🌱
| زندگـی جـنگ اسـت و دیـگر هیـچ
در کودکی، این جمله را روی کتابی در کتابخانهی خانهی پدری دیده بودم.
واژهی جنگ برایم مترادف بود با خونریزی، کشتن، مرگ. میترسیدم از فکر کردن به این واژه.
هر چقدر، بزرگتر میشدم، جنگ برایم معنای وسیعتری پیدا میکرد.
هر کجا، واژهی «جنگ» بیاید، قرار نیست «دشمنی» در کار باشد.
قرار نیست، به شکست یا پیروزی، منتهی شود.
قرار نیست، پای مرگ در میان باشد.
فهمیـدم؛
جنگ، میتواند لزوماً در دنیای بیرون هم نباشد. میتواند در درونِ من، شکل بگیرد وقتی برای اهداف و خواستههایم تلاش میکنم.
وقتی قلم در دست میگیرم و مینویسم.
وقتی که میخاهم در میان سپیدی و سیاهیِ لحظهها، «اُمیـد» را انتخاب کنم.
| ســمـانـه داوطلب
تمرکزآر
🌱
| زندگـی جـنگ اسـت و دیـگر هیـچ
در کودکی، این جمله را روی کتابی در کتابخانهی خانهی پدری دیده بودم.
واژهی جنگ برایم مترادف بود با خونریزی، کشتن، مرگ. میترسیدم از فکر کردن به این واژه.
هر چقدر، بزرگتر میشدم، جنگ برایم معنای وسیعتری پیدا میکرد.
هر کجا، واژهی «جنگ» بیاید، قرار نیست «دشمنی» در کار باشد.
قرار نیست، به شکست یا پیروزی، منتهی شود.
قرار نیست، پای مرگ در میان باشد.
فهمیـدم؛
جنگ، میتواند لزوماً در دنیای بیرون هم نباشد. میتواند در درونِ من، شکل بگیرد وقتی برای اهداف و خواستههایم تلاش میکنم.
وقتی قلم در دست میگیرم و مینویسم.
وقتی که میخاهم در میان سپیدی و سیاهیِ لحظهها، «اُمیـد» را انتخاب کنم.
| ســمـانـه داوطلب
تمرکزآر
🌱
❤7👌2🕊2❤🔥1
🌱
| دغدغهی صورتی من
از بیناییسنجی برمیگشتم. سرکوچه، از اسنپ پیاده شدم که برای دخترا از مغازه، خوراکی بخرم. یاد قیمت فضاییِ عینکی که تازه سفارش دادم افتادم، با خودم گفتم اول موجودی کارتمو چک کنم بعد برم داخل مغازه.
با دیدن موجودی، رفتم تو فکر؛ چی بخرم؟! دوتا بستنی، یک پفک یا دوتا شکلات! انتخابم محدودتر ازین حرفا بود! نگاهم افتاد به فروشگاه لوازم تحریر اون سمت خیابون، مثل همیشه، چشمکی زد؛ بیا اینجا، با هر موجودی که داری، من خوشحالت میکنم.
بدو، از خیابون رد شدم. وارد فروشگاه که شدم، یادم اومد؛ آهان! من یه دفترچه لازم دارم.
بعد از انتخاب سایز دفترچه، که میخام کوچکتر از یه دفتر معمولی باشه؛ رسیدم به انتخاب رنگ.
یه دفترچه، برای نوشتن ایدهها و جرقههای ذهنم، چه رنگی بهش میومد؟
از بین رنگهای سیاه، سبز پستهای، طوسی، صورتی، اوهوم خودشه، ایده های من صورتیاند، پس دفترچهی ایدهها هم باید صورتی باشه.
_خوب، همینو میخام لطفا. قیمتش، قیمتش چنده؟! ضربان قلبم یکم تند شده بود.
آقای فروشنده با یه وارفتگی تو کلامش، گفت:
_ قیمت این دفترچه..شصت و..
ـ وای خدا، موجودی منم شصت و هشت تومنه!، خدا کنه کمتر باشه.
_ قیمت این دفترچه، شصتو..
ـ توی ذهنم: «بگو دیگه کشتی منو.»
_شصت و پنج تومنه.
یه نفس عمیــق کشیدم و خوشحال، کارتو دادم به فروشنده.
استاد، امروز گفتن از دغدغهی این روزاتون بنویسید. دغدغهی این روزها، آخه نوشتنی نیست، اما مینویسم که مرهمی باشه برای دغدغهی این روزهای من.
✍️ســمـانه داوطلب
🌱
| دغدغهی صورتی من
از بیناییسنجی برمیگشتم. سرکوچه، از اسنپ پیاده شدم که برای دخترا از مغازه، خوراکی بخرم. یاد قیمت فضاییِ عینکی که تازه سفارش دادم افتادم، با خودم گفتم اول موجودی کارتمو چک کنم بعد برم داخل مغازه.
با دیدن موجودی، رفتم تو فکر؛ چی بخرم؟! دوتا بستنی، یک پفک یا دوتا شکلات! انتخابم محدودتر ازین حرفا بود! نگاهم افتاد به فروشگاه لوازم تحریر اون سمت خیابون، مثل همیشه، چشمکی زد؛ بیا اینجا، با هر موجودی که داری، من خوشحالت میکنم.
بدو، از خیابون رد شدم. وارد فروشگاه که شدم، یادم اومد؛ آهان! من یه دفترچه لازم دارم.
بعد از انتخاب سایز دفترچه، که میخام کوچکتر از یه دفتر معمولی باشه؛ رسیدم به انتخاب رنگ.
یه دفترچه، برای نوشتن ایدهها و جرقههای ذهنم، چه رنگی بهش میومد؟
از بین رنگهای سیاه، سبز پستهای، طوسی، صورتی، اوهوم خودشه، ایده های من صورتیاند، پس دفترچهی ایدهها هم باید صورتی باشه.
_خوب، همینو میخام لطفا. قیمتش، قیمتش چنده؟! ضربان قلبم یکم تند شده بود.
آقای فروشنده با یه وارفتگی تو کلامش، گفت:
_ قیمت این دفترچه..شصت و..
ـ وای خدا، موجودی منم شصت و هشت تومنه!، خدا کنه کمتر باشه.
_ قیمت این دفترچه، شصتو..
ـ توی ذهنم: «بگو دیگه کشتی منو.»
_شصت و پنج تومنه.
یه نفس عمیــق کشیدم و خوشحال، کارتو دادم به فروشنده.
استاد، امروز گفتن از دغدغهی این روزاتون بنویسید. دغدغهی این روزها، آخه نوشتنی نیست، اما مینویسم که مرهمی باشه برای دغدغهی این روزهای من.
✍️ســمـانه داوطلب
🌱
❤7👌1🕊1💯1
🦅
| چلّـهی هُدایت
چند روز پیش، تولد خواهرم بود. یک سال از من بزرگتره. تقویم میگفت؛ سی و نُهُ به نقطهی پایان رسانیده و وارد چهل سالگی شده!
«چهل سـال.»
یعنی من تا یک آذر سال بعد، روزهای آخرین سال دههی سی سالگیم رو میگذرونم.
«آخرین روزهای دههی سی سالگی.» دوست ندارم پیر بشم. چهل سالگی برام غریبِ.
شایدم، تازه و نو باشه. شاید تیر خلاصی بشه برای تموم دیوونگیهام!
هم مشتاق آمدنش هستم، هم ترس از آمدنش.
چیزی که میدانم، حسیست که هر روز که میگذرد انگار قوی تر میشود. ریشهدارتر میشود در زمین؛
«زندگی را بیشتر میفهمم، غمهایش را هم.
همانند عقابی اوج میگیرم، تنهاتر میشوم حتمن. قوی تر حتمن. تیزبینتر و عرصهی پروازم وسیعتر می شود حتمن.»
بنظر، کرک و پـرِ ترسهایم کم کم بریزد.
گمانم همه چیز، بهتر میشود.
راستی خواهر مهربـانم، با تاخیر، تولدت مبارک.
✍️سمــانـه داوطلب
🦅
| چلّـهی هُدایت
چند روز پیش، تولد خواهرم بود. یک سال از من بزرگتره. تقویم میگفت؛ سی و نُهُ به نقطهی پایان رسانیده و وارد چهل سالگی شده!
«چهل سـال.»
یعنی من تا یک آذر سال بعد، روزهای آخرین سال دههی سی سالگیم رو میگذرونم.
«آخرین روزهای دههی سی سالگی.» دوست ندارم پیر بشم. چهل سالگی برام غریبِ.
شایدم، تازه و نو باشه. شاید تیر خلاصی بشه برای تموم دیوونگیهام!
هم مشتاق آمدنش هستم، هم ترس از آمدنش.
چیزی که میدانم، حسیست که هر روز که میگذرد انگار قوی تر میشود. ریشهدارتر میشود در زمین؛
«زندگی را بیشتر میفهمم، غمهایش را هم.
همانند عقابی اوج میگیرم، تنهاتر میشوم حتمن. قوی تر حتمن. تیزبینتر و عرصهی پروازم وسیعتر می شود حتمن.»
بنظر، کرک و پـرِ ترسهایم کم کم بریزد.
گمانم همه چیز، بهتر میشود.
راستی خواهر مهربـانم، با تاخیر، تولدت مبارک.
✍️سمــانـه داوطلب
🦅
👌4🔥2👏2😍1
.
| ریسمان نازک دقیقهی 90
خاب ماندم. اما خوب چه اشکالی دارد، همه خاب میمانند! همه تا الان یحتمل از کاری، قراری، کلاسی، خاب ماندهاند.
اما خصوصیت بارز یک دقیقه نودی اینست که تمام یک فرصت را نمیخاهد از دست بدهد.
فرصتهای انجام یک کار در لحظات آخر، به ریسمان نازکتری بند است. هر کسی شجاعت چنگ زدن ندارد.
یک دقیقه نودی، هر چه باشد، دستکم شجاع است. خودش را میرساند. هرطور شده اما به آن ریسمان باریک، چنگ میزند.
روی نیمکت آخر کلاس، در تنهایی و سکوت مینشینم و مینویسم.
دوست دارم، تمام فرصت را اگر نشد، اما به دقیقههای آخر، به لحظه های آخر آن کار خودم را برسانم، خسته، خابآلود اما میرسانم، خودم را به همرسانی آخر کلاس میرسانم.
✍️ســمـانه داوطلب
،
| ریسمان نازک دقیقهی 90
خاب ماندم. اما خوب چه اشکالی دارد، همه خاب میمانند! همه تا الان یحتمل از کاری، قراری، کلاسی، خاب ماندهاند.
اما خصوصیت بارز یک دقیقه نودی اینست که تمام یک فرصت را نمیخاهد از دست بدهد.
فرصتهای انجام یک کار در لحظات آخر، به ریسمان نازکتری بند است. هر کسی شجاعت چنگ زدن ندارد.
یک دقیقه نودی، هر چه باشد، دستکم شجاع است. خودش را میرساند. هرطور شده اما به آن ریسمان باریک، چنگ میزند.
روی نیمکت آخر کلاس، در تنهایی و سکوت مینشینم و مینویسم.
دوست دارم، تمام فرصت را اگر نشد، اما به دقیقههای آخر، به لحظه های آخر آن کار خودم را برسانم، خسته، خابآلود اما میرسانم، خودم را به همرسانی آخر کلاس میرسانم.
✍️ســمـانه داوطلب
،
❤8🕊2👌1
🔸
| 30 دلیل نوشتن، از زبان یک مامانِ نوشتنی
۱. مینویسم تا روزها را به تکرار تجربه نکنم.تکراری نیندیشم، تکراری زندگی نکنم.
۲. مینویسم تا در بازی زندگی، نقش یک «برنده» را تمرین کنم.
۳. مینویسم که در دریای زندگی، در سطح نمانم، شناگر ماهرتری شوم.
۴. مینویسم تا وزنههای سنگین افکارم را براحتی رها کنم.
۵. مینویسم تا بیشتر کتاب بخانم.
۶. مینویسم تا بیشتر بتوانم بنویسم.
۷. مینویسم تا خودم را بیشتر بفهمم و دوست داشته باشم.
۸. مینویسم تا از وقتم، بهینهتر استفاده کنم.
۹. مینویسم تا منظمتر و عملگراتر شوم.
۱۰. مینویسم تا با خدا رفیقتر شوم.
۱۱. مینویسم تا قدر عزیزانم را بیشتر بدانم.
۱۲. مینویسم تا معنای زندگیام را پیدا کنم.
۱۳. مینویسم تا عاشقانه زندگی کنم.
۱۴. مینویسم تا با طبیعت، پیوند عمیقتری برقرار کنم.
۱۵. مینویسم تا بیشتر کشف کنم.
۱۶. مینویسم تا آگاهانه، به قلمرو ناخودآگاهم قدم بگذارم.
۱۷. مینویسم تا لذت «در لحظه بودن» را تجربه کنم.
۱۸. مینویسم تا یاد بگیرم، به مسایل زندگی، با «زاویهدید»های بیشتری نگاه کنم.
۱۹. مینویسم تا آرامتر باشم.
۲۰. مینویسم تا چراغی بیافروزم در لحظات تاریک زندگی.
۲۱. مینویسم تا حسرتی به حسرت های زندگیام اضافه نکنم.
۲۲. مینویسم تا همیشه در پیِ آموختن، باشم.
۲۳. مینویسم تا از مرگ نهراسم.
۲۴. مینویسم تا آینهای باشم که دیگران دوست بدارند خود را درین آینه تماشا کنند.
۲۵. مینویسم تا شکرگزارتر باشم.
۲۶. مینویسم تا همهی مردم را دوست داشته باشم.
۲۷. مینویسم تا زندگی کنم نه زندهمانی.
۲۸. مینویسم تا بدانم، هیچ نمیدانم.
۲۹. مینویسم تا از روزمرگیهایم، امید بسازم.
۳۰. مینویسم تا مهربانتر باشم.
_ کدامش، دلیلِ شما هم بود؟
✍️ سـمانه داوطلب
🔸
| 30 دلیل نوشتن، از زبان یک مامانِ نوشتنی
۱. مینویسم تا روزها را به تکرار تجربه نکنم.تکراری نیندیشم، تکراری زندگی نکنم.
۲. مینویسم تا در بازی زندگی، نقش یک «برنده» را تمرین کنم.
۳. مینویسم که در دریای زندگی، در سطح نمانم، شناگر ماهرتری شوم.
۴. مینویسم تا وزنههای سنگین افکارم را براحتی رها کنم.
۵. مینویسم تا بیشتر کتاب بخانم.
۶. مینویسم تا بیشتر بتوانم بنویسم.
۷. مینویسم تا خودم را بیشتر بفهمم و دوست داشته باشم.
۸. مینویسم تا از وقتم، بهینهتر استفاده کنم.
۹. مینویسم تا منظمتر و عملگراتر شوم.
۱۰. مینویسم تا با خدا رفیقتر شوم.
۱۱. مینویسم تا قدر عزیزانم را بیشتر بدانم.
۱۲. مینویسم تا معنای زندگیام را پیدا کنم.
۱۳. مینویسم تا عاشقانه زندگی کنم.
۱۴. مینویسم تا با طبیعت، پیوند عمیقتری برقرار کنم.
۱۵. مینویسم تا بیشتر کشف کنم.
۱۶. مینویسم تا آگاهانه، به قلمرو ناخودآگاهم قدم بگذارم.
۱۷. مینویسم تا لذت «در لحظه بودن» را تجربه کنم.
۱۸. مینویسم تا یاد بگیرم، به مسایل زندگی، با «زاویهدید»های بیشتری نگاه کنم.
۱۹. مینویسم تا آرامتر باشم.
۲۰. مینویسم تا چراغی بیافروزم در لحظات تاریک زندگی.
۲۱. مینویسم تا حسرتی به حسرت های زندگیام اضافه نکنم.
۲۲. مینویسم تا همیشه در پیِ آموختن، باشم.
۲۳. مینویسم تا از مرگ نهراسم.
۲۴. مینویسم تا آینهای باشم که دیگران دوست بدارند خود را درین آینه تماشا کنند.
۲۵. مینویسم تا شکرگزارتر باشم.
۲۶. مینویسم تا همهی مردم را دوست داشته باشم.
۲۷. مینویسم تا زندگی کنم نه زندهمانی.
۲۸. مینویسم تا بدانم، هیچ نمیدانم.
۲۹. مینویسم تا از روزمرگیهایم، امید بسازم.
۳۰. مینویسم تا مهربانتر باشم.
_ کدامش، دلیلِ شما هم بود؟
✍️ سـمانه داوطلب
🔸
❤6👌3🕊1
🔸
| یـادم تو را فراموش
• گزارش آنچه که در تمرکزآر امروز آموختم:
۱. در کتابی که خاندم* راهکاری گفته بود برای به خاطر سپردن اسم افراد، با استفاده از قدرت تصویرسازی و خیال.
~ یاد خاطرهای افتادم؛ چندروز پیش در مترو، خانمی را دیدم که برایم بسیار چهرهاش آشنا بود و احساس خوشایندی از گذشتهای دور، برایم تداعی شد.
بی مقدمه، جلو رفتم و گفتم: خیلی چهرهتون برام آشناست. و بعد در لیستی بلندبالا، دربین دانشگاههایی که درس خاندم و بیمارستانهایی که کار کردم، به دنبال ردپای مشترکی گشتیم، که در آخر، رسیدیم به اینکه ایشان« سوپروایزر» بیمارستانی بودن که در آن طرح میگذراندم!
با یادآوری این آشنایی، استرس آن روزها، اذیتهایش، حس بدی که آن زمان به او داشتم زنده شد!
اما قبل از آن جستجو، وقتی اسمش یادم نبود، وقتی خاطرهاش خیلی دور بود، چهرهاش برایم سرشار از حسی خوشایند بود.
به این رسیدم؛ « چه اصراریست در بیاد آوردن گذشته، یا اسامی آدمها؟»
بگذار، گذشته فراموش شود. گذشتهها، گذشته.
گاهی مثل خاطرهی من، آدمها که در حافظهات دور شوند، حس خوشایندی شکل میگیرد، از یک آشنایی، جدا از احساسی که داشتی.
«همین حس خوب» کافیست.
دیگر جستجو نکن.
۲. در تمرین «کلمه برداری» هم به کلمهی «قلّاب» رسیدم. به پیشنهاد استاد، با او حرف زدم:
_ قلّاب جان، تا حالا عاشق شدی؟ میتوانی، عشق را ابراز کنی؟
که دستانم، بیهوا نوشتند:
«دوست داشتنت، قلّابیست که ماهی کوچکِ تُنگِ دلم، مدام به آن بوسه میزند.»
فهمیدم، کلمات ذاتاً شاعرند. فقط باید از آنها بخاهیم که ذوق هنریشان را برایمان آشکار کنند.
*حافظهٔ برتر، کوین ترودو
✍️ سـمانـه داوطلب
🔸
| یـادم تو را فراموش
• گزارش آنچه که در تمرکزآر امروز آموختم:
۱. در کتابی که خاندم* راهکاری گفته بود برای به خاطر سپردن اسم افراد، با استفاده از قدرت تصویرسازی و خیال.
~ یاد خاطرهای افتادم؛ چندروز پیش در مترو، خانمی را دیدم که برایم بسیار چهرهاش آشنا بود و احساس خوشایندی از گذشتهای دور، برایم تداعی شد.
بی مقدمه، جلو رفتم و گفتم: خیلی چهرهتون برام آشناست. و بعد در لیستی بلندبالا، دربین دانشگاههایی که درس خاندم و بیمارستانهایی که کار کردم، به دنبال ردپای مشترکی گشتیم، که در آخر، رسیدیم به اینکه ایشان« سوپروایزر» بیمارستانی بودن که در آن طرح میگذراندم!
با یادآوری این آشنایی، استرس آن روزها، اذیتهایش، حس بدی که آن زمان به او داشتم زنده شد!
اما قبل از آن جستجو، وقتی اسمش یادم نبود، وقتی خاطرهاش خیلی دور بود، چهرهاش برایم سرشار از حسی خوشایند بود.
به این رسیدم؛ « چه اصراریست در بیاد آوردن گذشته، یا اسامی آدمها؟»
بگذار، گذشته فراموش شود. گذشتهها، گذشته.
گاهی مثل خاطرهی من، آدمها که در حافظهات دور شوند، حس خوشایندی شکل میگیرد، از یک آشنایی، جدا از احساسی که داشتی.
«همین حس خوب» کافیست.
دیگر جستجو نکن.
۲. در تمرین «کلمه برداری» هم به کلمهی «قلّاب» رسیدم. به پیشنهاد استاد، با او حرف زدم:
_ قلّاب جان، تا حالا عاشق شدی؟ میتوانی، عشق را ابراز کنی؟
که دستانم، بیهوا نوشتند:
«دوست داشتنت، قلّابیست که ماهی کوچکِ تُنگِ دلم، مدام به آن بوسه میزند.»
فهمیدم، کلمات ذاتاً شاعرند. فقط باید از آنها بخاهیم که ذوق هنریشان را برایمان آشکار کنند.
*حافظهٔ برتر، کوین ترودو
✍️ سـمانـه داوطلب
🔸
❤6🕊3👌1
❤5🥰2👌2
🔸
| سنجاقهایت را باز کن
• امروز بعد از مدتها، به کتاب دایره المعارف هیپنوتیزم، سری زدم. خاطراتم پشت سر هم، ردیف شدند؛
• یاد کلاسهای دکتر فتحی و تمرینهای هیپنوتیزم.
• یاد خانمی که برای درمان ناباروریاش مراجعه کرده بود اما بخاطر آسیبهای جنسی که درکودکی داشت، حتی برای انتقال جنین، قادر به همکاری نبود.
وقتی چراییش برای کسی مهم نبود. دستاشو گرفتم و فکر میکردم، چطور میتونم بهش کمک کنم.
از هیپنوتیزمدرمانی گفتم و پیشنهاد دادم.
وقتی بعد یک ماه، باهام تماس گرفت وخوشحال بود. از نتیجه ی هیپنوتیزم و درمانش. از اینکه چقد زندگیش و رابطهش بهتر شده بود.
• یاد عملهای جراحی سنگینی افتادم که فقط با تلقین، بدون عوارضِ بیهوشی، انجام میشدن.
• یاد درمان فوبیای دختری افتادم که از گربه میترسید و بعد از هیپنوتیزم، توی محوطهی دانشگاه، دنبال گربهها بود!
در هیپنوتیرم، قدرت با هیپنوتیزور نیست، قدرت با کسیست که هیپنوتیزم میشود.
«قدرت در تصویرسازیهای ذهنی ماست. در توانایی تغییر دادن تداعیهامون.»
🧷 در اینکه باور کنیم ترسهای ما، به ما سنجاق شدند و این سنجاقهارو میتونیم از هویتمون، جدا کنیم.
| سـمانه داوطلب
🔸
| سنجاقهایت را باز کن
• امروز بعد از مدتها، به کتاب دایره المعارف هیپنوتیزم، سری زدم. خاطراتم پشت سر هم، ردیف شدند؛
• یاد کلاسهای دکتر فتحی و تمرینهای هیپنوتیزم.
• یاد خانمی که برای درمان ناباروریاش مراجعه کرده بود اما بخاطر آسیبهای جنسی که درکودکی داشت، حتی برای انتقال جنین، قادر به همکاری نبود.
وقتی چراییش برای کسی مهم نبود. دستاشو گرفتم و فکر میکردم، چطور میتونم بهش کمک کنم.
از هیپنوتیزمدرمانی گفتم و پیشنهاد دادم.
وقتی بعد یک ماه، باهام تماس گرفت وخوشحال بود. از نتیجه ی هیپنوتیزم و درمانش. از اینکه چقد زندگیش و رابطهش بهتر شده بود.
• یاد عملهای جراحی سنگینی افتادم که فقط با تلقین، بدون عوارضِ بیهوشی، انجام میشدن.
• یاد درمان فوبیای دختری افتادم که از گربه میترسید و بعد از هیپنوتیزم، توی محوطهی دانشگاه، دنبال گربهها بود!
در هیپنوتیرم، قدرت با هیپنوتیزور نیست، قدرت با کسیست که هیپنوتیزم میشود.
«قدرت در تصویرسازیهای ذهنی ماست. در توانایی تغییر دادن تداعیهامون.»
🧷 در اینکه باور کنیم ترسهای ما، به ما سنجاق شدند و این سنجاقهارو میتونیم از هویتمون، جدا کنیم.
| سـمانه داوطلب
🔸
❤9👌3🕊1
🍁
🔸شـعر
اگـر مـاه بـودم
کششام را از دریاها برمیداشـتم و
«تنهـا تـو را»
به آغـوش خود میکشـاندم.
✍️ ســمـانه داوطلب
🍁
🔸شـعر
اگـر مـاه بـودم
کششام را از دریاها برمیداشـتم و
«تنهـا تـو را»
به آغـوش خود میکشـاندم.
✍️ ســمـانه داوطلب
🍁
❤8🥰2👌2
🔸
| قفسههای ناامن
امروز رفتم کتابفروشی، هوایی تازه کنم. از تأملم روی کتابها، فهمیدم چیزی در من تغییر کرده.
دیگر، قفسهی کتابهای خودشناسی و روانشناسی، رنگی برایم نداشت.
همیشه واژهی «عزت نفس» برایم گنگ بود، نمیفهمیدم چطور باید داشته باشمش. برای همین گاهی در قفسهی کتابفروشیها به دنبالش بودم.
اما بعد از مدتی، رهایش کردم. به جای آن، شروع کردم به نوشتن برنامهی روزانه، ژورنالنویسی و عادتهای جدید ساختن.
خوشبختانه، هیچوقت آدم سرسختی نبودم، منعطف بودم در تغییر کردن.
متعهد شدم در انجام عادتهای کوچک مثبت. استمرار در قدمهای کوچک.
کم کم، رسیدم به «نوشـتن.»
استمرار در نوشتن، چهها که نمیکند!
• فهمیدم که عزت نفس، در اقدام کردن است.
به سمت ترسهایت قدم برداشتن است.
رها کردن است. رهایی از استرس آینده و حسرتهای گذشته. رها کردن ترس از قضاوتهای مردم.
عزت نفس، قدرت «نـه» گفتن است. جرأت بیرون آمدن از دایره امن.
✓این کارها را که کردی، به نفست، عزت دادهای.
امروز دیگر دنبال هیچ کتاب خودشناسی و عزت نفس نبودم.
✓فهمیدم فردیت، وقتی توسعه پیدا میکند که شجاعتِ ترسیدن داشته باشی و اقـدام کنی.
آگاهانه، متعهدانه حرکت کنی به سمت کارهایی که نکرده ای و دوستشان داری و ازین دایرهی لعنتی ناامن، بیرون بزنی.
✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/27
🔸
| قفسههای ناامن
امروز رفتم کتابفروشی، هوایی تازه کنم. از تأملم روی کتابها، فهمیدم چیزی در من تغییر کرده.
دیگر، قفسهی کتابهای خودشناسی و روانشناسی، رنگی برایم نداشت.
همیشه واژهی «عزت نفس» برایم گنگ بود، نمیفهمیدم چطور باید داشته باشمش. برای همین گاهی در قفسهی کتابفروشیها به دنبالش بودم.
اما بعد از مدتی، رهایش کردم. به جای آن، شروع کردم به نوشتن برنامهی روزانه، ژورنالنویسی و عادتهای جدید ساختن.
خوشبختانه، هیچوقت آدم سرسختی نبودم، منعطف بودم در تغییر کردن.
متعهد شدم در انجام عادتهای کوچک مثبت. استمرار در قدمهای کوچک.
کم کم، رسیدم به «نوشـتن.»
استمرار در نوشتن، چهها که نمیکند!
• فهمیدم که عزت نفس، در اقدام کردن است.
به سمت ترسهایت قدم برداشتن است.
رها کردن است. رهایی از استرس آینده و حسرتهای گذشته. رها کردن ترس از قضاوتهای مردم.
عزت نفس، قدرت «نـه» گفتن است. جرأت بیرون آمدن از دایره امن.
✓این کارها را که کردی، به نفست، عزت دادهای.
امروز دیگر دنبال هیچ کتاب خودشناسی و عزت نفس نبودم.
✓فهمیدم فردیت، وقتی توسعه پیدا میکند که شجاعتِ ترسیدن داشته باشی و اقـدام کنی.
آگاهانه، متعهدانه حرکت کنی به سمت کارهایی که نکرده ای و دوستشان داری و ازین دایرهی لعنتی ناامن، بیرون بزنی.
✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/27
🔸
❤6👌2👏1
🪽
🔸بازی کنیم تا باور کنیم
از وقتی عینک برام تجویز شده، بازیم شده؛
مدام برمیدارم از رو چشام، تا باورم بشه واقعا عینک لازمم؟!
وقتی تار میشه همهجا، یه سردرد خفیفم اضافه میشه، یه کوچولو باور میکنم.
دوباره میزارم، همه جا شفاف میشه، آره یه کوچولو باور میکنم.
✓ «خاصیت آدمیزاده، سختباوره.»
گذر زمان همیشه برای آدم، سوغاتیهایی از جنس ناباوری دارد.
چیزهای تکراری وقتی نوبتشان به تو میرسد، دیگر تکراری نیستند، عجیب و غریب و تازهاند.
عجب خاصیتی دارد زندگی؛
تکرارِ تکرارهایی که تکراری نمیشوند، گویی!
✍️سـمانه داوطلب
#یادداشت_روز
04/06/28
🪽
🔸بازی کنیم تا باور کنیم
از وقتی عینک برام تجویز شده، بازیم شده؛
مدام برمیدارم از رو چشام، تا باورم بشه واقعا عینک لازمم؟!
وقتی تار میشه همهجا، یه سردرد خفیفم اضافه میشه، یه کوچولو باور میکنم.
دوباره میزارم، همه جا شفاف میشه، آره یه کوچولو باور میکنم.
✓ «خاصیت آدمیزاده، سختباوره.»
گذر زمان همیشه برای آدم، سوغاتیهایی از جنس ناباوری دارد.
چیزهای تکراری وقتی نوبتشان به تو میرسد، دیگر تکراری نیستند، عجیب و غریب و تازهاند.
عجب خاصیتی دارد زندگی؛
تکرارِ تکرارهایی که تکراری نمیشوند، گویی!
✍️سـمانه داوطلب
#یادداشت_روز
04/06/28
🪽
❤7👌4👏2
🔸
| ردِّ بوسهی فرشتهها
ساعتای پایانی روز بود و نور ملایم و کمجونی از پنجره آشپزخونه، میتابید.
پتوپیچ، وارد آشپزخونه شدم. چاینبات زنجبیلی درست کردم و نشستم پای نوشتن.
یه قُلُب چایی و یه قَلَم کاغذ، احتمالا دوای درددلِ دلدردم باشند.
این ساعت روز، تنهایی معنایی نداره! محیا فسقلکم، آروم میاد تا شریک چای خوردن و نوشتنم بشه.
از همه چی حرف میزنه تا توجهمو به خودش نگه داره.
دست میکشم از نوشتن و چای خوردن.
قاشق قاشق چایینباتمو میخوره و شیرینیش زیر زبون منم جاری میشه.
اشاره میکنه به مچ دست چپش، باز همون سوال همیشگی. با چشمهای مشتاقش، منتظر جوابیه که میدم و بوسههای بعدش!
_ مامانی، دستم اوف شده؟!
خودمم عاشق جواب این سوالم.
_ نه عزیزم، وقتی کوچولو بودی، نینی بودی، تو دلم بودی، فرشتهها میومدن پیشت، دستتو میگرفتن و میبوسیدن. این رد بوسهی فرشتههاست!
ذوق میکنه، ذوق میکنم!
حواسم نبود، نور و گرمای خورشید دیگه نیست. حتی چایی هم تموم شده بود! اما وجودم به طرز عجیبی گرم بود.
همین لحظههای ساده و بیریا، همین بوسیدنِ رد بوسهی فرشتهها روی دست محیا، همیشه دلمو گرم میکنه.
✍️سـمانـه داوطلب
🔸
| ردِّ بوسهی فرشتهها
ساعتای پایانی روز بود و نور ملایم و کمجونی از پنجره آشپزخونه، میتابید.
پتوپیچ، وارد آشپزخونه شدم. چاینبات زنجبیلی درست کردم و نشستم پای نوشتن.
یه قُلُب چایی و یه قَلَم کاغذ، احتمالا دوای درددلِ دلدردم باشند.
این ساعت روز، تنهایی معنایی نداره! محیا فسقلکم، آروم میاد تا شریک چای خوردن و نوشتنم بشه.
از همه چی حرف میزنه تا توجهمو به خودش نگه داره.
دست میکشم از نوشتن و چای خوردن.
قاشق قاشق چایینباتمو میخوره و شیرینیش زیر زبون منم جاری میشه.
اشاره میکنه به مچ دست چپش، باز همون سوال همیشگی. با چشمهای مشتاقش، منتظر جوابیه که میدم و بوسههای بعدش!
_ مامانی، دستم اوف شده؟!
خودمم عاشق جواب این سوالم.
_ نه عزیزم، وقتی کوچولو بودی، نینی بودی، تو دلم بودی، فرشتهها میومدن پیشت، دستتو میگرفتن و میبوسیدن. این رد بوسهی فرشتههاست!
ذوق میکنه، ذوق میکنم!
حواسم نبود، نور و گرمای خورشید دیگه نیست. حتی چایی هم تموم شده بود! اما وجودم به طرز عجیبی گرم بود.
همین لحظههای ساده و بیریا، همین بوسیدنِ رد بوسهی فرشتهها روی دست محیا، همیشه دلمو گرم میکنه.
✍️سـمانـه داوطلب
🔸
❤9👏2😇2👌1
🔸
| فراتر از ترحم
با نگاه اول، حس دلسوزی و ترحم دارم نسبت به اون آدم و احساس خشم و نفرت نسبت به بیتفاوتی آدمهایی که میبینن و کاری نمیکنن.
✓ اما بعد درنگ میکنم؛
؟ چرا اون آدم، نرفته تو صف انتظار پله برقی؟
؟ چرا اون آدم احساس ارزشمندی نمیکنه؟
؟ چرا اون آدم، منتظره تا بقیه بیان کمکش؟
؟ چرا اون آدم فکر نمیکنه؟
چرا ما اغلب دلمون میخواد، بقیه رو مقصر بدونیم؟
چرا فکر نمیکنیم که آدمی، اگه تو شرایط سختیه، اولین مقصر شاید خودشه!
چرا خودش، به خودش کمک نمیکنه؟
✓ بنظرم میاد فکر کردن و طرح پرسش، بزرگترین کمکی هست که هر کسی باید به خودش بکنه.
✍️ سـمانه داوطلب
«با تشکر از خانم گلی موعودی بابت ایجاد این فرصتهای تامل🥰»
04/06/28
🔸
| فراتر از ترحم
با نگاه اول، حس دلسوزی و ترحم دارم نسبت به اون آدم و احساس خشم و نفرت نسبت به بیتفاوتی آدمهایی که میبینن و کاری نمیکنن.
✓ اما بعد درنگ میکنم؛
؟ چرا اون آدم، نرفته تو صف انتظار پله برقی؟
؟ چرا اون آدم احساس ارزشمندی نمیکنه؟
؟ چرا اون آدم، منتظره تا بقیه بیان کمکش؟
؟ چرا اون آدم فکر نمیکنه؟
چرا ما اغلب دلمون میخواد، بقیه رو مقصر بدونیم؟
چرا فکر نمیکنیم که آدمی، اگه تو شرایط سختیه، اولین مقصر شاید خودشه!
چرا خودش، به خودش کمک نمیکنه؟
✓ بنظرم میاد فکر کردن و طرح پرسش، بزرگترین کمکی هست که هر کسی باید به خودش بکنه.
✍️ سـمانه داوطلب
«با تشکر از خانم گلی موعودی بابت ایجاد این فرصتهای تامل🥰»
04/06/28
🔸
👌5💯4👏1🕊1
🔸
📍آدم خوبی باش ولی وقتت را برای اثباتش تلف نکن
در وبینار امروز، حول و حوش این جمله، باید رها و آزاد، بیست جمله مینوشتیم. نهایتاً در آخر نوشتههام، سه تا «چرایی» قانعکننده داشتم.
✓ خوب، چرا وقتم را نباید برای اثبات اینکه، آدم خوبیام تلف کنم؟!
• مردم از خدا هم ایراد میگیرند، چه برسد به تو، پس وقتتو تلف نکن!
• ما با مردم، زندگی میکنیم، اما برای مردم، نـه! پس وقتتو تلف نکن!
• مردم، به سردرد خودشون، بیشتر از مردن تو اهمیت میدن! پس وقتتو تلف نکن!
؟چراییِ شما برای این جمله، چیه؟!
✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/29
🔸
📍آدم خوبی باش ولی وقتت را برای اثباتش تلف نکن
در وبینار امروز، حول و حوش این جمله، باید رها و آزاد، بیست جمله مینوشتیم. نهایتاً در آخر نوشتههام، سه تا «چرایی» قانعکننده داشتم.
✓ خوب، چرا وقتم را نباید برای اثبات اینکه، آدم خوبیام تلف کنم؟!
• مردم از خدا هم ایراد میگیرند، چه برسد به تو، پس وقتتو تلف نکن!
• ما با مردم، زندگی میکنیم، اما برای مردم، نـه! پس وقتتو تلف نکن!
• مردم، به سردرد خودشون، بیشتر از مردن تو اهمیت میدن! پس وقتتو تلف نکن!
؟چراییِ شما برای این جمله، چیه؟!
✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/29
🔸
👏6❤3👌1😍1💯1
🔸
| دورهمی شاهانه
حالـم خوبـه! دیشب حول و حوش ساعت پنج صبح خابیدم. پنج ساعت خابیدم فقط. اما بدون کوک کردن ساعت، بیدار شدم.
فقط یکمی طول کشید گفتگوی درونم و قانع شدنم که «بیشتر ازین خابیدن، فایدهای نداره.» البته که دورهمی شاهنامهخونی هم بیتاثیر نبود!
اولین کاری که کردم، آزادنویسی بود. به چیزای جالبی رسیدم. حرفای جدید. فکرکردن به احتمالاتی که خیلی دور نیستن انگاری.
نوشتم و یادم اومد که؛ استرس، دو نوعه. مثبت و منفی. به منفیش که کاری ندارم و مشخصه. اما استرس مثبت، همون چیزی که باعث میشه، نترسیم و بریم تو دل کار. تجربههای جدید، آشنا شدن با آدمای جدید و شاید مسیر جدید.
دلم میخاد جرات کنم و به نشدنهایی فکر کنم که امکانِ شدن دارند! دلم میخاد، انتخابهای جسورانهتری کنم.
مینویسم و فکر میکنم به اون صدایی که درونم همیشه میگه تو آدمِ صبح پاشدن نیستی!
به اون صدایی که مدام میگه تو از پسش برنمیای، نمیتونی!
امروز، بعدِ عمری، جرات کردم و شاهنامه دست گرفتم و خوندم حتی! غلط، غلوط، اما خوندم.
امروز، تونستم نـه بگم، به خـودم. به اون صداهایی که میگه نمیتونی، نمیشه.
تونستم، شد. حالم خوبه.
✓ ممنون از خانم حیدری عزیز، خانم نیکومنش عزیزم، خانم گلی موعودی عزیز، شیلای عزیزم و بقیه دوستانم که کنارشون خوندم و گوش کردم و لذت بردم.
✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/30
🔸
| دورهمی شاهانه
حالـم خوبـه! دیشب حول و حوش ساعت پنج صبح خابیدم. پنج ساعت خابیدم فقط. اما بدون کوک کردن ساعت، بیدار شدم.
فقط یکمی طول کشید گفتگوی درونم و قانع شدنم که «بیشتر ازین خابیدن، فایدهای نداره.» البته که دورهمی شاهنامهخونی هم بیتاثیر نبود!
اولین کاری که کردم، آزادنویسی بود. به چیزای جالبی رسیدم. حرفای جدید. فکرکردن به احتمالاتی که خیلی دور نیستن انگاری.
نوشتم و یادم اومد که؛ استرس، دو نوعه. مثبت و منفی. به منفیش که کاری ندارم و مشخصه. اما استرس مثبت، همون چیزی که باعث میشه، نترسیم و بریم تو دل کار. تجربههای جدید، آشنا شدن با آدمای جدید و شاید مسیر جدید.
دلم میخاد جرات کنم و به نشدنهایی فکر کنم که امکانِ شدن دارند! دلم میخاد، انتخابهای جسورانهتری کنم.
مینویسم و فکر میکنم به اون صدایی که درونم همیشه میگه تو آدمِ صبح پاشدن نیستی!
به اون صدایی که مدام میگه تو از پسش برنمیای، نمیتونی!
امروز، بعدِ عمری، جرات کردم و شاهنامه دست گرفتم و خوندم حتی! غلط، غلوط، اما خوندم.
امروز، تونستم نـه بگم، به خـودم. به اون صداهایی که میگه نمیتونی، نمیشه.
تونستم، شد. حالم خوبه.
✓ ممنون از خانم حیدری عزیز، خانم نیکومنش عزیزم، خانم گلی موعودی عزیز، شیلای عزیزم و بقیه دوستانم که کنارشون خوندم و گوش کردم و لذت بردم.
✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/30
🔸
❤3🥰3👍1👏1👌1😍1