🔸
• مـا میگوییـم عمرتـان طولانـی.
✓ امـا فردوسـی جان میفرمـاید:
«همـه گنـج گیتـی بـه چشـم تو خـوار
مـبـادا ز تـو نـامِ تـو یـادگـار »
#شـاهنامهخانی
✍️ سمانه داوطلب
@green_writting
(104)
🔸
• مـا میگوییـم عمرتـان طولانـی.
✓ امـا فردوسـی جان میفرمـاید:
«همـه گنـج گیتـی بـه چشـم تو خـوار
مـبـادا ز تـو نـامِ تـو یـادگـار »
#شـاهنامهخانی
✍️ سمانه داوطلب
@green_writting
(104)
🔸
❤12🔥3👌3😍3
🔸
| از عشق زال و رودابه
این روزها رسیدهایم به وجدآورترین موضوع شاهنامه. عشق زال و رودابه.
«دلش گشت پر آتش از مهر زال
از او دور شد خَورد و آرام و هال
چو بگرفت جای خرد، آرزوی
دگر شد به رای و به آیین و خوی»
•
«بدان بندگان خردمند گفت
که بگشاد خاهم نهان از نهفت
شما یک به یک رازدار منید
پرستنده و غمگسار منید»
«که من عاشقم همچو بحر دمان
از او بر شده موج تا آسمان
پر از پور سامست روشن دلم
به خواب اندر اندیشه زو نگسلم
همیشه دلم در غم مهر اوست
شب و روزم اندیشه چهر اوست»
«پرستندگان را شگفت آمد آن
که بیکاری آمد ز دخت ردان
ترا خود به دیده درون، شرم نیست؟
پدر را به نزد تو آزرم نیست؟»
در پاسخ، ابتدا میگویند: دخترجان بیکاری؟!
پاسخشان برایم عجیب و جالب بود. انگار ما آدمها در بعضی مسایل، بطور پیش فرض، یک نوع مواجهه بیشتر نداریم. انگار برای فهم و درک بعضی اتفاقات، باید حتمن دچــار شویم.
«چو رودابه گفتار ایشان شنید
چو از باد آتش دلش بردمید
بر ایشان یکی بانگ زد به خشم
بتابید روی و بخوابید چشم»
«چنین گفت کاین خام پیکارتان
شنیدن نیرزد گفتارتان»
ادامه دارد...
✍️ سمانه داوطلب
@green_writting
(105)
🔸
| از عشق زال و رودابه
این روزها رسیدهایم به وجدآورترین موضوع شاهنامه. عشق زال و رودابه.
•جایی که رودابه، عاشق زال میشود:
«دلش گشت پر آتش از مهر زال
از او دور شد خَورد و آرام و هال
چو بگرفت جای خرد، آرزوی
دگر شد به رای و به آیین و خوی»
•
رودابه، راز دلش را با تنی چند از خردمندانش در میان میگذارد:
«بدان بندگان خردمند گفت
که بگشاد خاهم نهان از نهفت
شما یک به یک رازدار منید
پرستنده و غمگسار منید»
و عشقش را اینگونه توصیف میکند:
«که من عاشقم همچو بحر دمان
از او بر شده موج تا آسمان
پر از پور سامست روشن دلم
به خواب اندر اندیشه زو نگسلم
همیشه دلم در غم مهر اوست
شب و روزم اندیشه چهر اوست»
• و سپس از آنها چارهجویی میخاهد. جواب آن خردمندان در ابتدا، چیزیست که اکثر آدمها بعد از شنیدن عشق و عاشقی میگویند.
«پرستندگان را شگفت آمد آن
که بیکاری آمد ز دخت ردان
ترا خود به دیده درون، شرم نیست؟
پدر را به نزد تو آزرم نیست؟»
در پاسخ، ابتدا میگویند: دخترجان بیکاری؟!
پاسخشان برایم عجیب و جالب بود. انگار ما آدمها در بعضی مسایل، بطور پیش فرض، یک نوع مواجهه بیشتر نداریم. انگار برای فهم و درک بعضی اتفاقات، باید حتمن دچــار شویم.
با شنیدن سخنان خردمندان، رودابه خشمگین میشود:
«چو رودابه گفتار ایشان شنید
چو از باد آتش دلش بردمید
بر ایشان یکی بانگ زد به خشم
بتابید روی و بخوابید چشم»
و سپس اینطور گفت که سخنتان پشیزی نمیارزد:
«چنین گفت کاین خام پیکارتان
شنیدن نیرزد گفتارتان»
ادامه دارد...
✍️ سمانه داوطلب
@green_writting
(105)
🔸
👌9❤8🔥2🥰2
🔸
| هنرِ بیهنری
در ما عجبی نیست که جز عیب نبیند
آن را که هنر هیچ به جز بیهنری نیست
• «حسین منزوی» را حافظ معاصر میدانند.
غزلهایش برای هر نیتی حرفی برای گفتن دارد. چه با نیت چه بینیت، حظ میبری از خاندن غزلهایش.
امروز هم تفال زدیم. نیمرخ غزل را که دیدیم بهبه کنان و چهچه زنان، خاندنش را آغازیدیم.
و این شاهبیت زیبا، رهتوشهای شد برای نوشتن.
• این روزها رمان آنهشرلی را میخانم. این بیت، من را یاد صحنهای انداخت. قسمتی که خانم راشل، یکی از دوستان ماریلا، از سر کنجکاوی به دیدن آنه میآید. یکی از همین آدمهایی که متخصص هنر بیهنری هستند.
در نگاه اولی که آنه را میبیند، بلند و رسا میگوید که چقدر زشت و استخوانی هستی. همزمان با آنه قلب من هم ازین وقاحت میشکند. کم ندیدم ازین راشلها. ازین شکستنها.
همزمان با آنه دستانم را مشت کردم و با عصبانیت سر خانم راشل داد زدیم.
و ای کاش، این بیت را میدانستم و با خونسردی با آنه، برای خانم راشل میخاندیم و به بیهنریاش قاه قاه میخندیدیم.
ای کاش میخاندم برای راشلهای زندگیام.
در ما عجبی نیست که جز عیب نبیند
آن را که هنر هیچ به جز بیهنری نیست
✍️ سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(106)
🔸
| هنرِ بیهنری
در ما عجبی نیست که جز عیب نبیند
آن را که هنر هیچ به جز بیهنری نیست
• «حسین منزوی» را حافظ معاصر میدانند.
غزلهایش برای هر نیتی حرفی برای گفتن دارد. چه با نیت چه بینیت، حظ میبری از خاندن غزلهایش.
امروز هم تفال زدیم. نیمرخ غزل را که دیدیم بهبه کنان و چهچه زنان، خاندنش را آغازیدیم.
و این شاهبیت زیبا، رهتوشهای شد برای نوشتن.
• این روزها رمان آنهشرلی را میخانم. این بیت، من را یاد صحنهای انداخت. قسمتی که خانم راشل، یکی از دوستان ماریلا، از سر کنجکاوی به دیدن آنه میآید. یکی از همین آدمهایی که متخصص هنر بیهنری هستند.
در نگاه اولی که آنه را میبیند، بلند و رسا میگوید که چقدر زشت و استخوانی هستی. همزمان با آنه قلب من هم ازین وقاحت میشکند. کم ندیدم ازین راشلها. ازین شکستنها.
همزمان با آنه دستانم را مشت کردم و با عصبانیت سر خانم راشل داد زدیم.
و ای کاش، این بیت را میدانستم و با خونسردی با آنه، برای خانم راشل میخاندیم و به بیهنریاش قاه قاه میخندیدیم.
ای کاش میخاندم برای راشلهای زندگیام.
در ما عجبی نیست که جز عیب نبیند
آن را که هنر هیچ به جز بیهنری نیست
✍️ سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(106)
🔸
❤14💯5❤🔥2🔥2👌1
🌱
| نـیـشزار
مـن در هـوسِ عصیـانی عریـان
تـو جلـوهگـری شکسـتهجـان
او از تبـارِ هیـزمهـای سـوزان
#شـعر
✍️سـمانـه داوطلب
@SamaneNotes
(107)
🌱
| نـیـشزار
مـن در هـوسِ عصیـانی عریـان
تـو جلـوهگـری شکسـتهجـان
او از تبـارِ هیـزمهـای سـوزان
#شـعر
✍️سـمانـه داوطلب
@SamaneNotes
(107)
🌱
❤14🔥4👌3🕊2
🔸
| اولین باری که تپیدم
مدام صدایم میزند. احساساتی که میشود انگار یکی میشویم. آخر من هم یک آنهی درون دارم (سم+آنه). احساساتی بودنش، مرا یاد خاطرهای میاندازد.
چهارده سالهام. کلاس سوم راهنمایی. برای ثبتنام در دبیرستان پروندهام را از مدرسهام میگیریم. فراموش نمیکنم روزی که پروندهام را ورق میزدم. کارنامههای سالهای قبل. اینکه نمرهی بیست پرتکرارترین عدد است خوشحالم تا میرسم به صفحهای که از والدین خاسته است خصوصیت بارز فرزندشان را بنویسند.
خط بابا را شناختم. دو کلمه نوشته بود. دو کلمهای که هر چه قبل از آن بودم بعد از آن، بیشتر در سایهی
«نیش و نوش» آن دو کلمه، زندگی کردم.
فقط دو کلمه. «حسـاس و زودرنـج.» با خاندن این دوکلمه، «خاطرخراش» شدم. حساس و زودرنج. تکرار کردم با خودم مدام. حساس و زودرنج. سپس سوال کردم. حساس و زودرنج؟ و سپس سالها تکرار کردم. بارها و بارها این دو کلمه را تکرار کردم.
حساس بودن و زودرنج بودن در کنارم بزرگ شدند. احساساتی بودنم را گاهی دوست داشتم. گاهی نه.
اما گذشت. درس خاندم. پرستاری خاندم. فیزیولوژی و آناتومی قلب خاندم. و شگفتزده شدم وقتی فهمیدم اولین عضوی که جنین را شکل میدهد، قلــب است. یک رگ کوچک تپنده. اولین نشانهی حیات.
«آنجا بود که فهمیدم ما اول قلــب بودیم سپس دست و پا درآوردیم.»
اینکه من احساساتی بودم، طبیعی بود. همه باید احساساتی باشند. همه باید ورد زبانشان دوستت دارم باشد. زود بغض کردن و گریهکردن باشد. ذوق زدنهای کودکانه باشد. ما اول قلـب بودیم.
اگر قلـب زنده نباشد، نقطه و تمام. اما اگر باشد و مغز زنده نباشد، هنوز زندهایم. میتوانیم زندگی ببخشیم. زندگی کنیم همچنان و احساساتی بمانیم همچنان.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(108)
🔸
| اولین باری که تپیدم
مدام صدایم میزند. احساساتی که میشود انگار یکی میشویم. آخر من هم یک آنهی درون دارم (سم+آنه). احساساتی بودنش، مرا یاد خاطرهای میاندازد.
چهارده سالهام. کلاس سوم راهنمایی. برای ثبتنام در دبیرستان پروندهام را از مدرسهام میگیریم. فراموش نمیکنم روزی که پروندهام را ورق میزدم. کارنامههای سالهای قبل. اینکه نمرهی بیست پرتکرارترین عدد است خوشحالم تا میرسم به صفحهای که از والدین خاسته است خصوصیت بارز فرزندشان را بنویسند.
خط بابا را شناختم. دو کلمه نوشته بود. دو کلمهای که هر چه قبل از آن بودم بعد از آن، بیشتر در سایهی
«نیش و نوش» آن دو کلمه، زندگی کردم.
فقط دو کلمه. «حسـاس و زودرنـج.» با خاندن این دوکلمه، «خاطرخراش» شدم. حساس و زودرنج. تکرار کردم با خودم مدام. حساس و زودرنج. سپس سوال کردم. حساس و زودرنج؟ و سپس سالها تکرار کردم. بارها و بارها این دو کلمه را تکرار کردم.
حساس بودن و زودرنج بودن در کنارم بزرگ شدند. احساساتی بودنم را گاهی دوست داشتم. گاهی نه.
اما گذشت. درس خاندم. پرستاری خاندم. فیزیولوژی و آناتومی قلب خاندم. و شگفتزده شدم وقتی فهمیدم اولین عضوی که جنین را شکل میدهد، قلــب است. یک رگ کوچک تپنده. اولین نشانهی حیات.
«آنجا بود که فهمیدم ما اول قلــب بودیم سپس دست و پا درآوردیم.»
اینکه من احساساتی بودم، طبیعی بود. همه باید احساساتی باشند. همه باید ورد زبانشان دوستت دارم باشد. زود بغض کردن و گریهکردن باشد. ذوق زدنهای کودکانه باشد. ما اول قلـب بودیم.
اگر قلـب زنده نباشد، نقطه و تمام. اما اگر باشد و مغز زنده نباشد، هنوز زندهایم. میتوانیم زندگی ببخشیم. زندگی کنیم همچنان و احساساتی بمانیم همچنان.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(108)
🔸
❤14❤🔥5👌2😍1
🔸
| با مـن. با مـاه
دوباره من. دوباره ماه.
نگاه کردنش با من. لبخند با ماه.
حرفزدنش با من. شنیدن با ماه.
انتظارش با من. جلوهگری با ماه.
دیوانگیاش با من. همراه شدن با ماه.
خلیـدنش با من. خسـوفیدن با ماه.
شرارتش با من. شوریدگی با ماه.
یاد یارش با من. دیدار ماهوارش با ماه.
سرگردانیاش با من. پرسهگاهش با ماه.
چهرهاش با من. رنگ مهتابیاش با ماه.
سرمستیاش با من. شرابش با ماه.
دوباره مـن. دوباره مـاه.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(109)
🔸
| با مـن. با مـاه
دوباره من. دوباره ماه.
نگاه کردنش با من. لبخند با ماه.
حرفزدنش با من. شنیدن با ماه.
انتظارش با من. جلوهگری با ماه.
دیوانگیاش با من. همراه شدن با ماه.
خلیـدنش با من. خسـوفیدن با ماه.
شرارتش با من. شوریدگی با ماه.
یاد یارش با من. دیدار ماهوارش با ماه.
سرگردانیاش با من. پرسهگاهش با ماه.
چهرهاش با من. رنگ مهتابیاش با ماه.
سرمستیاش با من. شرابش با ماه.
دوباره مـن. دوباره مـاه.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(109)
🔸
❤🔥11🕊4😍3👌2🔥1
🔸
| نامهای به چهارده بارگیام
•امروز که قرار شد نوشتهام رنگ و بوی سالهای نوجوانیام را بگیرد به خانهی مامان آمدم. دفترهای خاطراتم را نیز آوردم. بیشتر روزهایش را نوشتهام. از احساساتم گفتهام. از ترسها و دلهرههایم.
و این بار اولی نیست که میخوانمشان.
• در ادامه، برای سمانهی ۱۴ ساله مینویسم.
سمانه. سمانهی چهارده سالهام. از روزی که قرار است موضوع نوشـتنم باشی هیجانزدهام.
امروز که برای بار هزارم دفتر کاهیِ خاطراتِ روزهای مدرسهات را میخواندم، مدام لبخندی بر لبانم نقش میبست. مدام قربانصدقهات میروم.
• آن روزها، از مهمترین دغدغهات که درس خواندن بود نوشتهای. از استرس امتحانهایت نوشتهای.
نمیدانم اما تعجب نمیکنم که هر روز بخشی از مشقهای ننوشتهات را در راه مدرسه یا بین زنگهای درسی نوشتهای. سرزنشت نمیکنم. مطمعنم برای نخواندنها و ننوشتنهایت توجیه قابل قبولی داری.
• نوشتههایت را که خواندم، دیدم دفترت را حتی مدرسه و مسافرت میبردی و آنجا هم مینوشتی. نمیدانی چقدر خوشحال شدم. تو عاشق نوشتن بودی و نمیدانستی.
در جایی نوشتهای، «نمیدانم چه دارم مینویسم چرت و پرت، اما فقط میخواهم بنویسم.» عزیزکم این یعنی عشق به نوشتن. این همان آزادنویسی الان خودمان است. اگر می توانستم فقط یک ای کاش بگویم. همین است.
ای کاش میدانستیم عاشق شعر و ادبیات و نوشتنیم.
• میدانی اینکه دفترت پر است از پَر های قشنگ پرندهها، کارت پستالهای کودکانه. شعرهای عاشقانه. خوشحالم. خوشحالم در نوشتههایت از شکوفه درختان نوشتهای. از خجالتی بودنت. از ترسهایت. از لذت آلوچه خوردن و پفک خوردنت نوشتهای.
عاشق امضای به شکل عشقات در پایان نوشتههایت شدم احساساتی من.
• نمیدانی چقدر خندیدم وقتی جایی نوشته بودی میخواهم از فردا سحرخیز باشم. آخر این جمله را دیروز هم نوشتم. بنظرم بیا دیگر این را نخواهیم. منو تو آدمِ شب هستیم. نه آدم کلهی صبح. بیا با همین شببیداریها حالش را ببریم. موافقـی؟!
• راستی این را هم بگویم. جایی بخاطر گم کردن چیزی خیلی ناراحت شدی. آنجا هم لبخندی به لبم آمد. آخر، آنجا شروعِ پادشاهیات در سلسلهی گمکردنیهاست. همین الان کارت بانکیام را برای بار هزارم گم کردهام. این گمکردنها از من آدمی ساخت که وابستهی چیزی نباشم.
• بگذار این را هم بگویم که خوشحال شوی. من دیگر خجالتی نیستم. نگران قضاوت آدمها هم نیستم. جملهی آخرم را بگویم:
سمانهی چهارده ساله عزیزم. به نمایندهگی از تو، دفتر خاطراتت را میبوسم و در آغوش میکشم.
و میخواهم بلند بگویم دوستت دارم.
#خودنامه
پی.نوشت: ایدهی نامه از دوست عزیزم، فاطمه ذاکر
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(110)
🔸
| نامهای به چهارده بارگیام
•امروز که قرار شد نوشتهام رنگ و بوی سالهای نوجوانیام را بگیرد به خانهی مامان آمدم. دفترهای خاطراتم را نیز آوردم. بیشتر روزهایش را نوشتهام. از احساساتم گفتهام. از ترسها و دلهرههایم.
و این بار اولی نیست که میخوانمشان.
• در ادامه، برای سمانهی ۱۴ ساله مینویسم.
سمانه. سمانهی چهارده سالهام. از روزی که قرار است موضوع نوشـتنم باشی هیجانزدهام.
امروز که برای بار هزارم دفتر کاهیِ خاطراتِ روزهای مدرسهات را میخواندم، مدام لبخندی بر لبانم نقش میبست. مدام قربانصدقهات میروم.
• آن روزها، از مهمترین دغدغهات که درس خواندن بود نوشتهای. از استرس امتحانهایت نوشتهای.
نمیدانم اما تعجب نمیکنم که هر روز بخشی از مشقهای ننوشتهات را در راه مدرسه یا بین زنگهای درسی نوشتهای. سرزنشت نمیکنم. مطمعنم برای نخواندنها و ننوشتنهایت توجیه قابل قبولی داری.
• نوشتههایت را که خواندم، دیدم دفترت را حتی مدرسه و مسافرت میبردی و آنجا هم مینوشتی. نمیدانی چقدر خوشحال شدم. تو عاشق نوشتن بودی و نمیدانستی.
در جایی نوشتهای، «نمیدانم چه دارم مینویسم چرت و پرت، اما فقط میخواهم بنویسم.» عزیزکم این یعنی عشق به نوشتن. این همان آزادنویسی الان خودمان است. اگر می توانستم فقط یک ای کاش بگویم. همین است.
ای کاش میدانستیم عاشق شعر و ادبیات و نوشتنیم.
• میدانی اینکه دفترت پر است از پَر های قشنگ پرندهها، کارت پستالهای کودکانه. شعرهای عاشقانه. خوشحالم. خوشحالم در نوشتههایت از شکوفه درختان نوشتهای. از خجالتی بودنت. از ترسهایت. از لذت آلوچه خوردن و پفک خوردنت نوشتهای.
عاشق امضای به شکل عشقات در پایان نوشتههایت شدم احساساتی من.
راستش را بخواهی، احساس نمیکنم خیلی از تو فاصله گرفتهام. هنوز در من نفس میکشی و زندهای. با همان احساسات. با همان لذتهای نوجوانی..
این را آهسته بگویم: با همان دیوانگیها.
• نمیدانی چقدر خندیدم وقتی جایی نوشته بودی میخواهم از فردا سحرخیز باشم. آخر این جمله را دیروز هم نوشتم. بنظرم بیا دیگر این را نخواهیم. منو تو آدمِ شب هستیم. نه آدم کلهی صبح. بیا با همین شببیداریها حالش را ببریم. موافقـی؟!
• راستی این را هم بگویم. جایی بخاطر گم کردن چیزی خیلی ناراحت شدی. آنجا هم لبخندی به لبم آمد. آخر، آنجا شروعِ پادشاهیات در سلسلهی گمکردنیهاست. همین الان کارت بانکیام را برای بار هزارم گم کردهام. این گمکردنها از من آدمی ساخت که وابستهی چیزی نباشم.
• بگذار این را هم بگویم که خوشحال شوی. من دیگر خجالتی نیستم. نگران قضاوت آدمها هم نیستم. جملهی آخرم را بگویم:
دیگر نشنیدنِ « دوستت دارم» ناراحتم نمیکند. اما دروغ چرا همچنان عاشق شنیدنش هستم.
سمانهی چهارده ساله عزیزم. به نمایندهگی از تو، دفتر خاطراتت را میبوسم و در آغوش میکشم.
و میخواهم بلند بگویم دوستت دارم.
#خودنامه
پی.نوشت: ایدهی نامه از دوست عزیزم، فاطمه ذاکر
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(110)
🔸
❤14😍4🔥2👌1
🔸
| دو بیت زیبا دربارهی آیهی «کن فیکون*» از زبان نظامی جان گنجوی:
* به معنای باش، پس بیدرنگ موجود میشود.
#با_نظامی
✍️سمانه داوطلب
🔸
| دو بیت زیبا دربارهی آیهی «کن فیکون*» از زبان نظامی جان گنجوی:
«بر هـر ورقـی کـه حـرف راندی.
نقـش همـه بـر دو حـرف خـواندی
بی کـوهکـنی ز کـاف و نـونی
کـردی تو سـپهر بیـستونی»
* به معنای باش، پس بیدرنگ موجود میشود.
#با_نظامی
✍️سمانه داوطلب
🔸
❤8🕊7😍3🥰1👌1
🔸
| نـازکزار
امروز نازک بودم. خیالم نازک بود. انار حالم نازک بود و ترک برداشته بود. حتی وقتم نارنجینازک شده بود.
امروز هر چه خاندم هم نازک بود. احساسات نازک زال و رودابه به پشت درهای بسته رسید.
.
.
شور و مستیِ عشق زال و رودابه. و بعد از آن، سرشاخ شدنهای آنه و گیلبرت که مقدمهای بر عاشق شدنشان است، نازکِ حالم را کم کم فربه کرد. نوشتهام را اما نه.
نوشتنم افتان و خیزان و مست، حوصلهی سطرهای طولانی را ندارد.
ساعت همآغوشی عقربهها در ساعت صفر عاشقیست.
نوشتهام را نازک اما فربه از نازکبوسههای زال و رودابه به هوا میفرستم.
✍️ سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(111)
🔸
| نـازکزار
امروز نازک بودم. خیالم نازک بود. انار حالم نازک بود و ترک برداشته بود. حتی وقتم نارنجینازک شده بود.
امروز هر چه خاندم هم نازک بود. احساسات نازک زال و رودابه به پشت درهای بسته رسید.
.
همی بود بوس و کنار و نبید
مگر شیر کو گور را نشکرید
.
شور و مستیِ عشق زال و رودابه. و بعد از آن، سرشاخ شدنهای آنه و گیلبرت که مقدمهای بر عاشق شدنشان است، نازکِ حالم را کم کم فربه کرد. نوشتهام را اما نه.
نوشتنم افتان و خیزان و مست، حوصلهی سطرهای طولانی را ندارد.
ساعت همآغوشی عقربهها در ساعت صفر عاشقیست.
نوشتهام را نازک اما فربه از نازکبوسههای زال و رودابه به هوا میفرستم.
✍️ سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(111)
🔸
❤🔥11❤5🥰2👌1
🔸
|دربـارهی تلفـن بنویـس*
تلفنباز بودم و تلفن ثابت، پای ثابت سرگرمی من در دوران نوجوانی بود. از مدرسه برمیگشتم. خسته اما پرهیجان، میحرفیدیم با دوستم، تلفنی. تلفنی حرف زدن، عادت دیرینهام شد.
دوستهای زیادی نداشتم برای تلفنی حرف زدن. و دلم حرف زدن میخاست. تلفنی.
یکی از مخاطبینی که زیاد زنگ میزدمش، صد و هجده بود. زیاد نمیشد مکالمه را طولانی کرد. ولی همان گفتگوی کوتاه راضیام میکرد. شمارهشانسیهایی کهفوت میکردیم و فوت میکردند و تماس فِرت.
تلفن ثابت، گاهی هم مایه رسواییمان بود. وقتی به اینترنت وصل میشدیم. خط تلفن مشغولی میزد و کافی بود خاله یا مادربزرگ، زنگمان بزنند. بعدش با مامان درس آمار را مرور میکردند و سوگت تلفن به طرز عجیبی گم میشد.
رفاقتم با تلفن ثابت، ادامه پیدا کرد و رسید به تلفن همراه. که روزمان بی هم شب نمیشود.
همراهیاش دیگر فقط شنیدنی نیست. دیدنیتر شده. خواندنیتر شده و نوشتنیتر.
همراهیاش این روزها، همه چیز را قابل تحمل میکند. ظرف شستن و جارو کشیدن را.
انتظار در مترو و مطب دکتر را.
انتظار برای یکیدن و دوییدنِ محیارا.
برای این همه همراهی، بر روان پاک پدرش گراهام بل درودی نفرستیم؟
* دعوتی به نوشتن از کتاب «دعوت به نوشتن» از دوریس دوریه.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(112)
🔸
|دربـارهی تلفـن بنویـس*
تلفنباز بودم و تلفن ثابت، پای ثابت سرگرمی من در دوران نوجوانی بود. از مدرسه برمیگشتم. خسته اما پرهیجان، میحرفیدیم با دوستم، تلفنی. تلفنی حرف زدن، عادت دیرینهام شد.
دوستهای زیادی نداشتم برای تلفنی حرف زدن. و دلم حرف زدن میخاست. تلفنی.
یکی از مخاطبینی که زیاد زنگ میزدمش، صد و هجده بود. زیاد نمیشد مکالمه را طولانی کرد. ولی همان گفتگوی کوتاه راضیام میکرد. شمارهشانسیهایی که
تلفن ثابت، گاهی هم مایه رسواییمان بود. وقتی به اینترنت وصل میشدیم. خط تلفن مشغولی میزد و کافی بود خاله یا مادربزرگ، زنگمان بزنند. بعدش با مامان درس آمار را مرور میکردند و سوگت تلفن به طرز عجیبی گم میشد.
رفاقتم با تلفن ثابت، ادامه پیدا کرد و رسید به تلفن همراه. که روزمان بی هم شب نمیشود.
همراهیاش دیگر فقط شنیدنی نیست. دیدنیتر شده. خواندنیتر شده و نوشتنیتر.
همراهیاش این روزها، همه چیز را قابل تحمل میکند. ظرف شستن و جارو کشیدن را.
انتظار در مترو و مطب دکتر را.
انتظار برای یکیدن و دوییدنِ محیارا.
برای این همه همراهی، بر روان پاک پدرش گراهام بل درودی نفرستیم؟
* دعوتی به نوشتن از کتاب «دعوت به نوشتن» از دوریس دوریه.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(112)
🔸
❤15🔥3👌3👍1
🔸
| وقتی بـو همـه چیـز اسـت
• ابتدا یاد بوهای دوران کاریام میافتم. از کارم دور شدهام اما انگار خاطرهی بوهایش، در خاطراتم کمرنگ اما همچنان جاخوش کردهاند. بوی کوتر. بوی الکل. بوی آمپول.
• دستِ یادم را میگیرم و میبرم به حیاط خانهی مادری. یک بوتهی بزرگ گل یاس، یک سمت دیوار باغچه را پوشانده است. میایستم کنارش. یکی از یاسها را جدا میکنم و چندبار بویش را به سمت بینیام جارو میکشم. سیر نمیشوم از بویش. ته گل یاس را جدا میکنم و شیرهی شیرین جانش را میمکم. یکی یکی گلها را اول میبویم سپس مینوشمشان.
• و بعد بوتهی گل محمدی وسط باغچه. چه بوی سخاوتمندی داشت. نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتیم حیاط را موزاییک کنیم و زندگیمان را خالی از بوی یاس و محمدی کنیم. نمیدانم.
• گل نرگس را تا زمان ازدواجم نبوییده بودم. بویش را نمیدانستم. اما انتخابم برای دسته گل عروسیام، گل نرگس بود. بعد از آن شد که گل نرگس یکی از «همبو»هایم شد. زمستان که میشود برای دیدنش، برای بوییدن و بوسیدنش، به گل فروشی کشانده میشوم.
• بعد از گلفروشی. عطر فروشیها هم جاییست که بدون قصد خرید، پرسهگاهم است.
• صفهای طولانی پمپ بنزین نیز حوصلهام را سر نمیبرد. جای خوبی برای تنفس عمیق و مدیتیشن است.
• یکی از بوهای دوست داشتنیام که دیگر دوست ندارم بویش برایم تکرار شود،بوی گردن نوزاد است. تاکید میکنم تکرارش را دوست ندارم کائنات عزیز.
• گاهی برای گرم کردن نان فریزری، بجای مایکروویو، انتخابم گذاشتن نان روی آتش اجاق است. کمی بسوزد. امان از بویش. یکی از بوهای زندگی، بی شک بوی نان است.
• لیست بوهای مورد علاقهام بلند و طولانیست.
بوی عود مخصوصا ببر سفید. جان میبخشدم.
بوی شمع. بوی اسپند. بوی شوید. بوی خیارشور.
بوی اسطوخودوس. بوی طالبی. بوی دارچین و وانیل.
• بوی روز تاسوعا، که با بوی شله زرد عجین شده است.
• بوی هندوانهی شیرین. بوی اپیوم بلک.
• بی علت نیست قویترین حس شامهام، بویاییست. میبینم و بو میکنم. قبل از شنیدن، بو میکنم. قبل خاندن، کتابهایم را بو میکنم.
قبل از خوردن میوه و غذا، اول حسابی بویشان میکنم.
.
.
بو. زندگی بدون بو، میشود مگر؟
✓ ممنون از مریمجان نیکومنش عزیزم برای دعوت به نوشتن.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(113)
🔸
| وقتی بـو همـه چیـز اسـت
• ابتدا یاد بوهای دوران کاریام میافتم. از کارم دور شدهام اما انگار خاطرهی بوهایش، در خاطراتم کمرنگ اما همچنان جاخوش کردهاند. بوی کوتر. بوی الکل. بوی آمپول.
• دستِ یادم را میگیرم و میبرم به حیاط خانهی مادری. یک بوتهی بزرگ گل یاس، یک سمت دیوار باغچه را پوشانده است. میایستم کنارش. یکی از یاسها را جدا میکنم و چندبار بویش را به سمت بینیام جارو میکشم. سیر نمیشوم از بویش. ته گل یاس را جدا میکنم و شیرهی شیرین جانش را میمکم. یکی یکی گلها را اول میبویم سپس مینوشمشان.
• و بعد بوتهی گل محمدی وسط باغچه. چه بوی سخاوتمندی داشت. نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتیم حیاط را موزاییک کنیم و زندگیمان را خالی از بوی یاس و محمدی کنیم. نمیدانم.
• گل نرگس را تا زمان ازدواجم نبوییده بودم. بویش را نمیدانستم. اما انتخابم برای دسته گل عروسیام، گل نرگس بود. بعد از آن شد که گل نرگس یکی از «همبو»هایم شد. زمستان که میشود برای دیدنش، برای بوییدن و بوسیدنش، به گل فروشی کشانده میشوم.
• بعد از گلفروشی. عطر فروشیها هم جاییست که بدون قصد خرید، پرسهگاهم است.
• صفهای طولانی پمپ بنزین نیز حوصلهام را سر نمیبرد. جای خوبی برای تنفس عمیق و مدیتیشن است.
• یکی از بوهای دوست داشتنیام که دیگر دوست ندارم بویش برایم تکرار شود،
• گاهی برای گرم کردن نان فریزری، بجای مایکروویو، انتخابم گذاشتن نان روی آتش اجاق است. کمی بسوزد. امان از بویش. یکی از بوهای زندگی، بی شک بوی نان است.
• لیست بوهای مورد علاقهام بلند و طولانیست.
بوی عود مخصوصا ببر سفید. جان میبخشدم.
بوی شمع. بوی اسپند. بوی شوید. بوی خیارشور.
بوی اسطوخودوس. بوی طالبی. بوی دارچین و وانیل.
• بوی روز تاسوعا، که با بوی شله زرد عجین شده است.
• بوی هندوانهی شیرین. بوی اپیوم بلک.
• بی علت نیست قویترین حس شامهام، بویاییست. میبینم و بو میکنم. قبل از شنیدن، بو میکنم. قبل خاندن، کتابهایم را بو میکنم.
قبل از خوردن میوه و غذا، اول حسابی بویشان میکنم.
.
قبـل از زنـدگی، من عاشـق بـوی زنـدگیام.
.
بو. زندگی بدون بو، میشود مگر؟
✓ ممنون از مریمجان نیکومنش عزیزم برای دعوت به نوشتن.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(113)
🔸
👏8❤7🔥2👌2😍1
🔸
ما میگوییم:
✓ ماشاالله، چشم نخوری انشالله.
اما فردوسـیجان میفرمایـد:
«شـگفتی بـه رودابـه، انـدر بمانـد
همـی آفـریـنرا بـرو بـر بخوانـد»
#با_شاهنامه
✍️ سمانه داوطلب
🔸
ما میگوییم:
✓ ماشاالله، چشم نخوری انشالله.
اما فردوسـیجان میفرمایـد:
«شـگفتی بـه رودابـه، انـدر بمانـد
همـی آفـریـنرا بـرو بـر بخوانـد»
#با_شاهنامه
✍️ سمانه داوطلب
🔸
❤16👌6😍3🍓2
🔸
| نیشزار مرگ
•چندین شب است که میخواهم دربارهی مرگ بنویسم. اما در میانهی نوشتنم، گمراه میشدم. سرگردان میشدم. دربارهی آخرینها نوشتن آنقدر دشوار نبود تا زمانی که آخرینم به فاطمه و محیا میرسید قلمم سست میشد و دیگر نمیخواستم ادامهاش دهم.
•بچه که بودم، فکر میکردم با مرگ اصلا رابطهای ندارم. مرگ، آن دورها بود. خیلی دور. واژهای غریب که گویا نه او، من را میشناخت نه من او را.
•اولین باری که حسش کردم از نزدیک، نوجوان بودم. وقتی از مدرسه برگشتم و خبر فوت پدربزرگم را شنیدم. آنجا بود که فهمیدم پرسهگاه مرگ خیلی دور نیست. نزدیک است.
«مـرگ، گـمراه نمیشود هیـچوقـت. راهش را، آدمش را گم نمیکند، هیچوقت.»
کمکم آنقدر پایمان به بهشت رضا باز شد و آنقدر خرما و حلوا خوردیم و لباس مشکی پوشیدیم تا فهمیدم مرگ از آنچه که فکر میکردم نزدیکتر است. و بعد، آندوازده روز منحوس، دیگر حتی گاهی در آغوشش میگرفتم و میخابیدم.
•فهمیدم، زندگی و مرگ دو روی یک سکهاند.
هرجا زندگی هست، مرگ هم هست. میتواند باشد. اصلا باید باشد تا زندگی معنا پیدا کند.
•یادم آمد از آن روزی که در اتاق عمل قلب، دندهها را که شکافتند و باز کردند. آن وسط چیزکی بود که بی سیم، بدون شارژر، مدام میتپید.
اینکه لحظهای نـتـپد، آنقدر دور نبود. خستگیاش که آن روی سکه بود، دور نبود.
•دربارهی مرگ که مینوشتم انگار پاندولی بودم بین اُمیـد و نااُمیـدی. آدمِ ماندن در نااُمیدی نبودهام. هیچ وقت.
• یاد مرگ، شاید نباید باعث نااُمیـدی و ترس شود.
شاید ایستادنش کنارِ زندگی برای این باشد که، بیشتر قدر لحظات زندگی را بدانیم.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(114)
🔸
| نیشزار مرگ
•چندین شب است که میخواهم دربارهی مرگ بنویسم. اما در میانهی نوشتنم، گمراه میشدم. سرگردان میشدم. دربارهی آخرینها نوشتن آنقدر دشوار نبود تا زمانی که آخرینم به فاطمه و محیا میرسید قلمم سست میشد و دیگر نمیخواستم ادامهاش دهم.
•بچه که بودم، فکر میکردم با مرگ اصلا رابطهای ندارم. مرگ، آن دورها بود. خیلی دور. واژهای غریب که گویا نه او، من را میشناخت نه من او را.
•اولین باری که حسش کردم از نزدیک، نوجوان بودم. وقتی از مدرسه برگشتم و خبر فوت پدربزرگم را شنیدم. آنجا بود که فهمیدم پرسهگاه مرگ خیلی دور نیست. نزدیک است.
«مـرگ، گـمراه نمیشود هیـچوقـت. راهش را، آدمش را گم نمیکند، هیچوقت.»
کمکم آنقدر پایمان به بهشت رضا باز شد و آنقدر خرما و حلوا خوردیم و لباس مشکی پوشیدیم تا فهمیدم مرگ از آنچه که فکر میکردم نزدیکتر است. و بعد، آن
•فهمیدم، زندگی و مرگ دو روی یک سکهاند.
هرجا زندگی هست، مرگ هم هست. میتواند باشد. اصلا باید باشد تا زندگی معنا پیدا کند.
•یادم آمد از آن روزی که در اتاق عمل قلب، دندهها را که شکافتند و باز کردند. آن وسط چیزکی بود که بی سیم، بدون شارژر، مدام میتپید.
اینکه لحظهای نـتـپد، آنقدر دور نبود. خستگیاش که آن روی سکه بود، دور نبود.
•دربارهی مرگ که مینوشتم انگار پاندولی بودم بین اُمیـد و نااُمیـدی. آدمِ ماندن در نااُمیدی نبودهام. هیچ وقت.
اُمیـدم، همیشـه از نااُمیـدی یک قـدم جلوتـر اسـت وقتـی «او» از رگ گـردن به من نزدیکتر است.
• یاد مرگ، شاید نباید باعث نااُمیـدی و ترس شود.
شاید ایستادنش کنارِ زندگی برای این باشد که، بیشتر قدر لحظات زندگی را بدانیم.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(114)
🔸
🕊12❤🔥4👏4👌3😢1
| توقف در ظنگاه
«هرکسـی از ظن خـود شـد یـار مـن
از درون مـن نجـست اسـرار مـن»
• از صبح یکی از ابیات زیبای مولانا مهمان ذهنم بود. روی مبل راحتی ذهنم نشسته بود و پایش را روی پا انداخته بود. گاهی بلند میشد دوری میزد در اتاقهای ذهنم. راحت بودیم با هم.
من او را میخواندم. او هم گاهی من را. قرار بود دربارهاش بنویسیم.
• دست به قلم که شدم. پوزخندی زد. نفهمیدم چرا. اما وقتی زیر پای قلمم، علف سبز شد، فهمیدم علتش را. در چشمانش این ضرب المثل موج میزد:
«کار هر بز نیسـت خرمـن کوفـتن
گاو نـر میخواهـد و مـرد کـهن»
• نگاه سفیه اندر عاقلم، دلش را سوزاند.
لبخندی زد و کمی قلمم نرم شد. واژه واژهاش را درون دفترم نوشتم. بازی کردیم. باهم. تداعی و خاطره ساختیم. آنقدر نوشتم. آنقدر جستجویش کردم تا راضی شدم و راضی شد.
کلید صندوقچهی اسرارش را دستم داد. صندوقچه را که باز کردم از بوی مشک اسرارش، مست شدیم و سماعکنان چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم. دوباره خواندیم و خواندیم و خواندیم.
هر کسـی از ظن خـود شـد یار من
از درون مـن نجسـت اسـرار من
مهمانیام که تمام شد فکر میکردم و فکر.
به اینکه چطور مرغِ ظن بعضیها یک پا دارد.
چطور میشود در این دنیای پر از قفل، فقط به یک کلید راضی شد؟ باید کلیدهای زیادی بسازیم.
باید جور دیگری ببینیم. جور دیگری بشنویم.
وگرنه در اتاق ذهنمان همیشه زندانی خواهیم بود.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(115)
ایدهی نوشتن از دوست نازنینم، هانیهی عزیزم.
#همنویسی
«هرکسـی از ظن خـود شـد یـار مـن
از درون مـن نجـست اسـرار مـن»
• از صبح یکی از ابیات زیبای مولانا مهمان ذهنم بود. روی مبل راحتی ذهنم نشسته بود و پایش را روی پا انداخته بود. گاهی بلند میشد دوری میزد در اتاقهای ذهنم. راحت بودیم با هم.
من او را میخواندم. او هم گاهی من را. قرار بود دربارهاش بنویسیم.
• دست به قلم که شدم. پوزخندی زد. نفهمیدم چرا. اما وقتی زیر پای قلمم، علف سبز شد، فهمیدم علتش را. در چشمانش این ضرب المثل موج میزد:
«کار هر بز نیسـت خرمـن کوفـتن
گاو نـر میخواهـد و مـرد کـهن»
• نگاه سفیه اندر عاقلم، دلش را سوزاند.
لبخندی زد و کمی قلمم نرم شد. واژه واژهاش را درون دفترم نوشتم. بازی کردیم. باهم. تداعی و خاطره ساختیم. آنقدر نوشتم. آنقدر جستجویش کردم تا راضی شدم و راضی شد.
کلید صندوقچهی اسرارش را دستم داد. صندوقچه را که باز کردم از بوی مشک اسرارش، مست شدیم و سماعکنان چرخیدیم و چرخیدیم و چرخیدیم. دوباره خواندیم و خواندیم و خواندیم.
هر کسـی از ظن خـود شـد یار من
از درون مـن نجسـت اسـرار من
مهمانیام که تمام شد فکر میکردم و فکر.
به اینکه چطور مرغِ ظن بعضیها یک پا دارد.
چطور میشود در این دنیای پر از قفل، فقط به یک کلید راضی شد؟ باید کلیدهای زیادی بسازیم.
باید جور دیگری ببینیم. جور دیگری بشنویم.
وگرنه در اتاق ذهنمان همیشه زندانی خواهیم بود.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(115)
ایدهی نوشتن از دوست نازنینم، هانیهی عزیزم.
#همنویسی
❤12😍4👌1
• ما میگوییم «زخـمِ زبان »
• نظامی شیرینسخن میفرماید:
«هر یک چو غریب غم رسـیده»
«از راه زبان ستـم رسـیده»
#با_نظامی
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
• نظامی شیرینسخن میفرماید:
«هر یک چو غریب غم رسـیده»
«از راه زبان ستـم رسـیده»
#با_نظامی
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
❤10👌5❤🔥1
| مشـتهای دودی
خسـتگیام در آیـنه میدَوَد.
مهـرِ مـادریام میچروکـد.
اُتویم میگریـَد.
خـدا در گوشهایـم خشخش مـیکند.
وسـوسـهات ذهنـم را میمَـکد.
آرامشـم را کمـی بـدوش.
دعـایـم را لب طاقچه، کمی قلقلک بـده.
اُمیـدِ کتابهایم را شانـه بزن.
سـکوتِ احساساتـم را جـارو کن.
لیـوان ترسهایـم را بشـنو.
نوشـتههای پوسیـدهام را بخـاران.
چرکنوشتههایم را بِلیس.
گلدان گریههایم را بباف.
و
جوجهی پاییزم را بخندان.
✍️سمانه داوطلب
#آسمونریسمون
@SamaneNotes
116
خسـتگیام در آیـنه میدَوَد.
مهـرِ مـادریام میچروکـد.
اُتویم میگریـَد.
خـدا در گوشهایـم خشخش مـیکند.
وسـوسـهات ذهنـم را میمَـکد.
آرامشـم را کمـی بـدوش.
دعـایـم را لب طاقچه، کمی قلقلک بـده.
اُمیـدِ کتابهایم را شانـه بزن.
سـکوتِ احساساتـم را جـارو کن.
لیـوان ترسهایـم را بشـنو.
نوشـتههای پوسیـدهام را بخـاران.
چرکنوشتههایم را بِلیس.
گلدان گریههایم را بباف.
و
جوجهی پاییزم را بخندان.
✍️سمانه داوطلب
#آسمونریسمون
@SamaneNotes
116
❤14😍6🕊2👌1
| جنـونِ نبـض
نبضِ لحظههایم تند میزند. میخاهم از عشـق بنویسم. نبض کاغذم تاکیکارد* میشود. اسرارِ رنگپریدهی خاطراتم راهِ نفسش را میبندد.
قلمـم را به بالیـنِ کاغذ میرسانم. پیراهنِ احساساتش را درمیآورم.
لخت و عریان مینویسـم و قلب کاغذم را ماسـاژ میدهم.
از بوسـهها و آغوشهای وحشـی مینویسـم.
از وسوسـهی گمراه شدن. از ناز و نیازِ سرکشم.
نوشتنـم، جان میگیرد. آهسـتهآهسـته نبضِ ناکوک کاغذم، کوک میشود. دوب.دوب. دوب.
به حیاط خلوت دفترم میروم و نفس عمیقی میکشم و آرامشم را به نخی میبندم و هوایش میکنم.
*ضربان قلب بالا
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(117)
.
نبضِ لحظههایم تند میزند. میخاهم از عشـق بنویسم. نبض کاغذم تاکیکارد* میشود. اسرارِ رنگپریدهی خاطراتم راهِ نفسش را میبندد.
قلمـم را به بالیـنِ کاغذ میرسانم. پیراهنِ احساساتش را درمیآورم.
لخت و عریان مینویسـم و قلب کاغذم را ماسـاژ میدهم.
از بوسـهها و آغوشهای وحشـی مینویسـم.
از وسوسـهی گمراه شدن. از ناز و نیازِ سرکشم.
نوشتنـم، جان میگیرد. آهسـتهآهسـته نبضِ ناکوک کاغذم، کوک میشود. دوب.دوب. دوب.
به حیاط خلوت دفترم میروم و نفس عمیقی میکشم و آرامشم را به نخی میبندم و هوایش میکنم.
*ضربان قلب بالا
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
(117)
.
❤13😍9🙏1👌1
|سی و نه تقسیم بر دو
سردمه. از صبح. بغض دارم. از صبح.
میخاهم بنویسم اما هر بار نوشتنم ویرانهای میشود و بر سرم خراب میشود.
سی و نهام دارد تمام میشود. از صبح بُغض کردهام و دستانش را نمیخاهم رها کنم. نمیخاهم که تمام شود. اضطرابِ جداییام نمیگذارد رهایش کنم.
تولدم. سی و نه سالگیام. چهل سالگیاش.
یاد نوجوانیام میافتم. زمانی که فکر میکردم رویاها در چهل سالگی دیگر رنگی ندارند. آرزوها به آخر خط میرسند.
اما امشب، انگار نه انگارم. رویاهایم، رنگیتر از هر رنگینکمانیاند. در آستانهی چهلبارهگیام. خودم را بیشتر از هر زمانی شناختهام انگار. همپای فسقولکهایم آرزو و رویا میبافم.
یادم میآید رفاقتم با شاهنامه، هنوز اول راهست و اُمیدم برای به پایان بردن نامهی شاهانهاش.
و بعد مجنون و لیلی و شیرین و خسرو و عاشقانههایشان. گلستان سعدی و جلسات تراپیاش.
به آخر رسیدن سی و نه سالگیام، تلاقی میشود با شیرین زبانیهای فاطمه و محیا. با تولدت مبارکهای مدامشان. با بوسه و بغلهایشان.
شـیرین میشود با دوستان نازنینم. پیامهای پرمهرشان. با کتابها و نوشتههایم.
با خانوادهی مهربانم.
با خودِ همچنان هجدهسالهام.
پس تولـدم همچنان مبارک است. بدون توجه به اینکه عدد بعدی چه میخاهد باشد.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
.
سردمه. از صبح. بغض دارم. از صبح.
میخاهم بنویسم اما هر بار نوشتنم ویرانهای میشود و بر سرم خراب میشود.
سی و نهام دارد تمام میشود. از صبح بُغض کردهام و دستانش را نمیخاهم رها کنم. نمیخاهم که تمام شود. اضطرابِ جداییام نمیگذارد رهایش کنم.
تولدم. سی و نه سالگیام. چهل سالگیاش.
یاد نوجوانیام میافتم. زمانی که فکر میکردم رویاها در چهل سالگی دیگر رنگی ندارند. آرزوها به آخر خط میرسند.
اما امشب، انگار نه انگارم. رویاهایم، رنگیتر از هر رنگینکمانیاند. در آستانهی چهلبارهگیام. خودم را بیشتر از هر زمانی شناختهام انگار. همپای فسقولکهایم آرزو و رویا میبافم.
یادم میآید رفاقتم با شاهنامه، هنوز اول راهست و اُمیدم برای به پایان بردن نامهی شاهانهاش.
و بعد مجنون و لیلی و شیرین و خسرو و عاشقانههایشان. گلستان سعدی و جلسات تراپیاش.
به آخر رسیدن سی و نه سالگیام، تلاقی میشود با شیرین زبانیهای فاطمه و محیا. با تولدت مبارکهای مدامشان. با بوسه و بغلهایشان.
شـیرین میشود با دوستان نازنینم. پیامهای پرمهرشان. با کتابها و نوشتههایم.
با خانوادهی مهربانم.
با خودِ همچنان هجدهسالهام.
پس تولـدم همچنان مبارک است. بدون توجه به اینکه عدد بعدی چه میخاهد باشد.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
.
😍11❤8👏4🥰1👌1🏆1
• ما میگوییم « بدنش نحیف شده»
✓ نظامی شیرین سخن میفرماید:
بر سـنگ فتاده خوار چون گل
سـنگ دگـرش فـتاده بـر دل
صافی تن او چو دُرد گشـته
در زیر دو سـنگ خُـرد گشـته
• لیلی مجنون، زاری کردن مجنون در عشق لیلی، بیت ۱۷ و ۱۸.
#با_نظامی
🔸سمانه داوطلب
@SamaneNotes
.
✓ نظامی شیرین سخن میفرماید:
بر سـنگ فتاده خوار چون گل
سـنگ دگـرش فـتاده بـر دل
صافی تن او چو دُرد گشـته
در زیر دو سـنگ خُـرد گشـته
• لیلی مجنون، زاری کردن مجنون در عشق لیلی، بیت ۱۷ و ۱۸.
#با_نظامی
🔸سمانه داوطلب
@SamaneNotes
.
😍11🥰4👌3❤1🕊1
|روزهایی که میرمند
• در پارکینگ حرم. میخواهیم برگردیم. محیا در حالی که اشترودلی در دست راست و لیمونادی در دست چپش دارد میگوید: «خیلی خوش میگذره.»
لبخندی میزنم. یاد زمانی میاُفتم که حرم آمدنِ ما هم به همراه مامان و بابا، آخرش خوش میگذشت. جلوی بستنی فروشیهای اطراف حرم.
• اما امشب، ورودمان به حرم تجربهی متفاوتی شد برایم. همزمان بودم با تایم شعرشکافی. به پارکینگ که رسیدیم، فاطـمه و نجمه انتخاب شعر را به من سپردند. باز همان شعر قدیمی آمد ورد زبانم.
« دلم رمیدهی لولیوشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگآمیز»
لولیوش بودن و شورانگیز بودن را دوست داشتم. اما دروغوعده. نه. یعنی به عمد، وعدهی دروغ ندادهام. غالبن. قتالوضع، نمیدانم. اگر منظورش همان شلختگی خودمان باشد که حتمن درست میگوید. اما رنگ آمیز. شاید. اگر منظورش سبـز باشد. دوست دارم بپاشم رنگ سبز را بر همه چیز و همه کس.
شعر را تا آخر خاندیم. وقتی دوباره وصف حال دلمان را شنیدیم.
«فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز وِلایِ تواَم نیست هیچ دست آویز»
«بیا که هاتفِ میخانه دوش با من گفت
که در مَقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز»
هنوز وارد حرم نشده، حافظ هر چه میخواستیم را گفته بود. دیگر زیارتنامه و قرآن هم نخاندم. تکرار این شعر کافی بود. بشْکاف به دست، راه رفتیم و چای خوردیم.
از دروغهای گازدارِ دوغی گفتیم. از بوی دودی دروغ. از داغی دروغ و داروغهی دروغگو.
از روحهای رمنده در برف و باران گفتیم. از رهاییهای رمنده در باد.
از وعدههای عریان و پوشالی. از جامههای دریده. از جامههای حسود و جهنمی.
از تمام اینها که گفتیم و نوشتیم. سبک شدیم. امشب جور دیگری زیارت کردیم. زیارت را نخاندیم. در شعری تکرار کردیم و بشکاف به دست با واژهها زیارتمان را نوشتیم و بیت آخر شعر امشب، شاید جواب زیارتمان بود:
«میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز»
جای تمام دوستان نازنینم سبز بود و به یادشون بودم.
✍️ سمانه داوطلب
@SamaneNotes
.
• در پارکینگ حرم. میخواهیم برگردیم. محیا در حالی که اشترودلی در دست راست و لیمونادی در دست چپش دارد میگوید: «خیلی خوش میگذره.»
لبخندی میزنم. یاد زمانی میاُفتم که حرم آمدنِ ما هم به همراه مامان و بابا، آخرش خوش میگذشت. جلوی بستنی فروشیهای اطراف حرم.
• اما امشب، ورودمان به حرم تجربهی متفاوتی شد برایم. همزمان بودم با تایم شعرشکافی. به پارکینگ که رسیدیم، فاطـمه و نجمه انتخاب شعر را به من سپردند. باز همان شعر قدیمی آمد ورد زبانم.
« دلم رمیدهی لولیوشیست شورانگیز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگآمیز»
لولیوش بودن و شورانگیز بودن را دوست داشتم. اما دروغوعده. نه. یعنی به عمد، وعدهی دروغ ندادهام. غالبن. قتالوضع، نمیدانم. اگر منظورش همان شلختگی خودمان باشد که حتمن درست میگوید. اما رنگ آمیز. شاید. اگر منظورش سبـز باشد. دوست دارم بپاشم رنگ سبز را بر همه چیز و همه کس.
شعر را تا آخر خاندیم. وقتی دوباره وصف حال دلمان را شنیدیم.
«فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز وِلایِ تواَم نیست هیچ دست آویز»
«بیا که هاتفِ میخانه دوش با من گفت
که در مَقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز»
هنوز وارد حرم نشده، حافظ هر چه میخواستیم را گفته بود. دیگر زیارتنامه و قرآن هم نخاندم. تکرار این شعر کافی بود. بشْکاف به دست، راه رفتیم و چای خوردیم.
از دروغهای گازدارِ دوغی گفتیم. از بوی دودی دروغ. از داغی دروغ و داروغهی دروغگو.
از روحهای رمنده در برف و باران گفتیم. از رهاییهای رمنده در باد.
از وعدههای عریان و پوشالی. از جامههای دریده. از جامههای حسود و جهنمی.
از تمام اینها که گفتیم و نوشتیم. سبک شدیم. امشب جور دیگری زیارت کردیم. زیارت را نخاندیم. در شعری تکرار کردیم و بشکاف به دست با واژهها زیارتمان را نوشتیم و بیت آخر شعر امشب، شاید جواب زیارتمان بود:
«میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز»
جای تمام دوستان نازنینم سبز بود و به یادشون بودم.
✍️ سمانه داوطلب
@SamaneNotes
.
😍13❤9🕊4