دلآرام | سـمـانه داوطلب
165 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
🫧
| تنهایی

ما آدم‌ها مثل درختـان یک جنـگلیم، اما جدا از هم.
در کنار هم، قد می‌کشیم، رشد می‌کنیم.
اما به تنهایی.


✍️ســمـانـه
🫧
3🕊3🔥2👌2
🍃 🌱

#شب_نوشت 04/06/11

🔸 شبـی اسـتثنایی

بعضـی شب ها مثلِ ستاره ای هستند در آسمانِ شـب ..

مثلِ عظمتِ آسمان که در قابِ هیچ لنزی، جا نمیگیرد، نوشـتن از بعضـی لحظات و اتفاقات هم نشـدنی ست ..

اُستاد می‌گفت: وقتـی مهربانیم، به خودِ خودمان، نزدیک تریم..

به گمانِ من امـا:
«وقتی مهـربانیـم، به خـدا شبیـه تر می شـویم»

ملاصدرا نیـز چه زیبا گفت:
«خـداوند، همـه چیـز می شـود، همـه کَس را بـه شرطِ ایمان
»


آنگـاهی که دل‌شکسـته می شـوی؛

خداونـد، مهـری می شـود بر قلبـی
رقصی می شـود بر قَلـَمـی
و
نامـه‌ای سرشـار از عشـق و محبت برایـت می‌نویسـد ..
.
دوسـتت دارم خـدا 🫂
سپاسـگزارم برای این قلـب های مهـربون🍂🙏

✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab

#سه‌شنبه_نوشت
🍃🌱
3👌2🕊2❤‍🔥1😍1
🪽🌱
تنـهـا راهِ یـادگرفتـن

« زنـدگـی کردنـه »



📚کتابخانه‌ی نیمه‌شب.

https://t.me/greeen_mind1

🪽🌱
💯54🔥1👌1
🍂
🔸 پندانه

خوابـم میـاد.
خسـتم.
امشـب چهار ساعت، مطب دکتر، منتظر بودم.

میخواستم در مورد موضوعی که توی ذهنمه، یه جورِ خاصـی بنویسم. هر چی نوشتم، به دلـم ننشست.
خیـلی بلـد نیسـتم پیچیده و خاص بنویسـم.
بزار سـاده بگـم؛

شـُل کن ! عزیــزم ..

وقتی مینویسی رو میگـم! .....

دسـتاتـو شُـل کـن....
.
وگرنـه
دچـارِ دردِ گمنامـی میشـی به اسـمِ:

📍دردِ انگشـتِ شسـتِ دسـتِ راسـت!
( البته اگه راست دستی )

اصـلا انگاری جمله‌ی «شـُل کن» جوابِ همه‌ی مسعله‌های زندگیه.
آره عزیزم، شـُل کن، سخت نگیر در همه وقـت و همـه جـا.


📍حالا جدی، این دردِِ گمنام ، باعث شد ب چیزای بیشتری فکر کنم و ملاحظات بیشتری داشته باشم موقع نوشتن، ک حالا یا ادامه شو ویس میگیرم یا در قسمت‌های بعدی می نویسم.



✍️ســمـانـه

🍂🌱
👌42❤‍🔥2😁1💯1
🫧
سـوالی کـه بایـد در مقابـلِ بعضـی آدم‌ها به تکـرار
از خـودت بپرسـی
تا ذهـنِ آرام تـری داشـته باشـی:


« بــه مــن چـــِه؟! »


سوالِ تو برای ارامشِ ذهنت چیه؟!

✍️ســمـانـه
🫧
👍4🤷‍♂1👏1😁1👌1😍1🫡1
🫧

«چگونه می‌توانم نوشتن را به گزینه‌ی پیش‌فرض خودم تبدیل کنم؟»

و به نظرِ مـن :


🌱 وقتی که اعجازِ نوشـتن رو باور کنم ..

چطور باور کنم؟
_ با تکـرار و مداومـت ..

چطور متعهد باشـم به مداومت در نوشـتن؟
_ با عشـق به نوشـتن

چطـور عاشـقِ نوشـتن بشـم؟
_ همیـنو بنویس :
چطور عاشـقِ نوشـتن بشـم ؟!

و قلـمـت رو رهـا کـن تا جوابشو از هزارتوی ذهنت پیدا کنه ..

آره
خودت جوابشـو می‌دونـی ..
اما فرامـوش کردی ..

و فقـط و فقـط با نوشـتن ، یـادت میـاد ..



پـس شـروع کـن به نوشـتن، عزیــزمــــــ ...

✍️ســمـانـه


#دربـاره‌ی_نوشـتن

🫧
5💯2🥰1👌1
🍂
#شـعر_درمـانـی

صفحاتِ دفتر و ملافه های تخت خوابم را
ترک کـن

از فنجان قهوه و قاشـق های شـِکرم
بیرون بـرو

دکمه های پیرهنم و نخ‌های دستمال گردنم را
رها کـن

تمامِ وسـایلم را ترک کن ...

تا بتوانم بروم، سروقتِ کار ..


✍️نزار قبانی

🍂
4👌3👍1😍1😇1
🫧🪽
| مامان نوشـتنی

نصفه شبِ و من کناربساطِ همیشه برقرارِ «خودکار و دفتر و کتابام» وچراغِ مطالعه، نشستم و می نویسم.

یادم میاد، دوم راهنمایی بودم که با نوشتنِ خاطره‌های مدرسه، با نوشـتن، دوسـت شدم.
آرزوم بود که شبا، کنارِچراغ مطالعه، وقتی همه خابیدن، شروع کنم به نوشتن.

رویام برآورده شده حالا؛ ولی انگاری بچه‌ها جزوِ «همــه» نبـودن، که الان بیـدارن!.
فاطمه، یه لباسِ ساحلی بلندِ آبی میاره که تنش کنم! اولـش اخمی میکنم و میگم:
نــه! الان وقتش نیست.

فهمید که اخمم علکیِ اما همزمان یه شکی تو چشاش موج میزد ک نکنه اخمِ مامان واقعی باشه، سریع میخندمو اونم شَکِش تبدیل به خنده میشه.

میگم من مامانِ اخمالویی ام؟!

_ نـه، تو مامان نوشتنـی‌ای هستی!

.
بعدش اشاره می‌کنه ب دفتر و خودکارم.
.قند تو دلم آب شد! اگه می‌گفت تو مامان مهربونی هستی، اینقد خوشحال نمی‌شدم. نمی‌دونم شاید؛
«دوس دارم شبیه چیزی باشم که عاشقشم»

عاشـقِ نوشـتنم و از نگاهِ فاطمـه‌جان مـن یـک مامانِ نوشــتنی‌ام.

شما چطور؟!
نوشتنی هسـتین؟ یا چـی؟!

✍️ســمانـه
✍️ Samaneh davtalab


🪽🫧
🥰53😍3👌2
🪽

🔸فهرسـتِ افزایش بهره‌وری در حین نوشتن

۱.آب بنوش.

۲.نفسِ عمیق بکش.

۳.با خودکاری بنویس که توی جوهردادن، خسیس نباشه.

۴.هراز گاهی به وضعیت دستات توجه کن, چجوری خودکارو دستت گرفتی؟!

_اگه فشار زیادی وارد میکنی، یکم خودکارو رهاتر و آزادتر دستت بگیر.

۵. و در آخر، لبخنـد به لب داشته باش 🥰
کمکت می‌کنه تا بهتر بنویسی و ریلکس تر باشی.


✍️ســمانـه

#تمرکزآر
#فهرست_نویسی

🫧🌱
👏43🥰3👌21
🕊️🌱

🔸 فشـارِ ذهنیِ حین نوشـتن

امروز توی کارگاه تمرکزآر، دوسـتی گفت؛ بعد از تمرینِ «صد جمله نوشـتن» احساسِ فشـارِ ذهنـی داره.

این موضوع برای خودم که عاشقِ نوشتنم، هم گاهی پیش میاد. در موردش فکـر کردم و نوشـتم؛

«تصـور کردم؛ ذهنـم مثل یک خونه‌ست که با نوشـتن، ذهنم رو مرتب میکنم.

گاهی ما خونه روگردگیری میکنیم
گاهی اثاث‌های خونه رو جابجا میکنیم
گاهی جاروبرقی می‌کشیم

امـا توی ذهن مون، مرتب کردن، یعنی قدم بزنی در فضای ذهنت. یه گوشه بشینی و نگاه کنی به هر آنچه به ذهنت میاد.

فشارِ ذهنی ما اغلب به خاطرِ اینه که در حینِ نوشتن، مقاومت میکنیم. برای افکارمون، چراهای زیادی میاریم.

«نوشتن با لبخند»،بدون درگیر شدن با افکار، بدون مقاومت در برابرِ هر آنچه به ذهن میاد.
باعث میشه که ذهنت مرتب بشه، بدون فشار ذهنی.

با نوشتن در اتاق ذهنت راه برو، و بعدش کنار پنجره‌ی ذهنت بشین و یه چایی بخور.


| ســمـانـه

🌱🪽
👌6🕊2👍1
🫧🌱

🔸راهی برای شکستن الگو‌های تکراری


اگر همیشه با یکی، دوتا مشکلِ همیشگی سروکله میزنیم، نشون میده الگوی ذهنی‌مون، تقریبا ثابت و تکراریه.

تمرین امروزم «هفت دقیقه با هفت کتاب» برای من باز هم پیام‌های مشترکی داشت:

     «چالش های همیشگی‌ام»

گاهی باید از خودمون بپرسـیم:

آیا کتاب‌هایی که میخونیم، همیشه افکار و باور‌هـای قبلی‌مون تایید میکنن؟

اگه جواب مثبته، هیچ‌وقت تغییری در ما ایجاد نمیشه


شاید، بهتر باشه کتاب هایی با دیدگاه های متفاوت بخونیم
یا حداقل با نگاه متفاوتی، کتا‌ب‌ بخونیم
.

شاید اینجوری بتونیم الگو‌های ذهنیمونو تغییر بدیم.


که همون آدم همیشگی با انتخاب‌های همیشگی نباشـیم
و دنیا رو با گستره‌ی وسیع‌تری درک کنیم
.


✍️ سـمانـه‌ داوطلب

🌱🫧
4👌4🔥1
🌙
🔸مـاه و سـایه‌های زمیـن

امشـب، مـاه بیش از هر شبِ دیگری به زمیـن شبیه بود.

گویـی، سـایه‌ی زمین، سـایه‌ی آدم‌ها، سـایه‌ی هـرآنچه هسـت، روی چهره‌اش سنگینی می‌کرد.

و مـاه، تحمـلِ این همه را نداشـت؛ رنگـش به سـرخیِ شـرم، درآمیختـه بود.

و چه دشـوار است که در برابر بی‌شرمـی جهـان، شرمسـار باشـی.


✍️سـمـانـه داوطلـب
🌙
😢32🏆2👏1👌1😍1
🪽
| سوراخِ اراده

دخترم محیا سه سالشه اما اراده و تلاشش بنظر، بیشتر از منه! ماجرا از جایی شروع شد که گفتم:«محیاجان، بشین مامان برات ماست بریزه» اما دخترکم با برقِ شیطنتی توی چشمهاش، سطل ماستُ برداشت و فرار کرد.

منم گفتم: باشه عزیزم، تا وقتی سطل ماستُ نیاری، از ماست خبری نیست!. و با یک ژستِ متفکرانه، کتابمو باز کردم و شروع کردم به خوندن.

یه ربع گذشت.نگاه کردم،محیا بی‌حرکت جلوی تلویزیون نشسته بود.
با خودم گفتم؛ چی شده؟ این خانومِ شکمو، بیخیالِ خوردن ماست شده.

رفتم نزدیک‌تر که سطل ماستو ازش بگیرم.
که چشمم خورد به سطل ماست و سوراخِ اراده‌ی محیاجان! با صحنه‌ای که دیدم این جمله تو ذهنم نقش بست:
«یا راهی خاهم یافت، یا سوراخی خاهم ساخت.»

محیاجان، برای من الگوی تلاش و پشتکاره.

با خودم میگم، هممون در بچگی، شاید همینطور بودیم، بزرگ شدیم و فراموش کردیم که زمانی، هیچ‌ چیزی جلودارِ اراده‌مون و خاسته‌هامون نبود. «باید دوباره، بچه بشیم



✍️سـمانـه داوطلب

🌱🪽
5🔥3👏2👌2😍2
🌱
🔸هویت زیر تیغ جراحی

من چه‌جور آدمی‌ام؟
جوابتون ممکنه به یکی از صورت‌های زیر باشه:

ـ سحرخیـز نیستم
ـ خیلی خوب نمیتونم بنویسم
ـ دیر، یاد میگیرم
و ..

اصولاً بیشترِ آدم‌ها، تمرکزشون روی روندِ انجامِ یک کار هست، مثلا:
راه‌های لاغر شدن، روش‌های ترک سیگار

اما شاید قبل از تمام این‌ها، بهتر باشه یه جراحی روی نگرش‌مون به چیزی که میخایم باشیم، یعنی «هویت‌مون»، انجام بدیم.

اینکه خودم رو یه نویسنده ببینم
یه آهنگساز
یه ورزشکار

هویت ما، رفتارمون رو می‌سازه و تغییر با اولویتِ بازنگری در هویت‌ دلخواهمون، بنظر باعثِ تغییر پایدارتری باشه.


✍️ سمانه داوطلب

🌱
👍54👌3
🌱
🔸 بازی می‌سـازی یا بازی می‌خـوری؟


جایی که انتخاب میکنی دلخوش شوی به اتفاقات ساده‌ و روزمـره زندگی.

و برای تک تک جزییات، معنـا بسازی و بعد اون معنارو به سوختی تبدیل کنی برای ادامه دادن.

شاید چرخ دنیا با همین فریب‌ها، گول‌هایی که آگاهانه می‌خوریم یا بازی‌هایی که با قاعده‌ی خودمان میسازیم، می‌چرخد.

و من عاشـق این بازی‌ام، عاشق این فریب
اما «نـه در نقش یک فریب‌خورده که همانند یک بـرنـده».
انتخاب کردم نتیجه، برایم مهم نباشد.

بارها زمین می‌خورم، اما دوباره بلند می‌شوم و ادامه‌ی بازی.

اُمیــد، مهـم‌ترین قاعده‌ی بازیِ من اسـت.


✍️ سمانه داوطلب

🌱
👌32👏21🔥1🥰1
نویسنده کیست؟ آیا می‌توانید نام خود را نویسنده بگذارید؟

وقتی دربارۀ نویسندگان بزرگ و نحوۀ کارشان می‌خوانم، از نویسنده شدن ناامید می‌شوم.
مارگریت دوراس ده سال را در عزلت گذراند تا کتاب‌هایش را بنویسد. البته به کافه می‌رفت، به گشت‌و‌گذار می‌پرداخت، اما بیشتر زمانش را در اتاقش به نوشتن می‌پرداخت، اتاقی که تخت‌خواب نداشت، فقط میز و صندلی و یک پنجره به بیرون.

به نظر من نویسنده کسی است که بسیار می‌نویسد و بیشترین ساعات روزش را با نوشتن سپری می‌کند.
به خودم نگاه می‌کنم، آیا من چنین فرصتی دارم؟ مسئولیت‌های خانه بقدری زیاد و سنگین است که حتی اگر وقت اضافه هم بیاورم، انرژی باقی نمی‌ماند برای نوشتنِ بسیار.
تا آنجایی که در کتاب‌های مختلف خوانده‌ام و شنیده‌ام، اغلب مردانِ موفق نویسنده، زنانی حمایتگر پشتشان ایستاده بودند و اما زنانِ موفق نویسنده یا مجرد بودند یا از همسرانشان جدا شده بودند. این یک حقیقت است.
امروز بیشترین زمانم را به فکر کردن دربارۀ این موضوع گذراندم که به یکباره یادم آمد چند سال پیش مطلبی در سایتم نوشته بودم که این‌جا با شما به اشتراک می‌گذارم.

این متن را در ۱۴۰۰/۱۰/۸نوشته‌ام.
و اما رایج‌ترین تعریف دربارۀ نویسنده:
نویسنده کسی است که می‌نویسد. حال این سوال پیش می‌آید که چگونه می‌نویسد؟ آیا هر نوشتنی، نویسندگی محسوب می‌شود؟

از بین تمام تعاریف، تعریف مرحوم رضا بابایی از همه برایم دلنشین‌تر بود. رضا بابایی می‌گوید: «نویسنده کسی است که نوشتن برای او آسان است، اگر چه محصول کارش متوسط باشد

او قانون طلایی نویسندگی را بر این پایه می‌داند:
راحت نوشتن + بسیار نوشتن= زیبایی و سنجیدگی

و اما دلم نمی‌آید از مارگریت دوراس چیزی نگویم. او در کتاب «نوشتن و همین و تمام» می‌گوید: «نویسنده موجودی است غریب، مخالف‌خوان و معنی‌ناپذیر. نوشتن حرف نزدن است و دم فروبستن. نوشتن نعرۀ بی‌صداست.»

شاید شمردن اندکی از ویژگی‌های نویسندگان، ما را در پاسخ به این سوال یاری دهد.

• نویسنده کسی است که منتظر شرایط مناسب نمی‌ماند. حتی در نیمه‌های شب و در زیر نور شمع هم می‌نویسد. شورواشتیاقی که در درونش موج می‌زند، او را به سوی نوشتن می‌کشاند. با نوشتن، غلیان درونی‌اش آرام می‌گیرد. پس طبیعی است کسی که تفننی می‌نویسد، نمی‌تواند نویسنده باشد.

• نویسندۀ خوب، مطالعات فراوانی در زمینه‌‌های مختلف دارد. بنابراین وقتی می‌نویسد، در نوشته‌هایش از سخن بزرگان، نقل‌قول و تمثیل‌ها بهره می‌گیرد تا نوشته‌اش برای مخاطب دلپذیر و قابل درک باشد.

• نویسندۀ خوب دایره واژگان وسیعی دارد.

•نویسنده باید خوب بیندیشد، در این‌باره محمود دولت آبادی می‌گوید: «نویسنده فقط نباید در بند گفتن باشد. برای گفتن همیشه وقت هست. اما برای اندیشیدن ممکن است دیر شود. چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و تخیل تربیت کند؟

• نویسنده باید به جزیی‌ترین موضوعات روز توجه نشان دهد تا بتواند آن‌ها را خوب بپروراند و مطالبی پخته و کاربردی بنویسد. تالستوی در کتاب «جنگ و صلح» می‌گوید: «بهترین ابزار نویسنده پنج حس بیدار او هستند که با عمل هماهنگ‌شان حقیقت عریان و گزنده را در می‌یابند و آن را چنان به روشنی بیان می‌کنند که خوانندۀ حیرت‌زده، دنیایی را درمی‌یابد بسیار عمیق‌تر و واقعیت‌تر از دنیای اطرافش.»

• نویسنده‌ اگر مطلبی را می‌نویسد باید کاملاً به آن احاطه داشته باشد تا متنی که از کار درمی‌آید برای مخاطب قابل فهم باشد. نویسندگانی که نوشته‌هایشان مبهم و پیچیده‌ست و مخاطب با چند بار خواندن هم متوجه نمی‌شود، نویسنده نیستند چون به احتمال بسیار زیاد خودشان هم مطلب را متوجه نشده‌اند.

• نویسنده‌ باید علائم نگارشی و دستور زبان فارسی را بداند و در نوشته‌هایش رعایت کند.

• نویسنده از انتشار مطالب و بازخوردهای دیگران نمی‌ترسد و هیچ چیزی نمی‌تواند او را متوقف کند، بلکه به امید بهتر شدن و پیشرفت ادامه می‌دهد.

حال شما بگویید آیا خود را نویسنده می‌دانید؟ آیا می‌توانید مواردی را به این لیست اضافه کنید؟
#نویسندگی
مریم نیکومنش
32👍1🥰1👌1
زیستن با کتاب‌ها | مریم نیکومنش
نویسنده کیست؟ آیا می‌توانید نام خود را نویسنده بگذارید؟ وقتی دربارۀ نویسندگان بزرگ و نحوۀ کارشان می‌خوانم، از نویسنده شدن ناامید می‌شوم. مارگریت دوراس ده سال را در عزلت گذراند تا کتاب‌هایش را بنویسد. البته به کافه می‌رفت، به گشت‌و‌گذار می‌پرداخت، اما بیشتر…
🌷
🔸 نوشتن، نعره‌ای بی صداست

جمله‌‌ی دلگرم کننده‌ای بود: «نویسنده کسی‌ست که نوشتن برایش راحت باشد اگرچه محصول کارش متوسط باشد.»

نه اینکه دوست داشته باشم، اسم نویسنده بودن را یدک بکشم، نه. اما حداقل ازینکه، سال‌هاست در هر موقعیتی، نوشتن جزو اولویت‌هایم بوده، احساس عبث بودن نمی‌کنم.

از یک ماه گذشته تا الان، هر روز نوشته‌ام، با چشمانی که هر کلمه‌ را با سایه‌اش باهم میدیده، با کوله‌باری از مسعولیت‌های جورواجور، از کارهای خانه تا آشپزی، نبود همسرم و سروکله زدن با دخترها، اما با این وجود، هر روز می‌نوشتم، چون نوشتن تنها کاری‌ست که به من انرژی میدهد.

و هنوز میدانم که نابلد راه نویسندگی‌ام، اما ادامه می‌دهم، بیشتر می‌خانم، بیشتر می‌نویسم تا کمالِ هر کلمه را برای چیزی که به آن فکر میکنم، انتخاب کنم.

دیگر نمی‌خاهم کاری را که دوست دارم، نصفه‌نیمه رها کنم. نمیخاهم حسرتی بر کتاب حسرت‌هایم اضافه کنم.

✍️ سمـانـه داوطلب

🌱
42🙏1👌1
🌱

#خود_پند

«بعداً» توهمی بیش نیست؛

«همین لحظه» را دریاب
.

✍️ ســمانـه داوطلب

🌱
6👌3💯1
🪽🌱

🔸سازِ مخالفت یک مـادر

برای مخالفت با چیزی، باید فهمِ عمیقی از آن موضوع داشته باشی تا با اشراف کامل، مخالفتت را ابراز کنی.

موضوعی که امروز در کارگاه، مطرح شد.
هر چه فکر کردم، دیدم در زمینه‌ی خاصی، دانشم آنقدر عمیق نیست.

تا اینکه، امروز آمدیم خانه‌ی مادر، طبق معمول ساکِ دفتردستک‌هایم، همراهم بود. بچه‌ها که مشغول بازی شدند، آرام به گوشه‌ی آشپزخانه خزیدم تا کمی بنویسم و اندکی بخانم.

بابا، که منو در حال مطالعه دید، گفت: «برو کنار بچه‌هات بشین.» همین جمله کافی بود تا پرت بشم به موضوع کارگاه امروز تمرکزآر؛

«اگر میتوانستی در مورد ایده‌ای، فکری مخالفت کنی و درباره‌اش بنویسی، آن موضوع چه بود؟»

موضوعی که بیشتر از هر چیزی، با تمام گوشت و پوست و استخوانم، تجربه کردم.

مادر که می‌شوی، درد و غمی همراه تولد کودکت، در قلبت نیز متولد می‌شود. دردی از جنس محبت که نیاز داری گاهی فارغ شوی از همه چیز و «تنها» شوی.

اما تفکری هست که نمی‌دانم با چه استدلالی،«البته اگر استدلالی وجود داشته باشد» مادر را فقط، موجودی برای تامین نیازهای فرزند می‌بیند.

تفکری که می‌گوید: وقتی مادر می‌شوی، باید تمام هم‌ّوغمت را صرف بچه ها کنی. باید تمام دلخوشی‌ات ، بچه‌هایت باشند. و اگر جز این باشد، برچسبِ «مادر ناکافی بودن» روی پیشانی‌ات می‌چسبانند.

و کافیست کمی با دیگر غم‌های زندگی متزلزل شده باشی، تنهایی‌ات با چاشنی شرم و گناه نیز آمیخته می‌شود.

دوست دارم در مقابل این تفکر بایستم و اعلام مخالفت کنم، نه صرفا برای خودم، که برای دخترانم، برای اینکه میخاهم مادری شاد و سرزنده داشته باشند.

مادری که همانند بچه‌ها ظرفِ خواسته‌ها و آرزوهایش، سرشار است، چون شور زندگی، سن و سال و اینکه چه نقشی داری، نمی‌شناسد.


✍️ سـمـانـه داوطلب

🪽🌱
6🕊2👍1👏1👌1