〰️
| بهانهوش
نوشتنش تبدار بود،
دردناک بود,
اما،
ادامه داد.
نوشتهاش تابناک شد.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#شعرک
〰️
| بهانهوش
نوشتنش تبدار بود،
دردناک بود,
اما،
ادامه داد.
نوشتهاش تابناک شد.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#شعرک
〰️
❤🔥12❤4👍1🙏1👌1
〰️
|آفتابِ سرد
بالاخره نشستم. روی نیمکت نارنجی رنگ. کنار تاب و سرسرهها. زیر آفتاب خنک زمستان. که لحظهای هست. و لحظهای دیگر نه. زیر ابری پنهان میشود. ساعت دوازده و پنجاه و یک دقیقه. کمی آنطرفتر از درمانگاه.
فاطمه، هاپوی عروسکش را در تاب گذاشته و تابش میدهد. روی سرسره، سُرش میدهد.
فراموش کرده. لحظات پیش را. ترس دکتر و استرس آمپول زدن را.
اما من فراموش نکردم هنوز. لحظهی بیدار شدنش. با خروسک سرفهها را. تنگی نفس و رنگ پریدگیاش که رنگ از رخ من هم پراند.
از پلههای سرسره بالا میرود و میخندد. دوست پیدا کرده. فراموش کرده. اما من بغض دارم. گریه دارم هنوز.
امان از ترسهای بزرگسالی که براحتی فراموش نمیشوند.
امان از مادری که بعد از درد فرزندش، دیگر خندهاش را ندید و نمیبیند. امان.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|آفتابِ سرد
بالاخره نشستم. روی نیمکت نارنجی رنگ. کنار تاب و سرسرهها. زیر آفتاب خنک زمستان. که لحظهای هست. و لحظهای دیگر نه. زیر ابری پنهان میشود. ساعت دوازده و پنجاه و یک دقیقه. کمی آنطرفتر از درمانگاه.
فاطمه، هاپوی عروسکش را در تاب گذاشته و تابش میدهد. روی سرسره، سُرش میدهد.
فراموش کرده. لحظات پیش را. ترس دکتر و استرس آمپول زدن را.
اما من فراموش نکردم هنوز. لحظهی بیدار شدنش. با خروسک سرفهها را. تنگی نفس و رنگ پریدگیاش که رنگ از رخ من هم پراند.
از پلههای سرسره بالا میرود و میخندد. دوست پیدا کرده. فراموش کرده. اما من بغض دارم. گریه دارم هنوز.
امان از ترسهای بزرگسالی که براحتی فراموش نمیشوند.
امان از مادری که بعد از درد فرزندش، دیگر خندهاش را ندید و نمیبیند. امان.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤10👌6😢2
Forwarded from نوشتزار | گلی موعودی
با طناب معنا به چاه زندگی میافتیم
اگر به شما بگویند دو ضربدر دو میشود سه چه پاسخی میدهید؟
مطمئنن میگویید مگر میشود، سالهاست که ثابت شده جواب این معادله چهار است.
در نگرم این معادله را میتوان با زبان «معنا» حل کرد. وقتیکه جبر زندگی دو دو تا چهارتای خودش را به تو نشان میدهد، این معناست که میتواند برایت پاسخ چهار را به سه تبدیل کند.
معناهایی که به اتفاقات زندگی میدهیم تا جوابی در خور تحملمان بگیریم. هر باری که کتابی از محمدعلی اسلامی ندوشن را میخانم، نگاهی متفاوت به اطراف مییابم. زندگی بدون سوال مانند زیستن در مرداب است. با پرسش است که تو پویا میشوی و خونی تازه در رگهایت جاری میشود.
در مقالهیی از کتاب «راه و بیراه» محمدعلی اسلامی ندوشن نقل قولی از «تولستوی» نویسندهی روسی آمده است که چشمنوازی میکند.
تولستوی از خود میپرسد «معنای زندگی چیست؟»
«به حدود پنجاه سالگی رسیده بودم که ناگاه بحرانی روحی بر من عارض شد و از خود میپرسیدم که برای چه زندگی میکنم؟ معنا و حاصل این زندگی چیست؟
احساس میکردم که پایم بر زمین محکم نیست. نویسنده بودم، معروف بودم، مورد احترام داخل و خارج بودم، درآمد سرشار داشتم، سلامت بودم و روزی ده ساعت کار میکردم.
با این حال، احساس میکردم که در زندگی هدف نیست، همه چیز بیهوده است. علم را هم جوابگو به زندگی نمیدیدم. عشق به خانواده و نویسندگی هم مرا تسکین نمیداد. بدینگونه تا آستانهی خودکشی جلو رفتم.
سرانجام به این نتیجه رسیدم که از طریق دانش عقلانی نمیتوان جوابی برای زندگی یافت و اگر معنایی برای آن بتوان جست، از طریق ایمان است، یعنی همان چیزی که عامهی مردم دارند، میلیونها میلیونها مردم زحمتکش که با ایمان، خود را به زندگی وابسته میدارند، و آن را تا آخر پی میگیرند.
اینان آفریینده و نیروبخش زندگی هستند، و من نیز بر آن شدم که راه آنها را دنبال کنم. اگر بشر باور به هدفی نمیداشت، نمیتوانست به زیست خود ادامه دهد.»
در ادامهی این مقاله محمدعلی اسلامی ندوشن به زیبایی از مقولهی معنا در ادبیات صحبت میکنند.
اینکه مردم ایران با توجه به تاریخ و شرایط زندگیشان در گذر مختلف برای خودشان معناسازی میکنند و این امر با ادبیات میسر میشود.
در قسمتی از مقاله آمده:
«در شاهنامه معنای زندگی در شرف ملی و دفاع از حق جسته میشود، در عرفان در وفاق انسانی. شاهنامه برای مردم تسلای خاطر بود، و عرفان برای مردم تهذیب نفس، زیرا در دورههای آشفته، تنزل اخلاقی روی مینماید، و عرفان میخاست طبایع مردم را به سوی نوعی سلامت معنوی بازگرداند.»
ادبیات، هنر، عرفان، دین همه و همه طنابی هستند که به نوعی تو را با معنای زندگیت وصل میکنند. یکی در کورهراه زندگی به فردی متوسل میشود، عدهیی شعری میخانند و کسی دست نوازشی بر سر سالداری میکشد، تا معنایی بیابد. معنا برای هر کداممان متفاوت میشود.
احترام به معناهایی که ما در زندگی برای خودمان داریم، سبب میشود که طعم آزادی را بچشیم. و هیچ چیزی نمیتواند طعم شیرین این رهایی را برای آدمی جبران کند.
شما معنای زندگیتان را یافتید؟
✍️گلی موعودی
#پارهنویسی
https://t.me/golnesasher
اگر به شما بگویند دو ضربدر دو میشود سه چه پاسخی میدهید؟
مطمئنن میگویید مگر میشود، سالهاست که ثابت شده جواب این معادله چهار است.
در نگرم این معادله را میتوان با زبان «معنا» حل کرد. وقتیکه جبر زندگی دو دو تا چهارتای خودش را به تو نشان میدهد، این معناست که میتواند برایت پاسخ چهار را به سه تبدیل کند.
معناهایی که به اتفاقات زندگی میدهیم تا جوابی در خور تحملمان بگیریم. هر باری که کتابی از محمدعلی اسلامی ندوشن را میخانم، نگاهی متفاوت به اطراف مییابم. زندگی بدون سوال مانند زیستن در مرداب است. با پرسش است که تو پویا میشوی و خونی تازه در رگهایت جاری میشود.
در مقالهیی از کتاب «راه و بیراه» محمدعلی اسلامی ندوشن نقل قولی از «تولستوی» نویسندهی روسی آمده است که چشمنوازی میکند.
تولستوی از خود میپرسد «معنای زندگی چیست؟»
«به حدود پنجاه سالگی رسیده بودم که ناگاه بحرانی روحی بر من عارض شد و از خود میپرسیدم که برای چه زندگی میکنم؟ معنا و حاصل این زندگی چیست؟
احساس میکردم که پایم بر زمین محکم نیست. نویسنده بودم، معروف بودم، مورد احترام داخل و خارج بودم، درآمد سرشار داشتم، سلامت بودم و روزی ده ساعت کار میکردم.
با این حال، احساس میکردم که در زندگی هدف نیست، همه چیز بیهوده است. علم را هم جوابگو به زندگی نمیدیدم. عشق به خانواده و نویسندگی هم مرا تسکین نمیداد. بدینگونه تا آستانهی خودکشی جلو رفتم.
سرانجام به این نتیجه رسیدم که از طریق دانش عقلانی نمیتوان جوابی برای زندگی یافت و اگر معنایی برای آن بتوان جست، از طریق ایمان است، یعنی همان چیزی که عامهی مردم دارند، میلیونها میلیونها مردم زحمتکش که با ایمان، خود را به زندگی وابسته میدارند، و آن را تا آخر پی میگیرند.
اینان آفریینده و نیروبخش زندگی هستند، و من نیز بر آن شدم که راه آنها را دنبال کنم. اگر بشر باور به هدفی نمیداشت، نمیتوانست به زیست خود ادامه دهد.»
در ادامهی این مقاله محمدعلی اسلامی ندوشن به زیبایی از مقولهی معنا در ادبیات صحبت میکنند.
اینکه مردم ایران با توجه به تاریخ و شرایط زندگیشان در گذر مختلف برای خودشان معناسازی میکنند و این امر با ادبیات میسر میشود.
در قسمتی از مقاله آمده:
«در شاهنامه معنای زندگی در شرف ملی و دفاع از حق جسته میشود، در عرفان در وفاق انسانی. شاهنامه برای مردم تسلای خاطر بود، و عرفان برای مردم تهذیب نفس، زیرا در دورههای آشفته، تنزل اخلاقی روی مینماید، و عرفان میخاست طبایع مردم را به سوی نوعی سلامت معنوی بازگرداند.»
ادبیات، هنر، عرفان، دین همه و همه طنابی هستند که به نوعی تو را با معنای زندگیت وصل میکنند. یکی در کورهراه زندگی به فردی متوسل میشود، عدهیی شعری میخانند و کسی دست نوازشی بر سر سالداری میکشد، تا معنایی بیابد. معنا برای هر کداممان متفاوت میشود.
احترام به معناهایی که ما در زندگی برای خودمان داریم، سبب میشود که طعم آزادی را بچشیم. و هیچ چیزی نمیتواند طعم شیرین این رهایی را برای آدمی جبران کند.
شما معنای زندگیتان را یافتید؟
✍️گلی موعودی
#پارهنویسی
https://t.me/golnesasher
❤10👍2👌1
〰️
خدایا برای این قاب، چه میتوانم بنویسم؟
فقط بار دیگر، دیدم مهربانیات را در آغوش دوستانم.
که احساسم بهشان، فراتر از دوستی که خاهرانه بود.
رویایی شیرین در بیداری برایم ساختید🥺🫂
فاطمهی عزیزم. نجمه جانم.
و نوشتن ازین قاب ادامه دارد...
〰️
خدایا برای این قاب، چه میتوانم بنویسم؟
فقط بار دیگر، دیدم مهربانیات را در آغوش دوستانم.
که احساسم بهشان، فراتر از دوستی که خاهرانه بود.
رویایی شیرین در بیداری برایم ساختید🥺🫂
فاطمهی عزیزم. نجمه جانم.
و نوشتن ازین قاب ادامه دارد...
〰️
❤🔥10❤5😍3🍓2👍1🎉1
Forwarded from سوسن خسروی(تاب)
اگر لبخندی بر لبانت نشست
به آن دست نزن و تماشایش کن.
فرصت بده لاابالی بر صورتت بماند.
در روزگاری هستیم که عمر لبخند
به قدر حباب است؛
استحکامش را محک نزن
به لذت تماشایش اکتفا کن.
به آن دست نزن و تماشایش کن.
فرصت بده لاابالی بر صورتت بماند.
در روزگاری هستیم که عمر لبخند
به قدر حباب است؛
استحکامش را محک نزن
به لذت تماشایش اکتفا کن.
🕊11👌3❤1
〰️
| چنان آشفتهام کردی که ابراهیم بتها را
به حدی دوستت دارم که دنیادوست، دنیا را*
پتوی صورتیرنگ بچهها را میپیچم دورم. دو سه روزیست تمکین نمیکنم. نوشتن را
با اینکه سه روز است لحظاتی داشتهام رنگی رنگی. مانند خودکارهایی که کنار کاغذم ردیف شدهاند. صورتی و سبز و آبی. و این مَنبرگههای کاهیِ سفید ماندهی هرشب. که دلش میتپد برای نوشتن از لحظات رنگی این چند روز. اما.
اما خودم هم نمیفهمم چرا. چرا ناتوانم در نوشتن ازین لحظات. خانه، سکوت است و خاموش. روشنایی برقها را صدا میکنم. و صدای تلویزیون را روشن. مینشینم. بیتوجه به روشنایی و صدا. مینویسم.
امروز قرارمان در حرم بود. ساعت شش صبح. تمام شب را بیدار ماندم. که نکند خابم ببرد. هوا هنوز روشن نشده بود که نجمه پیام داد من حرمم. من و فاطمه تقریبن با هم به بابالرضا رسیدیم. نانی گرفتیم برای صبحانه.
در حرم راه رفتیم. گفتیم و خندیدیم. و شنیدیم. شانه به شانهی یکدیگر. دیگر فقط کلماتشان نبود که دیده میشد. که چشمان و لبخندشان هم بود. و دوس داشتم حواسشان نباشد تا همانقدر که میخاندمشان. ببینمشان.
آلبومی عکس و فیلم در همه حال گرفتیم. میدانستیم زمان، خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم میگذرد. و ما میمانیم و عکسها و یادش بخیرهایمان.
گمان میکردم این روزها دیوانگی، چند قدمی از من فاصله گرفته باشد. اما در یادگارنوشتههای فاطمه و نجمه خاندم که گفتن. سمانه دیوانه بمان. همچنان. امیدوارم شدم. به دوری ازین سکوت. به نزدیکی آن هیاهو.
فاطمه را دیدم. از آن دوستهاییست که هر مادری برای دخترش و هر دختری برای یک عمر دوستی آرزویش میکند. که امیدوارم دوستی من هم با او جاودانه باشد.
و نجمه را دیدم. که دوست نه. که خاهریست دلسوز و مهربان. که نامههایش. که بودنش. که محبتش همیشه سر بزنگاه، دلگرمت میکند.
مانند اولین نامهاش. و مانند غافلگیریاش آن شب در کافه کتاب آفتاب. که بیشک مرور آن لحظه، تا ابد کامِ خاطرم را شیرین میکند.
*شعری از محمدسعید شاد.
به امید دیدارهای بعدیمان❤️
04/11/23
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| چنان آشفتهام کردی که ابراهیم بتها را
به حدی دوستت دارم که دنیادوست، دنیا را*
پتوی صورتیرنگ بچهها را میپیچم دورم. دو سه روزیست تمکین نمیکنم. نوشتن را
با اینکه سه روز است لحظاتی داشتهام رنگی رنگی. مانند خودکارهایی که کنار کاغذم ردیف شدهاند. صورتی و سبز و آبی. و این مَنبرگههای کاهیِ سفید ماندهی هرشب. که دلش میتپد برای نوشتن از لحظات رنگی این چند روز. اما.
اما خودم هم نمیفهمم چرا. چرا ناتوانم در نوشتن ازین لحظات. خانه، سکوت است و خاموش. روشنایی برقها را صدا میکنم. و صدای تلویزیون را روشن. مینشینم. بیتوجه به روشنایی و صدا. مینویسم.
امروز قرارمان در حرم بود. ساعت شش صبح. تمام شب را بیدار ماندم. که نکند خابم ببرد. هوا هنوز روشن نشده بود که نجمه پیام داد من حرمم. من و فاطمه تقریبن با هم به بابالرضا رسیدیم. نانی گرفتیم برای صبحانه.
در حرم راه رفتیم. گفتیم و خندیدیم. و شنیدیم. شانه به شانهی یکدیگر. دیگر فقط کلماتشان نبود که دیده میشد. که چشمان و لبخندشان هم بود. و دوس داشتم حواسشان نباشد تا همانقدر که میخاندمشان. ببینمشان.
آلبومی عکس و فیلم در همه حال گرفتیم. میدانستیم زمان، خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم میگذرد. و ما میمانیم و عکسها و یادش بخیرهایمان.
گمان میکردم این روزها دیوانگی، چند قدمی از من فاصله گرفته باشد. اما در یادگارنوشتههای فاطمه و نجمه خاندم که گفتن. سمانه دیوانه بمان. همچنان. امیدوارم شدم. به دوری ازین سکوت. به نزدیکی آن هیاهو.
فاطمه را دیدم. از آن دوستهاییست که هر مادری برای دخترش و هر دختری برای یک عمر دوستی آرزویش میکند. که امیدوارم دوستی من هم با او جاودانه باشد.
و نجمه را دیدم. که دوست نه. که خاهریست دلسوز و مهربان. که نامههایش. که بودنش. که محبتش همیشه سر بزنگاه، دلگرمت میکند.
مانند اولین نامهاش. و مانند غافلگیریاش آن شب در کافه کتاب آفتاب. که بیشک مرور آن لحظه، تا ابد کامِ خاطرم را شیرین میکند.
*شعری از محمدسعید شاد.
به امید دیدارهای بعدیمان❤️
04/11/23
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤17🥰3👌1🍓1
〰️
| در ذهنم ای چهرهات بهترین یادگاری
زیباترین شعرم ارزانیات باد امشب *
نان بولکی. رضا خریده بود. به یاد قدیم. دیوانهوار عاشق این نانم. درون هر بستهاش، فقط چهار عدد نان است. به اندازهی تقریبن یک کف دست. و شاید یکم بیشتر از یک کف دست.
با حسرت. لذت خوردنش را نصف میکنم با فردا.
امروز تا ساعت سه و چهل و پنج دقیقهی ظهر مانند دیروز بود.
اولین کار، تلگرام را باز کردم. هانیه در گروه، سراغم را گرفته بود. بعد پیامک داده بود تا از کلاس ساعت ده و نیم خاب نمانم. که خاب مانده بودم. در پی وی هم، چتر محبتش باز بود.
و گفتم که خاب ماندم. اما گفت امروز با هم حرف بزنیم؟ نمیدانم از کجا میفهمد. چطور میشنود. صدای سکوت فریادم را. صدای بالبال زدنم را به وقت سقوط.
زنگ زد. حرف زدیم. من. هانیه. و زهرا، تهتغاری و موسیقیدان گروه. برایم از قطعهای که تازه یاد گرفته بود گفت. و کمی از تاریخ آن. که مانند آن نان بولکی، به جانم چسبید. و بعد از آن، دیگر روزم مانند دیروز نبود.
خاهری، امشب برای دخترها، سبدی از خرس قرمز و انواع شکلات و اسمارتیز، آورده بود. ولنتاین بود. روز عشق و دوست داشتن.
به موضوع همنویسی که گذشت و ننوشتم فکر کردم. به باوری که باید در موردش مینوشتیم.
دربارهی شک و تردید و ایمان در باورها.
به اینکه کدام باورم ثابت بوده. کدامها مانند ژلهی لرزان داخل یخچال. و کدام مانند بستنی آب شده در تابستان.
از بین همه. باورِ «دوست داشتن، زندگی را زیبا میکند.» را انتخاب میکنم. و البته قابل تحمل.
اما نمیخواهم در اینترنت جستجویش کنم. نمیخاهم چادر شک را به تنش کنم. نمیخاهم.
هر چند بیرحمی زندگی. لحظات تلخ افسردگی و ناامیدی، گاهی میخاهد باورم را تیرباران کند.
اما باز پایش میایستم. هرچند که گفت باورت فقط در دل قصههاست. باشد. اما همچنان من، در لیلی و مجنون. در خسرو و شیرین. در تمام شعرهای عاشقانه. و در آسمانها و زمین، باورم را میبافم.
که ما اول قلب بودیم بعد دست و پا درآوردیم.
* بیت شمارهی چهارده. مجموعه اشعار حسین منزوی.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
| در ذهنم ای چهرهات بهترین یادگاری
زیباترین شعرم ارزانیات باد امشب *
نان بولکی. رضا خریده بود. به یاد قدیم. دیوانهوار عاشق این نانم. درون هر بستهاش، فقط چهار عدد نان است. به اندازهی تقریبن یک کف دست. و شاید یکم بیشتر از یک کف دست.
با حسرت. لذت خوردنش را نصف میکنم با فردا.
امروز تا ساعت سه و چهل و پنج دقیقهی ظهر مانند دیروز بود.
اولین کار، تلگرام را باز کردم. هانیه در گروه، سراغم را گرفته بود. بعد پیامک داده بود تا از کلاس ساعت ده و نیم خاب نمانم. که خاب مانده بودم. در پی وی هم، چتر محبتش باز بود.
و گفتم که خاب ماندم. اما گفت امروز با هم حرف بزنیم؟ نمیدانم از کجا میفهمد. چطور میشنود. صدای سکوت فریادم را. صدای بالبال زدنم را به وقت سقوط.
زنگ زد. حرف زدیم. من. هانیه. و زهرا، تهتغاری و موسیقیدان گروه. برایم از قطعهای که تازه یاد گرفته بود گفت. و کمی از تاریخ آن. که مانند آن نان بولکی، به جانم چسبید. و بعد از آن، دیگر روزم مانند دیروز نبود.
خاهری، امشب برای دخترها، سبدی از خرس قرمز و انواع شکلات و اسمارتیز، آورده بود. ولنتاین بود. روز عشق و دوست داشتن.
به موضوع همنویسی که گذشت و ننوشتم فکر کردم. به باوری که باید در موردش مینوشتیم.
دربارهی شک و تردید و ایمان در باورها.
به اینکه کدام باورم ثابت بوده. کدامها مانند ژلهی لرزان داخل یخچال. و کدام مانند بستنی آب شده در تابستان.
از بین همه. باورِ «دوست داشتن، زندگی را زیبا میکند.» را انتخاب میکنم. و البته قابل تحمل.
اما نمیخواهم در اینترنت جستجویش کنم. نمیخاهم چادر شک را به تنش کنم. نمیخاهم.
هر چند بیرحمی زندگی. لحظات تلخ افسردگی و ناامیدی، گاهی میخاهد باورم را تیرباران کند.
اما باز پایش میایستم. هرچند که گفت باورت فقط در دل قصههاست. باشد. اما همچنان من، در لیلی و مجنون. در خسرو و شیرین. در تمام شعرهای عاشقانه. و در آسمانها و زمین، باورم را میبافم.
که ما اول قلب بودیم بعد دست و پا درآوردیم.
* بیت شمارهی چهارده. مجموعه اشعار حسین منزوی.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
❤17👌3❤🔥1
〰️
| حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهیست درین بی سروسامانیها*
تقریبن زندگی تکراریه. تا وقتی که با ترس، کاری که همیشه از آن میترسی را انجام دهی. با ترس. مثل امروز ساعت پنج و سی و پنج دقیقهی بعد از ظهر.
کلاس داشتم. و کسی نبود پیش بچهها بماند.
همهی احتمالات ممکن، سرما خورده بودند.
من هم تصمیم گرفتم مانند یک مادر خوب و کافی، کنار دخترها بمانم. اما ناراحت بودم.
مربی پیام داد چرا نیامدی؟ جواب دادم فلان و بهمان و سرماخوردگی و من و کافی.
پیام دادم. اما دلم راضی نشد. فرصتی نبود برای فکر کردن و نکردن. سریع بلند شدم و با هیجان به بچهها فراخان دادم. «پاشید پاشید بریم بیرون.»
محیا مثل همیشه سریع لایک موافقتش را نشانم داد. اما فاطمه، کمی تامل کرد و گفت کجا؟ گفتم کلاس. گفت کلاس چی؟ گفتم اسکیت. گمان کرد مانند مامانهای بقیه میخاهم او را ببرم. محتاطانه نگاهم کرد. گفتم نه. خیالت راحت. تو فقط مینشینی و تماشا میکنی. خیالش راحت شد. آماده شدیم. و بعد سوار اسنپ نود و پنج هزار تومانی شدیم.
مسیرمان پر ترافیک بود. و مطمعن بودم به تهدیگ کلاس خاهم رسید. رسیدیم و مامانها کنار زمین، روی نیمکتها نشسته بودند. و اسکیت بچههایشان را میدیدند.
فاطمه و محیا هم روی نیمکتها نشستند. تا تجهیزاتم را ببندم و وارد زمین شوم. تا اسکیتم را ببینند. با احتیاطی بیش از همیشه و شوقی بیشتر از همیشه، اسکیت میکردم.
لحظهای وسط زمین ایستادم. نگاه کردم. به مادرها. به بچهها. به فاطمه و محیا. به خودم.
و فکر کردم شاید گاهی بد نباشد، بچهها تلاش برای رسیدن به رویاها را اینطور از پدر و مادرشان بیاموزند. و شاید اُمید را.
بله. امروزم از ساعت پنج و سی و پنج دقیقهی بعدازظهر دیگر تکراری نبود.
*فصل تقسیم. آینههای ناگهان. قیصر امینپور
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| حالیا دست کریم تو برای دل ما
سرپناهیست درین بی سروسامانیها*
تقریبن زندگی تکراریه. تا وقتی که با ترس، کاری که همیشه از آن میترسی را انجام دهی. با ترس. مثل امروز ساعت پنج و سی و پنج دقیقهی بعد از ظهر.
کلاس داشتم. و کسی نبود پیش بچهها بماند.
همهی احتمالات ممکن، سرما خورده بودند.
من هم تصمیم گرفتم مانند یک مادر خوب و کافی، کنار دخترها بمانم. اما ناراحت بودم.
مربی پیام داد چرا نیامدی؟ جواب دادم فلان و بهمان و سرماخوردگی و من و کافی.
پیام دادم. اما دلم راضی نشد. فرصتی نبود برای فکر کردن و نکردن. سریع بلند شدم و با هیجان به بچهها فراخان دادم. «پاشید پاشید بریم بیرون.»
محیا مثل همیشه سریع لایک موافقتش را نشانم داد. اما فاطمه، کمی تامل کرد و گفت کجا؟ گفتم کلاس. گفت کلاس چی؟ گفتم اسکیت. گمان کرد مانند مامانهای بقیه میخاهم او را ببرم. محتاطانه نگاهم کرد. گفتم نه. خیالت راحت. تو فقط مینشینی و تماشا میکنی. خیالش راحت شد. آماده شدیم. و بعد سوار اسنپ نود و پنج هزار تومانی شدیم.
مسیرمان پر ترافیک بود. و مطمعن بودم به تهدیگ کلاس خاهم رسید. رسیدیم و مامانها کنار زمین، روی نیمکتها نشسته بودند. و اسکیت بچههایشان را میدیدند.
فاطمه و محیا هم روی نیمکتها نشستند. تا تجهیزاتم را ببندم و وارد زمین شوم. تا اسکیتم را ببینند. با احتیاطی بیش از همیشه و شوقی بیشتر از همیشه، اسکیت میکردم.
لحظهای وسط زمین ایستادم. نگاه کردم. به مادرها. به بچهها. به فاطمه و محیا. به خودم.
و فکر کردم شاید گاهی بد نباشد، بچهها تلاش برای رسیدن به رویاها را اینطور از پدر و مادرشان بیاموزند. و شاید اُمید را.
بله. امروزم از ساعت پنج و سی و پنج دقیقهی بعدازظهر دیگر تکراری نبود.
*فصل تقسیم. آینههای ناگهان. قیصر امینپور
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤17👌4👏3🕊1
👏11❤7🕊2👍1👌1
〰️
| تا که رمز عشق را از هر کسی پرسیدهام
هم تو در خوردِ سوال من، جوابی بودهای*
حواسم به انگشت شستم نبود.
توی خانه، مناسک کتابخانی ابتدا با ریختن لیوانی چای آغاز میشود. و پهلویش آبنباتی. شکلاتی و یا خرمایی.
خاستم کتاب بخانم. یک. دو. سه. چهار. پنج کتاب برمیدارم. البته سه چهارتایشان بادیگارد کتابهای بزرگترن معمولن. مثل دفتر شعر منزوی، که همیشه به احترامش چند کتاب زیر بال و پر جلدش مینشینند.
میخاستم کتاب بخانم. چای ریختم. و همراهش کیکی کاکائویی برداشتم. کتاب پرنده به پرنده را از جای نشانک نقرهای که یادآور درِ جعبهی شیرینی رولت دارچینیست باز کردم.
صفحهاش کمی برایم نآشنا بود. میروم صفحهی قبل. و باز هم قبلتر. تا رسیدم به فصل قبل. که بالاخره جملات آشنا دید. مغزم.
همیشه همین است ماجرای به سرانجام نرسیدن کتابهایم. و کارهایم. علاقه به قبلتر از شروع هر کاری.
لقمه لقمه کیک کاکائو و هورت هورت چایی تمام شد. صفحهی کتاب هم.
خاستم بروم صفحهی بعد. انگشت سبابه را لیسیدم و بعد با دستمال کاغذی پاک کردم. و بعد انگشت شستم را گذاشتم لبهی کاغذ. اما دیر شده بود برای فهمیدن خطای شناختیام در کارکرد انگشتان هنگام تورق کتاب.
لک قهوهای مانده بر صفحهی کتاب میگوید؛
«وقتی از همه چیز مطمعنی هم احتمال خطا وجود دارد.» چه انگشت. چه فکر. و چه باور.
*غزل شماره 127 از دفتر شعر حسین منزوی.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| تا که رمز عشق را از هر کسی پرسیدهام
هم تو در خوردِ سوال من، جوابی بودهای*
حواسم به انگشت شستم نبود.
توی خانه، مناسک کتابخانی ابتدا با ریختن لیوانی چای آغاز میشود. و پهلویش آبنباتی. شکلاتی و یا خرمایی.
خاستم کتاب بخانم. یک. دو. سه. چهار. پنج کتاب برمیدارم. البته سه چهارتایشان بادیگارد کتابهای بزرگترن معمولن. مثل دفتر شعر منزوی، که همیشه به احترامش چند کتاب زیر بال و پر جلدش مینشینند.
میخاستم کتاب بخانم. چای ریختم. و همراهش کیکی کاکائویی برداشتم. کتاب پرنده به پرنده را از جای نشانک نقرهای که یادآور درِ جعبهی شیرینی رولت دارچینیست باز کردم.
صفحهاش کمی برایم نآشنا بود. میروم صفحهی قبل. و باز هم قبلتر. تا رسیدم به فصل قبل. که بالاخره جملات آشنا دید. مغزم.
همیشه همین است ماجرای به سرانجام نرسیدن کتابهایم. و کارهایم. علاقه به قبلتر از شروع هر کاری.
لقمه لقمه کیک کاکائو و هورت هورت چایی تمام شد. صفحهی کتاب هم.
خاستم بروم صفحهی بعد. انگشت سبابه را لیسیدم و بعد با دستمال کاغذی پاک کردم. و بعد انگشت شستم را گذاشتم لبهی کاغذ. اما دیر شده بود برای فهمیدن خطای شناختیام در کارکرد انگشتان هنگام تورق کتاب.
لک قهوهای مانده بر صفحهی کتاب میگوید؛
«وقتی از همه چیز مطمعنی هم احتمال خطا وجود دارد.» چه انگشت. چه فکر. و چه باور.
*غزل شماره 127 از دفتر شعر حسین منزوی.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12👌4🕊2
〰️
|در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید*
تمام پیشانی. بالای ابروها بیشتر. از کتف تا سر انگشتان. و پاهایم. کتابِ «وقتی بدن، نه میگوید» را زمزمه میکنند. نه. نه. نه. میشنوم. میبینم. احساس میکنم.
میخزم زیر پتو.
کاش خابم ببرد امشب.
کاش این همهمه، سکوت کند کمی.
سکوت.
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید*
*مساحت رنج. تنفس صبح. قیصر امینپور.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|در انجماد سکون، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید*
تمام پیشانی. بالای ابروها بیشتر. از کتف تا سر انگشتان. و پاهایم. کتابِ «وقتی بدن، نه میگوید» را زمزمه میکنند. نه. نه. نه. میشنوم. میبینم. احساس میکنم.
میخزم زیر پتو.
کاش خابم ببرد امشب.
کاش این همهمه، سکوت کند کمی.
سکوت.
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید*
*مساحت رنج. تنفس صبح. قیصر امینپور.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤14👌2🕊2
〰️
| تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری*
برای تار نازک موها. برای ریزش. برای خشکی پوست. برای خوشبو شدن دهان. استحکام لثه و مینای دندان. و برای کبد و مفاصل و استخوانها. اسکن میکرد تمام بدن را. و کاغذ و خودکاری در دست. مینوشت. راهحل میداد. آن خانمِ مشاورِ همهچیزدان.
از تمام فرآیند مشاوره و فروش، فقط جذبِ کاغذ و خودکار و نوشتنش شدم.
در دلم گفتم من که چیزی نمیخرم. حالا گوش بده به حرفهایش. دلش خوش شود به مشاورهاش. حرف زد و حرف زد و حرف زد.
و من. گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم.
این قرص. این قطره. این اسپری. این کلاژن. این شامپو. این تونر. لیست بلندبالایی از نیازمندیهای پوست و موهایم نوشته بود.
شاید درست میگفت. شاید نیاز داشتم. اما. او بیشتر از نیازِ من. به راهحلی که باید میفروخت فکر میکرد.
و من. به نیازی که خریدنی نبود. که ای کاش خریدنی بود.
* غزلی از محمدعلی بهمنی.
#روزپاره
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری*
برای تار نازک موها. برای ریزش. برای خشکی پوست. برای خوشبو شدن دهان. استحکام لثه و مینای دندان. و برای کبد و مفاصل و استخوانها. اسکن میکرد تمام بدن را. و کاغذ و خودکاری در دست. مینوشت. راهحل میداد. آن خانمِ مشاورِ همهچیزدان.
از تمام فرآیند مشاوره و فروش، فقط جذبِ کاغذ و خودکار و نوشتنش شدم.
در دلم گفتم من که چیزی نمیخرم. حالا گوش بده به حرفهایش. دلش خوش شود به مشاورهاش. حرف زد و حرف زد و حرف زد.
و من. گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم.
این قرص. این قطره. این اسپری. این کلاژن. این شامپو. این تونر. لیست بلندبالایی از نیازمندیهای پوست و موهایم نوشته بود.
شاید درست میگفت. شاید نیاز داشتم. اما. او بیشتر از نیازِ من. به راهحلی که باید میفروخت فکر میکرد.
و من. به نیازی که خریدنی نبود. که ای کاش خریدنی بود.
* غزلی از محمدعلی بهمنی.
#روزپاره
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
👏6❤5👌3💔3
〰️
| شب است و در شب من، خوشنشینیات زیباست
به بوسه از لب من، خوشهچینیات زیباست*
ـ منو ببر پارک. مامان بچهها به بابای بچهها گفت.
- باشه بریم. ساعت ده. البته که ساعت دهمان شد یازده.
• چند روزیست احوالاتم راهشان را گم میکنند. به بنبست میخورند. و سخت میشود دنبال راه گشتن. نوشتنهایم راه را پیدا نمیکنند. گاهی.
کلماتم تنهایند. انگار. معنا را پیدا نمیکنم.
نمیدانم درست است کلمات را بیمعنا رها کردن. نمیدانم. نمیخاهم که.
• کلمات را بیمعنا نمیخاهم رها کنم. شاید همین نوشتن بتواند معنایم را پیدا کند. همانطور که فاطمه و محیا پیدایم کردند موقع رفتن به پارک.
• وسط راهپلهها فاطمه نگاهم میکند. با شرمی کودکانه میگوید. «ایش لی بی دیش مامان. اندازهی همهی شهر دوستت دارم.» بیهوا دوستت دارمهایش برایم طعم خدا دارد. و بعد محیا میگوید. «تولدت مبارک مامان.» که در فرهنگ شخصی محیا، به معنای همان دوستت دارم است.
• یا همانطور که پیامک اول صبح هانیه. و بعد میسکالهای فاطمه و نجمه برای شعرشکافی. و بعد تلفن زهراجان و حرفهای خاهرانهاش. و بعد پیام مریمی. شنیدن صدای مامان خانوم. اسکیت امروزم با دخترا. و این چایی کنارم حتی.
نوشتم. و نوشتهام پر از معنا شد.
خدایا شکرت.
* بیت اول غزل۲۰۴ از دفتر شعر حسین منزوی.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| شب است و در شب من، خوشنشینیات زیباست
به بوسه از لب من، خوشهچینیات زیباست*
ـ منو ببر پارک. مامان بچهها به بابای بچهها گفت.
- باشه بریم. ساعت ده. البته که ساعت دهمان شد یازده.
• چند روزیست احوالاتم راهشان را گم میکنند. به بنبست میخورند. و سخت میشود دنبال راه گشتن. نوشتنهایم راه را پیدا نمیکنند. گاهی.
کلماتم تنهایند. انگار. معنا را پیدا نمیکنم.
نمیدانم درست است کلمات را بیمعنا رها کردن. نمیدانم. نمیخاهم که.
• کلمات را بیمعنا نمیخاهم رها کنم. شاید همین نوشتن بتواند معنایم را پیدا کند. همانطور که فاطمه و محیا پیدایم کردند موقع رفتن به پارک.
• وسط راهپلهها فاطمه نگاهم میکند. با شرمی کودکانه میگوید. «ایش لی بی دیش مامان. اندازهی همهی شهر دوستت دارم.» بیهوا دوستت دارمهایش برایم طعم خدا دارد. و بعد محیا میگوید. «تولدت مبارک مامان.» که در فرهنگ شخصی محیا، به معنای همان دوستت دارم است.
• یا همانطور که پیامک اول صبح هانیه. و بعد میسکالهای فاطمه و نجمه برای شعرشکافی. و بعد تلفن زهراجان و حرفهای خاهرانهاش. و بعد پیام مریمی. شنیدن صدای مامان خانوم. اسکیت امروزم با دخترا. و این چایی کنارم حتی.
نوشتم. و نوشتهام پر از معنا شد.
خدایا شکرت.
* بیت اول غزل۲۰۴ از دفتر شعر حسین منزوی.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15👌2❤🔥1🥰1
〰️
| بی تو، کی این قطرهدل، دریا شود*
جاروبرقی نه. مینشینم. یکی یکی تکههای خمیر بازی بچهها. خردههای نان و کیک. کاغذهای ریز ریز شده با قیچی توسط محیا را دانه دانه با سر انگشت سبابه و شست از روی قالی، جمع میکنم. فکر میکنم. هر دانه. یک فکر. هر چه هست و نیست تمام میشود. اما فکرهای من. همچنان میزاید.
امروز سومین روز ماه رمضان. افطاریمان نان و پنیر و گردو. و شلهای که عمهخانوم برایمان آورد. و چایشیرینی که طعم شیرینش هنوز نیامده، دوباره عزم رفتن میکند.
پارسال. و سالهای پیش. روزهای اسفند را بیشتر از خود عید و سال تحویل دوست داشتم.
امسال اما. روزهایم خاکستریست. تمام تلاشم پیدا کردن و پاشیدن رنگ است به تابلوی روزهایم. چه کسی گفته است. خاستن، توانستن است. پس چرا من هر چه میخاهم نمیشود.
همه میخابند. و من دوباره به سمت آشپزخانه. پرده را کنار میزنم. تکیه میکنم به پنجره. ماه را نمیبینم این موقع شب. اما یکی دو ستارهی کوچک. برای چشمانِ سرگردانم، سوسو میزند. همیشه یکی دو ستارهی کوچک نمیگذارند همه چیز تاریک و سیاه باشد.
نگاه میکنیم بهم. و چند نفس عمیق با هم.
همین.
*فریدون مشیری. شعر «قطره، باران، دریا.»
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| بی تو، کی این قطرهدل، دریا شود*
جاروبرقی نه. مینشینم. یکی یکی تکههای خمیر بازی بچهها. خردههای نان و کیک. کاغذهای ریز ریز شده با قیچی توسط محیا را دانه دانه با سر انگشت سبابه و شست از روی قالی، جمع میکنم. فکر میکنم. هر دانه. یک فکر. هر چه هست و نیست تمام میشود. اما فکرهای من. همچنان میزاید.
امروز سومین روز ماه رمضان. افطاریمان نان و پنیر و گردو. و شلهای که عمهخانوم برایمان آورد. و چایشیرینی که طعم شیرینش هنوز نیامده، دوباره عزم رفتن میکند.
پارسال. و سالهای پیش. روزهای اسفند را بیشتر از خود عید و سال تحویل دوست داشتم.
امسال اما. روزهایم خاکستریست. تمام تلاشم پیدا کردن و پاشیدن رنگ است به تابلوی روزهایم. چه کسی گفته است. خاستن، توانستن است. پس چرا من هر چه میخاهم نمیشود.
همه میخابند. و من دوباره به سمت آشپزخانه. پرده را کنار میزنم. تکیه میکنم به پنجره. ماه را نمیبینم این موقع شب. اما یکی دو ستارهی کوچک. برای چشمانِ سرگردانم، سوسو میزند. همیشه یکی دو ستارهی کوچک نمیگذارند همه چیز تاریک و سیاه باشد.
نگاه میکنیم بهم. و چند نفس عمیق با هم.
همین.
*فریدون مشیری. شعر «قطره، باران، دریا.»
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤19❤🔥1👌1
〰️
|سالها دویدهام از پی خودم، ولی
تا به خود رسیدهام، دیدهام که دیگرم*
• من بودم و نبودم
آمدیم مراسم تعزیه. دختری بود. بود. همسن و سالهای خودم. نمیشناختمش. اما دلم میگفت بروم. ببینمش. پدرش شهید بود. مادرش هم چند سال پیش فوت شده بود. خاهری هم نداشت.
آمدیم مسجد. محیا همراهم بود.
کسی را نمیشناختم. به چند نفر اولی که نزدیک در نشسته بودند تسلیت گفتم. و جایی در آخر مسجد نشستیم. چشمانم مدام دختر را میدید. در قاب عکسی که روی میز، وسط مسجد بود.
ابتدا ظرف پذیرایی آمد. بعد کتابهای نازک قرآن. و بعد ظرف حلوا و خرما. و بعد سینی چایی. قرآن میخاندم و هرازگاهی نگاه میکردم به آدمهایی که دور تا دور مسجد نشسته بودند. به اشکها و خندههایشان.
و فکر میکردم به زندگی. که رفته بود از روی میز و قاب عکس. و همچنان ادامه داشت در آدمهای دور تا دور مسجد. در ظرفهای میوه. در صدای آقایی که سوزناک میخاند. و در خندهی بچهها.
نمیشناختم دخترک را. اسمش اما. سمانه بود. بود.
*قیصر امینپور
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|سالها دویدهام از پی خودم، ولی
تا به خود رسیدهام، دیدهام که دیگرم*
• من بودم و نبودم
آمدیم مراسم تعزیه. دختری بود. بود. همسن و سالهای خودم. نمیشناختمش. اما دلم میگفت بروم. ببینمش. پدرش شهید بود. مادرش هم چند سال پیش فوت شده بود. خاهری هم نداشت.
آمدیم مسجد. محیا همراهم بود.
کسی را نمیشناختم. به چند نفر اولی که نزدیک در نشسته بودند تسلیت گفتم. و جایی در آخر مسجد نشستیم. چشمانم مدام دختر را میدید. در قاب عکسی که روی میز، وسط مسجد بود.
ابتدا ظرف پذیرایی آمد. بعد کتابهای نازک قرآن. و بعد ظرف حلوا و خرما. و بعد سینی چایی. قرآن میخاندم و هرازگاهی نگاه میکردم به آدمهایی که دور تا دور مسجد نشسته بودند. به اشکها و خندههایشان.
و فکر میکردم به زندگی. که رفته بود از روی میز و قاب عکس. و همچنان ادامه داشت در آدمهای دور تا دور مسجد. در ظرفهای میوه. در صدای آقایی که سوزناک میخاند. و در خندهی بچهها.
نمیشناختم دخترک را. اسمش اما. سمانه بود. بود.
*قیصر امینپور
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤18👌1
❤16👍2🥰2👌1🍓1
❤13❤🔥1👌1
〰️
|خردههای گازدار
• ناراحت شدم. خجالت کشیدم. اما خجالتزده نه.
بخاطر گازخورد استاد به تمرینِ شعرماهیام. و خجالت نمیکشم که بگویم. استادم گفت خجالتآور است.
برایم مهم بود که تلاش کنم. حتی کم. حتی نیم ساعت مانده به شروع کلاس. هر چند نتیجه افتضاح باشد. یا خجالتآور. یا هر چه.
شاید فعلن نتوانم خوب شعر بگویم. اما به خوبی شعر میخانم. رونویسی میکنم. و بینهایت لذت میبرم. و هنوز دورهی دومیست که شعرماهی شرکت میکنم.
نه. دیگر حتی ناراحت هم نیستم. و نه خجالتزده. و سوال اینجاست که چرا باید ناراحت باشم.
چرا باید ناراحت شوم؟
• فاطمه مامان، بیا نقاشی بکشیم با هم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|خردههای گازدار
• ناراحت شدم. خجالت کشیدم. اما خجالتزده نه.
بخاطر گازخورد استاد به تمرینِ شعرماهیام. و خجالت نمیکشم که بگویم. استادم گفت خجالتآور است.
برایم مهم بود که تلاش کنم. حتی کم. حتی نیم ساعت مانده به شروع کلاس. هر چند نتیجه افتضاح باشد. یا خجالتآور. یا هر چه.
شاید فعلن نتوانم خوب شعر بگویم. اما به خوبی شعر میخانم. رونویسی میکنم. و بینهایت لذت میبرم. و هنوز دورهی دومیست که شعرماهی شرکت میکنم.
نه. دیگر حتی ناراحت هم نیستم. و نه خجالتزده. و سوال اینجاست که چرا باید ناراحت باشم.
چرا باید ناراحت شوم؟
• فاطمه مامان، بیا نقاشی بکشیم با هم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤16👌2🍓1
〰️
| آفتاب مهتاب
کافه کتاب آفتاب. گریه و خندههایم. هیجان حرف زدن با دوستانم. کافهای که خانهی دومم شده. اولین سفارشم همیشه چای است. آن هم در آن لیوان قدبلند و هیکلی. شاخه نباتی که تا گردن فرو میرود. اما زورش نمیرسد به شیرین کردنش. آن باقلوای کوچک تا نیمهی لیوان را ضمانت میکند. و بعد آن شیشهی کوچک پر از تکههای خرما.
پریزهای کنار هر میز هم آرامش مضاعفیست.
اول در حیاط مینشینم. کاغذهایم را روی میز میگذارم. پراکنده و شلخته. از پیادهروی در خیابانهای شهر مینویسم. از کار اداری و ماندن در صف و انتظارش مینویسم. و منتظر میمانم.
به ریسهای از چراغهای قرمز و زرد و آبی که به درختانِ کاج آن جلو، جلوی استخر بزرگ وسط حیاط دوخته شده، نگاه میکنم. و کمتر به گلخانهی آن روبرو.
وقتی دستانم از سرما، به خارش افتاد. بند و بساطم را جمع میکنم تا به داخل کافه بروم. آن یکی دو تکهی خرما را هم با بیمیلی، میخورم تا همه چیز صاف و صوف شود.
کتاب متالباز. که قرار بود برای تولد دوستی هدیه بدهم را میخرم. بالاخره. بعد از پنجاه و هفت روز. تولدت مبارک اسماجان.
و یک کتاب دیگر. برای خودم.
کافهگردی امشب با شروع صحبت با دوستی دیگر تمام شد.
موضوعات صحبتمان تمامی ندارد. همینجور حرف داریم برای زدن و خوردن و نوشیدن.
برایش از چای گفتم. از نوشتههایم. گفتم شاید نوشتنم ساده باشد. بقولی کم گوشت باشد. اما من دوست دارم نوشتهام مانند چای باشد.
چای. اصلا بدون چای مگر میشود روز را گذراند. یا مهمانی را. یا خلوتِ تنهایی را. یا حتی مناسک کتابخانی و نوشتن را.
از گوشتدار بودن مطالب دوستانم لذت میبرم و بعد آنها را به صرف چای به کانالم دعوت میکنم.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| آفتاب مهتاب
کافه کتاب آفتاب. گریه و خندههایم. هیجان حرف زدن با دوستانم. کافهای که خانهی دومم شده. اولین سفارشم همیشه چای است. آن هم در آن لیوان قدبلند و هیکلی. شاخه نباتی که تا گردن فرو میرود. اما زورش نمیرسد به شیرین کردنش. آن باقلوای کوچک تا نیمهی لیوان را ضمانت میکند. و بعد آن شیشهی کوچک پر از تکههای خرما.
پریزهای کنار هر میز هم آرامش مضاعفیست.
اول در حیاط مینشینم. کاغذهایم را روی میز میگذارم. پراکنده و شلخته. از پیادهروی در خیابانهای شهر مینویسم. از کار اداری و ماندن در صف و انتظارش مینویسم. و منتظر میمانم.
به ریسهای از چراغهای قرمز و زرد و آبی که به درختانِ کاج آن جلو، جلوی استخر بزرگ وسط حیاط دوخته شده، نگاه میکنم. و کمتر به گلخانهی آن روبرو.
وقتی دستانم از سرما، به خارش افتاد. بند و بساطم را جمع میکنم تا به داخل کافه بروم. آن یکی دو تکهی خرما را هم با بیمیلی، میخورم تا همه چیز صاف و صوف شود.
کتاب متالباز. که قرار بود برای تولد دوستی هدیه بدهم را میخرم. بالاخره. بعد از پنجاه و هفت روز. تولدت مبارک اسماجان.
و یک کتاب دیگر. برای خودم.
کافهگردی امشب با شروع صحبت با دوستی دیگر تمام شد.
موضوعات صحبتمان تمامی ندارد. همینجور حرف داریم برای زدن و خوردن و نوشیدن.
برایش از چای گفتم. از نوشتههایم. گفتم شاید نوشتنم ساده باشد. بقولی کم گوشت باشد. اما من دوست دارم نوشتهام مانند چای باشد.
چای. اصلا بدون چای مگر میشود روز را گذراند. یا مهمانی را. یا خلوتِ تنهایی را. یا حتی مناسک کتابخانی و نوشتن را.
از گوشتدار بودن مطالب دوستانم لذت میبرم و بعد آنها را به صرف چای به کانالم دعوت میکنم.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15😍3👌2
〰️
| یادداشتی شخصی بر داستان خواب*
• آقای بهمن فرسی؛
هر بار که داستان را خاندم. یا تصویر صفحهی نخست را دیدم بیشتر مطمعن شدم دربارهی خاب و خاب دیدن حرف نمیزنی.
تصویر مردی را دیدم، غمگین. چشمانش بسته بود. اما خاب نبود. از نیمرخ چهرهاش میشد فهمید که دوست دارد بعضی از واقعیتهای زندگیاش خاب باشد. مثل خاب، کوتاه باشد که بشکند. و بیدار شود. آخ ازین واقعیتهای خابآلود.
تصاویری ساختی در طول داستان. که نمیدانم نماد چه بودند. اما بسیار، احساسش را به تو نزدیک دیدم. آن شکم آماس کردهی خیابان. آن ستون فقرات خرد و شکستهی جوی. آن آفتاب ذله کننده و سوزان. و آن کوبش و غلتشِ آمد و شدها که از آسفالت خیابان، هیچ نگذاشته بود. همه را به تو. به احساسات و جسمت نزدیک دیدم.
وقتی زمان، همه چیز را از تو گرفت اما جانت را نه. وقتی بی آنکه بدانی، سوال میپرسیدی، کجا هستند. کجا هستند. وقتی از تمام چیزهای آشنایی گفتی که احساس آشنایی در آن رخنه نمیکرد. فهمیدم. فهمیدم. فهمیدم که دربارهی خاب حرف نمیزنی. دربارهی واقعیتی میگویی که آشناست. که روی برنمیتابی از آن. اما. بیگانهای همچنان. با آن.
_ متاسفم که خابت نشکست جلال. که بعضی خابها هیچوقت نمیشکنند.
* مجموعه داستانهای کوتاه نبات سیاه. بهمن فرسی.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
یادداشت دیگر دوستانم:
فاطمه هانیه زهرا نجمه مریم پریا
〰️
| یادداشتی شخصی بر داستان خواب*
• آقای بهمن فرسی؛
هر بار که داستان را خاندم. یا تصویر صفحهی نخست را دیدم بیشتر مطمعن شدم دربارهی خاب و خاب دیدن حرف نمیزنی.
تصویر مردی را دیدم، غمگین. چشمانش بسته بود. اما خاب نبود. از نیمرخ چهرهاش میشد فهمید که دوست دارد بعضی از واقعیتهای زندگیاش خاب باشد. مثل خاب، کوتاه باشد که بشکند. و بیدار شود. آخ ازین واقعیتهای خابآلود.
تصاویری ساختی در طول داستان. که نمیدانم نماد چه بودند. اما بسیار، احساسش را به تو نزدیک دیدم. آن شکم آماس کردهی خیابان. آن ستون فقرات خرد و شکستهی جوی. آن آفتاب ذله کننده و سوزان. و آن کوبش و غلتشِ آمد و شدها که از آسفالت خیابان، هیچ نگذاشته بود. همه را به تو. به احساسات و جسمت نزدیک دیدم.
وقتی زمان، همه چیز را از تو گرفت اما جانت را نه. وقتی بی آنکه بدانی، سوال میپرسیدی، کجا هستند. کجا هستند. وقتی از تمام چیزهای آشنایی گفتی که احساس آشنایی در آن رخنه نمیکرد. فهمیدم. فهمیدم. فهمیدم که دربارهی خاب حرف نمیزنی. دربارهی واقعیتی میگویی که آشناست. که روی برنمیتابی از آن. اما. بیگانهای همچنان. با آن.
_ متاسفم که خابت نشکست جلال. که بعضی خابها هیچوقت نمیشکنند.
* مجموعه داستانهای کوتاه نبات سیاه. بهمن فرسی.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
یادداشت دیگر دوستانم:
فاطمه هانیه زهرا نجمه مریم پریا
〰️
❤6👏1👌1