| نیـکآنـه
• سالواژهی امسالم: تعادل
در همه چیز. آدمها. دوستیها. ارتباطها و شاید احساسات. اما میخاهم مورد آخر را فاکتور بگیرم. شاید چون دانستهام برای که و چه خرجانهول کنم. نه هر کسی. نه هر چیزی.
• صفحات صبحگاهی توانسته وزنِ خابم را کم کند.
• استاد بیهوشیمان که متخصص علم هیپنوتیزم بود میگفت: اگر میخاهی موفق باشی، ابتدا ادای آدمهای بزرگ و موفق را در بیاور. سبک زندگیشان. عاداتشان. ببین چه کارهایی میکنند. یکی دو کار در برنامهی امروزم تلاشی بود در این زمینه. تا بشود آنچه که شاید و باید. انشاءالله.
• وبینار فاطمهجان ابراهیمی را شرکت کردم. و نقاشی کشیدم احساسم را نسبت به گذشته. حال. آینده. در کامنتها عکس نقاشیام را میگذارم.
• امروز کلی کتابنوازی کردم. نظمشان دادم. تیمار کردم بعضیهایشان را. و هر کدام را نشاندم در آغوش دوستانِ همدلش.
• تعهد به سه کتاب هر کدام پنج صفحه.
• بلند بلند با جنابِ قربانی خاندم:
«یک آن شد این عاشق شدن. دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود.» این آهنگ تکراری نمیشود هیچوقت.
• و بعد رونویسی کردم:
«آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود. دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود.»
• دوباره هوس گوشیدنش را دارم. به شما هم پیشنهاد میکنم.
• و بعد برای اتفاقی تازه و روشن، کلی برگه سیاه کردم.
#گزارش_نیک
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/30
.
• سالواژهی امسالم: تعادل
در همه چیز. آدمها. دوستیها. ارتباطها و شاید احساسات. اما میخاهم مورد آخر را فاکتور بگیرم. شاید چون دانستهام برای که و چه خرجانهول کنم. نه هر کسی. نه هر چیزی.
• صفحات صبحگاهی توانسته وزنِ خابم را کم کند.
• استاد بیهوشیمان که متخصص علم هیپنوتیزم بود میگفت: اگر میخاهی موفق باشی، ابتدا ادای آدمهای بزرگ و موفق را در بیاور. سبک زندگیشان. عاداتشان. ببین چه کارهایی میکنند. یکی دو کار در برنامهی امروزم تلاشی بود در این زمینه. تا بشود آنچه که شاید و باید. انشاءالله.
• وبینار فاطمهجان ابراهیمی را شرکت کردم. و نقاشی کشیدم احساسم را نسبت به گذشته. حال. آینده. در کامنتها عکس نقاشیام را میگذارم.
• امروز کلی کتابنوازی کردم. نظمشان دادم. تیمار کردم بعضیهایشان را. و هر کدام را نشاندم در آغوش دوستانِ همدلش.
• تعهد به سه کتاب هر کدام پنج صفحه.
• بلند بلند با جنابِ قربانی خاندم:
«یک آن شد این عاشق شدن. دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود.» این آهنگ تکراری نمیشود هیچوقت.
• و بعد رونویسی کردم:
«آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود. دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود.»
• دوباره هوس گوشیدنش را دارم. به شما هم پیشنهاد میکنم.
• و بعد برای اتفاقی تازه و روشن، کلی برگه سیاه کردم.
#گزارش_نیک
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/30
.
❤14
❤9🤷♀3👏3😍3
.
«ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو نامه کی کنم باز»
در جلسهی دفاع پروپوزال، استاد راهنمام گفت: «مطالبت کامل بود اما اینکه میخای قلمبهسلمبه حرف بزنی، باعث میشه داورا ازت ایراد بگیرن. خودت باش. ساده و راحت حرفتو بزن.»
به مرور دریافتم که این سادگی نه تنها در صحبت کردن که در نوشتن هم خیلی کارگشاست. علاوه بر اینکه با خودِ نوشتن رفیق میشوی و عذاب صفحهی کاغذ را نمیکشی، با مخاطب هم ارتباط دلی و خودمانیتری برقرار میکنی.
سختگرفتن باعث میشود از علایقمان فاصله بگیریم. دچار کمالگراییِ منفی شویم. دنبال فرصت مناسبی باشیم برای بهتر انجام دادن، که اغلب دیر میشود. خیلی. و این یعنی از دست دادنِ زمان. از دست دادنِ زندگی.
مثل نوشتن که برای خوبتر شدن در آن باید بد بنویسیم. باید شروع کنیم. بهتر شدن در هر کاری، در انجام دادنِ بدِ آن است. در ابتدا.
براستی که نوشتن چهها که نمیکند.
نوشتم و یادم آمد که من از دیرباز عاشق خواندن لیلی و مجنون بودم. میخاندم در خلوت. لذتش را میبردم. اما کافی نبود. که همراهی، همیشه کارها را دلپذیرتر میکند.
و من تصمیمی گرفتم کبرآنه.
که نتیجهاش شد: دلسپرده.
«سلسله وبینارهای خوانش گروهی متون کهن عاشقانه» که آغازش با لیلی و مجنون است.
قرار است دور هم. باهم، لیلی و مجنون بخانیم.
این وبینار کلاس درس ادبیات نیست. قرار نیست ابیات را معنی کنیم. قرار است مدتی در جهانِ لیلی و مجنون زندگی کنیم.
بسیار ذوقمندم. و از شما دوستان علاقمندم، دعوت میکنم که در این خوانش همراهیام کنید.
• اطلاعات بیشتر این وبینار را در پستی جدا منتشر میکنم.
#معرفی_وبینار
#دلسپرده
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/31
«ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو نامه کی کنم باز»
در جلسهی دفاع پروپوزال، استاد راهنمام گفت: «مطالبت کامل بود اما اینکه میخای قلمبهسلمبه حرف بزنی، باعث میشه داورا ازت ایراد بگیرن. خودت باش. ساده و راحت حرفتو بزن.»
به مرور دریافتم که این سادگی نه تنها در صحبت کردن که در نوشتن هم خیلی کارگشاست. علاوه بر اینکه با خودِ نوشتن رفیق میشوی و عذاب صفحهی کاغذ را نمیکشی، با مخاطب هم ارتباط دلی و خودمانیتری برقرار میکنی.
سختگرفتن باعث میشود از علایقمان فاصله بگیریم. دچار کمالگراییِ منفی شویم. دنبال فرصت مناسبی باشیم برای بهتر انجام دادن، که اغلب دیر میشود. خیلی. و این یعنی از دست دادنِ زمان. از دست دادنِ زندگی.
مثل نوشتن که برای خوبتر شدن در آن باید بد بنویسیم. باید شروع کنیم. بهتر شدن در هر کاری، در انجام دادنِ بدِ آن است. در ابتدا.
براستی که نوشتن چهها که نمیکند.
نوشتم و یادم آمد که من از دیرباز عاشق خواندن لیلی و مجنون بودم. میخاندم در خلوت. لذتش را میبردم. اما کافی نبود. که همراهی، همیشه کارها را دلپذیرتر میکند.
و من تصمیمی گرفتم کبرآنه.
که نتیجهاش شد: دلسپرده.
«سلسله وبینارهای خوانش گروهی متون کهن عاشقانه» که آغازش با لیلی و مجنون است.
قرار است دور هم. باهم، لیلی و مجنون بخانیم.
این وبینار کلاس درس ادبیات نیست. قرار نیست ابیات را معنی کنیم. قرار است مدتی در جهانِ لیلی و مجنون زندگی کنیم.
بسیار ذوقمندم. و از شما دوستان علاقمندم، دعوت میکنم که در این خوانش همراهیام کنید.
• اطلاعات بیشتر این وبینار را در پستی جدا منتشر میکنم.
#معرفی_وبینار
#دلسپرده
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/31
❤15👏2👌1🕊1
.
یک عدد من میگویم. یکی فاطمه. و یکی نجمه. میشود شمارهی غزل انتخابیمان از منزوی. هنگامهی شعرشکافی.
و امروز غزل شمارهی صد و سی و نه آمد. و باز برایمان ثابت میشود که منزوی، حافظ دوم است. غزلها همیشه ربطی عجیب به حالمان یا روزهایمان دارند. بشنفید غزل امروز را.
باز آن سمند زخمخورده، بیسوار آمد
با شیههای خونین و چشمی اشکبار آمد
سُمضربههایش بر در و دروازه میگویند
کاین ناشکیبا با پیامی مرگبار آمد
بفکن پَرِ سیمرغ در آتش که رَخش اینبار
بیصاحب از هنگامهی اسفندیار آمد
کاکل پریشان کرده بر پیشانی خونین
با مویههای بیصدا، آشفتهوار آمد
....
عریان و بیزین و لگام اما به دندانش
یک لخته از پیراهنِ خونین یار آمد
زین داغداران، کس نمیداند که اسبِ دوست
دیگر چه شد کاینگونه از کارزار آمد
حسـین💔
05/04/01
یک عدد من میگویم. یکی فاطمه. و یکی نجمه. میشود شمارهی غزل انتخابیمان از منزوی. هنگامهی شعرشکافی.
و امروز غزل شمارهی صد و سی و نه آمد. و باز برایمان ثابت میشود که منزوی، حافظ دوم است. غزلها همیشه ربطی عجیب به حالمان یا روزهایمان دارند. بشنفید غزل امروز را.
باز آن سمند زخمخورده، بیسوار آمد
با شیههای خونین و چشمی اشکبار آمد
سُمضربههایش بر در و دروازه میگویند
کاین ناشکیبا با پیامی مرگبار آمد
بفکن پَرِ سیمرغ در آتش که رَخش اینبار
بیصاحب از هنگامهی اسفندیار آمد
کاکل پریشان کرده بر پیشانی خونین
با مویههای بیصدا، آشفتهوار آمد
....
عریان و بیزین و لگام اما به دندانش
یک لخته از پیراهنِ خونین یار آمد
زین داغداران، کس نمیداند که اسبِ دوست
دیگر چه شد کاینگونه از کارزار آمد
حسـین💔
05/04/01
❤13👌3
«ای نام تو بهترین سرآغاز
بینام تو نامه کی کنم باز»
•سلسله وبینارهای «دلسپرده»
•خانش گروهی متون کهن عاشقانه
آغاز: لیلی و مجنون
| بعضی کتابها را نمیخانیم تا تمامشان را بفهمیم، میخانیم تا مدتی در جهانشان زندگی کنیم.
در این وبینار قرار نیست درس ادبیات بدهیم یا برای ابیات معنایی قطعی پیدا کنیم.
میخانیم تا ببینیم عشق، انتظار، دلتنگی و رنج، قرنها پیش چگونه روایت شدند. و کشف کنیم ردّ آن روایتِ عاشقانه را در زندگی امروز.
اگر دوست داری، در این خوانش آرام و صمیمی، همراه شوی، خوشحال میشوم همسفرمان در این مسیر باشی.
✓ راستی در کنار خوندن، تمرینِ جذابِ ترکیبسازی و نوشتن آزادانه هم داریم، پس کاغذ و قلم فراموشت نشه.
برگزار کننده: سمانه داوطلب
زمان: شنبهها ساعت ۲۰:۲۰
اولین جلسه: ۰۵/۰۴/۰۶
مکان: https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
.
بینام تو نامه کی کنم باز»
•سلسله وبینارهای «دلسپرده»
•خانش گروهی متون کهن عاشقانه
آغاز: لیلی و مجنون
| بعضی کتابها را نمیخانیم تا تمامشان را بفهمیم، میخانیم تا مدتی در جهانشان زندگی کنیم.
در این وبینار قرار نیست درس ادبیات بدهیم یا برای ابیات معنایی قطعی پیدا کنیم.
میخانیم تا ببینیم عشق، انتظار، دلتنگی و رنج، قرنها پیش چگونه روایت شدند. و کشف کنیم ردّ آن روایتِ عاشقانه را در زندگی امروز.
اگر دوست داری، در این خوانش آرام و صمیمی، همراه شوی، خوشحال میشوم همسفرمان در این مسیر باشی.
✓ راستی در کنار خوندن، تمرینِ جذابِ ترکیبسازی و نوشتن آزادانه هم داریم، پس کاغذ و قلم فراموشت نشه.
برگزار کننده: سمانه داوطلب
زمان: شنبهها ساعت ۲۰:۲۰
اولین جلسه: ۰۵/۰۴/۰۶
مکان: https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
.
www.skyroom.online
اسکایروم - دلسپرده
❤11👌2💯2🕊1
نیکورزی
• سال واژهام، تعادل است، اما خوب تعای چه دُلی؟ هنوز غریبهاییم با هم.
مثل امروز در کافیشاپ. که تعادل را بهمراه آبهویج خودم، شیرموز محیا و شیرموز فاطمه سر کشیدم. کلهم اجمعین.
در خیاباننوردی امشب از غرفهی خلوتِ امانت کتاب سر چهار راه آزادشهر، یک کتاب به امانت گرفتم. داستانهای قابوسنامه. سه روز بعد باید تحویلش دهم. یادم بیندازید.
قابوسنامه را یکی از پادشاهان قرن پنجم به نام کیکاووس، برای نصیحت به پسرش نوشته.
و داستان اول، دربارهی این بیت معروف است:
تو نیکی میکن و در دجله انداز
که ایزد در ببابانت دهد باز
• در جاهای مختلف شهر، نوشتم امشب. طبقهی بالای فستفودی، روی نیمکت کنار خیابان. و در آن کافیشاپ. بعد از آن سه نوشیدنی.
• تلاشی کردم برای متفاوت دیدن برای شعرکی گفتن. تلاشم بیثمر بود اما دوستداشتنی.
• به حرف کودک درونم گوش دادم. نوشتم. لواشک خریدم. خندیدم با صدای بلند. نترسیدم. و در آغوش گرفتم درختی را. و سر به هوا بودم. سر به شاخهها و برگهای سبز درختها. و سر به ماه.
• جملهی آخر از حکایت دوم قابوسنامه را هم دوست دارم. از زبان بزرگمهر حکیم، وزیر پادشاه انوشیروان:
ندانستن شرم ندارد. و همیشه بیاد داشته باش که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشدهاند.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/02
.
• سال واژهام، تعادل است، اما خوب تعای چه دُلی؟ هنوز غریبهاییم با هم.
مثل امروز در کافیشاپ. که تعادل را بهمراه آبهویج خودم، شیرموز محیا و شیرموز فاطمه سر کشیدم. کلهم اجمعین.
در خیاباننوردی امشب از غرفهی خلوتِ امانت کتاب سر چهار راه آزادشهر، یک کتاب به امانت گرفتم. داستانهای قابوسنامه. سه روز بعد باید تحویلش دهم. یادم بیندازید.
قابوسنامه را یکی از پادشاهان قرن پنجم به نام کیکاووس، برای نصیحت به پسرش نوشته.
و داستان اول، دربارهی این بیت معروف است:
تو نیکی میکن و در دجله انداز
که ایزد در ببابانت دهد باز
• در جاهای مختلف شهر، نوشتم امشب. طبقهی بالای فستفودی، روی نیمکت کنار خیابان. و در آن کافیشاپ. بعد از آن سه نوشیدنی.
• تلاشی کردم برای متفاوت دیدن برای شعرکی گفتن. تلاشم بیثمر بود اما دوستداشتنی.
• به حرف کودک درونم گوش دادم. نوشتم. لواشک خریدم. خندیدم با صدای بلند. نترسیدم. و در آغوش گرفتم درختی را. و سر به هوا بودم. سر به شاخهها و برگهای سبز درختها. و سر به ماه.
• جملهی آخر از حکایت دوم قابوسنامه را هم دوست دارم. از زبان بزرگمهر حکیم، وزیر پادشاه انوشیروان:
ندانستن شرم ندارد. و همیشه بیاد داشته باش که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشدهاند.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/02
.
❤16
دلآرام | سـمـانه داوطلب pinned ««ای نام تو بهترین سرآغاز بینام تو نامه کی کنم باز» •سلسله وبینارهای «دلسپرده» •خانش گروهی متون کهن عاشقانه آغاز: لیلی و مجنون | بعضی کتابها را نمیخانیم تا تمامشان را بفهمیم، میخانیم تا مدتی در جهانشان زندگی کنیم. در این وبینار قرار نیست درس ادبیات…»
🎭
سالواژه: تعادل
میگویم تعادل، یاد ترازوی قدیمی دکانها میاُفتم. دو کفهی آهنی که با سنگهایی با وزن متفاوت اندازه میکرد خریدهای کیلویی را.
اکثر مواقع، دو کفه در یک راستا قرار نمیگرفتند. یکم بالا یکم پایین. همان تعادل بود و اندازه. رضایت فروشنده و خریدار بود در آن بالا و پایین شدنِ مدامِ کفههای ترازو.
تعادل، بازی است انگار. ثابت نیست. در حرکت است انگار. نقطه نیست. خط مشخصی نیست. نوسانی است بین این طرف و آن طرف رفتن. تلاشیست بینابینِ شدن و نشدن. هم میشود و هم نمیشود. تعادل، بازی است انگار.
اگر روزی بیشتر غذا خوردم، کمتر ورزش کردم، بیشتر احساساتی شدم، کمتر منطقی بودم. بیشتر کتاب خاندم، کمتر نوشتم. بیشتر نوشتم، کمتر خاندم. بیشتر و کمتر شد خابیدنم. روزی کدبانوگری و روز دیگر تنبلی و بیحوصلهگی. روزی با نظم و روز دیگر بر نظم.
✓یادم باشد این نامتعادل بودنها، جزیی از بازی تعادل است.
• سرخورده نمیشوم و سعی میکنم وزنهها را کم و زیاد کنم. تعادلبازی کنم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/4/04
.
سالواژه: تعادل
میگویم تعادل، یاد ترازوی قدیمی دکانها میاُفتم. دو کفهی آهنی که با سنگهایی با وزن متفاوت اندازه میکرد خریدهای کیلویی را.
اکثر مواقع، دو کفه در یک راستا قرار نمیگرفتند. یکم بالا یکم پایین. همان تعادل بود و اندازه. رضایت فروشنده و خریدار بود در آن بالا و پایین شدنِ مدامِ کفههای ترازو.
تعادل، بازی است انگار. ثابت نیست. در حرکت است انگار. نقطه نیست. خط مشخصی نیست. نوسانی است بین این طرف و آن طرف رفتن. تلاشیست بینابینِ شدن و نشدن. هم میشود و هم نمیشود. تعادل، بازی است انگار.
اگر روزی بیشتر غذا خوردم، کمتر ورزش کردم، بیشتر احساساتی شدم، کمتر منطقی بودم. بیشتر کتاب خاندم، کمتر نوشتم. بیشتر نوشتم، کمتر خاندم. بیشتر و کمتر شد خابیدنم. روزی کدبانوگری و روز دیگر تنبلی و بیحوصلهگی. روزی با نظم و روز دیگر بر نظم.
✓یادم باشد این نامتعادل بودنها، جزیی از بازی تعادل است.
• سرخورده نمیشوم و سعی میکنم وزنهها را کم و زیاد کنم. تعادلبازی کنم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/4/04
.
❤14🕊3👌2
.
ما میگوییم « بچهدار نمیشد»
✓ اما نظامی گنجوی میفرماید:
«بدری به هزار بدره میجست
میکاشت سَمَن ولی نمیرُست»
بدری: ماهِ کامل. استعاره از فرزند.
بدره: کیسهی طلا.
#با_نظامی
#لیلیمجنون
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/05
.
ما میگوییم « بچهدار نمیشد»
✓ اما نظامی گنجوی میفرماید:
«بدری به هزار بدره میجست
میکاشت سَمَن ولی نمیرُست»
بدری: ماهِ کامل. استعاره از فرزند.
بدره: کیسهی طلا.
#با_نظامی
#لیلیمجنون
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/05
.
❤17🥰1
دلآرام | سـمـانه داوطلب
«ای نام تو بهترین سرآغاز بینام تو نامه کی کنم باز» •سلسله وبینارهای «دلسپرده» •خانش گروهی متون کهن عاشقانه آغاز: لیلی و مجنون | بعضی کتابها را نمیخانیم تا تمامشان را بفهمیم، میخانیم تا مدتی در جهانشان زندگی کنیم. در این وبینار قرار نیست درس ادبیات…
🌹
✨ جهت یادآوری♥😍😍
✨ ساعت 20:20
https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
میبینمتون 😍🌹
✨ جهت یادآوری♥😍😍
✨ ساعت 20:20
https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab
میبینمتون 😍🌹
❤11🥰2
.
دوستان عزیزم♥🌹
از صمیم قلب از تکتک شما که امشب در کنار من، همسفر دنیای زیبای «لیـلی و مجـنون» بودید، سپاسگزارم. حضور گرم، همراهی صبورانه و نگاههای ارزشمندتون، این جلسه رو برای من به تجربهای شیرین و بهیادموندنی تبدیل کرد.
همچنین از دوستان نازنینم که به دلیل مشکلات فنی یا هر دلیل دیگهای نتونستند تا پایان، همراهیمون کنند، صمیمانه عذرخواهی میکنم.🙏🥺
امید که در جلسات بعدی، بیدغدغه در کنار هم، این مسیرو ادامه بدیم.
به امید دیدار دوباره و خوندن صفحههای بعدی این سفر دلانگیز. 🌱♥🙏
سمانه داوطلب
دوستان عزیزم♥🌹
از صمیم قلب از تکتک شما که امشب در کنار من، همسفر دنیای زیبای «لیـلی و مجـنون» بودید، سپاسگزارم. حضور گرم، همراهی صبورانه و نگاههای ارزشمندتون، این جلسه رو برای من به تجربهای شیرین و بهیادموندنی تبدیل کرد.
همچنین از دوستان نازنینم که به دلیل مشکلات فنی یا هر دلیل دیگهای نتونستند تا پایان، همراهیمون کنند، صمیمانه عذرخواهی میکنم.🙏🥺
امید که در جلسات بعدی، بیدغدغه در کنار هم، این مسیرو ادامه بدیم.
به امید دیدار دوباره و خوندن صفحههای بعدی این سفر دلانگیز. 🌱♥🙏
سمانه داوطلب
❤7🔥3😍2👌1
سالواژه: تعادل
یک صبح معمولی بود و صفحات صبحگاهی معمولیتر. آشفتگی خانه هم با اینکه نشان از ذهن آشفتهی من داشت باز هم معمولی بود.
اینکه یک روز معمولی باشد اما برای من نه. هم میتواند ترسناک باشد هم امیدبخش.
چطور ترسناک؟
وقتی برای انجام کاری، آنقدر به خودم استرس و هیجان تزریق میکنم که انگار قرار است اتفاق بزرگی بیفتد، در حالی که شاید آن کار، برای خیلیها فقط یک کار معمولی باشد.
من در ذهنم آن را بزرگ و ترسناک میکنم و همین باعث میشود انجامش ندهم.
و ترسناکتر از خودِ آن کار، انرژی و زمانی است که برای ترسیدن از یک کار معمولی هدر میدهم.
اما امیدبخش از این جهت که، اگر آن کارِ سخت را دوباره و دوباره انجام دهم، روزی برای من هم معمولی میشود. درست مثل بقیهی کارهای معمولی.
مثلِ صبح شدن. مثل ظهر شدن و روشنی هوا. شب شدن و تاریکی هوا. مثل کارهای خانه و ظرف شستن و جارو کشیدن.
مثل لم دادنِ معمولی مبل راحتی. مثل عجلهی معمولی عقربههای ساعت. مثل دوستت دارمها و بوسههای معمولی. مثل انتطارِ معمولی کتابهای خانده نشده. مثلِ. مثلِ تمام کارهای معمولی.
امروز اولین جلسهی وبینار لیلی و مجنونخانی بود. سخت گذشت کمی. اولینها همیشه سختترند. اما میدانم که کم کم به یکی از معمولیهای دوستداشتنی زندگیام تبدیل میشود. و بعد از مدتی دوباره باید دنبال یک تجربهی غیرمعمولی دیگری باشم. شاید تعادل همین باشد.
#گزارش_نیک
#سالواژه
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/06
.
یک صبح معمولی بود و صفحات صبحگاهی معمولیتر. آشفتگی خانه هم با اینکه نشان از ذهن آشفتهی من داشت باز هم معمولی بود.
اینکه یک روز معمولی باشد اما برای من نه. هم میتواند ترسناک باشد هم امیدبخش.
چطور ترسناک؟
وقتی برای انجام کاری، آنقدر به خودم استرس و هیجان تزریق میکنم که انگار قرار است اتفاق بزرگی بیفتد، در حالی که شاید آن کار، برای خیلیها فقط یک کار معمولی باشد.
من در ذهنم آن را بزرگ و ترسناک میکنم و همین باعث میشود انجامش ندهم.
و ترسناکتر از خودِ آن کار، انرژی و زمانی است که برای ترسیدن از یک کار معمولی هدر میدهم.
اما امیدبخش از این جهت که، اگر آن کارِ سخت را دوباره و دوباره انجام دهم، روزی برای من هم معمولی میشود. درست مثل بقیهی کارهای معمولی.
مثلِ صبح شدن. مثل ظهر شدن و روشنی هوا. شب شدن و تاریکی هوا. مثل کارهای خانه و ظرف شستن و جارو کشیدن.
مثل لم دادنِ معمولی مبل راحتی. مثل عجلهی معمولی عقربههای ساعت. مثل دوستت دارمها و بوسههای معمولی. مثل انتطارِ معمولی کتابهای خانده نشده. مثلِ. مثلِ تمام کارهای معمولی.
امروز اولین جلسهی وبینار لیلی و مجنونخانی بود. سخت گذشت کمی. اولینها همیشه سختترند. اما میدانم که کم کم به یکی از معمولیهای دوستداشتنی زندگیام تبدیل میشود. و بعد از مدتی دوباره باید دنبال یک تجربهی غیرمعمولی دیگری باشم. شاید تعادل همین باشد.
#گزارش_نیک
#سالواژه
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/06
.
❤15👌4
نیکآلود
سالواژهام تعادل میباشه.
• شببیداری دوباره یقهی روزم را گرفته و ساعت یک ظهر به زور ول میکند گریبانش را.
• یادم نمیآید صفحات صبحگاهی نوشتم یا نه. قبلترها، دیروز را بیاد نمیآوردم. این روزها اگر از صبح لیست کارهایم را ننویسم، شب نمیدانمی کارهای ناکرده و کردهی روزم را.
• امروز جلسهی اول کلاس فاطمه بود و محیا. فاطمه رفت تا جراتمندتر شود. و محیا که قرار بود تمرکز و توجه را بیاموزد. که اضطراب جداییاش مانع شد.
• جلسهای با دوستی عزیز پیرامون رسالت کاریام داشتم. نتیجهاش پیامی بود برای شروع کاری. این روزها من هم با فاطمه، تمرین جراتورزی میکنم.
• برای دوست پایه و همراهم نجمه، داستانی از قابوسنامه خاندم. جملهی آخر داستان تلنگر خوبی بود: «حساب به دینار و بخشش به خروار»
• سهمم از جلسهی شعرشکافی با دوستان نازنینم فقط دیدن روی ماهشان بود و چند دقیقهای همکلام شدن.
• دوستنوازی و سرازیر شدن اشکهایم از نگرانیِ دوست دیرینهام. اسما♡
• فردا را اختصاص میدهم به تعادل نظم و بینظمی و خانهداری. که حسابی این روزها نامیزان شده.
• دیدن ظرفهای غذای آماده برای ناهار فردا نیکترین اتفاق امروزم بود.
• کدام صحنهی امروز، برایم مدام تداعی میشود؟ وقتی محیا با اضطراب از کلاس آمد بیرون. ضربانهای گنجشکطور قلبش. آغوش و بوسه. کلاس درسِ من بود برای تمرینِ مادر امن بودن.
✓ سالواژهم تعادل است اما دوست ندارم به تعادل برسم در بوسیدن، دوستتدارم گفتن و بغلکردن محیا و فاطمه♡
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/07
سالواژهام تعادل میباشه.
• شببیداری دوباره یقهی روزم را گرفته و ساعت یک ظهر به زور ول میکند گریبانش را.
• یادم نمیآید صفحات صبحگاهی نوشتم یا نه. قبلترها، دیروز را بیاد نمیآوردم. این روزها اگر از صبح لیست کارهایم را ننویسم، شب نمیدانمی کارهای ناکرده و کردهی روزم را.
• امروز جلسهی اول کلاس فاطمه بود و محیا. فاطمه رفت تا جراتمندتر شود. و محیا که قرار بود تمرکز و توجه را بیاموزد. که اضطراب جداییاش مانع شد.
• جلسهای با دوستی عزیز پیرامون رسالت کاریام داشتم. نتیجهاش پیامی بود برای شروع کاری. این روزها من هم با فاطمه، تمرین جراتورزی میکنم.
• برای دوست پایه و همراهم نجمه، داستانی از قابوسنامه خاندم. جملهی آخر داستان تلنگر خوبی بود: «حساب به دینار و بخشش به خروار»
• سهمم از جلسهی شعرشکافی با دوستان نازنینم فقط دیدن روی ماهشان بود و چند دقیقهای همکلام شدن.
• دوستنوازی و سرازیر شدن اشکهایم از نگرانیِ دوست دیرینهام. اسما♡
• فردا را اختصاص میدهم به تعادل نظم و بینظمی و خانهداری. که حسابی این روزها نامیزان شده.
• دیدن ظرفهای غذای آماده برای ناهار فردا نیکترین اتفاق امروزم بود.
• کدام صحنهی امروز، برایم مدام تداعی میشود؟ وقتی محیا با اضطراب از کلاس آمد بیرون. ضربانهای گنجشکطور قلبش. آغوش و بوسه. کلاس درسِ من بود برای تمرینِ مادر امن بودن.
✓ سالواژهم تعادل است اما دوست ندارم به تعادل برسم در بوسیدن، دوستتدارم گفتن و بغلکردن محیا و فاطمه♡
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/07
❤12🥰6🍓1
.
• ما میگوییم «مادرزادی/ ارثی»
✓ اما نظامیجان میفرماید:
«گلگونه ز خونِ شیرپرورد
سرمه ز سوادِ مادرآورد»
سواد: سیاهی
#با_نظامی
#لیلیمجنون
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/08
.
• ما میگوییم «مادرزادی/ ارثی»
✓ اما نظامیجان میفرماید:
«گلگونه ز خونِ شیرپرورد
سرمه ز سوادِ مادرآورد»
سواد: سیاهی
#با_نظامی
#لیلیمجنون
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/08
.
❤15❤🔥2👌1
.
• شبنیک
♕سالواژهام: تعـادل
• صفحات صبحگاهی را بعد از دو سه روزی غیبت ناموجه نوشتم.
• از ساعت دو، دویدم. برای ناهار. برای حاضر کردن فاطمه و به موقع رسیدن به مهد.
در انتظار برای تمام شدن کلاس، بر روی نیمکت قرمز حیاط، زیر سایه خنک درختانِ شپشزده نشستم و کتاب خاندم. با همراهی گنجشکک اشیمشی. حیف، کلاسشان چقدر زود تمام شد.
• پیادهروی کردیم با فاطمهجانم و سری به باشگاه شطرنج زدیم و آموزشگاه موسیقی. بیتوجه به جیبهای خالیام به همهشان قول دادم برای ثبتنام میآییم.
• تیمار و نظم کتابهای کتابخانه.
• دردسر و چالشی جدید باز.
• شل و پل، خسته از دویدنها، به خانه برگشتم. و با دوستانم شعر خاندیم و ترکیبسازی.
•و در راستای توجه به سالواژهام، به جبران تلخکامیهای امروز، دو عدد بستنی خوردم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/09
.
• شبنیک
♕سالواژهام: تعـادل
• صفحات صبحگاهی را بعد از دو سه روزی غیبت ناموجه نوشتم.
• از ساعت دو، دویدم. برای ناهار. برای حاضر کردن فاطمه و به موقع رسیدن به مهد.
در انتظار برای تمام شدن کلاس، بر روی نیمکت قرمز حیاط، زیر سایه خنک درختانِ شپشزده نشستم و کتاب خاندم. با همراهی گنجشکک اشیمشی. حیف، کلاسشان چقدر زود تمام شد.
• پیادهروی کردیم با فاطمهجانم و سری به باشگاه شطرنج زدیم و آموزشگاه موسیقی. بیتوجه به جیبهای خالیام به همهشان قول دادم برای ثبتنام میآییم.
• تیمار و نظم کتابهای کتابخانه.
• دردسر و چالشی جدید باز.
• شل و پل، خسته از دویدنها، به خانه برگشتم. و با دوستانم شعر خاندیم و ترکیبسازی.
•و در راستای توجه به سالواژهام، به جبران تلخکامیهای امروز، دو عدد بستنی خوردم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/09
.
❤14👌2👏1🍓1
Forwarded from قلمواره | افسانه امامجمعه
از کاه عادت تا جو حقیقت
یادم نمیآید چرا اما یکبار این ضربالمثل را از مادربزرگم شنیدم که:
«خر که جو دید، دیگر کاه نمیخورد.»
آن زمان این جمله را نمیفهمیدم و فقط با شنیدنش خنده بر لبم نشست، اما هرچه بزرگتر شدم، بیشتر فهمیدم که این جمله چقدر به دل آدمها شبیه است.
آدم وقتی یکبار مهربانی واقعی را ببیند، دیگر دلش به محبتهای نصفهنیمه گرم نمیشود.
وقتی یکبار طعم توجه صادقانه را بچشد، دیگر نمیتواند به بیتفاوتی عادت کند.
بعضی آدمها برای ما همان جو میشوند،
آمدنشان چشم دل را باز میکند،
و بعد از آن، دیگر هیچکس شبیه قبل به نظر نمیرسد.
شاید برای همین است که بعضی رفتنها هم سختاند.
چون وقتی دل، طعم خوب یک حضور را چشید،
دیگر با کاه تنهایی سیر نمیشود.
#قلمواره
افسانه امامجمعه
یادم نمیآید چرا اما یکبار این ضربالمثل را از مادربزرگم شنیدم که:
«خر که جو دید، دیگر کاه نمیخورد.»
آن زمان این جمله را نمیفهمیدم و فقط با شنیدنش خنده بر لبم نشست، اما هرچه بزرگتر شدم، بیشتر فهمیدم که این جمله چقدر به دل آدمها شبیه است.
آدم وقتی یکبار مهربانی واقعی را ببیند، دیگر دلش به محبتهای نصفهنیمه گرم نمیشود.
وقتی یکبار طعم توجه صادقانه را بچشد، دیگر نمیتواند به بیتفاوتی عادت کند.
بعضی آدمها برای ما همان جو میشوند،
آمدنشان چشم دل را باز میکند،
و بعد از آن، دیگر هیچکس شبیه قبل به نظر نمیرسد.
شاید برای همین است که بعضی رفتنها هم سختاند.
چون وقتی دل، طعم خوب یک حضور را چشید،
دیگر با کاه تنهایی سیر نمیشود.
#قلمواره
افسانه امامجمعه
👌7❤4
.
و باز هم نیک تاخیری
سالواژهام تعادل است.
ساعت یک و نیم ظهر به زور بیدار میشوم.
میدانم که میشود شب را زودتر خابید و از خلوتی صبح زود بهره جست اما. خلوتی و آرامش شب، جورتر است با من.
صفحات ظهرگاهی را مینویسم.
نهار را بارگزاری میکنم.
بچهها را با تهدید و ارعاب مجبور به جمع کردن اسباببازیهایشان میکنم. خودمانیم زورگویی هم حال میدهد.
هوا ابری و بارانیست. و بشدت دونفره. اما برای ما میشود پنج نفره.
با راننده اسنپی که موسپید است و غرغروتر از من، به مقصد میرسیم. و ازین ببعد تا شش بار دیگر مقصد من وفاطمه است، باشگاه شطرنج.
بعد از آن راهی خانهی کودک میشویم برای خاستهی محیا. در جهت تعادلواژهام.
مینشینم و میخانم و مینویسم. در انتظار.
البته که انتظار نمیکشم. لذتم بیشتر از بچهها نباشد کمتر نیست.
ظرفها را هنوز نشستهام. کتابهای منتخب امروز را نخاندم هنوز. آنقدر که میخاستم ننوشتم. و ساعتی از خلوت و تنهاییام نمیگذرد هنوز. اما. اما لحظات زیادی را زندگی کردم امروز.
با گنجشکک اشیمشی حرف نزدم اما آخر شب با مرغِ عشقی دیگر، چتیدیم حسابی و کیفور شدم♡
♕ امروزم بیشتر تلاشی بود بین تعادلِ بودن و نبودن در لحظه. و لذت بردن.
#گزارش_نیک
سمانه داوطلب
05/04/10
و باز هم نیک تاخیری
سالواژهام تعادل است.
ساعت یک و نیم ظهر به زور بیدار میشوم.
میدانم که میشود شب را زودتر خابید و از خلوتی صبح زود بهره جست اما. خلوتی و آرامش شب، جورتر است با من.
صفحات ظهرگاهی را مینویسم.
نهار را بارگزاری میکنم.
بچهها را با تهدید و ارعاب مجبور به جمع کردن اسباببازیهایشان میکنم. خودمانیم زورگویی هم حال میدهد.
هوا ابری و بارانیست. و بشدت دونفره. اما برای ما میشود پنج نفره.
با راننده اسنپی که موسپید است و غرغروتر از من، به مقصد میرسیم. و ازین ببعد تا شش بار دیگر مقصد من وفاطمه است، باشگاه شطرنج.
بعد از آن راهی خانهی کودک میشویم برای خاستهی محیا. در جهت تعادلواژهام.
مینشینم و میخانم و مینویسم. در انتظار.
البته که انتظار نمیکشم. لذتم بیشتر از بچهها نباشد کمتر نیست.
ظرفها را هنوز نشستهام. کتابهای منتخب امروز را نخاندم هنوز. آنقدر که میخاستم ننوشتم. و ساعتی از خلوت و تنهاییام نمیگذرد هنوز. اما. اما لحظات زیادی را زندگی کردم امروز.
با گنجشکک اشیمشی حرف نزدم اما آخر شب با مرغِ عشقی دیگر، چتیدیم حسابی و کیفور شدم♡
♕ امروزم بیشتر تلاشی بود بین تعادلِ بودن و نبودن در لحظه. و لذت بردن.
#گزارش_نیک
سمانه داوطلب
05/04/10
❤15👏1👌1
.
| تعادلجوی نامتعادل
• سالواژهام همچنان تعادل
- پنجشنبه است و دیرتر بیدار میشوم. شنیدن جیکجیکِ گوشنوازِ مامان مامانهای اولِ صبح را واگذار میکنم به آقای پدر.
ـ هر روز ساعت دو، فکر میکنم به آدمهایی که هشت ساعت زودتر از من روزشان را شروع کردهاند. اما خوب، روز من هم هشت ساعت بیشتر از آنها ادامه دارد.
ـ اولین چایی روزم را در ساعت 17:30 مینوشم.
ـ هر روز پروکسی تلگرام چند کیلو از عمرم را به حراج میگذارد.
• زمان یوزپلنگ است و من لاکپشت. وقتِ خواب، با حسرتی به نشدهها و نخاندهها و ننوشتهها و نکردهها فرو میروم در لاکم.
ـ در ماشپلوی امروز، آنقدر غرق مخلفات دیگر شدم که فراموش کردم ماشِ پخته شده را به برنج اضافه کنم. همینطور است که گاهی غرق حواشی میشویم و فراموش میکنیم اصل زندگی را.
ـ فاطمه، امروز برایم از فیل گفت و پیاده و وزیر و شاه و یوخ. منتظر روزی که با او شطرنج بازی کنم.
ـ ساندویچی خانگی با کالباس و خیارشور و گوجه ترتیب دادم و با گفتن جملهی «میدونی همین چند؟» به رضا، لذتش را بیشتر بردم.
ـ امروز تا گفتم رژیـــمم..، رضا گفت برو بابا توام با این رژیم گرفتنت. درست است که صدباری شکستمش. اما. صدای او را میشنوم که میگوید هر بار:
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
این درگاه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر رژیم بشکستی باز آ
• خلاصه که امروز، اُمید رو خط تعادل بود.
اُمیـد شما چطور؟
#گزارش_نیک
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/11
.
| تعادلجوی نامتعادل
• سالواژهام همچنان تعادل
- پنجشنبه است و دیرتر بیدار میشوم. شنیدن جیکجیکِ گوشنوازِ مامان مامانهای اولِ صبح را واگذار میکنم به آقای پدر.
ـ هر روز ساعت دو، فکر میکنم به آدمهایی که هشت ساعت زودتر از من روزشان را شروع کردهاند. اما خوب، روز من هم هشت ساعت بیشتر از آنها ادامه دارد.
ـ اولین چایی روزم را در ساعت 17:30 مینوشم.
ـ هر روز پروکسی تلگرام چند کیلو از عمرم را به حراج میگذارد.
• زمان یوزپلنگ است و من لاکپشت. وقتِ خواب، با حسرتی به نشدهها و نخاندهها و ننوشتهها و نکردهها فرو میروم در لاکم.
ـ در ماشپلوی امروز، آنقدر غرق مخلفات دیگر شدم که فراموش کردم ماشِ پخته شده را به برنج اضافه کنم. همینطور است که گاهی غرق حواشی میشویم و فراموش میکنیم اصل زندگی را.
ـ فاطمه، امروز برایم از فیل گفت و پیاده و وزیر و شاه و یوخ. منتظر روزی که با او شطرنج بازی کنم.
ـ ساندویچی خانگی با کالباس و خیارشور و گوجه ترتیب دادم و با گفتن جملهی «میدونی همین چند؟» به رضا، لذتش را بیشتر بردم.
ـ امروز تا گفتم رژیـــمم..، رضا گفت برو بابا توام با این رژیم گرفتنت. درست است که صدباری شکستمش. اما. صدای او را میشنوم که میگوید هر بار:
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
این درگاه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر رژیم بشکستی باز آ
• خلاصه که امروز، اُمید رو خط تعادل بود.
اُمیـد شما چطور؟
#گزارش_نیک
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/11
.
❤11🕊2
.
نا«نیک»
از آن روزهایی که آزادنویسیهایم برای رهایی از تلخیِ آدمها بود. خسته از توضیح دادنِ مدام خودم برای کسی. گاهی اشیایی مثل کتاب و کاغذ و خودکار، بسیار سودمندترند از اشخاص.
محیاجانم، ببخش امروز وقتی لجبازی کردی برای شانهزدن موهایت، من هم بدخلق شدم و رهایت کردم. و زیر لبی گفتم به ج. ه. ن. م که نمیذاری.
نوشتهی ساعت چهارده و سی دقیقه را دوست داشتم. خودآگاهی بود و سادگی.
رونویسی ساعت چهارده و پنجاه دقیقه هم بغض بود و لبخند. «آنقدر احساساتم را جلوی چشمانم حاضر کردم تا بر آنها مسلط شدم.»
ساعت شانزده و سی دقیقه تا پنج هم اسما به تلفن و پیامم جواب نداد. که تا الان در فکرش هستم.
روی مبل. کنار پنجرهی هال. با کوسن پولکدوزی شدهی نقرهای، آفتاب را هزار تکه کردم در سقفِ خانه.
حسرت ثبتنام دورهی نوشتن سروش صحت هم بماند روی خیلی از چیزهای دیگر.
سالواژهام تعادل است. و لبخند و غم در دو کفهی ترازوی تعادل با نوسانی زیاد، به دنبال تعادل بودند. امروز.
سمانه داوطلب
05/04/12
نا«نیک»
از آن روزهایی که آزادنویسیهایم برای رهایی از تلخیِ آدمها بود. خسته از توضیح دادنِ مدام خودم برای کسی. گاهی اشیایی مثل کتاب و کاغذ و خودکار، بسیار سودمندترند از اشخاص.
محیاجانم، ببخش امروز وقتی لجبازی کردی برای شانهزدن موهایت، من هم بدخلق شدم و رهایت کردم. و زیر لبی گفتم به ج. ه. ن. م که نمیذاری.
نوشتهی ساعت چهارده و سی دقیقه را دوست داشتم. خودآگاهی بود و سادگی.
رونویسی ساعت چهارده و پنجاه دقیقه هم بغض بود و لبخند. «آنقدر احساساتم را جلوی چشمانم حاضر کردم تا بر آنها مسلط شدم.»
ساعت شانزده و سی دقیقه تا پنج هم اسما به تلفن و پیامم جواب نداد. که تا الان در فکرش هستم.
روی مبل. کنار پنجرهی هال. با کوسن پولکدوزی شدهی نقرهای، آفتاب را هزار تکه کردم در سقفِ خانه.
حسرت ثبتنام دورهی نوشتن سروش صحت هم بماند روی خیلی از چیزهای دیگر.
سالواژهام تعادل است. و لبخند و غم در دو کفهی ترازوی تعادل با نوسانی زیاد، به دنبال تعادل بودند. امروز.
سمانه داوطلب
05/04/12
❤7😢5
این سه تا تصویر داشته باشین از بخش«عاشق شدن لیلی و مجنون بر یکدیگر» برای خانش امشب در وبینار لیلی و مجنون خانی.
از کتابی که خودم میخونم عکس گرفتم و راحت میتونید از روش بخونید🥰
امیدوارم ببینمتون❤️🙏
از کتابی که خودم میخونم عکس گرفتم و راحت میتونید از روش بخونید🥰
امیدوارم ببینمتون❤️🙏
😍12❤4