🪽 🌱
#یادآوری_سبز
زنـدگی ، مسیره
قرار نیست به چیزی بچسبیم تمام این راه رو ..
گاهی لازمه رها کنیم ..
..
در نهایت، تـو ، باید از این مسیر لذت ببری ...
هر کسی از مسـیرِ زندگـی خودش ..
و این خود بودن ، چیزیه که در نهایت
برای بقیه هم لذت بخشِ ...
🖊️ سـمـانـه
📝 Samane davtalab
🫧🌱
#یادآوری_سبز
زنـدگی ، مسیره
قرار نیست به چیزی بچسبیم تمام این راه رو ..
گاهی لازمه رها کنیم ..
گاهی لازمه تغییر بدیم چیزهارو ...
بدونِ نگرانی ! از قضاوت شدن
..
در نهایت، تـو ، باید از این مسیر لذت ببری ...
هر کسی از مسـیرِ زندگـی خودش ..
و این خود بودن ، چیزیه که در نهایت
برای بقیه هم لذت بخشِ ...
🖊️ سـمـانـه
📝 Samane davtalab
🫧🌱
❤3👌2🕊1
🌱
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۱۸
🌱 چطـوری جریـان داره ؟!
🌱ساده سـت ، یا سـخت ؟!
بعدش به ذهنم میاد از ؛
گذرِ فصـل ها ؛
هر فصل ، قصه ای سرشار از رنگ ها و بوی خاص خودش
از آمد و شدِ مدامِ روز و شـب ؛
که هم روشناییش پر از شـروع های قشنگه ...
هم سیاهیش سرشـار از آرامـش ..
یا چرخش عقربه های ساعت ؛
که بی صدا ، لحظه هارو خلق میکنند ...
آره
خدایا من همـچنان نابَلَـدم ..
راهـش رو نشـونـم بـده🙏
🖊️ ســمـانـه
📝 Samaneh davtalab
🌱
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۱۸
گـاهـی فکـر میکنم
بـه زندگــی ....
به اینکه در طبیعت به چه صورته؟!
🌱 چطـوری جریـان داره ؟!
🌱ساده سـت ، یا سـخت ؟!
بعدش به ذهنم میاد از ؛
گذرِ فصـل ها ؛
هر فصل ، قصه ای سرشار از رنگ ها و بوی خاص خودش
از آمد و شدِ مدامِ روز و شـب ؛
که هم روشناییش پر از شـروع های قشنگه ...
هم سیاهیش سرشـار از آرامـش ..
یا چرخش عقربه های ساعت ؛
که بی صدا ، لحظه هارو خلق میکنند ...
آره
شاید زندگی میتـونه مثـل تمامِ اینـها
در درونِ مـا هـم
ب سادگی ، به راحتـی و به زیبایی جـریان داشـته باشـه .. .
خدایا من همـچنان نابَلَـدم ..
راهـش رو نشـونـم بـده🙏
🖊️ ســمـانـه
📝 Samaneh davtalab
🌱
❤6🙏1👌1
🫧
یکـم سـختــِ
امــا
رشــد
تـوی سختـی هایـی که داری
پنهــون شـده ..
بـِـه جـای غُـر زدن
آگـاه شـو
بنـویـس
چنـد تـا نفـسِ عمیــق بکـش
یک کـارِ متفاوت کن
.
.
.
تـو میـتونـی
مـن میـتونـم ...
🫂 سـمــانـه 🫂
🪽
یکـم سـختــِ
امــا
رشــد
تـوی سختـی هایـی که داری
پنهــون شـده ..
بـِـه جـای غُـر زدن
آگـاه شـو
بنـویـس
چنـد تـا نفـسِ عمیــق بکـش
یک کـارِ متفاوت کن
.
.
.
تـو میـتونـی
مـن میـتونـم ...
🫂 سـمــانـه 🫂
🪽
❤6🕊2👏1👌1💯1
🫧
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۱۹
🔸خاطره ی امروز
چرا خاطره ؟!
چون سـخت گذشـت !
🌱 الان که دارم اتفاق های امـروز و این روزهـا رو
مـرور میکنـم ، شـاید برای خیلی ها ، یـک روزِ عـادی باشـه ...
که ابرویی بالا بندازن و نصیحت گرانه بگن :
برو بابا ، خداتـو شـکر کـن ..
آره امـروز ، روزِ بارونی شــدنـم بــود ! ...
از دیشب که دنبـالِ نوبتِ دکتر برای دخترم بودم .. بین ساعت ۱۲ و نیم ظهر و شش و نیم عصر ، تایمِ ظهـرو انتخـاب کردم ..
گرمای ظهر و راه دورِ دکتر ..
🌱 گاهی وقتـی بین دو تا گزینه ، گزینه ی سخت تر رو انتخاب میکنم ، فلسـفه شـو نمیفـهمـم !
شـاید بعضـیا بگن ایـن سادیسمه!
اما شـاید بهتـر باشـه بگیـم گاهـی سخت تر رو انتخاب میکنیـم تا راحـت تر بتونیـم لحظـه ی سخت قبل رو هضم کنیم ...
آره امروزم گذشت ..
دفتـر و خودکارمـو میـارم و مینویسـم :
مهربـونم
دوسـتت دارم 🥲
ازت ممنونـم 🙏
درسـته سـخت گذشـت ..
امـا اُمیـدم به تـو، تنهـا آرامـشِ ایـن روزای منـه...
🖊️ ســمـانـه
📝 Samane davtalab
🫧🌱
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۱۹
🔸خاطره ی امروز
چرا خاطره ؟!
چون سـخت گذشـت !
🌱 الان که دارم اتفاق های امـروز و این روزهـا رو
مـرور میکنـم ، شـاید برای خیلی ها ، یـک روزِ عـادی باشـه ...
که ابرویی بالا بندازن و نصیحت گرانه بگن :
برو بابا ، خداتـو شـکر کـن ..
اما بعضی وقت ها ، روحِ آدم برای یک روزِ عادی بیشتر خسـته میشـه نــه به خاطرِ همون یـک روز
کــه بخاطرِ روزهـای پشـتِ سرهمی که خستگی و سختی هاش رو نتونسـتی هضـم کنـی..
آره امـروز ، روزِ بارونی شــدنـم بــود ! ...
از دیشب که دنبـالِ نوبتِ دکتر برای دخترم بودم .. بین ساعت ۱۲ و نیم ظهر و شش و نیم عصر ، تایمِ ظهـرو انتخـاب کردم ..
گرمای ظهر و راه دورِ دکتر ..
🌱 گاهی وقتـی بین دو تا گزینه ، گزینه ی سخت تر رو انتخاب میکنم ، فلسـفه شـو نمیفـهمـم !
شـاید بعضـیا بگن ایـن سادیسمه!
اما شـاید بهتـر باشـه بگیـم گاهـی سخت تر رو انتخاب میکنیـم تا راحـت تر بتونیـم لحظـه ی سخت قبل رو هضم کنیم ...
یا شایـد با انتخاب سـخت تر میخـام وارد یک نبـرد بشم که وقتـی با میلِ خـودم انتخابش میکنـم، مطمعن باشـم که پیـروزش هـم منـم ...
آره امروزم گذشت ..
دفتـر و خودکارمـو میـارم و مینویسـم :
مهربـونم
دوسـتت دارم 🥲
ازت ممنونـم 🙏
درسـته سـخت گذشـت ..
امـا اُمیـدم به تـو، تنهـا آرامـشِ ایـن روزای منـه...
🖊️ ســمـانـه
📝 Samane davtalab
🫧🌱
❤7👌2💯1
🪽
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۲۰
🔸 در ستایش شب _مادرانه
ساعتای اول نیمه شـب ، لحظه های آروم و بـی صـدای روزِ منـه
پـر از انتظار و شـوق برای کتاب خوندن ، نوشتن و لذت شنیدن صدای سکوت ...
شـب برای من یه جور پناهگاهه
بهم اجازه میده دوباره خودمو پیدا کنم
لحظاتی که میتونم کمی از شلوغی و مسعولیت ها فاصله بگیرم ...
اما روزم هـم پر از عشقِ به بچه هاست
خنده هاشون بازی هاشون حتی گریه هاشون🥺
یه نوعی از اُمیـد و انگیـزه رو درونم روشـن میکنه ...
فقط گاهی نمیدونم چطور با وجودِ خسـتگی هام
انرژیمو جمع کنم ؟!
اوووووم
🌱 شاید راه حلش این باشه ؛
•کمتر از خودم انتظار داشته باشم
• بیشتر ب خودم مهربـونی کنـم
به جای مبارزه کردن با خـســتگی
باهاش ، دوسـت بشــم ...
آره
✍️ ســمـانـه
📝 Samaneh davtalab
🪽🫧
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۲۰
🔸 در ستایش شب _مادرانه
ساعتای اول نیمه شـب ، لحظه های آروم و بـی صـدای روزِ منـه
پـر از انتظار و شـوق برای کتاب خوندن ، نوشتن و لذت شنیدن صدای سکوت ...
شـب برای من یه جور پناهگاهه
بهم اجازه میده دوباره خودمو پیدا کنم
لحظاتی که میتونم کمی از شلوغی و مسعولیت ها فاصله بگیرم ...
اما روزم هـم پر از عشقِ به بچه هاست
خنده هاشون بازی هاشون حتی گریه هاشون🥺
یه نوعی از اُمیـد و انگیـزه رو درونم روشـن میکنه ...
اُمیـدم توی روز با لبخـند بچـه ها زنـده میشـه
و آرامشـم توی شـب ، با سـکوت و لحظاتی از تنهـایی ...
فقط گاهی نمیدونم چطور با وجودِ خسـتگی هام
انرژیمو جمع کنم ؟!
اوووووم
🌱 شاید راه حلش این باشه ؛
•کمتر از خودم انتظار داشته باشم
• بیشتر ب خودم مهربـونی کنـم
به جای مبارزه کردن با خـســتگی
باهاش ، دوسـت بشــم ...
آره
شــب بهم یاد میـده
بین عشـق به بچه ها و عشـق به خـودم
تعـادل برقـرار کنـم ...
✍️ ســمـانـه
📝 Samaneh davtalab
🪽🫧
❤4🕊3👏1👌1😇1
🌱
گالری من پـره ازین عـددهای رنـدِ دوس داشـتنی 😍
🌀عکس مربوط به پسـتِ پاییـن...
🌱
گالری من پـره ازین عـددهای رنـدِ دوس داشـتنی 😍
🌀عکس مربوط به پسـتِ پاییـن...
🌱
❤4👏1👌1
🫧
#روزنوشت ۰۴/۰۵/۲۱
عددهای رند همیشـه حـس خـوبی به من میـدن ..
از مقدار پول بگیر تا تعداد میوه و وزن خریدام
اون روز رفته بودم گوشت بخرم گفتم سه عدد رون مرغ لطفاً ..
فروشنده هم که انگاری از همین دوستانِ عدد رند بود
نگاهی کرد وگفت :
بزار چهار تا بزارم ک رُند بشه ۲۵۰ تومن ..
منـم با هیجـان خاصی گفتم: بـله حتمـا ✋
الغَـرَض دوسـتای نازنینم ♥️
چند روزه اعضـای کانال روی عـدد 29 قفـل شده ☹️
و منم منتظر این عدد به 30 برسـه 😍
🪽خودتون فکر کنین عدد 30 و تداعـیِ سیـمـرغِ عطـار جـان 😍🪽
خلاصه دستـم بـه دامـنِ چین دارتـون ! 🙏
نـذاریـن ایـن عـدد نازنین همیـنطور ناقـص بمـونـه🫂😍🙏
https://t.me/greeen_mind1
✍️سـمـانـه
📝samaneh davtalab
🪽🌱
#روزنوشت ۰۴/۰۵/۲۱
عددهای رند همیشـه حـس خـوبی به من میـدن ..
از مقدار پول بگیر تا تعداد میوه و وزن خریدام
مثلا ساعت ۱۵:۱۸ به دلم نمی شینه ...
امـا ساعت ۱۵:۱۵ ، آخ ، چه کیفی داره 🥰 ...
اون روز رفته بودم گوشت بخرم گفتم سه عدد رون مرغ لطفاً ..
فروشنده هم که انگاری از همین دوستانِ عدد رند بود
نگاهی کرد وگفت :
بزار چهار تا بزارم ک رُند بشه ۲۵۰ تومن ..
منـم با هیجـان خاصی گفتم: بـله حتمـا ✋
البته تـه دلـم گفتـم کـاش میشـد بریـم تا ۳۰۰ کـه دیگه شـاهکاره ..
امــا خــوب ..
کارتِ بانکیم معمـولا با رویـاهای من هماهـنگ نمیشه 🥲
الغَـرَض دوسـتای نازنینم ♥️
چند روزه اعضـای کانال روی عـدد 29 قفـل شده ☹️
و منم منتظر این عدد به 30 برسـه 😍
🪽خودتون فکر کنین عدد 30 و تداعـیِ سیـمـرغِ عطـار جـان 😍🪽
خلاصه دستـم بـه دامـنِ چین دارتـون ! 🙏
نـذاریـن ایـن عـدد نازنین همیـنطور ناقـص بمـونـه🫂😍🙏
https://t.me/greeen_mind1
✍️سـمـانـه
📝samaneh davtalab
🪽🌱
❤6🥰1👌1😍1💯1
❤4😢1👌1💯1
🫧🪽
#جـاده_نوشـت ۰۴/۰۵/۲۲
🔸صبـر
سه نفر آدم بزرگ ، و دوتا بچه ، صندلی عقب نشستیم !
مسیر خیلی طولانی نیست، حدود یک ساعت..
مسافرِ سمت راستم ، بشدت به چایی علاقه داره
و توی تنگنا ، مدام درخواست چای میکنه 😁
هر بار که ماشین بالا پایین میشد ، قطراتی از چایی روی پای منم میریخت!
اما ایشون با آرامش میگفت؛
نترس، داغ نیست !!✋😅
اما مسافر سمت چپی ، خیلی هوا رو داره ...
قبل حرکت رفت چند تا خوراکی خرید ..
دو تا آبمیوه برای بچه ها ..
آبمیوه ی خودشم که باز کرد ، گفت بیا یکم از آبمیوه رو اول تو بخور !
بعدشم یواشکی یه شکلات تعارفم کرد که برای تو خریدم 😍
خلاصه وسط راه یه بویی اومد ک مجبور شدم از دخترم بپرسم دو کردی مامان؟!
ک دخترکم با اخم گفت نهههههه ...
بعدش فهمیدم مسافر سمت راستی ، کباب آورده ✋😅
بعدش تصورم یهو نسبت به بو تغییر کرد و آب دهانمو قورت دادم 🤭😅
میخام بگم تاحالا براتون پیش اومده نسبت به بویی یا چیزای دیگه یه تصوری داشتین
و بعدش تصورتون تغییر کرده ؟ 😄
📝Samaneh davtalab
🫧🪽
#جـاده_نوشـت ۰۴/۰۵/۲۲
🔸صبـر
سه نفر آدم بزرگ ، و دوتا بچه ، صندلی عقب نشستیم !
مسیر خیلی طولانی نیست، حدود یک ساعت..
مسافرِ سمت راستم ، بشدت به چایی علاقه داره
و توی تنگنا ، مدام درخواست چای میکنه 😁
هر بار که ماشین بالا پایین میشد ، قطراتی از چایی روی پای منم میریخت!
اما ایشون با آرامش میگفت؛
نترس، داغ نیست !!✋😅
اما مسافر سمت چپی ، خیلی هوا رو داره ...
قبل حرکت رفت چند تا خوراکی خرید ..
دو تا آبمیوه برای بچه ها ..
آبمیوه ی خودشم که باز کرد ، گفت بیا یکم از آبمیوه رو اول تو بخور !
بعدشم یواشکی یه شکلات تعارفم کرد که برای تو خریدم 😍
خلاصه وسط راه یه بویی اومد ک مجبور شدم از دخترم بپرسم دو کردی مامان؟!
ک دخترکم با اخم گفت نهههههه ...
بعدش فهمیدم مسافر سمت راستی ، کباب آورده ✋😅
بعدش تصورم یهو نسبت به بو تغییر کرد و آب دهانمو قورت دادم 🤭😅
میخام بگم تاحالا براتون پیش اومده نسبت به بویی یا چیزای دیگه یه تصوری داشتین
و بعدش تصورتون تغییر کرده ؟ 😄
یـادت باشـه ...✍️ســمـانـه
ذهـن ما نسـبت بـه خیـلی از افـکارمون یـا اطرافیان مون و واقعیـت های دیگـه دچـار خطـا میشـه ....
📝Samaneh davtalab
🫧🪽
❤4👍1🥰1😁1👌1🍓1
🪽
#یادآوری_سبز
میدونـی ، موفقـیت یه شبـه بدسـت میـاد
امـا
شـاید شـبِ دهـم
شـاید شـبِ صـدم
شـایدم شـبِ هـزارم ...
#دربـارهی_استمـرار
ســمـانـه
🫧🌱
#یادآوری_سبز
میدونـی ، موفقـیت یه شبـه بدسـت میـاد
امـا
شـاید شـبِ دهـم
شـاید شـبِ صـدم
شـایدم شـبِ هـزارم ...
#دربـارهی_استمـرار
ســمـانـه
🫧🌱
❤7👌4
✨🌙🪽
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۲۳
« امشـب در سر شـوری دارم ... »
این قطعه از آهنگ ( مهمـه که بگم با صدای آقای اصفهانی !!! ) چند روزه تو مغـزم مـدام پلی میشه ...
✨ خیلی وقتا پیش اومده که حال و هوای درونـم ، ناخـودآکاه و ناگهانی یه کلمه یا یک قطعه از شعرو میارن سر زبونم ..
🌱 یادم میـاد ؛
اونقد عاشق درختای بیمارستان بودم ک هر صبح با عشقِ دیدن و بغل کردنشـون میرفتم سرکار ...
یه روز که نشسته بودم تو حیاط بیمارستان و نگاهشون میکردم😍 و حرف میزدم باهاشون ..
🫧 چند کلمه اومد تو ذهنم مثل رمزی که باید رمزگشایی میکردم ...
با اشتیاق ، اون چند تا کلمه رو که زدم توی نت
به شعـری رسـیدم که دلمو روشـن کرد 🥲:
«جمــله ی ذرات عالـم در نهـان
با تـو میـگویند روزان و شـبان
ما سمیعیم و بصیریم و هُشـیم
با شـمـا نامحـرمان ما خـامشـیم »
ارتباطی با زبونِ دل و جـان ، فراتـر از کلمات ..
فهمیدم هر ذره ای از عالم به نوعی با ما حرف میزنه ، هر چند بی صدا ...
آره
امشـب « در سـر شـوری دارم »
و دلم میخواد با این زبانِ پنهـان ، با تـو حـرف بزنـم 🥲🫂
✍️سـمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🪽🌙✨
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۲۳
« امشـب در سر شـوری دارم ... »
این قطعه از آهنگ ( مهمـه که بگم با صدای آقای اصفهانی !!! ) چند روزه تو مغـزم مـدام پلی میشه ...
✨ خیلی وقتا پیش اومده که حال و هوای درونـم ، ناخـودآکاه و ناگهانی یه کلمه یا یک قطعه از شعرو میارن سر زبونم ..
🌱 یادم میـاد ؛
اونقد عاشق درختای بیمارستان بودم ک هر صبح با عشقِ دیدن و بغل کردنشـون میرفتم سرکار ...
یه روز که نشسته بودم تو حیاط بیمارستان و نگاهشون میکردم😍 و حرف میزدم باهاشون ..
🫧 چند کلمه اومد تو ذهنم مثل رمزی که باید رمزگشایی میکردم ...
با اشتیاق ، اون چند تا کلمه رو که زدم توی نت
به شعـری رسـیدم که دلمو روشـن کرد 🥲:
«جمــله ی ذرات عالـم در نهـان
با تـو میـگویند روزان و شـبان
ما سمیعیم و بصیریم و هُشـیم
با شـمـا نامحـرمان ما خـامشـیم »
ازون لحظـه فهمیـدم که ارتباط مون دو طرفـه سـت ..🫂
ارتباطی با زبونِ دل و جـان ، فراتـر از کلمات ..
فهمیدم هر ذره ای از عالم به نوعی با ما حرف میزنه ، هر چند بی صدا ...
🌱 زندگـی واقعـی
زمانی شروع میشه که این ارتباط برقرار بشـه ❤️
✨ نه فقـط با خـودمون که با همـه ی هسـتی.. ✨
آره
امشـب « در سـر شـوری دارم »
و دلم میخواد با این زبانِ پنهـان ، با تـو حـرف بزنـم 🥲🫂
✍️سـمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🪽🌙✨
❤7👌2😍1
🪽🌱
#شـکرانـه ۰۴/۰۵/۲۴
• و نحـن اَقـرَبُ مِنْ حـَبـْلِ الـوَریـٖد •
#نیایش_شبانه
✍️ ســمـانـه
🪽🌱
#شـکرانـه ۰۴/۰۵/۲۴
خدایـا بی نهـایـت سـپـاس
بـرایِ اینکـه
از رگِ گـردن نـزدیـک تـری 🫀
• و نحـن اَقـرَبُ مِنْ حـَبـْلِ الـوَریـٖد •
#نیایش_شبانه
✍️ ســمـانـه
🪽🌱
❤4👏1🙏1👌1😍1
🪽🧸
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۲۴
🔸 عروسـک
1.
🌱 داشتیم حاضر میشدیم بریم بیرون ..
کنار کتابخونه م وایستاده بودم و طبقِ عادتِ همیشگی دنبالِ یه خودکار و دفترچه می گشتم بندازم تو کیفم ..
فاطمه جان (۴ سالشه) کنارم ایستاده بود که چشمش افتاد به عروسکی که بالاترین طبقه ی کتابخونه نشسته بود ؛
با حالت جدی گفت:
ـ مامان ، عروسـکتـو هم میاری؟!
لبخند زدم :
ـ نه مامان ، اون همین جا می مونه .
اخماش رفت تو هم :
ـ عروسکت میترسه ها ، تنها میشه ..
راست میگفت ✋
گفتم :
ـ خوب ، شاید بهتره بچه هاشو هم بیاریم بزاریم کنارش ..
با ذوق دوید سمت اتاق ، دو تا عروسک فسقلی آورد و
کنار عروسکِ مامان گذاشتیم ...
خیالش راحت شد که عروسکم دیگه تنها نیست ...
2.
🌱 یادمه روزی که این عروسکو برای خودم خریدم با دقت تمام قایمش کردم توی کمد لباسم..
چون نمیخواستم دخترا ، این یکیو هم مال خودشون کنن، آخه عروسکِ خودم بود .. 🧸
اما بالاخره یه روز فاطمه دیدش ؛
- مامان , اون عروسکِ کیه؟!
_ عروسکِ منه مامانی 😍
با تعجب گفت :
_ مگه مامانا هم عروسک دارن ؟؟
خنده و جدی بودنم قاطی شد !
ولی با قیافه ی حق به جانب گفتم :
_آره عزیزم ، دلِ مامانا هم گاهی بچه میشه ...
فاطمه قانع شـد ، امــا
من همچنان ، توی دلم ، ادامه دادم ....
3.
🌱 آره دخترم ، هر مامانی تو قلبش یه دختر کوچولوی ناز و ظریف از جنس بلـور داره
کــه
🫂 برای دخترکِ احساسیِ درونـم
سـمانـه ی کوچـکم 🫂🫀
✍️ ســمـانـه
📝 Samaneh davtalab
🪽🧸
#شب_نوشت ۰۴/۰۵/۲۴
🔸 عروسـک
1.
🌱 داشتیم حاضر میشدیم بریم بیرون ..
کنار کتابخونه م وایستاده بودم و طبقِ عادتِ همیشگی دنبالِ یه خودکار و دفترچه می گشتم بندازم تو کیفم ..
فاطمه جان (۴ سالشه) کنارم ایستاده بود که چشمش افتاد به عروسکی که بالاترین طبقه ی کتابخونه نشسته بود ؛
با حالت جدی گفت:
ـ مامان ، عروسـکتـو هم میاری؟!
لبخند زدم :
ـ نه مامان ، اون همین جا می مونه .
اخماش رفت تو هم :
ـ عروسکت میترسه ها ، تنها میشه ..
راست میگفت ✋
گفتم :
ـ خوب ، شاید بهتره بچه هاشو هم بیاریم بزاریم کنارش ..
با ذوق دوید سمت اتاق ، دو تا عروسک فسقلی آورد و
کنار عروسکِ مامان گذاشتیم ...
خیالش راحت شد که عروسکم دیگه تنها نیست ...
2.
🌱 یادمه روزی که این عروسکو برای خودم خریدم با دقت تمام قایمش کردم توی کمد لباسم..
چون نمیخواستم دخترا ، این یکیو هم مال خودشون کنن، آخه عروسکِ خودم بود .. 🧸
اما بالاخره یه روز فاطمه دیدش ؛
- مامان , اون عروسکِ کیه؟!
_ عروسکِ منه مامانی 😍
با تعجب گفت :
_ مگه مامانا هم عروسک دارن ؟؟
خنده و جدی بودنم قاطی شد !
ولی با قیافه ی حق به جانب گفتم :
_آره عزیزم ، دلِ مامانا هم گاهی بچه میشه ...
فاطمه قانع شـد ، امــا
من همچنان ، توی دلم ، ادامه دادم ....
3.
🌱 آره دخترم ، هر مامانی تو قلبش یه دختر کوچولوی ناز و ظریف از جنس بلـور داره
کــه
هنـوز دلـش برای یـه گوشـه ی امـن
یـه نوازشِ بی دلیل تنگ میشه 🥲
اگه اون دختـر کوچولو رو
بغل نکـنیم
بهش نرسـیم
کم کم محـو میشه و باهاش ...
تمامِ رنـگ و بوی زنـدگی مـون ، هم ...
🫂 برای دخترکِ احساسیِ درونـم
سـمانـه ی کوچـکم 🫂🫀
✍️ ســمـانـه
📝 Samaneh davtalab
🪽🧸
❤9🥰1👌1😍1
🪽♥️
#شب_نوشت 04/05/25
1.
امشـب رفتیـم پـارک
نهایتِ آروزی بچه ها همینـه !
پارک روی بلندی کوهـه ، بالاترین نقطه ی محوطه
ازون بالا ، شهر زیر پامونه و ماه یه جوری انگار نزدیک تره ...
بچه ها ازین سرِ پارک میدواَن تا اون سرش
منم ذوق میکنم ؛
آخ جـون ! دارن خسـته میشـن ..
شایـد امشـب زودتر بخوابن🤌
« وقـتِ پرسـه زنیِ شبـونه ی منم بیشتـر میشـه»
2.
وقتی بین وسایل بازی قدم میزنم
میبینم هنوز از الاکلنگ خوشم نمیاد☹️
یـه بازیِ خشـنه بنظـرم
حتــی اگه واقعی ترین شکل زندگـی باشـه !
یـه روز بالا یــه روز پایین ..
اونم وقتی تعادل داری که همراهِ کسـی باشـی که اندازه ات باشه 🤌
اما تـاب ؛
یادم میاد از بچگی همیشه با عشـق ، توی صَفِش وامیستادم تا برای چندمین بار نوبتم بشـه😍
حـسِ رهـایی و پـرواز
آزاد و سبک ، مثـلِ یـک پـرنـده 🕊️
کیه از سرسره خوشش نیاد ؟!
اون بالا رفتنِ یکی یکیِ پله ها ..
و بعد اون سُر خـوردنِ شیرین و آسون به سمتِ پایین ...🥰
3.
بچه ها بازی شـون تموم شـد .
بـاز هم با گریه اومدن بیرون ..
بـاز هـم دیـر خابیـدن ...
آخـه بچـه ها از چیـزی که دوسـت دارن خسـته نمیشـن ...
امـا مـا؟
مایی که وسط لذت هم نگرانِ بعدش بودیم
خسته تر و بی حوصله تر و خواب آلوده تر شدیم ...
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🪽🕊️
#شب_نوشت 04/05/25
1.
امشـب رفتیـم پـارک
نهایتِ آروزی بچه ها همینـه !
پارک روی بلندی کوهـه ، بالاترین نقطه ی محوطه
ازون بالا ، شهر زیر پامونه و ماه یه جوری انگار نزدیک تره ...
بچه ها ازین سرِ پارک میدواَن تا اون سرش
منم ذوق میکنم ؛
آخ جـون ! دارن خسـته میشـن ..
شایـد امشـب زودتر بخوابن🤌
« وقـتِ پرسـه زنیِ شبـونه ی منم بیشتـر میشـه»
2.
وقتی بین وسایل بازی قدم میزنم
میبینم هنوز از الاکلنگ خوشم نمیاد☹️
یـه بازیِ خشـنه بنظـرم
حتــی اگه واقعی ترین شکل زندگـی باشـه !
یـه روز بالا یــه روز پایین ..
اونم وقتی تعادل داری که همراهِ کسـی باشـی که اندازه ات باشه 🤌
اما تـاب ؛
یادم میاد از بچگی همیشه با عشـق ، توی صَفِش وامیستادم تا برای چندمین بار نوبتم بشـه😍
حـسِ رهـایی و پـرواز
آزاد و سبک ، مثـلِ یـک پـرنـده 🕊️
کیه از سرسره خوشش نیاد ؟!
اون بالا رفتنِ یکی یکیِ پله ها ..
و بعد اون سُر خـوردنِ شیرین و آسون به سمتِ پایین ...🥰
بعضـی وقتا فکـر میکـنم
ایـن وسـایلِ بازیـه که شبیـه زنـدگیـه ؟!
یا زنـدگیـه که اینقـدر شبیـه بازیـه ؟؟!
3.
بچه ها بازی شـون تموم شـد .
بـاز هم با گریه اومدن بیرون ..
بـاز هـم دیـر خابیـدن ...
آخـه بچـه ها از چیـزی که دوسـت دارن خسـته نمیشـن ...
امـا مـا؟
مایی که وسط لذت هم نگرانِ بعدش بودیم
خسته تر و بی حوصله تر و خواب آلوده تر شدیم ...
پـس یـادم باشـه ؛✋
کـاری کنـم ک عاشقشـم
که اگـه آخـرِ بازی خسـته هـم شـدم
دلـم خـوش باشـه بـه لـذتـی که بـردم ...
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🪽🕊️
❤10👏1👌1😍1