🌱🫂
#شب_نوشت 04/06/04
از نوشـتن در مورد چـی می ترسـی؟
از همون بنویـس ...
چند روزیه میخام از چیزی بنویسـم که فکـر کردن بهش آزارم میـده ...
امـا چه بـاک ، در دنیایی که دنیـای من و تـرس هام خیـلی ککِ بقیه رو نمیگزه..
مینویسـم برای خـودم ..
تا شـاید کسـی بخونه و بخواد از ترسـش ، شجـاع تر بشــه . . .
دقیقا نمیدونم به چه علت ! اما روزها گذشت و دیدم که صداهارو واضح نمیشنوم ☹️
شنواییم ضعیف تر شد
اما مگه شنیدن فقط گوش دادنِ؟
شنیدن ینی درک کردن ...
این اتفاق باعث شد ؛
آدم ها رو از زاویه ی دیگه ای هم ببینم و بشناسـم 🌱
رفتارهایی از بعضی ها دیدم بسیار منزجر کننده
که گاهی باورم نمیشـد ، آدم ها میتونن، اینقد وقیح بشن؟!
میتونن اینقد راحت قضـاوت کنن؟
براحتی پا بزارن روی عواطف و احساساتت؟!
فهمیدم برای گفتن و شنیدنی که دلچسب باشه
باید اول دلـت به کسـی ک باهاش حرف میزنی نزدیک باشـه 💞
یاد گرفتم ؛
مهم ترین چیز ، انتخابـه ...
انتخابِ آدم هایی که بهشـون اجازه میدی وارد دنیای درونت بشـن ..
کسایی که باهاشون راحت باشی ، بتونی از ترس هات بگی ، بدونِ ترس از قضـاوت ...
این آدمان که لحظه هات رو شیرین میکنن
اجازه میدن شجاع باشی
و تورو با وجودِ ترس هات همچنان دوست دارن ..
آخیـش 😮💨
بالاخره امشب از یکی از ترس هام نوشـتم...
و امیدوارم روزی برسه که
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🫂
#شب_نوشت 04/06/04
از نوشـتن در مورد چـی می ترسـی؟
از همون بنویـس ...
چند روزیه میخام از چیزی بنویسـم که فکـر کردن بهش آزارم میـده ...
امـا چه بـاک ، در دنیایی که دنیـای من و تـرس هام خیـلی ککِ بقیه رو نمیگزه..
مینویسـم برای خـودم ..
تا شـاید کسـی بخونه و بخواد از ترسـش ، شجـاع تر بشــه . . .
دقیقا نمیدونم به چه علت ! اما روزها گذشت و دیدم که صداهارو واضح نمیشنوم ☹️
یه غبارِ سنگینی افتاده بود روی پرده ی گوشـم
شنواییم ضعیف تر شد
اما مگه شنیدن فقط گوش دادنِ؟
شنیدن ینی درک کردن ...
این اتفاق باعث شد ؛
آدم ها رو از زاویه ی دیگه ای هم ببینم و بشناسـم 🌱
رفتارهایی از بعضی ها دیدم بسیار منزجر کننده
که گاهی باورم نمیشـد ، آدم ها میتونن، اینقد وقیح بشن؟!
میتونن اینقد راحت قضـاوت کنن؟
براحتی پا بزارن روی عواطف و احساساتت؟!
فهمیدم برای گفتن و شنیدنی که دلچسب باشه
باید اول دلـت به کسـی ک باهاش حرف میزنی نزدیک باشـه 💞
که اگه تیزترین گوش جهانم داشته باشی اگه دلت با کسـی فاصله داشته باشه، صداتون به گوشِ هم نمیرسه..
یاد گرفتم ؛
مهم ترین چیز ، انتخابـه ...
انتخابِ آدم هایی که بهشـون اجازه میدی وارد دنیای درونت بشـن ..
کسایی که باهاشون راحت باشی ، بتونی از ترس هات بگی ، بدونِ ترس از قضـاوت ...
کسایی که میتونن غبارِ روی گوشِت رو پاک کنن، و صداها رو برای قلبت واضح تر کنن🥺 🫂
این آدمان که لحظه هات رو شیرین میکنن
اجازه میدن شجاع باشی
و تورو با وجودِ ترس هات همچنان دوست دارن ..
آخیـش 😮💨
بالاخره امشب از یکی از ترس هام نوشـتم...
و امیدوارم روزی برسه که
یاد بگیریم ، همدیگه رو با هر شرایطی درک کنیم ❤️
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🫂
👌6🕊2😍2🥰1👏1
🪽🌱
#شب_نوشت 04/06/05
🔸 درباره ی نقص ها
عزیزکـم ؛
میـترسـی چیـزی که می نویسی خیلی دلچسب نباشه؟
یـا پر از نقص و اشکال باشه ؟
ممکنه کارت بی نقص از آب دربیاد ، امــا
اون نوشته ، اون اثری که خلق شده، دیگه تورو اغنا نمیکنه ..
حالتـو خوب نمیکنه ..
اصولاً قشنگی و ماندگاری و حس خوب هر اثری، به اینه که ، اصـلا توش یه نقصی باشه ...
فرش دستبافم ، چون اثر دستِ آدمیزاده ، ارزشمنده ..
که حتی ممکنه گوشه اییش زدگی داشته باشه
یا یه جاهایی رنگ هاش خیلی تمیـیز از هم نباشن ....
یا مثلاً یه اثر نقاشی ، همینطور ...
مدام یادآوری میکنم به خودم ؛
آره عزیزمـــ
نگران نباش ♥️
مهـم اینه که هر روز داری برای بهتر شدنت تلاش میکنی 🪽
#دربـارهی_نوشـتن
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
https://t.me/greeen_mind1
🪽🌱
#شب_نوشت 04/06/05
🔸 درباره ی نقص ها
عزیزکـم ؛
میـترسـی چیـزی که می نویسی خیلی دلچسب نباشه؟
یـا پر از نقص و اشکال باشه ؟
خوب اشکالی نداره ، بده چت جی پی تی برات بنویسـه !🤌
ممکنه کارت بی نقص از آب دربیاد ، امــا
اون نوشته ، اون اثری که خلق شده، دیگه تورو اغنا نمیکنه ..
حالتـو خوب نمیکنه ..
اصولاً قشنگی و ماندگاری و حس خوب هر اثری، به اینه که ، اصـلا توش یه نقصی باشه ...
فرش دستبافم ، چون اثر دستِ آدمیزاده ، ارزشمنده ..
که حتی ممکنه گوشه اییش زدگی داشته باشه
یا یه جاهایی رنگ هاش خیلی تمیـیز از هم نباشن ....
یا مثلاً یه اثر نقاشی ، همینطور ...
مدام یادآوری میکنم به خودم ؛
نوشته ی تو هم ، نتیجه ی تجربه و اندیشه ی توعه با تمومِ نقص هایی ک هست و باااااید که باشه ....«بهتـر شدن و پیشـرفت تو هـر کاری ، آهسـته آهسـته و در طولِ زمـان ، بدسـت میاد ...»
آره عزیزمـــ
نگران نباش ♥️
مهـم اینه که هر روز داری برای بهتر شدنت تلاش میکنی 🪽
#دربـارهی_نوشـتن
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
https://t.me/greeen_mind1
🪽🌱
❤6👏1👌1😍1💯1
🌱
#تامل_امروز
آدمیـزاد ، تنها موجـودیه که میتـونـه ؛
بـه چیـزی که داره فکر میـکنه، فکـر کنـه 🫰
در ادامــه 👇🎤
🌱
#تامل_امروز
آدمیـزاد ، تنها موجـودیه که میتـونـه ؛
بـه چیـزی که داره فکر میـکنه، فکـر کنـه 🫰
در ادامــه 👇🎤
🌱
❤3💯2👌1
🪽🌱
#شب_نوشت 04/06/06
تاریخ رُندی بوده امروز 🥰🫶
امروز رفتیم مراسم سالگرد یکی از فامیلا ...
طبق عادت کاغذ و خودکارمم همراهم !
«مـرگ و زنـدگی » همیشـه سـوژه ی خوبیـه بـرا فکـر کـردن و نوشتن ؛:
زندگی عجب خاصیتی داره
تا وقتی زنده ای، یه شور عجیبی تو وجودته که
اجازه نمیده به مرگ، خیلی جدی فکر کنی
و اگه فکر کنیم هم با بقین به اینکه حتمن میمیریم ، فکر نمیکنیم
انگار قراره مرگ، همیشه، همه آدم هارو غافلگیر کنه ...
همیـن غافلگیـری
همین«بی خبر بودن از پایانـه که به زندگی معنـا میـده »
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🪽
#شب_نوشت 04/06/06
تاریخ رُندی بوده امروز 🥰🫶
امروز رفتیم مراسم سالگرد یکی از فامیلا ...
طبق عادت کاغذ و خودکارمم همراهم !
«مـرگ و زنـدگی » همیشـه سـوژه ی خوبیـه بـرا فکـر کـردن و نوشتن ؛:
زندگی عجب خاصیتی داره
تا وقتی زنده ای، یه شور عجیبی تو وجودته که
اجازه نمیده به مرگ، خیلی جدی فکر کنی
و اگه فکر کنیم هم با بقین به اینکه حتمن میمیریم ، فکر نمیکنیم
انگار قراره مرگ، همیشه، همه آدم هارو غافلگیر کنه ...
همیـن غافلگیـری
همین«بی خبر بودن از پایانـه که به زندگی معنـا میـده »
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🪽
❤6👌2🕊1
🪽
#احسـاس_نوشـت 04/06/06
یکم خوب نیستم
حالم گرفته ست .
هر وقت هر جایی حرفی زده میشه راجع ب احساسات ، شبیه بید مجنون میشم، یه غمی میفته به جونم..
حرف اینکه چرا اکثر آدما ، توی همه چیز بدون احتیاط ، بدون وسواس عمل میکنند اما توی خرج کردن احساسات، اینقد خسیسن؟!
چرا از ابراز کردن این همه واهمه داریم؟
یکی از چراهای بزرگ ذهنمه ..
اصلا تو کتم نمیره جوابایی مث خوب آدما متفاوتن، من درونگرام ، بگم پررو میشه !
مگه میشه اصلا بدون احساس؟!
بدون ابراز احساس؟!
هیچ وقت این آدم ها رو نمیفهمم ...
آدمیزادی که خدا اینقدر درون قلبش احساس ریخته ..
نتونه و نخاد که این احساس رو با آدما به اشتراک بزارع؟
حالا اونی که بهش یه کوچولو احساس داری که بماند ...
تو این دنیایی که موندن و نموندن مون به نفسی بسته ست ، چطور اینقد، مگووو میشیم؟!
بگو ، لطفا بگو
به آدم ها بگو
به طبیعت بگو
به اونی که حتی یه ذره دوسش داری بگو
به اونی که بیشتر از یه ذره دوسش داری
چطور دلت میاد نگی آخه ؟!🥺
#احسـاس_نوشـت
نزدیک صبح و ذهنِ لولیده ی من ...
#وحشی_بازی_ذهن
✍️ســمـانـه
🫧
#احسـاس_نوشـت 04/06/06
یکم خوب نیستم
حالم گرفته ست .
هر وقت هر جایی حرفی زده میشه راجع ب احساسات ، شبیه بید مجنون میشم، یه غمی میفته به جونم..
حرف اینکه چرا اکثر آدما ، توی همه چیز بدون احتیاط ، بدون وسواس عمل میکنند اما توی خرج کردن احساسات، اینقد خسیسن؟!
چرا از ابراز کردن این همه واهمه داریم؟
یکی از چراهای بزرگ ذهنمه ..
اصلا تو کتم نمیره جوابایی مث خوب آدما متفاوتن، من درونگرام ، بگم پررو میشه !
مگه میشه اصلا بدون احساس؟!
بدون ابراز احساس؟!
هیچ وقت این آدم ها رو نمیفهمم ...
آدمیزادی که خدا اینقدر درون قلبش احساس ریخته ..
نتونه و نخاد که این احساس رو با آدما به اشتراک بزارع؟
حالا اونی که بهش یه کوچولو احساس داری که بماند ...
تو این دنیایی که موندن و نموندن مون به نفسی بسته ست ، چطور اینقد، مگووو میشیم؟!
بگو ، لطفا بگو
به آدم ها بگو
به طبیعت بگو
به اونی که حتی یه ذره دوسش داری بگو
به اونی که بیشتر از یه ذره دوسش داری
چطور دلت میاد نگی آخه ؟!🥺
#احسـاس_نوشـت
نزدیک صبح و ذهنِ لولیده ی من ...
#وحشی_بازی_ذهن
✍️ســمـانـه
🫧
❤4😢2👌1😍1💔1
🫧
#شب_نوشت 04/06/07
خیلی اهل کتابای داستانی نیستم نه اینکه علاقه نداشته باشم، نه... . اتفاقا خیلی دوست دارم
اما یه خورده بی جنبه م درین زمینه!
خیلی غرق داستان و شخصیت ها میشم
ناراحتی شون ، بشدت غمگینم میکنه و تا کتابو تموم نکنم از دستم نمیفته، حتی دسشویی!
آخرین کتاب داستانی که خوندم، کتاب «ملت عشق» بود 🥺
قبل ترش هم کیمیاگر ..
با هر کتاب ، زندگی میکنم ..
با همه ی کتابام البته همچین حسی دارم اما خوب کتابِ داستان بیشتر دستمو میگیره و با خودش میکشونه تو هزارتوی تخیل نویسنده...
و حالا امشب ، کتابخانهی نیمه شب
جرات کردم و خریدمش ..
تامـل اولـم؛
یه جمله از صفحه ی اول ، یه خط مونده به آخر :
چند بار خوندمش!
جمله ی عجیب و شاید برا خیلی هامون آشنا باشه ..
در رابطه با خیلی از آدم هایی که باهاشون در ارتباط هستیم
گاهی اونا، گاهی هم ما شاید ..
✨ چقد جای تامـل داره این جمـله ..
🔸خوندین کتابُ؟!
#دربـارهی_کتاب
✍️ســمـانـه
✍️Samane davtalab
🫧
#شب_نوشت 04/06/07
خیلی اهل کتابای داستانی نیستم نه اینکه علاقه نداشته باشم، نه... . اتفاقا خیلی دوست دارم
اما یه خورده بی جنبه م درین زمینه!
خیلی غرق داستان و شخصیت ها میشم
ناراحتی شون ، بشدت غمگینم میکنه و تا کتابو تموم نکنم از دستم نمیفته، حتی دسشویی!
آخرین کتاب داستانی که خوندم، کتاب «ملت عشق» بود 🥺
قبل ترش هم کیمیاگر ..
با هر کتاب ، زندگی میکنم ..
با همه ی کتابام البته همچین حسی دارم اما خوب کتابِ داستان بیشتر دستمو میگیره و با خودش میکشونه تو هزارتوی تخیل نویسنده...
و حالا امشب ، کتابخانهی نیمه شب
جرات کردم و خریدمش ..
تامـل اولـم؛
یه جمله از صفحه ی اول ، یه خط مونده به آخر :
« مادری که با نورا ، جوری رفتار میکرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت !»
چند بار خوندمش!
جمله ی عجیب و شاید برا خیلی هامون آشنا باشه ..
در رابطه با خیلی از آدم هایی که باهاشون در ارتباط هستیم
گاهی اونا، گاهی هم ما شاید ..
بقیه رو اشتباهاتی میبینیم که میخوایم تصحیح شون کنیم 🤌
✨ چقد جای تامـل داره این جمـله ..
🔸خوندین کتابُ؟!
#دربـارهی_کتاب
✍️ســمـانـه
✍️Samane davtalab
🫧
👍3👌3💯2❤🔥1😍1
🫧
🔸تلفن
دارم با دوستم پیرامون کتابی که می خونم حرف میزنیم که مامانم میاد پشت خط، سریع از دوستم خدافظی میکنم و تماس مامانو وصل میکنم.
مامان میگه، چه خوبه علم پیشرفت کرده میگه مخاطبت داره با کسی حرف میزنه.
«اگه اینم بگه با کی داره حرف میزنه، خیلی خوب میشه»
یا دیروز خواهرم میگفت، کاش علم پیشرفت کنه و بشه از پشت گوشی، غذایی که درست کردی رو بتونی همرسانی کنی با بقیه.
که البته درین صورت من همیشه گیرنده بودم تا فرستنده!
همینجوری منم فکر و خیالم که اگه علم اونقد پیشرفت میکرد، از پشت تلفن من چهها دوست داشتم؟.
✍️ســمـانـه
🫧
🔸تلفن
دارم با دوستم پیرامون کتابی که می خونم حرف میزنیم که مامانم میاد پشت خط، سریع از دوستم خدافظی میکنم و تماس مامانو وصل میکنم.
مامان میگه، چه خوبه علم پیشرفت کرده میگه مخاطبت داره با کسی حرف میزنه.
«اگه اینم بگه با کی داره حرف میزنه، خیلی خوب میشه»
یا دیروز خواهرم میگفت، کاش علم پیشرفت کنه و بشه از پشت گوشی، غذایی که درست کردی رو بتونی همرسانی کنی با بقیه.
که البته درین صورت من همیشه گیرنده بودم تا فرستنده!
همینجوری منم فکر و خیالم که اگه علم اونقد پیشرفت میکرد، از پشت تلفن من چهها دوست داشتم؟.
✍️ســمـانـه
🫧
😁5❤2👍1👌1💯1
🔸
| روزمرگی
میدونی؟
از صبح، کلی متنهای نیمهکاره نوشتم.
هیچ کدوم ب آخر نمیرسیدن.
انرژی لازمو نداشتم.
رو بعضی از متنها هم، ممیزی میخورد! نمیشد انتشار داد. چقد حرفای مگو داریم.
بلاخره خونه تنها شدم.
اولین کار بعد از تنهاییم تو خونه، خاموش کردن تقریبا همه ی برقاست.
یه روشـناییِ ملو در حدی که ببینم چی مینویسم و چی میخونم.
دفترامم دورم حلقه کردم.
یکی دوتا کتاب شعر هم جاشون همیشه کنارم سبزه.
یه آهنگِ تکراری که یادآوره روزای پاییز و بارونیه رو هم پلی کردم و بعد شروع میکنم به نوشتن، خیلی با ملاحظه البته.
از وضعیت چشام پرسیدی.
هنوز خیلی خوب نشده. یکمی تاره هنوز. برای چهارشنبه وقت گرفتم.
باز چاییم سرد شد!
برم دوباره بریزم، میدونی که چایی رو باید لب سوز بخوری وگرنه اون خاصیتِ مدنظرشو از دست میده.
آره مـی دونـم.
ممنون حواست هست.
مـنم دوسـت دارم.
✍️ســمـانـه
#واگویهها
🔸
| روزمرگی
میدونی؟
از صبح، کلی متنهای نیمهکاره نوشتم.
هیچ کدوم ب آخر نمیرسیدن.
انرژی لازمو نداشتم.
رو بعضی از متنها هم، ممیزی میخورد! نمیشد انتشار داد. چقد حرفای مگو داریم.
بلاخره خونه تنها شدم.
اولین کار بعد از تنهاییم تو خونه، خاموش کردن تقریبا همه ی برقاست.
یه روشـناییِ ملو در حدی که ببینم چی مینویسم و چی میخونم.
دفترامم دورم حلقه کردم.
یکی دوتا کتاب شعر هم جاشون همیشه کنارم سبزه.
یه آهنگِ تکراری که یادآوره روزای پاییز و بارونیه رو هم پلی کردم و بعد شروع میکنم به نوشتن، خیلی با ملاحظه البته.
از وضعیت چشام پرسیدی.
هنوز خیلی خوب نشده. یکمی تاره هنوز. برای چهارشنبه وقت گرفتم.
باز چاییم سرد شد!
برم دوباره بریزم، میدونی که چایی رو باید لب سوز بخوری وگرنه اون خاصیتِ مدنظرشو از دست میده.
آره مـی دونـم.
ممنون حواست هست.
مـنم دوسـت دارم.
✍️ســمـانـه
#واگویهها
🔸
❤7🥰1🤔1👌1🕊1
🧸
🔸دوست داشتنِ واقعی
🔸دورهمی نشسته بودیم و بساط چایی براه بود
فاطمه سمت راستم نشسته بود، محیا هم سمت چپم.
محیا که اصولاً نمی تونه یه جا بشینه! هنوز ب چاییش دست نزده، بلند شد اومد سمت فاطمه.
ـ فاطمه، بیا بازیِ این مالِ منه رو انجام بدیم!
این بازیِ ساختهی محیا، اینجوریه که یه چیزی رو میگیرند و هی این می کشه هی اون، که این مالِ منه!
سرِ هاپو رو محیا گرفت، پاهاشم فاطمه، در حال کشیدن بودن که بابارضا پرسید؛
ـ دوس دارین پاهاش کنده بشه؟!
«فاطمه یهو رها کرد عروسکو»
🔸یاد سکانسی از سریالِ مورد علاقم، ای کیو سان افتادم. وقتی که دو تا مامان سر اینکه یه بچه ای برای کدومشونه ، داشتن دست بچه رو می کشیدن. اونی که مادر واقعی بود ، رها کرد.
📍«رهـاکردن، گاهـی بخشـی از رونـدِ دوس داشـتنه.» ظاهراً رها میکنی، اما «تو» کسی هستی، که از تمام دنیا بیشتر دوسش داری.
✍️ســمــانـه
🧸
🔸دوست داشتنِ واقعی
🔸دورهمی نشسته بودیم و بساط چایی براه بود
فاطمه سمت راستم نشسته بود، محیا هم سمت چپم.
محیا که اصولاً نمی تونه یه جا بشینه! هنوز ب چاییش دست نزده، بلند شد اومد سمت فاطمه.
ـ فاطمه، بیا بازیِ این مالِ منه رو انجام بدیم!
این بازیِ ساختهی محیا، اینجوریه که یه چیزی رو میگیرند و هی این می کشه هی اون، که این مالِ منه!
سرِ هاپو رو محیا گرفت، پاهاشم فاطمه، در حال کشیدن بودن که بابارضا پرسید؛
ـ دوس دارین پاهاش کنده بشه؟!
«فاطمه یهو رها کرد عروسکو»
چـون، هاپـو برای فاطـمه بود و دوسـش داشت.
🔸یاد سکانسی از سریالِ مورد علاقم، ای کیو سان افتادم. وقتی که دو تا مامان سر اینکه یه بچه ای برای کدومشونه ، داشتن دست بچه رو می کشیدن. اونی که مادر واقعی بود ، رها کرد.
📍«رهـاکردن، گاهـی بخشـی از رونـدِ دوس داشـتنه.» ظاهراً رها میکنی، اما «تو» کسی هستی، که از تمام دنیا بیشتر دوسش داری.
✍️ســمــانـه
🧸
❤6👌3👏1😍1
🌱
🔸 روز استثنایی
اگه قرار باشه امشب با یه لبخندی، به خودم بگم عجب روزِ استثنایی بود، چه کاری احتمالا انجام میدادم؟!
چقد نوشتم و پاک کردم.
توقعم از کلمه ی استثنایی خیلی بالاست به گمانم.
فکـر می کنـم.
هر روزِ منِ مادر، یه روز استثناییه.
کارایی که برام عادی شده اما وقتی از دور نگاه میکنم تعجب میکنم که چطور تمام اینهارو از سر گذروندم.
آره استادجان، اگه قراره روزی برامون استثنایی باشه، شاید روزیه که؛
📍مرخصی بگیریم ازین همـه کار و هیـچ کاری نکنیـم.
و ساعاتی در خلوتـی برای خودمون، فقط برای خودمون، باشیـم.
و البته، بعـدش هم قضـاوت، به «مادرِ کافـی نبودن» نشـیم.
✍️ســمـانـه
🌱
🔸 روز استثنایی
اگه قرار باشه امشب با یه لبخندی، به خودم بگم عجب روزِ استثنایی بود، چه کاری احتمالا انجام میدادم؟!
چقد نوشتم و پاک کردم.
توقعم از کلمه ی استثنایی خیلی بالاست به گمانم.
فکـر می کنـم.
هر روزِ منِ مادر، یه روز استثناییه.
کارایی که برام عادی شده اما وقتی از دور نگاه میکنم تعجب میکنم که چطور تمام اینهارو از سر گذروندم.
آره استادجان، اگه قراره روزی برامون استثنایی باشه، شاید روزیه که؛
📍مرخصی بگیریم ازین همـه کار و هیـچ کاری نکنیـم.
و ساعاتی در خلوتـی برای خودمون، فقط برای خودمون، باشیـم.
و البته، بعـدش هم قضـاوت، به «مادرِ کافـی نبودن» نشـیم.
✍️ســمـانـه
🌱
❤8👌1
🌱
🔸اُمیـد 04/06/10
اگر تو توانستی از پسِ این پوستـهی سخـت
جوانـه بزنی و سبـز شـوی
پس
«مـن نیـز مـی توانـم.»
✍️ ســمـانـه
#دوشنبه_نوشت
🌱
🔸اُمیـد 04/06/10
اگر تو توانستی از پسِ این پوستـهی سخـت
جوانـه بزنی و سبـز شـوی
پس
«مـن نیـز مـی توانـم.»
ایـمان دارم به نشـانهها.
که خـدا با این نشـانـهها با مـن با تـو حـرف میـزند
حرف هایـی از جنـسِ اُمیـد ..
✍️ ســمـانـه
#دوشنبه_نوشت
🌱
🕊3🔥2💯2❤1👌1
🫧
| تنهایی
ما آدمها مثل درختـان یک جنـگلیم، اما جدا از هم.
در کنار هم، قد میکشیم، رشد میکنیم.
اما به تنهایی.
✍️ســمـانـه
🫧
| تنهایی
ما آدمها مثل درختـان یک جنـگلیم، اما جدا از هم.
در کنار هم، قد میکشیم، رشد میکنیم.
اما به تنهایی.
✍️ســمـانـه
🫧
❤3🕊3🔥2👌2
🍃 🌱
#شب_نوشت 04/06/11
🔸 شبـی اسـتثنایی
بعضـی شب ها مثلِ ستاره ای هستند در آسمانِ شـب ..
مثلِ عظمتِ آسمان که در قابِ هیچ لنزی، جا نمیگیرد، نوشـتن از بعضـی لحظات و اتفاقات هم نشـدنی ست ..
اُستاد میگفت: وقتـی مهربانیم، به خودِ خودمان، نزدیک تریم..
به گمانِ من امـا:
«وقتی مهـربانیـم، به خـدا شبیـه تر می شـویم»
آنگـاهی که دلشکسـته می شـوی؛
دوسـتت دارم خـدا 🫂
سپاسـگزارم برای این قلـب های مهـربون🍂🙏
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
#سهشنبه_نوشت
🍃🌱
#شب_نوشت 04/06/11
🔸 شبـی اسـتثنایی
بعضـی شب ها مثلِ ستاره ای هستند در آسمانِ شـب ..
مثلِ عظمتِ آسمان که در قابِ هیچ لنزی، جا نمیگیرد، نوشـتن از بعضـی لحظات و اتفاقات هم نشـدنی ست ..
اُستاد میگفت: وقتـی مهربانیم، به خودِ خودمان، نزدیک تریم..
به گمانِ من امـا:
«وقتی مهـربانیـم، به خـدا شبیـه تر می شـویم»
ملاصدرا نیـز چه زیبا گفت:
«خـداوند، همـه چیـز می شـود، همـه کَس را بـه شرطِ ایمان»
آنگـاهی که دلشکسـته می شـوی؛
خداونـد، مهـری می شـود بر قلبـی.
رقصی می شـود بر قَلـَمـی
و نامـهای سرشـار از عشـق و محبت برایـت مینویسـد ..
دوسـتت دارم خـدا 🫂
سپاسـگزارم برای این قلـب های مهـربون🍂🙏
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
#سهشنبه_نوشت
🍃🌱
❤3👌2🕊2❤🔥1😍1
💯5❤4🔥1👌1