🔸پیـاز
اصولاً وقتی میخوام غذا درست کنم و هنوز نمیدونم قراره چی بپزم، اولین قدمـم اینه که یه پیـاز بردارم.
امروز که داشتم پیاز پوست میکردم یاد بچگیم افتادم، روزهایی که با هر بار پوستکندن پیاز، گویی وارد یک جنـگ میشـدم.
لبـام رو با چند سـیخ کبریت میبسـتم که اشـکام نیاد ولی بیشتر وقتا بیفایده بود.
حالا که بزرگتر شدم و بیشتر وقتم تو آشپزخونه میگذره، رابطهام با پیاز فقط، در آشپزی خلاصه نمیشود. یک همـدم که دیگر اشـکهامو جاری نمیکنه، بلکه حتی با آرامـش همراه است.
هر بار که پیاز پوست میکنم، لایهلایه بودنش منو یاد زنـدگـی میندازه؛ که دنبالِ چی هستی؟
زندگـی همیـن اتفاقات هر روزه و همین الـآنه.
ممـکنه بعضـی اتفـاقـای زنـدگی اولـش سـوزناک و گریـه آور باشـه امـا وقتی باهاش رفیـق بشی، به مرورِ زمـان، آرامـش و شـیرینیشو هم درک میـکنی.
#شنبه_نوشت
✍️ ســمـانـه داوطلب
✍️Samaneh davtalab
🔸
اصولاً وقتی میخوام غذا درست کنم و هنوز نمیدونم قراره چی بپزم، اولین قدمـم اینه که یه پیـاز بردارم.
امروز که داشتم پیاز پوست میکردم یاد بچگیم افتادم، روزهایی که با هر بار پوستکندن پیاز، گویی وارد یک جنـگ میشـدم.
لبـام رو با چند سـیخ کبریت میبسـتم که اشـکام نیاد ولی بیشتر وقتا بیفایده بود.
حالا که بزرگتر شدم و بیشتر وقتم تو آشپزخونه میگذره، رابطهام با پیاز فقط، در آشپزی خلاصه نمیشود. یک همـدم که دیگر اشـکهامو جاری نمیکنه، بلکه حتی با آرامـش همراه است.
هر بار که پیاز پوست میکنم، لایهلایه بودنش منو یاد زنـدگـی میندازه؛ که دنبالِ چی هستی؟
زندگـی همیـن اتفاقات هر روزه و همین الـآنه.
ممـکنه بعضـی اتفـاقـای زنـدگی اولـش سـوزناک و گریـه آور باشـه امـا وقتی باهاش رفیـق بشی، به مرورِ زمـان، آرامـش و شـیرینیشو هم درک میـکنی.
#شنبه_نوشت
✍️ ســمـانـه داوطلب
✍️Samaneh davtalab
🔸
❤7😁3👌1😍1
🖤
شهـادتِ امـامِ مهربـونـم
کـه دوسـت و دشـمن
لـقبـش رو «رئـوف» به معنـای واقعی میدونستند..
رئـوف یعنـی خیـلی خیـلی خیـلی مهربـــان❤️
یعنی از خودم ب خـودم
دلسـوزتــر 🫂
مهـربـونـم ، دعـا میکنـم برا همـمون🥺🙏
میـشه توام
برای تک تکِ مـا ، یـه دعـای خـوب کنـی 🙏
جـانِ جـانـانـم ...
سـمـانـه ام ...
روحـی بین گـنـاه و اُمـیـد در نوسـان ..
امـا
دوسـتت دارمـــ♥️🖤🫂
#دلآنه
🖤
شهـادتِ امـامِ مهربـونـم
کـه دوسـت و دشـمن
لـقبـش رو «رئـوف» به معنـای واقعی میدونستند..
رئـوف یعنـی خیـلی خیـلی خیـلی مهربـــان❤️
یعنی از خودم ب خـودم
دلسـوزتــر 🫂
مهـربـونـم ، دعـا میکنـم برا همـمون🥺🙏
میـشه توام
برای تک تکِ مـا ، یـه دعـای خـوب کنـی 🙏
جـانِ جـانـانـم ...
سـمـانـه ام ...
روحـی بین گـنـاه و اُمـیـد در نوسـان ..
امـا
دوسـتت دارمـــ♥️🖤🫂
#دلآنه
🖤
❤6🙏3👌1
🌱
#احسـاس_نوشـت 04/06/02
از صبح با نق و نق های دخترا مدام چشام باز میشد ...
ساعتو نیگا میکردم ، ۶:۳۰ _ ۷:۰۰ _ ۸:۰۰_
بالاخره ساعت نه بلند شدم ..
داشت دیر میشد ..
باید زودتر پامیشدم..
مامان امروز ، نذری داره ...
عجله ای حاضـر شدم ..
تو دلم مـدام با اون خـودِ مامان بودنم ، چالش داشتم ...
_یکی از بچه ها رو بیدار کنم ببرم؟
_نه بابا بزار بخابن
_ینی بدون بچه ها برم؟؟؟
نمیدونم این چه عذاب وجدانیه ک همه مامانا وقتی بدون بچه هاشون میخوان برن بیرون ، دارن ..
تو همین افکار ، درخواست اسنپ دادم ..
و خوشحال که یکی سریع قبول کرد و
تو این فرصت کم ، نمیشه بچه هارو حاضر کرد ..
سریع از خونه زدم بیرون ...
پ.ن : ( بچه هارو به باباشون سپردم! برای دوستانی که نگران بودن بچه ها تنهـا موندن! )
✍️ســمانـه
✍️ Samaneh davtalab
#مادرانه
🌱
#احسـاس_نوشـت 04/06/02
از صبح با نق و نق های دخترا مدام چشام باز میشد ...
ساعتو نیگا میکردم ، ۶:۳۰ _ ۷:۰۰ _ ۸:۰۰_
بالاخره ساعت نه بلند شدم ..
داشت دیر میشد ..
باید زودتر پامیشدم..
مامان امروز ، نذری داره ...
عجله ای حاضـر شدم ..
تو دلم مـدام با اون خـودِ مامان بودنم ، چالش داشتم ...
_یکی از بچه ها رو بیدار کنم ببرم؟
_نه بابا بزار بخابن
_ینی بدون بچه ها برم؟؟؟
نمیدونم این چه عذاب وجدانیه ک همه مامانا وقتی بدون بچه هاشون میخوان برن بیرون ، دارن ..
تو همین افکار ، درخواست اسنپ دادم ..
و خوشحال که یکی سریع قبول کرد و
تو این فرصت کم ، نمیشه بچه هارو حاضر کرد ..
سریع از خونه زدم بیرون ...
چه خوبه ، همیشه به مامانا یادآور بشیممن رسیدم ✋
هیـــچ اشکالی نداره اگه گاهی بدون بچه ها خواستی بری بیرون
تو همیشـه یـه مادرِ کافـی و مهربـون هسـتی
همیشــه و در هـر صـورت ...
پ.ن : ( بچه هارو به باباشون سپردم! برای دوستانی که نگران بودن بچه ها تنهـا موندن! )
✍️ســمانـه
✍️ Samaneh davtalab
#مادرانه
🌱
❤7👌2👏1🕊1😍1
🪽
#شب_نوشت 04/06/03
🔸 بابالنگ دراز، کارتون نوستالژی🥰
داشتم کتاب میخوندم که یک آهنگِ آشنا ، باعث شد سرمو از کتاب بردارم و نگاهم به تلویزیون خیره بشه.
دلم غنج رفت وقتی دیدم کارتون بابالنگ دراز پخش میشه🥺
کارتونی که بچگی خیلی دوستش داشتم..
عاشق این بودم که توی دنیای واقعی منم جودی آبوت بشم .
موهامو دو طرف میبافتم تا بیشتر شبیهش بشم.
وجه تشابه مون این بود که اون برای بابالنگ دراز مینوشت و من برای خودم ...
خیـلی دلم می خواست، منم یک بابالنگ دراز داشتم که علاوه براینکه جودی رو دوست داشت حمایتِ مالی هم میکرد!😌
اون زمان با دیدن این کارتون، علامت سوال های زیادی داشتم...
فهمیدم تقریبا این مـن به تنهایی خیلی ناتوانِ !
..
#جان_جانانم🫂
✍️ســـمانه
✍️Samaneh davtalab
🌱
#شب_نوشت 04/06/03
🔸 بابالنگ دراز، کارتون نوستالژی🥰
داشتم کتاب میخوندم که یک آهنگِ آشنا ، باعث شد سرمو از کتاب بردارم و نگاهم به تلویزیون خیره بشه.
دلم غنج رفت وقتی دیدم کارتون بابالنگ دراز پخش میشه🥺
کارتونی که بچگی خیلی دوستش داشتم..
عاشق این بودم که توی دنیای واقعی منم جودی آبوت بشم .
موهامو دو طرف میبافتم تا بیشتر شبیهش بشم.
وجه تشابه مون این بود که اون برای بابالنگ دراز مینوشت و من برای خودم ...
خیـلی دلم می خواست، منم یک بابالنگ دراز داشتم که علاوه براینکه جودی رو دوست داشت حمایتِ مالی هم میکرد!😌
اون زمان با دیدن این کارتون، علامت سوال های زیادی داشتم...
بزرگ تر شدم و فهمیدم که بابالنگ درازی وجود نداره تا منـو از غـم و غصـه هام نجـات بـده..و باز هر چقـدر این مـن رو شناختم ...
فهمیـدم اون کسـی که باید منـو از مـن نجات بده
«خودِ منـم ... »
فهمیدم تقریبا این مـن به تنهایی خیلی ناتوانِ !
این «مـن» باید با « او» _خدای مهربـونم_ جمع بشه تا نجات بخـش مـن باشد از خـودم ، دیگران و دنـیا
..
#جان_جانانم🫂
✍️ســـمانه
✍️Samaneh davtalab
🌱
❤6🥰2👌1🕊1
🌱🪽
تو از واژه میاندیشی، واژه به تو میاندیشد
✨خیال کنید یکی از اشیای اتاقتان لب گشوده به نقد شما. با چه حرفی متحیرتان میکند؟
✍️ فکـر میکنـم ؛
«آینـه های خونـه» با دلخـوری :
چرا وقتی به ما نگـاه میکنـی ، لبخـند نمیزنـی ؟!
✍️ ســمانـه
🌱
تو از واژه میاندیشی، واژه به تو میاندیشد
✨خیال کنید یکی از اشیای اتاقتان لب گشوده به نقد شما. با چه حرفی متحیرتان میکند؟
✍️ فکـر میکنـم ؛
«آینـه های خونـه» با دلخـوری :
چرا وقتی به ما نگـاه میکنـی ، لبخـند نمیزنـی ؟!
✍️ ســمانـه
🌱
❤6👌1💔1
Mehro Mah ~ Music-Fa.Com
Mohammad Esfehani ~ Music-Fa.Com
🌱
یک نفــس ای پیک سـحری
بر سرِ کویـش کُن گذری
گو که زِ هجـرش به فغانم به فغانم .
🌱
یک نفــس ای پیک سـحری
بر سرِ کویـش کُن گذری
گو که زِ هجـرش به فغانم به فغانم .
🌱
🕊5❤3👌1
🌱🫂
#شب_نوشت 04/06/04
از نوشـتن در مورد چـی می ترسـی؟
از همون بنویـس ...
چند روزیه میخام از چیزی بنویسـم که فکـر کردن بهش آزارم میـده ...
امـا چه بـاک ، در دنیایی که دنیـای من و تـرس هام خیـلی ککِ بقیه رو نمیگزه..
مینویسـم برای خـودم ..
تا شـاید کسـی بخونه و بخواد از ترسـش ، شجـاع تر بشــه . . .
دقیقا نمیدونم به چه علت ! اما روزها گذشت و دیدم که صداهارو واضح نمیشنوم ☹️
شنواییم ضعیف تر شد
اما مگه شنیدن فقط گوش دادنِ؟
شنیدن ینی درک کردن ...
این اتفاق باعث شد ؛
آدم ها رو از زاویه ی دیگه ای هم ببینم و بشناسـم 🌱
رفتارهایی از بعضی ها دیدم بسیار منزجر کننده
که گاهی باورم نمیشـد ، آدم ها میتونن، اینقد وقیح بشن؟!
میتونن اینقد راحت قضـاوت کنن؟
براحتی پا بزارن روی عواطف و احساساتت؟!
فهمیدم برای گفتن و شنیدنی که دلچسب باشه
باید اول دلـت به کسـی ک باهاش حرف میزنی نزدیک باشـه 💞
یاد گرفتم ؛
مهم ترین چیز ، انتخابـه ...
انتخابِ آدم هایی که بهشـون اجازه میدی وارد دنیای درونت بشـن ..
کسایی که باهاشون راحت باشی ، بتونی از ترس هات بگی ، بدونِ ترس از قضـاوت ...
این آدمان که لحظه هات رو شیرین میکنن
اجازه میدن شجاع باشی
و تورو با وجودِ ترس هات همچنان دوست دارن ..
آخیـش 😮💨
بالاخره امشب از یکی از ترس هام نوشـتم...
و امیدوارم روزی برسه که
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🫂
#شب_نوشت 04/06/04
از نوشـتن در مورد چـی می ترسـی؟
از همون بنویـس ...
چند روزیه میخام از چیزی بنویسـم که فکـر کردن بهش آزارم میـده ...
امـا چه بـاک ، در دنیایی که دنیـای من و تـرس هام خیـلی ککِ بقیه رو نمیگزه..
مینویسـم برای خـودم ..
تا شـاید کسـی بخونه و بخواد از ترسـش ، شجـاع تر بشــه . . .
دقیقا نمیدونم به چه علت ! اما روزها گذشت و دیدم که صداهارو واضح نمیشنوم ☹️
یه غبارِ سنگینی افتاده بود روی پرده ی گوشـم
شنواییم ضعیف تر شد
اما مگه شنیدن فقط گوش دادنِ؟
شنیدن ینی درک کردن ...
این اتفاق باعث شد ؛
آدم ها رو از زاویه ی دیگه ای هم ببینم و بشناسـم 🌱
رفتارهایی از بعضی ها دیدم بسیار منزجر کننده
که گاهی باورم نمیشـد ، آدم ها میتونن، اینقد وقیح بشن؟!
میتونن اینقد راحت قضـاوت کنن؟
براحتی پا بزارن روی عواطف و احساساتت؟!
فهمیدم برای گفتن و شنیدنی که دلچسب باشه
باید اول دلـت به کسـی ک باهاش حرف میزنی نزدیک باشـه 💞
که اگه تیزترین گوش جهانم داشته باشی اگه دلت با کسـی فاصله داشته باشه، صداتون به گوشِ هم نمیرسه..
یاد گرفتم ؛
مهم ترین چیز ، انتخابـه ...
انتخابِ آدم هایی که بهشـون اجازه میدی وارد دنیای درونت بشـن ..
کسایی که باهاشون راحت باشی ، بتونی از ترس هات بگی ، بدونِ ترس از قضـاوت ...
کسایی که میتونن غبارِ روی گوشِت رو پاک کنن، و صداها رو برای قلبت واضح تر کنن🥺 🫂
این آدمان که لحظه هات رو شیرین میکنن
اجازه میدن شجاع باشی
و تورو با وجودِ ترس هات همچنان دوست دارن ..
آخیـش 😮💨
بالاخره امشب از یکی از ترس هام نوشـتم...
و امیدوارم روزی برسه که
یاد بگیریم ، همدیگه رو با هر شرایطی درک کنیم ❤️
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🫂
👌6🕊2😍2🥰1👏1
🪽🌱
#شب_نوشت 04/06/05
🔸 درباره ی نقص ها
عزیزکـم ؛
میـترسـی چیـزی که می نویسی خیلی دلچسب نباشه؟
یـا پر از نقص و اشکال باشه ؟
ممکنه کارت بی نقص از آب دربیاد ، امــا
اون نوشته ، اون اثری که خلق شده، دیگه تورو اغنا نمیکنه ..
حالتـو خوب نمیکنه ..
اصولاً قشنگی و ماندگاری و حس خوب هر اثری، به اینه که ، اصـلا توش یه نقصی باشه ...
فرش دستبافم ، چون اثر دستِ آدمیزاده ، ارزشمنده ..
که حتی ممکنه گوشه اییش زدگی داشته باشه
یا یه جاهایی رنگ هاش خیلی تمیـیز از هم نباشن ....
یا مثلاً یه اثر نقاشی ، همینطور ...
مدام یادآوری میکنم به خودم ؛
آره عزیزمـــ
نگران نباش ♥️
مهـم اینه که هر روز داری برای بهتر شدنت تلاش میکنی 🪽
#دربـارهی_نوشـتن
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
https://t.me/greeen_mind1
🪽🌱
#شب_نوشت 04/06/05
🔸 درباره ی نقص ها
عزیزکـم ؛
میـترسـی چیـزی که می نویسی خیلی دلچسب نباشه؟
یـا پر از نقص و اشکال باشه ؟
خوب اشکالی نداره ، بده چت جی پی تی برات بنویسـه !🤌
ممکنه کارت بی نقص از آب دربیاد ، امــا
اون نوشته ، اون اثری که خلق شده، دیگه تورو اغنا نمیکنه ..
حالتـو خوب نمیکنه ..
اصولاً قشنگی و ماندگاری و حس خوب هر اثری، به اینه که ، اصـلا توش یه نقصی باشه ...
فرش دستبافم ، چون اثر دستِ آدمیزاده ، ارزشمنده ..
که حتی ممکنه گوشه اییش زدگی داشته باشه
یا یه جاهایی رنگ هاش خیلی تمیـیز از هم نباشن ....
یا مثلاً یه اثر نقاشی ، همینطور ...
مدام یادآوری میکنم به خودم ؛
نوشته ی تو هم ، نتیجه ی تجربه و اندیشه ی توعه با تمومِ نقص هایی ک هست و باااااید که باشه ....«بهتـر شدن و پیشـرفت تو هـر کاری ، آهسـته آهسـته و در طولِ زمـان ، بدسـت میاد ...»
آره عزیزمـــ
نگران نباش ♥️
مهـم اینه که هر روز داری برای بهتر شدنت تلاش میکنی 🪽
#دربـارهی_نوشـتن
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
https://t.me/greeen_mind1
🪽🌱
❤6👏1👌1😍1💯1
🌱
#تامل_امروز
آدمیـزاد ، تنها موجـودیه که میتـونـه ؛
بـه چیـزی که داره فکر میـکنه، فکـر کنـه 🫰
در ادامــه 👇🎤
🌱
#تامل_امروز
آدمیـزاد ، تنها موجـودیه که میتـونـه ؛
بـه چیـزی که داره فکر میـکنه، فکـر کنـه 🫰
در ادامــه 👇🎤
🌱
❤3💯2👌1
🪽🌱
#شب_نوشت 04/06/06
تاریخ رُندی بوده امروز 🥰🫶
امروز رفتیم مراسم سالگرد یکی از فامیلا ...
طبق عادت کاغذ و خودکارمم همراهم !
«مـرگ و زنـدگی » همیشـه سـوژه ی خوبیـه بـرا فکـر کـردن و نوشتن ؛:
زندگی عجب خاصیتی داره
تا وقتی زنده ای، یه شور عجیبی تو وجودته که
اجازه نمیده به مرگ، خیلی جدی فکر کنی
و اگه فکر کنیم هم با بقین به اینکه حتمن میمیریم ، فکر نمیکنیم
انگار قراره مرگ، همیشه، همه آدم هارو غافلگیر کنه ...
همیـن غافلگیـری
همین«بی خبر بودن از پایانـه که به زندگی معنـا میـده »
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🪽
#شب_نوشت 04/06/06
تاریخ رُندی بوده امروز 🥰🫶
امروز رفتیم مراسم سالگرد یکی از فامیلا ...
طبق عادت کاغذ و خودکارمم همراهم !
«مـرگ و زنـدگی » همیشـه سـوژه ی خوبیـه بـرا فکـر کـردن و نوشتن ؛:
زندگی عجب خاصیتی داره
تا وقتی زنده ای، یه شور عجیبی تو وجودته که
اجازه نمیده به مرگ، خیلی جدی فکر کنی
و اگه فکر کنیم هم با بقین به اینکه حتمن میمیریم ، فکر نمیکنیم
انگار قراره مرگ، همیشه، همه آدم هارو غافلگیر کنه ...
همیـن غافلگیـری
همین«بی خبر بودن از پایانـه که به زندگی معنـا میـده »
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🪽
❤6👌2🕊1
🪽
#احسـاس_نوشـت 04/06/06
یکم خوب نیستم
حالم گرفته ست .
هر وقت هر جایی حرفی زده میشه راجع ب احساسات ، شبیه بید مجنون میشم، یه غمی میفته به جونم..
حرف اینکه چرا اکثر آدما ، توی همه چیز بدون احتیاط ، بدون وسواس عمل میکنند اما توی خرج کردن احساسات، اینقد خسیسن؟!
چرا از ابراز کردن این همه واهمه داریم؟
یکی از چراهای بزرگ ذهنمه ..
اصلا تو کتم نمیره جوابایی مث خوب آدما متفاوتن، من درونگرام ، بگم پررو میشه !
مگه میشه اصلا بدون احساس؟!
بدون ابراز احساس؟!
هیچ وقت این آدم ها رو نمیفهمم ...
آدمیزادی که خدا اینقدر درون قلبش احساس ریخته ..
نتونه و نخاد که این احساس رو با آدما به اشتراک بزارع؟
حالا اونی که بهش یه کوچولو احساس داری که بماند ...
تو این دنیایی که موندن و نموندن مون به نفسی بسته ست ، چطور اینقد، مگووو میشیم؟!
بگو ، لطفا بگو
به آدم ها بگو
به طبیعت بگو
به اونی که حتی یه ذره دوسش داری بگو
به اونی که بیشتر از یه ذره دوسش داری
چطور دلت میاد نگی آخه ؟!🥺
#احسـاس_نوشـت
نزدیک صبح و ذهنِ لولیده ی من ...
#وحشی_بازی_ذهن
✍️ســمـانـه
🫧
#احسـاس_نوشـت 04/06/06
یکم خوب نیستم
حالم گرفته ست .
هر وقت هر جایی حرفی زده میشه راجع ب احساسات ، شبیه بید مجنون میشم، یه غمی میفته به جونم..
حرف اینکه چرا اکثر آدما ، توی همه چیز بدون احتیاط ، بدون وسواس عمل میکنند اما توی خرج کردن احساسات، اینقد خسیسن؟!
چرا از ابراز کردن این همه واهمه داریم؟
یکی از چراهای بزرگ ذهنمه ..
اصلا تو کتم نمیره جوابایی مث خوب آدما متفاوتن، من درونگرام ، بگم پررو میشه !
مگه میشه اصلا بدون احساس؟!
بدون ابراز احساس؟!
هیچ وقت این آدم ها رو نمیفهمم ...
آدمیزادی که خدا اینقدر درون قلبش احساس ریخته ..
نتونه و نخاد که این احساس رو با آدما به اشتراک بزارع؟
حالا اونی که بهش یه کوچولو احساس داری که بماند ...
تو این دنیایی که موندن و نموندن مون به نفسی بسته ست ، چطور اینقد، مگووو میشیم؟!
بگو ، لطفا بگو
به آدم ها بگو
به طبیعت بگو
به اونی که حتی یه ذره دوسش داری بگو
به اونی که بیشتر از یه ذره دوسش داری
چطور دلت میاد نگی آخه ؟!🥺
#احسـاس_نوشـت
نزدیک صبح و ذهنِ لولیده ی من ...
#وحشی_بازی_ذهن
✍️ســمـانـه
🫧
❤4😢2👌1😍1💔1
🫧
#شب_نوشت 04/06/07
خیلی اهل کتابای داستانی نیستم نه اینکه علاقه نداشته باشم، نه... . اتفاقا خیلی دوست دارم
اما یه خورده بی جنبه م درین زمینه!
خیلی غرق داستان و شخصیت ها میشم
ناراحتی شون ، بشدت غمگینم میکنه و تا کتابو تموم نکنم از دستم نمیفته، حتی دسشویی!
آخرین کتاب داستانی که خوندم، کتاب «ملت عشق» بود 🥺
قبل ترش هم کیمیاگر ..
با هر کتاب ، زندگی میکنم ..
با همه ی کتابام البته همچین حسی دارم اما خوب کتابِ داستان بیشتر دستمو میگیره و با خودش میکشونه تو هزارتوی تخیل نویسنده...
و حالا امشب ، کتابخانهی نیمه شب
جرات کردم و خریدمش ..
تامـل اولـم؛
یه جمله از صفحه ی اول ، یه خط مونده به آخر :
چند بار خوندمش!
جمله ی عجیب و شاید برا خیلی هامون آشنا باشه ..
در رابطه با خیلی از آدم هایی که باهاشون در ارتباط هستیم
گاهی اونا، گاهی هم ما شاید ..
✨ چقد جای تامـل داره این جمـله ..
🔸خوندین کتابُ؟!
#دربـارهی_کتاب
✍️ســمـانـه
✍️Samane davtalab
🫧
#شب_نوشت 04/06/07
خیلی اهل کتابای داستانی نیستم نه اینکه علاقه نداشته باشم، نه... . اتفاقا خیلی دوست دارم
اما یه خورده بی جنبه م درین زمینه!
خیلی غرق داستان و شخصیت ها میشم
ناراحتی شون ، بشدت غمگینم میکنه و تا کتابو تموم نکنم از دستم نمیفته، حتی دسشویی!
آخرین کتاب داستانی که خوندم، کتاب «ملت عشق» بود 🥺
قبل ترش هم کیمیاگر ..
با هر کتاب ، زندگی میکنم ..
با همه ی کتابام البته همچین حسی دارم اما خوب کتابِ داستان بیشتر دستمو میگیره و با خودش میکشونه تو هزارتوی تخیل نویسنده...
و حالا امشب ، کتابخانهی نیمه شب
جرات کردم و خریدمش ..
تامـل اولـم؛
یه جمله از صفحه ی اول ، یه خط مونده به آخر :
« مادری که با نورا ، جوری رفتار میکرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت !»
چند بار خوندمش!
جمله ی عجیب و شاید برا خیلی هامون آشنا باشه ..
در رابطه با خیلی از آدم هایی که باهاشون در ارتباط هستیم
گاهی اونا، گاهی هم ما شاید ..
بقیه رو اشتباهاتی میبینیم که میخوایم تصحیح شون کنیم 🤌
✨ چقد جای تامـل داره این جمـله ..
🔸خوندین کتابُ؟!
#دربـارهی_کتاب
✍️ســمـانـه
✍️Samane davtalab
🫧
👍3👌3💯2❤🔥1😍1
🫧
🔸تلفن
دارم با دوستم پیرامون کتابی که می خونم حرف میزنیم که مامانم میاد پشت خط، سریع از دوستم خدافظی میکنم و تماس مامانو وصل میکنم.
مامان میگه، چه خوبه علم پیشرفت کرده میگه مخاطبت داره با کسی حرف میزنه.
«اگه اینم بگه با کی داره حرف میزنه، خیلی خوب میشه»
یا دیروز خواهرم میگفت، کاش علم پیشرفت کنه و بشه از پشت گوشی، غذایی که درست کردی رو بتونی همرسانی کنی با بقیه.
که البته درین صورت من همیشه گیرنده بودم تا فرستنده!
همینجوری منم فکر و خیالم که اگه علم اونقد پیشرفت میکرد، از پشت تلفن من چهها دوست داشتم؟.
✍️ســمـانـه
🫧
🔸تلفن
دارم با دوستم پیرامون کتابی که می خونم حرف میزنیم که مامانم میاد پشت خط، سریع از دوستم خدافظی میکنم و تماس مامانو وصل میکنم.
مامان میگه، چه خوبه علم پیشرفت کرده میگه مخاطبت داره با کسی حرف میزنه.
«اگه اینم بگه با کی داره حرف میزنه، خیلی خوب میشه»
یا دیروز خواهرم میگفت، کاش علم پیشرفت کنه و بشه از پشت گوشی، غذایی که درست کردی رو بتونی همرسانی کنی با بقیه.
که البته درین صورت من همیشه گیرنده بودم تا فرستنده!
همینجوری منم فکر و خیالم که اگه علم اونقد پیشرفت میکرد، از پشت تلفن من چهها دوست داشتم؟.
✍️ســمـانـه
🫧
😁5❤2👍1👌1💯1
🔸
| روزمرگی
میدونی؟
از صبح، کلی متنهای نیمهکاره نوشتم.
هیچ کدوم ب آخر نمیرسیدن.
انرژی لازمو نداشتم.
رو بعضی از متنها هم، ممیزی میخورد! نمیشد انتشار داد. چقد حرفای مگو داریم.
بلاخره خونه تنها شدم.
اولین کار بعد از تنهاییم تو خونه، خاموش کردن تقریبا همه ی برقاست.
یه روشـناییِ ملو در حدی که ببینم چی مینویسم و چی میخونم.
دفترامم دورم حلقه کردم.
یکی دوتا کتاب شعر هم جاشون همیشه کنارم سبزه.
یه آهنگِ تکراری که یادآوره روزای پاییز و بارونیه رو هم پلی کردم و بعد شروع میکنم به نوشتن، خیلی با ملاحظه البته.
از وضعیت چشام پرسیدی.
هنوز خیلی خوب نشده. یکمی تاره هنوز. برای چهارشنبه وقت گرفتم.
باز چاییم سرد شد!
برم دوباره بریزم، میدونی که چایی رو باید لب سوز بخوری وگرنه اون خاصیتِ مدنظرشو از دست میده.
آره مـی دونـم.
ممنون حواست هست.
مـنم دوسـت دارم.
✍️ســمـانـه
#واگویهها
🔸
| روزمرگی
میدونی؟
از صبح، کلی متنهای نیمهکاره نوشتم.
هیچ کدوم ب آخر نمیرسیدن.
انرژی لازمو نداشتم.
رو بعضی از متنها هم، ممیزی میخورد! نمیشد انتشار داد. چقد حرفای مگو داریم.
بلاخره خونه تنها شدم.
اولین کار بعد از تنهاییم تو خونه، خاموش کردن تقریبا همه ی برقاست.
یه روشـناییِ ملو در حدی که ببینم چی مینویسم و چی میخونم.
دفترامم دورم حلقه کردم.
یکی دوتا کتاب شعر هم جاشون همیشه کنارم سبزه.
یه آهنگِ تکراری که یادآوره روزای پاییز و بارونیه رو هم پلی کردم و بعد شروع میکنم به نوشتن، خیلی با ملاحظه البته.
از وضعیت چشام پرسیدی.
هنوز خیلی خوب نشده. یکمی تاره هنوز. برای چهارشنبه وقت گرفتم.
باز چاییم سرد شد!
برم دوباره بریزم، میدونی که چایی رو باید لب سوز بخوری وگرنه اون خاصیتِ مدنظرشو از دست میده.
آره مـی دونـم.
ممنون حواست هست.
مـنم دوسـت دارم.
✍️ســمـانـه
#واگویهها
🔸
❤7🥰1🤔1👌1🕊1
🧸
🔸دوست داشتنِ واقعی
🔸دورهمی نشسته بودیم و بساط چایی براه بود
فاطمه سمت راستم نشسته بود، محیا هم سمت چپم.
محیا که اصولاً نمی تونه یه جا بشینه! هنوز ب چاییش دست نزده، بلند شد اومد سمت فاطمه.
ـ فاطمه، بیا بازیِ این مالِ منه رو انجام بدیم!
این بازیِ ساختهی محیا، اینجوریه که یه چیزی رو میگیرند و هی این می کشه هی اون، که این مالِ منه!
سرِ هاپو رو محیا گرفت، پاهاشم فاطمه، در حال کشیدن بودن که بابارضا پرسید؛
ـ دوس دارین پاهاش کنده بشه؟!
«فاطمه یهو رها کرد عروسکو»
🔸یاد سکانسی از سریالِ مورد علاقم، ای کیو سان افتادم. وقتی که دو تا مامان سر اینکه یه بچه ای برای کدومشونه ، داشتن دست بچه رو می کشیدن. اونی که مادر واقعی بود ، رها کرد.
📍«رهـاکردن، گاهـی بخشـی از رونـدِ دوس داشـتنه.» ظاهراً رها میکنی، اما «تو» کسی هستی، که از تمام دنیا بیشتر دوسش داری.
✍️ســمــانـه
🧸
🔸دوست داشتنِ واقعی
🔸دورهمی نشسته بودیم و بساط چایی براه بود
فاطمه سمت راستم نشسته بود، محیا هم سمت چپم.
محیا که اصولاً نمی تونه یه جا بشینه! هنوز ب چاییش دست نزده، بلند شد اومد سمت فاطمه.
ـ فاطمه، بیا بازیِ این مالِ منه رو انجام بدیم!
این بازیِ ساختهی محیا، اینجوریه که یه چیزی رو میگیرند و هی این می کشه هی اون، که این مالِ منه!
سرِ هاپو رو محیا گرفت، پاهاشم فاطمه، در حال کشیدن بودن که بابارضا پرسید؛
ـ دوس دارین پاهاش کنده بشه؟!
«فاطمه یهو رها کرد عروسکو»
چـون، هاپـو برای فاطـمه بود و دوسـش داشت.
🔸یاد سکانسی از سریالِ مورد علاقم، ای کیو سان افتادم. وقتی که دو تا مامان سر اینکه یه بچه ای برای کدومشونه ، داشتن دست بچه رو می کشیدن. اونی که مادر واقعی بود ، رها کرد.
📍«رهـاکردن، گاهـی بخشـی از رونـدِ دوس داشـتنه.» ظاهراً رها میکنی، اما «تو» کسی هستی، که از تمام دنیا بیشتر دوسش داری.
✍️ســمــانـه
🧸
❤6👌3👏1😍1