دلآرام | سـمـانه داوطلب
167 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
از کاه عادت تا جو حقیقت

یادم نمی‌آید چرا اما یک‌بار این ضرب‌المثل را از مادربزرگم شنیدم که:
«خر که جو دید، دیگر کاه نمی‌خورد.»

آن زمان این جمله را نمی‌فهمیدم و فقط با شنیدنش خنده بر لبم نشست، اما هرچه بزرگ‌تر شدم، بیشتر فهمیدم که این جمله چقدر به دل آدم‌ها شبیه است.

آدم وقتی یک‌بار مهربانی واقعی را ببیند، دیگر دلش به محبت‌های نصفه‌نیمه گرم نمی‌شود.
وقتی یک‌بار طعم توجه صادقانه را بچشد، دیگر نمی‌تواند به بی‌تفاوتی عادت کند.

بعضی آدم‌ها برای ما همان جو می‌شوند،
آمدن‌شان چشم دل را باز می‌کند،
و بعد از آن، دیگر هیچ‌کس شبیه قبل به نظر نمی‌رسد.

شاید برای همین است که بعضی رفتن‌ها هم سخت‌اند.
چون وقتی دل، طعم خوب یک حضور را چشید،
دیگر با کاه تنهایی سیر نمی‌شود.

#قلم‌واره
افسانه امام‌جمعه
👌74
.
و باز هم نیک تاخیری

سال‌واژه‌ام تعادل است.

ساعت یک و نیم ظهر به زور بیدار می‌شوم.
می‌دانم که می‌شود شب را زودتر خابید و از خلوتی صبح زود بهره جست اما. خلوتی و آرامش شب، جورتر است با من.

صفحات ظهرگاهی را می‌نویسم.
نهار را بارگزاری می‌کنم.

بچه‌ها را با تهدید و ارعاب مجبور به جمع کردن اسباب‌بازی‌هایشان می‌کنم. خودمانیم زورگویی هم حال می‌دهد.

هوا ابری و بارانی‌ست. و بشدت دونفره. اما برای ما می‌شود پنج نفره.

با راننده اسنپی که موسپید است و غرغروتر از من، به مقصد می‌رسیم. و ازین ببعد تا شش بار دیگر مقصد من وفاطمه است، باشگاه شطرنج.

بعد از آن راهی خانه‌ی کودک می‌شویم برای خاسته‌ی محیا. در جهت تعادل‌واژه‌ام.
می‌نشینم و می‌خانم و می‌نویسم. در انتظار.
البته که انتظار نمی‌کشم. لذتم بیشتر از بچه‌ها نباشد کمتر نیست.

ظرف‌ها را هنوز نشسته‌ام. کتاب‌های منتخب امروز را نخاندم هنوز. آنقدر که می‌خاستم ننوشتم. و ساعتی از خلوت و تنهایی‌ام نمی‌گذرد هنوز. اما. اما لحظات زیادی را زندگی کردم امروز.

با  گنجشکک اشی‌مشی حرف نزدم اما آخر شب با مرغِ عشقی دیگر، چتیدیم حسابی و کیفور شدم♡

♕ امروزم بیش‌تر تلاشی بود بین تعادلِ بودن و نبودن در لحظه. و لذت بردن.


#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
05/04/10
15👏1👌1
.
| تعادل‌جوی نامتعادل

• سال‌واژه‌ام هم‌چنان تعادل

- پنج‌شنبه است و دیرتر بیدار می‌شوم. شنیدن جیک‌جیکِ گوش‌نوازِ مامان مامان‌های اولِ صبح را واگذار می‌کنم به آقای پدر.

ـ هر روز ساعت دو، فکر می‌کنم به آدم‌هایی که هشت ساعت زودتر از من روزشان را شروع کرده‌اند. اما خوب، روز من هم هشت ساعت بیشتر از آن‌ها ادامه دارد.

ـ اولین چایی روزم را در ساعت 17:30 می‌نوشم.

ـ هر روز پروکسی تلگرام چند کیلو از عمرم را به حراج می‌گذارد.

• زمان یوزپلنگ است و من لاک‌پشت. وقتِ خواب، با حسرتی به نشده‌ها و نخانده‌ها و ننوشته‌ها و نکرده‌ها فرو می‌روم در لاکم.

ـ در ماش‌پلوی امروز، آنقدر غرق مخلفات دیگر شدم که فراموش کردم ماشِ پخته شده را به برنج اضافه کنم. همینطور است که گاهی غرق حواشی می‌شویم و فراموش می‌کنیم اصل زندگی را.

ـ فاطمه، امروز برایم از فیل گفت و پیاده و وزیر و شاه و یوخ. منتظر روزی که با او شطرنج بازی کنم.

ـ ساندویچی خانگی با کالباس و خیارشور و گوجه ترتیب دادم و با گفتن جمله‌ی‌ «می‌دونی همین چند؟» به رضا، لذتش را بیشتر بردم.

ـ امروز تا گفتم رژیـــمم‌‌..، رضا گفت برو بابا توام با این رژیم گرفتنت. درست است که صدباری شکستمش. اما. صدای او را می‌شنوم که می‌گوید هر بار:

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
این درگاه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر رژیم بشکستی باز آ

• خلاصه که امروز، اُمید رو خط تعادل بود.
اُمیـد شما چطور؟

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/11
.
11🕊2
.
نا«نیک»

از آن روزهایی که آزادنویسی‌هایم برای رهایی از تلخیِ آدم‌ها بود. خسته از توضیح دادنِ مدام خودم برای کسی. گاهی اشیایی مثل کتاب و کاغذ و خودکار، بسیار سودمندترند از اشخاص.

محیاجانم، ببخش امروز وقتی لجبازی کردی برای شانه‌زدن موهایت، من هم بدخلق شدم و رهایت کردم. و زیر لبی گفتم به ج. ه. ن. م که نمی‌ذاری.

نوشته‌ی ساعت چهارده و سی دقیقه را دوست داشتم. خودآگاهی بود و سادگی.

رونویسی ساعت چهارده و پنجاه دقیقه هم بغض بود و لبخند. «آنقدر احساساتم را جلوی چشمانم حاضر کردم تا بر آن‌ها مسلط شدم.»

ساعت شانزده و سی دقیقه تا پنج هم اسما به تلفن و پیامم جواب نداد. که تا الان در فکرش هستم.

روی مبل. کنار پنجره‌ی هال. با کوسن پولک‌دوزی شده‌ی نقره‌ای، آفتاب را هزار تکه کردم در سقفِ خانه.

حسرت ثبت‌نام دوره‌ی نوشتن سروش صحت هم بماند روی خیلی از چیزهای دیگر.


سال‌واژه‌ام تعادل است. و لبخند و غم در دو کفه‌ی ترازوی تعادل با نوسانی زیاد، به دنبال تعادل بودند. امروز.


سمانه داوطلب
05/04/12
7😢5
این سه تا تصویر داشته باشین از بخش«عاشق شدن لیلی و مجنون بر یکدیگر» برای خانش امشب در وبینار لیلی و مجنون خانی.

از کتابی که خودم می‌خونم عکس گرفتم و راحت می‌تونید از روش بخونید🥰

امیدوارم ببینمتون❤️🙏
😍124
دلآرام | سـمـانه داوطلب
samanehdavtalab
.
دوستان نازنینم

• در وبینار دل‌سپرده، لیلی و مجنون می‌خونیم.
• و در کنارش تمرین ترکیب‌سازی داریم و آزاد‌نویسی.

اگه علاقمندین، در ساعت 20:20
و در لینک زیر https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab

منتظرتون هستم.🌱🥰
.
9❤‍🔥3
.
جلسه دوم با حضور سبز دوستان عزیزم برگزار شد.
اینترنت بسیار نابسامان بود و من باز هم شرمنده‌ی دوستانی که صدا و تصویر نداشتند.🥺🙏

کنارتون بسیار خوش گذشت🙏❤️
ممنون از همراهی‌تون دوستان گلم❤️🙏

.
12
.
| برای قلم

قیچیِ قلم، علف‌های هرز باغ ذهنم را هرس می‌کند.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/14
.
14👌2🕊2
.

• ما می‌گوییم: «به خدا قسم...»

✓ اما خداوند می‌فرماید:

«قسم به قلم و آنچه که می‌نویسد.»

#روز_قلم
#خدای_نوشتنی

سمانه داوطلب
05/04/15
.
20👌21👍1
.
| پیک‌نیک

از ساعت دوازده ظهر تا هشت شب‌. تلاش کردم تردمیل‌وار. برای خوب شدن. اصلن چرا تلاش می‌کنم خوب بشم؟ مگر حال بد، جزیی از احوالات و من و زندگی نیست؟

• صفحات صبح‌گاهی را تپل اما غمگین شروع کردم. ته‌مانده‌ی گریه‌های دیروز را لیسیدم. بعد خودم را در آغوش گرفتم و نازنازی. و گوشواره‌ای رنگین از حرف‌های خوب در گوش کاغذی‌ام آویزان کردم.

• کامِ ساعت چهار و سی و پنج دقیقه را با یک کیک‌بستنی، شیرین نمودم.

• با هدف، مخاطبین کانالم را دو بار به بالا و پایین سُراندم. و بعد بی‌هدف وارد طاقچه شدم و کتاب صوتی دالِ دوست داشتن را گوشیدم.

• ده دقیقه بعد نوشتم: تنهایی را دوست دارم اما احساس تنهایی را نه.

• بعد از نوبت دکتر، با دخترها آمدم کافه‌کتاب. حدود ساعت هفت. با مشقت خوش گذراندیم.
و ساعت ده و نیم، کافه را از سروصدا خالی کردیم. و از یک جلد کتاب دالِ دوست‌داشتن و چند خودکار مشکی و آبی و قرمز و بنفش.

• اما دلم ماند پیش دو کتاب، باز هم. نامه‌های عاشقانه آلبرکامو و نامه‌های عاشقانه‌ی غلامحسین ساعدی به طاهره.

• اشتیاق تمام‌نشدنی‌ام برای خاندن نامه‌ها و اشعار عاشقانه شاید به این معناست که نباید برای خوب شدن بجنگم. شاید خوب‌دیدن و خوب‌تر نوشتن از رنج‌های زندگی را باید بیاموزم. بیشتر.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/16
.
16👏3👌2🥰1
.
نیک‌انگور

محیا باشد و من. هر دو بوسه می‌خاهیم. دستانش را قفل می‌کنم بالای سرش.‌ لُپ‌هایش را به فرش منگنه می‌کنم با بوسه‌هایم. و او با خنده هر بار می‌گوید محکم‌تر. من خسته می‌شوم. او اما نه.

خانه‌ی مامان بودم و دست‌پخت قرمه‌سبزی‌اش.
نگرانی‌ها و حرف‌های تکراری‌اش. چروک‌های صورتش. کاش می‌توانستم آرامش بعد از نوشتن‌هایم را با او تقسیم کنم. نه، تقدیم کنم.

در برگشتنی‌راه، در اتوبوس با وبینار شیوا همراه می‌شوم و لذت.
در مترو با غلام‌حسین ساعدی، برای طاهره مدام از عشق‌ می‌گوییم و خاهش و تمنا که جوابِ نامه را بده. بی‌انصاف. شور و حرارت عشقِ ساعدی بعد ازین همه سال، در کلماتش حس می‌شود هنوز. عجیب است.

کتاب را باید در چند نوبت و آهسته مزه‌ مزه کنم. نمی‌شود یک نفس بخانمش. نمی‌خاهم.

به گمانم عشق مانند لقمه‌ای بزرگ است که اگر بخواهی یک‌باره قورتش‌ دهی، نه طعمش را می‌فهمی نه سیر می‌شوی. باید آن‌قدر با تامل بجَوی، تا به جانت بنشیند. آرام آرام.

شاید آن‌وقت، تو را هم عاشق کند.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
05/04/17
17🥰3👌1
.
فرهنگ شخصی

نامـه:
«سفرِ کلمات است در چمدانی کاغذی.»


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/17
.
15🔥1👌1
خسته‌ناک

• حالم، طالبِ ترکیب‌سازی از واژه‌ی خسته است. خسته‌مند. خسته‌ناک. خسته‌ور. خسته‌جو. خسته‌بال. خسته‌جان. خسته‌خیز. خسته‌خو. خسته‌زار.

• می‌نویسم، در نگاه متعجب آدم‌ها باز هم. در موقعیت‌هایی که به زعمشان نباید و نشاید. اما برای من نوشتن همه‌جا باااید است.

• به وبیناری درباره‌ی نوشتن گوش می‌سپارم.

• نمی‌خاهم باور کنم هن‌‌هن‌کردنِ هنگام راه‌رفتن زیاد را.

• نگرانی، چندین بار به شانه‌ام زد. امروز.
اما محبت هم چندین بار در آغوشم گرفت.

• فاطمه‌جانم امشب احساس کردم، بیشتر از یک روز، بزرگ شدی. مدام بوسه‌ها و بغل کردنت. لبخندهای آرامش‌بخشت. نشستنت به حالت یوگا و تنفس عمیق و توضیح دادنت از مراحل یوگا و دعوتت به آرامش و تمرکز. هراسِ زود بزرگ‌شدنت را به دلم انداخت عزیزکم.

• باید همین فردا دفتری براه کنم برای تو و محیا. باید کودکی‌تان را بیشتر ببینم. بیشتر بنویسم. قبل ازینکه خیلی دیر شود. شعرِ قیصر گوشم را می‌نوازد:
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

• سال‌واژه‌ام تعادل است. و «بودن در لحظه‌ی حال» می‌تعادلد آدم را در نوسان بین گذشته و آینده‌اش.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/18
.
13👏6
.
• ما می‌گوییم: « بوسه‌ می‌خاهم»

✓ نظامی‌جان از زبان مجنون می‌فرماید:

«قند است لبِ تو گر توانی
از وی قَدَری به من رسانی


که آشفتگی مرا در این بند
معجون مفرح آمد آن قند»

#لیلی‌‌مجنون

سمانه داوطلب
05/04/19
14❤‍🔥2👌1
.
نیک‌پری

حالم طالب ترکیب‌سازی‌ست با واژه‌ی قرمز. جیغِ قرمز. اعصابِ قرمز. قرمزخو. قرمز بو. قرمزِ بی‌قر. قرمزِ بی‌قرار.

جمعه، انار است. عصبانیت، گیلاس. و درد، آلبالو.
و امروز دستانم پر بود از اَنار و گیلاس و آلبالو.

در ساعات مختلف روز با دوست‌هایم گپ زدم.
با اسما دردودل‌. با نجمه هم‌دلی. با فاطمه و نجمه و امیرارسلان شعرشکافی و با فاطمه‌ی دیگر مهربانی و قراری برای فردا و فرداها.

لیلی و مجنون خاندم برای وبینار دل‌سپرده.

در تمام روز سایه‌ی یکدیگر را با تیر زدیم، من و آشپزخانه. در عوض فراوان دوست‌نوازی کردم، گل‌های قالی را.

و در آخر داستانی از قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب می‌خانم. انگار داستان‌های کودکانه بخوبی رام می‌کنند قرمزهای بی‌قرار را.

سال‌واژه‌ام تعادل است. و سعی کردم کفه‌ی سنگین و قرمز امروزم را با گفتگوهای دوستانه‌، کتاب‌خاندن‌ و آزاد‌نویسی سبک‌تر کنم. رنگی‌تر کنم.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/19
.
16👏3
یادآوری

• وبینار خانش لیلی و مجنون.
بخشِ «در صفت عشق مجنون»

• حوالی ساعت 20:10
اینجا👇
https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab


🌱 امید به دیدارِ شما دوستان نازنینم❤️🙏

.
🥰104
.
بیشتر از دستانم، زبانم رقصید دیوانه‌وار. امروز.

جلسه‌ی سوم وبینار‌ را سه بار برای سه دوست برگزار کردم، با عشق.
شرح کاملی بودم برای این بیت:
«اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود»

فاطمه گفت، تورو اندازه‌ی دایره‌ای که توش هستیم، دوست دارم. منم گفتم، به اندازه‌ی تمامِ خونه‌های دنیا دوستت دارم.
مهم نبود کدام‌مان بیشتر دوست داشت، مهم این بود هر دوی‌مان از دوست داشتن هم خوشحال شدیم.
که محبت و عشق، مسابقه نیست، هنری‌ست که دنیا را امن‌تر و زیباتر می‌کند.

و شاید لیلی و مجنون و تمام قصه‌های عاشقانه، آخرش به همین یک جمله می‌رسند که «دوست داشتن، دنیا را جای بهتری برای زندگی می‌کند.»


سمانه داوطلب
05/04/20
14👍2👌1
.
سال‌واژه‌ام تعادل

امروز افراط کردم در جویدن فکر و بلعیدن ترس. این روزها ترس را بغل می‌کنم و می‌زنیم به دل جاده‌ی تجربه‌های جدید. یا می‌شود یا نمی‌شود.

جایی در کتاب یک عمر کار، درباره‌ی مادر شدن، می‌گوید، مادر که شوی، نه در حضور بچه‌ها آرامش داری، نه وقتی از آن‌ها دوری. در دو حالت، رنجی با تو است.

راست می‌گوید. اما. اما به گمانم همین رنج است که به تو جسارت می‌دهد. دیوانگی می‌دهد.
یک مشت ترس برمی‌داری و پنجره‌ی قطار عادت‌هایت را نشانه میگیری. گاهی شیشه می‌شکند، گاهی فقط جرئت پرتاب کردن در تو بیدار می‌شود.

تعادل شاید نه ایستادن در نقطه‌ی امن زندگی، که بلد بودنِ راه رفتن با ترس است. درست مثل یک بندباز.

سمانه داوطلب
05/04/21
.
14
.
نیک‌گذر

• سال‌واژه‌ام تعادل است خیر سرمان.

ساعت بیست و یک تا کمی بعد از بیست و چهار، خابیدم. بی‌خبری خوش‌خبری.
دیگر بیدار ماندن شب‌ها فایده ندارد، باید بخابم. این روزها، خواب‌ِ شب داروست.

• کوکو سیب‌زمینی را بدون ادویه نمک در روغن سرخ می‌کنم. وقتی که یادم می‌آید، نمک را به روغن اضافه می‌کنم. اما دیگر دیر شده. هر چیز وقتی دارد.

• بطریِ لیموناد چند روز است روی در یخچال، منتظر لب‌ گرفتن، مانده.

• صدای گریه‌ی فاطمه می‌آید. خودش را درآغوشم جا می‌دهد. و با خنده می‌گوید: « مامانی فقط تو می‌تونی گریه‌ی منو، آروم کنی.»

• بعد روی سقف خانه ماه زرد و خورشید را نشان هم می‌دهیم. تابلوها ستاره می‌شوند و لباس‌های آویزان روی مبل، پرنده‌. پرنده‌ی لباسی. فاطمه اسم می‌گذارد رویشان.

• ساعت دو و نیم شب. برای بار چهارم، کافِ فشارسنج را دور گلوی بازویم می‌پیچم. عدد صد و چهار روی هشتاد را که نشان می‌دهد، رهایش می‌کنم.

• تجربه‌ی تازه‌ی امروز را با هیجان، برای نجمه. هانیه و زهرا و فاطمه تعریف می‌کنم. زهرای ته‌تغاری هم برایم آوازی نوستالژی می‌خاند.

• بی‌خیالِ زلزله‌ای که آمده و ما نفهمیده‌اییم.
بی خیالِ اضطراب جنگی که یقه‌مان را ول نمی‌کند.
بی‌خیالِ گرانی و وضعیت اقتصادی.

• سال‌واژه‌ام تعادل است و گاهی تعادل، تلاش برای مساوی نگه‌داشتن کفه‌ها نیست.

• تعادل گاهی، آرام گذر کردن و پاشیدن مشتی بی‌خیالی به صورت کریه‌ی اتفاقاتی است که از توان و اختیار من خارج‌اند.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
05/04/22
.
12👌2