دلآرام | سـمـانه داوطلب
167 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
دلآرام | سـمـانه داوطلب
samanehdavtalab
.
دوستان نازنینم

• در وبینار دل‌سپرده، لیلی و مجنون می‌خونیم.
• و در کنارش تمرین ترکیب‌سازی داریم و آزاد‌نویسی.

اگه علاقمندین، در ساعت 20:20
و در لینک زیر https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab

منتظرتون هستم.🌱🥰
.
9❤‍🔥3
.
جلسه دوم با حضور سبز دوستان عزیزم برگزار شد.
اینترنت بسیار نابسامان بود و من باز هم شرمنده‌ی دوستانی که صدا و تصویر نداشتند.🥺🙏

کنارتون بسیار خوش گذشت🙏❤️
ممنون از همراهی‌تون دوستان گلم❤️🙏

.
12
.
| برای قلم

قیچیِ قلم، علف‌های هرز باغ ذهنم را هرس می‌کند.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/14
.
14👌2🕊2
.

• ما می‌گوییم: «به خدا قسم...»

✓ اما خداوند می‌فرماید:

«قسم به قلم و آنچه که می‌نویسد.»

#روز_قلم
#خدای_نوشتنی

سمانه داوطلب
05/04/15
.
20👌21👍1
.
| پیک‌نیک

از ساعت دوازده ظهر تا هشت شب‌. تلاش کردم تردمیل‌وار. برای خوب شدن. اصلن چرا تلاش می‌کنم خوب بشم؟ مگر حال بد، جزیی از احوالات و من و زندگی نیست؟

• صفحات صبح‌گاهی را تپل اما غمگین شروع کردم. ته‌مانده‌ی گریه‌های دیروز را لیسیدم. بعد خودم را در آغوش گرفتم و نازنازی. و گوشواره‌ای رنگین از حرف‌های خوب در گوش کاغذی‌ام آویزان کردم.

• کامِ ساعت چهار و سی و پنج دقیقه را با یک کیک‌بستنی، شیرین نمودم.

• با هدف، مخاطبین کانالم را دو بار به بالا و پایین سُراندم. و بعد بی‌هدف وارد طاقچه شدم و کتاب صوتی دالِ دوست داشتن را گوشیدم.

• ده دقیقه بعد نوشتم: تنهایی را دوست دارم اما احساس تنهایی را نه.

• بعد از نوبت دکتر، با دخترها آمدم کافه‌کتاب. حدود ساعت هفت. با مشقت خوش گذراندیم.
و ساعت ده و نیم، کافه را از سروصدا خالی کردیم. و از یک جلد کتاب دالِ دوست‌داشتن و چند خودکار مشکی و آبی و قرمز و بنفش.

• اما دلم ماند پیش دو کتاب، باز هم. نامه‌های عاشقانه آلبرکامو و نامه‌های عاشقانه‌ی غلامحسین ساعدی به طاهره.

• اشتیاق تمام‌نشدنی‌ام برای خاندن نامه‌ها و اشعار عاشقانه شاید به این معناست که نباید برای خوب شدن بجنگم. شاید خوب‌دیدن و خوب‌تر نوشتن از رنج‌های زندگی را باید بیاموزم. بیشتر.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/16
.
16👏3👌2🥰1
.
نیک‌انگور

محیا باشد و من. هر دو بوسه می‌خاهیم. دستانش را قفل می‌کنم بالای سرش.‌ لُپ‌هایش را به فرش منگنه می‌کنم با بوسه‌هایم. و او با خنده هر بار می‌گوید محکم‌تر. من خسته می‌شوم. او اما نه.

خانه‌ی مامان بودم و دست‌پخت قرمه‌سبزی‌اش.
نگرانی‌ها و حرف‌های تکراری‌اش. چروک‌های صورتش. کاش می‌توانستم آرامش بعد از نوشتن‌هایم را با او تقسیم کنم. نه، تقدیم کنم.

در برگشتنی‌راه، در اتوبوس با وبینار شیوا همراه می‌شوم و لذت.
در مترو با غلام‌حسین ساعدی، برای طاهره مدام از عشق‌ می‌گوییم و خاهش و تمنا که جوابِ نامه را بده. بی‌انصاف. شور و حرارت عشقِ ساعدی بعد ازین همه سال، در کلماتش حس می‌شود هنوز. عجیب است.

کتاب را باید در چند نوبت و آهسته مزه‌ مزه کنم. نمی‌شود یک نفس بخانمش. نمی‌خاهم.

به گمانم عشق مانند لقمه‌ای بزرگ است که اگر بخواهی یک‌باره قورتش‌ دهی، نه طعمش را می‌فهمی نه سیر می‌شوی. باید آن‌قدر با تامل بجَوی، تا به جانت بنشیند. آرام آرام.

شاید آن‌وقت، تو را هم عاشق کند.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
05/04/17
17🥰3👌1
.
فرهنگ شخصی

نامـه:
«سفرِ کلمات است در چمدانی کاغذی.»


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/17
.
15🔥1👌1
خسته‌ناک

• حالم، طالبِ ترکیب‌سازی از واژه‌ی خسته است. خسته‌مند. خسته‌ناک. خسته‌ور. خسته‌جو. خسته‌بال. خسته‌جان. خسته‌خیز. خسته‌خو. خسته‌زار.

• می‌نویسم، در نگاه متعجب آدم‌ها باز هم. در موقعیت‌هایی که به زعمشان نباید و نشاید. اما برای من نوشتن همه‌جا باااید است.

• به وبیناری درباره‌ی نوشتن گوش می‌سپارم.

• نمی‌خاهم باور کنم هن‌‌هن‌کردنِ هنگام راه‌رفتن زیاد را.

• نگرانی، چندین بار به شانه‌ام زد. امروز.
اما محبت هم چندین بار در آغوشم گرفت.

• فاطمه‌جانم امشب احساس کردم، بیشتر از یک روز، بزرگ شدی. مدام بوسه‌ها و بغل کردنت. لبخندهای آرامش‌بخشت. نشستنت به حالت یوگا و تنفس عمیق و توضیح دادنت از مراحل یوگا و دعوتت به آرامش و تمرکز. هراسِ زود بزرگ‌شدنت را به دلم انداخت عزیزکم.

• باید همین فردا دفتری براه کنم برای تو و محیا. باید کودکی‌تان را بیشتر ببینم. بیشتر بنویسم. قبل ازینکه خیلی دیر شود. شعرِ قیصر گوشم را می‌نوازد:
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

• سال‌واژه‌ام تعادل است. و «بودن در لحظه‌ی حال» می‌تعادلد آدم را در نوسان بین گذشته و آینده‌اش.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/18
.
13👏6
.
• ما می‌گوییم: « بوسه‌ می‌خاهم»

✓ نظامی‌جان از زبان مجنون می‌فرماید:

«قند است لبِ تو گر توانی
از وی قَدَری به من رسانی


که آشفتگی مرا در این بند
معجون مفرح آمد آن قند»

#لیلی‌‌مجنون

سمانه داوطلب
05/04/19
14❤‍🔥2👌1
.
نیک‌پری

حالم طالب ترکیب‌سازی‌ست با واژه‌ی قرمز. جیغِ قرمز. اعصابِ قرمز. قرمزخو. قرمز بو. قرمزِ بی‌قر. قرمزِ بی‌قرار.

جمعه، انار است. عصبانیت، گیلاس. و درد، آلبالو.
و امروز دستانم پر بود از اَنار و گیلاس و آلبالو.

در ساعات مختلف روز با دوست‌هایم گپ زدم.
با اسما دردودل‌. با نجمه هم‌دلی. با فاطمه و نجمه و امیرارسلان شعرشکافی و با فاطمه‌ی دیگر مهربانی و قراری برای فردا و فرداها.

لیلی و مجنون خاندم برای وبینار دل‌سپرده.

در تمام روز سایه‌ی یکدیگر را با تیر زدیم، من و آشپزخانه. در عوض فراوان دوست‌نوازی کردم، گل‌های قالی را.

و در آخر داستانی از قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب می‌خانم. انگار داستان‌های کودکانه بخوبی رام می‌کنند قرمزهای بی‌قرار را.

سال‌واژه‌ام تعادل است. و سعی کردم کفه‌ی سنگین و قرمز امروزم را با گفتگوهای دوستانه‌، کتاب‌خاندن‌ و آزاد‌نویسی سبک‌تر کنم. رنگی‌تر کنم.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/19
.
16👏3
یادآوری

• وبینار خانش لیلی و مجنون.
بخشِ «در صفت عشق مجنون»

• حوالی ساعت 20:10
اینجا👇
https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab


🌱 امید به دیدارِ شما دوستان نازنینم❤️🙏

.
🥰104
.
بیشتر از دستانم، زبانم رقصید دیوانه‌وار. امروز.

جلسه‌ی سوم وبینار‌ را سه بار برای سه دوست برگزار کردم، با عشق.
شرح کاملی بودم برای این بیت:
«اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود»

فاطمه گفت، تورو اندازه‌ی دایره‌ای که توش هستیم، دوست دارم. منم گفتم، به اندازه‌ی تمامِ خونه‌های دنیا دوستت دارم.
مهم نبود کدام‌مان بیشتر دوست داشت، مهم این بود هر دوی‌مان از دوست داشتن هم خوشحال شدیم.
که محبت و عشق، مسابقه نیست، هنری‌ست که دنیا را امن‌تر و زیباتر می‌کند.

و شاید لیلی و مجنون و تمام قصه‌های عاشقانه، آخرش به همین یک جمله می‌رسند که «دوست داشتن، دنیا را جای بهتری برای زندگی می‌کند.»


سمانه داوطلب
05/04/20
14👍2👌1
.
سال‌واژه‌ام تعادل

امروز افراط کردم در جویدن فکر و بلعیدن ترس. این روزها ترس را بغل می‌کنم و می‌زنیم به دل جاده‌ی تجربه‌های جدید. یا می‌شود یا نمی‌شود.

جایی در کتاب یک عمر کار، درباره‌ی مادر شدن، می‌گوید، مادر که شوی، نه در حضور بچه‌ها آرامش داری، نه وقتی از آن‌ها دوری. در دو حالت، رنجی با تو است.

راست می‌گوید. اما. اما به گمانم همین رنج است که به تو جسارت می‌دهد. دیوانگی می‌دهد.
یک مشت ترس برمی‌داری و پنجره‌ی قطار عادت‌هایت را نشانه میگیری. گاهی شیشه می‌شکند، گاهی فقط جرئت پرتاب کردن در تو بیدار می‌شود.

تعادل شاید نه ایستادن در نقطه‌ی امن زندگی، که بلد بودنِ راه رفتن با ترس است. درست مثل یک بندباز.

سمانه داوطلب
05/04/21
.
14
.
نیک‌گذر

• سال‌واژه‌ام تعادل است خیر سرمان.

ساعت بیست و یک تا کمی بعد از بیست و چهار، خابیدم. بی‌خبری خوش‌خبری.
دیگر بیدار ماندن شب‌ها فایده ندارد، باید بخابم. این روزها، خواب‌ِ شب داروست.

• کوکو سیب‌زمینی را بدون ادویه نمک در روغن سرخ می‌کنم. وقتی که یادم می‌آید، نمک را به روغن اضافه می‌کنم. اما دیگر دیر شده. هر چیز وقتی دارد.

• بطریِ لیموناد چند روز است روی در یخچال، منتظر لب‌ گرفتن، مانده.

• صدای گریه‌ی فاطمه می‌آید. خودش را درآغوشم جا می‌دهد. و با خنده می‌گوید: « مامانی فقط تو می‌تونی گریه‌ی منو، آروم کنی.»

• بعد روی سقف خانه ماه زرد و خورشید را نشان هم می‌دهیم. تابلوها ستاره می‌شوند و لباس‌های آویزان روی مبل، پرنده‌. پرنده‌ی لباسی. فاطمه اسم می‌گذارد رویشان.

• ساعت دو و نیم شب. برای بار چهارم، کافِ فشارسنج را دور گلوی بازویم می‌پیچم. عدد صد و چهار روی هشتاد را که نشان می‌دهد، رهایش می‌کنم.

• تجربه‌ی تازه‌ی امروز را با هیجان، برای نجمه. هانیه و زهرا و فاطمه تعریف می‌کنم. زهرای ته‌تغاری هم برایم آوازی نوستالژی می‌خاند.

• بی‌خیالِ زلزله‌ای که آمده و ما نفهمیده‌اییم.
بی خیالِ اضطراب جنگی که یقه‌مان را ول نمی‌کند.
بی‌خیالِ گرانی و وضعیت اقتصادی.

• سال‌واژه‌ام تعادل است و گاهی تعادل، تلاش برای مساوی نگه‌داشتن کفه‌ها نیست.

• تعادل گاهی، آرام گذر کردن و پاشیدن مشتی بی‌خیالی به صورت کریه‌ی اتفاقاتی است که از توان و اختیار من خارج‌اند.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
05/04/22
.
12👌2
🐣

به حرف‌های کودک درونت گوش‌ بسپار.
او متخصصِ قدم برداشتن با وجودِ ترس است.
رفیقِ صدها بار افتادن و بلند شدن.
برعکسِ والد درون که اغلب ترس را نشانه‌ی ایستادن و توقف می‌داند.

#پندک

سمانه داوطلب
05/04/23
.
13👌3
.
ولو میشم روی مبل سه نفره. گرمه اما جورابامو در نمیارم. باد کولر بی‌عجله و خسته‌تر از من، گوشه‌ی مبل ولو میشه.

خمیازه می‌کشم و مدام پاک می‌کنم نوشته‌هامو.
فکر می‌کنم به جمله‌ای که باعث شد امروز در ذهنم جلسات متعدد تراپی برگزار کنم.

تراپیست ذهنیم بارها تکرار کرد: «نظرات شخصی اشخاصو به هویتت پیوند نده، تو مقصر نیستی، اگه...» او گفت اما کو گوش شنوا.

سال‌واژه‌ام «تعادل» است و من دارم تمرینش می‌کنم. تمرین اینکه نه با هر تشویقی بالاتر از خودم بروم، نه با هر انتقادی خودم را زیر سؤال ببرم. شاید تعادل، یعنی هر دو را بشنوم و باز هم مسیرم را ادامه بدهم.

سمانه داوطلب
05/04/24
13👌1
.
سال‌واژه‌ام تعادل است.

چند روزی‌ست لیست کارهایم را نمی‌نویسم. حواسم هست و می‌دانم که بیشتر در قایق سرگردانِ ذهنم پارو می‌زنم.

هفته‌ای که گذشت، مه بود. پر از اولین‌ها و بی‌تجربگی. که شاید درباره‌ی جزییاتش بعدن بنویسم. پر از نمی‌دانمم. سخت می‌گذرد. مغزم مدام می‌خاهد زودتر به وضعیت امن و آشنای قبل برگردد. اما دست از تلاش برنمی‌دارم، برای این اولینِ سخت و دوست داشتنی.

ساعت نزدیک سه ظهر است و در آشپزخانه تندتند ظرف می‌شورم و گاز پاک می‌کنم. در جوابِ سوالِ حوصله‌سربرِ «چی بپزم برای ناهار» یک بسته سبزی کوکو از فریزر در می‌آورم و یخ‌شان را با شش عدد تخم‌مرغ و ضربه‌های چنگالی تیزدندان باز می‌کنم. عجله دارم.

ذوق‌مندم برای دیدار با دوستی نوشتنی. با تمام تلاش برای دیر نرسیدن، وقتی می‌رسم، ماه‌گل پیام داده که رسیده و داخل کافه می‌چرخد.
قبلن ندیدمش. می‌آید و میبینم که چقدر بغل‌کردنی و پینترستی‌ و مهربان است. هم‌نشینی و حرف‌زدن‌مان دلنشین است که گذر زمان را نمی‌فهمم. و امیدوارم دیدار بعدی‌مان هم بزودی از راه برسد.

تا ساعت ده و نیم در کافه می‌مانم. هواییِ کتابفروشی‌ام. هر چقدر بمانم و ببینم و بخانم، کم است بازم.

سال‌واژه‌ام تعادل است و می‌دانم که تعادل به معنای نسبت مساوی برای هر چیز نیست. مثل نسبت دم و بازدم. مثل نسبت سبزی کوکو و تخم‌مرغ. مثل نسبت رابطه‌های دوستانه‌. مثل نسبت نوشتن و خاندن.

تعادل یعنی نسبت درست. نه تقسیم مساوی.


سمانه داوطلب
05/04/25
.
11🥰1
.
• یادآوری🫰
دوستان عزیز علاقمندم به شعر عاشقانه

امروز شنبه 27 تیرماه
چهارمین وبینار خانش لیلی و مجنون
ساعت حول و حوش 20:10
برگزار میشه.

این هفته استثنا در بستر الوکام برگزار می‌کنیم تا ان‌شاله مشکلات صدا و تصویر نداشته باشیم.

https://event.alocom.co/class/fatemeheb/22b2593d?chat

با تشکر از دوست عزیزم، فاطمه‌جان ابراهیمی برای فراهم کردن این امکان❤️🫂

می‌بینمتون🌱
8❤‍🔥2🥰1
.
| نیک‌دوست

ساعت سه نیمه‌شب است و سال‌واژه‌ام تعادل.
گفتم تعادل یعنی نسبت درست هر چیز. اما خدایا تناسب حجم کارهای یک مادر و زمانش را ببین. در بی‌تعادلی روزهایم، سخت به دنبال تعادلم. مشتی کار نکرده برای فردا، می‌ماند هر شب.

روزم تا ساعت هفت، به خاندن و یادداشت‌برداری برای بخشی که باید در وبینار می‌خاندیم گذشت. واژه‌ی «ناز برتاب» را در وصف یک مرد بسیار میپسندم. خلاصه‌اش یعنی همان نازکِش. به قول فاطمه، به لیلی حسادت نمی‌کنیم اصلن.

در کمال ناباوری، وبینار دل‌سپرده، در بستر الوکام با کیفیت برگزار شد.

هم‌نویسیِ جمله‌‌نوشتن بهانه‌ایست برای لذتِ نوشتن با دوستان نوشتنی‌ام. جمله‌ی منتخبم: «لیلی و مجنون شِکرشعری‌ست که خاندنش هر بار، کامِ چشمانم را شور می‌کند.»

با فاطمه‌جان حرف می‌زنم پیرامون کارگاه نوشتن خلاق که دو روز در هفته برای نوجوانان برگزار می‌کنم. از سختی‌ها و تجربه‌های تلخ و شیرینش می‌گویم و فاطمه با صدای آرام و خش‌دار و دلنشینش راه‌حل می‌دهد و پیشنهاد و اُمید.

هانیه‌جانم هم برایم کلی مطلب و ویس می‌فرستد. چت و صحبتم با آبجی‌زهرا پیرامون مطلبی دیگر. و نجمه‌ی عزیزم. فاطمه ذاکر و دوستان نوشتنی دیگرم، هر کدام به شکلی کنارم هستند.

• فکر می‌کنم تعادل همیشه از مدیریت زمان بدست نمی‌آید. گاهی از حضور آدم‌ها می‌آید.

از دوستی که گوش می‌دهد. راه نشان می‌دهد. همراهی می‌کند. و یادآور می‌شود که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش کشید.

#نیک

سمانه داوطلب
05/04/27
.
11🔥2🕊1
.
بخشی از کتاب داستان نگراناسور که برای فاطمه خوندم امشب.

• آنها به همه‌ی نگرانی‌هایشان خندیدند.
• تا وقتی در لحظه زندگی می‌کنی، لازم نیست بترسی یا قایم شوی.

✓ یادم باشد👌👌
.
16🥰2
.
نیک‌لبخند

ساعت هشت. هشت و نیم. نُه. آلارم ساعت، با تقلای فراوان بالاخره در ساعت نه و نیم، زاویه‌ام را با تخت به نود درجه می‌رساند.
خاب‌آلود پای برگه‌های شلخته و درهم‌برهم می‌نشینم.

فکر می‌کنم و غرزنان صفحات صبح‌گاهی می‌نویسم. تمرین‌های کارگاه امروز را بی‌حوصله‌وار، سروسامان می‌دهم.

دشت بی‌حوصلگی‌ام با دیدن بچه‌های کلاس به کوهی از هیجان تبدیل می‌شود. دوستانِ کوچکِ نوشتنی‌ام. بیشتر از آنها من یاد می‌گیرم و سر ذوق می‌آیم از نوشتن‌ها و نوشته‌هایشان.

هر تمرین را با مقاومت و سوال های فراوان به چالش می‌کشند. اما کافی‌ست شروع کنند، دیگر چرخِ قلمشان دوست ندارد بایستد و پر هیجان، می‌خاهند آنچه که آفریده‌اند را بخانند. اول‌تر بخانند.

شنیدن جمله‌ی «خانوم خیلی خوش گذشت» آخر هر کارگاه، به وجد می‌آوردم. بال می‌دهدم. انگار کیلو کیلو اکسیژن تازه برای نفس کشیدن دارم. و در گرمای چهل و دو درجه‌ی ساعت دوازده و نیم ظهر پیاده پرواز می‌کنم به سمت خانه.

به هانیه زنگ می‌زنم. و برایش تعریف می‌کنم هر آنچه که گذشت را. و به نجمه. ذوق‌زده. پر هیجان. خوشحال ازینکه من هم توانستم لبخند کوچکی به جهانِ نوشتن تقدیم کنم.


سمانه داوطلب
05/04/29
.
18❤‍🔥1👏1