🔸
| تزاحم خاستهها
خواستههای درونم، همزمان به جان هم افتادهاند. این روزها، درگیر این نبرد درونی و ناخوشایندم.
یادم میآید از زمان مدرسه، قبل از درس خاندن، ابتدا، باید اتاقم را مرتب میکردم. وقتی نگاهم، نظمِ اطراف را میدید، به درونم هم سرایت میکرد.
فکر نمیکردم این نظم و تمرکزِ شرطی شدهی ذهنم روزی گیر و گرفتاری برایم درست کند!
و حالا من مادر شدم و فسقلیهایم!
من میخاهم برای مطالعه و خاندن و نوشتن، اطرافم مرتب باشد و بچهها میخاهند، بتازند و بازی کنند و بهم بریزند! اصلا با نظم، میانهای ندارند.
گاه پابه پایشان، میدوم و مرتب میکنم و گاه مینشینم و به در نگاه میکنم!
این روزها، در تلاشم تا این خاستههای متضاد را به تفاهم برسانم. و شاید بقول استاد، باید پای این ماجرا را به بازی بکشانم.
✓ بازیِ نظم و تمرکز در بینظمی!
✍️سـمانـه داوطلب
04/07/01
🔸
| تزاحم خاستهها
خواستههای درونم، همزمان به جان هم افتادهاند. این روزها، درگیر این نبرد درونی و ناخوشایندم.
یادم میآید از زمان مدرسه، قبل از درس خاندن، ابتدا، باید اتاقم را مرتب میکردم. وقتی نگاهم، نظمِ اطراف را میدید، به درونم هم سرایت میکرد.
فکر نمیکردم این نظم و تمرکزِ شرطی شدهی ذهنم روزی گیر و گرفتاری برایم درست کند!
و حالا من مادر شدم و فسقلیهایم!
من میخاهم برای مطالعه و خاندن و نوشتن، اطرافم مرتب باشد و بچهها میخاهند، بتازند و بازی کنند و بهم بریزند! اصلا با نظم، میانهای ندارند.
گاه پابه پایشان، میدوم و مرتب میکنم و گاه مینشینم و به در نگاه میکنم!
این روزها، در تلاشم تا این خاستههای متضاد را به تفاهم برسانم. و شاید بقول استاد، باید پای این ماجرا را به بازی بکشانم.
✓ بازیِ نظم و تمرکز در بینظمی!
✍️سـمانـه داوطلب
04/07/01
🔸
❤8👌3
🔸
| دورهمی شاهانه ۲
چهارشنبه بود امروز.
دوباره شاهنامه. شروع شاهانهی امروز.
هر بار که میخانمش، مدام از خود میپرسم؛
چطور میشود من و فردوسی و داستانهایش، دیداری نداشتیم تا الان. حسرتیست.
داستان امروز کشتهشدن ضحاک به دست فریدون، بخش جذابی بود.
همیشه، گمانم بود که شاهنامه بیشتر برای بالاترین قفسهی کتابهاست که دستمان نمیرسد به آن.
آخر مگر جنگها و جنگاوریها، چه میتواند برای روزمرگیهایم داشته باشد؟
چطور میتواند امید و آرامش بیاورد برایم.
اما وقتی مفهوم «زندگی جنگ است و دیگر هیچ» جورِ دیگری معنا شد، فهمیدم که آن جنگها و جنگاوریهای شاهنامه، فقط جنگ نیست که.
خـودِ زندگیسـت.
اُمیدواری و نااُمیدی، شکستو پیروزی، آرامش ساختن از دل طوفانها، اینها به دردِ زندگی میآید.
گاهی در اشعار عاشقانه، گاه عارفانه، گاه هم در دل جنگاوریهای شاهنامه.
این چند بیت، رو از خوانش امروز دوست داشتم.
به وقتِ سرنگونی ضحاک.
بیا تا جهانرا بِبَد نسپریم
بکوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بُدن مر تورا سودمند
سخن مانَد از تو همین یادگار
سخن را چنین خوار مایه مدار
| سـمانه داوطلب
04/07/02
🔸
| دورهمی شاهانه ۲
چهارشنبه بود امروز.
دوباره شاهنامه. شروع شاهانهی امروز.
هر بار که میخانمش، مدام از خود میپرسم؛
چطور میشود من و فردوسی و داستانهایش، دیداری نداشتیم تا الان. حسرتیست.
داستان امروز کشتهشدن ضحاک به دست فریدون، بخش جذابی بود.
همیشه، گمانم بود که شاهنامه بیشتر برای بالاترین قفسهی کتابهاست که دستمان نمیرسد به آن.
آخر مگر جنگها و جنگاوریها، چه میتواند برای روزمرگیهایم داشته باشد؟
چطور میتواند امید و آرامش بیاورد برایم.
اما وقتی مفهوم «زندگی جنگ است و دیگر هیچ» جورِ دیگری معنا شد، فهمیدم که آن جنگها و جنگاوریهای شاهنامه، فقط جنگ نیست که.
خـودِ زندگیسـت.
اُمیدواری و نااُمیدی، شکستو پیروزی، آرامش ساختن از دل طوفانها، اینها به دردِ زندگی میآید.
گاهی در اشعار عاشقانه، گاه عارفانه، گاه هم در دل جنگاوریهای شاهنامه.
این چند بیت، رو از خوانش امروز دوست داشتم.
به وقتِ سرنگونی ضحاک.
بیا تا جهانرا بِبَد نسپریم
بکوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بُدن مر تورا سودمند
سخن مانَد از تو همین یادگار
سخن را چنین خوار مایه مدار
| سـمانه داوطلب
04/07/02
🔸
❤7👌3😍2
🔸
| مـهتابـی
ساعت ۱۹:۱۹ بود. فکر میکردم به موضوعات پاره پارهای که میآمدند و میرفتند. کدام را انتخاب کنم برای نوشتن. کتابی که کنارم گذاشته بودم را اتفاقی باز کردم. گاه موضوعات تازه و هوسبرانگیزی دارد، مثل امشب.
دربارهی پوستت بنویس! یاد خاطراتم افتادم.
مامان میگه؛ وقتی بچه بودی، بخاطر رنگ پوستت، نگرانت بودم. نکند کمخونی داشته باشی. برده بودم دکتر، آزمایشهای مختلف. خوشبختانه همه چی طبیعی بود. دکتر گفته بود؛ رنگش همینه، مهتابیه! نگران نباشید.
رفتم دانشگاه. اهل آرایش نبودم هیچی نمیزدم تا از این حالت گچیطور بیام بیرون! دوستام گاهی میگفتن، سمانه، وایتکس خوردی! _عزیزم، رنگ صورتم همینه, مهتابیه.
وقتی میرفتم سرکار، نیمههای شیفت که میرسید، خسته میشدم، دکتر بیهوشی میپرسید، خانم داوطلب، چرا اینقد رنگت پریده؟ نهار خوردی؟ faint نکنی.
و خوب من دیگر میدانستم، رنگ پوستم مهتابیست.
کاش مثل ماهتاب، آن بالا بودم.
آن دورها بودم.
با تاریکی میآمدم و با روشنایی میرفتم.
با سکوت میآمدم و با هیاهو میرفتم.
عاشق ماهتابم و رنگ صورتم مهتابی.
|سمانه داوطلب
04/07/03
🔸
| مـهتابـی
ساعت ۱۹:۱۹ بود. فکر میکردم به موضوعات پاره پارهای که میآمدند و میرفتند. کدام را انتخاب کنم برای نوشتن. کتابی که کنارم گذاشته بودم را اتفاقی باز کردم. گاه موضوعات تازه و هوسبرانگیزی دارد، مثل امشب.
دربارهی پوستت بنویس! یاد خاطراتم افتادم.
مامان میگه؛ وقتی بچه بودی، بخاطر رنگ پوستت، نگرانت بودم. نکند کمخونی داشته باشی. برده بودم دکتر، آزمایشهای مختلف. خوشبختانه همه چی طبیعی بود. دکتر گفته بود؛ رنگش همینه، مهتابیه! نگران نباشید.
رفتم دانشگاه. اهل آرایش نبودم هیچی نمیزدم تا از این حالت گچیطور بیام بیرون! دوستام گاهی میگفتن، سمانه، وایتکس خوردی! _عزیزم، رنگ صورتم همینه, مهتابیه.
وقتی میرفتم سرکار، نیمههای شیفت که میرسید، خسته میشدم، دکتر بیهوشی میپرسید، خانم داوطلب، چرا اینقد رنگت پریده؟ نهار خوردی؟ faint نکنی.
و خوب من دیگر میدانستم، رنگ پوستم مهتابیست.
کاش مثل ماهتاب، آن بالا بودم.
آن دورها بودم.
با تاریکی میآمدم و با روشنایی میرفتم.
با سکوت میآمدم و با هیاهو میرفتم.
عاشق ماهتابم و رنگ صورتم مهتابی.
|سمانه داوطلب
04/07/03
🔸
❤7😍4👏1👌1
🔸
| سَـم بـدونِ پادزهر
امروز به خاطر پرسشی، خیلی تأمل کردم.
به اینکه چـرا باید این پرسش، موضوع احتمالاً فراگیری باشد که کتاب و کتابهای مشابهی داشته باشیم با عنوانِ
«والدین سمّی».
ناراحت کننده و تلخ بود.
شاید اگر اسم کتاب، بچههای سمّی میبود، میگفتیم خوب بچهن دیگه، طول میکشد تا فهم و درکشان هم رشد کند.
اما حرف از والدین است.
والدینی که احتمالا باید بالغ میبودهاند برای ازدواج، بالغتر برای بچه دار شدن و بالغتر برای دورانی که بچههاشان آنقدری بزرگ شدهاند که دلشان میخاسته، پدرمادرشان رفیقشان باشند نه آدمهای سمّی با رفتارهای سمّی.
گاهی نمیدانیم، اما گاهی نمیخواهیم که بدانیم.
مرز باریک سمـی شـدن.
✓ با هر دلیل و منطقی، آرزو میکنم هیچ والدی برای بچههایش، سمّی نشـود، که هیـچ پادزهری، درد نیشـترِ والدیـن را مرهـم نیسـت.
| سـمانه داوطلب
04/07/04
🔸
| سَـم بـدونِ پادزهر
امروز به خاطر پرسشی، خیلی تأمل کردم.
به اینکه چـرا باید این پرسش، موضوع احتمالاً فراگیری باشد که کتاب و کتابهای مشابهی داشته باشیم با عنوانِ
«والدین سمّی».
ناراحت کننده و تلخ بود.
شاید اگر اسم کتاب، بچههای سمّی میبود، میگفتیم خوب بچهن دیگه، طول میکشد تا فهم و درکشان هم رشد کند.
اما حرف از والدین است.
والدینی که احتمالا باید بالغ میبودهاند برای ازدواج، بالغتر برای بچه دار شدن و بالغتر برای دورانی که بچههاشان آنقدری بزرگ شدهاند که دلشان میخاسته، پدرمادرشان رفیقشان باشند نه آدمهای سمّی با رفتارهای سمّی.
گاهی نمیدانیم، اما گاهی نمیخواهیم که بدانیم.
مرز باریک سمـی شـدن.
✓ با هر دلیل و منطقی، آرزو میکنم هیچ والدی برای بچههایش، سمّی نشـود، که هیـچ پادزهری، درد نیشـترِ والدیـن را مرهـم نیسـت.
| سـمانه داوطلب
04/07/04
🔸
👍6❤4👌3
🔸
| نوشتنی که قضا شد
بیدار شدم با آه و وای بلندی.
دیشب، دفترمو کنارم گذاشتم تا بنویسم.
داستانکم، باید کاملش میکردم. باید مینوشتم.
اما چشمام انگار در مه غلیظی گیر افتاده بود.
هیچی دیده نمیشد.
هر چقدر پلک زدم تا وضوح برای نوشتن پیدا کنم نشد که نشد.
اشک مصنوعیُ برداشتم و با ناراحتی، تمام چشممو پر کردم و پلکهامو بستم.
تصور کردم نوشتنو. با قلم و کاغذ خیالی، به داستانکم فکر کردم.
لحظهای بعد، به جمعهبازار کتاب. به ولعی که برای خرید کتابها داشتم. به سنگینیِ شیرین و دلچسبِ ساک خریدم که از کتاب پر بود.
بعد به آرامش روز جمعه. به کارهای روزمرهای که انگاری به بخشی از آرامش یه مادر تبدیل شدن.
بعد ازون کارگاه قصهریزه و داستانکی که متولد شده بود و دوس داشتم بیشتر پروبالش بدم.
فکر میکردم که یهو بیدار شدم.
بیدار شدم با آه و وای بلندی.
ای وای. ننوشـتم.
دادگاهی درونم تشکیل شد. از چشمانم گفتم که یاریم نکرده بود. بخشیده شدم اما دلم راضی نشد. با چشمای نیمهباز، خابآلود نوشتم به جبران دیشب.
| گاهی ممکنه ریسمان نازک دقیقهی نود پاره بشه.
اما وقتی ریسمانِ علاقهت باشه، ریسمان نوشتن باشه، گرهزدنش هم دلچسبتر میشه.
✍️ سـمانه داوطلب
04/07/05
🔸
| نوشتنی که قضا شد
بیدار شدم با آه و وای بلندی.
دیشب، دفترمو کنارم گذاشتم تا بنویسم.
داستانکم، باید کاملش میکردم. باید مینوشتم.
اما چشمام انگار در مه غلیظی گیر افتاده بود.
هیچی دیده نمیشد.
هر چقدر پلک زدم تا وضوح برای نوشتن پیدا کنم نشد که نشد.
اشک مصنوعیُ برداشتم و با ناراحتی، تمام چشممو پر کردم و پلکهامو بستم.
تصور کردم نوشتنو. با قلم و کاغذ خیالی، به داستانکم فکر کردم.
لحظهای بعد، به جمعهبازار کتاب. به ولعی که برای خرید کتابها داشتم. به سنگینیِ شیرین و دلچسبِ ساک خریدم که از کتاب پر بود.
بعد به آرامش روز جمعه. به کارهای روزمرهای که انگاری به بخشی از آرامش یه مادر تبدیل شدن.
بعد ازون کارگاه قصهریزه و داستانکی که متولد شده بود و دوس داشتم بیشتر پروبالش بدم.
فکر میکردم که یهو بیدار شدم.
بیدار شدم با آه و وای بلندی.
ای وای. ننوشـتم.
دادگاهی درونم تشکیل شد. از چشمانم گفتم که یاریم نکرده بود. بخشیده شدم اما دلم راضی نشد. با چشمای نیمهباز، خابآلود نوشتم به جبران دیشب.
| گاهی ممکنه ریسمان نازک دقیقهی نود پاره بشه.
اما وقتی ریسمانِ علاقهت باشه، ریسمان نوشتن باشه، گرهزدنش هم دلچسبتر میشه.
✍️ سـمانه داوطلب
04/07/05
🔸
❤11👍3👌2
.
| برای هیـچ
ناراحتم، توجهی نکرد، دفترم، قلمم. نوشـتم.
دلتنگی،احساسات، قلبـم، قلمم، دفترم. مینویسم.
بغض. گریه. دفترم. همچنان خاهم نوشـت.
«نوشتن» تو تنها کسـی هستی که گذشته و حال و آیندهات زیباسـت.
✍️سـمانه داوطلب
.
| برای هیـچ
ناراحتم، توجهی نکرد، دفترم، قلمم. نوشـتم.
دلتنگی،احساسات، قلبـم، قلمم، دفترم. مینویسم.
بغض. گریه. دفترم. همچنان خاهم نوشـت.
«نوشتن» تو تنها کسـی هستی که گذشته و حال و آیندهات زیباسـت.
✍️سـمانه داوطلب
.
👏5🔥2✍1👌1
🔸
| بچـه نباش اما مثل بچهها باش
همیشه میشنیدم برای لذت بردن از زندگی، مثل بچهها باش اما درک نمیکردم دقیقا چطور؟
تااینکه اندر احوالات فسقولکهای خودم دقیق شدم. مهمترین چیزی که توی بچهها خیلی عجیب و قابل تأمله، مسئلهی باور و ایمانشونه.
اینکه همیشه شنیدیم به خدا ایمان داشته باش. اما وقتی ایمان داریم، چه رفتارهایی باید داشته باشیم؟ چه شکلی باید باشیم؟
«اینو فقط از بچـه ها، میتونیم یاد بگیریم»
مثلا، وقتی فسقولکام ازم چیزی میخان یا قول میگیرن که ببرمشون پارک و من میگم باشه؛
ذرهای تردید ندارن که من اون کارو براشون انجام میدم.
یا اصلا به ذهنشون خطور نمیکنه که شاید من نتـونم اون کارو انجام بدم. نمیترسند.
لبخندی میاد رو صورتشون. یه اطمینان خاطری دارن که من خاستهشونو حتمن برآورده میکنم.
«آروم بودن. تردیـد نداشتن به توانایی من، نترسیدن، استرس و نگرانی نداشتن. بنظرم باور و ایمان اینشـکلیه»
من از فسقولکام یاد میگیرم، که چطور باید باور داشته باشم به خـدا.
تو کتاب نیایش از دکتر شریعتی، یه جایی میگه: « دعا باید همچون سخن گفتن طفلی باشد با پدرش و هر چه گستاخانهتر و همچون یک طلبکار مصرانهتر دعا بشود، به اجابت نزدیکتر است»
شما چطور دعا میکنین؟ مثل بچهها یا مثل همهی ادم بزرگا؟!
✍️ سـمانه داوطلب
04/07/06
#باز_نوشتنم_قضا_شد
🔸
| بچـه نباش اما مثل بچهها باش
همیشه میشنیدم برای لذت بردن از زندگی، مثل بچهها باش اما درک نمیکردم دقیقا چطور؟
تااینکه اندر احوالات فسقولکهای خودم دقیق شدم. مهمترین چیزی که توی بچهها خیلی عجیب و قابل تأمله، مسئلهی باور و ایمانشونه.
اینکه همیشه شنیدیم به خدا ایمان داشته باش. اما وقتی ایمان داریم، چه رفتارهایی باید داشته باشیم؟ چه شکلی باید باشیم؟
«اینو فقط از بچـه ها، میتونیم یاد بگیریم»
مثلا، وقتی فسقولکام ازم چیزی میخان یا قول میگیرن که ببرمشون پارک و من میگم باشه؛
ذرهای تردید ندارن که من اون کارو براشون انجام میدم.
یا اصلا به ذهنشون خطور نمیکنه که شاید من نتـونم اون کارو انجام بدم. نمیترسند.
لبخندی میاد رو صورتشون. یه اطمینان خاطری دارن که من خاستهشونو حتمن برآورده میکنم.
«آروم بودن. تردیـد نداشتن به توانایی من، نترسیدن، استرس و نگرانی نداشتن. بنظرم باور و ایمان اینشـکلیه»
من از فسقولکام یاد میگیرم، که چطور باید باور داشته باشم به خـدا.
تو کتاب نیایش از دکتر شریعتی، یه جایی میگه: « دعا باید همچون سخن گفتن طفلی باشد با پدرش و هر چه گستاخانهتر و همچون یک طلبکار مصرانهتر دعا بشود، به اجابت نزدیکتر است»
شما چطور دعا میکنین؟ مثل بچهها یا مثل همهی ادم بزرگا؟!
✍️ سـمانه داوطلب
04/07/06
#باز_نوشتنم_قضا_شد
🔸
👌6❤5🥰2
🔸
| سایه روشنهای من
یک «خـود» ضعیف و سرزنشگر، و یک «خـود» قویتر و خودساخته دارم.
گاهی یکی زورش بیشتر است، گاهی آن دیگری.
و گاهی بین این دو، پاندولی میشوم سرگردان.
قلم را روی کاغذ گذاشتم. نوشـتم و نوشـتم و نوشـتم.
میخاستم آن «خـود» ضعیف را به بند بکشـم.
چون نمیخاستم ضعیف باشم. نمیخاستم حرف هایش را بشنوم.
مدام مقایسه میکرد. مدام میپرسید چرا؟
چرایش دست من نبود، آخـر. جواب آن چراها، مال من نبود آخـر.
کاشته بودند. در وجودم ریشه دواندهاند. درختی شده است.
اما، قلم باغبانیام را خیلی وقت است تیز کردهام. به جان درخت افتادهام.
زمان میبرد. صبر داشته باش.
تا آن وقت، هر چه گفت را بنویـس.
گریه کن اما تسلیم نشو و بنویـس.
✍️ سـمانه داوطلب
04/07/06
🔸
| سایه روشنهای من
یک «خـود» ضعیف و سرزنشگر، و یک «خـود» قویتر و خودساخته دارم.
گاهی یکی زورش بیشتر است، گاهی آن دیگری.
و گاهی بین این دو، پاندولی میشوم سرگردان.
قلم را روی کاغذ گذاشتم. نوشـتم و نوشـتم و نوشـتم.
میخاستم آن «خـود» ضعیف را به بند بکشـم.
چون نمیخاستم ضعیف باشم. نمیخاستم حرف هایش را بشنوم.
مدام مقایسه میکرد. مدام میپرسید چرا؟
چرایش دست من نبود، آخـر. جواب آن چراها، مال من نبود آخـر.
کاشته بودند. در وجودم ریشه دواندهاند. درختی شده است.
اما، قلم باغبانیام را خیلی وقت است تیز کردهام. به جان درخت افتادهام.
زمان میبرد. صبر داشته باش.
تا آن وقت، هر چه گفت را بنویـس.
گریه کن اما تسلیم نشو و بنویـس.
✍️ سـمانه داوطلب
04/07/06
🔸
❤7👌3👏1🕊1💯1
Forwarded from بنویسیم | زهرا احمدی
چند پند با جومونگ
جومونگ تلاش کرد بگه:
اگه یه نویسنده اراده کنه میتونه ناحق رو به تمیزترین شکل ممکن حق نشون بده.
شخصیتی که اولویت نویسنده باشه برندهس و عالم و آدم طرفش خواهند بود حتی به غلط.
وگرنه همهمون شاهدیم که حق با تسو و مادر بختبرگشتهش بود ولی بازم طرف جومونگ هستیم.
جومونگ تلاش کرد بگه:
رفیق خوب تمام ماجراست، با رفیقی که با مرام و مشتی باشه میشه یک کشور ساخت.
جومونگ تلاش کرد بگه:
تا مطمئن نشدی زنت مرده زن نگیر و تا مطمئن نشدی شوهرت مرده شوهر نکن... آره.
جومونگ تلاش کرد بگه:
همیشه یه منبع نمک تمومنشدنی کنار خودتون داشته باشید.
بینمک نمیتوان زیست! حالا نمک غذا باشه یا نمک رفیق.
جومونگ تلاش کرد بگه:
اگه با بزرگان همنشینی کنی بزرگ خواهی شد.
دم و دستگاه حکومت جومونگ سابقهی درخشانی در امر سرقت زمینی و دریایی و قاچاق دارن ولی خب حالا یه مملکت روی انگشت اونا میچرخه و همه از دم وزیر و فرمانده جنگی شدن، چون با یه آدم حسابی رفیق شده بودن.
پس اگه در حیطهای به دنبال تغییر هستید، پیش از خودشناسی و دوره شرکت کردن، یک رفیق پیدا کنید.
جومونگ تلاش کرد بگه:
هرچقدر هم کتاب تاریخ ایران رو بخونید به اندازهی تاریخ کره که با فیلم یادش گرفتید مسلط به ماجرا نخواهید شد.
مثلا همهی ایران میدونن بعد از جومونگ یوری شاه میشه و بعدش موهیول.
ولی کمتر کسی یادشه که شاه قبل از ناصرالدینشاه کی بوده... حتی اونایی که تاریخ رو ۲۰ میگرفتن هم ممکنه با شک جواب بدن.
خلاصه که فیلم تاریخی خوب هم تا حدودی تمام ماجراست.
جومونگ تلاش کرد بگه:
تا زمانیکه این درسها و چند درس دیگه رو بلد نشید و ملکهی ذهنتون نشه پخش خواهم شد.
کسایی که از تاریخ درس نمیگیرند محکوم به تکرار آن هستند... آره.
✍ زهرا احمدی
#همینجوری
@ZahraAhmadi0416
جومونگ تلاش کرد بگه:
اگه یه نویسنده اراده کنه میتونه ناحق رو به تمیزترین شکل ممکن حق نشون بده.
شخصیتی که اولویت نویسنده باشه برندهس و عالم و آدم طرفش خواهند بود حتی به غلط.
وگرنه همهمون شاهدیم که حق با تسو و مادر بختبرگشتهش بود ولی بازم طرف جومونگ هستیم.
جومونگ تلاش کرد بگه:
رفیق خوب تمام ماجراست، با رفیقی که با مرام و مشتی باشه میشه یک کشور ساخت.
جومونگ تلاش کرد بگه:
تا مطمئن نشدی زنت مرده زن نگیر و تا مطمئن نشدی شوهرت مرده شوهر نکن... آره.
جومونگ تلاش کرد بگه:
همیشه یه منبع نمک تمومنشدنی کنار خودتون داشته باشید.
بینمک نمیتوان زیست! حالا نمک غذا باشه یا نمک رفیق.
جومونگ تلاش کرد بگه:
اگه با بزرگان همنشینی کنی بزرگ خواهی شد.
دم و دستگاه حکومت جومونگ سابقهی درخشانی در امر سرقت زمینی و دریایی و قاچاق دارن ولی خب حالا یه مملکت روی انگشت اونا میچرخه و همه از دم وزیر و فرمانده جنگی شدن، چون با یه آدم حسابی رفیق شده بودن.
پس اگه در حیطهای به دنبال تغییر هستید، پیش از خودشناسی و دوره شرکت کردن، یک رفیق پیدا کنید.
جومونگ تلاش کرد بگه:
هرچقدر هم کتاب تاریخ ایران رو بخونید به اندازهی تاریخ کره که با فیلم یادش گرفتید مسلط به ماجرا نخواهید شد.
مثلا همهی ایران میدونن بعد از جومونگ یوری شاه میشه و بعدش موهیول.
ولی کمتر کسی یادشه که شاه قبل از ناصرالدینشاه کی بوده... حتی اونایی که تاریخ رو ۲۰ میگرفتن هم ممکنه با شک جواب بدن.
خلاصه که فیلم تاریخی خوب هم تا حدودی تمام ماجراست.
جومونگ تلاش کرد بگه:
تا زمانیکه این درسها و چند درس دیگه رو بلد نشید و ملکهی ذهنتون نشه پخش خواهم شد.
کسایی که از تاریخ درس نمیگیرند محکوم به تکرار آن هستند... آره.
✍ زهرا احمدی
#همینجوری
@ZahraAhmadi0416
😁6👌4❤2👏1🤔1
🔸
| شعورهای پلاستیکی
نذری میدادند. رفتیم و شربتی گرفتیم و نوش جان کردیم.
از خیابان که رد میشدیم، مادری همراه کودک خردسالش با ما همراه شدند.
به آن طرف خیابان که رسیدیم، مادر لیوان شربتش را به کنار درختی انداخت.
خم شدم و برداشتم. زن پوزخندی زد و هیچ نگفت.
در آن لحظه، فقط دلم برای آن کودک خردسال که دستان کوچکش در دستان مادر قفل شده بود به درد آمد و احتمالا افکارش هم. باورهایش هم.
و احتمالا ازین صحنهها کم ندیده.
و احتمالا ازین صحنهها به تقلید از مادر کم نمیگذارد.
و دلم برای زمین برای طبیعت به درد آمد.
تا کی ادامه دارد این حجم از پلاستیکها؟
تا کی ادامه دارد این حجم از شعورهای پلاستیکی؟
تا کی شعور به همراه زبالهها در خیابان و طبیعت دور ریخته خاهد شد؟
ادامه دارد...
✍️ سـمانه داوطلب
🔸
| شعورهای پلاستیکی
نذری میدادند. رفتیم و شربتی گرفتیم و نوش جان کردیم.
از خیابان که رد میشدیم، مادری همراه کودک خردسالش با ما همراه شدند.
به آن طرف خیابان که رسیدیم، مادر لیوان شربتش را به کنار درختی انداخت.
خم شدم و برداشتم. زن پوزخندی زد و هیچ نگفت.
در آن لحظه، فقط دلم برای آن کودک خردسال که دستان کوچکش در دستان مادر قفل شده بود به درد آمد و احتمالا افکارش هم. باورهایش هم.
و احتمالا ازین صحنهها کم ندیده.
و احتمالا ازین صحنهها به تقلید از مادر کم نمیگذارد.
و دلم برای زمین برای طبیعت به درد آمد.
تا کی ادامه دارد این حجم از پلاستیکها؟
تا کی ادامه دارد این حجم از شعورهای پلاستیکی؟
تا کی شعور به همراه زبالهها در خیابان و طبیعت دور ریخته خاهد شد؟
ادامه دارد...
✍️ سـمانه داوطلب
🔸
💔6❤3😢2👌2👏1💯1
🔸
| قاصـدک
نگاهـت سـوال مـیکند
بوسـهام جـواب میشـود
قاصـدک لحظههای خـوب من، محیـا
| سمانه داوطلب
#شعرماهی
🔸
| قاصـدک
نگاهـت سـوال مـیکند
بوسـهام جـواب میشـود
قاصـدک لحظههای خـوب من، محیـا
| سمانه داوطلب
#شعرماهی
🔸
😍6❤5🕊3👏1👌1
🔸
| اندر صحبت انگشتان دستم
| انگشت کوچک
• بانوجان میخاهم بگویمت که کوچکی و بزرگی را در ظاهر ننگری. به یاد داشته باش، بزرگی و عظمت باید در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری سامانائیل.
| انگشت حلقه
• عزیزمی، دآشمی، دوست دارم. با اینکه حلقه ملقه و انگشتراتم همیشهی خدا گم میکنی و مارو خشک و خالی میبری اینور اونور بازم مخلصتیم. فقط جانِ عزیزت بعد این تمرین، هوارو داشته باش، هرازگاهی نگامون کن، دلمون تنگ میشه برات خوشگله!
| انگشت وسط
• یادت میآید کودکی بودی و گاهی از پدر چیزی میخاستی، اگر در توانش نبود، اشارهای داشت به بند وسطم و میگفت الان اینجا هستیم، به این بالا که برسیم، برایت میخرم. غمگین میشدی و من دوست داشتم جیب پدر را به بالاترین بندم برسانم تا خوشحال شوی. بگذریم، الان حالت چطور است؟ دوست دارم با من اشکهای خوشحالیات را پاک کنی.❤️
| انگشت اشاره
• انگشت وسطی، بغضی شد باز. توام اشکت درومد که. امان از یاد و خاطرات. طفلکی انگشت وسط این روزا حساس شده، دیدی که اگزما گیر داده بهش. حواست باشه کرم بزن. اون دستکشو برا چی خریدی؟ بپوش دیگه. میبینی که اگزما اَمونشو بریده. اشکاتو پاک کن دیگه. من برم پیش وسطی. یکم دلداریش بدم.
| انگشت شست
• به به سمانه خانم. حال و احوال؟ چه عجب یادی از ما کردی. اخه باانصاف، تو که با عالم و آدم حرف میزنی، درختارو بغل میکنی، گلاتو ناز میکنی، به همه چی جون میدی، تا حالا به ذهنت نرسید ببینی ما چی میگیم؟ ولی بازم شکر که اومدی. خوشحالم برات که بالاخره علاقهی دلیتو پیدا کردی. با عشق خودکارو برات نگه میدارم تا بنویسی دختر نویسندهی مهربون. میبوسمت باباجان.
✍️ سـمانه داوطلب
#تمرین_نویسندگی
#جان_بخشی
🔸
| اندر صحبت انگشتان دستم
| انگشت کوچک
• بانوجان میخاهم بگویمت که کوچکی و بزرگی را در ظاهر ننگری. به یاد داشته باش، بزرگی و عظمت باید در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری سامانائیل.
| انگشت حلقه
• عزیزمی، دآشمی، دوست دارم. با اینکه حلقه ملقه و انگشتراتم همیشهی خدا گم میکنی و مارو خشک و خالی میبری اینور اونور بازم مخلصتیم. فقط جانِ عزیزت بعد این تمرین، هوارو داشته باش، هرازگاهی نگامون کن، دلمون تنگ میشه برات خوشگله!
| انگشت وسط
• یادت میآید کودکی بودی و گاهی از پدر چیزی میخاستی، اگر در توانش نبود، اشارهای داشت به بند وسطم و میگفت الان اینجا هستیم، به این بالا که برسیم، برایت میخرم. غمگین میشدی و من دوست داشتم جیب پدر را به بالاترین بندم برسانم تا خوشحال شوی. بگذریم، الان حالت چطور است؟ دوست دارم با من اشکهای خوشحالیات را پاک کنی.❤️
| انگشت اشاره
• انگشت وسطی، بغضی شد باز. توام اشکت درومد که. امان از یاد و خاطرات. طفلکی انگشت وسط این روزا حساس شده، دیدی که اگزما گیر داده بهش. حواست باشه کرم بزن. اون دستکشو برا چی خریدی؟ بپوش دیگه. میبینی که اگزما اَمونشو بریده. اشکاتو پاک کن دیگه. من برم پیش وسطی. یکم دلداریش بدم.
| انگشت شست
• به به سمانه خانم. حال و احوال؟ چه عجب یادی از ما کردی. اخه باانصاف، تو که با عالم و آدم حرف میزنی، درختارو بغل میکنی، گلاتو ناز میکنی، به همه چی جون میدی، تا حالا به ذهنت نرسید ببینی ما چی میگیم؟ ولی بازم شکر که اومدی. خوشحالم برات که بالاخره علاقهی دلیتو پیدا کردی. با عشق خودکارو برات نگه میدارم تا بنویسی دختر نویسندهی مهربون. میبوسمت باباجان.
✍️ سـمانه داوطلب
#تمرین_نویسندگی
#جان_بخشی
🔸
1🔥4👏4❤🔥2👌2🕊1
🌱
•ما میگوییم «آدم خسیس»
اما سـعدی جان میفرماید:
«گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب
تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان»
گلستان، باب سوم، حکایت ۹
✍️سمانه داوطلب
🌱
•ما میگوییم «آدم خسیس»
اما سـعدی جان میفرماید:
«گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب
تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان»
گلستان، باب سوم، حکایت ۹
✍️سمانه داوطلب
🌱
👌8❤5👏2💯2👍1
🔸
| زودپزیدنها
امروز توی کتابی که میخوندم، یه جایی نویسنده از خاطرهی ترکیدن زودپزش گفته بود.
یادم اومد از خاطرهی خودم. استرس روزی که مامان غذارو به ما سپرده بود و یهو صدای مهیب اصابت در زودپز به سقف و محتویاتی که ازون بالا برامون دست تکون میدادند.
اما خوب بنظرم زودپز، کلاً خلاف قانون دنیاست.
دنیا که جای تند تند پختن نیست.
هولکی و عجله که بار نمیاد. کار در نمیآد.
طعم نداره، تعریف و به به نداره.
برا پختن و جاافتادن، باید صبر و حوصله کنی.
آتیش ملایم و یواش اتفاقات، آروم آروم قُلت بده.
قُلُپ قُلُپ از عمرت کم کنه و تجربههاتو جا بندازه و حرفاتو نوشتنی کنه.
که اگه، آتیشو زیاد کنی، منفجر میشـه.
منفجر میشی.
سر میره و پیــــســـ خاموش میشه.
خاموش میشی.
همه چی وامیسته و خام میمونه.
خام میمونی.
✍️سـمانه داوطلب
04/07/12
🔸
| زودپزیدنها
امروز توی کتابی که میخوندم، یه جایی نویسنده از خاطرهی ترکیدن زودپزش گفته بود.
یادم اومد از خاطرهی خودم. استرس روزی که مامان غذارو به ما سپرده بود و یهو صدای مهیب اصابت در زودپز به سقف و محتویاتی که ازون بالا برامون دست تکون میدادند.
اما خوب بنظرم زودپز، کلاً خلاف قانون دنیاست.
دنیا که جای تند تند پختن نیست.
هولکی و عجله که بار نمیاد. کار در نمیآد.
طعم نداره، تعریف و به به نداره.
برا پختن و جاافتادن، باید صبر و حوصله کنی.
آتیش ملایم و یواش اتفاقات، آروم آروم قُلت بده.
قُلُپ قُلُپ از عمرت کم کنه و تجربههاتو جا بندازه و حرفاتو نوشتنی کنه.
که اگه، آتیشو زیاد کنی، منفجر میشـه.
منفجر میشی.
سر میره و پیــــســـ خاموش میشه.
خاموش میشی.
همه چی وامیسته و خام میمونه.
خام میمونی.
✍️سـمانه داوطلب
04/07/12
🔸
👌6❤4👍3🔥1
🔸
| همسکوت
گویـی، چـارهای نیسـت مـرا
در میان این «همشـدن»های اجباری
لاجـرم «همسـکوتت» شـدم، یارا
✍️ سـمانه داوطلب
#تمرین
#شعرماهی
🔸
| همسکوت
گویـی، چـارهای نیسـت مـرا
در میان این «همشـدن»های اجباری
لاجـرم «همسـکوتت» شـدم، یارا
✍️ سـمانه داوطلب
#تمرین
#شعرماهی
🔸
❤5👌3🕊2👍1
🔸
| فلسفیدنهای بعد از نقد شدن
توی تپلترین لیوان خونه، چایی میریزم. داغِ داغ. میارم نزدیک دهنم، فوت میکنم. بخارش تموم عینکمو میگیره. هیچی نمیبینم. دوباره و دوباره.
برخلاف همه عینکیا، من عاشق این کارم.
عاشق وقتی که اشک حلقه میزنه توی چشمم و نمیبینم.
وقتی، بارون میزنه تو صورتم و چشامو میبندم.
این ندیدن، تمرین خوبیه برا وقتی دیده نمیشی.
تمرین خوبیه که منتظر دیده شدن از بیرون نباشی.
امروز بازخورد شعرماهی بود.
نقد شد کارم. کارم نقد شد.
اما ناراحت نشدم. شدم؟ نمیدونم.
چون من تلاشمو کرده بودم.
مـن، تلاشش رو کرده بود.
چون قلاب ماهیگیریمو بارها و بارها تو آب انداخته بودم. درسته ماهیِ شعرم، اونقد دلربا نبود اما برای من، اون ماهی کوچولو، نتیجهی تلاش بود.
«اصلا نقـد شدن، همون رنجیه که توی هر کاری باید به جون بخری.»
نقد همون امتحانیه که روزگار ازت میگیره، ببینه تو آدم این کار هستی؟ پای کار هستی؟ تا کجا ادامهش میدی؟
شاید تحسین، اون جایزهاییه که آخر کار باید بگیری.
اصلا تحسین بیرونی چرا گاهی اینقد بُلد میشه؟
فکر میکنم کار جایی سازندهتر میشه که استاد نقدت میکنه اما تو، خودتو تحسین.
مهم اینه، اگر نقد شدم، برای تلاشی که کردم یه آفـرین بگم به خـودم و ادامـه بدم.
اِدااااامــه.
✍️سـمانه داوطلب
074/07/13
🔸
| فلسفیدنهای بعد از نقد شدن
توی تپلترین لیوان خونه، چایی میریزم. داغِ داغ. میارم نزدیک دهنم، فوت میکنم. بخارش تموم عینکمو میگیره. هیچی نمیبینم. دوباره و دوباره.
برخلاف همه عینکیا، من عاشق این کارم.
عاشق وقتی که اشک حلقه میزنه توی چشمم و نمیبینم.
وقتی، بارون میزنه تو صورتم و چشامو میبندم.
این ندیدن، تمرین خوبیه برا وقتی دیده نمیشی.
تمرین خوبیه که منتظر دیده شدن از بیرون نباشی.
امروز بازخورد شعرماهی بود.
نقد شد کارم. کارم نقد شد.
اما ناراحت نشدم. شدم؟ نمیدونم.
چون من تلاشمو کرده بودم.
مـن، تلاشش رو کرده بود.
چون قلاب ماهیگیریمو بارها و بارها تو آب انداخته بودم. درسته ماهیِ شعرم، اونقد دلربا نبود اما برای من، اون ماهی کوچولو، نتیجهی تلاش بود.
«اصلا نقـد شدن، همون رنجیه که توی هر کاری باید به جون بخری.»
نقد همون امتحانیه که روزگار ازت میگیره، ببینه تو آدم این کار هستی؟ پای کار هستی؟ تا کجا ادامهش میدی؟
شاید تحسین، اون جایزهاییه که آخر کار باید بگیری.
اصلا تحسین بیرونی چرا گاهی اینقد بُلد میشه؟
فکر میکنم کار جایی سازندهتر میشه که استاد نقدت میکنه اما تو، خودتو تحسین.
مهم اینه، اگر نقد شدم، برای تلاشی که کردم یه آفـرین بگم به خـودم و ادامـه بدم.
اِدااااامــه.
✍️سـمانه داوطلب
074/07/13
🔸
👏8❤5👌4🔥3
🔸
| چرا انگشت میکنیم تو دماغمون؟!
۱. چون اونجا شبه و انگشتمون عاشق شبگردی.
۲. چون انگشتمون عاشق کشف چیزای جدیده.
۳. چون انگشتمون کارمند چاهبازکنیه، میره که راهو باز کنه.
۴. چون انگشتمون عاشق جای نرم و گرم و تنگه.
۵. چون دنبال عشقش میگرده.
۶. چون انگشتمون کارمنده و میره دنبال یه لقمه نون حلال.
#تمرین_طنزی
✍️ سمانه داوطلب
🔸
| چرا انگشت میکنیم تو دماغمون؟!
۱. چون اونجا شبه و انگشتمون عاشق شبگردی.
۲. چون انگشتمون عاشق کشف چیزای جدیده.
۳. چون انگشتمون کارمند چاهبازکنیه، میره که راهو باز کنه.
۴. چون انگشتمون عاشق جای نرم و گرم و تنگه.
۵. چون دنبال عشقش میگرده.
۶. چون انگشتمون کارمنده و میره دنبال یه لقمه نون حلال.
#تمرین_طنزی
✍️ سمانه داوطلب
🔸
😁12🗿3👍2👌2🥴2
🔸
| وقتی همه چیز مینویسد
گلیجانِ موعودی متن پر تأمل و زیبایی نوشته بود که عقلم را بسی به خـارش درآورد.
نوشـتهاش، آسودگیِ خاطری بود برای این روزهایم؛
آخر فکر میکردم نوشتن فقط در بودنِ کاغذ و قلم محدود میشود.
اما فهمیدم، آشپزی کردن که برایم این همه غم دارد هم، نوعی نوشتن است.
ظرف شستنها.
جمع کردنِ مدام اسباببازی بچهها.
بازی کردن با بچهها.
اصلا تمام دغدغههای یک مـادر، نوعی نوشتن است. خستگیهایش هم.
فهمیدم، نوشتن فقط روی کاغذ نیست.
«نوشتن میتواند همه چیز باشد، همه چیز را.»
هر کدام از احساساتم، چیزی مینویسد.
خشمم، مهربانیام، بخشیدنم، تنفرم، حسادتم. هرکدام چیزی را مینویسد در وجودم.
من چه میخواهم بنویسم؟
نگاهم مینویسد، قلبم مینویسد، گوشهایم، حرف هایم، افکارم، عادتهایم، دستانم، پاهایم.
من چه میخواهم بنویسم؟
اصلا تا بحال چه نوشتهام؟
تعاملم با خودم، با آدمها، با دنیا، نوشـتن است.
من هر لحظه، مـدام در حال نوشـتنم.
«حواسم باشد همانطور که به نوشتههای روی کاغذم، حساسیت دارم.
به دیگر نوشتههایم نیز حساس باشم.»
چه بخاهیم، چه نخاهیم، همهی ما نویسندهایم.
همهی ما قلمی هستیم که هر لحظه در حال نوشتنیم.
✍️سـمانه داوطلب
04/07/14
🔸
| وقتی همه چیز مینویسد
گلیجانِ موعودی متن پر تأمل و زیبایی نوشته بود که عقلم را بسی به خـارش درآورد.
نوشـتهاش، آسودگیِ خاطری بود برای این روزهایم؛
آخر فکر میکردم نوشتن فقط در بودنِ کاغذ و قلم محدود میشود.
اما فهمیدم، آشپزی کردن که برایم این همه غم دارد هم، نوعی نوشتن است.
ظرف شستنها.
جمع کردنِ مدام اسباببازی بچهها.
بازی کردن با بچهها.
اصلا تمام دغدغههای یک مـادر، نوعی نوشتن است. خستگیهایش هم.
فهمیدم، نوشتن فقط روی کاغذ نیست.
«نوشتن میتواند همه چیز باشد، همه چیز را.»
هر کدام از احساساتم، چیزی مینویسد.
خشمم، مهربانیام، بخشیدنم، تنفرم، حسادتم. هرکدام چیزی را مینویسد در وجودم.
من چه میخواهم بنویسم؟
نگاهم مینویسد، قلبم مینویسد، گوشهایم، حرف هایم، افکارم، عادتهایم، دستانم، پاهایم.
من چه میخواهم بنویسم؟
اصلا تا بحال چه نوشتهام؟
تعاملم با خودم، با آدمها، با دنیا، نوشـتن است.
من هر لحظه، مـدام در حال نوشـتنم.
«حواسم باشد همانطور که به نوشتههای روی کاغذم، حساسیت دارم.
به دیگر نوشتههایم نیز حساس باشم.»
چه بخاهیم، چه نخاهیم، همهی ما نویسندهایم.
همهی ما قلمی هستیم که هر لحظه در حال نوشتنیم.
✍️سـمانه داوطلب
04/07/14
🔸
❤8👏5👌2🕊1
🔸
| ضربههای ناکار
آخر شب بود و داشتیم برمیگشتیم سمت خونه.
خسته بودم و رضا هم یکم بیحوصله.
- عزیزم، میخای تمرین رشد طنزی رو بخونم؟
+پوزخندی زد و گفت: آها، میخای بهم ضربه وارد کنی. سری تکون داد که بخون حالا.
| چرا حوصلهمون سر میره؟
۱. برا اینکه حوصلمون شیریه.
۲. برا اینکه ترر بزنه به گازمون که تازه تمیزش کردیم.
۳. برای اینکه درشو کامل گذاشتیم و سر رفته.
۴. چون سر و تهِ حوصله یه کرباسه حالا سرش چیه که تهش باشه.
۵. چون دهقان فداکاره، سرش میره که سرِ ما نره.
+ اوووم، ضربهای بهم وارد نشد.
- خوب حالا، منظور زلزلهی شش ریشتری نیست که.
شاید شما ضربهگیرت خرابه، والا.
حداقل من تمرینمو انجام دادم.
عاقا بازخورد بقیه به تمرینای شما چجوریاست؟!😁
✍️ سمانه داوطلب
#تمرین_طنزی
🔸
| ضربههای ناکار
آخر شب بود و داشتیم برمیگشتیم سمت خونه.
خسته بودم و رضا هم یکم بیحوصله.
- عزیزم، میخای تمرین رشد طنزی رو بخونم؟
+پوزخندی زد و گفت: آها، میخای بهم ضربه وارد کنی. سری تکون داد که بخون حالا.
| چرا حوصلهمون سر میره؟
۱. برا اینکه حوصلمون شیریه.
۲. برا اینکه ترر بزنه به گازمون که تازه تمیزش کردیم.
۳. برای اینکه درشو کامل گذاشتیم و سر رفته.
۴. چون سر و تهِ حوصله یه کرباسه حالا سرش چیه که تهش باشه.
۵. چون دهقان فداکاره، سرش میره که سرِ ما نره.
+ اوووم، ضربهای بهم وارد نشد.
- خوب حالا، منظور زلزلهی شش ریشتری نیست که.
شاید شما ضربهگیرت خرابه، والا.
حداقل من تمرینمو انجام دادم.
عاقا بازخورد بقیه به تمرینای شما چجوریاست؟!😁
✍️ سمانه داوطلب
#تمرین_طنزی
🔸
👌6❤3😁3🔥2👏2