماید:
«گربهی مسـکین اگر پَـر داشـتی
تخمِ گنجشـک از جهان برداشـتی»
گلستان، باب سوم، حکایت ۱۴
✍️سـمانه داوطلب
🔸
❤10👍3👌1💯1
🔸
| دوستهای کاغذی و نوشتاری
این روزها ادبیات، برایم بیشتر از لَختی شعر خاندن، اندکی داستان خاندن، فراتر از گذراندن، شدند.
چراییام شدند. دلیلِ حال خوبم شدند.
دوستانم شدهاند.
دوستان زیادی ندارم. البته جدیدا، کلی دوست اهل نوشتن پیدا کردهام. دوستانی از اهالی ادبیات. که انگار با خاندن نوشتههاشان، مینشینم کنارشان و حرفهایشان را میخانم. مینشینند کنارم و نوشتههایم را گوش میدهند.
میگویند آدمی را میخاهی بشناسی از دوستانش بشناس. چون دوستِ هر کسی، نشان از انتخابهای هر کسی دارد.
جبرِ زمان و جغرافیا که ارادهای برآن نداشتیم، افتخاری ندارد.
«انتخابهایمان به ما ارزش میدهند.»
انتخابهای باارزشی برای خاندن، مثل متون کهن ادبیات، همان حکمِ انتخابِ دوست را دارد.
شاهنامه. گلستان. لیلی و مجنون. خسرو و شیرین. حافظ. مولانا.
آدمهای بزرگی که میتوانند، انتخابِ ما باشند برای دوسـتی. برای بزرگ شدن. برای بزرگ اندیشیدن.
• «برای اینکه کوچکِ جمعِ بزرگها باشیم، خیلی بهتر که بزرگِ یک جمعِ کوچک.»( آخیش تو دلم مونده بود این جمله رو، یه جایی جا بدم، امیدوارم، خوش نشسته باشه توی این متن.)
04/07/17
🔸سـمانه داوطلب
#بازم_نوشتنم_قضا_شد
🔸
| دوستهای کاغذی و نوشتاری
این روزها ادبیات، برایم بیشتر از لَختی شعر خاندن، اندکی داستان خاندن، فراتر از گذراندن، شدند.
چراییام شدند. دلیلِ حال خوبم شدند.
دوستانم شدهاند.
دوستان زیادی ندارم. البته جدیدا، کلی دوست اهل نوشتن پیدا کردهام. دوستانی از اهالی ادبیات. که انگار با خاندن نوشتههاشان، مینشینم کنارشان و حرفهایشان را میخانم. مینشینند کنارم و نوشتههایم را گوش میدهند.
میگویند آدمی را میخاهی بشناسی از دوستانش بشناس. چون دوستِ هر کسی، نشان از انتخابهای هر کسی دارد.
جبرِ زمان و جغرافیا که ارادهای برآن نداشتیم، افتخاری ندارد.
«انتخابهایمان به ما ارزش میدهند.»
انتخابهای باارزشی برای خاندن، مثل متون کهن ادبیات، همان حکمِ انتخابِ دوست را دارد.
شاهنامه. گلستان. لیلی و مجنون. خسرو و شیرین. حافظ. مولانا.
آدمهای بزرگی که میتوانند، انتخابِ ما باشند برای دوسـتی. برای بزرگ شدن. برای بزرگ اندیشیدن.
• «برای اینکه کوچکِ جمعِ بزرگها باشیم، خیلی بهتر که بزرگِ یک جمعِ کوچک.»( آخیش تو دلم مونده بود این جمله رو، یه جایی جا بدم، امیدوارم، خوش نشسته باشه توی این متن.)
04/07/17
🔸سـمانه داوطلب
#بازم_نوشتنم_قضا_شد
🔸
❤11👏6🔥1👌1🕊1
🔸
| در انتظار جوابِ نامهام
امشب، بعد مدتها نامهای نوشـتم.
به یکی از عزیزترینهایـم.
نامهای کوتاه و دلـی.
آن عزیز، دور نبود. نزدیک بود.
خودم اما، نمیدانم.
او میتوانست از چشمهایم، بخاند دلـم را.
من امـا نمیدانسـتم خـودم را. حتی.
کاغذ و خودکارم را درآوردم. نامه را مختصر نوشتم چون او شرحش را میدانست.
فقط خاستم دلم را آرام کنم با نوشتن.
و در آخر امضا. اسمم. هر چند که کاملتر از خـودم، میشناسدم.
و یک خاهـش.
«این بار کاری کن تا بتوانم بخانم نامهات را.»
نمیدانم چهطور.
مثلا من دوست دارم برایم، نشانهای لابلای یک شعر عاشقانه بگذاری.
یا حتی اگر نامهات مختصر به یک «دوستت دارم» هم باشد، من خوشحالترین خاهم بود.
• نامه را تا کردم و از لابلای پنجره فولاد، رهـا کردم.
در انتظار پاسخی از او.
✍️سـمانه داوطلب
04/07/18
🔸
| در انتظار جوابِ نامهام
امشب، بعد مدتها نامهای نوشـتم.
به یکی از عزیزترینهایـم.
نامهای کوتاه و دلـی.
آن عزیز، دور نبود. نزدیک بود.
خودم اما، نمیدانم.
او میتوانست از چشمهایم، بخاند دلـم را.
من امـا نمیدانسـتم خـودم را. حتی.
کاغذ و خودکارم را درآوردم. نامه را مختصر نوشتم چون او شرحش را میدانست.
فقط خاستم دلم را آرام کنم با نوشتن.
و در آخر امضا. اسمم. هر چند که کاملتر از خـودم، میشناسدم.
و یک خاهـش.
«این بار کاری کن تا بتوانم بخانم نامهات را.»
نمیدانم چهطور.
مثلا من دوست دارم برایم، نشانهای لابلای یک شعر عاشقانه بگذاری.
یا حتی اگر نامهات مختصر به یک «دوستت دارم» هم باشد، من خوشحالترین خاهم بود.
• نامه را تا کردم و از لابلای پنجره فولاد، رهـا کردم.
در انتظار پاسخی از او.
✍️سـمانه داوطلب
04/07/18
🔸
❤8🕊4👌2
🔸
| وقتی خوب نبودن، تنها راهِ خوب شدن است
گاهی گیر میکنم. کجا؟ در نوشتههایم.
وقتی که میخاهم خوب بنویسم، اما میدانم قبل از آن، «ناخوب»نوشتن هم جزیی از کار است.
نباید این نوشتن، فقط برای خودم باشد که درین صورت بدردِهمانی که میدانی میخورد.
باید نه در خلوت که در جمع، راه بروم و بارها زمین بخورم.
اینکه برای رسیدن به جاده، باید از مسیر خاکی و پر سنگلاخ عبور کنم.
• خوب واقعا چه کسی میخاهد بد بنویسد؟
- هیچ کس.
• خوب، چه کسی میخاهد در شرایط غیرمعمول بنویسد؟ که وقتی مادر باشی دو بار غیرمعمولترم میشود. فقط بنویسد تا سه ماه، شش ماه، یک سال، معلوم نیست روزش، تا شـاید روزی بتواند به آن خوبِ مطلوب برسد؟
+ با گریه، من.
نوشتن، تنها کاریست که هیچوقت رهایش نکردهام و نمیکنم.
بنظرم نه تنها در نوشتن که در هر کاری، برای خوب شدن، باید آنقدر «بد» انجامش دهی تا بالاخره بَلَدِ آن کار شوی.
سخت است این سختجانی. اما دلپذیر.
میجنگم. شکستی در این جنگ نیست.
یا پیروزم، یا کمی خسته و زخمی، اما باز هم پیروزم.
که در این بازی، خوب بازی کردن مهمتر از نتیجهی بازیست.
04/07/19
✍️ سمانه داوطلب
🔸
| وقتی خوب نبودن، تنها راهِ خوب شدن است
گاهی گیر میکنم. کجا؟ در نوشتههایم.
وقتی که میخاهم خوب بنویسم، اما میدانم قبل از آن، «ناخوب»نوشتن هم جزیی از کار است.
نباید این نوشتن، فقط برای خودم باشد که درین صورت بدردِ
باید نه در خلوت که در جمع، راه بروم و بارها زمین بخورم.
اینکه برای رسیدن به جاده، باید از مسیر خاکی و پر سنگلاخ عبور کنم.
• خوب واقعا چه کسی میخاهد بد بنویسد؟
- هیچ کس.
• خوب، چه کسی میخاهد در شرایط غیرمعمول بنویسد؟ که وقتی مادر باشی دو بار غیرمعمولترم میشود. فقط بنویسد تا سه ماه، شش ماه، یک سال، معلوم نیست روزش، تا شـاید روزی بتواند به آن خوبِ مطلوب برسد؟
+ با گریه، من.
نوشتن، تنها کاریست که هیچوقت رهایش نکردهام و نمیکنم.
بنظرم نه تنها در نوشتن که در هر کاری، برای خوب شدن، باید آنقدر «بد» انجامش دهی تا بالاخره بَلَدِ آن کار شوی.
سخت است این سختجانی. اما دلپذیر.
میجنگم. شکستی در این جنگ نیست.
یا پیروزم، یا کمی خسته و زخمی، اما باز هم پیروزم.
که در این بازی، خوب بازی کردن مهمتر از نتیجهی بازیست.
04/07/19
✍️ سمانه داوطلب
🔸
👏5🍓5❤3🔥2👌1
🔸
| وقتی سرِ کلاف افکارم گم میشود
مثل امروز. از صبح میخاستم یکی از افکارم را پی بگیرم و دربارهاش بنویسم. فقط دربارهی همان. اما باز سرِ رشته را گم میکردم و فکرِ بعدی جایش را میگرفت. و باز گم میشد و فکرِ بعدی. فکرِ بعدی.
این شد که ساعتها گذشتن و من ننوشتم.
ذهنم مشغول بود. خانه هم در نهایتِ بینظمی.
نه مینوشتم، نه میخاندم. نه کاری میکردم. قبلترها آهنگ شادی میگذاشتم و جست و واجستزنان، کارها را پیش میبردم. یا آهنگ غمگینی و گریه و باز کارها را پیش میبردم. اما الانها فرق کرده انگار.
خیلی چیزها دیگر درونم را بر نمیانگیزاند. نه برای خنده نه برای گریه. این روزها دلیل محکمی برای هیچ کدامشان ندارم. نهایت، لبخند یا بغض.
اما مدتیست، فردوسی مرا خوب بَلَد شده است. نمیدانم چه دارد پشت آن ابیات حماسی، که جان میریزد در لیوان وجودم. کمکم میکند پیدا شوم از پسِ تاریکیهای ذهنم.
امروز هم به دادم رسید. کارهایم را پیش بردم با پادشاهیِ هوشنگ و طهمورث و جمشید.
بعد از آن، رفتیم پیادهروی. با کی؟ با دوستی که مثل من، مادر است اما بهم که میرسیم، میشویم همکلاسی دوران دبیرستان.
بهم که میرسیم میشویم جزیره. میآییم بیرون از همه چیز، از تمام مسعولیتها و نگرانیها. بلند بلند میخندیم. آهسته آهسته گریه میکنیم گاهی.
+ همپای من بچه میشوی. همپای تو عاقل میشوم گاهی. مثل امشب. گفتم و خندیدیم. گفتی و فکر کردم. راه رفتیم و راه. نشستیم. لواشک خوران ادامه دادیم.
مهمانت شدم. چـایـی. و بعد دو کتابی که از کتابخانهات به کتابخانهام مهمان شدند.
و دقایقی که با فردوسی خانی، به خیر شد. باز هم.
✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting
🔸
| وقتی سرِ کلاف افکارم گم میشود
مثل امروز. از صبح میخاستم یکی از افکارم را پی بگیرم و دربارهاش بنویسم. فقط دربارهی همان. اما باز سرِ رشته را گم میکردم و فکرِ بعدی جایش را میگرفت. و باز گم میشد و فکرِ بعدی. فکرِ بعدی.
این شد که ساعتها گذشتن و من ننوشتم.
ذهنم مشغول بود. خانه هم در نهایتِ بینظمی.
نه مینوشتم، نه میخاندم. نه کاری میکردم. قبلترها آهنگ شادی میگذاشتم و جست و واجستزنان، کارها را پیش میبردم. یا آهنگ غمگینی و گریه و باز کارها را پیش میبردم. اما الانها فرق کرده انگار.
خیلی چیزها دیگر درونم را بر نمیانگیزاند. نه برای خنده نه برای گریه. این روزها دلیل محکمی برای هیچ کدامشان ندارم. نهایت، لبخند یا بغض.
اما مدتیست، فردوسی مرا خوب بَلَد شده است. نمیدانم چه دارد پشت آن ابیات حماسی، که جان میریزد در لیوان وجودم. کمکم میکند پیدا شوم از پسِ تاریکیهای ذهنم.
امروز هم به دادم رسید. کارهایم را پیش بردم با پادشاهیِ هوشنگ و طهمورث و جمشید.
جهان سر بسر چون فسانهست و بس
نماند بـد و نیک بـر هیـچ کس
بعد از آن، رفتیم پیادهروی. با کی؟ با دوستی که مثل من، مادر است اما بهم که میرسیم، میشویم همکلاسی دوران دبیرستان.
بهم که میرسیم میشویم جزیره. میآییم بیرون از همه چیز، از تمام مسعولیتها و نگرانیها. بلند بلند میخندیم. آهسته آهسته گریه میکنیم گاهی.
+ همپای من بچه میشوی. همپای تو عاقل میشوم گاهی. مثل امشب. گفتم و خندیدیم. گفتی و فکر کردم. راه رفتیم و راه. نشستیم. لواشک خوران ادامه دادیم.
مهمانت شدم. چـایـی. و بعد دو کتابی که از کتابخانهات به کتابخانهام مهمان شدند.
و دقایقی که با فردوسی خانی، به خیر شد. باز هم.
بیزدان هر آنکس که شـد ناسـپاس
بدلش اندر آیـد ز هـر سـو، هـراس
✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting
🔸
❤12👏3👍1👌1💯1
🔸
| نخسـتین گریه
روزی که بدرقهام کردی، گفتی نگران نباش. من برای تمام مشکلاتت راهحلی گذاشتهام.
خوشحال شدم. و در ادامه آرام گفتی: « فقط یادت باشد که آن راهحلها را خـودت باید پیدا کنی.»
و من به دنیا آمدم.
و کسی نمیدانست این گریهی نخستین برای چیست.
✍️سمانه داوطلب
@green_writting
🔸
| نخسـتین گریه
روزی که بدرقهام کردی، گفتی نگران نباش. من برای تمام مشکلاتت راهحلی گذاشتهام.
خوشحال شدم. و در ادامه آرام گفتی: « فقط یادت باشد که آن راهحلها را خـودت باید پیدا کنی.»
و من به دنیا آمدم.
و کسی نمیدانست این گریهی نخستین برای چیست.
✍️سمانه داوطلب
@green_writting
🔸
❤14👌4🕊3👍1💔1
🔸
| لغتنامه طنز
• عشــق
۱. نوشدارو پس از مرگ سهراب.
۲. تکیه بر باد.
۳.دیوانهای از قفس پرید.
۴. مرگ تدریجی یک رویا.
۵.اخراجیها.
۶. قرمز.
۷. آتش پنهان.
۸. شبی که ماه کامل شد.
۹. میخاهم زنده بمانم.
۱۰. خطهای موازی.
#رشدطنزی
✍️سمـانه داوطلب
@green_writting
🔸
| لغتنامه طنز
• عشــق
۱. نوشدارو پس از مرگ سهراب.
۲. تکیه بر باد.
۳.دیوانهای از قفس پرید.
۴. مرگ تدریجی یک رویا.
۵.اخراجیها.
۶. قرمز.
۷. آتش پنهان.
۸. شبی که ماه کامل شد.
۹. میخاهم زنده بمانم.
۱۰. خطهای موازی.
#رشدطنزی
✍️سمـانه داوطلب
@green_writting
🔸
❤16👍3🔥2👏1👌1
🔸
| زردی تو از من
به پیشنهاد استاد، امروز تمرینیدم. تمرین قصهگویی. یادداشت کانالم رو، قصهطوری روایت کنم.
امروز ساعت شش صبح از خاب، بیدار شدم. آ، ببخشید.شدم نه. باید فعلامو به زمانِ حال بنویسم.
امروز، ساعت شش صبح بیدار میشم ینی محیا بیدارم میکنه. خابآلودم. بین اینکه گوشیو بدم و بخابم و گوشیو ندم و نخابم، مرددم.
گزینهی یک، زورش میچربه و میخابم.
ساعت یازده و ربع بالاخره بیدار میشم.
محیا همچنان سرش تو گوشیه.
با حس عذاب وجدان و غرغرکنان، گوشیو میگیرم و میرم که آماده بشم برا دورهمی شاهنامهخانی.
ساعت دوازده و نیمه و آرامشِ خونه یکم عجیبه. دنبال شلوغی خونه میگردم. هر کدوم یه گوشهای خابشون برده.
بعد میام تو آشپزخونه. میچرخم تا یه غذای راحت و سریع درست کنم.
آبگوشت. بهترین گزینهس. بار میذارمش.
نگاهی میندازم به بیرون پنجره. برگای درخت زردآلو، به زیبایی، زرد و طلایی شدن.
برگای درخت گردو، نه. دچار دشواری انتخابن گویا. بین سبزموندن و زردیدن.
اما برگای درخت تو کوچه، که برگاش با برگای درخت زردآلو و گردو، بغل تو بغل شدن، همچنان سبزِ سبزن. جون دارن هنوز.
گاهی سبز و سرحال، مثل برگهای درختِ توی کوچه.
گاهی زرد و طلایی و زیبا مثلِ برگهای درخت زردآلو.
گاهی هم مثل درخت گردو. مرزی بین سبز موندن و طلایی شدن.
✍️ سمانه داوطلب
@green_writting
🔸
| زردی تو از من
به پیشنهاد استاد، امروز تمرینیدم. تمرین قصهگویی. یادداشت کانالم رو، قصهطوری روایت کنم.
امروز ساعت شش صبح از خاب، بیدار شدم. آ، ببخشید.
امروز، ساعت شش صبح بیدار میشم ینی محیا بیدارم میکنه. خابآلودم. بین اینکه گوشیو بدم و بخابم و گوشیو ندم و نخابم، مرددم.
گزینهی یک، زورش میچربه و میخابم.
ساعت یازده و ربع بالاخره بیدار میشم.
محیا همچنان سرش تو گوشیه.
با حس عذاب وجدان و غرغرکنان، گوشیو میگیرم و میرم که آماده بشم برا دورهمی شاهنامهخانی.
ساعت دوازده و نیمه و آرامشِ خونه یکم عجیبه. دنبال شلوغی خونه میگردم. هر کدوم یه گوشهای خابشون برده.
بعد میام تو آشپزخونه. میچرخم تا یه غذای راحت و سریع درست کنم.
آبگوشت. بهترین گزینهس. بار میذارمش.
نگاهی میندازم به بیرون پنجره. برگای درخت زردآلو، به زیبایی، زرد و طلایی شدن.
برگای درخت گردو، نه. دچار دشواری انتخابن گویا. بین سبزموندن و زردیدن.
اما برگای درخت تو کوچه، که برگاش با برگای درخت زردآلو و گردو، بغل تو بغل شدن، همچنان سبزِ سبزن. جون دارن هنوز.
یادِ احوالات خودم میاُفتم. یاد رنگای دلم. یاد اُمیدم.
گاهی سبز و سرحال، مثل برگهای درختِ توی کوچه.
گاهی زرد و طلایی و زیبا مثلِ برگهای درخت زردآلو.
گاهی هم مثل درخت گردو. مرزی بین سبز موندن و طلایی شدن.
✍️ سمانه داوطلب
@green_writting
🔸
👏15❤5👌2
.
| چشم چشم، کو ابرو؟
محیا. رابطهی خیلی خوبی با عروسکها ندارد. اما با این دو عروسک، دنیایی دارد. عروسکهایی با دو چشمِ خیره. بدون ابرو و دهان و بینی.
با آنها حرف میزند. میخندد. مدام حرفهای آنها را برای من بازگو میکند.
فکر میکنم به دنیای بچهها.
به اینکه ارتباط و دوستیهایشان, چقدر بی شیلهپیله است. کاملا دلـی.
فکر نمیکند چون این عروسک، دهان و بینی و ابرو ندارد با او دوست نمیشوم.
چون او ظاهر متعارف ندارد، دوستش نمیشوم.
فکر میکنم.
به حرفهای دوستی که میگفت «بچهدار شدن، خودخاهیست.»
امـا به گمانم بچهها، بزرگمعلمهایی هستن برایمان.
برای بزرگتر شدنمان.
برای آن بزرگ شدنی که هیچ جور دیگری نمیتوانی بدستش آوری.
برای آن باوری که وقتی بدست میآید که فرزندت آغوش امنی غیر از تو ندارد، حتی وقت ناراحتیاش.
و تو نیز با تمام وجود، پیدا میکنی آن تنها آغوشِ امنِ خودت را به وقتِ بیچارگیهایت.
فکر میکنم به دنیای بچهها.
✍️سمانه داوطلب
@green_writting
🔸
| چشم چشم، کو ابرو؟
محیا. رابطهی خیلی خوبی با عروسکها ندارد. اما با این دو عروسک، دنیایی دارد. عروسکهایی با دو چشمِ خیره. بدون ابرو و دهان و بینی.
با آنها حرف میزند. میخندد. مدام حرفهای آنها را برای من بازگو میکند.
فکر میکنم به دنیای بچهها.
به اینکه ارتباط و دوستیهایشان, چقدر بی شیلهپیله است. کاملا دلـی.
فکر نمیکند چون این عروسک، دهان و بینی و ابرو ندارد با او دوست نمیشوم.
چون او ظاهر متعارف ندارد، دوستش نمیشوم.
فکر میکنم.
به حرفهای دوستی که میگفت «بچهدار شدن، خودخاهیست.»
امـا به گمانم بچهها، بزرگمعلمهایی هستن برایمان.
برای بزرگتر شدنمان.
برای آن بزرگ شدنی که هیچ جور دیگری نمیتوانی بدستش آوری.
برای آن باوری که وقتی بدست میآید که فرزندت آغوش امنی غیر از تو ندارد، حتی وقت ناراحتیاش.
و تو نیز با تمام وجود، پیدا میکنی آن تنها آغوشِ امنِ خودت را به وقتِ بیچارگیهایت.
فکر میکنم به دنیای بچهها.
✍️سمانه داوطلب
@green_writting
🔸
❤11👌3🥰1🕊1😍1
🔸
| لیست کارهایی که دوست ندارم اما
بایـد انجام دهم:
۱. شسـتن بچهها در دسشویی.
۲. تعویض پوشک.(چهار سال، استمرار)
۳. غذا پختـن.
۴. تمیز کردن یخچال و اجاق گاز.
۵. جوراب شستن.
۶. جمع کردنِ مدام اسباب بازی بچهها.
۷. مسواک زدن.
۸. حرف نزدن و سـکوت اجباری.
۹. رانندگی ( البته در خیالاتم، چون هنوز گواهینامه ندارم.)
۱۰. دلـداری دادنِ خـودم.
• شما چه کارایی رو دوست ندارین؟!
✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting
🔸
| لیست کارهایی که دوست ندارم اما
بایـد انجام دهم:
۱. شسـتن بچهها در دسشویی.
۲. تعویض پوشک.(چهار سال، استمرار)
۳. غذا پختـن.
۴. تمیز کردن یخچال و اجاق گاز.
۵. جوراب شستن.
۶. جمع کردنِ مدام اسباب بازی بچهها.
۷. مسواک زدن.
۸. حرف نزدن و سـکوت اجباری.
۹. رانندگی ( البته در خیالاتم، چون هنوز گواهینامه ندارم.)
۱۰. دلـداری دادنِ خـودم.
• شما چه کارایی رو دوست ندارین؟!
✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting
🔸
👍10🗿3❤2👌1
🔸
|راز شب
- چرا بیشتر شبا مینویسی؟ البته، الان شب نیست، نیمههای شب، نزدیک به صبحه. خوب بگو چرا؟
+ اووم. نمیدونم شاید چون همیشه یه دقیقه نودی بودم.
- نه، این جوابتو دوست ندارم.
+ شاید چون آدمِ شبم. شبا آدمترم برای نوشتن.
روزا، یه کلاف کاموام که افتاده دستِ یک بچه.
پر از گرهام.
یا یک هندزفری که مدتها ته کیف مونده و پر از گره شده.
روزا گریههام با خنده هام گره میخورن. نوشته هام با نانوشتههام. خوندههام با نخوندههام. سکوتم با حرف زدنم.
روزا گره میخورم.
اما شبا. میرم زیر چادر تاریکی. تاریکیهام گم میشن تو تاریکیِ شب. شب آرومترم. شبا آدمترم انگار. عاشقترم.
روزا هم بازیگرم، هم کارگردانم، هم تهیه کننده، هم هماهنگ کننده، هم نویسنده. خسته میشم ازین همه بازی و نقش.
اما شبا فقط تماشاگرم.
شبا تنهاترم.
- «شبا قشنگترم حرف میزنی.»
✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting
🔸
|راز شب
- چرا بیشتر شبا مینویسی؟ البته، الان شب نیست، نیمههای شب، نزدیک به صبحه. خوب بگو چرا؟
+ اووم. نمیدونم شاید چون همیشه یه دقیقه نودی بودم.
- نه، این جوابتو دوست ندارم.
+ شاید چون آدمِ شبم. شبا آدمترم برای نوشتن.
روزا، یه کلاف کاموام که افتاده دستِ یک بچه.
پر از گرهام.
یا یک هندزفری که مدتها ته کیف مونده و پر از گره شده.
روزا گریههام با خنده هام گره میخورن. نوشته هام با نانوشتههام. خوندههام با نخوندههام. سکوتم با حرف زدنم.
روزا گره میخورم.
اما شبا. میرم زیر چادر تاریکی. تاریکیهام گم میشن تو تاریکیِ شب. شب آرومترم. شبا آدمترم انگار. عاشقترم.
روزا هم بازیگرم، هم کارگردانم، هم تهیه کننده، هم هماهنگ کننده، هم نویسنده. خسته میشم ازین همه بازی و نقش.
اما شبا فقط تماشاگرم.
شبا تنهاترم.
- «شبا قشنگترم حرف میزنی.»
✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting
🔸
❤11👏3🔥2👍1👌1