دلآرام | سـمـانه داوطلب
165 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
🌱🪽

#شب_نوشت 04/05/31


امروزم شبیه یه پیتزای ۷ تیکه بود !
حالا قطعه های پیتزا چی بود ؟!

۱.تنهــایی ، آخ تنهاااایی !! رفتم خونه مـامـان🫂
۲. خـواب 😴 سه ساعت در آرامـش و سکوت و بی دغدغه
۳. رفتم شهر کتـاب .. 😍
۴. کتــاب خریـدم که بر هر درد بی درمان دواسـت
۵. نشستم وسط قفسه های کتاب و چند تا کتاب خوب ، پیدا کردم ..

یکی ازین کتابا ، کتابی که عکسشو گذاشتم ؛
«چشـمهایـش از بزرگ علوی» ربطِ جالبی داشت با سـوالی که امـروز بـارها ازم پرسـیدن !؛

» سمـانه، چشمات چی شده! چرا اینقد قرمز شده؟! »

چمی‌دونم والا ، حتمن بخاطر اینکه توجهم بره سمتِ کتاب چشم هایش بزرگ علوی با جلد قرمز آتیشی !


ولی تا حالا شمام براتون پیش اومده ، چیزی در طول روز زیاد بشنوین زیاد ببینین که بعدش بشه یه فِلِشی که شما رو به چیز دیگه ای برسونه ؟؟

یعنی میشه به این برسیـم که بگیـم؟

دیده ها و شنیده ها رو جدی بگیریم
چون میشن راهنمای بعدی قدم هامون ، انتخاب هامون و توجه هامون .....

راسـتی ، قطعه ۶ و ۷ پیتـزا !! پیـاده روی کردم با پذیرایی قدم به قدمِ چـای و شـربتِ موکبایی که تو مسیـر بودن 🙏🖤

✍️ ســمانـه
✍️ Samaneh davtalab


🌱🪽
6👌2👍1
.
پ .ن ؛
کتاب «چشـم هایش» ، داستان فوق العاده جذابیه تا جایی که من خوندم ..
ترکیبی از ژانر عاشقانه و معمایی..

پیشنهاد میکنم بهتون 👌🥰
.
4👍1👌1💯1
🌱
🔸 تفاوت ها

کلی از کانال های دوستانی که اهل نوشتن هستنو دنبال میکنم ..
میخونم نوشته هاشونو .
هر کسی سبک خودشو داره برای نوشتن .
یکی ساده و روون ، یکی یکم پیچیده تر، یکی با طنازی می‌نویسه ، یکی هم خیلی جدی ...

گاهی که کاملا طبیعیه و میرم تو فازِ مقایسه
یکمی دلسرد میشم

اما باز یادآوری میکنم به خودم :

«که هر آدمی تجربیات خودشو داره و نوع نگاه خودش و نوع اندیشیدن و نوشتن خودش
که اصـلاً قـرار نیسـت همـه شـبیه هـم باشـن»



قشنـگی توی همیـن تفاوت هاسـت ..

✍️ ســمـانـه

#یادداشت_روز ۰۴/۰۶/۰۱

🌱
7👍1👏1👌1🕊1
🔸پیـاز

اصولاً وقتی می‌خوام غذا درست کنم و هنوز نمی‌دونم قراره چی بپزم، اولین قدمـم اینه که یه پیـاز بردارم.

امروز که داشتم پیاز پوست می‌کردم یاد بچگیم افتادم، روزهایی که با هر بار پوست‌کندن پیاز، گویی وارد یک جنـگ میشـدم.

لبـام رو با چند سـیخ کبریت می‌بسـتم که اشـکام نیاد ولی بیشتر وقتا بی‌فایده بود.

حالا که بزرگ‌تر شدم و بیشتر وقتم تو آشپزخونه میگذره، رابطه‌ام با پیاز فقط، در آشپزی خلاصه نمی‌شود. یک همـدم که دیگر اشـک‌هامو جاری نمیکنه، بلکه حتی با آرامـش همراه است.
هر بار که پیاز پوست می‌کنم، لایه‌لایه بودنش منو یاد زنـدگـی میندازه؛ که دنبالِ چی هستی؟
زندگـی همیـن اتفاقات هر روزه و همین الـآنه.

ممـکنه بعضـی اتفـاقـای زنـدگی اولـش سـوزناک و گریـه آور باشـه امـا وقتی باهاش رفیـق بشی، به مرورِ زمـان، آرامـش و شـیرینی‌شو هم درک میـکنی.

#شنبه_نوشت

✍️ ســمـانـه داوطلب

✍️Samaneh davtalab

🔸
7😁3👌1😍1
🖤
شهـادتِ امـامِ مهربـونـم
کـه دوسـت و دشـمن
لـقبـش رو «رئـوف» به معنـای واقعی میدونستند..

رئـوف یعنـی خیـلی خیـلی خیـلی مهربـــان❤️
یعنی از خودم ب خـودم
دلسـوزتــر 🫂

مهـربـونـم ، دعـا میکنـم برا همـمون🥺🙏
میـشه توام
برای تک تکِ مـا ، یـه دعـای خـوب کنـی 🙏

جـانِ جـانـانـم ...
سـمـانـه ام ...
روحـی بین گـنـاه و اُمـیـد در نوسـان ..
امـا
دوسـتت دارمـــ♥️🖤🫂

#دلآنه

🖤
6🙏3👌1
🌱
#احسـاس_نوشـت 04/06/02

از صبح با نق و نق های دخترا مدام چشام باز میشد ...
ساعتو نیگا میکردم ، ۶:۳۰ _ ۷:۰۰ _ ۸:۰۰_
بالاخره ساعت نه بلند شدم ..
داشت دیر میشد ..
باید زودتر پامیشدم..
مامان امروز ،‌ نذری داره ...
عجله ای حاضـر شدم ..

تو دلم مـدام با اون خـودِ مامان بودنم ، چالش داشتم ...
_یکی از بچه ها رو بیدار کنم ببرم؟
_نه بابا بزار بخابن
_ینی بدون بچه ها برم؟؟؟

نمی‌دونم این چه عذاب وجدانیه ک همه مامانا وقتی بدون بچه هاشون میخوان برن بیرون ، دارن ..

تو همین افکار ، درخواست اسنپ دادم ..
و خوشحال که یکی سریع قبول کرد و
تو این فرصت کم ، نمیشه بچه هارو حاضر کرد ..
سریع از خونه زدم بیرون ...

چه خوبه ، همیشه به مامانا یادآور بشیم
هیـــچ اشکالی نداره اگه گاهی بدون بچه ها خواستی بری بیرون

تو همیشـه یـه مادرِ کافـی و مهربـون هسـتی
همیشــه و در هـر صـورت ...

من رسیدم
پ.ن : ( بچه هارو به باباشون سپردم! برای دوستانی که نگران بودن بچه ها تنهـا موندن! )

✍️ســمانـه
✍️ Samaneh davtalab

#مادرانه
🌱
7👌2👏1🕊1😍1
🪽
#شب_نوشت 04/06/03

🔸 بابالنگ دراز، کارتون نوستالژی🥰

داشتم کتاب می‌خوندم که یک آهنگِ آشنا ، باعث شد سرمو از کتاب بردارم و نگاهم به تلویزیون خیره بشه.
دلم غنج رفت وقتی دیدم کارتون بابالنگ دراز پخش میشه🥺

کارتونی که بچگی خیلی دوستش داشتم..
عاشق این بودم که توی دنیای واقعی منم جودی آبوت بشم .
موهامو دو طرف میبافتم تا بیشتر شبیهش بشم.

وجه تشابه مون این بود که اون برای بابالنگ دراز مینوشت و من برای خودم ...

خیـلی دلم می خواست، منم یک بابالنگ دراز داشتم که علاوه براینکه جودی رو دوست داشت حمایتِ مالی هم میکرد!😌

اون زمان با دیدن این کارتون، علامت سوال های زیادی داشتم...
بزرگ تر شدم و فهمیدم که بابالنگ درازی وجود نداره تا منـو از غـم و غصـه هام نجـات بـده..
فهمیـدم اون کسـی که باید منـو از مـن نجات بده
«خودِ منـم ... »
و باز هر چقـدر این مـن رو شناختم ...
فهمیدم تقریبا این مـن به تنهایی خیلی ناتوانِ !

این «مـن» باید با « او» _خدای مهربـونم_ جمع بشه تا نجات بخـش مـن باشد از خـودم ، دیگران و دنـیا

..


#جان_جانانم🫂

✍️ســـمانه
✍️Samaneh davtalab

🌱
6🥰2👌1🕊1
🌱🪽

تو از واژه می‌اندیشی، واژه به تو می‌‌اندیشد

خیال کنید یکی از اشیای اتاقتان لب گشوده به نقد شما. با چه حرفی متحیرتان می‌کند؟


✍️ فکـر میکنـم ؛

«آینـه های خونـه» با دلخـوری :

چرا وقتی به ما نگـاه می‌کنـی ، لبخـند نمی‌زنـی ؟!

✍️ ســمانـه
🌱
6👌1💔1
Mehro Mah ~ Music-Fa.Com
Mohammad Esfehani ~ Music-Fa.Com
🌱
یک نفــس ای پیک سـحری
بر سرِ کویـش کُن گذری
گو که زِ هجـرش به فغانم به فغانم .
🌱
🕊53👌1
🌱🫂
#شب_نوشت 04/06/04

از نوشـتن در مورد چـی می ترسـی؟
از همون بنویـس ...


چند روزیه میخام از چیزی بنویسـم که فکـر کردن بهش آزارم میـده ...

امـا چه بـاک ، در دنیایی که دنیـای من و تـرس هام خیـلی ککِ بقیه رو نمیگزه..
می‌نویسـم برای خـودم ..

تا شـاید کسـی بخونه و بخواد از ترسـش ، شجـاع تر بشــه . . .

دقیقا نمی‌دونم به چه علت ! اما روزها گذشت و دیدم که صداهارو واضح نمیشنوم ☹️

یه غبارِ سنگینی افتاده بود روی پرده ی گوشـم


شنواییم ضعیف تر شد
اما مگه شنیدن فقط گوش دادنِ؟
شنیدن ینی درک کردن ...

این اتفاق باعث شد ؛
آدم ها رو از زاویه ی دیگه ای هم ببینم و بشناسـم 🌱
رفتارهایی از بعضی ها دیدم بسیار منزجر کننده
که گاهی باورم نمیشـد ، آدم ها میتونن، اینقد وقیح بشن؟!
میتونن اینقد راحت قضـاوت کنن؟
براحتی پا بزارن روی عواطف و احساساتت؟!

فهمیدم برای گفتن و شنیدنی که دلچسب باشه
باید اول دلـت به کسـی ک باهاش حرف میزنی نزدیک باشـه 💞

که اگه تیزترین گوش جهانم داشته باشی اگه دلت با کسـی فاصله داشته باشه، صداتون به گوشِ هم نمی‌رسه..


یاد گرفتم ؛
مهم ترین چیز ، انتخابـه ...

انتخابِ آدم هایی که بهشـون اجازه میدی وارد دنیای درونت بشـن ..

کسایی که باهاشون راحت باشی ، بتونی از ترس هات بگی ، بدونِ ترس از قضـاوت ...

کسایی که میتونن غبارِ روی گوشِت رو پاک کنن، و صداها رو برای قلبت واضح تر کنن🥺 🫂


این آدمان که لحظه هات رو شیرین میکنن
اجازه میدن شجاع باشی
و تورو با وجودِ ترس هات همچنان دوست دارن ..

آخیـش 😮‍💨
بالاخره امشب از یکی از ترس هام نوشـتم...
و امیدوارم روزی برسه که

یاد بگیریم ، همدیگه رو با هر شرایطی درک کنیم ❤️



✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab

🌱🫂
👌6🕊2😍2🥰1👏1
🌱
بـه پیشـنهاد یکی دونفـر از همین دوستانِ عشـقی که
دلشـون اونقــد بزرگــِ ک همه آدم ها رو با ترس هاشـون دوس دارن
و چقــد خودشـون دوس داشتنی ان🥺❤️


#شب_نوشت ها رو بصورت ویس هم تقدیم میکنم تا اگه شرایطِ خوندن نداشتین
صدای نخراشیده ی منو تحمل کنین و بشنویـن🙈🥰🙏

ســمـانـه ♥️
🌱
3😍3🥰1👌1🤗1
🌱
صـدای #شب_نوشت 04/06/04

🔸از نوشتن، درباره ی چی می ترسی؟!
از همون بنویـس....

🎤ســمـانـه
🌱
5👏2❤‍🔥1👌1
🪽🌱
#شب_نوشت 04/06/05

🔸 درباره ی نقص ها

عزیزکـم ؛

میـترسـی چیـزی که می نویسی خیلی دلچسب نباشه؟
یـا پر از نقص و اشکال باشه ؟


خوب اشکالی نداره ، بده چت جی پی تی برات بنویسـه !🤌


ممکنه کارت بی نقص از آب دربیاد ، امــا
اون نوشته ، اون اثری که خلق شده، دیگه تورو اغنا نمیکنه ..
حالتـو خوب نمیکنه ..

اصولاً قشنگی و ماندگاری و حس خوب هر اثری، به اینه که ، اصـلا توش یه نقصی باشه ...

فرش دستبافم ، چون اثر دستِ آدمیزاده ، ارزشمنده ..
که حتی ممکنه گوشه اییش زدگی داشته باشه
یا یه جاهایی رنگ هاش خیلی تمیـیز از هم نباشن ....

یا مثلاً یه اثر نقاشی ، همینطور ...

مدام یادآوری میکنم به خودم ؛

نوشته ی تو هم ، نتیجه ی تجربه و اندیشه ی توعه با تمومِ نقص هایی ک هست و باااااید که باشه ....
«بهتـر شدن و پیشـرفت تو هـر کاری ، آهسـته آهسـته و در طولِ زمـان ، بدسـت میاد ...»

آره عزیزمـــ
نگران نباش ♥️

مهـم اینه که هر روز داری برای بهتر شدنت تلاش می‌کنی 🪽

#دربـاره‌ی_نوشـتن

✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab


https://t.me/greeen_mind1

🪽🌱
6👏1👌1😍1💯1
🌱 صـدایِ #شب_نوشت 04/06/05

🔸 درباره ی نقص ها

🎤ســمـانـه
🌱
5👏3👌1
🌱
#تامل_امروز

آدمیـزاد ، تنها موجـودیه که می‌تـونـه ؛
بـه چیـزی که داره فکر میـکنه، فکـر کنـه 🫰

در ادامــه 👇🎤
🌱
3💯2👌1
🪽🌱
#شب_نوشت 04/06/06

تاریخ رُندی بوده امروز 🥰🫶

امروز رفتیم مراسم سالگرد یکی از فامیلا ...

طبق عادت کاغذ و خودکارمم همراهم !
«مـرگ و زنـدگی » همیشـه سـوژه ی خوبیـه بـرا فکـر کـردن و نوشتن ؛:

زندگی عجب خاصیتی داره
تا وقتی زنده ای، یه شور عجیبی تو وجودته که
اجازه نمیده به مرگ، خیلی جدی فکر کنی

و اگه فکر کنیم هم با بقین به اینکه حتمن می‌میریم ، فکر نمی‌کنیم

انگار قراره مرگ، همیشه، همه آدم هارو غافلگیر کنه ...

همیـن غافلگیـری
همین«بی خبر بودن از پایانـه که به زندگی معنـا میـده »

✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab

🌱🪽
6👌2🕊1
🪽
#احسـاس_نوشـت 04/06/06

یکم خوب نیستم
حالم گرفته ست .
هر وقت هر جایی حرفی زده میشه راجع ب احساسات ، شبیه بید مجنون میشم، یه غمی میفته به جونم..

حرف اینکه چرا اکثر آدما ، توی همه چیز بدون احتیاط ، بدون وسواس عمل میکنند اما توی خرج کردن احساسات، اینقد خسیسن؟!
چرا از ابراز کردن این همه واهمه داریم؟

یکی از چراهای بزرگ ذهنمه ..
اصلا تو کتم نمیره جوابایی مث خوب آدما متفاوتن، من درونگرام ، بگم پررو میشه !
مگه میشه اصلا بدون احساس؟!
بدون ابراز احساس؟!
هیچ وقت این آدم ها رو نمی‌فهمم ...

آدمیزادی که خدا اینقدر درون قلبش احساس ریخته ..
نتونه و نخاد که این احساس رو با آدما به اشتراک بزارع؟
حالا اونی که بهش یه کوچولو احساس داری که بماند ...

تو این دنیایی که موندن و نموندن مون به نفسی بسته ست ، چطور اینقد، مگووو میشیم؟!

بگو ، لطفا بگو
به آدم ها بگو
به طبیعت بگو
به اونی که حتی یه ذره دوسش داری بگو

به اونی که بیشتر از یه ذره دوسش داری
چطور دلت میاد نگی آخه ؟!🥺


#احسـاس_نوشـت
نزدیک صبح و ذهنِ لولیده ی من ...

#وحشی_بازی_ذهن

✍️ســمـانـه

🫧
4😢2👌1😍1💔1
🫧
#شب_نوشت 04/06/07

خیلی اهل کتابای داستانی نیستم نه اینکه علاقه نداشته باشم، نه... . اتفاقا خیلی دوست دارم
اما یه خورده بی جنبه م درین زمینه!

خیلی غرق داستان و شخصیت ها میشم
ناراحتی شون ، بشدت غمگینم می‌کنه و تا کتابو تموم نکنم از دستم نمیفته، حتی دسشویی!

آخرین کتاب داستانی که خوندم، کتاب «ملت عشق» بود 🥺
قبل ترش هم کیمیاگر ..

با هر کتاب ، زندگی میکنم ..
با همه ی کتابام البته همچین حسی دارم اما خوب کتابِ داستان بیشتر دستمو میگیره و با خودش میکشونه تو هزارتوی تخیل نویسنده...

و حالا امشب ، کتابخانه‌ی نیمه شب
جرات کردم و خریدمش ..

تامـل اولـم؛
یه جمله از صفحه ی اول ، یه خط مونده به آخر :

« مادری که با نورا ، جوری رفتار میکرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت !»


چند بار خوندمش!
جمله ی عجیب و شاید برا خیلی هامون آشنا باشه ..
در رابطه با خیلی از آدم هایی که باهاشون در ارتباط هستیم

گاهی اونا، گاهی هم ما شاید ..
بقیه رو اشتباهاتی میبینیم که می‌خوایم تصحیح شون کنیم 🤌


چقد جای تامـل داره این جمـله ..

🔸خوندین کتابُ؟!

#دربـاره‌ی_کتاب

✍️ســمـانـه
✍️Samane davtalab

🫧
👍3👌3💯2❤‍🔥1😍1