دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
.

امروز در تله افتادم. تله‌ی کمبودها و نیازهایم. این را می‌خواهم. آن را هم. همه را با هم. داشت حالم بد می‌شد. اضطراب قدم به قدم نزدیک‌تر. که آمدم پای سینک. پای رشته‌کوه‌ ظرف‌هایی که بودند در جای‌جای آشپزخانه. شاید همراه آن ظرف‌ها، این اضطراب هم شسته می‌شد.

کف‌مالی و شستن. یکی یکی ظرف‌ها شسته می‌شود. بشقاب به بشقاب. لیوان به لیوان. دانه به دانه. فکر به فکر. قطره به قطره. لحظه به لحظه. حرف به حرف.

وقتی زندگی کم کم اتفاق می‌افتد.
چطور من همه چیز را با هم می‌خاهم؟


ظرف‌ها شسته شد. اضطراب من هم.
کم کم. نم نم.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes

05/03/11
14👍1👌1
🌱
فرهنگ شخصی

خنده:

خنده، بوسه‌ی شادی‌ست بر لبان غم.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes

05/03/13
12👏3🔥1
🌱
سیب

می‌نویسم سیب و صدای شماعی‌زاده آهسته اما دور پلی می‌شود در ذهنم. «سیب سرخ انار سرخ به دومنِ یار می‌زنه.» فقط همین تک بیتش را حفظم.

سیب سرخ را دوست ندارم. با آن چهره‌‌ی زیبا و آتشی‌اش حتی. فقط سیب زرد. نه اینکه چون رنگ زرد را دوست داشته‌ام، سیب زرد را هم دوست دارم. نه. به زرد‌بودنش کاری ندارم. همانطور که به سبز بودنِ سیب سبز کاری ندارم و دوستش ندارم.

یادم می‌آید در نوجوانی در سبد خرید مامان و بابا از میوه‌فروشی، سیب پررنگ‌ترین بود. آنقدر دیده بودمش که دیگر داخلِ میوه حسابش نمی‌کردم. می‌گفتم بابا سیب نخر. میوه بخر. طعم و بو و شکلش تکراری شده بود.

اما الان دوست دارم سیب را. آن هم گازگازخوران. دوست ندارم در مهمانی با چاقو به جانش بیفتم بی‌رحمانه و تکه‌تکه‌خورانش کنم.

سیب را باید مثل فریده خورد. دوست دوران دبیرستانم. با ولع. با آن دندان‌های مرتب و یک‌دست. گاز می‌زد و در آخر لاشه‌ی سیب را به همراه دانه‌ها و آن تک‌سیخِ قهوه‌ای‌اش می‌انداخت گوشه‌ی دهان و چند جویدن محکم. و قورتِ آخر. و می‌گفت «سیب را باید این‌طور خورد.» فریده عاشق سیب بود.

گفتم سیب و یاد شماعی‌زاده افتادم. و نمی‌دانم چرا یاد سیبی که از درخت بر سر نیوتن افتاد نیفتادم. یاد جاذبه‌ی زمین. چرا یاد بهشت و جهنم و آدم و حوا و گناه‌های کرده و ناکرده‌ام نیفتادم؟

و چقدر دلم می‌خاست یاد آن سیب گازخورده‌ای بیفتم که پشت گوشی‌ها جاخوش کرده. آن سیبِ گازخورده‌‌ی دهنی اما جذاب.

آی شماعی‌زاده. چرا یاد سیب سرخ تو و دامن و یار افتادم. هی روزگار.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes

05/03/14
7🥰6🍓2👌1
.
خانواده‌روزی بود امروز. روز خانواده بود به زبان آدمی‌زاد‌. گفته بودم امروز کمتر می‌نویسم و می‌خانم. در عوض کنار خانواده‌ام بیش‌تر.

می‌خواستیم برویم میانه‌ی آدم‌های زیرزمینی. یا شایدم آسمانی. یا هر دو. نمی‌دانم.
کوله‌ام را برمی‌دارم پُرش می‌کنم با دو کتاب، یک دفتر و سه خودکار.

داستانی شده انتخاب کیف. دلم به کیف‌های کوچک نمی‌رود. باید حتمن خرجا باشد. و چندین کتاب و دفتر را بتواند براحتی ببلعد و باز هم اشتهامند باشد.

می‌رویم سر قبور. بعد از فاتحه و خوش و بشی. دفتر و خودکارم را بر می‌دارم و می‌نویسم. از هر چه که می‌بینم. حتا نوشته‌های روی سنگ را رونویسی می‌کنم. علاقه به نوشتن تا کجا آخر.

در میانه‌ی راه رفتن، آشنایی می‌بینم. معلم است. او هم من را می‌بیند. با خودکار و دفترهایم. می‌گوید مشق‌هایت را آوردی بنویسی اینجا؟ می‌خندم. نه به خودم. که به حرفِ او. اما چیزی نمی‌گویم.

بعدتر در بازرسی حرم. کیفم را جستجو می‌کند. و باز هم می‌پرسد اینجا میخای کتاب بخونی؟ می‌گویم بله. و دیگر چیزی نمی‌گویم.

خیلی وقت است حرف‌هایم را دیگر نمی‌گویم. می‌نویسم. و دعاکردنم‌، آن کسی که می‌شنود. خواندن هم بلد است.

و من دوست دارم ارتباطم با جهان نوشتنی باشد. چه قبرستان. چه حرم. چه هرجای دیگری.


سمانه داوطلب
05/03/15
16👌3
🌱
همه می‌دوند برای ساعت چهار.
بعد می‌دوند برای ساعت پنج.

اما من نمی‌دوم.
دیروز دویدم. دویدم اما بی حسِ خوب.
دویدم چون همه می‌دویدند.
امروز اما کاری را پیش می‌برم که دوست‌تر دارم.
شاید عقب بمانم در دویدن.
شاید این دویدنِ من نباشد.
شاید اصلا وقتِ دویدن من نباشد.
دلم می‌خاهد بنشینم. آرام. با چای. با شعر.
بی‌دویدن.
سخت نمی‌گیرم به خودم.

و می‌دانم لذت زندگی در همیشه دویدن نیست.
دویدن من از جنس دیگری‌ست.
حواسم باشد. باید بیشتر مراقب خودم باشم.
آهسته اما پیوسته سعی می‌کنم در راه بمانم. فقط.
و آنچه را که آموخته‌ام تمرین کنم بیش‌تر.

دویدن من دویدنِ تمرین و ممارست است.
دویدن من دزدانه است برای وقت‌دزدی.
دویدنِ من مادرانه است. همسرانه.
دویدن من جور دیگری‌ست.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes

05/03/17
16👌1💯1
🌙
| مهرِ موهبت‌ها

از اتفاقات کوچک همیشه زیاد خوشحال می‌شوم. مثل امروز. وقتی مصاحبه‌ی شاعر مورد علاقه‌م را دیدم. وقتی شعرهایی که بارها زمزمه کرده بودم را از زبان شاعرش شنیدم.

مثل شنیدن شعرِ «دوستت دارم دلاویزترین شعر جهان» از زبان فریدون مشیری. یا شنیدن شعرهای حسین پناهی که هر بار با بغض‌هایش بغض می‌کنم. یا مثلن شنیدن ترانه‌های آقای صالح‌علا با زبان شیرینش.

خوشحال نه. که مستم می‌کند. شنیدن شعر از زبان خدایش. آفریننده‌اش. که انگار شاهد یک آفرینشـم. سرشار از عظمت و عشق.


ری برادبری، در کتاب ذن در هنر نویسندگی می‌گوید: «زنده بودن حق طبیعی ما نیست، امتیاز و موهبت است.» همین جمله کافی‌ست تا حس طلبکار بودن از عالم و آدم را بگذارم لب طاقچه. کوزه. هر چیزی. و با همه‌ی زندگی، رنج‌ها و خوشی‌هایش همآغوش‌ شوم.

تلاش می‌کنم برای تغییر چیزی که می‌توانم بهبودش دهم. اما چیزی را که نمی‌توانم، نگذارم موهبتم را خدشه‌دار کند.

مثل وقتی که هدیه‌ای می‌گیرم. قدردان هر آنچه که باشد هستم. زندگی را موهبت و هدیه می‌بینم و سعی می‌کنم قدردانی را بیش‌تر تمرین کنم.

و نامه‌ی پرمهر دوستم فاطمه‌جان ابراهیمی، از آن جنس موهبت‌های بزرگی‌ست که امشب بدستم رسید.
بقول فاطمه‌جانم برای ابراز محبت: ایش لی بی دیش.
و بقول محیا: تولدت مبارک🐣😁



سمانه داوطلب
@SamaneNotes

05/03/18

🌙
15🥰2😍2❤‍🔥1
.
او را که دل از عشق مشوش باشد
هر قصه که گوید همه دلکش باشد
*


بسته‌ام رسید. اما خوشحالیِ جر دادن بسته‌ی پستی و انباکسینگ را اداره‌ی پست برده است. کتاب‌هایم سالمند و همین کافی‌ست برای خوشحالی‌ام، هم‌چنان.

با هانیه حرف می‌زنم. ماجرای یک مکالمه را برایش تعریف می‌کنم. می‌گوید همین را پست کانالت کن. اما می‌گذرد. نمی‌نویسمش همان دم.

که الزامن هم‌زمان نیست لحظه‌ی تولدِ زبانی یک اتفاق با لحظه‌ی تولدش در کاغذ. به راحتی حس می‌شود. گفته می‌شود. شنیده می‌شود. اما براحتی نوشته نمی‌شود.

ماجرا چه بود. ماجرای شور. شورِ چیزی را درآوردن. عذاب وجدانی که آهسته می‌گوید در گوشم. شور کتاب خاندن و نوشتن را درآوردی.

اما. صدای پرشورتری جواب می‌دهد که.
پاشنه‌ی دنیا روی همین شوردرآوردن‌ها می‌چرخد. مثلن اگر نیوتن شور فکر کردن درباره‌ی افتادن یک سیب را در نمی‌آورد. اگر برادران رایت شور رویاپردازی درباره‌ی پرواز را درنمی‌آوردند. اگر ادیسون با سه هزار بار آزمایش و شکست شورَش را درنمی‌آورد. اگر نویسنده‌ها. اگر شاعرها. اگر آدم‌های تاثیرگذار. اگر. اگر. اگر.

فکر می‌کنم حتی اگر شوردرآوردن علاقه‌‌مان، نتیجه‌ای نداشته باشد. صدایمان به جایی. به کسی نرسد هم لذت زندگی را برده‌اییم.
اصلن به نظرم کسی که شور علاقه‌هایش را درنیاورد «زندگی» نکرده است.

پس بی عذاب وجدان، می‌روم که شورِ شعر و کتاب و نوشتن را دربیاورم همچنان‌.


* شیخ بهایی. دیوان رباعیات. رباعی32


سمانه داوطلب
05/03/20
9🔥8🥰1👌1🕊1
🌱
ده واژه‌ی محبوبم ۱

مامان: مامان بودگیِ خودم آنقدر محبوبم نیست که مامان‌‌بودگیِ مامانم.

نوشتن: احساس دوباره و چندباره زندگی کردن.

شعر: می‌گوید در گوشم:
شاد باش و فارغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران با چمن

دوست: لباسی‌ست که تن هر کسی نمی‌زیبد.

کتاب: خوردنی. بوییدنی. پوشیدنی. بوسیدنی. و در آخر خواندنی.

چای: بی‌همگان به سر شود، بی تو به سر نمی‌شود.

باران: کاش به عدالت می‌بارید، همه‌جا.

عود: براحتی با یک بسته عود با بوی دارچین خوشحال می‌شوم.

درخت: بوی مادر می‌دهد و بغل کردنی‌ست.

رقص: تجربه‌ی زانودردم می‌گوید گرم کردن قبل از رقصیدن را جدی بگیر.

زندگی: به زهرا گفتم دیشب. زندگی جنگ است و دیگر هیچ.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes

05/03/20

🌱
19😍2🥰1
یک #شب‌گفتار هویجوری🥕
.
8
🐣
|یک اسفناج کوچولو

وقت شام است. فاطمه بازی می‌کند و من لقمه می‌گذارم در دهانش. غرق بازی‌ست که بی‌هوا می‌گوید:
«مامان، اگه این وری نگاش کنم شبیه قلبه. اگه این‌وری نگاش کنم شبیه ماه. اگه هم اینجوری نگاش کنم شبیه گریه کردن.»

حواسم نیست. حرف‌هایش را می‌شنوم اما متوجه نیستم از چه حرف می‌زند. که اشاره می‌کند به ظرف ترشی. و آن تکه اسفناج سبز کوچکِ هلالی شکل با یک شکست در وسط بدنش. به دیواره‌ی پیاله تکیه داده است.

فاطمه دوباره حرف‌هایش را تکرار می‌کند. که اگه. این‌جوری. آن‌‌طوری. و این شکلی. قلب و ماه و گریه کردن.

عه. چه جالب مامانی. اینکه همیشه چیزی را به چیزی دیگری تشبیه می‌کند به وجدم می‌آورد.

تکه اسفناجی که فقط اسفناج است. اما به شکل‌های مختلفی هم دیده می‌شود.

و اینکه من فقط می‌خورم بی‌توجه. و فاطمه قبل از خوردن به جزییاتش توجه می‌کند، فرق بین زنده‌مانی است و زندگانی.

•حالا تو بگو زنده‌ای یا زندگی هم می‌کنی؟

#از_گفتگویت_بگو
#رخدادک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes

05/03/21🐣
17🤔1😍1🍓1
| جمعآنه

ساعت سه و نیم نیمه‌شب. بالاخره آخرین تیک کارهای روز جمعه را می‌زنم. همزمان نیم‌نگاهی به تلویزیون و بازی والیبال ایران و آرژانتین. در ست سوم، دو ست به نفع ایران است.

دفتر ثبت کارهای روزانه را باز می‌کنم و نگاهی به هفته‌ای که گذشت.

• خوشحالم که عادتِ نوشتن صفحات صبحگاهی را ساخته‌ام.

• نوشتن‌های در طول روزم را سامان داده‌ام. سعی می‌کنم از شب قبل، چند آغازگرِ جمله برای لقمه‌های نوشتنی در طول روزم آماده کنم. تا دچار چه بنویسم، یا فقط آزادنویسیِ بی‌هدف نشوم.

• مکمل‌هایم را در لیستِ تیک خوردن برنامه‌ی روزانه گنجانده‌ام. اغلب فراموش می‌کردم اما الان تیک‌تاک‌کنان میخورم‌شان.
• نوشیدن آب را هم نوشتنی کرده‌ام. به من باشد هر تشنگی را با چای رفع می‌کنم. فقط.

• من و آشپزی کردن، جن و بسم‌الله هستیم. که باز هم بخاطر تیک زدن گزینه‌‌ی ناهار انجامش می‌دهم. و البته‌ گزینه‌ی بچه‌ها.

• در کتاب‌خاندن سرگردان بودم که این هفته توانستم روی سه کتاب حداقل پنج صفحه به ثبات برسم.

این هفته، روی هدف‌هایم بیشتر متمرکز شدم. بیشتر نوشتم. و به ایده‌های خوبی رسیدم که امیدوارم در عمل کردنشان دچار کمال‌گرایی نشوم.

این بود نتیجه‌ی هفته‌ی نوشتنیِ من،
این بود نتیجه‌ی بازی ایران و آرژانتین،
«بـُــردن

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/22

.
12👌3🕊2
🍁
| دلتنگی

• محبوبِ پاییزی من

آدرسِ خانه‌ی شما

فرمولی‌ست که پاهایم

همیشه اشتیاق حل کردنش را دارد.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
04/03/23

🍁
15🥰3👌2
#شب‌گفتار

یک و نیم صفحه از کتاب بهتر بنویسیمِ آقای رضا بابایی رو خوندم براتون.

🌷🙏
10👍2👏1
🐣
|گاهِ دیوانگی‌هایم

گاهی که دیوانه و بی‌فکر می‌شوم،
وقتی بدونِ فکر، عمل می‌کنم را دوست دارم.

مثلِ امروز،
ساعتِ 13:06.
که سرشار شدم از دلتنگیِ سوسن و
بی‌هوا زنگش می‌زنم.
می‌گوید و می‌گویم و می‌خندد و می‌خندم.
حالم خوب می‌شود. خوب‌تر.

گاهِ دیوانگی‌هایم را دوست دارم.

کمک می‌خاهم از کسی.
بی‌هوا پیامش می‌دهم و می‌خاهم کمک.

همراهی می‌خاهم برای نوشتن و خاندن
تا بخاهم فکر کنم برای ساعت و رعایت آدابِ ادب،
سلام و احوالپرسی را در پاچه‌‌ی مخاطب کرده‌ام.
دیگر به تماس‌های ناگهانی‌ام عادت کرده‌اند یوگی و دوستان و گنجشکک اشی‌مشی.

دلم آغوش و بوسه می‌خاهد، می‌گویم. می‌آغوشم و می‌بوسم. دیوانگی‌ست؟ باشد. می‌خاهمش.

می‌خاهم بنویسم از خودم. عریان.
می‌نویسم.

زندگی در لحظه. بی‌فکر. دل‌خاستنی.
این چنینم. بیش‌تر.

گاهِ دیوانگی‌هایم را دوست دارم.
و گاهِ نوشتن‌هایم.
و گاهِ نوشتن از دیوانگی‌هایم.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/24
12🥰4👌1🕊1🍓1
🌱

اگر ترس از قضاوت یا نگاه اطرافیان نبود چطور زندگی می‌کردی؟ آیا تغییر در زندگی کنونی‌ات ایجاد میشد؟

اگر آن همه ترس از قضاوت نبود. اگر آن همه رنج نبود. آیا باز هم به اینجا می‌رسیدم؟ یا آدم دیگری بودم و جای دیگری؟ نمی‌دانم.

اگر ترس‌ از قضاوت نبود در دوران دبیرستان، تجربی نمی‌خاندم. پرستار نمی‌شدم. در شیفت‌های سنگین اتاق عمل اذیت نمی‌شدم.

اگر پرستار نمی‌شدم، آن روز، کسی در اتاق عمل ناباروری، دستِ آن زنِ خسته از مشکل واژینیسموس* را نمی‌گرفت. حرف‌هایش را گوش نمی‌کرد.
دستش را گرفتم مهربانانه. حرف زد برایم. از زندگی‌اش. گوشش شدم و راهنمایی‌اش کردم. و رفت و مشکلش با آن پیگیری درمان شد و بعدها زنگ زد و تشکر فراوان. که دستم را گرفتی. به بقیه‌ی آدم‌هایی که مشکل من را دارند هم کمک کن.
یا آن دختر جوانی که دو بچه داشت. آمده بود کولونوسکوپی. سرطان به تمام روده‌اش متاستاز داده بود. و من کنارش بودم و بعد از به هوش آمدن صدا می‌زد. به دنبال خانمی مهربان.

اگر ترس از قضاوت دیگران نبود، شاید کار پرستاری را رها نمی‌کردم. افسرده نمی‌شدم. و بعد در یکی از آن نیمه‌شب‌های تنهایی‌ام، خسته به دنبال رهایی ازین وضعیت نمی‌گشتم. به نوشتن نمی‌دانم می‌رسیدم یا نه.

اگر ترس از قضاوت مردم نبود. زبان انگلیسی می‌خاندم. در فضایی دیگر. آدمی دیگر می‌شدم حتمن. اگر ترس‌هایم نبودن شاید رنج کمتری می‌بردم. اما مثل حالا نمی‌توانستم از آب‌خوردن هم کره‌ی معنا بگیرم. هم خوب است هم بد. اما در نهایت من این شدم. با رنج‌هایم رفیق شدم.

وزنه‌ی ترس‌ها و قضاوت‌ها، پایینم کشیدند. در آن دریا. پایین‌ و پایین‌تر. اما وقتی رها شدم. وقتی نوشتم. توانستم شنا کنم. اما‌ نه در سطح. که در عمقی خیلی پایین‌. با نفس‌های طولانی. مثل یک نهنگ.

اگر ترس از قضاوت نبود، جور دیگری زندگی می‌کردم، حتمن. جور دیگری اما باز هم نوشتنی، حتمن.

*واژینیسموس: انقباض غیرارادی واژن.

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/25
17👌2🏆1
🦒
امروز بیست و شش خرداد سالِ پنج.


می‌گویم به فاطمه. دوستت دارم اندازه‌ی تمام ستاره‌های آسمان. لبخندی از رضایت می‌زند و می‌گوید:

«منم تورو اندازه‌ی بابای زرافه دوست دارم.»
می‌گویم: «وااای مامانی. چقدر زیاد. بابای زرافه خیلی بزرگه، مرسی منو اینقد زیاد دوست داری.»
قبل‌تر هم گفته بود اندازه‌ی بابای نهنگ.

خوشحال می‌شود که فهمیده‌ام دوست داشتنش خیلی زیاد است.

• به مفهوم بی‌نهایت فکر می‌کنم.

که گاهی به تعداد ستاره‌‌های آسمان می‌شود، در ذهن یک مادر. و گاهی هم‌قد بابای یک زرافه‌‌ یا به سنگینی بابای یک نهنگ، در ذهن فاطمه‌ی کوچک من.


سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/26

🐳
13👏3❤‍🔥1🥰1👌1
#دم‌صبح_گفتار

بخشی از کتاب حق نوشتنُ خوندم و یکمم خودم قاطی.

🌱
9
.
|نیک و نیکو

شنبه‌روزی بود چهارشنبه‌ام.

ترافیکی سنگین در ذهنم.
صفحات صبحگاهی همچنان در صدر برنامه‌هایم.

آماده شدم برای جلسه‌ای. مضطرب و نگران. به لطف انرژی‌فرسته‌ی بچه‌ها و نوشتن مدام، آرام‌تر شدم. آن حدی از عرفان که می‌خندد به آرامگاه کسی.

به چند کتابفروشی سرک کشیدم. یکی باز و مابقی بسته بودند. در آن یکی، می‌مانم خیلی.

به دوست قدیمی‌ام زنگ زدم. نوازیدمش. و قراری برای فردایی.

درخت‌های قدبلند بیمارستان همیشه مسیرم را به سمت خودشان کج می‌کنند. می‌روم و سلام و احوالپرسی و ابراز دلتنگی زیاد و نازنازی کردنی.

آسمان را نگاه می‌کنم زیاد. چیلیک چیلیک.

ناهار می‌خوریم. مامان و بابا که می‌روند از نقش دختر فعال می‌جهم بیرون و دراز به دراز می‌افتم. کنار دفتر و کتاب‌ها.

ذهنم برای کاری مدام قلقلکم می‌دهد. دیوانه‌جانک به جانم افتاده. می‌دانم که باز خامش می‌شوم. دیوانه می‌شوم باز.

ورودی دسشویی، گره گوآر سامسا به پشت افتاده است و حسابی می‌ترساندم. فاطمه آرام‌تر از من. می‌گوید مرده شده. نترس. اما من می‌ترسم.

در شعر شکافی خسرو و شیرین میخانم. فاطمه تشویقم می‌کند بخوان باز هم. یک نفس تا دویست سیصد بیت را می‌‌تانم بخانم‌. با عشق.
با هانیه پنج دقیقه و ۳۳۰۰ ثانیه حرف می‌زنم. و بعد با نجمه. دوست‌‌هایم گنجینه‌اند.

خانده‌های امروزم فقط شعر بودند. عاشقانه بودند. نوشته‌هایم نیز در بن‌بست اشتیاق گیر می‌افتند. هر بار. و بوسه‌هایم. در لپ‌های فاطمه و محیا. پر تکرار.

#گزارش_نیک

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/27
15👌2
🍁
و چالش روز ششم زهره‌جان رسولی.
آهنگی بی‌کلام گوشیدن و نوشتن. ابتدا آهنگ را پلی کنید.
____

کلاویه‌های سفید
سیاه سفید سیاه

دلتنگی خوشحالی دلتنگی
نزدیکی دوری نزدیکی

دیروز امروز دیروز
خاطره امروز خاطره

بوسه بغل بوسه
آن روز امروز آن روز

رفتن نرفتن رفتن
بودن نبودن بودن

پیاده‌روی ایستادن پیاده‌روی
نگاه سکوت نگاه

رهایی بستگی رهایی
همیشگی دوست داشتن همیشگی

قرار انتظار قرار
کوچه کافه کوچه
انتظار عجله انتظار

خداحافظی بوسه خداحافظی
برگشتن نچرخیدن برگشتن

دوری دلتنگی دوری
امروز دیروز امروز

من تو من
تو نیستی تو ...

#چالش

سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/29
.
11👌2🕊2