🪽🌱
🔸سازِ مخالفت یک مـادر
برای مخالفت با چیزی، باید فهمِ عمیقی از آن موضوع داشته باشی تا با اشراف کامل، مخالفتت را ابراز کنی.
موضوعی که امروز در کارگاه، مطرح شد.
هر چه فکر کردم، دیدم در زمینهی خاصی، دانشم آنقدر عمیق نیست.
تا اینکه، امروز آمدیم خانهی مادر، طبق معمول ساکِ دفتردستکهایم، همراهم بود. بچهها که مشغول بازی شدند، آرام به گوشهی آشپزخانه خزیدم تا کمی بنویسم و اندکی بخانم.
بابا، که منو در حال مطالعه دید، گفت: «برو کنار بچههات بشین.» همین جمله کافی بود تا پرت بشم به موضوع کارگاه امروز تمرکزآر؛
«اگر میتوانستی در مورد ایدهای، فکری مخالفت کنی و دربارهاش بنویسی، آن موضوع چه بود؟»
موضوعی که بیشتر از هر چیزی، با تمام گوشت و پوست و استخوانم، تجربه کردم.
مادر که میشوی، درد و غمی همراه تولد کودکت، در قلبت نیز متولد میشود. دردی از جنس محبت که نیاز داری گاهی فارغ شوی از همه چیز و «تنها» شوی.
اما تفکری هست که نمیدانم با چه استدلالی،«البته اگر استدلالی وجود داشته باشد» مادر را فقط، موجودی برای تامین نیازهای فرزند میبیند.
تفکری که میگوید: وقتی مادر میشوی، باید تمام همّوغمت را صرف بچه ها کنی. باید تمام دلخوشیات ، بچههایت باشند. و اگر جز این باشد، برچسبِ «مادر ناکافی بودن» روی پیشانیات میچسبانند.
و کافیست کمی با دیگر غمهای زندگی متزلزل شده باشی، تنهاییات با چاشنی شرم و گناه نیز آمیخته میشود.
دوست دارم در مقابل این تفکر بایستم و اعلام مخالفت کنم، نه صرفا برای خودم، که برای دخترانم، برای اینکه میخاهم مادری شاد و سرزنده داشته باشند.
مادری که همانند بچهها ظرفِ خواستهها و آرزوهایش، سرشار است، چون شور زندگی، سن و سال و اینکه چه نقشی داری، نمیشناسد.
✍️ سـمـانـه داوطلب
🪽🌱
🔸سازِ مخالفت یک مـادر
برای مخالفت با چیزی، باید فهمِ عمیقی از آن موضوع داشته باشی تا با اشراف کامل، مخالفتت را ابراز کنی.
موضوعی که امروز در کارگاه، مطرح شد.
هر چه فکر کردم، دیدم در زمینهی خاصی، دانشم آنقدر عمیق نیست.
تا اینکه، امروز آمدیم خانهی مادر، طبق معمول ساکِ دفتردستکهایم، همراهم بود. بچهها که مشغول بازی شدند، آرام به گوشهی آشپزخانه خزیدم تا کمی بنویسم و اندکی بخانم.
بابا، که منو در حال مطالعه دید، گفت: «برو کنار بچههات بشین.» همین جمله کافی بود تا پرت بشم به موضوع کارگاه امروز تمرکزآر؛
«اگر میتوانستی در مورد ایدهای، فکری مخالفت کنی و دربارهاش بنویسی، آن موضوع چه بود؟»
موضوعی که بیشتر از هر چیزی، با تمام گوشت و پوست و استخوانم، تجربه کردم.
مادر که میشوی، درد و غمی همراه تولد کودکت، در قلبت نیز متولد میشود. دردی از جنس محبت که نیاز داری گاهی فارغ شوی از همه چیز و «تنها» شوی.
اما تفکری هست که نمیدانم با چه استدلالی،«البته اگر استدلالی وجود داشته باشد» مادر را فقط، موجودی برای تامین نیازهای فرزند میبیند.
تفکری که میگوید: وقتی مادر میشوی، باید تمام همّوغمت را صرف بچه ها کنی. باید تمام دلخوشیات ، بچههایت باشند. و اگر جز این باشد، برچسبِ «مادر ناکافی بودن» روی پیشانیات میچسبانند.
و کافیست کمی با دیگر غمهای زندگی متزلزل شده باشی، تنهاییات با چاشنی شرم و گناه نیز آمیخته میشود.
دوست دارم در مقابل این تفکر بایستم و اعلام مخالفت کنم، نه صرفا برای خودم، که برای دخترانم، برای اینکه میخاهم مادری شاد و سرزنده داشته باشند.
مادری که همانند بچهها ظرفِ خواستهها و آرزوهایش، سرشار است، چون شور زندگی، سن و سال و اینکه چه نقشی داری، نمیشناسد.
✍️ سـمـانـه داوطلب
🪽🌱
❤6🕊2👍1👏1👌1
🔸
| چرایی زندگیات را دریاب
همیشه خیال میکردم، اگر تا نیمههای شب بیدار باشم، الّاوبلّا باید تا لنگ ظهر بخابم و اگر شرایط خابیدنم، فراهم نمیشد، اجباراً تمام روز کسل بودم.
این چند روز، طبق عادت همیشگی که ساعت چهار صبح میخابیدم، ساعت هشت صبح، بدون آلارمِ گوشی، برای کارگاه تمرکزآر بیدار میشدم.
خیلی خابآلود بودم اما بیدار میشدم و مثل همیشه این حرفها توی سرم میچرخید؛ «ای بابا، مگه مجبوری؟ حالا الان بخاب، بعداً فایل ضبط شدهاش رو ببین.» اما برای این بیداری، بهانهای قویتر داشتم.
همیشه قرار نیست بیخابیهای شبانهام، جبرانِ هشت ساعت خابیدن داشته باشد.
«در این پنج روز فهمیدم، اگر میخاهم قفل زندانهای ذهنیام را بشکنم، باید دنبال «چراییهای» زندگیام باشم.»
به قول استاد، وقتی تمرینی برایمان سخت است، باید فکر کنیم که این، یک بازیست. باید نگاهمان را به آن مسئله، تغییر دهیم.
«چون نگرش، همه چیز است.»
✍️ سـمانه داوطلب
🔸
| چرایی زندگیات را دریاب
همیشه خیال میکردم، اگر تا نیمههای شب بیدار باشم، الّاوبلّا باید تا لنگ ظهر بخابم و اگر شرایط خابیدنم، فراهم نمیشد، اجباراً تمام روز کسل بودم.
این چند روز، طبق عادت همیشگی که ساعت چهار صبح میخابیدم، ساعت هشت صبح، بدون آلارمِ گوشی، برای کارگاه تمرکزآر بیدار میشدم.
خیلی خابآلود بودم اما بیدار میشدم و مثل همیشه این حرفها توی سرم میچرخید؛ «ای بابا، مگه مجبوری؟ حالا الان بخاب، بعداً فایل ضبط شدهاش رو ببین.» اما برای این بیداری، بهانهای قویتر داشتم.
همیشه قرار نیست بیخابیهای شبانهام، جبرانِ هشت ساعت خابیدن داشته باشد.
«در این پنج روز فهمیدم، اگر میخاهم قفل زندانهای ذهنیام را بشکنم، باید دنبال «چراییهای» زندگیام باشم.»
به قول استاد، وقتی تمرینی برایمان سخت است، باید فکر کنیم که این، یک بازیست. باید نگاهمان را به آن مسئله، تغییر دهیم.
«چون نگرش، همه چیز است.»
✍️ سـمانه داوطلب
🔸
❤5🔥2👌2👏1
🌱
#خودپند
«هروقت، از کاری ترسیدی، به سمتش بدو» حتی با قدمهایی لرزان، اما به سمتش برو.
✍️ســمانـه داوطلب
🌱
#خودپند
«هروقت، از کاری ترسیدی، به سمتش بدو» حتی با قدمهایی لرزان، اما به سمتش برو.
✍️ســمانـه داوطلب
🌱
👏4💯4👍1👌1
🔸 آگهی همکاری در مرکز ناباروری
به تعدادی کودک دختر/پسر تُخس و بسیار شیطون که از دیوار راست بالا میروند، مدام گریه میکنند و جیغهای بنفش میکشند!؛
برای بازی و مشاوره با زوجین نابارور، جهتِ آگاهیِ ایشان از میزان صبر و تحملی که باید بعد از بچهدار شدن داشته باشند، نیازمندیم!.
✍️ ســمـانـه داوطلب
کارگاه_خندوهناک
🌱
به تعدادی کودک دختر/پسر تُخس و بسیار شیطون که از دیوار راست بالا میروند، مدام گریه میکنند و جیغهای بنفش میکشند!؛
برای بازی و مشاوره با زوجین نابارور، جهتِ آگاهیِ ایشان از میزان صبر و تحملی که باید بعد از بچهدار شدن داشته باشند، نیازمندیم!.
✍️ ســمـانـه داوطلب
کارگاه_خندوهناک
🌱
😁14❤3👌2👍1👏1
🌱
🔸ارمـغان نـور
وقتی قلم در دست میگیری، ابتدا فقط سیاهه میکنی، در اتاق ذهنت کندوکاو میکنی. بدون وقفه، فقط مینویسی.
از احساساتت، افکارت و هر آنچه که فکر میکنی، بگذار روی کاغذ بیاید.
به نوشتن ادامه بده. کم کم دری در انتهای اتاق ذهنت، پدیدار میشود، همچنان بنویس، با حرکت قلمت، به سوی در پیش برو.
در را که باز میکنی، نوری از آن سو، به درون ذهنت میتابد.
لبخندی به لبانت میآید، همچنان مینویسی و پیش میروی. ایدهها می آیند، او ایده میدهد. متحیرت میکند.
با نوشتن بی وقفه، قلم، دیگر در دست تو نیست،
او مینویسد و به تحسین وا میدارد.
«او» مینویسد و برایت ارمغانی از نور میآورد.
✍️سـمانـه داوطلب
#دربـارهی_نوشـتن
#یادداشتهای_روزانه
🌱
🔸ارمـغان نـور
وقتی قلم در دست میگیری، ابتدا فقط سیاهه میکنی، در اتاق ذهنت کندوکاو میکنی. بدون وقفه، فقط مینویسی.
از احساساتت، افکارت و هر آنچه که فکر میکنی، بگذار روی کاغذ بیاید.
به نوشتن ادامه بده. کم کم دری در انتهای اتاق ذهنت، پدیدار میشود، همچنان بنویس، با حرکت قلمت، به سوی در پیش برو.
در را که باز میکنی، نوری از آن سو، به درون ذهنت میتابد.
لبخندی به لبانت میآید، همچنان مینویسی و پیش میروی. ایدهها می آیند، او ایده میدهد. متحیرت میکند.
با نوشتن بی وقفه، قلم، دیگر در دست تو نیست،
او مینویسد و به تحسین وا میدارد.
«او» مینویسد و برایت ارمغانی از نور میآورد.
✍️سـمانـه داوطلب
#دربـارهی_نوشـتن
#یادداشتهای_روزانه
🌱
👌3❤1🕊1😍1
🌱
پایان روز سپیدی که سیه نشد!
امروز ازون روزا بود که پرانرژی شروع شد. با برنامهریزی دقیق، رخدادنگاری هر نیم ساعت، روز شلوغی بود اما چون هر کاریو که مینوشتم تیک میزدم، خستگیش، احساس نمیشد.
تقریبا سمت بعدازظهر بود، که به آیدی ناشناسی که توی گروهی، تبلیغ «اشتراک پرمیوم تلگرام» گذاشته بود، پیام دادم!. حسم خوب نبود اما بازم پیام دادم، وسوسه شدم و با اینکه میدونستم به نسبت نود به ده، سرم حتمن کلاه خاهد گذاشت! پولو براش واریز کردم! (۲۷۰ تومن ناقابل!)
خوب بعدشم تعجب نکردم، یهو چت دو طرفه پاک شد. اما بعد از یکی دو دقیقه ناراحتی ازین اتفاق، برچسبِ «به کسی زود اعتماد نکنُ» زدم و قِلِش دادم بره تَه اتاق ذهنم.
و بعدش تو کارگاه تمرکزآر3 ، ثبتنام کردم ک قشنگ بشوره و ببره این اشتباهُ.
وسوسهی بعدی! خرید بلیط پنجاهتومنی به مناسبت روز سینما بود، فیلمِ «زن و بچه»، تقریبا از وسطای فیلم، بغض و گریهی من براه بود تا آخر. نه اینکه گریهناک باشه، نه، دردناک بود لامصب، مخصوصا برای یک مادر.🥲
جنبهی دیدن این فیلمارو ندارم.
ولی یه جملهی عاشقانه توی فیلم، خیلی به دلم نشست:
«این چه حکاتیه که «تو» هر کاری کنی، بهت میاد حتی وقتی اشتباه میکنی!.»
یادم از اشتباه خودم اومد؛
«یکی آهسته توی گوشـم گفت: سـمانـه، این چه حکاتیه که تو هر کاری کنی، بهت میاد، حتی وقتی اشتباه میکنی!»
✍️ سـمانـه داوطلب
🌱
پایان روز سپیدی که سیه نشد!
امروز ازون روزا بود که پرانرژی شروع شد. با برنامهریزی دقیق، رخدادنگاری هر نیم ساعت، روز شلوغی بود اما چون هر کاریو که مینوشتم تیک میزدم، خستگیش، احساس نمیشد.
تقریبا سمت بعدازظهر بود، که به آیدی ناشناسی که توی گروهی، تبلیغ «اشتراک پرمیوم تلگرام» گذاشته بود، پیام دادم!. حسم خوب نبود اما بازم پیام دادم، وسوسه شدم و با اینکه میدونستم به نسبت نود به ده، سرم حتمن کلاه خاهد گذاشت! پولو براش واریز کردم! (۲۷۰ تومن ناقابل!)
خوب بعدشم تعجب نکردم، یهو چت دو طرفه پاک شد. اما بعد از یکی دو دقیقه ناراحتی ازین اتفاق، برچسبِ «به کسی زود اعتماد نکنُ» زدم و قِلِش دادم بره تَه اتاق ذهنم.
و بعدش تو کارگاه تمرکزآر3 ، ثبتنام کردم ک قشنگ بشوره و ببره این اشتباهُ.
وسوسهی بعدی! خرید بلیط پنجاهتومنی به مناسبت روز سینما بود، فیلمِ «زن و بچه»، تقریبا از وسطای فیلم، بغض و گریهی من براه بود تا آخر. نه اینکه گریهناک باشه، نه، دردناک بود لامصب، مخصوصا برای یک مادر.🥲
جنبهی دیدن این فیلمارو ندارم.
ولی یه جملهی عاشقانه توی فیلم، خیلی به دلم نشست:
«این چه حکاتیه که «تو» هر کاری کنی، بهت میاد حتی وقتی اشتباه میکنی!.»
یادم از اشتباه خودم اومد؛
«یکی آهسته توی گوشـم گفت: سـمانـه، این چه حکاتیه که تو هر کاری کنی، بهت میاد، حتی وقتی اشتباه میکنی!»
✍️ سـمانـه داوطلب
🌱
❤2🤔2👏1👌1💔1
🌱
| زندگـی جـنگ اسـت و دیـگر هیـچ
در کودکی، این جمله را روی کتابی در کتابخانهی خانهی پدری دیده بودم.
واژهی جنگ برایم مترادف بود با خونریزی، کشتن، مرگ. میترسیدم از فکر کردن به این واژه.
هر چقدر، بزرگتر میشدم، جنگ برایم معنای وسیعتری پیدا میکرد.
هر کجا، واژهی «جنگ» بیاید، قرار نیست «دشمنی» در کار باشد.
قرار نیست، به شکست یا پیروزی، منتهی شود.
قرار نیست، پای مرگ در میان باشد.
فهمیـدم؛
جنگ، میتواند لزوماً در دنیای بیرون هم نباشد. میتواند در درونِ من، شکل بگیرد وقتی برای اهداف و خواستههایم تلاش میکنم.
وقتی قلم در دست میگیرم و مینویسم.
وقتی که میخاهم در میان سپیدی و سیاهیِ لحظهها، «اُمیـد» را انتخاب کنم.
| ســمـانـه داوطلب
تمرکزآر
🌱
| زندگـی جـنگ اسـت و دیـگر هیـچ
در کودکی، این جمله را روی کتابی در کتابخانهی خانهی پدری دیده بودم.
واژهی جنگ برایم مترادف بود با خونریزی، کشتن، مرگ. میترسیدم از فکر کردن به این واژه.
هر چقدر، بزرگتر میشدم، جنگ برایم معنای وسیعتری پیدا میکرد.
هر کجا، واژهی «جنگ» بیاید، قرار نیست «دشمنی» در کار باشد.
قرار نیست، به شکست یا پیروزی، منتهی شود.
قرار نیست، پای مرگ در میان باشد.
فهمیـدم؛
جنگ، میتواند لزوماً در دنیای بیرون هم نباشد. میتواند در درونِ من، شکل بگیرد وقتی برای اهداف و خواستههایم تلاش میکنم.
وقتی قلم در دست میگیرم و مینویسم.
وقتی که میخاهم در میان سپیدی و سیاهیِ لحظهها، «اُمیـد» را انتخاب کنم.
| ســمـانـه داوطلب
تمرکزآر
🌱
❤7👌2🕊2❤🔥1
🌱
| دغدغهی صورتی من
از بیناییسنجی برمیگشتم. سرکوچه، از اسنپ پیاده شدم که برای دخترا از مغازه، خوراکی بخرم. یاد قیمت فضاییِ عینکی که تازه سفارش دادم افتادم، با خودم گفتم اول موجودی کارتمو چک کنم بعد برم داخل مغازه.
با دیدن موجودی، رفتم تو فکر؛ چی بخرم؟! دوتا بستنی، یک پفک یا دوتا شکلات! انتخابم محدودتر ازین حرفا بود! نگاهم افتاد به فروشگاه لوازم تحریر اون سمت خیابون، مثل همیشه، چشمکی زد؛ بیا اینجا، با هر موجودی که داری، من خوشحالت میکنم.
بدو، از خیابون رد شدم. وارد فروشگاه که شدم، یادم اومد؛ آهان! من یه دفترچه لازم دارم.
بعد از انتخاب سایز دفترچه، که میخام کوچکتر از یه دفتر معمولی باشه؛ رسیدم به انتخاب رنگ.
یه دفترچه، برای نوشتن ایدهها و جرقههای ذهنم، چه رنگی بهش میومد؟
از بین رنگهای سیاه، سبز پستهای، طوسی، صورتی، اوهوم خودشه، ایده های من صورتیاند، پس دفترچهی ایدهها هم باید صورتی باشه.
_خوب، همینو میخام لطفا. قیمتش، قیمتش چنده؟! ضربان قلبم یکم تند شده بود.
آقای فروشنده با یه وارفتگی تو کلامش، گفت:
_ قیمت این دفترچه..شصت و..
ـ وای خدا، موجودی منم شصت و هشت تومنه!، خدا کنه کمتر باشه.
_ قیمت این دفترچه، شصتو..
ـ توی ذهنم: «بگو دیگه کشتی منو.»
_شصت و پنج تومنه.
یه نفس عمیــق کشیدم و خوشحال، کارتو دادم به فروشنده.
استاد، امروز گفتن از دغدغهی این روزاتون بنویسید. دغدغهی این روزها، آخه نوشتنی نیست، اما مینویسم که مرهمی باشه برای دغدغهی این روزهای من.
✍️ســمـانه داوطلب
🌱
| دغدغهی صورتی من
از بیناییسنجی برمیگشتم. سرکوچه، از اسنپ پیاده شدم که برای دخترا از مغازه، خوراکی بخرم. یاد قیمت فضاییِ عینکی که تازه سفارش دادم افتادم، با خودم گفتم اول موجودی کارتمو چک کنم بعد برم داخل مغازه.
با دیدن موجودی، رفتم تو فکر؛ چی بخرم؟! دوتا بستنی، یک پفک یا دوتا شکلات! انتخابم محدودتر ازین حرفا بود! نگاهم افتاد به فروشگاه لوازم تحریر اون سمت خیابون، مثل همیشه، چشمکی زد؛ بیا اینجا، با هر موجودی که داری، من خوشحالت میکنم.
بدو، از خیابون رد شدم. وارد فروشگاه که شدم، یادم اومد؛ آهان! من یه دفترچه لازم دارم.
بعد از انتخاب سایز دفترچه، که میخام کوچکتر از یه دفتر معمولی باشه؛ رسیدم به انتخاب رنگ.
یه دفترچه، برای نوشتن ایدهها و جرقههای ذهنم، چه رنگی بهش میومد؟
از بین رنگهای سیاه، سبز پستهای، طوسی، صورتی، اوهوم خودشه، ایده های من صورتیاند، پس دفترچهی ایدهها هم باید صورتی باشه.
_خوب، همینو میخام لطفا. قیمتش، قیمتش چنده؟! ضربان قلبم یکم تند شده بود.
آقای فروشنده با یه وارفتگی تو کلامش، گفت:
_ قیمت این دفترچه..شصت و..
ـ وای خدا، موجودی منم شصت و هشت تومنه!، خدا کنه کمتر باشه.
_ قیمت این دفترچه، شصتو..
ـ توی ذهنم: «بگو دیگه کشتی منو.»
_شصت و پنج تومنه.
یه نفس عمیــق کشیدم و خوشحال، کارتو دادم به فروشنده.
استاد، امروز گفتن از دغدغهی این روزاتون بنویسید. دغدغهی این روزها، آخه نوشتنی نیست، اما مینویسم که مرهمی باشه برای دغدغهی این روزهای من.
✍️ســمـانه داوطلب
🌱
❤7👌1🕊1💯1
🦅
| چلّـهی هُدایت
چند روز پیش، تولد خواهرم بود. یک سال از من بزرگتره. تقویم میگفت؛ سی و نُهُ به نقطهی پایان رسانیده و وارد چهل سالگی شده!
«چهل سـال.»
یعنی من تا یک آذر سال بعد، روزهای آخرین سال دههی سی سالگیم رو میگذرونم.
«آخرین روزهای دههی سی سالگی.» دوست ندارم پیر بشم. چهل سالگی برام غریبِ.
شایدم، تازه و نو باشه. شاید تیر خلاصی بشه برای تموم دیوونگیهام!
هم مشتاق آمدنش هستم، هم ترس از آمدنش.
چیزی که میدانم، حسیست که هر روز که میگذرد انگار قوی تر میشود. ریشهدارتر میشود در زمین؛
«زندگی را بیشتر میفهمم، غمهایش را هم.
همانند عقابی اوج میگیرم، تنهاتر میشوم حتمن. قوی تر حتمن. تیزبینتر و عرصهی پروازم وسیعتر می شود حتمن.»
بنظر، کرک و پـرِ ترسهایم کم کم بریزد.
گمانم همه چیز، بهتر میشود.
راستی خواهر مهربـانم، با تاخیر، تولدت مبارک.
✍️سمــانـه داوطلب
🦅
| چلّـهی هُدایت
چند روز پیش، تولد خواهرم بود. یک سال از من بزرگتره. تقویم میگفت؛ سی و نُهُ به نقطهی پایان رسانیده و وارد چهل سالگی شده!
«چهل سـال.»
یعنی من تا یک آذر سال بعد، روزهای آخرین سال دههی سی سالگیم رو میگذرونم.
«آخرین روزهای دههی سی سالگی.» دوست ندارم پیر بشم. چهل سالگی برام غریبِ.
شایدم، تازه و نو باشه. شاید تیر خلاصی بشه برای تموم دیوونگیهام!
هم مشتاق آمدنش هستم، هم ترس از آمدنش.
چیزی که میدانم، حسیست که هر روز که میگذرد انگار قوی تر میشود. ریشهدارتر میشود در زمین؛
«زندگی را بیشتر میفهمم، غمهایش را هم.
همانند عقابی اوج میگیرم، تنهاتر میشوم حتمن. قوی تر حتمن. تیزبینتر و عرصهی پروازم وسیعتر می شود حتمن.»
بنظر، کرک و پـرِ ترسهایم کم کم بریزد.
گمانم همه چیز، بهتر میشود.
راستی خواهر مهربـانم، با تاخیر، تولدت مبارک.
✍️سمــانـه داوطلب
🦅
👌4🔥2👏2😍1
.
| ریسمان نازک دقیقهی 90
خاب ماندم. اما خوب چه اشکالی دارد، همه خاب میمانند! همه تا الان یحتمل از کاری، قراری، کلاسی، خاب ماندهاند.
اما خصوصیت بارز یک دقیقه نودی اینست که تمام یک فرصت را نمیخاهد از دست بدهد.
فرصتهای انجام یک کار در لحظات آخر، به ریسمان نازکتری بند است. هر کسی شجاعت چنگ زدن ندارد.
یک دقیقه نودی، هر چه باشد، دستکم شجاع است. خودش را میرساند. هرطور شده اما به آن ریسمان باریک، چنگ میزند.
روی نیمکت آخر کلاس، در تنهایی و سکوت مینشینم و مینویسم.
دوست دارم، تمام فرصت را اگر نشد، اما به دقیقههای آخر، به لحظه های آخر آن کار خودم را برسانم، خسته، خابآلود اما میرسانم، خودم را به همرسانی آخر کلاس میرسانم.
✍️ســمـانه داوطلب
،
| ریسمان نازک دقیقهی 90
خاب ماندم. اما خوب چه اشکالی دارد، همه خاب میمانند! همه تا الان یحتمل از کاری، قراری، کلاسی، خاب ماندهاند.
اما خصوصیت بارز یک دقیقه نودی اینست که تمام یک فرصت را نمیخاهد از دست بدهد.
فرصتهای انجام یک کار در لحظات آخر، به ریسمان نازکتری بند است. هر کسی شجاعت چنگ زدن ندارد.
یک دقیقه نودی، هر چه باشد، دستکم شجاع است. خودش را میرساند. هرطور شده اما به آن ریسمان باریک، چنگ میزند.
روی نیمکت آخر کلاس، در تنهایی و سکوت مینشینم و مینویسم.
دوست دارم، تمام فرصت را اگر نشد، اما به دقیقههای آخر، به لحظه های آخر آن کار خودم را برسانم، خسته، خابآلود اما میرسانم، خودم را به همرسانی آخر کلاس میرسانم.
✍️ســمـانه داوطلب
،
❤8🕊2👌1
🔸
| 30 دلیل نوشتن، از زبان یک مامانِ نوشتنی
۱. مینویسم تا روزها را به تکرار تجربه نکنم.تکراری نیندیشم، تکراری زندگی نکنم.
۲. مینویسم تا در بازی زندگی، نقش یک «برنده» را تمرین کنم.
۳. مینویسم که در دریای زندگی، در سطح نمانم، شناگر ماهرتری شوم.
۴. مینویسم تا وزنههای سنگین افکارم را براحتی رها کنم.
۵. مینویسم تا بیشتر کتاب بخانم.
۶. مینویسم تا بیشتر بتوانم بنویسم.
۷. مینویسم تا خودم را بیشتر بفهمم و دوست داشته باشم.
۸. مینویسم تا از وقتم، بهینهتر استفاده کنم.
۹. مینویسم تا منظمتر و عملگراتر شوم.
۱۰. مینویسم تا با خدا رفیقتر شوم.
۱۱. مینویسم تا قدر عزیزانم را بیشتر بدانم.
۱۲. مینویسم تا معنای زندگیام را پیدا کنم.
۱۳. مینویسم تا عاشقانه زندگی کنم.
۱۴. مینویسم تا با طبیعت، پیوند عمیقتری برقرار کنم.
۱۵. مینویسم تا بیشتر کشف کنم.
۱۶. مینویسم تا آگاهانه، به قلمرو ناخودآگاهم قدم بگذارم.
۱۷. مینویسم تا لذت «در لحظه بودن» را تجربه کنم.
۱۸. مینویسم تا یاد بگیرم، به مسایل زندگی، با «زاویهدید»های بیشتری نگاه کنم.
۱۹. مینویسم تا آرامتر باشم.
۲۰. مینویسم تا چراغی بیافروزم در لحظات تاریک زندگی.
۲۱. مینویسم تا حسرتی به حسرت های زندگیام اضافه نکنم.
۲۲. مینویسم تا همیشه در پیِ آموختن، باشم.
۲۳. مینویسم تا از مرگ نهراسم.
۲۴. مینویسم تا آینهای باشم که دیگران دوست بدارند خود را درین آینه تماشا کنند.
۲۵. مینویسم تا شکرگزارتر باشم.
۲۶. مینویسم تا همهی مردم را دوست داشته باشم.
۲۷. مینویسم تا زندگی کنم نه زندهمانی.
۲۸. مینویسم تا بدانم، هیچ نمیدانم.
۲۹. مینویسم تا از روزمرگیهایم، امید بسازم.
۳۰. مینویسم تا مهربانتر باشم.
_ کدامش، دلیلِ شما هم بود؟
✍️ سـمانه داوطلب
🔸
| 30 دلیل نوشتن، از زبان یک مامانِ نوشتنی
۱. مینویسم تا روزها را به تکرار تجربه نکنم.تکراری نیندیشم، تکراری زندگی نکنم.
۲. مینویسم تا در بازی زندگی، نقش یک «برنده» را تمرین کنم.
۳. مینویسم که در دریای زندگی، در سطح نمانم، شناگر ماهرتری شوم.
۴. مینویسم تا وزنههای سنگین افکارم را براحتی رها کنم.
۵. مینویسم تا بیشتر کتاب بخانم.
۶. مینویسم تا بیشتر بتوانم بنویسم.
۷. مینویسم تا خودم را بیشتر بفهمم و دوست داشته باشم.
۸. مینویسم تا از وقتم، بهینهتر استفاده کنم.
۹. مینویسم تا منظمتر و عملگراتر شوم.
۱۰. مینویسم تا با خدا رفیقتر شوم.
۱۱. مینویسم تا قدر عزیزانم را بیشتر بدانم.
۱۲. مینویسم تا معنای زندگیام را پیدا کنم.
۱۳. مینویسم تا عاشقانه زندگی کنم.
۱۴. مینویسم تا با طبیعت، پیوند عمیقتری برقرار کنم.
۱۵. مینویسم تا بیشتر کشف کنم.
۱۶. مینویسم تا آگاهانه، به قلمرو ناخودآگاهم قدم بگذارم.
۱۷. مینویسم تا لذت «در لحظه بودن» را تجربه کنم.
۱۸. مینویسم تا یاد بگیرم، به مسایل زندگی، با «زاویهدید»های بیشتری نگاه کنم.
۱۹. مینویسم تا آرامتر باشم.
۲۰. مینویسم تا چراغی بیافروزم در لحظات تاریک زندگی.
۲۱. مینویسم تا حسرتی به حسرت های زندگیام اضافه نکنم.
۲۲. مینویسم تا همیشه در پیِ آموختن، باشم.
۲۳. مینویسم تا از مرگ نهراسم.
۲۴. مینویسم تا آینهای باشم که دیگران دوست بدارند خود را درین آینه تماشا کنند.
۲۵. مینویسم تا شکرگزارتر باشم.
۲۶. مینویسم تا همهی مردم را دوست داشته باشم.
۲۷. مینویسم تا زندگی کنم نه زندهمانی.
۲۸. مینویسم تا بدانم، هیچ نمیدانم.
۲۹. مینویسم تا از روزمرگیهایم، امید بسازم.
۳۰. مینویسم تا مهربانتر باشم.
_ کدامش، دلیلِ شما هم بود؟
✍️ سـمانه داوطلب
🔸
❤6👌3🕊1
🔸
| یـادم تو را فراموش
• گزارش آنچه که در تمرکزآر امروز آموختم:
۱. در کتابی که خاندم* راهکاری گفته بود برای به خاطر سپردن اسم افراد، با استفاده از قدرت تصویرسازی و خیال.
~ یاد خاطرهای افتادم؛ چندروز پیش در مترو، خانمی را دیدم که برایم بسیار چهرهاش آشنا بود و احساس خوشایندی از گذشتهای دور، برایم تداعی شد.
بی مقدمه، جلو رفتم و گفتم: خیلی چهرهتون برام آشناست. و بعد در لیستی بلندبالا، دربین دانشگاههایی که درس خاندم و بیمارستانهایی که کار کردم، به دنبال ردپای مشترکی گشتیم، که در آخر، رسیدیم به اینکه ایشان« سوپروایزر» بیمارستانی بودن که در آن طرح میگذراندم!
با یادآوری این آشنایی، استرس آن روزها، اذیتهایش، حس بدی که آن زمان به او داشتم زنده شد!
اما قبل از آن جستجو، وقتی اسمش یادم نبود، وقتی خاطرهاش خیلی دور بود، چهرهاش برایم سرشار از حسی خوشایند بود.
به این رسیدم؛ « چه اصراریست در بیاد آوردن گذشته، یا اسامی آدمها؟»
بگذار، گذشته فراموش شود. گذشتهها، گذشته.
گاهی مثل خاطرهی من، آدمها که در حافظهات دور شوند، حس خوشایندی شکل میگیرد، از یک آشنایی، جدا از احساسی که داشتی.
«همین حس خوب» کافیست.
دیگر جستجو نکن.
۲. در تمرین «کلمه برداری» هم به کلمهی «قلّاب» رسیدم. به پیشنهاد استاد، با او حرف زدم:
_ قلّاب جان، تا حالا عاشق شدی؟ میتوانی، عشق را ابراز کنی؟
که دستانم، بیهوا نوشتند:
«دوست داشتنت، قلّابیست که ماهی کوچکِ تُنگِ دلم، مدام به آن بوسه میزند.»
فهمیدم، کلمات ذاتاً شاعرند. فقط باید از آنها بخاهیم که ذوق هنریشان را برایمان آشکار کنند.
*حافظهٔ برتر، کوین ترودو
✍️ سـمانـه داوطلب
🔸
| یـادم تو را فراموش
• گزارش آنچه که در تمرکزآر امروز آموختم:
۱. در کتابی که خاندم* راهکاری گفته بود برای به خاطر سپردن اسم افراد، با استفاده از قدرت تصویرسازی و خیال.
~ یاد خاطرهای افتادم؛ چندروز پیش در مترو، خانمی را دیدم که برایم بسیار چهرهاش آشنا بود و احساس خوشایندی از گذشتهای دور، برایم تداعی شد.
بی مقدمه، جلو رفتم و گفتم: خیلی چهرهتون برام آشناست. و بعد در لیستی بلندبالا، دربین دانشگاههایی که درس خاندم و بیمارستانهایی که کار کردم، به دنبال ردپای مشترکی گشتیم، که در آخر، رسیدیم به اینکه ایشان« سوپروایزر» بیمارستانی بودن که در آن طرح میگذراندم!
با یادآوری این آشنایی، استرس آن روزها، اذیتهایش، حس بدی که آن زمان به او داشتم زنده شد!
اما قبل از آن جستجو، وقتی اسمش یادم نبود، وقتی خاطرهاش خیلی دور بود، چهرهاش برایم سرشار از حسی خوشایند بود.
به این رسیدم؛ « چه اصراریست در بیاد آوردن گذشته، یا اسامی آدمها؟»
بگذار، گذشته فراموش شود. گذشتهها، گذشته.
گاهی مثل خاطرهی من، آدمها که در حافظهات دور شوند، حس خوشایندی شکل میگیرد، از یک آشنایی، جدا از احساسی که داشتی.
«همین حس خوب» کافیست.
دیگر جستجو نکن.
۲. در تمرین «کلمه برداری» هم به کلمهی «قلّاب» رسیدم. به پیشنهاد استاد، با او حرف زدم:
_ قلّاب جان، تا حالا عاشق شدی؟ میتوانی، عشق را ابراز کنی؟
که دستانم، بیهوا نوشتند:
«دوست داشتنت، قلّابیست که ماهی کوچکِ تُنگِ دلم، مدام به آن بوسه میزند.»
فهمیدم، کلمات ذاتاً شاعرند. فقط باید از آنها بخاهیم که ذوق هنریشان را برایمان آشکار کنند.
*حافظهٔ برتر، کوین ترودو
✍️ سـمانـه داوطلب
🔸
❤6🕊3👌1
❤5🥰2👌2
🔸
| سنجاقهایت را باز کن
• امروز بعد از مدتها، به کتاب دایره المعارف هیپنوتیزم، سری زدم. خاطراتم پشت سر هم، ردیف شدند؛
• یاد کلاسهای دکتر فتحی و تمرینهای هیپنوتیزم.
• یاد خانمی که برای درمان ناباروریاش مراجعه کرده بود اما بخاطر آسیبهای جنسی که درکودکی داشت، حتی برای انتقال جنین، قادر به همکاری نبود.
وقتی چراییش برای کسی مهم نبود. دستاشو گرفتم و فکر میکردم، چطور میتونم بهش کمک کنم.
از هیپنوتیزمدرمانی گفتم و پیشنهاد دادم.
وقتی بعد یک ماه، باهام تماس گرفت وخوشحال بود. از نتیجه ی هیپنوتیزم و درمانش. از اینکه چقد زندگیش و رابطهش بهتر شده بود.
• یاد عملهای جراحی سنگینی افتادم که فقط با تلقین، بدون عوارضِ بیهوشی، انجام میشدن.
• یاد درمان فوبیای دختری افتادم که از گربه میترسید و بعد از هیپنوتیزم، توی محوطهی دانشگاه، دنبال گربهها بود!
در هیپنوتیرم، قدرت با هیپنوتیزور نیست، قدرت با کسیست که هیپنوتیزم میشود.
«قدرت در تصویرسازیهای ذهنی ماست. در توانایی تغییر دادن تداعیهامون.»
🧷 در اینکه باور کنیم ترسهای ما، به ما سنجاق شدند و این سنجاقهارو میتونیم از هویتمون، جدا کنیم.
| سـمانه داوطلب
🔸
| سنجاقهایت را باز کن
• امروز بعد از مدتها، به کتاب دایره المعارف هیپنوتیزم، سری زدم. خاطراتم پشت سر هم، ردیف شدند؛
• یاد کلاسهای دکتر فتحی و تمرینهای هیپنوتیزم.
• یاد خانمی که برای درمان ناباروریاش مراجعه کرده بود اما بخاطر آسیبهای جنسی که درکودکی داشت، حتی برای انتقال جنین، قادر به همکاری نبود.
وقتی چراییش برای کسی مهم نبود. دستاشو گرفتم و فکر میکردم، چطور میتونم بهش کمک کنم.
از هیپنوتیزمدرمانی گفتم و پیشنهاد دادم.
وقتی بعد یک ماه، باهام تماس گرفت وخوشحال بود. از نتیجه ی هیپنوتیزم و درمانش. از اینکه چقد زندگیش و رابطهش بهتر شده بود.
• یاد عملهای جراحی سنگینی افتادم که فقط با تلقین، بدون عوارضِ بیهوشی، انجام میشدن.
• یاد درمان فوبیای دختری افتادم که از گربه میترسید و بعد از هیپنوتیزم، توی محوطهی دانشگاه، دنبال گربهها بود!
در هیپنوتیرم، قدرت با هیپنوتیزور نیست، قدرت با کسیست که هیپنوتیزم میشود.
«قدرت در تصویرسازیهای ذهنی ماست. در توانایی تغییر دادن تداعیهامون.»
🧷 در اینکه باور کنیم ترسهای ما، به ما سنجاق شدند و این سنجاقهارو میتونیم از هویتمون، جدا کنیم.
| سـمانه داوطلب
🔸
❤9👌3🕊1
🍁
🔸شـعر
اگـر مـاه بـودم
کششام را از دریاها برمیداشـتم و
«تنهـا تـو را»
به آغـوش خود میکشـاندم.
✍️ ســمـانه داوطلب
🍁
🔸شـعر
اگـر مـاه بـودم
کششام را از دریاها برمیداشـتم و
«تنهـا تـو را»
به آغـوش خود میکشـاندم.
✍️ ســمـانه داوطلب
🍁
❤8🥰2👌2
🔸
| قفسههای ناامن
امروز رفتم کتابفروشی، هوایی تازه کنم. از تأملم روی کتابها، فهمیدم چیزی در من تغییر کرده.
دیگر، قفسهی کتابهای خودشناسی و روانشناسی، رنگی برایم نداشت.
همیشه واژهی «عزت نفس» برایم گنگ بود، نمیفهمیدم چطور باید داشته باشمش. برای همین گاهی در قفسهی کتابفروشیها به دنبالش بودم.
اما بعد از مدتی، رهایش کردم. به جای آن، شروع کردم به نوشتن برنامهی روزانه، ژورنالنویسی و عادتهای جدید ساختن.
خوشبختانه، هیچوقت آدم سرسختی نبودم، منعطف بودم در تغییر کردن.
متعهد شدم در انجام عادتهای کوچک مثبت. استمرار در قدمهای کوچک.
کم کم، رسیدم به «نوشـتن.»
استمرار در نوشتن، چهها که نمیکند!
• فهمیدم که عزت نفس، در اقدام کردن است.
به سمت ترسهایت قدم برداشتن است.
رها کردن است. رهایی از استرس آینده و حسرتهای گذشته. رها کردن ترس از قضاوتهای مردم.
عزت نفس، قدرت «نـه» گفتن است. جرأت بیرون آمدن از دایره امن.
✓این کارها را که کردی، به نفست، عزت دادهای.
امروز دیگر دنبال هیچ کتاب خودشناسی و عزت نفس نبودم.
✓فهمیدم فردیت، وقتی توسعه پیدا میکند که شجاعتِ ترسیدن داشته باشی و اقـدام کنی.
آگاهانه، متعهدانه حرکت کنی به سمت کارهایی که نکرده ای و دوستشان داری و ازین دایرهی لعنتی ناامن، بیرون بزنی.
✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/27
🔸
| قفسههای ناامن
امروز رفتم کتابفروشی، هوایی تازه کنم. از تأملم روی کتابها، فهمیدم چیزی در من تغییر کرده.
دیگر، قفسهی کتابهای خودشناسی و روانشناسی، رنگی برایم نداشت.
همیشه واژهی «عزت نفس» برایم گنگ بود، نمیفهمیدم چطور باید داشته باشمش. برای همین گاهی در قفسهی کتابفروشیها به دنبالش بودم.
اما بعد از مدتی، رهایش کردم. به جای آن، شروع کردم به نوشتن برنامهی روزانه، ژورنالنویسی و عادتهای جدید ساختن.
خوشبختانه، هیچوقت آدم سرسختی نبودم، منعطف بودم در تغییر کردن.
متعهد شدم در انجام عادتهای کوچک مثبت. استمرار در قدمهای کوچک.
کم کم، رسیدم به «نوشـتن.»
استمرار در نوشتن، چهها که نمیکند!
• فهمیدم که عزت نفس، در اقدام کردن است.
به سمت ترسهایت قدم برداشتن است.
رها کردن است. رهایی از استرس آینده و حسرتهای گذشته. رها کردن ترس از قضاوتهای مردم.
عزت نفس، قدرت «نـه» گفتن است. جرأت بیرون آمدن از دایره امن.
✓این کارها را که کردی، به نفست، عزت دادهای.
امروز دیگر دنبال هیچ کتاب خودشناسی و عزت نفس نبودم.
✓فهمیدم فردیت، وقتی توسعه پیدا میکند که شجاعتِ ترسیدن داشته باشی و اقـدام کنی.
آگاهانه، متعهدانه حرکت کنی به سمت کارهایی که نکرده ای و دوستشان داری و ازین دایرهی لعنتی ناامن، بیرون بزنی.
✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/27
🔸
❤6👌2👏1