دلآرام | سـمـانه داوطلب
167 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
.
خسته می‌شود. سرش را در حالت‌های متفاوت به دستانش تکیه می‌دهد. پاهایش مدام خاب می‌رود و گزگز. چهارزانو می‌نشیند. چشمانش را می‌بندد. آهنگی با صدایی بلند فریادکنان، صداهای دیگر را خفه می‌کند. می‌نویسد آن‌قدر که بوی جوهر خودکار، بینی‌اش را جارو می‌کند.

فکر می‌کند به جنین‌ِ لحظه‌های خوبش که چقدر زود سقط می‌شوند. اشکی در چشمانش حلقه می‌زند اما نای سرازیرشدن ندارد.
خط اول. خط دوم. خط سومِ برگه‌ی کاهیِ خط خطی شده‌اش را از امید می‌نویسد. از اینکه چرا زود به زود گم و گور می‌شود.

شعر می‌خاند. شعر می‌خاند. شعر می‌خاند‌. و شعر می‌خاند‌.

« بلند می‌شوم
خودم را می‌زنم به بیداری
به خواب
که سخت است
نبضت مدام بگوید:
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟» *

*گروس عبدالملکیان

• سمانه
@SamaneNotes
.
13👌3
پت مورد علاقم🐢

دوتامون دوست داریم مدام بریم تو لاک خودمون.
17👍2👌1
محیا

می‌دانی محیا. پشیمان می‌شوم هربار. بعد از دعواکردنتان. مثل همه‌ی مادرها. کمی که می‌گذرد بغل‌کنان، می‌گویم ببخشید بچه‌ها. ببخشید. من خیلی دوستتون دارم.

وقت‌هایی که هنوز عصبانیت از من چکه چکه می‌کند. ناآرامم هنوز. تو می‌آیی و می‌گویی: «مامان مارو دعوا کردی «ببخشید» نگفتی.» و می‌گویم همان‌دم.

می‌دانی محیا. دروغ گفتن اصلا کار خوبی نیست. اما من هم به زمان‌هایی احتیاج دارم. بی‌شما. تنها. برای خودم. مثل امروز. اما تو بغض‌کنان می‌آیی تا پایین پله‌ها. و می‌خاهی همراهم بیایی. مجبور می‌شوم بگویم می‌روم دکتر. برای دندانم. دروغ می‌گویم مجبوروار. راضی می‌شوی تو.

شاید اگر بگویم مغزم را می‌برم شستشو پیش دکتر. دروغ نباشد. می‌روم کتابفروشی. می‌روم پیاده‌روی. کمی تنهایی‌روی. شاید اینطور دروغی نگفته‌ باشم.

این روزها، سوالِ «حالت چطور است؟» درمانده‌ام می‌کند. نجمه می‌پرسد و می‌گویم «نمی‌دانم نجمه. نمی‌دانم. بگذر. بگذار برایت شعر یا کتاب بخانم‌.»

در کتابفروشی قدم می‌زنم. ورق می‌زنم. بعد که می‌فهمم طبقه‌ی پایین، چای رایگان دارند، حواسم پرتِ پایین می‌شود. می‌روم. سماوری مستطیلی‌شکل صنعتی و قوری چای دم‌کرده، دلم را می‌بَرد. دقایقی بعد با خجالت می‌روم که لیوان دوم را هم بگیرم. برای اینکه بتوانم باز هم به کتاب‌فروشی بیایم، قید چای سوم را می‌زنم.

• روی تابلویی نوشته، زنان کتاب‌خوان خطرناکند. با خود می‌گویم نه. خطرناک نه.

زنانی که چند صفحه کتاب و دو لیوان چای نجاتشان می‌دهد فقط فهمیده‌اند گاهی باید تکیه‌گاه خودشان باشند. تا مادر بهتری بمانند. تا درمانده‌ی سوالِ «حالت چطور است؟» نشوند.

نمی‌دانی محیا. هنوز.

🌱 سمانه
05/05/14
.
👌76🕊3👏1
.
روزجمله‌

ـ ساعت هفت صبح باشد و عمه‌ات بالای سر بیدارت کند. گفتم نمی‌آیم و خابیدم باز.

ـ ساعت دوازده و نیم، بیداریِ من و خاموشیِ گوشی و رفتن‌ِ برق‌ها. دوباره خاموش شدم. من نیز.

ـ اسما پیامک داده «چرا یک نفر باید تا ساعت یک و نیم ظهر خاب باشه واقعن؟» جواب دادم شاید انگیزه‌ای برای بیداری ندارد.
ـ تلفن مصی‌جان را هم بعلت بی‌برقی از دست دادم. و تلفن هانیه‌جانو بعلت بی‌حواسی.

ـ با اسما برای شب قراری گذاشتیم. بعد از چهار ماه. چه خوب است دوستی داشته باشی که خود خود خودت باشی پیشش.

ـ در حین انجام مزخرف‌ترین کار آشپزخانه، «گاز پاک کردن» با نجمه حرف زدم و برایم شعر خاند سفارشی از فروغ و منزوی و آتشی و قیصر و نجدی.
ـ ناهار چه پختم؟ کتلتِ دلبر و شوریده.

ـ کافه‌ کتابی جدید رفتیم. فضای آرام و دنج. رو به خیابان نشستیم. در انتظارِ قهوه‌ی یونانی و یاقوت. همان آب آلبالو. همیشه از سفارش‌هایم پشیمان می‌شوم. و گاهن انتخاب‌هایم.

ـ صاحب کافه، نویسنده بود. در صندلی کنارتر، نشسته بود و کتاب می‌خاند‌. خاستم بروم پیشش و بگویم من هم نوشتنی هستم. که اسما گفت ببخشید شما چه می‌نویسی؟! گفتم هیچی. چرت و پرت. و نشستم. خودتخریبی از صفات بارز وی بود.

ـ اسما نمی‌گذارد ته نوشیدنی را هورت بکشم. اینکه خوردن آخر نوشیدنی صدا دارد تقصیر من است؟

ـ در تاریکیِ پارک قدم زدیم. و چند بار نشستیم به پیشنهاد من. او باشگاه می‌رود و من نه. حرف می‌زنیم. حرف‌های دهه شصتی‌مان، تکراری نمی‌شود هیچ‌وقت.

ـ باد می‌وزد و اسما بوی عطرم را می‌پرسد. ذوق ذوقی‌کنان می‌گویم بلک اوپیوم.

ـ فاطمه و محیا را از ساعت سه و نیم تا دوازده شب ندیدم. راضی‌ام اما کمی دلتنگ.

#نیکانه

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/05/15
.
15❤‍🔥2👌1

دوستان عزیزم

به دلیل کسالت و خستگی جسمی، وبینار «لیلی و مجنون» بجای امشب، دوشنبه برگزار می‌شود.

دوست دارم وقتی پای روایت عشق لیلی و مجنون می‌نشینیم، با حال و انرژی بهتری در کنارتون باشم.

ممنونم از همراهی و درک‌تون🌱🙏

پس قرار ما: دوشنبه 05/05/19

سمانه
.
16🥰4
| از چه می‌خواهی ( یا باید) عبور کنی؟ توشه‌ی عبورت چیست؟

فهرستی می‌نویسم از آدم‌ها. اتفاقات. احساس‌ها و روزها و لحظه‌هایی که دلم می‌خاهد عبور کنم از آن‌ها.
با چشم‌های بسته. به سرعت.
اما درنگ می‌کنم و از خودم می‌پرسم چرا؟
چرا عبور؟

زندگی همین درهم‌ریختگیِ چیزهایی‌ست که می‌خاهیم و نمی‌خاهیم. چیزهایی که نمی‌شود براحتی جدایشان کرد. خوب‌ها را برداشت و بدها را جا گذاشت.

عبور یعنی گذشتن. اما من نمی‌خاهم عبور کنم.
می‌خاهم بایستم. باشم. بمانم کنار این فهرست.

می‌خاهم بایستم و زمان و توجهم را صرف نوشتن فهرستی کنم که احساس ماندن و بودن به من می‌دهد بیش‌تر.

و توشه‌‌ی من برای ماندن، توجه است و نوشتن.

شاید قرار نیست عبور کنیم از چیزی.
باید بایستیم و جور دیگری نگاه کنیم. با توجه.


سمانه
05/05/17
11👏5👌2🙏1
.
چرا می‌نویسم؟
«زیرا ویندوزم با نوشتن بالا می‌آید.»


هم‌نویسی با موضوع مریم‌جانم،
با الهام از شعرِ «ایلهان برک»؛
«چرا می‌نویسم؟
زیرا که دنیا بیش از اندازه کسل‌کننده است.»

سمانه داوطلب
05/05/18
.
17🍓2
یادآوری

🌱 دوستانِ جان

استثنا دورهمی خانش لیلی و مجنون این هفته
امشب دوشنبه 05/05/19
برگزار می‌شود.

• بخشِ « زاری کردن مجنون در عشق لیلی»

•حول و حوش ساعت 20:20
اینجا 👇

https://event.alocom.co/class/fatemeheb/22b2593d?chat

به امید دیدنتون
.
9🕊2❤‍🔥1🥰1
زباله‌های نیک

«چرا باید اینقدر زود صبح بشه؟» اولین جمله‌ایست که بعد از بیداری میگویم. خودمو جمع می‌کنم توی تاریکیِ تقلبیِ پتو. اما صبح شده و همه چیز یادم آمده. چرا بی‌خبریِ خاب این‌قدر کوتاه است؟

بیدار می‌شوم. اولین لبخند روزم را در آینه‌ی دستشویی می‌‌زنم. یادم می‌آید پست دیشب را ننوشته‌ام. می‌خاهم قضایش را بنویسم که محیا بیدار می‌شود. هدا زنگ می‌زند. و باید برویم دوباره. برای کاری که باید و نمی‌خاهم و مجبورم. نوشته را نیمه‌کاره می‌گذارم تا لابلای روز نم‌نم، کم‌کم بنویسم.

در اسنپ اشتراکی. خسته از گفتگوهای ذهنی. درسی را که این چند روز دوباره یاد گرفته‌ام با خودم مرور می‌کنم: «روزگار به تو تعهد نداده است که اگر در وضعیت سختی هستی، شرایط را برایت بهتر کند. همیشه دعا می‌کنیم شرایط آسان‌تر شود برای‌مان. اما حالت دوم را هم در نظر بگیر؛ ممکن است شرایط برایت سخت‌تر شود.

«اصولن، شرایط، راحت و آسان نمی‌شود. این تو هستی که سرسخت‌تر می‌شوی.»

دلم نامه‌ می‌خاهد. نامه‌ای از خود خودِ خدا.
دلم آغوش می‌خاهد. آغوشی از خودِ خودِ خدا.

شاه‌نامه می‌خاهم. شاهنامه می‌خانم. فردوسی. ساعت یازده هر شب خودم را به محفل شاهنامه‌خانی می‌رسانم. فردوسی، همزمان با آن ابیات وزین و پر آهنگ، غم و ناراحتی‌های من را نیز به ردیف و قافیه می‌کشد. به تعادل. به تحمل.

کارتون می‌بیند فاطمه. می‌گویم به اندازه‌ی تمام کارتون‌های دنیا دوستت دارم. ذوق‌زده اطرافش را نگاه می‌کند و می‌گوید «منم به اندازه‌ی تمام سطل آشغال‌های دنیا دوستت دارم.»

فکر می‌کنم به آشغال‌های دنیا و سطل‌هایش. به نظرم این بیش‌ترین میزان دوست داشتن است.

• تازه تو از آشغال‌های ذهنی‌ام خبر نداری. فاطمه‌جانم.


سمانه داوطلب
05/05/19
.
12🥰2👌1🕊1
.
جمله‌ورزی

• بارانِ بوسه‌هایت، زمینِ بایرِ حافظه‌ام را بارور می‌کند.

• بوسه‌هایت حافظه‌‌ی ماهی‌ام را سیراب می‌کند.

🌱 سمانه
05/05/20
.
10👌3🕊1
🕊️
«بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم» سهراب می‌گوید. با هانیه و نجمه می‌خانیم. صدای پای آب را. نه. بد نمی‌گویم به مهتاب. به دنیا. به زمین و زمان. به خودم اما چرا.

در جایی دیگر می‌گوید:« ریه‌های لذت، پُر اکسیژنِ مرگ است» تکرار میکنم. ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است. پر اکسیژن مرگ. چقدر ملموسه برام.

در کانال تک نفره‌ی چهل‌تیکه لیستی می‌نویسم از اشکالی نداردها. خطاب به خودم.
نوشتم که:
اشکالی ندارد اگر آرزوی دیدن شهاب را در این دو شب از دست دادی. اشکالی ندارد اگر گلویت، بُغضی را تمام‌وقت استخدام کرده. اشکالی ندارد اگر خود بودنت سرزنش مدام دارد. اگر شلوغی و مهمانی مضطربت می‌کند. اگر همچنان در ترازوی زندگی، کفه‌ی احساساتت سنگین‌تر از عقل و منطق است.

اشکالی ندارد اگر حرف‌هایت میلی به تولد ندارند. گاهی. اگر فراموش می‌کنی لبخند بزنی.

«اشکالی ندارد» زیرا هنوز چیزهایی هست. و لحظه‌هایی. مثل نوشتن. شعر‌خاندن و کتاب. و عادت‌هایی که شروع به ساختنشان می‌کنی.

و آدم‌هایی. و دوستانی. که بی‌منت می‌شنوند. بی‌انتظار محبت می‌کنند. و عاشق کمک کردن‌اند. داشتنشان در زندگی موهبت است.

و گاهی، همین چیزها و آدم‌ها کافی‌اند تا دوباره دلت بخاهد بمانی. برای زندگی. برای فردا. با ذوق و اشتیاق.

سمانه 🌱
05/05/23
13🕊4
.
آهنگ فریاد فریادِ امید را پلی می‌کنم. با صدای بلند. بعد به گوشه‌ی سقف خیره می‌شوم. و چشمانم را می‌بندم.

به نجمه می‌گویم «دلم یک بیابان می‌خاهد و چندین فریاد.»

کلیپ دکتر ماحوزی را برای چندمین بار گوش می‌کنم. از مولانای کهن می‌خاند و امید تر و تازه‌اش؛

«هله نومید نباشی که تورا یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند»

می‌روم زیر دوش آب گرم. می‌نشینم. قطرات آب، تازیانه‌ی صبر را به صورت و بدنم می‌کوبد. یادآوری می‌کند که صبر همیشه نرم و نازک نیست. که گاهی می‌سوزاند و می‌کوبد و بیدار می‌کند.

و بعد شعری از گروس می‌خانم.

«شخصیت‌هایی در من‌اند
که دارند دیر می‌شوند
دارند پایین می‌روند
دارند غروب می‌کنند
و آن یکی هم نشسته است
روبروی این غروب، چای می‌خورد
شخصیت‌هایی در من‌اند
که همدیگر را زخمی می‌کنند
همدیگر را می‌کشند
همدیگر را
در خرابه‌های روحم
خاک می‌کنند.
من اما
با تمام شخصیت‌هایم
دوستت دارم»

و بعد با سهراب در فصل ولگردی قدم می‌زنم و بوی تنهایی را عمیق‌تر از همیشه نفس می‌کشم.


سمانه 🌱
05/05/24
10👏2🕊1
🌱
ابیاتی که امشب در وبینار دل‌سپرده می‌خانیم.

✓ ای بی‌خبران ز درد و آهم
خیزید و رها کنید راهم

من گم‌شده‌ام مرا مجویید
با گم‌شدگان سخن مگویید
تا کی ستم و جفا کنیدم؟
با محنتِ خود رها کنیدم
بیرون مکنید از این دیارم
من خود به گریختن سوارم
از پای فتاده‌ام چه تدبیر
ای دوست بیا و دست من گیر
این خسته که دل‌سپردهٔ تست
زنده به تو بِه که مردهٔ تست
بنواز به لطف یک سلامم
جان تازه نما به یک پیامم

دیوانه منم به رای و تدبیر
در گردن تو چراست زنجیر‌؟
در گردن خود رسن میفکن
من بِه باشم رسن به گردن
زلف تو درید هر چه دل دوخت
این پرده‌دری ورا که آموخت‌؟
دل بردن زلف تو نه زور است
او هندو و روزگار‌ِ کور است

کاری بکن ای نشان کارم
زین چَه که فرو شدم برآرم
یا دست بگیر از این فسوسم
یا پای بدار تا ببوسم
بیکار نمی‌توان نشستن
در کنج خطاست دست بستن
بی‌رحمتم این چنین چه ماندی؟
«ارحم ترحم» مگر نخواندی؟
آسوده که رنج بر ندارد
از رنجوَران خبر ندارد

سیری که به گرسنه نهد خوان
خردک شکند به کاسه در نان
آن راست خبر از آتش گرم
کاو دست دراو زند بی‌آزرم
ای هم من و هم تو آدمیزاد
من خار خسک تو شاخ شمشاد
زرنیخ چو زر کجا عزیز است‌؟
زان یک من ازین به یک پشیز است
ای راحت جان من کجایی؟
در بردن جان من چرایی؟

جرم دل عذرخواه من چیست؟
جز دوستی‌ات گناه من چیست؟
یک‌شب ز هزار شب مرا باش
یک رای صواب گو خطا باش
گردن مکش از رضای این کار
در گردن من خطای این کار
این کم‌زده را که نام کم نیست
آزرم تو هست هیچ غم نیست
صفرای تو گر مشام سوز است
لطفت ز پی کدام روز است‌؟

گر خشم تو آتشی زند تیز
آبی ز سرشک من بر او ریز
ای ماه نواَم ستارهٔ تو
من شیفتهٔ نظارهٔ تو
به گر به توام نمی‌نوازند
ک‌آشفته و ماه نو نسازند
از سایه نشان تو نپرسم
کز سایهٔ خویشتن بترسم
من کار ترا به سایه دیده
تو سایه ز کار من بریده

بردی دل و جانم‌، این چه شور است‌؟
این بازی نیست دست زور است
از حاصل تو که نام دارم
بی‌حاصلی تمام دارم
بر وصل تو گرچه نیست دستم
غم نیست چو بر امید هستم
گر بیند طفل تشنه در خواب
کاو را به سبوی زر دهند آب
لیکن چو ز خواب خوش براید
انگشت ز تشنگی بخاید

پایم چو دو لام خم‌پذیر است
دستم چو دو یا شکنج‌گیر است
نام تو مرا چو نام دارد
کاو نیز دو یا دو لام دارد
عشق تو ز دل نهادنی نیست
وین راز به کس گشادنی نیست
با شیر به تن فروشُد این راز
با جان به درآید از تنم باز
این گفت و فتاد بر سر خاک
نظارگیان شدند غمناک

گشتند به لطف چاره سازش
بردند به سوی خانه بازش
عشقی که نه عشق جاودانی است
بازیچهٔ شهوت جوانی است
عشق آن باشد که کم نگردد
تا باشد از این قدم نگردد
آن عشق نه سرسری خیال است
کاو را ابد الابد زوال است
مجنون که بلند نام عشق است
از معرفت تمام عشق است

تا زنده به عشق بارکش بود
چون گل به نسیم عشق خوش بود
واکنون که گلش رحیل یاب است
این قطره که ماند ازو گلاب است
من نیز بدان گلاب خوشبوی
خوش می‌کنم آب خود دراین جوی
12
🌱 یادآوری

🌙 دوستانِ جانـم

• امروز شنبه 05/05/24

✓ هفتمین وبینار دل‌سپرده
• بخش دومِ زاری کردن مجنون در عشق لیلی را کنار هم خواهیم خاند.

• حوالی ساعت 20:20
اینجا 👇

https://event.alocom.co/class/fatemeheb/22b2593d?chat

به امید دیدنتون💚🕊️
.
6🥰2
.
ما می‌گوییم « با من نامهربانی می‌کنی»

نظامی می‌فرماید:

«بی‌رحمتم این چنین چه ماندی
اِرحم تُرحم مگر نخواندی»


#لیلی‌‌مجنون

سمانه 🌱🕊️
05/05/25
10🥰3