〰️
| پیرنگ خوشحالی
احساس خوشحالیام مانند لیوانی چای است؛
دم شده با چای دوغزال، دانهای هل، سهچاری غنچهی گل محمدی، چند تکه چوب دارچین و سر انگشتی لبوی خشک شده.
که با دورچینی از آبنبات و خرما و سوهان تزیین میکنم و آرام آرام هورت میکشم. چاییام را. خوشحالیام را.
#کلمهپیچ
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| پیرنگ خوشحالی
احساس خوشحالیام مانند لیوانی چای است؛
دم شده با چای دوغزال، دانهای هل، سهچاری غنچهی گل محمدی، چند تکه چوب دارچین و سر انگشتی لبوی خشک شده.
که با دورچینی از آبنبات و خرما و سوهان تزیین میکنم و آرام آرام هورت میکشم. چاییام را. خوشحالیام را.
#کلمهپیچ
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤16❤🔥4🥰1👌1
〰️
| نیروی جاذبهی نوشتن
آخرهای مهمانی. گوشهای بساط نوشتنم را پهن میکنم تا کمی آزاد شوم. امیرعلی آرام میآید کنارم. مینشیند.
- «چکار میکنی زندایی؟ چی مینویسی؟» لحظهای تأمل برای «چه بگویم. چه طور بگویم.» سوال، ساده است. جوابش سادهتر برای من. اما غریبتر برای دیگران. انگار.
- خوب، ببین. من یه کانال دارم. که توش مینویسم. اول روی این کاغذا چرکنویس چیزی که بخام بنویسم رو مینویسم. بعدش توی کانال پاکنویس میکنم.
+ چرکنویس چیه؟
فکر میکنم. اینو چطور توضیح بدم.
- تا حالا انشا نوشتی؟
+ آره.
- برو دفتر انشاتو بیار.
بدو میرود و دفترش را میآورد. آخرین انشایش را نشانم میدهد.
- خوب امیرعلی، بگو قبل اینکه انشاتو تو دفتر بنویسی، قبلش رو یه کاغذ دیگه ننوشتی؟
+ نه. ننوشتم. یعنی چرا. تو ذهنم بهش فکر کردم. اونجا نوشتم.
- آفرین. خودشه. چرکنویس ینی همین. قبل اینکه تو دفترت تمیز بنویسی، تو ذهنت فکر میکنی و همزمان فکراتو رو کاغذ مینویسی. شلخته و نامنظم. بعدشم که بخای توی دفتر انشات تمیز و مرتب بنویسی میشه پاکنویس.
آها. فهمیدم. امیرعلی گفت.
نشسته است همچنان. میگویم بیا دربارهی ماه چند جمله بنویسیم. میگوید. ماه درخشانه. ماه قشنگه. میگویم. ماه باعث جزر و مد میشود.
میگوید. جزر و مد چیست؟ میخاهم از نیروی جاذبهی ماه بگویم. که میپرسد نیروی جاذبه چیست؟
میپرسم. کلاس چندم بودی امیرعلی؟
میگوید سوم.
بحثمان می رود سمت توضیح جزر و مد. و نیروی جاذبهی ماه.
بعد از آن، دیگر حوصلهاش برای نوشتن نمیماند. میرود سراغ گوشی و اینستاگرام.
و باز فکر میکنم به نوشتن. که چطور میشود جذابش کرد برای بچهها. چطور میتوانم. چطور میشود دستانشان را از اعتیاد به گوشی نجات داد و به لذت همآغوشی با قلم رساند. چطور.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| نیروی جاذبهی نوشتن
آخرهای مهمانی. گوشهای بساط نوشتنم را پهن میکنم تا کمی آزاد شوم. امیرعلی آرام میآید کنارم. مینشیند.
- «چکار میکنی زندایی؟ چی مینویسی؟» لحظهای تأمل برای «چه بگویم. چه طور بگویم.» سوال، ساده است. جوابش سادهتر برای من. اما غریبتر برای دیگران. انگار.
- خوب، ببین. من یه کانال دارم. که توش مینویسم. اول روی این کاغذا چرکنویس چیزی که بخام بنویسم رو مینویسم. بعدش توی کانال پاکنویس میکنم.
+ چرکنویس چیه؟
فکر میکنم. اینو چطور توضیح بدم.
- تا حالا انشا نوشتی؟
+ آره.
- برو دفتر انشاتو بیار.
بدو میرود و دفترش را میآورد. آخرین انشایش را نشانم میدهد.
- خوب امیرعلی، بگو قبل اینکه انشاتو تو دفتر بنویسی، قبلش رو یه کاغذ دیگه ننوشتی؟
+ نه. ننوشتم. یعنی چرا. تو ذهنم بهش فکر کردم. اونجا نوشتم.
- آفرین. خودشه. چرکنویس ینی همین. قبل اینکه تو دفترت تمیز بنویسی، تو ذهنت فکر میکنی و همزمان فکراتو رو کاغذ مینویسی. شلخته و نامنظم. بعدشم که بخای توی دفتر انشات تمیز و مرتب بنویسی میشه پاکنویس.
آها. فهمیدم. امیرعلی گفت.
نشسته است همچنان. میگویم بیا دربارهی ماه چند جمله بنویسیم. میگوید. ماه درخشانه. ماه قشنگه. میگویم. ماه باعث جزر و مد میشود.
میگوید. جزر و مد چیست؟ میخاهم از نیروی جاذبهی ماه بگویم. که میپرسد نیروی جاذبه چیست؟
میپرسم. کلاس چندم بودی امیرعلی؟
میگوید سوم.
بحثمان می رود سمت توضیح جزر و مد. و نیروی جاذبهی ماه.
بعد از آن، دیگر حوصلهاش برای نوشتن نمیماند. میرود سراغ گوشی و اینستاگرام.
و باز فکر میکنم به نوشتن. که چطور میشود جذابش کرد برای بچهها. چطور میتوانم. چطور میشود دستانشان را از اعتیاد به گوشی نجات داد و به لذت همآغوشی با قلم رساند. چطور.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤14👌4🕊3
〰️
| وقتی ندانستن عیب نیست
• یادداشتی بر داستان چرخه*
• مدام خاندم. و نوشتن از داستان را عقب انداختم. تا شاید بیشتر بفهمم. صبر کردم تا قلّاب داستان در برکهی دلم، بتواند ماهی هر چند کوچکی صید کند. اما نشد.
• در ابتدای داستان، نقل قولی آورده شده از مونتنیِ فیلسوف. «من از کجا بدانم؟»
اول خاندنم، متوجه این نقل قول نشدم. اما بعد از چندین بار نوشتن و خاندن و رونویسی. و سوالهایی که در ذهنم شکل میگرفت. تازه فهمیدم مدیا کاشیگر، در نقطهی شروع داستان به تمام سوالهایمان پاسخ داده است. «من چه بدانم.»
داستانی که تو را در چرخهی سوالهای بیجواب، میاندازد.
داستانی که فهم آن در عنوانش مستتر است. «چرخه»
• داستان مانند افکار مونتنیِ فیلسوف، از چرخهی عقل و منطق خارج است. ماوراییست.
فهمیدم که در دنیای خودم، معنای آشنایی پیدا نمیکنم. برای این داستان.
• برای تمام گزارههایش. برای بیبی. راوی دانا. برای شخصیتهایی که مثل آدمیزاد حرف میزنند. اما انگار مثل آدمیزاد زندگی نمیکنند.
که جایی پریا به احمد میگوید: «این چه مزخرفاتیست میگویی.»
در تمام داستان فقط با پریا توانستم ارتباط بگیرم. تنها کسی که به آدمیزاد میماند.
• با خاندن این داستان و شنیدن نظرات دوستانم. فهمیدم که همهی ما در چرخهاییم. انگار. چرخهی من چه بدانمها. من فقط میدانمها.
گاهی لازم است، فقط سوال کرد. بدون انتظارِ جواب.
فهمیدم به سوالهایم باید بیشتر نگاه کنم. که آیا ارزش دنبال جواب رفتن را دارند؟
که باید به بعضی از سوالهای زندگی با بیخیالی، جواب داد: من چه بدانم. و گذشت.
• این داستان چه میخاست بگوید؟ من هم، هم نظرم با شما آقای مدیا کاشیگر. ما چه بدانیم! اصلا لازم نیست که بدانیم.
* مدیا کاشیگر
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#همکاوی
〰️
| وقتی ندانستن عیب نیست
• یادداشتی بر داستان چرخه*
• مدام خاندم. و نوشتن از داستان را عقب انداختم. تا شاید بیشتر بفهمم. صبر کردم تا قلّاب داستان در برکهی دلم، بتواند ماهی هر چند کوچکی صید کند. اما نشد.
• در ابتدای داستان، نقل قولی آورده شده از مونتنیِ فیلسوف. «من از کجا بدانم؟»
اول خاندنم، متوجه این نقل قول نشدم. اما بعد از چندین بار نوشتن و خاندن و رونویسی. و سوالهایی که در ذهنم شکل میگرفت. تازه فهمیدم مدیا کاشیگر، در نقطهی شروع داستان به تمام سوالهایمان پاسخ داده است. «من چه بدانم.»
داستانی که تو را در چرخهی سوالهای بیجواب، میاندازد.
داستانی که فهم آن در عنوانش مستتر است. «چرخه»
• داستان مانند افکار مونتنیِ فیلسوف، از چرخهی عقل و منطق خارج است. ماوراییست.
فهمیدم که در دنیای خودم، معنای آشنایی پیدا نمیکنم. برای این داستان.
• برای تمام گزارههایش. برای بیبی. راوی دانا. برای شخصیتهایی که مثل آدمیزاد حرف میزنند. اما انگار مثل آدمیزاد زندگی نمیکنند.
که جایی پریا به احمد میگوید: «این چه مزخرفاتیست میگویی.»
در تمام داستان فقط با پریا توانستم ارتباط بگیرم. تنها کسی که به آدمیزاد میماند.
• با خاندن این داستان و شنیدن نظرات دوستانم. فهمیدم که همهی ما در چرخهاییم. انگار. چرخهی من چه بدانمها. من فقط میدانمها.
گاهی لازم است، فقط سوال کرد. بدون انتظارِ جواب.
فهمیدم به سوالهایم باید بیشتر نگاه کنم. که آیا ارزش دنبال جواب رفتن را دارند؟
که باید به بعضی از سوالهای زندگی با بیخیالی، جواب داد: من چه بدانم. و گذشت.
• این داستان چه میخاست بگوید؟ من هم، هم نظرم با شما آقای مدیا کاشیگر. ما چه بدانیم! اصلا لازم نیست که بدانیم.
* مدیا کاشیگر
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#همکاوی
〰️
❤11👌2
〰️
| بارانِ شعـر
ساعت ۲۲:۰۵ بود.
دستم به بازنویسی هیچ کدام از چیزهایی که از صبح نوشتم، نمیرفت. فقط چرک بود. چرکنویس.
در سایهی سنگین آزادنویسی. چند صفحه از کتاب پرنده به پرنده را خاندم. ظرف شستم. شام پختم. با مامان حرف زدم. برای بابا، پیام تبریک روز پدر فرستادم. با دوستم حرف زدم. اما low battery.
مدام به سمت چایساز کشیده میشدم. ناخودآگاه، بیشترین واکنشم به نمیدانمهایم، چای خوردن است.
تا ساعت ۲۲:۰۵. که بیهوا دلم هوای بیشتر خاست. از پنجره آشپزخانه دیدم که موزاییکهای حیاط خیس بود. آسفالتِ کوچه هم. باران آمده بود. باران.
طراوتی بود که دسته دسته به درونم هل میدادم. و انبوه خیالات و افکار چرکی که زندانی کاغذهایم نشده بودند را به بیرون از پنجره، به کوچه، به آن طرف کوهها تبعید میکردم.
و بعد یکباره دلم دریا خاست. باران خاست. شعر خاست. به ساحل کتابخانهام آمدم. نظامی گنجوی، دستم را گرفت. و نشاند پای مخزنالاسرارش. نخانده بودم تا بحال. پادکستش را پیدا کردم و خاندیم از اول. از اولِ اول.
«بسم الله الرحمن الرحیم
هست کلید درِ گنج حکیم»
چند بار خاندم این آغاز زیبا را. که نظامی، کلید درستی را به دستم داده بود.
و بعد یادآورِ این حقیقت شد تا کمتر غصهی این و آن را بخورم؛
«با جبروتش که دو عالم کم است
اولِ ما آخرِ ما یک دم است»
و تا بیت پنجاه و پنجم. برایم گفت. برایم خاند. که شاید برای بدست آوردن خیلی چیزها باید تنها شد. تنهای تنها. منهای آدمها. اما. تنها با صاحبِ تن ها. که حرف آخرش شاید این بود؛
«کشمکش هر چه در او زندگی است
پیش خداوندی او بندگی است»
که کمی آرامتر شدم. که همهی حرفها را گاهی نمیشود نوشت. که باید سپرد دست بارانِ شعر. تا بشوید و ببرد.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#شب_نوشت
〰️
〰️
| بارانِ شعـر
ساعت ۲۲:۰۵ بود.
دستم به بازنویسی هیچ کدام از چیزهایی که از صبح نوشتم، نمیرفت. فقط چرک بود. چرکنویس.
در سایهی سنگین آزادنویسی. چند صفحه از کتاب پرنده به پرنده را خاندم. ظرف شستم. شام پختم. با مامان حرف زدم. برای بابا، پیام تبریک روز پدر فرستادم. با دوستم حرف زدم. اما low battery.
مدام به سمت چایساز کشیده میشدم. ناخودآگاه، بیشترین واکنشم به نمیدانمهایم، چای خوردن است.
تا ساعت ۲۲:۰۵. که بیهوا دلم هوای بیشتر خاست. از پنجره آشپزخانه دیدم که موزاییکهای حیاط خیس بود. آسفالتِ کوچه هم. باران آمده بود. باران.
طراوتی بود که دسته دسته به درونم هل میدادم. و انبوه خیالات و افکار چرکی که زندانی کاغذهایم نشده بودند را به بیرون از پنجره، به کوچه، به آن طرف کوهها تبعید میکردم.
و بعد یکباره دلم دریا خاست. باران خاست. شعر خاست. به ساحل کتابخانهام آمدم. نظامی گنجوی، دستم را گرفت. و نشاند پای مخزنالاسرارش. نخانده بودم تا بحال. پادکستش را پیدا کردم و خاندیم از اول. از اولِ اول.
«بسم الله الرحمن الرحیم
هست کلید درِ گنج حکیم»
چند بار خاندم این آغاز زیبا را. که نظامی، کلید درستی را به دستم داده بود.
و بعد یادآورِ این حقیقت شد تا کمتر غصهی این و آن را بخورم؛
«با جبروتش که دو عالم کم است
اولِ ما آخرِ ما یک دم است»
و تا بیت پنجاه و پنجم. برایم گفت. برایم خاند. که شاید برای بدست آوردن خیلی چیزها باید تنها شد. تنهای تنها. منهای آدمها. اما. تنها با صاحبِ تن ها. که حرف آخرش شاید این بود؛
«کشمکش هر چه در او زندگی است
پیش خداوندی او بندگی است»
که کمی آرامتر شدم. که همهی حرفها را گاهی نمیشود نوشت. که باید سپرد دست بارانِ شعر. تا بشوید و ببرد.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#شب_نوشت
〰️
〰️
❤13👌5🥰4
〰️
| وقتی نظامی گنجوی به زیبایی دو مفهوم طلوع و غروب خورشید را در یک بیت میگنجاند؛
«کرد قبا جُبّهی خورشـید و ماه*
زین دو کلهوار سـپید و سـیاه»
*جبه قبا کردن به معنای پیراهن دریدن.
#با_نظامی
مخزنالاسرار. بیت سیام.
| سمانه داوطلب
〰️
| وقتی نظامی گنجوی به زیبایی دو مفهوم طلوع و غروب خورشید را در یک بیت میگنجاند؛
«کرد قبا جُبّهی خورشـید و ماه*
زین دو کلهوار سـپید و سـیاه»
*جبه قبا کردن به معنای پیراهن دریدن.
#با_نظامی
مخزنالاسرار. بیت سیام.
| سمانه داوطلب
〰️
❤14🕊2👌1
〰️
|ویزیت سکوت
چشمان و گوشهایم دست به عصا شدهاند. برای دیدن و شنیدن. گوشهایم چند روزیست درد میکشد و نم پس میدهد. ویزیت سیصد و پنجاه هزار تومانی متخصص گوش، لقمهی تلخ و اجباری امشبم بود. بعلاوهی هشتاد و چهار هزار و نهصد و پنجاه تومانی داروهایم.
دکتر گفت ایرپاد در روز فقط یک ساعت. فقط یک ساعت؟ یک ساعت که فقط تحلیلهای پیرامون مثنوی است. پادکستهای شاهنامهخانی آخر شب سوسن جانم. چه میشود. نظامی. و کلی پادکستهای دیگر که روزم را با آنها میگذراندم. چه میشود.
به گمانم همه را باید به حبههای قند مکعبی کوچک پانزده دقیقهای تقسیم کنم تا بتوانم چای اوقاتم را شیرین کنم.
راه میرفتم. تند تند. بیرحمانه مورچههای افکار سر راهم را له میکردم. تا رسیدم به کافه کتاب. فضای خانهطوری کافه، همیشه لذتبخش است برایم. برای مورچهها. بیشتر.
انتخابم برای نشستن، صندلی کنار طاقچه است. رو به حیاط. و محوطهای که برای آن پنج غاز جدا کردهاند. که امشب ندیدمشان. دلتنگ سفیدی تنشان بودم و رنگ نارنجی پاها و نوکشان. و آن راه رفتن دلبرشان.
با دیدن منو، یک راست به سراغ خوردنیها رفتم. اما قیمتهایشان سراغ جیبم آمدند. پیشتر.
با کلی حساب و کتاب. ولش نمیخاد کتاب بخرم. دنیا دوروزه. حالا بعدنو ولش. بیا از الانت لذت ببر. رسیدم به گزینهی مینی پاستا آلفردو. کاش میشد هوس خوردنش را هم مینی کنم.
دو کتاب متالباز و مجموعه داستان جدید نجدی را که به یک مینی پاستا، فروخته بودم را با حسرت و خجالت به سر جایشان برگرداندم.
در سکوت به خانه برگشتم. بدون صدا. با نگاههای گاهگاه من به مردم. مردم به من. بدون صدا.
به خانه آمدم. خانهی محیا و فاطمه. اسباببازیهایشان که این طرف و آن طرف خانه پرت شده است. دستمال کاغذیهایی که محیا ریز ریز میکند و شولولو در تمام خانه میپراکند.
گوشهای. کنار بخاری کز میکنم. و چشمانم را میبندم. به روی همه چیز. نمیبینم. نمیشنوم. نمیخانم. خانه پر از صداست. اما. من. من فقط میخابم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|ویزیت سکوت
چشمان و گوشهایم دست به عصا شدهاند. برای دیدن و شنیدن. گوشهایم چند روزیست درد میکشد و نم پس میدهد. ویزیت سیصد و پنجاه هزار تومانی متخصص گوش، لقمهی تلخ و اجباری امشبم بود. بعلاوهی هشتاد و چهار هزار و نهصد و پنجاه تومانی داروهایم.
دکتر گفت ایرپاد در روز فقط یک ساعت. فقط یک ساعت؟ یک ساعت که فقط تحلیلهای پیرامون مثنوی است. پادکستهای شاهنامهخانی آخر شب سوسن جانم. چه میشود. نظامی. و کلی پادکستهای دیگر که روزم را با آنها میگذراندم. چه میشود.
به گمانم همه را باید به حبههای قند مکعبی کوچک پانزده دقیقهای تقسیم کنم تا بتوانم چای اوقاتم را شیرین کنم.
راه میرفتم. تند تند. بیرحمانه مورچههای افکار سر راهم را له میکردم. تا رسیدم به کافه کتاب. فضای خانهطوری کافه، همیشه لذتبخش است برایم. برای مورچهها. بیشتر.
انتخابم برای نشستن، صندلی کنار طاقچه است. رو به حیاط. و محوطهای که برای آن پنج غاز جدا کردهاند. که امشب ندیدمشان. دلتنگ سفیدی تنشان بودم و رنگ نارنجی پاها و نوکشان. و آن راه رفتن دلبرشان.
با دیدن منو، یک راست به سراغ خوردنیها رفتم. اما قیمتهایشان سراغ جیبم آمدند. پیشتر.
با کلی حساب و کتاب. ولش نمیخاد کتاب بخرم. دنیا دوروزه. حالا بعدنو ولش. بیا از الانت لذت ببر. رسیدم به گزینهی مینی پاستا آلفردو. کاش میشد هوس خوردنش را هم مینی کنم.
دو کتاب متالباز و مجموعه داستان جدید نجدی را که به یک مینی پاستا، فروخته بودم را با حسرت و خجالت به سر جایشان برگرداندم.
در سکوت به خانه برگشتم. بدون صدا. با نگاههای گاهگاه من به مردم. مردم به من. بدون صدا.
به خانه آمدم. خانهی محیا و فاطمه. اسباببازیهایشان که این طرف و آن طرف خانه پرت شده است. دستمال کاغذیهایی که محیا ریز ریز میکند و شولولو در تمام خانه میپراکند.
گوشهای. کنار بخاری کز میکنم. و چشمانم را میبندم. به روی همه چیز. نمیبینم. نمیشنوم. نمیخانم. خانه پر از صداست. اما. من. من فقط میخابم.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15👌1
〰️
| به نام طراح مهر
دلم برات بگه. عقد ما رو تو آسمونا بسته بودن. از همون اول. اولِ اول. مال هم بودیم. تو این ده دوازده سال زندگی مشترک، خداروشکر همیشه بینمون صلح و صفا بوده. دمش گرم سمانه خانوم. اگه کدورت و سردی هم میشد بینمون، سریع پادرمیونی میکرد و دوباره عشقمون داغ میشد مثل روز اول.
خداشاهده، منم هیچ وقت به هیچ کسی جز خودش نظر نداشتم. خاطرش خیلی عزیزه برام. به خودش که بارها تو خفا گفتم. جلو شمام میگم. عاشقتم یکی یه دونهی من.
نگا به ظاهرم نکن، دلم گنجشکه براش.
از قدیم راس میگن، زن چراغ خونهست. خدا هیچ خونهای رو بیچراغ نذاره. یه آمین محمدیپسند بگو.
حالا کاری ندارم بعضیا حرف از برابری زن و مرد میزنن و میگن ما شونه به شونهی هم زندگیو راه میبریم. نه داداش. من میگم زنم تاج سرمه. علکیام حرف نمیزنم. مردِ و حرفش. زن باس پادشاهی کنه.
غلغل زندگی و اعصاب خوردیاش برا من، آروم آروم دم کشیدنش با اون.
برق دویست و بیست ولتش برا من، بخار آرومپزش مال اون.
چیکار کنم عاشقشم. قوریِ منه.
ارادتمند شما، کتری برقی.
#همنویسی با ایدهی زهرای نازنین و خلاقم.
پ.ن: موضوع ایده: از زبان چیزی حرف زدن، بدون اشاره مستقیم.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| به نام طراح مهر
دلم برات بگه. عقد ما رو تو آسمونا بسته بودن. از همون اول. اولِ اول. مال هم بودیم. تو این ده دوازده سال زندگی مشترک، خداروشکر همیشه بینمون صلح و صفا بوده. دمش گرم سمانه خانوم. اگه کدورت و سردی هم میشد بینمون، سریع پادرمیونی میکرد و دوباره عشقمون داغ میشد مثل روز اول.
خداشاهده، منم هیچ وقت به هیچ کسی جز خودش نظر نداشتم. خاطرش خیلی عزیزه برام. به خودش که بارها تو خفا گفتم. جلو شمام میگم. عاشقتم یکی یه دونهی من.
نگا به ظاهرم نکن، دلم گنجشکه براش.
از قدیم راس میگن، زن چراغ خونهست. خدا هیچ خونهای رو بیچراغ نذاره. یه آمین محمدیپسند بگو.
حالا کاری ندارم بعضیا حرف از برابری زن و مرد میزنن و میگن ما شونه به شونهی هم زندگیو راه میبریم. نه داداش. من میگم زنم تاج سرمه. علکیام حرف نمیزنم. مردِ و حرفش. زن باس پادشاهی کنه.
غلغل زندگی و اعصاب خوردیاش برا من، آروم آروم دم کشیدنش با اون.
برق دویست و بیست ولتش برا من، بخار آرومپزش مال اون.
چیکار کنم عاشقشم. قوریِ منه.
ارادتمند شما، کتری برقی.
#همنویسی با ایدهی زهرای نازنین و خلاقم.
پ.ن: موضوع ایده: از زبان چیزی حرف زدن، بدون اشاره مستقیم.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12😁5😍4❤🔥1👌1
〰️
|مریـم
میشود ماه شب چهارده را وسط سیاهی آسمانِ شب وقتی میدرخشد در آغوش گرفت؟ بلی میشود. با دیدنت، با در آغوش گرفتنت، اتفاق افتاد. برای من.
امروز قرار بود بنویسیم از هم. از دیدارمان. ششمین صفحهی آزادنویسیام را که تمام کردم. دیدم هفتاد صفحه هم بنویسم، ذوق دیدارمان به زنجیر کلمات در نمیآید.
ابتدای نوشتنم. وقتی مدام عکسمان را میدیدم، ناخودآگاه غزلی از افشین یداللهی به خاطرم میآید. علیرضا قربانی هم خانده. پلی میکنم. همخانی میکنم. که ازین ببعد، این آهنگ، تورا یادم میآورد.
اولین تجربهام بود. تجربهی دیدن و در آغوش کشیدن و حرف زدن با کسی که قبلتر فقط خانده بودمش. قبلتر به دلم نشسته بود. قبلتر دوستش میداشتم. حالا میدیدمش. که فقط دوست داشتم نگاهش کنم. که تا بحال غزلهای عاشقانه را فقط خانده بودم. که با دیدن تو. غزل عاشقانه را دیدم. به همان زیبایی در ظاهر. به همان زیبایی در باطن.
که در آن، فرصت کوتاه. از هر دری که میشد حرف زدیم. که کنار تو، سکوت هم، مانند سکوت شب، زیبا بود. مریم.
که فهمیدم، دوستهای نوشتنی، همانها که خاندنشان سر ذوقت میآورد، هر چند همدیگر را نبینند، اما ریشهی دوستیشان به استحکام دوستیهای چندین و چند سالهست. که نوشتن و خاندن، ریشه میدواند در قلب. که گویی پای حرفهایش مینشینی. که پای حرفهایت مینشیند. با گوشِ جان.
برای دوستی که نام دیگرش غزل است. غزلی عاشقانه. که امیدوارم بارها و بارها ببینمت. که من همیشه عاشق غزل عاشقانهام. که دوستم بمانی برای همیشه.
دوستت دارم. مریمجانم ♥️🫂
سپاسگزار نوشتنم. که دوستهای عزیزی به من هدیه کرد. که امیدوارم به زودی ببینمشان از نزدیک.
#همنویسی با دوست نازنینم مریـم
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|مریـم
میشود ماه شب چهارده را وسط سیاهی آسمانِ شب وقتی میدرخشد در آغوش گرفت؟ بلی میشود. با دیدنت، با در آغوش گرفتنت، اتفاق افتاد. برای من.
امروز قرار بود بنویسیم از هم. از دیدارمان. ششمین صفحهی آزادنویسیام را که تمام کردم. دیدم هفتاد صفحه هم بنویسم، ذوق دیدارمان به زنجیر کلمات در نمیآید.
ابتدای نوشتنم. وقتی مدام عکسمان را میدیدم، ناخودآگاه غزلی از افشین یداللهی به خاطرم میآید. علیرضا قربانی هم خانده. پلی میکنم. همخانی میکنم. که ازین ببعد، این آهنگ، تورا یادم میآورد.
اولین تجربهام بود. تجربهی دیدن و در آغوش کشیدن و حرف زدن با کسی که قبلتر فقط خانده بودمش. قبلتر به دلم نشسته بود. قبلتر دوستش میداشتم. حالا میدیدمش. که فقط دوست داشتم نگاهش کنم. که تا بحال غزلهای عاشقانه را فقط خانده بودم. که با دیدن تو. غزل عاشقانه را دیدم. به همان زیبایی در ظاهر. به همان زیبایی در باطن.
که در آن، فرصت کوتاه. از هر دری که میشد حرف زدیم. که کنار تو، سکوت هم، مانند سکوت شب، زیبا بود. مریم.
که فهمیدم، دوستهای نوشتنی، همانها که خاندنشان سر ذوقت میآورد، هر چند همدیگر را نبینند، اما ریشهی دوستیشان به استحکام دوستیهای چندین و چند سالهست. که نوشتن و خاندن، ریشه میدواند در قلب. که گویی پای حرفهایش مینشینی. که پای حرفهایت مینشیند. با گوشِ جان.
برای دوستی که نام دیگرش غزل است. غزلی عاشقانه. که امیدوارم بارها و بارها ببینمت. که من همیشه عاشق غزل عاشقانهام. که دوستم بمانی برای همیشه.
دوستت دارم. مریمجانم ♥️🫂
سپاسگزار نوشتنم. که دوستهای عزیزی به من هدیه کرد. که امیدوارم به زودی ببینمشان از نزدیک.
#همنویسی با دوست نازنینم مریـم
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤19🔥1👌1
〰️
امروزم؛
کلاغ اینترنتم به خانهاش نرسید.
که زیر پای انتظارم علف سبز شد.
همچنان کلمهی connecting آن بالا، درست در زیر اسمم در تلاش است. که نمیدانم واقعن تلاش میکند. یا ادایش است.
نوشتهای کوتاه در کانالِ روز مبادایم منتشر کردم. در ایتا.
که دلم نیامد اینجا هم با کلمات خستهام چیزی ننویسم.
امیدوارم که فردا، روز بهتری حداقل برای خاندن و نوشتنمان باشد.
| سمانه داوطلب
〰️
امروزم؛
کلاغ اینترنتم به خانهاش نرسید.
که زیر پای انتظارم علف سبز شد.
همچنان کلمهی connecting آن بالا، درست در زیر اسمم در تلاش است. که نمیدانم واقعن تلاش میکند. یا ادایش است.
نوشتهای کوتاه در کانالِ روز مبادایم منتشر کردم. در ایتا.
که دلم نیامد اینجا هم با کلمات خستهام چیزی ننویسم.
امیدوارم که فردا، روز بهتری حداقل برای خاندن و نوشتنمان باشد.
| سمانه داوطلب
〰️
❤11🕊4🥰2✍1👌1
〰️
|از رنجی که میبریم
سست است،
قلمم،
که آغوش محکم چشمانش را میخاهد.
|سمانه داوطلب
04/10/18
ساعت 22:50
〰️
|از رنجی که میبریم
سست است،
قلمم،
که آغوش محکم چشمانش را میخاهد.
|سمانه داوطلب
04/10/18
ساعت 22:50
〰️
👍5❤4👌2✍1
〰️
• محبوب من
«آسمان بیحوصلهست.
درخت انجیر گیج است.
آینه گریه میکند، زیرا که هم من، و هم آینه،
هر دو دلتنگیم.»*
*حیف حوصلهام پیر شده، محمد صالحعلا.
ساعت دو و پنجاه و شش دقیقه بامداد.
04/10/19
| سمانه داوطلب
〰️
• محبوب من
«آسمان بیحوصلهست.
درخت انجیر گیج است.
آینه گریه میکند، زیرا که هم من، و هم آینه،
هر دو دلتنگیم.»*
*حیف حوصلهام پیر شده، محمد صالحعلا.
ساعت دو و پنجاه و شش دقیقه بامداد.
04/10/19
| سمانه داوطلب
〰️
👍5❤4👌2🕊1
〰️
| کلمهبازی
تا بچهها میخابند. تا کتری داغ میشود. و لیوانی چایی میریزم. و مینشینم کنار بساط خاندنیها و نوشتنیهایم. صبح میشود.
امروز با نجمه، غزلی از حسین منزوی را خاندیم. کلمات دلخاهمان را انتخاب کردیم. و ریختیم وسط کاغذ. گفتیم چه کنیم؟
گفت به یاد دوران مدرسه، جمله بسازیم. بازی کنیم با کلمات. با جملات.
کلمات قاصد و عطش و آینه را بیشتر از بقیه دوست داشتم. جملاتش را هم.
قاصـد:
• آن قاصد رقاص
راز دار لحظههای عاشقانهام
من، تو، او
به وقت دلتنگیِ کداممان میآیی؟
عطـش:
• انار آبدار نگاهت را بترکان بر روی عطش شعرهایم.
آینـه:
چشم و گوشِ آینهام پر شد از دلتنگی، پر از چشمکپرانی و بوسههای خیالی.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
25 دی ماه | ساعت پنج صبح
〰️
| کلمهبازی
تا بچهها میخابند. تا کتری داغ میشود. و لیوانی چایی میریزم. و مینشینم کنار بساط خاندنیها و نوشتنیهایم. صبح میشود.
امروز با نجمه، غزلی از حسین منزوی را خاندیم. کلمات دلخاهمان را انتخاب کردیم. و ریختیم وسط کاغذ. گفتیم چه کنیم؟
گفت به یاد دوران مدرسه، جمله بسازیم. بازی کنیم با کلمات. با جملات.
کلمات قاصد و عطش و آینه را بیشتر از بقیه دوست داشتم. جملاتش را هم.
قاصـد:
• آن قاصد رقاص
راز دار لحظههای عاشقانهام
من، تو، او
به وقت دلتنگیِ کداممان میآیی؟
عطـش:
• انار آبدار نگاهت را بترکان بر روی عطش شعرهایم.
آینـه:
چشم و گوشِ آینهام پر شد از دلتنگی، پر از چشمکپرانی و بوسههای خیالی.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
25 دی ماه | ساعت پنج صبح
〰️
❤10👌2🍓2
〰️
| بیخابی
ظهر بود. هنوز در رختخاب بودم. خاب نبودم. اما دلم نمیخاست بیدار شوم. هانیه در روبیکا برایم چند پروکسی فرستاد تا شاید تلگرامم وصل شود. کپی کردم در سیومسیجها و بعد از چند ثانیه برای حدودن سی ثانیه وصل شدم. کانال بعضی از دوستانم بالا آمد و پیامهایشان.
بعضیها هر روز نوشته بودند. بعضیها فقط چند پیام. بعضیها هم هیچ.
چه نوشتهها و چه نانوشتههایشان. همگی یکرنگ، یک بو و یک صدا داشت. غم.
و بعد دوباره قطع شد اینترنت. و دوباره در قحطی فرو رفتم. در قحطی.
و الان ساعت سه نیمه شب. در رختخاب. بیدارم. نمیتوانم بخابم.
همه جا تاریک. فلش گوشی را روشن میکنم اما.
آزادنویسی میکنم. آزادی. نویسی میکنم. و بعد میخاهم کمی در گوش دلارآمم زمزمه کنم. زمزمهای که آرامم کند. ای کاش. کسی زمزمهای بخواند درگوشمان که کمی آراممان کند.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
04/11/04
〰️
| بیخابی
ظهر بود. هنوز در رختخاب بودم. خاب نبودم. اما دلم نمیخاست بیدار شوم. هانیه در روبیکا برایم چند پروکسی فرستاد تا شاید تلگرامم وصل شود. کپی کردم در سیومسیجها و بعد از چند ثانیه برای حدودن سی ثانیه وصل شدم. کانال بعضی از دوستانم بالا آمد و پیامهایشان.
بعضیها هر روز نوشته بودند. بعضیها فقط چند پیام. بعضیها هم هیچ.
چه نوشتهها و چه نانوشتههایشان. همگی یکرنگ، یک بو و یک صدا داشت. غم.
و بعد دوباره قطع شد اینترنت. و دوباره در قحطی فرو رفتم. در قحطی.
و الان ساعت سه نیمه شب. در رختخاب. بیدارم. نمیتوانم بخابم.
همه جا تاریک. فلش گوشی را روشن میکنم اما.
آزادنویسی میکنم. آزادی. نویسی میکنم. و بعد میخاهم کمی در گوش دلارآمم زمزمه کنم. زمزمهای که آرامم کند. ای کاش. کسی زمزمهای بخواند درگوشمان که کمی آراممان کند.
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
04/11/04
〰️
❤15👌4👍3
〰️
| بیزمانی
فکر نمیکردم یخ لحظههایم هنوز نرسیده، در گاری روزگار آب شوند.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| بیزمانی
فکر نمیکردم یخ لحظههایم هنوز نرسیده، در گاری روزگار آب شوند.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
🔥7❤6👍1👌1
〰️
| کر و کور
•یادداشتی بر داستان «استخری پر از کابوس»*
بارها خاندم. نمیدانستم کجای داستان، گفتنیتر. شنیدنیتر. یا نوشتنیترست.
داستان از آنجا شروع میشود که مرتضا، بعد از بیست سال به شهرش باز میگردد. میخاهد به سر خاک برود.
اما صدای قوها را میشنود. و میبیند بطری شکستهی روغن ترمز را. و استفراغِ پیتهای گازوییل در استخر را. و تریلی کنار استخر و جاده را. وقتی همه چیز را دید و شنید. خاست که دستگیری کند از آن قو. اما دستگیر شد. به جرم کشتن قو.
دستگیرش کردند. چون او را دیدند که قوی مردهای را در آغوش گرفته. اما انگار قبلتر ندیدند گازوییل را. بطری شکستهی روغن را. و تریلی را. و نشنیدند صدای قوها را.
و داستان ازینجا شروع میشود. که خوب ندیدن. که خوب نشنیدن، ناتراز میکند ترازوی عدالت را. و همه چیز بی آنکه بوی بیعدالتی بدهد، نشانی از بیعدالتی دارد.
که حرفهای آن پیرزن در شهربانی را کسی نمیشنود. و او گوشهایش را، نه حرفهای شنیدنیاش را میخاهد عیان کند بر همه. اما گوشی برای شنیدنش نیست. که بی محابا او را دیوانه میخانند. اما مرتضا، سیر نگاه میکند. آن پیرزن را. و میشنود او را بیشتر.
روایت نویسنده، در جای جای داستان، روایت خوب دیدن و خوب شنیدن و توجه کردن است.
که مرتضا کسیست که خوب میبیند و خوب میشنود. تا آنجا که استخر نمیدانست یکی از قوها دیگر نیست. که آن قو، اصلن نمیدانست مرده است.
بله. استخر پر از کابوس شد. اما نه در دنیای قو. نه در دنیای استخر و نه در دنیای مرتضاها.
بلکه در دنیای آن کسانی که عادتی ندارند به خوب شنیدن و خوب دیدن.
*یوزپلنگانی که با من دویدهاند. بیژن نجدی.
| سمانه داوطلب
#همدفتری
@SamaneNotes
〰️
| کر و کور
•یادداشتی بر داستان «استخری پر از کابوس»*
بارها خاندم. نمیدانستم کجای داستان، گفتنیتر. شنیدنیتر. یا نوشتنیترست.
داستان از آنجا شروع میشود که مرتضا، بعد از بیست سال به شهرش باز میگردد. میخاهد به سر خاک برود.
اما صدای قوها را میشنود. و میبیند بطری شکستهی روغن ترمز را. و استفراغِ پیتهای گازوییل در استخر را. و تریلی کنار استخر و جاده را. وقتی همه چیز را دید و شنید. خاست که دستگیری کند از آن قو. اما دستگیر شد. به جرم کشتن قو.
دستگیرش کردند. چون او را دیدند که قوی مردهای را در آغوش گرفته. اما انگار قبلتر ندیدند گازوییل را. بطری شکستهی روغن را. و تریلی را. و نشنیدند صدای قوها را.
و داستان ازینجا شروع میشود. که خوب ندیدن. که خوب نشنیدن، ناتراز میکند ترازوی عدالت را. و همه چیز بی آنکه بوی بیعدالتی بدهد، نشانی از بیعدالتی دارد.
که حرفهای آن پیرزن در شهربانی را کسی نمیشنود. و او گوشهایش را، نه حرفهای شنیدنیاش را میخاهد عیان کند بر همه. اما گوشی برای شنیدنش نیست. که بی محابا او را دیوانه میخانند. اما مرتضا، سیر نگاه میکند. آن پیرزن را. و میشنود او را بیشتر.
روایت نویسنده، در جای جای داستان، روایت خوب دیدن و خوب شنیدن و توجه کردن است.
که مرتضا کسیست که خوب میبیند و خوب میشنود. تا آنجا که استخر نمیدانست یکی از قوها دیگر نیست. که آن قو، اصلن نمیدانست مرده است.
بله. استخر پر از کابوس شد. اما نه در دنیای قو. نه در دنیای استخر و نه در دنیای مرتضاها.
بلکه در دنیای آن کسانی که عادتی ندارند به خوب شنیدن و خوب دیدن.
*یوزپلنگانی که با من دویدهاند. بیژن نجدی.
| سمانه داوطلب
#همدفتری
@SamaneNotes
〰️
❤9👌4💯1
| بالین اشک
نمیدانم. این روزها زیاد میگویم. و مینویسم. که نمیدانم. مانند خیلی از دوستانم، دست و دلم به نوشتن نمیرود.
عادت نداشتهام در نوشتههایم از تلخیها بنویسم. نمیخاستم و نمیتوانستم.
تازه هنوز اول راه نوشتن بودم که دو هفته دور افتادم از نوشتن. و بعد از آن. نمیدانم.
نوشتن، در این روزها که محتاجترم. سختتر شده است. برایم.
از در و دیوار خبر میزاید. ندانستن، سخت است. و دانستن از آن سختتر.
و باز من نمیدانم.
به دنبال آن روی زندگی میگردم. برای زندگی کردن. برای ادامه دادن. برای همراهی با خندههای فاطمه و محیا.
برای نوشتن.
که من میدانستم زندگی بیرحم است. اما نمیدانستم. که انگار هیچ نمیدانستم.
خدایا
عزیزانم. دوستانم و خودم را به تو میسپارم. و من همیشه روی تو خیلی حساب باز کردهام. و فقط همین را میدانم. دیگر. 🥺🙏
|سمانه داوطلب
جمعه04/11/10
@SamaneNotes
نمیدانم. این روزها زیاد میگویم. و مینویسم. که نمیدانم. مانند خیلی از دوستانم، دست و دلم به نوشتن نمیرود.
عادت نداشتهام در نوشتههایم از تلخیها بنویسم. نمیخاستم و نمیتوانستم.
تازه هنوز اول راه نوشتن بودم که دو هفته دور افتادم از نوشتن. و بعد از آن. نمیدانم.
نوشتن، در این روزها که محتاجترم. سختتر شده است. برایم.
از در و دیوار خبر میزاید. ندانستن، سخت است. و دانستن از آن سختتر.
و باز من نمیدانم.
به دنبال آن روی زندگی میگردم. برای زندگی کردن. برای ادامه دادن. برای همراهی با خندههای فاطمه و محیا.
برای نوشتن.
که من میدانستم زندگی بیرحم است. اما نمیدانستم. که انگار هیچ نمیدانستم.
خدایا
عزیزانم. دوستانم و خودم را به تو میسپارم. و من همیشه روی تو خیلی حساب باز کردهام. و فقط همین را میدانم. دیگر. 🥺🙏
|سمانه داوطلب
جمعه04/11/10
@SamaneNotes
❤15👍1
| گام به گام
سرما خوردم و از صبح بخاری را بغل کردم. و بعد از آن به ترتیب لیوانِ داغ چای و شیر و دمنوشهای مختلف را.
پیام دادم به مربی گفتم سرما خوردم، اگه نیام. گفت این جلسهت میسوزه.
حق داشتم نرم. مربی هم لابد حق داشت. یکمی غر زدم. تا ساعت چهار و نیم. زیر پتو، مدام تکرار میکردم بهانههای رفتن و نرفتن را. بعد، سختترین کار ممکن را کردم. به زور پتو را کنار زدم. و نشستم. پرسیدم. واقعن قصد داری بری؟ خوب بنظرم اگه نرم، علاوه بر اینکه خوبتر نمیشم. پشیمون هم میشم. رفتم و بهتر شدم. یکم.
استرس و ترسهای آپدیت شده این روزها هم همراهم بودند. همچنان.
اما امروز فهمیدم که اگر منتظر باشم تا آرامش شود. تا هورمونهای فوق کلیویام کمی آرام بگیرند. تا معمولانه، کتاب بخانم. بنویسم. بروم. بیایم. تا یک معمولی سادهی نوشتنی باشم. چشمان انتظارم سفید میشود.
که شاید، باید جهان درونم را آرام کنم ابتدا. در پس این چالشها. سخت است. خیلی سخت. فهمیدم. اما کاش بتوانم. حتی یک گام کوچک. برایش بردارم. هر روز. و هر لحظه.
و هوشنگ ابتهاج، امشب چه زیبا گفت:
«آبی که برآسود، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است.»
نوشتهی دوست عزیزم فاطمهجان حول این شعر نیز خاندنیست.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
سرما خوردم و از صبح بخاری را بغل کردم. و بعد از آن به ترتیب لیوانِ داغ چای و شیر و دمنوشهای مختلف را.
پیام دادم به مربی گفتم سرما خوردم، اگه نیام. گفت این جلسهت میسوزه.
حق داشتم نرم. مربی هم لابد حق داشت. یکمی غر زدم. تا ساعت چهار و نیم. زیر پتو، مدام تکرار میکردم بهانههای رفتن و نرفتن را. بعد، سختترین کار ممکن را کردم. به زور پتو را کنار زدم. و نشستم. پرسیدم. واقعن قصد داری بری؟ خوب بنظرم اگه نرم، علاوه بر اینکه خوبتر نمیشم. پشیمون هم میشم. رفتم و بهتر شدم. یکم.
استرس و ترسهای آپدیت شده این روزها هم همراهم بودند. همچنان.
اما امروز فهمیدم که اگر منتظر باشم تا آرامش شود. تا هورمونهای فوق کلیویام کمی آرام بگیرند. تا معمولانه، کتاب بخانم. بنویسم. بروم. بیایم. تا یک معمولی سادهی نوشتنی باشم. چشمان انتظارم سفید میشود.
که شاید، باید جهان درونم را آرام کنم ابتدا. در پس این چالشها. سخت است. خیلی سخت. فهمیدم. اما کاش بتوانم. حتی یک گام کوچک. برایش بردارم. هر روز. و هر لحظه.
و هوشنگ ابتهاج، امشب چه زیبا گفت:
«آبی که برآسود، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است.»
نوشتهی دوست عزیزم فاطمهجان حول این شعر نیز خاندنیست.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤13👏1👌1🕊1
〰️
✓ پستی از کانال دوست عزیزم مریمجان نیکومنش که بنظرم چندین بار ارزش خوندن داره.
https://t.me/maryamnikoumanesh/857
〰️
✓ پستی از کانال دوست عزیزم مریمجان نیکومنش که بنظرم چندین بار ارزش خوندن داره.
https://t.me/maryamnikoumanesh/857
〰️
Telegram
زیستن با کتابها | مریم نیکومنش
فیلسوفان یک قاعدهی ساده و در عین حال عمیق دارند:
«تعطیلی در آفرینش محال است.»
یعنی زندگی، حتی وقتی فرو میریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق میشود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این…
«تعطیلی در آفرینش محال است.»
یعنی زندگی، حتی وقتی فرو میریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق میشود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این…
👍7❤4🙏1👌1
〰️
نامه به سی و چند شهریور
تکراریه ولی بزار بگم. دست و دلم به نوشتن نمیره. البته دلایل نوشتنم خیلی متنوع هست. جسمی. روانی. اجتماعی. اعتقادی. و هر گزینهی موجود روی میز.
و در حال حاضر هیچ کدوم پناهم نیست. شاید در حد یه مسکن موقتی.
کی بود میگفت؟ هر چیزی آدمو نکشه، قویترش میکنه؟ بنظرت ینی من دارم قویتر میشم؟ داریم اینقدر قوی؟ فععععک نکنما. نمیدونم شایدم قوی بودن به اون معنایی که فکر میکنیم نباشه.
شاید قوی بودن ینی قدرت تحمل رنجهای زیاد. اما چه جوری؟ با چه کیفیتی آخه؟
ینی ممکنه به معنای تحمل در حد مرگ باشه؟
یا یه جور بیحسی؟
یاد کتاب انسان در جستجوی معنا افتادم. وقتی خیلی از اتفاقات تلخ برای دکتر فرانکل و خیلیها، دیگه حس نداشت.
قوی شدن ینی بیحسی؟!
نمیدونم. اما مطمعنم قوی بودن ینی رنجهای زیاد. راستشو بخای من نمیخام قوی باشم. میخوام معمولی باشم. یک معمولیِ نوشتنی.
برای معمولی شدنم. نوشتنی شدنم. برای بودنم. و برای تمام اون گزینههای روی میز دعا کن.
دوستت دارم.
#نامه
@SamaneNotes
〰️
نامه به سی و چند شهریور
تکراریه ولی بزار بگم. دست و دلم به نوشتن نمیره. البته دلایل نوشتنم خیلی متنوع هست. جسمی. روانی. اجتماعی. اعتقادی. و هر گزینهی موجود روی میز.
و در حال حاضر هیچ کدوم پناهم نیست. شاید در حد یه مسکن موقتی.
کی بود میگفت؟ هر چیزی آدمو نکشه، قویترش میکنه؟ بنظرت ینی من دارم قویتر میشم؟ داریم اینقدر قوی؟ فععععک نکنما. نمیدونم شایدم قوی بودن به اون معنایی که فکر میکنیم نباشه.
شاید قوی بودن ینی قدرت تحمل رنجهای زیاد. اما چه جوری؟ با چه کیفیتی آخه؟
ینی ممکنه به معنای تحمل در حد مرگ باشه؟
یا یه جور بیحسی؟
یاد کتاب انسان در جستجوی معنا افتادم. وقتی خیلی از اتفاقات تلخ برای دکتر فرانکل و خیلیها، دیگه حس نداشت.
قوی شدن ینی بیحسی؟!
نمیدونم. اما مطمعنم قوی بودن ینی رنجهای زیاد. راستشو بخای من نمیخام قوی باشم. میخوام معمولی باشم. یک معمولیِ نوشتنی.
برای معمولی شدنم. نوشتنی شدنم. برای بودنم. و برای تمام اون گزینههای روی میز دعا کن.
دوستت دارم.
#نامه
@SamaneNotes
〰️
❤11😢5👌1
〰️
| ما دل به دست هر چه که بادا سپردهایم
ما را به دست دل بسپارید و بگذرید*
بیدار که میشم. همزمان با من سرفههامم بیدار میشن. دوباره چشامو میبندم. تا سرفههامم دهنشونو ببندن. بخابن. فایدهای نداره. اما.
انگار تو حلقم، ایست بازرسیه. به هر چیزی بعد کلی گیر دادن، اجازه عبور میدن.
مسواک میزنم. شاید حال و هواشون عوض شه. کمتر گیر بدن. از شربت ضد سرفه که از طعم نعناش خوشم میاد و از عکس بیربط بادمجون روی کارتنش، نه. سرریز میکنم تو درش. و یه راست هلش میدم وسط حلقم. بلکم تأثیر کنه. یکم.
چالش همیشگی صبحا. صبوونه چی بدم به فسقلیاس. با خوشحالی یه خامه صورتی پیدا میکنم. اما بچهها میگن نهههه. ما خامه کاکایو میخایم. یواشکی یه شکلات تلخ برمیدارم. تو مایکرو آب میکنم. بهمین راحتی میشه خامه کاکایو. هشتک مامان خلاق.
اما به همین راحتی نخوردن بچهها. یه اخمی و یه دادی. به زور میخورن. برا خودم که لقمه گرفتم. فهمیدم. عه. خامه بعلاوهی خلاقیتم، تلخ شده. یادم شده عسل بریزم.
لحنمو آروم میکنم و ریز ریز قربون صدقهی مظلومیتشون میرم. یواش میرم عسل بریزم تو خامهها. هشتک مامان فراموشکار. و البته مریض احوال.
راستی دیشب خاب دیدم. خاب دیدم بارون اومده. محیا هم بود. گمش کرده بودم. بیدار که شدم. محیا رو دیدم بالاسرم. بارون شلوارشو خیس کرده بود. خداروشکر پیدا شده بود. اما.
* آبروی آب. آینههای ناگهان. قیصر امینپور.
• سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| ما دل به دست هر چه که بادا سپردهایم
ما را به دست دل بسپارید و بگذرید*
بیدار که میشم. همزمان با من سرفههامم بیدار میشن. دوباره چشامو میبندم. تا سرفههامم دهنشونو ببندن. بخابن. فایدهای نداره. اما.
انگار تو حلقم، ایست بازرسیه. به هر چیزی بعد کلی گیر دادن، اجازه عبور میدن.
مسواک میزنم. شاید حال و هواشون عوض شه. کمتر گیر بدن. از شربت ضد سرفه که از طعم نعناش خوشم میاد و از عکس بیربط بادمجون روی کارتنش، نه. سرریز میکنم تو درش. و یه راست هلش میدم وسط حلقم. بلکم تأثیر کنه. یکم.
چالش همیشگی صبحا. صبوونه چی بدم به فسقلیاس. با خوشحالی یه خامه صورتی پیدا میکنم. اما بچهها میگن نهههه. ما خامه کاکایو میخایم. یواشکی یه شکلات تلخ برمیدارم. تو مایکرو آب میکنم. بهمین راحتی میشه خامه کاکایو. هشتک مامان خلاق.
اما به همین راحتی نخوردن بچهها. یه اخمی و یه دادی. به زور میخورن. برا خودم که لقمه گرفتم. فهمیدم. عه. خامه بعلاوهی خلاقیتم، تلخ شده. یادم شده عسل بریزم.
لحنمو آروم میکنم و ریز ریز قربون صدقهی مظلومیتشون میرم. یواش میرم عسل بریزم تو خامهها. هشتک مامان فراموشکار. و البته مریض احوال.
راستی دیشب خاب دیدم. خاب دیدم بارون اومده. محیا هم بود. گمش کرده بودم. بیدار که شدم. محیا رو دیدم بالاسرم. بارون شلوارشو خیس کرده بود. خداروشکر پیدا شده بود. اما.
* آبروی آب. آینههای ناگهان. قیصر امینپور.
• سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤13👍2😁2👌1