❤13❤🔥1👌1
〰️
|خردههای گازدار
• ناراحت شدم. خجالت کشیدم. اما خجالتزده نه.
بخاطر گازخورد استاد به تمرینِ شعرماهیام. و خجالت نمیکشم که بگویم. استادم گفت خجالتآور است.
برایم مهم بود که تلاش کنم. حتی کم. حتی نیم ساعت مانده به شروع کلاس. هر چند نتیجه افتضاح باشد. یا خجالتآور. یا هر چه.
شاید فعلن نتوانم خوب شعر بگویم. اما به خوبی شعر میخانم. رونویسی میکنم. و بینهایت لذت میبرم. و هنوز دورهی دومیست که شعرماهی شرکت میکنم.
نه. دیگر حتی ناراحت هم نیستم. و نه خجالتزده. و سوال اینجاست که چرا باید ناراحت باشم.
چرا باید ناراحت شوم؟
• فاطمه مامان، بیا نقاشی بکشیم با هم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|خردههای گازدار
• ناراحت شدم. خجالت کشیدم. اما خجالتزده نه.
بخاطر گازخورد استاد به تمرینِ شعرماهیام. و خجالت نمیکشم که بگویم. استادم گفت خجالتآور است.
برایم مهم بود که تلاش کنم. حتی کم. حتی نیم ساعت مانده به شروع کلاس. هر چند نتیجه افتضاح باشد. یا خجالتآور. یا هر چه.
شاید فعلن نتوانم خوب شعر بگویم. اما به خوبی شعر میخانم. رونویسی میکنم. و بینهایت لذت میبرم. و هنوز دورهی دومیست که شعرماهی شرکت میکنم.
نه. دیگر حتی ناراحت هم نیستم. و نه خجالتزده. و سوال اینجاست که چرا باید ناراحت باشم.
چرا باید ناراحت شوم؟
• فاطمه مامان، بیا نقاشی بکشیم با هم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤16👌2🍓1
〰️
| آفتاب مهتاب
کافه کتاب آفتاب. گریه و خندههایم. هیجان حرف زدن با دوستانم. کافهای که خانهی دومم شده. اولین سفارشم همیشه چای است. آن هم در آن لیوان قدبلند و هیکلی. شاخه نباتی که تا گردن فرو میرود. اما زورش نمیرسد به شیرین کردنش. آن باقلوای کوچک تا نیمهی لیوان را ضمانت میکند. و بعد آن شیشهی کوچک پر از تکههای خرما.
پریزهای کنار هر میز هم آرامش مضاعفیست.
اول در حیاط مینشینم. کاغذهایم را روی میز میگذارم. پراکنده و شلخته. از پیادهروی در خیابانهای شهر مینویسم. از کار اداری و ماندن در صف و انتظارش مینویسم. و منتظر میمانم.
به ریسهای از چراغهای قرمز و زرد و آبی که به درختانِ کاج آن جلو، جلوی استخر بزرگ وسط حیاط دوخته شده، نگاه میکنم. و کمتر به گلخانهی آن روبرو.
وقتی دستانم از سرما، به خارش افتاد. بند و بساطم را جمع میکنم تا به داخل کافه بروم. آن یکی دو تکهی خرما را هم با بیمیلی، میخورم تا همه چیز صاف و صوف شود.
کتاب متالباز. که قرار بود برای تولد دوستی هدیه بدهم را میخرم. بالاخره. بعد از پنجاه و هفت روز. تولدت مبارک اسماجان.
و یک کتاب دیگر. برای خودم.
کافهگردی امشب با شروع صحبت با دوستی دیگر تمام شد.
موضوعات صحبتمان تمامی ندارد. همینجور حرف داریم برای زدن و خوردن و نوشیدن.
برایش از چای گفتم. از نوشتههایم. گفتم شاید نوشتنم ساده باشد. بقولی کم گوشت باشد. اما من دوست دارم نوشتهام مانند چای باشد.
چای. اصلا بدون چای مگر میشود روز را گذراند. یا مهمانی را. یا خلوتِ تنهایی را. یا حتی مناسک کتابخانی و نوشتن را.
از گوشتدار بودن مطالب دوستانم لذت میبرم و بعد آنها را به صرف چای به کانالم دعوت میکنم.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| آفتاب مهتاب
کافه کتاب آفتاب. گریه و خندههایم. هیجان حرف زدن با دوستانم. کافهای که خانهی دومم شده. اولین سفارشم همیشه چای است. آن هم در آن لیوان قدبلند و هیکلی. شاخه نباتی که تا گردن فرو میرود. اما زورش نمیرسد به شیرین کردنش. آن باقلوای کوچک تا نیمهی لیوان را ضمانت میکند. و بعد آن شیشهی کوچک پر از تکههای خرما.
پریزهای کنار هر میز هم آرامش مضاعفیست.
اول در حیاط مینشینم. کاغذهایم را روی میز میگذارم. پراکنده و شلخته. از پیادهروی در خیابانهای شهر مینویسم. از کار اداری و ماندن در صف و انتظارش مینویسم. و منتظر میمانم.
به ریسهای از چراغهای قرمز و زرد و آبی که به درختانِ کاج آن جلو، جلوی استخر بزرگ وسط حیاط دوخته شده، نگاه میکنم. و کمتر به گلخانهی آن روبرو.
وقتی دستانم از سرما، به خارش افتاد. بند و بساطم را جمع میکنم تا به داخل کافه بروم. آن یکی دو تکهی خرما را هم با بیمیلی، میخورم تا همه چیز صاف و صوف شود.
کتاب متالباز. که قرار بود برای تولد دوستی هدیه بدهم را میخرم. بالاخره. بعد از پنجاه و هفت روز. تولدت مبارک اسماجان.
و یک کتاب دیگر. برای خودم.
کافهگردی امشب با شروع صحبت با دوستی دیگر تمام شد.
موضوعات صحبتمان تمامی ندارد. همینجور حرف داریم برای زدن و خوردن و نوشیدن.
برایش از چای گفتم. از نوشتههایم. گفتم شاید نوشتنم ساده باشد. بقولی کم گوشت باشد. اما من دوست دارم نوشتهام مانند چای باشد.
چای. اصلا بدون چای مگر میشود روز را گذراند. یا مهمانی را. یا خلوتِ تنهایی را. یا حتی مناسک کتابخانی و نوشتن را.
از گوشتدار بودن مطالب دوستانم لذت میبرم و بعد آنها را به صرف چای به کانالم دعوت میکنم.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15😍3👌2
〰️
| یادداشتی شخصی بر داستان خواب*
• آقای بهمن فرسی؛
هر بار که داستان را خاندم. یا تصویر صفحهی نخست را دیدم بیشتر مطمعن شدم دربارهی خاب و خاب دیدن حرف نمیزنی.
تصویر مردی را دیدم، غمگین. چشمانش بسته بود. اما خاب نبود. از نیمرخ چهرهاش میشد فهمید که دوست دارد بعضی از واقعیتهای زندگیاش خاب باشد. مثل خاب، کوتاه باشد که بشکند. و بیدار شود. آخ ازین واقعیتهای خابآلود.
تصاویری ساختی در طول داستان. که نمیدانم نماد چه بودند. اما بسیار، احساسش را به تو نزدیک دیدم. آن شکم آماس کردهی خیابان. آن ستون فقرات خرد و شکستهی جوی. آن آفتاب ذله کننده و سوزان. و آن کوبش و غلتشِ آمد و شدها که از آسفالت خیابان، هیچ نگذاشته بود. همه را به تو. به احساسات و جسمت نزدیک دیدم.
وقتی زمان، همه چیز را از تو گرفت اما جانت را نه. وقتی بی آنکه بدانی، سوال میپرسیدی، کجا هستند. کجا هستند. وقتی از تمام چیزهای آشنایی گفتی که احساس آشنایی در آن رخنه نمیکرد. فهمیدم. فهمیدم. فهمیدم که دربارهی خاب حرف نمیزنی. دربارهی واقعیتی میگویی که آشناست. که روی برنمیتابی از آن. اما. بیگانهای همچنان. با آن.
_ متاسفم که خابت نشکست جلال. که بعضی خابها هیچوقت نمیشکنند.
* مجموعه داستانهای کوتاه نبات سیاه. بهمن فرسی.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
یادداشت دیگر دوستانم:
فاطمه هانیه زهرا نجمه مریم پریا
〰️
| یادداشتی شخصی بر داستان خواب*
• آقای بهمن فرسی؛
هر بار که داستان را خاندم. یا تصویر صفحهی نخست را دیدم بیشتر مطمعن شدم دربارهی خاب و خاب دیدن حرف نمیزنی.
تصویر مردی را دیدم، غمگین. چشمانش بسته بود. اما خاب نبود. از نیمرخ چهرهاش میشد فهمید که دوست دارد بعضی از واقعیتهای زندگیاش خاب باشد. مثل خاب، کوتاه باشد که بشکند. و بیدار شود. آخ ازین واقعیتهای خابآلود.
تصاویری ساختی در طول داستان. که نمیدانم نماد چه بودند. اما بسیار، احساسش را به تو نزدیک دیدم. آن شکم آماس کردهی خیابان. آن ستون فقرات خرد و شکستهی جوی. آن آفتاب ذله کننده و سوزان. و آن کوبش و غلتشِ آمد و شدها که از آسفالت خیابان، هیچ نگذاشته بود. همه را به تو. به احساسات و جسمت نزدیک دیدم.
وقتی زمان، همه چیز را از تو گرفت اما جانت را نه. وقتی بی آنکه بدانی، سوال میپرسیدی، کجا هستند. کجا هستند. وقتی از تمام چیزهای آشنایی گفتی که احساس آشنایی در آن رخنه نمیکرد. فهمیدم. فهمیدم. فهمیدم که دربارهی خاب حرف نمیزنی. دربارهی واقعیتی میگویی که آشناست. که روی برنمیتابی از آن. اما. بیگانهای همچنان. با آن.
_ متاسفم که خابت نشکست جلال. که بعضی خابها هیچوقت نمیشکنند.
* مجموعه داستانهای کوتاه نبات سیاه. بهمن فرسی.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
یادداشت دیگر دوستانم:
فاطمه هانیه زهرا نجمه مریم پریا
〰️
❤6👏1👌1
🌱
حقیقت این است که،
به اجبار میرویم. برمیگردیم به اختیار.
اینجا. آنجا. فرقی ندارد به حالشان.
اما. ما.
نه فقط بخاطر این رفتن و آمدن،
که در فاصلهی این آمد و شدهای غیرمترقبه،
آن رفتنیِ قبل و آمدنیِ بعد،
دیگر نیستیم.
دوستان عزیزم، خوشحالم دوباره میبینمتون.
امیدوارم حالتون خوب باشه.❤️🌱
سمانه داوطلب
@Samaaneam
05/03/05
حقیقت این است که،
به اجبار میرویم. برمیگردیم به اختیار.
اینجا. آنجا. فرقی ندارد به حالشان.
اما. ما.
نه فقط بخاطر این رفتن و آمدن،
که در فاصلهی این آمد و شدهای غیرمترقبه،
آن رفتنیِ قبل و آمدنیِ بعد،
دیگر نیستیم.
دوستان عزیزم، خوشحالم دوباره میبینمتون.
امیدوارم حالتون خوب باشه.❤️🌱
سمانه داوطلب
@Samaaneam
05/03/05
❤8👍6🥰2😢1👌1
امضای ماه
یک. دو. سه. چای. فاطمه میشمارد. میخندد و میخندم. و دوست داریم ازین به بعد، چهارمان را دم کنیم. بنویسیم و بخانیم و بگوییم چـای.
از خانه که بیرون میآیم. سر به هوا میشوم. سر به آسمانِ آبی. با آن ابرهای پراکندهی چاقِ سورمهای و لاغرِ آبی. دلبرآنه است و نمیتوانم نگاهش نکنم. هر از گاهی قطراتی از باران مینشیند روی سر و صورتم.
هوا روشن است هنوز. اما ماه را میبینم. شمایلش دقیقن نصفِ قرص سرماخوردگیست. هر چند کسی قرص سرماخوردگی را نصف نمیکند که. منطقیتر است بگویم نصف قرص فشارخون.
اما نه کج و کوله و نامنظم. که انگار از سر بیحوصلگی و با دست نصف کرده باشد. دقیقن از روی همان خط وسط. انگار با چاقو. و با یک ضربه. تر و تمیز. حساب و کتاب میکنم. میشود ماهِ هفت روزه.
کنار ابرها به تماشا نشسته. و من سر به هوا و مست. به تماشای همهشان.
وبینار فاطمه را در کافهی دنجی اما با اینترنت ضعیف شروع میکنم. عدد حالم را میگویم ده از ده. نقاشی میکشیم. کودکانه. افتضاح میکشم. اما دوستداشتنی. آخرش باید نامهای بنویسیم به کودکی خودمان. من برای فاطمهی پنجسالهام مینویسم.
مینویسم که. جانکم. بازی کردن را همیشه به یادت بسپار. بازی کردن فقط برای کودکی نیست. حتی وقتی بزرگ شدی هم میتوانی بازی کنی. میتوانی همه چیز را به بازی بگیری. حتی قانونهای بازی را.
مانند خودت. یک. دو. سه. چای.
مانند خودم. که با نوشتن همه چیز را به بازی گرفتهام.
سمانه داوطلب
🌱
یک. دو. سه. چای. فاطمه میشمارد. میخندد و میخندم. و دوست داریم ازین به بعد، چهارمان را دم کنیم. بنویسیم و بخانیم و بگوییم چـای.
از خانه که بیرون میآیم. سر به هوا میشوم. سر به آسمانِ آبی. با آن ابرهای پراکندهی چاقِ سورمهای و لاغرِ آبی. دلبرآنه است و نمیتوانم نگاهش نکنم. هر از گاهی قطراتی از باران مینشیند روی سر و صورتم.
هوا روشن است هنوز. اما ماه را میبینم. شمایلش دقیقن نصفِ قرص سرماخوردگیست. هر چند کسی قرص سرماخوردگی را نصف نمیکند که. منطقیتر است بگویم نصف قرص فشارخون.
اما نه کج و کوله و نامنظم. که انگار از سر بیحوصلگی و با دست نصف کرده باشد. دقیقن از روی همان خط وسط. انگار با چاقو. و با یک ضربه. تر و تمیز. حساب و کتاب میکنم. میشود ماهِ هفت روزه.
کنار ابرها به تماشا نشسته. و من سر به هوا و مست. به تماشای همهشان.
وبینار فاطمه را در کافهی دنجی اما با اینترنت ضعیف شروع میکنم. عدد حالم را میگویم ده از ده. نقاشی میکشیم. کودکانه. افتضاح میکشم. اما دوستداشتنی. آخرش باید نامهای بنویسیم به کودکی خودمان. من برای فاطمهی پنجسالهام مینویسم.
مینویسم که. جانکم. بازی کردن را همیشه به یادت بسپار. بازی کردن فقط برای کودکی نیست. حتی وقتی بزرگ شدی هم میتوانی بازی کنی. میتوانی همه چیز را به بازی بگیری. حتی قانونهای بازی را.
مانند خودت. یک. دو. سه. چای.
مانند خودم. که با نوشتن همه چیز را به بازی گرفتهام.
سمانه داوطلب
🌱
❤11👌1
🌱
| قدرتِ دوستی
تنها شدم در خانه. اما این تنهایی دلچسب نیست. هانیه زنگ میزند. و منی که منتظر شنیدن صدای یک دوست هستم، فینفینکنان سکوت میکنم و گاهی حرف میزنم. بریده بریده.
شنوندهی خوبیست. و به معنای واقعی، دوست.
حرف میزند و حرف میزنم و کم کم غبار ناراحتیهایم را میزداید.
روانشناسان میگویند با هرکه میخواهی رابطهی خوبی داشته باشی دوست باش. مثلن دوست فرزندت. دوست خواهرت. برادرت. خاصیت دوست همین است، که در فاصلهی درستی از تو ایستاده است. نه آنقدر دور است که بینتان دوستی و محبتی نباشد نه آنقدر نزدیک که فقط عیبهایت را ببیند و مدام سرزنشت کند.
دوست خوب در فاصلهی درستی از تو ایستاده است. میتواند دستانت را بگیرد و بلندت کند اگر زمین خورده باشی. دم در غار تنهاییات منتظر میماند تا بعد از آن در آغوشت بگیرد.
میتواند پلی شود در رودخانهی خروشان احساسات ناخوشایندت.
هانیه زنگ میزند. نجمه همراهیام میکند. و زهرا که بیهوا میخواهد پنج دقیقه فقط صدایم را بشنود و معمولا تا پنجاه دقیقه نشده، ولش نمیکنم.
دوستانم. حالم با دوستان نوشتنیام بهتر است.
کاش بتوانم آدمهای بیشتری را نوشتنی کنم. که با آدهای بیشتری بتوانم دوست شوم. که حالمان بهتر شود. با هم.
سمانه داوطلب
05/03/08
| قدرتِ دوستی
تنها شدم در خانه. اما این تنهایی دلچسب نیست. هانیه زنگ میزند. و منی که منتظر شنیدن صدای یک دوست هستم، فینفینکنان سکوت میکنم و گاهی حرف میزنم. بریده بریده.
شنوندهی خوبیست. و به معنای واقعی، دوست.
حرف میزند و حرف میزنم و کم کم غبار ناراحتیهایم را میزداید.
روانشناسان میگویند با هرکه میخواهی رابطهی خوبی داشته باشی دوست باش. مثلن دوست فرزندت. دوست خواهرت. برادرت. خاصیت دوست همین است، که در فاصلهی درستی از تو ایستاده است. نه آنقدر دور است که بینتان دوستی و محبتی نباشد نه آنقدر نزدیک که فقط عیبهایت را ببیند و مدام سرزنشت کند.
دوست خوب در فاصلهی درستی از تو ایستاده است. میتواند دستانت را بگیرد و بلندت کند اگر زمین خورده باشی. دم در غار تنهاییات منتظر میماند تا بعد از آن در آغوشت بگیرد.
میتواند پلی شود در رودخانهی خروشان احساسات ناخوشایندت.
هانیه زنگ میزند. نجمه همراهیام میکند. و زهرا که بیهوا میخواهد پنج دقیقه فقط صدایم را بشنود و معمولا تا پنجاه دقیقه نشده، ولش نمیکنم.
دوستانم. حالم با دوستان نوشتنیام بهتر است.
کاش بتوانم آدمهای بیشتری را نوشتنی کنم. که با آدهای بیشتری بتوانم دوست شوم. که حالمان بهتر شود. با هم.
سمانه داوطلب
05/03/08
❤11👌4
🌱
|چرا مینویسم؟
مینویسم تا درختان را بخندانم از لمس خودکارم بر تن ورق ورق شدهی کاغذیشان.
مینویسم برای روتین پوستی و جوانتر شدن. کمتر هلههوله خوردن. بااراده شدن برای رژیم گرفتن و لاغر شدن. مینویسم برای سلامتی.
مینویسم تا کارگران کارخانههای خودکارسازی، اضافهکاری بگیرند.
مینویسم تا خورشید زیباتر غروب کند. تا در تاریکی شب، ناز ماه را بخرم.
مینویسم تا مادربزرگم به هوس بیاید و خودکار به دست، در دفترم خط خطی کند.
مینویسم تا بیشتر سکوت کنم. و از سکوت آدمها نرنجم.
مینویسم تا بیشتر لبخند بزنم. تا دیوانهتر شوم.
مینویسم تا از فردوسی و سعدی و نظامی بیشتر بخوانم.
مینویسم تا غربال کنم آدمهای اطرافم را.
مینویسم تا یادم بماند بیشتر از هر کسی، از خودم مراقبت کنم.
مینویسم تا نویسا بمانم و بنویسانم.
#نوشتن
سمانه داوطلب
@Samaaneam
05/03/09
|چرا مینویسم؟
مینویسم تا درختان را بخندانم از لمس خودکارم بر تن ورق ورق شدهی کاغذیشان.
مینویسم برای روتین پوستی و جوانتر شدن. کمتر هلههوله خوردن. بااراده شدن برای رژیم گرفتن و لاغر شدن. مینویسم برای سلامتی.
مینویسم تا کارگران کارخانههای خودکارسازی، اضافهکاری بگیرند.
مینویسم تا خورشید زیباتر غروب کند. تا در تاریکی شب، ناز ماه را بخرم.
مینویسم تا مادربزرگم به هوس بیاید و خودکار به دست، در دفترم خط خطی کند.
مینویسم تا بیشتر سکوت کنم. و از سکوت آدمها نرنجم.
مینویسم تا بیشتر لبخند بزنم. تا دیوانهتر شوم.
مینویسم تا از فردوسی و سعدی و نظامی بیشتر بخوانم.
مینویسم تا غربال کنم آدمهای اطرافم را.
مینویسم تا یادم بماند بیشتر از هر کسی، از خودم مراقبت کنم.
مینویسم تا نویسا بمانم و بنویسانم.
#نوشتن
سمانه داوطلب
@Samaaneam
05/03/09
1❤15👌3
.
• آب هویج نارنجی است چون نای رنجیدن ندارد.
• شب تاریک است چون هر شب ماهی دودی میخورند فرشتهها.
• ساعت خوابیده، چون کسی، چوب لای چرخش گذاشته.
#کاریکلماتور
پ.ن: سوسن عزیزم، یک کاریکلماتور در وصف اسم و فامیلم گفتن که کلی حس خوب گرفتممم🙈🥳
• سمانه همیشه داوطلب است چون شهامت در وجودش موج میزند. 🥲😍
مرسی سوسن جانم🫂😘 چقدر شما برای من عزیزید آخه 🥲🫂 ♥️
سمانه داوطلب
05/03/10
• آب هویج نارنجی است چون نای رنجیدن ندارد.
• شب تاریک است چون هر شب ماهی دودی میخورند فرشتهها.
• ساعت خوابیده، چون کسی، چوب لای چرخش گذاشته.
#کاریکلماتور
پ.ن: سوسن عزیزم، یک کاریکلماتور در وصف اسم و فامیلم گفتن که کلی حس خوب گرفتممم🙈🥳
• سمانه همیشه داوطلب است چون شهامت در وجودش موج میزند. 🥲😍
مرسی سوسن جانم🫂😘 چقدر شما برای من عزیزید آخه 🥲🫂 ♥️
سمانه داوطلب
05/03/10
😁5😍5❤4👌4
.
امروز در تله افتادم. تلهی کمبودها و نیازهایم. این را میخواهم. آن را هم. همه را با هم. داشت حالم بد میشد. اضطراب قدم به قدم نزدیکتر. که آمدم پای سینک. پای رشتهکوه ظرفهایی که بودند در جایجای آشپزخانه. شاید همراه آن ظرفها، این اضطراب هم شسته میشد.
کفمالی و شستن. یکی یکی ظرفها شسته میشود. بشقاب به بشقاب. لیوان به لیوان. دانه به دانه. فکر به فکر. قطره به قطره. لحظه به لحظه. حرف به حرف.
وقتی زندگی کم کم اتفاق میافتد.
چطور من همه چیز را با هم میخاهم؟
ظرفها شسته شد. اضطراب من هم.
کم کم. نم نم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/11
امروز در تله افتادم. تلهی کمبودها و نیازهایم. این را میخواهم. آن را هم. همه را با هم. داشت حالم بد میشد. اضطراب قدم به قدم نزدیکتر. که آمدم پای سینک. پای رشتهکوه ظرفهایی که بودند در جایجای آشپزخانه. شاید همراه آن ظرفها، این اضطراب هم شسته میشد.
کفمالی و شستن. یکی یکی ظرفها شسته میشود. بشقاب به بشقاب. لیوان به لیوان. دانه به دانه. فکر به فکر. قطره به قطره. لحظه به لحظه. حرف به حرف.
وقتی زندگی کم کم اتفاق میافتد.
چطور من همه چیز را با هم میخاهم؟
ظرفها شسته شد. اضطراب من هم.
کم کم. نم نم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/11
❤14👍1👌1
❤12👏3🔥1
🌱
سیب
مینویسم سیب و صدای شماعیزاده آهسته اما دور پلی میشود در ذهنم. «سیب سرخ انار سرخ به دومنِ یار میزنه.» فقط همین تک بیتش را حفظم.
سیب سرخ را دوست ندارم. با آن چهرهی زیبا و آتشیاش حتی. فقط سیب زرد. نه اینکه چون رنگ زرد را دوست داشتهام، سیب زرد را هم دوست دارم. نه. به زردبودنش کاری ندارم. همانطور که به سبز بودنِ سیب سبز کاری ندارم و دوستش ندارم.
یادم میآید در نوجوانی در سبد خرید مامان و بابا از میوهفروشی، سیب پررنگترین بود. آنقدر دیده بودمش که دیگر داخلِ میوه حسابش نمیکردم. میگفتم بابا سیب نخر. میوه بخر. طعم و بو و شکلش تکراری شده بود.
اما الان دوست دارم سیب را. آن هم گازگازخوران. دوست ندارم در مهمانی با چاقو به جانش بیفتم بیرحمانه و تکهتکهخورانش کنم.
سیب را باید مثل فریده خورد. دوست دوران دبیرستانم. با ولع. با آن دندانهای مرتب و یکدست. گاز میزد و در آخر لاشهی سیب را به همراه دانهها و آن تکسیخِ قهوهایاش میانداخت گوشهی دهان و چند جویدن محکم. و قورتِ آخر. و میگفت «سیب را باید اینطور خورد.» فریده عاشق سیب بود.
گفتم سیب و یاد شماعیزاده افتادم. و نمیدانم چرا یاد سیبی که از درخت بر سر نیوتن افتاد نیفتادم. یاد جاذبهی زمین. چرا یاد بهشت و جهنم و آدم و حوا و گناههای کرده و ناکردهام نیفتادم؟
و چقدر دلم میخاست یاد آن سیب گازخوردهای بیفتم که پشت گوشیها جاخوش کرده. آن سیبِ گازخوردهی دهنی اما جذاب.
آی شماعیزاده. چرا یاد سیب سرخ تو و دامن و یار افتادم. هی روزگار.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/14
سیب
مینویسم سیب و صدای شماعیزاده آهسته اما دور پلی میشود در ذهنم. «سیب سرخ انار سرخ به دومنِ یار میزنه.» فقط همین تک بیتش را حفظم.
سیب سرخ را دوست ندارم. با آن چهرهی زیبا و آتشیاش حتی. فقط سیب زرد. نه اینکه چون رنگ زرد را دوست داشتهام، سیب زرد را هم دوست دارم. نه. به زردبودنش کاری ندارم. همانطور که به سبز بودنِ سیب سبز کاری ندارم و دوستش ندارم.
یادم میآید در نوجوانی در سبد خرید مامان و بابا از میوهفروشی، سیب پررنگترین بود. آنقدر دیده بودمش که دیگر داخلِ میوه حسابش نمیکردم. میگفتم بابا سیب نخر. میوه بخر. طعم و بو و شکلش تکراری شده بود.
اما الان دوست دارم سیب را. آن هم گازگازخوران. دوست ندارم در مهمانی با چاقو به جانش بیفتم بیرحمانه و تکهتکهخورانش کنم.
سیب را باید مثل فریده خورد. دوست دوران دبیرستانم. با ولع. با آن دندانهای مرتب و یکدست. گاز میزد و در آخر لاشهی سیب را به همراه دانهها و آن تکسیخِ قهوهایاش میانداخت گوشهی دهان و چند جویدن محکم. و قورتِ آخر. و میگفت «سیب را باید اینطور خورد.» فریده عاشق سیب بود.
گفتم سیب و یاد شماعیزاده افتادم. و نمیدانم چرا یاد سیبی که از درخت بر سر نیوتن افتاد نیفتادم. یاد جاذبهی زمین. چرا یاد بهشت و جهنم و آدم و حوا و گناههای کرده و ناکردهام نیفتادم؟
و چقدر دلم میخاست یاد آن سیب گازخوردهای بیفتم که پشت گوشیها جاخوش کرده. آن سیبِ گازخوردهی دهنی اما جذاب.
آی شماعیزاده. چرا یاد سیب سرخ تو و دامن و یار افتادم. هی روزگار.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/14
❤7🥰6🍓2👌1
.
خانوادهروزی بود امروز. روز خانواده بود به زبان آدمیزاد. گفته بودم امروز کمتر مینویسم و میخانم. در عوض کنار خانوادهام بیشتر.
میخواستیم برویم میانهی آدمهای زیرزمینی. یا شایدم آسمانی. یا هر دو. نمیدانم.
کولهام را برمیدارم پُرش میکنم با دو کتاب، یک دفتر و سه خودکار.
داستانی شده انتخاب کیف. دلم به کیفهای کوچک نمیرود. باید حتمن خرجا باشد. و چندین کتاب و دفتر را بتواند براحتی ببلعد و باز هم اشتهامند باشد.
میرویم سر قبور. بعد از فاتحه و خوش و بشی. دفتر و خودکارم را بر میدارم و مینویسم. از هر چه که میبینم. حتا نوشتههای روی سنگ را رونویسی میکنم. علاقه به نوشتن تا کجا آخر.
در میانهی راه رفتن، آشنایی میبینم. معلم است. او هم من را میبیند. با خودکار و دفترهایم. میگوید مشقهایت را آوردی بنویسی اینجا؟ میخندم. نه به خودم. که به حرفِ او. اما چیزی نمیگویم.
بعدتر در بازرسی حرم. کیفم را جستجو میکند. و باز هم میپرسد اینجا میخای کتاب بخونی؟ میگویم بله. و دیگر چیزی نمیگویم.
خیلی وقت است حرفهایم را دیگر نمیگویم. مینویسم. و دعاکردنم، آن کسی که میشنود. خواندن هم بلد است.
و من دوست دارم ارتباطم با جهان نوشتنی باشد. چه قبرستان. چه حرم. چه هرجای دیگری.
سمانه داوطلب
05/03/15
خانوادهروزی بود امروز. روز خانواده بود به زبان آدمیزاد. گفته بودم امروز کمتر مینویسم و میخانم. در عوض کنار خانوادهام بیشتر.
میخواستیم برویم میانهی آدمهای زیرزمینی. یا شایدم آسمانی. یا هر دو. نمیدانم.
کولهام را برمیدارم پُرش میکنم با دو کتاب، یک دفتر و سه خودکار.
داستانی شده انتخاب کیف. دلم به کیفهای کوچک نمیرود. باید حتمن خرجا باشد. و چندین کتاب و دفتر را بتواند براحتی ببلعد و باز هم اشتهامند باشد.
میرویم سر قبور. بعد از فاتحه و خوش و بشی. دفتر و خودکارم را بر میدارم و مینویسم. از هر چه که میبینم. حتا نوشتههای روی سنگ را رونویسی میکنم. علاقه به نوشتن تا کجا آخر.
در میانهی راه رفتن، آشنایی میبینم. معلم است. او هم من را میبیند. با خودکار و دفترهایم. میگوید مشقهایت را آوردی بنویسی اینجا؟ میخندم. نه به خودم. که به حرفِ او. اما چیزی نمیگویم.
بعدتر در بازرسی حرم. کیفم را جستجو میکند. و باز هم میپرسد اینجا میخای کتاب بخونی؟ میگویم بله. و دیگر چیزی نمیگویم.
خیلی وقت است حرفهایم را دیگر نمیگویم. مینویسم. و دعاکردنم، آن کسی که میشنود. خواندن هم بلد است.
و من دوست دارم ارتباطم با جهان نوشتنی باشد. چه قبرستان. چه حرم. چه هرجای دیگری.
سمانه داوطلب
05/03/15
❤16👌3
🌱
همه میدوند برای ساعت چهار.
بعد میدوند برای ساعت پنج.
اما من نمیدوم.
دیروز دویدم. دویدم اما بی حسِ خوب.
دویدم چون همه میدویدند.
امروز اما کاری را پیش میبرم که دوستتر دارم.
شاید عقب بمانم در دویدن.
شاید این دویدنِ من نباشد.
شاید اصلا وقتِ دویدن من نباشد.
دلم میخاهد بنشینم. آرام. با چای. با شعر.
بیدویدن.
سخت نمیگیرم به خودم.
و میدانم لذت زندگی در همیشه دویدن نیست.
دویدن من از جنس دیگریست.
حواسم باشد. باید بیشتر مراقب خودم باشم.
آهسته اما پیوسته سعی میکنم در راه بمانم. فقط.
و آنچه را که آموختهام تمرین کنم بیشتر.
دویدن من دویدنِ تمرین و ممارست است.
دویدن من دزدانه است برای وقتدزدی.
دویدنِ من مادرانه است. همسرانه.
دویدن من جور دیگریست.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/17
همه میدوند برای ساعت چهار.
بعد میدوند برای ساعت پنج.
اما من نمیدوم.
دیروز دویدم. دویدم اما بی حسِ خوب.
دویدم چون همه میدویدند.
امروز اما کاری را پیش میبرم که دوستتر دارم.
شاید عقب بمانم در دویدن.
شاید این دویدنِ من نباشد.
شاید اصلا وقتِ دویدن من نباشد.
دلم میخاهد بنشینم. آرام. با چای. با شعر.
بیدویدن.
سخت نمیگیرم به خودم.
و میدانم لذت زندگی در همیشه دویدن نیست.
دویدن من از جنس دیگریست.
حواسم باشد. باید بیشتر مراقب خودم باشم.
آهسته اما پیوسته سعی میکنم در راه بمانم. فقط.
و آنچه را که آموختهام تمرین کنم بیشتر.
دویدن من دویدنِ تمرین و ممارست است.
دویدن من دزدانه است برای وقتدزدی.
دویدنِ من مادرانه است. همسرانه.
دویدن من جور دیگریست.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/17
❤16👌1💯1
🌙
| مهرِ موهبتها
از اتفاقات کوچک همیشه زیاد خوشحال میشوم. مثل امروز. وقتی مصاحبهی شاعر مورد علاقهم را دیدم. وقتی شعرهایی که بارها زمزمه کرده بودم را از زبان شاعرش شنیدم.
مثل شنیدن شعرِ «دوستت دارم دلاویزترین شعر جهان» از زبان فریدون مشیری. یا شنیدن شعرهای حسین پناهی که هر بار با بغضهایش بغض میکنم. یا مثلن شنیدن ترانههای آقای صالحعلا با زبان شیرینش.
خوشحال نه. که مستم میکند. شنیدن شعر از زبان خدایش. آفرینندهاش. که انگار شاهد یک آفرینشـم. سرشار از عظمت و عشق.
ری برادبری، در کتاب ذن در هنر نویسندگی میگوید: «زنده بودن حق طبیعی ما نیست، امتیاز و موهبت است.» همین جمله کافیست تا حس طلبکار بودن از عالم و آدم را بگذارم لب طاقچه. کوزه. هر چیزی. و با همهی زندگی، رنجها و خوشیهایش همآغوش شوم.
تلاش میکنم برای تغییر چیزی که میتوانم بهبودش دهم. اما چیزی را که نمیتوانم، نگذارم موهبتم را خدشهدار کند.
مثل وقتی که هدیهای میگیرم. قدردان هر آنچه که باشد هستم. زندگی را موهبت و هدیه میبینم و سعی میکنم قدردانی را بیشتر تمرین کنم.
و نامهی پرمهر دوستم فاطمهجان ابراهیمی، از آن جنس موهبتهای بزرگیست که امشب بدستم رسید.
بقول فاطمهجانم برای ابراز محبت: ایش لی بی دیش.
و بقول محیا: تولدت مبارک🐣😁
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/18
🌙
| مهرِ موهبتها
از اتفاقات کوچک همیشه زیاد خوشحال میشوم. مثل امروز. وقتی مصاحبهی شاعر مورد علاقهم را دیدم. وقتی شعرهایی که بارها زمزمه کرده بودم را از زبان شاعرش شنیدم.
مثل شنیدن شعرِ «دوستت دارم دلاویزترین شعر جهان» از زبان فریدون مشیری. یا شنیدن شعرهای حسین پناهی که هر بار با بغضهایش بغض میکنم. یا مثلن شنیدن ترانههای آقای صالحعلا با زبان شیرینش.
خوشحال نه. که مستم میکند. شنیدن شعر از زبان خدایش. آفرینندهاش. که انگار شاهد یک آفرینشـم. سرشار از عظمت و عشق.
ری برادبری، در کتاب ذن در هنر نویسندگی میگوید: «زنده بودن حق طبیعی ما نیست، امتیاز و موهبت است.» همین جمله کافیست تا حس طلبکار بودن از عالم و آدم را بگذارم لب طاقچه. کوزه. هر چیزی. و با همهی زندگی، رنجها و خوشیهایش همآغوش شوم.
تلاش میکنم برای تغییر چیزی که میتوانم بهبودش دهم. اما چیزی را که نمیتوانم، نگذارم موهبتم را خدشهدار کند.
مثل وقتی که هدیهای میگیرم. قدردان هر آنچه که باشد هستم. زندگی را موهبت و هدیه میبینم و سعی میکنم قدردانی را بیشتر تمرین کنم.
و نامهی پرمهر دوستم فاطمهجان ابراهیمی، از آن جنس موهبتهای بزرگیست که امشب بدستم رسید.
بقول فاطمهجانم برای ابراز محبت: ایش لی بی دیش.
و بقول محیا: تولدت مبارک🐣😁
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/18
🌙
❤15🥰2😍2❤🔥1
.
او را که دل از عشق مشوش باشد
هر قصه که گوید همه دلکش باشد*
بستهام رسید. اما خوشحالیِ جر دادن بستهی پستی و انباکسینگ را ادارهی پست برده است. کتابهایم سالمند و همین کافیست برای خوشحالیام، همچنان.
با هانیه حرف میزنم. ماجرای یک مکالمه را برایش تعریف میکنم. میگوید همین را پست کانالت کن. اما میگذرد. نمینویسمش همان دم.
که الزامن همزمان نیست لحظهی تولدِ زبانی یک اتفاق با لحظهی تولدش در کاغذ. به راحتی حس میشود. گفته میشود. شنیده میشود. اما براحتی نوشته نمیشود.
ماجرا چه بود. ماجرای شور. شورِ چیزی را درآوردن. عذاب وجدانی که آهسته میگوید در گوشم. شور کتاب خاندن و نوشتن را درآوردی.
اما. صدای پرشورتری جواب میدهد که.
پاشنهی دنیا روی همین شوردرآوردنها میچرخد. مثلن اگر نیوتن شور فکر کردن دربارهی افتادن یک سیب را در نمیآورد. اگر برادران رایت شور رویاپردازی دربارهی پرواز را درنمیآوردند. اگر ادیسون با سه هزار بار آزمایش و شکست شورَش را درنمیآورد. اگر نویسندهها. اگر شاعرها. اگر آدمهای تاثیرگذار. اگر. اگر. اگر.
فکر میکنم حتی اگر شوردرآوردن علاقهمان، نتیجهای نداشته باشد. صدایمان به جایی. به کسی نرسد هم لذت زندگی را بردهاییم.
اصلن به نظرم کسی که شور علاقههایش را درنیاورد «زندگی» نکرده است.
پس بی عذاب وجدان، میروم که شورِ شعر و کتاب و نوشتن را دربیاورم همچنان.
* شیخ بهایی. دیوان رباعیات. رباعی32
سمانه داوطلب
05/03/20
او را که دل از عشق مشوش باشد
هر قصه که گوید همه دلکش باشد*
بستهام رسید. اما خوشحالیِ جر دادن بستهی پستی و انباکسینگ را ادارهی پست برده است. کتابهایم سالمند و همین کافیست برای خوشحالیام، همچنان.
با هانیه حرف میزنم. ماجرای یک مکالمه را برایش تعریف میکنم. میگوید همین را پست کانالت کن. اما میگذرد. نمینویسمش همان دم.
که الزامن همزمان نیست لحظهی تولدِ زبانی یک اتفاق با لحظهی تولدش در کاغذ. به راحتی حس میشود. گفته میشود. شنیده میشود. اما براحتی نوشته نمیشود.
ماجرا چه بود. ماجرای شور. شورِ چیزی را درآوردن. عذاب وجدانی که آهسته میگوید در گوشم. شور کتاب خاندن و نوشتن را درآوردی.
اما. صدای پرشورتری جواب میدهد که.
پاشنهی دنیا روی همین شوردرآوردنها میچرخد. مثلن اگر نیوتن شور فکر کردن دربارهی افتادن یک سیب را در نمیآورد. اگر برادران رایت شور رویاپردازی دربارهی پرواز را درنمیآوردند. اگر ادیسون با سه هزار بار آزمایش و شکست شورَش را درنمیآورد. اگر نویسندهها. اگر شاعرها. اگر آدمهای تاثیرگذار. اگر. اگر. اگر.
فکر میکنم حتی اگر شوردرآوردن علاقهمان، نتیجهای نداشته باشد. صدایمان به جایی. به کسی نرسد هم لذت زندگی را بردهاییم.
اصلن به نظرم کسی که شور علاقههایش را درنیاورد «زندگی» نکرده است.
پس بی عذاب وجدان، میروم که شورِ شعر و کتاب و نوشتن را دربیاورم همچنان.
* شیخ بهایی. دیوان رباعیات. رباعی32
سمانه داوطلب
05/03/20
❤9🔥8🥰1👌1🕊1
🌱
ده واژهی محبوبم ۱
مامان: مامان بودگیِ خودم آنقدر محبوبم نیست که مامانبودگیِ مامانم.
نوشتن: احساس دوباره و چندباره زندگی کردن.
شعر: میگوید در گوشم:
شاد باش و فارغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران با چمن
دوست: لباسیست که تن هر کسی نمیزیبد.
کتاب: خوردنی. بوییدنی. پوشیدنی. بوسیدنی. و در آخر خواندنی.
چای: بیهمگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود.
باران: کاش به عدالت میبارید، همهجا.
عود: براحتی با یک بسته عود با بوی دارچین خوشحال میشوم.
درخت: بوی مادر میدهد و بغل کردنیست.
رقص: تجربهی زانودردم میگوید گرم کردن قبل از رقصیدن را جدی بگیر.
زندگی: به زهرا گفتم دیشب. زندگی جنگ است و دیگر هیچ.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/20
🌱
ده واژهی محبوبم ۱
مامان: مامان بودگیِ خودم آنقدر محبوبم نیست که مامانبودگیِ مامانم.
نوشتن: احساس دوباره و چندباره زندگی کردن.
شعر: میگوید در گوشم:
شاد باش و فارغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران با چمن
دوست: لباسیست که تن هر کسی نمیزیبد.
کتاب: خوردنی. بوییدنی. پوشیدنی. بوسیدنی. و در آخر خواندنی.
چای: بیهمگان به سر شود، بی تو به سر نمیشود.
باران: کاش به عدالت میبارید، همهجا.
عود: براحتی با یک بسته عود با بوی دارچین خوشحال میشوم.
درخت: بوی مادر میدهد و بغل کردنیست.
رقص: تجربهی زانودردم میگوید گرم کردن قبل از رقصیدن را جدی بگیر.
زندگی: به زهرا گفتم دیشب. زندگی جنگ است و دیگر هیچ.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/20
🌱
❤19😍2🥰1
🐣
|یک اسفناج کوچولو
وقت شام است. فاطمه بازی میکند و من لقمه میگذارم در دهانش. غرق بازیست که بیهوا میگوید:
«مامان، اگه این وری نگاش کنم شبیه قلبه. اگه اینوری نگاش کنم شبیه ماه. اگه هم اینجوری نگاش کنم شبیه گریه کردن.»
حواسم نیست. حرفهایش را میشنوم اما متوجه نیستم از چه حرف میزند. که اشاره میکند به ظرف ترشی. و آن تکه اسفناج سبز کوچکِ هلالی شکل با یک شکست در وسط بدنش. به دیوارهی پیاله تکیه داده است.
فاطمه دوباره حرفهایش را تکرار میکند. که اگه. اینجوری. آنطوری. و این شکلی. قلب و ماه و گریه کردن.
عه. چه جالب مامانی. اینکه همیشه چیزی را به چیزی دیگری تشبیه میکند به وجدم میآورد.
تکه اسفناجی که فقط اسفناج است. اما به شکلهای مختلفی هم دیده میشود.
و اینکه من فقط میخورم بیتوجه. و فاطمه قبل از خوردن به جزییاتش توجه میکند، فرق بین زندهمانی است و زندگانی.
•حالا تو بگو زندهای یا زندگی هم میکنی؟
#از_گفتگویت_بگو
#رخدادک
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/21🐣
|یک اسفناج کوچولو
وقت شام است. فاطمه بازی میکند و من لقمه میگذارم در دهانش. غرق بازیست که بیهوا میگوید:
«مامان، اگه این وری نگاش کنم شبیه قلبه. اگه اینوری نگاش کنم شبیه ماه. اگه هم اینجوری نگاش کنم شبیه گریه کردن.»
حواسم نیست. حرفهایش را میشنوم اما متوجه نیستم از چه حرف میزند. که اشاره میکند به ظرف ترشی. و آن تکه اسفناج سبز کوچکِ هلالی شکل با یک شکست در وسط بدنش. به دیوارهی پیاله تکیه داده است.
فاطمه دوباره حرفهایش را تکرار میکند. که اگه. اینجوری. آنطوری. و این شکلی. قلب و ماه و گریه کردن.
عه. چه جالب مامانی. اینکه همیشه چیزی را به چیزی دیگری تشبیه میکند به وجدم میآورد.
تکه اسفناجی که فقط اسفناج است. اما به شکلهای مختلفی هم دیده میشود.
و اینکه من فقط میخورم بیتوجه. و فاطمه قبل از خوردن به جزییاتش توجه میکند، فرق بین زندهمانی است و زندگانی.
•حالا تو بگو زندهای یا زندگی هم میکنی؟
#از_گفتگویت_بگو
#رخدادک
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/21🐣
❤17🤔1😍1🍓1
| جمعآنه
ساعت سه و نیم نیمهشب. بالاخره آخرین تیک کارهای روز جمعه را میزنم. همزمان نیمنگاهی به تلویزیون و بازی والیبال ایران و آرژانتین. در ست سوم، دو ست به نفع ایران است.
دفتر ثبت کارهای روزانه را باز میکنم و نگاهی به هفتهای که گذشت.
• خوشحالم که عادتِ نوشتن صفحات صبحگاهی را ساختهام.
• نوشتنهای در طول روزم را سامان دادهام. سعی میکنم از شب قبل، چند آغازگرِ جمله برای لقمههای نوشتنی در طول روزم آماده کنم. تا دچار چه بنویسم، یا فقط آزادنویسیِ بیهدف نشوم.
• مکملهایم را در لیستِ تیک خوردن برنامهی روزانه گنجاندهام. اغلب فراموش میکردم اما الان تیکتاککنان میخورمشان.
• نوشیدن آب را هم نوشتنی کردهام. به من باشد هر تشنگی را با چای رفع میکنم. فقط.
• من و آشپزی کردن، جن و بسمالله هستیم. که باز هم بخاطر تیک زدن گزینهی ناهار انجامش میدهم. و البته گزینهی بچهها.
• در کتابخاندن سرگردان بودم که این هفته توانستم روی سه کتاب حداقل پنج صفحه به ثبات برسم.
این هفته، روی هدفهایم بیشتر متمرکز شدم. بیشتر نوشتم. و به ایدههای خوبی رسیدم که امیدوارم در عمل کردنشان دچار کمالگرایی نشوم.
این بود نتیجهی هفتهی نوشتنیِ من،
این بود نتیجهی بازی ایران و آرژانتین،
«بـُــردن.»
#گزارش_نیک
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/22
.
ساعت سه و نیم نیمهشب. بالاخره آخرین تیک کارهای روز جمعه را میزنم. همزمان نیمنگاهی به تلویزیون و بازی والیبال ایران و آرژانتین. در ست سوم، دو ست به نفع ایران است.
دفتر ثبت کارهای روزانه را باز میکنم و نگاهی به هفتهای که گذشت.
• خوشحالم که عادتِ نوشتن صفحات صبحگاهی را ساختهام.
• نوشتنهای در طول روزم را سامان دادهام. سعی میکنم از شب قبل، چند آغازگرِ جمله برای لقمههای نوشتنی در طول روزم آماده کنم. تا دچار چه بنویسم، یا فقط آزادنویسیِ بیهدف نشوم.
• مکملهایم را در لیستِ تیک خوردن برنامهی روزانه گنجاندهام. اغلب فراموش میکردم اما الان تیکتاککنان میخورمشان.
• نوشیدن آب را هم نوشتنی کردهام. به من باشد هر تشنگی را با چای رفع میکنم. فقط.
• من و آشپزی کردن، جن و بسمالله هستیم. که باز هم بخاطر تیک زدن گزینهی ناهار انجامش میدهم. و البته گزینهی بچهها.
• در کتابخاندن سرگردان بودم که این هفته توانستم روی سه کتاب حداقل پنج صفحه به ثبات برسم.
این هفته، روی هدفهایم بیشتر متمرکز شدم. بیشتر نوشتم. و به ایدههای خوبی رسیدم که امیدوارم در عمل کردنشان دچار کمالگرایی نشوم.
این بود نتیجهی هفتهی نوشتنیِ من،
این بود نتیجهی بازی ایران و آرژانتین،
«بـُــردن.»
#گزارش_نیک
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
05/03/22
.
❤12👌3🕊2
🍁
| دلتنگی
• محبوبِ پاییزی من
آدرسِ خانهی شما
فرمولیست که پاهایم
همیشه اشتیاق حل کردنش را دارد.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
04/03/23
🍁
| دلتنگی
• محبوبِ پاییزی من
آدرسِ خانهی شما
فرمولیست که پاهایم
همیشه اشتیاق حل کردنش را دارد.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
04/03/23
🍁
❤15🥰3👌2