دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
🌱
ده واژه‌ی محبوبم ۱

مامان: مامان بودگیِ خودم آنقدر محبوبم نیست که مامان‌‌بودگیِ مامانم.

نوشتن: احساس دوباره و چندباره زندگی کردن.

شعر: می‌گوید در گوشم:
شاد باش و فارغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران با چمن

دوست: لباسی‌ست که تن هر کسی نمی‌زیبد.

کتاب: خوردنی. بوییدنی. پوشیدنی. بوسیدنی. و در آخر خواندنی.

چای: بی‌همگان به سر شود، بی تو به سر نمی‌شود.

باران: کاش به عدالت می‌بارید، همه‌جا.

عود: براحتی با یک بسته عود با بوی دارچین خوشحال می‌شوم.

درخت: بوی مادر می‌دهد و بغل کردنی‌ست.

رقص: تجربه‌ی زانودردم می‌گوید گرم کردن قبل از رقصیدن را جدی بگیر.

زندگی: به زهرا گفتم دیشب. زندگی جنگ است و دیگر هیچ.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes

05/03/20

🌱
19😍2🥰1
یک #شب‌گفتار هویجوری🥕
.
8
🐣
|یک اسفناج کوچولو

وقت شام است. فاطمه بازی می‌کند و من لقمه می‌گذارم در دهانش. غرق بازی‌ست که بی‌هوا می‌گوید:
«مامان، اگه این وری نگاش کنم شبیه قلبه. اگه این‌وری نگاش کنم شبیه ماه. اگه هم اینجوری نگاش کنم شبیه گریه کردن.»

حواسم نیست. حرف‌هایش را می‌شنوم اما متوجه نیستم از چه حرف می‌زند. که اشاره می‌کند به ظرف ترشی. و آن تکه اسفناج سبز کوچکِ هلالی شکل با یک شکست در وسط بدنش. به دیواره‌ی پیاله تکیه داده است.

فاطمه دوباره حرف‌هایش را تکرار می‌کند. که اگه. این‌جوری. آن‌‌طوری. و این شکلی. قلب و ماه و گریه کردن.

عه. چه جالب مامانی. اینکه همیشه چیزی را به چیزی دیگری تشبیه می‌کند به وجدم می‌آورد.

تکه اسفناجی که فقط اسفناج است. اما به شکل‌های مختلفی هم دیده می‌شود.

و اینکه من فقط می‌خورم بی‌توجه. و فاطمه قبل از خوردن به جزییاتش توجه می‌کند، فرق بین زنده‌مانی است و زندگانی.

•حالا تو بگو زنده‌ای یا زندگی هم می‌کنی؟

#از_گفتگویت_بگو
#رخدادک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes

05/03/21🐣
17🤔1😍1🍓1
| جمعآنه

ساعت سه و نیم نیمه‌شب. بالاخره آخرین تیک کارهای روز جمعه را می‌زنم. همزمان نیم‌نگاهی به تلویزیون و بازی والیبال ایران و آرژانتین. در ست سوم، دو ست به نفع ایران است.

دفتر ثبت کارهای روزانه را باز می‌کنم و نگاهی به هفته‌ای که گذشت.

• خوشحالم که عادتِ نوشتن صفحات صبحگاهی را ساخته‌ام.

• نوشتن‌های در طول روزم را سامان داده‌ام. سعی می‌کنم از شب قبل، چند آغازگرِ جمله برای لقمه‌های نوشتنی در طول روزم آماده کنم. تا دچار چه بنویسم، یا فقط آزادنویسیِ بی‌هدف نشوم.

• مکمل‌هایم را در لیستِ تیک خوردن برنامه‌ی روزانه گنجانده‌ام. اغلب فراموش می‌کردم اما الان تیک‌تاک‌کنان میخورم‌شان.
• نوشیدن آب را هم نوشتنی کرده‌ام. به من باشد هر تشنگی را با چای رفع می‌کنم. فقط.

• من و آشپزی کردن، جن و بسم‌الله هستیم. که باز هم بخاطر تیک زدن گزینه‌‌ی ناهار انجامش می‌دهم. و البته‌ گزینه‌ی بچه‌ها.

• در کتاب‌خاندن سرگردان بودم که این هفته توانستم روی سه کتاب حداقل پنج صفحه به ثبات برسم.

این هفته، روی هدف‌هایم بیشتر متمرکز شدم. بیشتر نوشتم. و به ایده‌های خوبی رسیدم که امیدوارم در عمل کردنشان دچار کمال‌گرایی نشوم.

این بود نتیجه‌ی هفته‌ی نوشتنیِ من،
این بود نتیجه‌ی بازی ایران و آرژانتین،
«بـُــردن

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/22

.
12👌3🕊2
🍁
| دلتنگی

• محبوبِ پاییزی من

آدرسِ خانه‌ی شما

فرمولی‌ست که پاهایم

همیشه اشتیاق حل کردنش را دارد.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
04/03/23

🍁
15🥰3👌2
#شب‌گفتار

یک و نیم صفحه از کتاب بهتر بنویسیمِ آقای رضا بابایی رو خوندم براتون.

🌷🙏
10👍2👏1
🐣
|گاهِ دیوانگی‌هایم

گاهی که دیوانه و بی‌فکر می‌شوم،
وقتی بدونِ فکر، عمل می‌کنم را دوست دارم.

مثلِ امروز،
ساعتِ 13:06.
که سرشار شدم از دلتنگیِ سوسن و
بی‌هوا زنگش می‌زنم.
می‌گوید و می‌گویم و می‌خندد و می‌خندم.
حالم خوب می‌شود. خوب‌تر.

گاهِ دیوانگی‌هایم را دوست دارم.

کمک می‌خاهم از کسی.
بی‌هوا پیامش می‌دهم و می‌خاهم کمک.

همراهی می‌خاهم برای نوشتن و خاندن
تا بخاهم فکر کنم برای ساعت و رعایت آدابِ ادب،
سلام و احوالپرسی را در پاچه‌‌ی مخاطب کرده‌ام.
دیگر به تماس‌های ناگهانی‌ام عادت کرده‌اند یوگی و دوستان و گنجشکک اشی‌مشی.

دلم آغوش و بوسه می‌خاهد، می‌گویم. می‌آغوشم و می‌بوسم. دیوانگی‌ست؟ باشد. می‌خاهمش.

می‌خاهم بنویسم از خودم. عریان.
می‌نویسم.

زندگی در لحظه. بی‌فکر. دل‌خاستنی.
این چنینم. بیش‌تر.

گاهِ دیوانگی‌هایم را دوست دارم.
و گاهِ نوشتن‌هایم.
و گاهِ نوشتن از دیوانگی‌هایم.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/24
12🥰4👌1🕊1🍓1
🌱

اگر ترس از قضاوت یا نگاه اطرافیان نبود چطور زندگی می‌کردی؟ آیا تغییر در زندگی کنونی‌ات ایجاد میشد؟

اگر آن همه ترس از قضاوت نبود. اگر آن همه رنج نبود. آیا باز هم به اینجا می‌رسیدم؟ یا آدم دیگری بودم و جای دیگری؟ نمی‌دانم.

اگر ترس‌ از قضاوت نبود در دوران دبیرستان، تجربی نمی‌خاندم. پرستار نمی‌شدم. در شیفت‌های سنگین اتاق عمل اذیت نمی‌شدم.

اگر پرستار نمی‌شدم، آن روز، کسی در اتاق عمل ناباروری، دستِ آن زنِ خسته از مشکل واژینیسموس* را نمی‌گرفت. حرف‌هایش را گوش نمی‌کرد.
دستش را گرفتم مهربانانه. حرف زد برایم. از زندگی‌اش. گوشش شدم و راهنمایی‌اش کردم. و رفت و مشکلش با آن پیگیری درمان شد و بعدها زنگ زد و تشکر فراوان. که دستم را گرفتی. به بقیه‌ی آدم‌هایی که مشکل من را دارند هم کمک کن.
یا آن دختر جوانی که دو بچه داشت. آمده بود کولونوسکوپی. سرطان به تمام روده‌اش متاستاز داده بود. و من کنارش بودم و بعد از به هوش آمدن صدا می‌زد. به دنبال خانمی مهربان.

اگر ترس از قضاوت دیگران نبود، شاید کار پرستاری را رها نمی‌کردم. افسرده نمی‌شدم. و بعد در یکی از آن نیمه‌شب‌های تنهایی‌ام، خسته به دنبال رهایی ازین وضعیت نمی‌گشتم. به نوشتن نمی‌دانم می‌رسیدم یا نه.

اگر ترس از قضاوت مردم نبود. زبان انگلیسی می‌خاندم. در فضایی دیگر. آدمی دیگر می‌شدم حتمن. اگر ترس‌هایم نبودن شاید رنج کمتری می‌بردم. اما مثل حالا نمی‌توانستم از آب‌خوردن هم کره‌ی معنا بگیرم. هم خوب است هم بد. اما در نهایت من این شدم. با رنج‌هایم رفیق شدم.

وزنه‌ی ترس‌ها و قضاوت‌ها، پایینم کشیدند. در آن دریا. پایین‌ و پایین‌تر. اما وقتی رها شدم. وقتی نوشتم. توانستم شنا کنم. اما‌ نه در سطح. که در عمقی خیلی پایین‌. با نفس‌های طولانی. مثل یک نهنگ.

اگر ترس از قضاوت نبود، جور دیگری زندگی می‌کردم، حتمن. جور دیگری اما باز هم نوشتنی، حتمن.

*واژینیسموس: انقباض غیرارادی واژن.

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/25
17👌2🏆1
🦒
امروز بیست و شش خرداد سالِ پنج.


می‌گویم به فاطمه. دوستت دارم اندازه‌ی تمام ستاره‌های آسمان. لبخندی از رضایت می‌زند و می‌گوید:

«منم تورو اندازه‌ی بابای زرافه دوست دارم.»
می‌گویم: «وااای مامانی. چقدر زیاد. بابای زرافه خیلی بزرگه، مرسی منو اینقد زیاد دوست داری.»
قبل‌تر هم گفته بود اندازه‌ی بابای نهنگ.

خوشحال می‌شود که فهمیده‌ام دوست داشتنش خیلی زیاد است.

• به مفهوم بی‌نهایت فکر می‌کنم.

که گاهی به تعداد ستاره‌‌های آسمان می‌شود، در ذهن یک مادر. و گاهی هم‌قد بابای یک زرافه‌‌ یا به سنگینی بابای یک نهنگ، در ذهن فاطمه‌ی کوچک من.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/26

🐳
13👏3❤‍🔥1🥰1👌1
#دم‌صبح_گفتار

بخشی از کتاب حق نوشتنُ خوندم و یکمم خودم قاطی.

🌱
9
.
|نیک و نیکو

شنبه‌روزی بود چهارشنبه‌ام.

ترافیکی سنگین در ذهنم.
صفحات صبحگاهی همچنان در صدر برنامه‌هایم.

آماده شدم برای جلسه‌ای. مضطرب و نگران. به لطف انرژی‌فرسته‌ی بچه‌ها و نوشتن مدام، آرام‌تر شدم. آن حدی از عرفان که می‌خندد به آرامگاه کسی.

به چند کتابفروشی سرک کشیدم. یکی باز و مابقی بسته بودند. در آن یکی، می‌مانم خیلی.

به دوست قدیمی‌ام زنگ زدم. نوازیدمش. و قراری برای فردایی.

درخت‌های قدبلند بیمارستان همیشه مسیرم را به سمت خودشان کج می‌کنند. می‌روم و سلام و احوالپرسی و ابراز دلتنگی زیاد و نازنازی کردنی.

آسمان را نگاه می‌کنم زیاد. چیلیک چیلیک.

ناهار می‌خوریم. مامان و بابا که می‌روند از نقش دختر فعال می‌جهم بیرون و دراز به دراز می‌افتم. کنار دفتر و کتاب‌ها.

ذهنم برای کاری مدام قلقلکم می‌دهد. دیوانه‌جانک به جانم افتاده. می‌دانم که باز خامش می‌شوم. دیوانه می‌شوم باز.

ورودی دسشویی، گره گوآر سامسا به پشت افتاده است و حسابی می‌ترساندم. فاطمه آرام‌تر از من. می‌گوید مرده شده. نترس. اما من می‌ترسم.

در شعر شکافی خسرو و شیرین میخانم. فاطمه تشویقم می‌کند بخوان باز هم. یک نفس تا دویست سیصد بیت را می‌‌تانم بخانم‌. با عشق.
با هانیه پنج دقیقه و ۳۳۰۰ ثانیه حرف می‌زنم. و بعد با نجمه. دوست‌‌هایم گنجینه‌اند.

خانده‌های امروزم فقط شعر بودند. عاشقانه بودند. نوشته‌هایم نیز در بن‌بست اشتیاق گیر می‌افتند. هر بار. و بوسه‌هایم. در لپ‌های فاطمه و محیا. پر تکرار.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/27
15👌2
🍁
و چالش روز ششم زهره‌جان رسولی.
آهنگی بی‌کلام گوشیدن و نوشتن. ابتدا آهنگ را پلی کنید.
____

کلاویه‌های سفید
سیاه سفید سیاه

دلتنگی خوشحالی دلتنگی
نزدیکی دوری نزدیکی

دیروز امروز دیروز
خاطره امروز خاطره

بوسه بغل بوسه
آن روز امروز آن روز

رفتن نرفتن رفتن
بودن نبودن بودن

پیاده‌روی ایستادن پیاده‌روی
نگاه سکوت نگاه

رهایی بستگی رهایی
همیشگی دوست داشتن همیشگی

قرار انتظار قرار
کوچه کافه کوچه
انتظار عجله انتظار

خداحافظی بوسه خداحافظی
برگشتن نچرخیدن برگشتن

دوری دلتنگی دوری
امروز دیروز امروز

من تو من
تو نیستی تو ...

#چالش

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/29
.
11👌2🕊2
Forwarded from دلشدگان
Small Plants
@delshodeegan .
The Haiku Project
موسیقی Small Plants اثر
پروژه هایکو

@delshodeegan
5🔥2
| نیـکآنـه

• سال‌واژه‌ی امسالم: تعادل
در همه چیز. آدم‌ها. دوستی‌ها. ارتباط‌ها و شاید احساسات. اما می‌خاهم مورد آخر را فاکتور بگیرم. شاید چون دانسته‌ام برای که و چه خرجانه‌ول کنم. نه هر کسی. نه هر چیزی.

• صفحات صبحگاهی‌ توانسته وزنِ خابم را کم کند.

• استاد بیهوشی‌مان که متخصص علم هیپنوتیزم بود می‌گفت: اگر می‌خاهی موفق باشی، ابتدا ادای آدم‌های بزرگ و موفق را در بیاور. سبک زندگی‌شان. عاداتشان. ببین چه کارهایی می‌کنند. یکی دو کار در برنامه‌‌ی امروزم تلاشی بود در این زمینه. تا بشود آنچه که شاید و باید. ان‌شاءالله.

• وبینار فاطمه‌جان ابراهیمی را شرکت کردم. و نقاشی کشیدم احساسم را نسبت به گذشته. حال. آینده. در کامنت‌ها عکس نقاشی‌ام را می‌گذارم.

• امروز کلی کتاب‌نوازی کردم. نظمشان دادم. تیمار کردم بعضی‌هایشان را. و هر کدام را نشاندم در آغوش دوستانِ هم‌دلش.

• تعهد به سه کتاب هر کدام پنج صفحه.

• بلند بلند با جنابِ قربانی خاندم:

«یک آن شد این عاشق شدن. دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا، از عمق چشمانم ربود.» این آهنگ تکراری نمی‌شود هیچ‌وقت.

• و بعد رونویسی کردم:

«آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود. دیگر فقط تصویر من در مردمک‌های تو بود.»

• دوباره هوس گوشیدنش را دارم. به شما هم پیشنهاد می‌کنم.

• و بعد برای اتفاقی تازه و روشن، کلی برگه سیاه کردم.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/30
.
14
سبز را دوست دارم چون هنوز از «چـرا» دست نکشیده‌ام.

#کاریکلماتور

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/31
.
9🤷‍♀3👏3😍3
.
«ای نام تو بهترین سرآغاز
بی نام تو نامه کی کنم باز
»

در جلسه‌ی دفاع پروپوزال، استاد راهنمام گفت: «مطالبت کامل بود اما اینکه میخای قلمبه‌سلمبه حرف بزنی، باعث میشه داورا ازت ایراد بگیرن. خودت باش. ساده و راحت حرفتو بزن.»

به مرور دریافتم که این سادگی نه تنها در صحبت کردن که در نوشتن هم خیلی کارگشاست. علاوه بر اینکه با خودِ نوشتن رفیق می‌شوی و عذاب صفحه‌ی کاغذ را نمی‌کشی، با مخاطب هم ارتباط دلی و خودمانی‌تری برقرار می‌کنی.

سخت‌گرفتن باعث می‌شود از علایق‌مان فاصله بگیریم. دچار کمال‌گراییِ منفی شویم. دنبال فرصت مناسبی باشیم برای بهتر انجام دادن، که اغلب دیر می‌شود. خیلی. و این یعنی از دست دادنِ زمان. از دست دادنِ زندگی.

مثل نوشتن که برای خوب‌تر شدن در آن باید بد بنویسیم. باید شروع کنیم. بهتر شدن در هر کاری، در انجام دادنِ بدِ آن است. در ابتدا.

براستی که نوشتن چه‌ها که نمی‌کند.

نوشتم و یادم آمد که من از دیرباز عاشق خواندن لیلی و مجنون بودم. می‌خاندم در خلوت. لذتش را می‌بردم. اما کافی نبود. که همراهی، همیشه کارها را دلپذیرتر می‌کند.

و من تصمیمی گرفتم کبرآنه.
که نتیجه‌اش شد: دل‌سپرده.
«سلسله وبینارهای خوانش گروهی متون کهن عاشقانه» که آغازش با لیلی و مجنون است.

قرار است دور هم. باهم، لیلی و مجنون بخانیم.

این وبینار کلاس درس ادبیات نیست. قرار نیست ابیات را معنی کنیم. قرار است مدتی در جهانِ لیلی و مجنون زندگی کنیم.

بسیار ذوق‌مندم. و از شما دوستان علاقمندم، دعوت می‌کنم که در این خوانش همراهی‌ام کنید.

• اطلاعات بیشتر این وبینار را در پستی جدا منتشر می‌کنم.

#معرفی_وبینار
#دل‌سپرده

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/31
15👏2👌1🕊1
.
یک عدد من می‌گویم. یکی فاطمه. و یکی نجمه. می‌شود شماره‌ی غزل انتخابی‌مان از منزوی. هنگامه‌ی شعرشکافی‌.

و امروز غزل شماره‌ی صد و سی و نه آمد. و باز برای‌مان ثابت می‌شود که منزوی، حافظ دوم است. غزل‌ها همیشه ربطی عجیب به حال‌مان یا روزهایمان دارند. بشنفید غزل امروز را.

باز آن سمند زخم‌خورده، بی‌سوار آمد
با شیهه‌ای خونین و چشمی اشک‌بار آمد

سُم‌ضربه‌هایش بر در و دروازه می‌گویند
کاین ناشکیبا با پیامی مرگ‌بار آمد

بفکن پَرِ سیمرغ در آتش که رَخش این‌بار
بی‌صاحب از هنگامه‌ی اسفندیار آمد

کاکل پریشان کرده بر پیشانی خونین
با مویه‌های بی‌صدا، آشفته‌وار آمد

....
عریان و بی‌زین و لگام اما به دندانش
یک لخته از پیراهنِ خونین یار آمد

زین داغداران، کس نمی‌داند که اسبِ دوست
دیگر چه شد کاین‌گونه از کارزار آمد

حسـین💔

05/04/01
13👌3
«ای نام تو بهترین سرآغاز
بی‌نام تو نامه کی کنم باز»


•سلسله وبینارهای «دل‌سپرده»
•خانش گروهی متون کهن عاشقانه
آغاز: لیلی و مجنون

| بعضی کتاب‌ها را نمی‌خانیم تا تمامشان را بفهمیم، می‌خانیم تا مدتی در جهانشان زندگی کنیم.

در این وبینار قرار نیست درس ادبیات بدهیم یا برای ابیات معنایی قطعی پیدا کنیم.
می‌خانیم تا ببینیم عشق، انتظار، دلتنگی و رنج، قرن‌ها پیش چگونه روایت شدند. و کشف کنیم ردّ آن روایتِ عاشقانه را در زندگی امروز.

اگر دوست داری، در این خوانش آرام و صمیمی، همراه شوی، خوشحال می‌شوم همسفرمان در این مسیر باشی.

✓ راستی در کنار خوندن، تمرینِ جذابِ ترکیب‌سازی و نوشتن آزادانه هم داریم، پس کاغذ و قلم فراموشت نشه.

برگزار کننده: سمانه داوطلب
زمان: شنبه‌ها ساعت ۲۰:۲۰
اولین جلسه: ۰۵/۰۴/۰۶

مکان: https://skyroom.online/ch/madresenevisandegi/samanehdavtalab

.
11👌2💯2🕊1
نیک‌ورزی

• سال واژه‌ام، تعادل است، اما خوب تعای چه دُلی؟ هنوز غریبه‌اییم با هم.
مثل امروز در کافی‌شاپ. که تعادل را بهمراه آب‌هویج خودم، شیرموز محیا و شیرموز فاطمه سر کشیدم. کلهم اجمعین.

در خیابان‌نوردی امشب از غرفه‌ی خلوتِ امانت کتاب سر چهار راه آزادشهر، یک کتاب به امانت گرفتم. داستان‌های قابوس‌نامه. سه روز بعد باید تحویلش دهم. یادم بیندازید.

قابوس‌نامه را یکی از پادشاهان قرن پنجم به نام کیکاووس، برای نصیحت به پسرش نوشته.
و داستان اول، درباره‌ی این بیت معروف است:
تو نیکی می‌کن و در دجله انداز
که ایزد در ببابانت دهد باز


• در جاهای مختلف شهر، نوشتم امشب. طبقه‌ی بالای فست‌فودی، روی نیمکت کنار خیابان. و در آن کافی‌شاپ. بعد از آن سه نوشیدنی.

• تلاشی کردم برای متفاوت دیدن برای شعرکی گفتن. تلاشم بی‌ثمر بود اما دوست‌داشتنی.

• به حرف کودک درونم گوش دادم. نوشتم. لواشک خریدم. خندیدم با صدای بلند. نترسیدم. و در آغوش گرفتم درختی را. و سر به هوا بودم. سر به شاخه‌ها و برگ‌های سبز درخت‌ها. و سر به ماه.


• جمله‌ی آخر از حکایت دوم قابوس‌نامه را هم دوست دارم. از زبان بزرگمهر حکیم، وزیر پادشاه انوشیروان:
ندانستن شرم ندارد. و همیشه بیاد داشته باش که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشده‌اند.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/04/02
.
16