دلآرام | سـمـانه داوطلب
167 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
.
| نیک‌دوست

ساعت سه نیمه‌شب است و سال‌واژه‌ام تعادل.
گفتم تعادل یعنی نسبت درست هر چیز. اما خدایا تناسب حجم کارهای یک مادر و زمانش را ببین. در بی‌تعادلی روزهایم، سخت به دنبال تعادلم. مشتی کار نکرده برای فردا، می‌ماند هر شب.

روزم تا ساعت هفت، به خاندن و یادداشت‌برداری برای بخشی که باید در وبینار می‌خاندیم گذشت. واژه‌ی «ناز برتاب» را در وصف یک مرد بسیار میپسندم. خلاصه‌اش یعنی همان نازکِش. به قول فاطمه، به لیلی حسادت نمی‌کنیم اصلن.

در کمال ناباوری، وبینار دل‌سپرده، در بستر الوکام با کیفیت برگزار شد.

هم‌نویسیِ جمله‌‌نوشتن بهانه‌ایست برای لذتِ نوشتن با دوستان نوشتنی‌ام. جمله‌ی منتخبم: «لیلی و مجنون شِکرشعری‌ست که خاندنش هر بار، کامِ چشمانم را شور می‌کند.»

با فاطمه‌جان حرف می‌زنم پیرامون کارگاه نوشتن خلاق که دو روز در هفته برای نوجوانان برگزار می‌کنم. از سختی‌ها و تجربه‌های تلخ و شیرینش می‌گویم و فاطمه با صدای آرام و خش‌دار و دلنشینش راه‌حل می‌دهد و پیشنهاد و اُمید.

هانیه‌جانم هم برایم کلی مطلب و ویس می‌فرستد. چت و صحبتم با آبجی‌زهرا پیرامون مطلبی دیگر. و نجمه‌ی عزیزم. فاطمه ذاکر و دوستان نوشتنی دیگرم، هر کدام به شکلی کنارم هستند.

• فکر می‌کنم تعادل همیشه از مدیریت زمان بدست نمی‌آید. گاهی از حضور آدم‌ها می‌آید.

از دوستی که گوش می‌دهد. راه نشان می‌دهد. همراهی می‌کند. و یادآور می‌شود که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش کشید.

#نیک

سمانه داوطلب
05/04/27
.
11🔥2🕊1
.
بخشی از کتاب داستان نگراناسور که برای فاطمه خوندم امشب.

• آنها به همه‌ی نگرانی‌هایشان خندیدند.
• تا وقتی در لحظه زندگی می‌کنی، لازم نیست بترسی یا قایم شوی.

✓ یادم باشد👌👌
.
16🥰2
.
نیک‌لبخند

ساعت هشت. هشت و نیم. نُه. آلارم ساعت، با تقلای فراوان بالاخره در ساعت نه و نیم، زاویه‌ام را با تخت به نود درجه می‌رساند.
خاب‌آلود پای برگه‌های شلخته و درهم‌برهم می‌نشینم.

فکر می‌کنم و غرزنان صفحات صبح‌گاهی می‌نویسم. تمرین‌های کارگاه امروز را بی‌حوصله‌وار، سروسامان می‌دهم.

دشت بی‌حوصلگی‌ام با دیدن بچه‌های کلاس به کوهی از هیجان تبدیل می‌شود. دوستانِ کوچکِ نوشتنی‌ام. بیشتر از آنها من یاد می‌گیرم و سر ذوق می‌آیم از نوشتن‌ها و نوشته‌هایشان.

هر تمرین را با مقاومت و سوال های فراوان به چالش می‌کشند. اما کافی‌ست شروع کنند، دیگر چرخِ قلمشان دوست ندارد بایستد و پر هیجان، می‌خاهند آنچه که آفریده‌اند را بخانند. اول‌تر بخانند.

شنیدن جمله‌ی «خانوم خیلی خوش گذشت» آخر هر کارگاه، به وجد می‌آوردم. بال می‌دهدم. انگار کیلو کیلو اکسیژن تازه برای نفس کشیدن دارم. و در گرمای چهل و دو درجه‌ی ساعت دوازده و نیم ظهر پیاده پرواز می‌کنم به سمت خانه.

به هانیه زنگ می‌زنم. و برایش تعریف می‌کنم هر آنچه که گذشت را. و به نجمه. ذوق‌زده. پر هیجان. خوشحال ازینکه من هم توانستم لبخند کوچکی به جهانِ نوشتن تقدیم کنم.


سمانه داوطلب
05/04/29
.
18❤‍🔥1👏1
.
نیکِ کژ و مژ

استایل فقط کژوال. هم برای خودم. هم برای نوشته‌هام. شلخته‌وار. راحت و خودمونی. الان که فکر می‌کنم سبک زندگی و کار را هم در همین قالب می‌پسندم.

فکر می‌کنم چرا روزهاست لباسِ گزارش نیک را بر تن نوشته‌هایم می‌کنم. گاهی از سر تنبلی. گاهی هم بخاطر سادگی. و حتمن بخاطر کژوال بودنش.

مکمل فقط ویتامین دِ. دی. دال. دوز پنجاه‌هزار. هفته‌ای یک بار. و تمام. بدون داشتن آداب خاصی. دی هم کژوال است.
گیر و گرفتاری دارم با مکمل آهن همیشه. یک ساعت قبل و بعدش، چای و کافئین، نباید است. اینطور است که خوردنش، ساعت به ساعت، روز به روز به تاخیر می‌افتد. شصت روز گذشته و هنوز سی عدد نخورده‌ام.

کارِ خانه هم باید کژوال باشد. سکوت هنگام جارو کشیدن، مرتب کردن اسباب بازی‌ها و ظرف شستن را دوست ندارم. انگار شنیدن پادکست و کتاب صوتی، رسمی بودنِ کارهای خانه را از بین می‌برد.
گوششِ کتاب روزها در کتابفروشی موریساکی، امروز تمام شد. جانستان کابلستان هم آخرهایش است. یاد آقای امیرخانی می‌افتم. امیدوارم خبر سلامتی‌اش را بزودی بشنویم.

سال‌واژه‌ام تعادل است. و من می‌خاهم با کژوال کردن کارها، به سادگی برسم‌. ساده انجامشان دهم تا استمرار داشته باشم. چون تعادل با استمرار بدست می‌آید. مانند دوچرخه. که تا وقتی در حرکت است، تعادلش را حفظ می‌کند.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/30
.
16👌1
.
نیک‌خمار

بالاخره پاکش کرد. پاک شد. اینستاگرام به چهره‌ی جذابش نمی‌خورَد این همه بلا سر مغز آدم بیاورد. تمام روزش به خماریِ ترک این اعتیاد جذاب گذشت.

آدم شب است و باطری‌اش با نور ماه، فول شارژ می‌شود. تابستان است و طولانی بودن روزها، باعث شده بیشتر روز را بی‌حال و بی انرژی بگذراند. ساعت هفت عصر کمی دیر است برای آغاز شدن روزش.

ساعت ده، به زور برای جلسه‌ی چهارم نوشتن خلاق بیدار شد. ابتدای کلاس لیستی از سوال‌‌های بی‌جواب نوشتند. سوال‌. چه چیزی بهتر از سوال، برای کش آمدن ذهن و روح.

گوش کردند به کتاب صوتی این بود، این شد. هنگام شستن ظرف‌‌ها. دستکش نپوشیده بود و وقتی اگزما تا آرنج‌هایش خزید، دست از ظرف‌‌‌شستن کشید.

امروز دلش حرف زدن می‌خاست. امروز آغوش و دوستی می‌خاست. منتظر ماند. حرفی نزد. منتظر ماند. فقط.

امروز بندبازی بود مبتدی که هنگام تعادل، از روی بند افتاد. امروز افتادم‌.


سمانه داوطلب
05/04/31
.
16💔2👏1
آدم‌ها را نمی‌شود از نو ساخت؛ هر کسی با جهانِ درون خودش زندگی می‌کند.

بیشتر اختلاف‌های زندگی، از جایی آغاز می‌شود که می‌خواهیم دیگری را شبیه خودمان کنیم؛ غافل از اینکه تفاهم، در یکسان شدن نیست، در پذیرفتن تفاوت‌هاست.

رابطه‌ای که بر عشق بنا شده باشد، میدانِ تغییر دادن نیست؛ پناهگاهی است برای درک کردن، احترام گذاشتن و پذیرفتن.

و شاید زیباترین تعریف عشق این باشد:
«دوستت دارم، نه برای آن‌که تغییر کنی؛ بلکه برای آن‌که خودِ واقعی‌ات را زندگی کنی و من، آگاهانه، کنار تو بمانم.»



«عشق، هنرِ تغییر دادن آدم‌ها نیست؛ شجاعتِ پذیرفتنِ آن‌هاست.»
16👌3
.
سوال‌جمعه

صفحات صبحگاهیو رو تخت بنویسم یا برم رو زمین؟ همین یک صفحه بسه یا صفحه‌ی بعدم پر کنم؟
صبوونه چی بدم به دخترا؟
محیا اومده رو تخت ما، شلوارش خیسه یا خشک؟
آخه اد امروز که دعوتیم باید کباب از راه برسه؟
پول اسنپ تا خونه مامان چقدر میشه؟
اول انگور بخورم یا چایی؟
وبینار فردا رو کنسل کنم یا نه؟
این تایمی که رضا نیست، خوشحال باشم یا نگران؟
به زهرا بگم یکم ترکی برام حرف بزنه؟
کی با نجمه حرف بزنم؟
چرا اینقد دراز می‌کشم؟
با فاطمه روبوسی کردم یا نه؟
یه تیشرت یک و هشتصد یا دو تا تی‌شرت یک و سیصد؟
سه و هفتصد بدم برا یه پیراهن ساده بچه‌گونه؟
برا تولد ریحون چی بخرم؟ کتاب به سلیقه‌ی خودم یا رژ و خط چشم به سلیقه‌ی خودش؟
ازون خانومه بپرسم لباس دخترشو از کجا خریده؟
ده میل عطر، زشت نیس؟
از مامان، قرمه‌سبزی بگیرم برا فردا ناهار؟
چرا اینقد بی‌حوصله‌م؟
پریودیم نزدیکه؟
فاطمه اول ماه میاد مشهد یا نه؟
خدایا چرا پست نوشتن دوباره اینقد سخت شده؟
پیام بدم دلتنگم؟
کلاس رقص یا اسکیت، کدوم؟
در مکالمه با اسما. چرا بچه‌دار شدیم؟ اصلا چرا ازدواج؟
حرفمو رک و راست بزنم، یا ملاحظه کنم؟
چایی با آبنبات یا خرما؟
قصه بگم یا لالایی بخونم؟ یا ساکت باشم؟
بزارمش سر جاش یا کنار خودم بخابه؟
این چرت و پرتارو بزارم کانال؟


سمانه داوطلب
05/05/02
16👏3👌2
نیک‌ناری

برای سال‌واژه‌ات «تعادل» چه گامی برداشتی؟
ظرف شستم. پیاده‌روی کردم. تلاش کردم کمتر عصبانی شوم. نفس عمیق کشیدم. دو بار نوشتم. نور خورشید را بوسیدم. و زیاد گفتم «اشکالی نداره سمانه، فدای سرت. حتمن خیرت در این نشدن بوده.»

از یک تا ده به امروزت چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
با ارفاق پنج. تلاشم بیشتر زنده‌مانی بود تا زندگانی.

امروز چه کتاب‌هایی خاندی؟
یک داستان کوتاه از زویا پیرزاد*. «دوست نداشت غصه بخورد یا خوشحال شود.» و چند شعر از گروس عبدالملکیان.

از گفتگوهای امروز چه آموختی؟
فهمیدم که ضمیر ناخودآگاه‌مان چه‌ها که در چنته ندارد و ما بی‌خبرانیم. مانند فحشی که نمی‌دانستم بلدم.
مهربانی و گفتن نکات مثبت و کوچک به آدم‌های اطرافمان، چقدر حالشان را خوب می‌کند. و چقدر خودم این را به خودم بدهکارم.

از خوردن چه چیزی لذت بردی؟
بستنی نونی حاج حسن.

از پرسیدن کدام سوال لذت بردی؟
آقا قیمت پاستا آلفردو چند.

از رویا پردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
بوووووووق.

امروز با کی تماس گرفتی؟
بیشتر تماس گرفتند. و کمتر تماس گرفتم.

امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
انتظار. آینده. کار.

یاد کدام خاطره افتادی؟
خاطره‌ی عشق و علاقه‌ی کودکی‌ام به جوراب‌های سفید تور توری. هنوز هم به جوراب علاقمندم اما نه دیگر تور توری. اَه. فقط مشکیِ ساده.

درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
این ایموجی کافیه؟😏 یا توضیح بدم بیشتر؟

* مثل همه‌ی عصرها. زویا پیرزاد

سمانه داوطلب
05/05/03
.
12😁1
.
گفتم پنجِ پنجِ پنج را چطور خاص کنم؟

با دخترا رفتیم یوگولند، ماست‌بستنی. ترکیبی نه چندان جذاب. ظرف‌هامان را از هر طعمی پر کردیم. شکلات، انبه، چند مدل پاستیل، هندوانه، آلبالو، توت‌فرنگی، طالبی و شاه‌توت. قرار بود امروز خاص باشد.

خاص شد. اما فقط در ظاهر. نتیجه، ترکیبی بود از طعم‌هایی که هیچ نسبتی با هم نداشتند و آخرش هم دل‌درد.

آندره ژید انگار درِ گوشم می‌گفت: خاص بودن از ردیف شدن چند چیز عجیب بدست نمی‌آید. این تویی که یک روز را خاص می‌کنی نه تقویم.

معمولی بود امروز. مثل همیشه، یک فروشنده‌ی دوره‌گرد توانست دو تا عروسک را پانصد هزار تومان به من بفروشد.
فهمیدم که دانستن مانع خریت نمی‌شود.

سر کارگاه نوشتن خلاق، به مبینای کلاس گفتم:
«اگر نمی‌دانی چه بنویسی، همان ندانستن را بنویس. حتی اگر تکراری شد، باز هم بنویس.» لبخند زد. کمی فکر کرد و دوباره به کاغذ نگاه‌کنان.

باور ساختن شاید یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. اینکه هم‌زمان شک داشته باشی و باز هم دست از نوشتن نکشی.

جام جهانی را ندیدم اما تا دلت بخاهد آهنگ شکیرا و رقص‌هایش با بچه‌های اوگاندا را دیدم.
گاهی حاشیه‌ها از متن، ماندگارتر می‌شوند.


سال‌واژه‌ام تعادل است. و شاید تعادل یعنی حواسم باشد که ظاهرِ زندگی، جای معنایش را نگیرد.

سمانه داوطلب
05/05/05
15👏3❤‍🔥2💯1
.
• ساعت یک و ده دقیقه‌ی شب. درازکشیده و خسته به توان صد. آهنگی شاد پلی می‌کنم و می‌خاهم خستگی و استرس‌های روزم را کژ و مژ کُنان، بتکانم. بچکانم. برقصانم‌.

_«گیرم کلید را در قفل در بچرخانی، دلت باز خاهد شد؟»*

عکس‌های قرار امروز را دوباره میبینم. با گروه راوک. دوستان مشهدی. ناعمه. آرزو. ریحانه. ندا. زهرا. عاطفه و مهتاب. آرزو نسخه‌ای از کتابش را به همه هدیه می‌دهد. مهربان. اسم نوشیدنی‌ که سفارش دادم را دوست داشتم. «خوش‌خیال»

-چرا گاهی آدم با همه احساس غریبگی می‌کند. حتی با خودش.
احساس می‌کنم کسی که نیست، کسی که هست را از پا در می‌آورد.»*

فردا جلسه‌ی آخر کارگاه نوشتن خلاق است. یعنی بود. چون دیگر جلسه آخر نیست. پیامی گرفتم از مسعول برگزاری که رضایت بچه‌ها فراوان است، لطفن ادامه دهید. کمی خوشحال کمی ناراحت. دوست داشتم در اوج خداحافظی کنم.

_«از شب به شب گریخته‌ایم. دست‌هایت را به تاریکی فرو ببر. و هر چه را لمس کردی، باور کن.»*

محفلی پیدا کرده‌ام برای شاهنامه‌خانی. اما دلم محفل شاهنامه‌خانی خودمان را می‌خاهد. معصومه‌جان حیدری. سوسن عزیزممم. مریم‌جون نیکومنش. شیلا‌ی نازنین. افسانه‌جانم. مریم کرمی‌مجرد نازنین. سهیلاجان. و محبوبه آبیاتی عزیز.

_«شلیک هر گلوله، خشمی‌ست که از تفنگ کم می‌شود. سینه‌ام را آماده کرده‌ام، تا تو مهربان‌تر شوی.»*

*گروس‌جانِ عبدالملکیان
راستی عکس دورهمی در کامنت‌هاست.

سمانه داوطلب
05/05/06
12❤‍🔥3😍1🍓1
.
باران نتیجه‌ی زخمی‌ست که رعد و برق بر تنِ آسمان می‌زند.

#جمله‌ورزی

سمانه داوطلب
05/05/07
.
14👌3
.
نتوانست. سه اسکوپ بستنی با طعم طالبی، کرم‌کارامل و توت‌فرنگی و بعد از آن، دو مستطیل سه رنگِ بستنی بی‌مغزِ سنتی هم نتوانست کام امروز را شیرین کند. اگر مغزدارش را می‌گرفتم شاید می‌توانست. بی‌مغزجان، بعد از آن هم اوقاتم را تلخ کرد حتا.

نمی‌دانم چه. نمی‌دانم که. قبلن تفننی می‌کشید. اما مدتی‌ست نخ به نخ، سیگار به سیگار لحظاتم را خاکستر می‌کند و امیدم را دودی‌رنگ.

ساعت دو و نیم شب است و هنوز اولویت امروز را که ساعت دو و نیم ظهر نوشتم انجام ندادم.

هنوز یاد نگرفته‌ام وقتی حالم خوب نیست، وقتی مانند عدس‌پلویی شفته و بی‌نمک و ته‌گرفته‌ام، کلماتم را نجات دهم. سر تا پایم بوی سوختگی و دود می‌دهد.

مدام گوشم میخارد و بعد لرزشی خفیف تمام تنم را می‌لرزاند. یاد کلیپ صالح‌علا میفتم. می‌گوید بقول احمدرضا احمدی: «یه قرار بزاریم و آه بکشیم.» نیازمند همچین قراری‌ام.

سال‌واژه‌ام تعادل است و امروز به جبران اینکه محیا را دعوا کردم، از او عذرخواهی کردم و با تمام حال‌بدی هر وقت نگاهم کرد خندیدم‌.
همین.

سمانه داوطلب
05/05/08
.
16🕊2🙏1
نیک‌نی‌نی

دارم می‌نویسم. ساعت چهار و نیم عصر. میای کنارم میشینی و با صدای قشنگت اجازه می‌گیری که یک خودکار برداری. شروع می‌کنی به نوشتن. میگی مامان بیا خاطره بنویسیم.

نمی‌دونم معنای خاطره رو می‌دونی یا نه؟ ولی نمی‌پرسم ازت. شروع می‌کنیم به نوشتن.

در حالی که داری اولین خاطره‌ی زندگیتو می‌نویسی منم زیر چشمی دارم نگاهت می‌کنم و فله‌ای قربون‌صدقه‌ت می‌رم.

از سمت چپ دفترت شروع می‌کنی به نوشتن. وقتی ده خط نوشتی و صفحه‌ت پر میشه، میگی برای هم بخونیم. خط می‌بری و می‌خونی. انگار واقعن اون خطوط فنری‌شکل پر از کلمه‌ن. می‌خونی بدون وقفه.

منم سعی می‌کنم بنویسم تراوشات ذهن قشنگتو. کاش میشد ضبطشون کنم.

• «من حوصله‌م سر رفته بود، داشتم نفس عمیق می‌کشیدم که بابا اومد. بستنی خریده بود. اما آب شده بودن. گذاشتم تو فریزر که یخش بیشتر بشه»
• «دوس داشتم برم ساحل، ازین لباسا تا حالا نداشتم. رفتم بخرم. این لباس صورتیه خیلی برام کوچیک شده. دادمش به محیا. بعد محیا نپوشید»
• « من دیشب با بابا رفتم شهربازی. سرسره‌بازیش خیلی بیشتر بود. از سرسره پریدم بالا. بعدشم سرسره خیلی خوب بود. بعدشم با مامان دیشب عروسکای صورتی که خریدیمو جا گذاشتیم شهربازی. باید پس فردا بریم. بعدشم تونستیم برداریم»

بعد میگی: « مامان خدا تو قلبمونه. قلبم تو انسانه. انسانم تو زمینِ. زمینم تو فضاست.»
«مامان سمانه. من آرزو می‌کنم ماه نشکنه.»

نمی‌پرسم چرا. فقط گوش میدم و لبخند می‌زنم. و با عشق نگات می‌کنم.🥺❤️

منم آرزو می‌کنم ماه هیچ وقت نشکنه.

سمانه داوطلب
05/05/09
.
16👌5😍3🥰1
.
• یادآوری🫰
دوستان عزیز علاقمند به شعر عاشقانه

امروز شنبه دهم مرداد ماه
پنجمین وبینار خانش لیلی و مجنون
بخشِ «رفتن پدر مجنون به خواستاری لیلی»

حول و حوش ساعت 20:10
مکان:

https://event.alocom.co/class/fatemeheb/22b2593d?chat

#دل‌سپرده

با تشکر از دوست نازنینم فاطمه‌جان ابراهیمی.

🌱می‌بینمتون؟!
.
13
نیکِ مجنون

خمیازه‌کشان. بماندم در بندِ نوشتنِ گزارش نیک.

سال‌واژه‌ام: تعادل
پیمانه‌ی صفحات صبح‌گاهی را با لیست کردن کارهای امروز پر می‌کنم.

صدای تلویزیون را بلند می‌کنم. خبری از دخترها که نمی‌شود آرام صدایشان می‌زنم. با رمزِ «مهد کودک» چشمانشان برقی می‌زند و بیدار می‌شوند. اگر قرار باشد با کلمه‌ای از خابِ ناز با رعد و برقی از لبخند بیدار شوم، چه می‌تواند باشد آن رمز و کلمه؟

ساعت ده و نیم. در ساک کاغذیِ کاهی، بسته‌ی پنیر نصفه‌نیمه و بطریِ آبِ خالی از آب را جا می‌دهم. کتاب قطور نظامی و دفتر سبز فنردارم را می‌زنم زیر بغل. به سمت سوپری سر کوچه، روان. دو تا آبمیوه. یک بسته نان مخصوص ساندویچ. و یک بطری آب معدنی، جانی به ساک کاغذی‌‌ام می‌بخشد.

ورودی مهد، روی زمین موکتی، بساطم را پهن می‌کنم. مرور بخشی که باید در وبینار بخانیم. داستان مراسم خواستگاری خانواده مجنون و نه شنیدن. پدر مجنون تا میفهمد که مجنون عاشق چه کسی‌ست. آستین بالا می‌زند تا برای غم دردانه‌اش کاری کند.

چون قصه شنید قصد آن کرد
که از چهره گل فشاند آن گرد

حمایت‌گری پدر. بی‌توجهی به حرف‌های فامیل و همسایه‌ها. به دنبال راه‌حل گشتن. چه درس‌های خوبی. کو گوش شنوا؟!

آفتاب‌زده، اُفتان و خیزان به خانه برگشتیم.
سپس گوشی را دو دستی به محیا تقدیم کرده تا ساعتی بخابم.

دقایقی قبل از شروع وبینار، چشمانمان عسلی پررنگ می‌شود به لطف محیا.

اگر تک به تک برای هر نفر، اشعار را بخانم‌ خسته نمی‌شوم. لطف کاری که دوستش داری به همین است. زیاد انجامش بدهی بی‌خستگی.

هانیه‌ی زلف زنجیری، لینک بخش مربوط به خانش امشب را از گنجور برایمان گذاشت. بوس‌ها بر او و دیگر دوستانِ جانم که حضورشان،‌ سوهان و گز و شکلات محفل شعرخانی‌ست.

امشب کمک خاستم. از خدا. قرآن را که باز کردم، احساس کردم حرفم را می‌شنود. باید بیشتر صحبت کنم. با او.

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/05/11
.
14❤‍🔥4👌1🏆1
چالش عزراییل

_ اگر خبر بیاورند یک ثانیه‌ی دیگر خدابیامرز می‌شوی، چه می‌کردم؟

می‌گویم واقــــ....؟ که به عن آخر نمی‌رسیدم یحتمل.

_ اگر خبر بیاورند یک دقیقه‌ی دیگر..؟!

خرچنگ‌قورباغه روی کاغذ، بزرگ می‌نویسم: مامان عاشقتونه. و ثانیه‌های باقی‌مانده در حال بوسیدن فاطمه و محیا.

_ اگر خبر بیاورند یک ساعت دیگر؟!

می‌ترسیدم. آزادنویسی می‌کردم. بعد نامه‌ای برای فاطمه و محیا می‌نوشتم. به مامان زنگ می‌زدم تا صدایش را بشنوم. و نامه‌ای به رضا که حلالش نمی‌کنم سر دختر‌هایم نامادری بیاورد.
و البته وصیت می‌کردم سیم‌کارت‌هایم را بسوزانند. و در آخر توبه هم می‌کردم.
و اگر وقتی بود یک لیوان چای هم می‌نوشم.

_ اگر خبر بیاورند یک‌روز دیگر ...؟!

نمی‌خابم آن روز. به اسما زنگ می‌زنم و ماجرا را تعریف می‌کنم و گریه. حلالیت می‌طلبیدم‌ از خیلی‌ها. به دیدن مامان و بابا می‌رفتم و آغوش محکم. با فاطمه و محیا بازی و رقص فراوان. عکس‌های یادگاری. و در آخر بهترین لباس نداشته‌ام را می‌پوشم و کمی آرایش واحتمالن در حال نوشتن خودکار از دستانم می‌افتاد.

_ اگر خبر بیاورند که یک هفته‌ی دیگر.. ؟!

به خاهرم که قم است میگفتم بیا مشهد ببینمت. شاید هر روز غذای خوشمزه درست می‌کردم. بیشتر بغل می‌کردم. می‌بوسیدم. مخصوصن محیا و فاطمه را. آخرین وبینار دل‌سپرده را برگزار می‌کردم. و آخرین کارگاه نوشتن خلاق را.

_ اگر خبر بیاورند یک ماه دیگر..؟!

روال روزمره‌ام چندان فرقی نمی‌کرد. با خودم میگفتم شاید اشتباهی خبر آورده‌اند.
ولی با احتمال یک درصد که راست باشد، بیشتر اسکیت می‌کردم. شعارِ just do it را ببینِ روزها و لحظه‌هایم می‌کردم. نمازم را هم سر وقت می‌خاندم.

_اگر خبر بیاورند که یک سال دیگر ..؟!

احتمالن فحشی به این کابوس می‌دادم و ادامه‌ی خاب.


#چالش_زندگی

با تشکر از زهرای نازنین و خلاقم برای این ایده.


سمانه داوطلب
05/05/12
15❤‍🔥1👌1🍓1
| وقتی بهتر می‌نویسم که:

• از بد نوشتن نترسم.
• به دنبال کشف معنایی در آن نوشته باشم.
• وقتی هم‌نویس داشته باشم.

• وقتی استرس مثل خوره به جانم نیفتاده باشد.
• وقتی چای بغل‌دستم باشد.
• وقتی چند تکه پیتزای نوشتن در طول روز خورده باشم.
• وقتی قبل از آن کتاب خوبی خوانده باشم.
• وقتی زیاد شعر خانده باشم.


• وقتی ناهارم را به وقت درست کرده باشم.
•وقتی دور و برم مرتب باشد.
• وقتی نور خانه لایت باشد و شمعی و عود دارچینی.

• وقتی رَخت‌وسوسه‌ی اینستاگردی را شسته و روی بند پهن کرده باشم.
• وقتی افسار افکار و احساساتم را محکم به جایی، گره بزنم.

• وقتی کودک درونم را نازنازی کنم. بی‌مقایسه با بچه‌های کانالِ همساده.

• وقتی کاغذ نوشته‌ام کاهی باشد. و خودکارم مسهل.
• وقتی که صبح، کمی زودتر بیدار شده و صفحات صبحگاهی را نوشیده‌ باشم.

• وقتی هوا ابری باشد و بارانی.
• وقتی نوشته‌ام ردپایی از تجربه‌ی شخصی داشته باشد.

• وقتی بچه‌ها شکمشان سیر باشد.
• وقتی محیا دو کرده باشد.
• وقتی که فردایش روز تعطیل باشد.

هم‌نوشت‌های امشب: نجمه فاطمه

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
.
9❤‍🔥3🥰3👌1
.
• ما می‌گوییم:

«پناه بر خدا از شر شیطان»

✓ اما فردوسی بزرگ می‌فرماید:

«سرِ نامه کرد آفرینِ بزرگ

به یزدانْ پناهِش ز دیو سترگ»


#با_شاهنامه

سمانه داوطلب
05/05/13
.
15👌3
.
خسته می‌شود. سرش را در حالت‌های متفاوت به دستانش تکیه می‌دهد. پاهایش مدام خاب می‌رود و گزگز. چهارزانو می‌نشیند. چشمانش را می‌بندد. آهنگی با صدایی بلند فریادکنان، صداهای دیگر را خفه می‌کند. می‌نویسد آن‌قدر که بوی جوهر خودکار، بینی‌اش را جارو می‌کند.

فکر می‌کند به جنین‌ِ لحظه‌های خوبش که چقدر زود سقط می‌شوند. اشکی در چشمانش حلقه می‌زند اما نای سرازیرشدن ندارد.
خط اول. خط دوم. خط سومِ برگه‌ی کاهیِ خط خطی شده‌اش را از امید می‌نویسد. از اینکه چرا زود به زود گم و گور می‌شود.

شعر می‌خاند. شعر می‌خاند. شعر می‌خاند‌. و شعر می‌خاند‌.

« بلند می‌شوم
خودم را می‌زنم به بیداری
به خواب
که سخت است
نبضت مدام بگوید:
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟» *

*گروس عبدالملکیان

• سمانه
@SamaneNotes
.
13👌3
پت مورد علاقم🐢

دوتامون دوست داریم مدام بریم تو لاک خودمون.
17👍2👌1
محیا

می‌دانی محیا. پشیمان می‌شوم هربار. بعد از دعواکردنتان. مثل همه‌ی مادرها. کمی که می‌گذرد بغل‌کنان، می‌گویم ببخشید بچه‌ها. ببخشید. من خیلی دوستتون دارم.

وقت‌هایی که هنوز عصبانیت از من چکه چکه می‌کند. ناآرامم هنوز. تو می‌آیی و می‌گویی: «مامان مارو دعوا کردی «ببخشید» نگفتی.» و می‌گویم همان‌دم.

می‌دانی محیا. دروغ گفتن اصلا کار خوبی نیست. اما من هم به زمان‌هایی احتیاج دارم. بی‌شما. تنها. برای خودم. مثل امروز. اما تو بغض‌کنان می‌آیی تا پایین پله‌ها. و می‌خاهی همراهم بیایی. مجبور می‌شوم بگویم می‌روم دکتر. برای دندانم. دروغ می‌گویم مجبوروار. راضی می‌شوی تو.

شاید اگر بگویم مغزم را می‌برم شستشو پیش دکتر. دروغ نباشد. می‌روم کتابفروشی. می‌روم پیاده‌روی. کمی تنهایی‌روی. شاید اینطور دروغی نگفته‌ باشم.

این روزها، سوالِ «حالت چطور است؟» درمانده‌ام می‌کند. نجمه می‌پرسد و می‌گویم «نمی‌دانم نجمه. نمی‌دانم. بگذر. بگذار برایت شعر یا کتاب بخانم‌.»

در کتابفروشی قدم می‌زنم. ورق می‌زنم. بعد که می‌فهمم طبقه‌ی پایین، چای رایگان دارند، حواسم پرتِ پایین می‌شود. می‌روم. سماوری مستطیلی‌شکل صنعتی و قوری چای دم‌کرده، دلم را می‌بَرد. دقایقی بعد با خجالت می‌روم که لیوان دوم را هم بگیرم. برای اینکه بتوانم باز هم به کتاب‌فروشی بیایم، قید چای سوم را می‌زنم.

• روی تابلویی نوشته، زنان کتاب‌خوان خطرناکند. با خود می‌گویم نه. خطرناک نه.

زنانی که چند صفحه کتاب و دو لیوان چای نجاتشان می‌دهد فقط فهمیده‌اند گاهی باید تکیه‌گاه خودشان باشند. تا مادر بهتری بمانند. تا درمانده‌ی سوالِ «حالت چطور است؟» نشوند.

نمی‌دانی محیا. هنوز.

🌱 سمانه
05/05/14
.
👌76🕊3👏1