دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
🔸
| زردی تو از من

به پیشنهاد استاد، امروز تمرینیدم. تمرین قصه‌گویی. یادداشت کانالم رو، قصه‌طوری روایت کنم.

امروز ساعت شش صبح از خاب، بیدار شدم. آ، ببخشید. شدم نه. باید فعلامو به زمانِ حال بنویسم.
امروز، ساعت شش صبح بیدار میشم ینی محیا بیدارم می‌کنه. خاب‌آلودم. بین اینکه گوشیو بدم و بخابم و گوشیو ندم و نخابم، مرددم.
گزینه‌ی یک، زورش می‌چربه و می‌خابم.

ساعت یازده و ربع بالاخره بیدار می‌شم.
محیا همچنان سرش تو گوشیه.
با حس عذاب وجدان و غرغرکنان، گوشیو می‌گیرم و میرم که آماده بشم برا دورهمی شاهنامه‌خانی.

ساعت دوازده و نیمه و آرامشِ خونه یکم عجیبه. دنبال شلوغی خونه می‌گردم. هر کدوم یه گوشه‌ای خابشون برده.
بعد میام تو آشپزخونه. می‌چرخم تا یه غذای راحت و سریع درست کنم.
آبگوشت. بهترین گزینه‌س. بار میذارمش.

نگاهی میندازم به بیرون پنجره. برگای درخت زردآلو‌، به زیبایی، زرد و طلایی شدن.
برگای درخت گردو، نه. دچار دشواری انتخابن گویا. بین سبزموندن و زردیدن.
اما برگای درخت تو کوچه، که برگاش با برگای درخت زردآلو و گردو، بغل تو بغل شدن، همچنان سبزِ سبزن. جون دارن هنوز.

یادِ احوالات خودم می‌اُفتم. یاد رنگای دلم. یاد اُمیدم.


گاهی سبز و سرحال، مثل برگ‌های درختِ توی کوچه.
گاهی زرد و طلایی و زیبا مثلِ برگ‌های درخت زردآلو.
گاهی هم مثل درخت گردو. مرزی بین سبز موندن و طلایی شدن.


✍️ سمانه داوطلب
@green_writting

🔸
👏155👌2
.
| چشم چشم، کو ابرو؟

محیا. رابطه‌ی خیلی خوبی با عروسک‌ها ندارد. اما با این دو عروسک، دنیایی دارد. عروسک‌هایی با دو چشمِ خیره. بدون ابرو و دهان و بینی.
با آنها حرف می‌زند. میخندد. مدام حرف‌های آن‌ها را برای من بازگو می‌کند.
فکر می‌کنم به دنیای بچه‌ها.

به اینکه ارتباط و دوستی‌هایشان, چقدر بی شیله‌پیله است. کاملا دلـی.
فکر نمی‌کند چون این عروسک، دهان و بینی و ابرو ندارد با او دوست نمی‌شوم.
چون او ظاهر متعارف ندارد، دوستش نمی‌شوم.
فکر می‌کنم.

به حرف‌های دوستی که می‌گفت «بچه‌دار شدن، خودخاهیست.»
امـا به گمانم بچه‌ها، بزرگ‌معلم‌هایی هستن برای‌مان.
برای بزرگ‌تر شدن‌مان.

برای آن بزرگ شدنی که هیچ جور دیگری نمی‌توانی بدستش آوری.

برای آن باوری که وقتی بدست می‌آید که فرزندت آغوش امنی غیر از تو ندارد، حتی وقت ناراحتی‌اش.
و تو نیز با تمام وجود، پیدا می‌کنی آن تنها آغوشِ امنِ خودت را به وقتِ بیچارگی‌هایت.

فکر می‌کنم به دنیای بچه‌ها.

✍️سمانه داوطلب

@green_writting

🔸
11👌3🥰1🕊1😍1
🔸
| لیست کارهایی که دوست ندارم اما
بایـد انجام دهم:


۱. شسـتن بچه‌ها در دسشویی.
۲. تعویض پوشک.(چهار سال، استمرار)
۳. غذا پختـن.
۴. تمیز کردن یخچال و اجاق گاز.
۵. جوراب شستن.
۶. جمع کردنِ مدام اسباب بازی بچه‌ها.
۷. مسواک زدن.
۸. حرف نزدن و سـکوت اجباری.
۹. رانندگی ( البته در خیالاتم، چون هنوز گواهی‌نامه ندارم.)
۱۰. دلـداری دادنِ خـودم.

• شما چه کارایی رو دوست ندارین؟!


✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting

🔸
👍10🗿32👌1
🔸
|راز شب

- چرا بیشتر شبا می‌نویسی؟ البته، الان شب نیست، نیمه‌های شب، نزدیک به صبحه. خوب بگو چرا؟
+ اووم. نمی‌دونم شاید چون همیشه یه دقیقه نودی بودم.
- نه، این جوابتو دوست ندارم.

+ شاید چون آدمِ شبم. شبا آدم‌ترم برای نوشتن.
روزا، یه کلاف کاموام که افتاده دستِ یک بچه.
پر از گره‌ام.
یا یک هندزفری که مدت‌ها ته کیف مونده و پر از گره شده.
روزا گریه‌هام با خنده هام گره می‌خورن. نوشته هام با نانوشته‌هام. خونده‌هام با نخونده‌هام. سکوتم با حرف زدنم.
روزا گره می‌خورم.

اما شبا. میرم زیر چادر تاریکی. تاریکی‌هام گم میشن تو تاریکیِ شب. شب آروم‌ترم. شبا آدم‌ترم انگار. عاشق‌ترم.

روزا هم بازیگرم، هم کارگردانم، هم تهیه کننده، هم هماهنگ کننده، هم نویسنده. خسته میشم ازین همه بازی و نقش.
اما شبا فقط تماشاگرم.
شبا تنهاترم.

- «شبا قشنگ‌ترم حرف میزنی.»


✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting

🔸
11👏3🔥2👍1👌1
🏋🏻‍♀️ ورزش‌هایی برای حفظ سلامت بدن نویسندگان

✍️🏻نویسندگی یعنی ساعت‌ها نشستن، فکر کردن، تایپ کردن... و این یعنی فشار روی بدن. اگر می‌خواهید سال‌ها بدون درد و خستگی بنویسید، باید از بدنتان مثل قلمتان مراقبت کنید.

بررسی چند ورزش مفید برای نویسندگان:

🖐 ورزش‌های مخصوص مچ و انگشت‌ها

چرخش مچ: مچ‌ها را چند بار در جهت عقربه‌های ساعت و خلافش بچرخانید.
باز و بسته کردن مشت: انگشت‌ها را باز و بسته کنید تا خون در آن ناحیه جریان پیدا کند.
حرکت انگشت شست: شست دست را به آرامی به هر انگشت دیگر برسانید.

🪑 حرکات برای کمر و شانه‌ها

نشستن صحیح: صندلی با تکیه‌گاه، کف پا روی زمین.
کشش شانه‌ها: شونه‌هایتان را بالا ببرید، نگه دارید، رها کنید.
چرخش ستون فقرات: دست‌هایتان را پشت سرت بگذارید و تنه‌‌تان را به چپ و راست بچرخانید.
✅️ نکته: هر ۴۵ دقیقه بلند شوید، کمی راه بروید و بدنتان را کشش بدهید.

👀 مراقبت از چشم‌ها

ورزش چشمی: هر نیم‌ساعت، چشم‌هایتان را به چپ، راست، بالا و پایین حرکت دهید و چند بار پلک بزنید تا خستگی و خشکی چشم از بین برود.
پلک زدن آگاهانه: وقتی خیره به صفحه‌اید، پلک زدن را فراموش نکنید.
نور مناسب: از نور طبیعی یا چراغ مطالعه با نور ملایم استفاده کنید.
✅️ نکته: می‌توانید از قطره چشمی یا اشک مصنوعی برای جلوگیری از خشکی چشم استفاده کنید.

🌱 با انجام این حرکات ساده می‌توانید حتی ذهنتان را برای نوشتن متمرکزتر کنید.

#ریحانه_تقی‌زاده
#مرکز_نوشتن_ایران
2👌8👍4👏3🏆1
🔸
| نوشتن‌های غیرمعمولی

آزادنویسی آخر شب. شروع شد از اینکه بچه‌ها هر کدوم به بازی و خراب‌کاری خودشون مشغولند.
شروع کردم به نوشتن با «ای‌‌کاش‌ ها».
و بعد جملاتی که با «نمی‌دانم چرا» شروع می‌شد.
نوشتم چه نوشتنی.
یک برون ریزی اساسی پر کلاغی. قشنگ تکوندم.
نوشتم چه نوشتنی.

نوشتم آنچنان که، کسی آدرسی را گم می‌کند. می‌ترسد که پیدا نکند. گم شود. دیر کند. دیر شود.

نوشتم آنچنان که، وقتی صبح بیدار شود با احساس سنگینی در بدن و خارش در گلو و ترسی که نکند سرماخورده‌ام.

نوشتم آنچنان که تلفن زنگ می‌خورد و خبری ناگوار، بِهَم می‌ریزدش.

نوشتم آنچنان که، مادری شب تا صبح بر بالین کودک تب‌دارش نشسته است.

نوشتم آنچنان که باید و نباید.
نوشتم آنچنان که باید بسوزانمش.

نوشـتم و دیگر آنچنان که نوشتم، دیگر نبودم.
فقط من بودم. آنچنان که کسی بعد از نوشتن، رها می‌شود از همه چیز.


✍️سـمانه داوطلب
@green_writting

🔸
9👌3🔥2🥰2
🔸
| کلمـه‌باز

امروز در وبینار استاد قرار شد درباره‌ی کلماتی که انتخاب شده بود، بازی کنیم. جمله‌بازی کنیم.

موسیقی: این روزها، سـکوت را به شنیدن هر موسیقی ترجیح می‌دهم.

عشـق: معنی میشود برایم در پاییز، هوای ابری، باران، بیدمجنون و فاطمه و محیا.

تحـرک: پیاده‌روی، رقص و یوگا تحرک‌های مورد علاقه‌‌م هستند.
اما آن روزی که با دخترها رفتم پیاده‌روی هم تجربه‌ی خوبی بود.

گفتـگو: دوست دارم حرف که میزنیم، به هم نگاه کنیم. بشنویم بیشتر. سرزنش و نصیحت نکنم. نکند. مشتاق حرف زدن باشیم نه ناچـار.

داسـتان: عاشـقانه ترجیحا. لیلی مجنون و خسرو شیرین و شاهنامه.

کلمـه: امشب کلمه‌ی شـرم‌ناک را به سطل کلمه‌برداری افزودم.

پرهیـز: پرهیز از شب‌بیداری، پرهیز از حواس‌پرتی و تنبلی را در دست اقدام دارم.

رویـا: در خاب، رویا نمی‌بینم. اما در بیداری، رویا می‌نویسم زیاد.

پیگیـری: فعلا تمرین‌های شعرماهی و نویسندگی خلاق. و البته پیگیری از پوشک‌گرفتن محیـا.

لبخـند: خاندنِ تمام موارد بالا با لبخنـد. لطفـا.

✓ادامه دارد...

✍️ سـمانه داوطلب

@green_writting

🔸
10👌3🔥2💯1
🔸
| بـه وقـت رنـگی شـدنم

همیشه همین است. می‌آیم که بنویسم. تلگرام را که باز میکنم. کانال دوستان خوش‌نویسم چشمک‌پرانی می‌کنند.
یکی یکی می‌نشینم کنارشان و حرف‌هایشان را می‌خانم.

سبک متفاوت نوشتن‌هاشان. حال و هوای کانالشان‌. غرق می‌شوم درین تفاوت‌ها و تضادها.
مثل جعبه‌ی مدادرنگی. مثل رنگین‌کمان.

قدم می‌زنم بین رنگ‌ها. از قرمز به آبی. از آبی به زرد. از زرد به سبز. از سبز به بنفش. از بنفش به مشکی. از مشکی به سفید.

راستی دقت کرده‌ای همه‌ی رنگ‌ها جزو صفتِ «رنگی بودن» به حساب می‌آیند اما به سیاه یا سفید نمی‌گوییم رنگی. آن‌ها رنگِ سیاه و سفیدند.فقط. رنگی اما نه.
قدم می‌زنم بین رنگ‌ها.
غرق می‌شوم و راه می‌روم. تا وقتی که چشمانم تار می‌شود و رنگ‌ها را نمی‌بینم.

باز نوشتنم قضا می‌شود و باز چشمانم تار می‌شود.
خابم می‌آید. اما می‌نویسم.
از رنگین‌کلام* های دوستانم می‌نویسم. از رنگی شدنِ چشم‌هایم در آخر شب می‌نویسم.


*«رنگین‌کلام» از زیباواژه‌های استاد کلانتری عزیز.


✍️سـمانه داوطلب

@green_writting

🔸
👌125🔥3🕊2
🔸
|انتخاب اول و آخر

تولد داریم. «کادو چی بخرم؟»
قطعا «کتـاب»
تفاوت سنیِ بیست ساله داریم و دشواری انتخاب. چه کتابی.
ساعتی در بین قفسه‌ی رمان‌های خارجی می‌گردم. رمان‌ها را نمی‌شناسم. از مسعول آنجا کمک می‌خاهم. چند کتابی روی هم می‌گذارد و می‌دهد دستم.
نگاهی گذرا به کتاب‌ها. هیـچ، دلم را قلقلک نداد برای خریدنشان.
کتاب‌ها را گذاشتم سرجایش.
فکر می‌کردم. چه کتابی می‌خاهم؟ برای چه روزهایی؟

کتابی می‌خاهم که نه یک‌بار که بارها و بارها به دیدنش برود. وقت‌هایی که دلش گرفت. تنها شد. غمگین شد. وقت‌هایی که عاشق شد. خندید. گریه کرد. احساساتی شد و باز تنها شد.
با هر احساسی، کتاب برایش حرفی داشته باشد.

فکر می‌کردم و رسیدم به «کتابِ شـعر
و چه بهتر کتابِ شعری که از زبان زنی سروده شده باشد.
زنی بی‌پروا. شجاع و مهم‌تر عاشـق.

و بالاخره کادوی تولد، شد کتاب شعری از فروغ فرخزاد.


✍️سـمانه داوطلب
@green_writting

🔸
👏11💯5👌4🥰1
🔸
| زرد زرد زرد

ساعت سه نیمه‌شب. بیدارم اما نه یک بیداری معمولی. خسته‌ام اما نه یک خستگی معمولی. نوشتنم قضا شده اما نه یک قضا شدن معمولی.

همه چیز خیلی یهویی پیش آمد. خیلی یهویی افتادیم در چالش عظمای محیا.

چالش از پوشک گرفتن. چالش تجربه‌ی اولین جیش در دسشویی.


روز اول این چالش بود. روز اول این تجربه.
یکی از لحظه‌‌های اولینِ محیا. یکی از انتخاب‌های محیا. یکی از لحظات بزرگ شدنش و بزرگ شدنم. هم‌پایش.
لحظه‌ای که توانست و جیغ زدیم و هورا کشیدیم و همدیگر را بغل کردیم. بزرگ‌تر شدیم.
ذوق و خوشحالی‌اش. کلافگی و خستگی‌ام.
کلافه‌گی‌ام را می‌بوسد هربار.

خسته‌ام. می‌گویم با خودم. بزرگ می‌شود. این روزها را یادش نمی‌آید دیگر. مانند خودمان که انگار از شکم مادر، با همین کمالاتِ نداشته دنیا آمده‌اییم.

اما فکر میکنم. خاطره‌ها شاید جزییاتشان یادمان برود اما به گمانم ردپای احساساتِ خاطراتمان، تجربه‌هایمان می‌ماند برای همیشه.

جایی در آن هزارتو. گم می‌شود خاطره. اما احساسِ خاطراتمان، راه را پیدا می‌کنند و خودشان را می‌رسانند به آن روزهای دورتر.

تجربه‌ی محیا. تجربه‌ی خاندن و نوشتنم در مسیر دستشویی. تجربه‌ی مشترک‌مان. تجربه‌ای که فراموش می‌شود. احساسش اما نه.


✍️ سـمانه داوطلب

@green_writting

🔸
12👏6🥰2👌1
🔸
| فکری برای وقت. وقتی برای بعد.

فریبم داد. فریبم می‌دهد هربار. ننوشـتم و فریب خوردم. تنهایی بیش‌تری سهم امروزم بود.

خوشحال بودم دیگر به بهانه‌های مختلف، فسقلی‌ها صدایم نمی‌زنند. در سکوت، کتاب می‌خانم بیشتر. می‌نویسم. کارها می‌کنم. پست تلگرامم را زودتر به هوا می‌فرستم.

اما خیال باطل، زهی. «فکر می‌کردم فقط. فکر.»
اشکال کار همینجا بود. امروز زیادتر، فکر کردم.
در تنهایی و خوشحالی، فکر می‌کردم اول شاهنامه می‌خانم. بعد از آن خسرو شیرین. سپس توکی به کتاب‌های نوشتن و نویسندگی می‌زنم. و بعد آزادنویسی میکنم. کلمه‌ها، تور می‌کنم.

فکر می‌کردم و با دوپامینِ اندکی، خوشحال و کیفور می‌شدم. و بعد کمی استراحت. و باز دوباره در افکارم، می‌خواندم و می‌نوشتم و می‌گوشیدم. در افکارم.

با خیالِ خوشِ افکارم، تمام لحظه‌هایم را سوزاندم. و باز من ماندم و ساعت‌های پایانی شب. و کارهایی که فقط در افکارم گذشته بود.
فریب خوردم. فریبِ جمله‌ی «همیشه وقت هست

نه. وقتی نیست. فریب است. فریبکاری‌ست زمان.
به ساعت نگاه می‌کنی و چرخش عقربه‌ها می‌گوید نگران نباش دوباره به لحظه‌ی نخست باز می‌گردم.
راست می‌گوید. به لحظه‌ی نخست باز می‌گردد. اما نه آن لحظه‌ی نخستی که گذشت.
آن لحظه سوخت. این لحظه و لحظه‌ی بعد هم می‌سوزد اگر فـکر کنـی. اگـر فقـط فـکر کـنی.


| سـمانه داوطلب
@green_writting


🔸
🔥123👌3
غزلی زیبا از «حسین_منزوی»

نـوش نگاهـتون


«بیستون دفتر و تیشه قلم و شیرین تو (من)
تا چه نقشی بزند، خامه‌ٔ فرهادی من ( تو)


🍁
1😍11👌4🔥3🥰1🕊1
🔸
| سوار بر نوشتن

می‌نشینم که بنویسم. دفتر و خودکار‌هایم را آماده می‌کنم تا سوار بر ذهنم شوم. تا بنویسـم و بتـازم. سوار بر کلمات شوم. آرام شـوم. رام شـوم.

محیا. او هم می‌آید. شروع به نوشتن که می‌کنم او هم خود را می‌رساند. زین می‌کند مرا.
اسبش می‌شوم و آماده‌ی سواری دادنش.

پیتیکو پیتیکوکنان، می‌نویسـم.

.
من روی کاغذ می‌تازم. او، سوار بر من. سوار بر اسبی که می‌نویسد. سوار بر اسبی که فکر نمی‌کرد زمانی این‌چنین هم بنویسد.

می‌نویسم تا رام شوم. تا رام کنم ذهن سرکشِ اسبم را.
اسب سفید رویاهایش، می‌شوم.
می‌تازد مرا. می‌تازم قلم را.
او به سمت رویاهایش. من به سمت نوشته‌هایم.


✍️سـمانه داوطلب

@green_writting

🔸
112🔥3👌3😍2
🔸
| به زندانی‌ات، سر می‌زنی؟

آزادنویسی می‌کردم. آزاد. نویسی. می‌نوشتم و آزادش می‌کردم‌ از زندانم.

درون‌مان، زندانی شده است. زندانی‌اش کرده‌اییم.
فراموش می‌کنیم گاهی از زندانیِ زندان‌ِ درون‌مان سری بزنیم. اصلا، فراموش می‌کنیم، که زندانی درست کرده‌اییم.

کدام زندانی؟ همانی که در بندِ نمی‌توانم‌ها و نمی‌شودهای ما گرفتار شده است.

آزادنویسی که می‌کنـم می‌چشـد طعم آزادی را.

.
باز هم آزادش می‌کنم وقتی با ترس و لرز، قدمی نـو برمی‌دارم.
وقتی شعـر میخانم. نه تنها آزاد که عاشقش نیز می‌کنم.
به آزادی‌اش فکر می‌کنم. آزاد می‌اندیشم.
برای آزادی‌اش می‌نویسم. آزادنویسی می‌کنم و آزادش می‌کنم.

• تو چطور زندانی‌ات را آزاد می‌کنی؟


✍️ سـمانه داوطلب


🔸
18👌2👍1
🔸
| روزت مبارک

از پیامک تبریک وزارت بهداشت، متوجه شدم روز پرستار است. نمی‌دانست که مدتی‌ست کار نمی‌کنم. البته در بیمارستان. در خانه ۲۴ ساعت، هم‌چنان شیفت می‌دهم.

با پیامک تبریک، پرت شدم به روزهای کارکردنم. حالا که دور شده‌ام از آن روزها.
گاهی دلتنگ می‌شوم. دلتنگ لحظه‌هایی که دستی می‌گرفتم. لبخندی می‌زدم. می‌توانستم دل ناآرامی را آرام کنم.

روزها گذشت و چرخید و رسید به زمانی که بیشتر، خودم را نیازمند آن دست، آن نگاه و آن لبخند دیدم.

نمی‌شود. نمی‌توانی با خودت نامهربان باشی اما به دیگران عشق بورزی. نمی‌توانی به دیگران مهر بورزی اگر ابتدا به خودت، مهر نورزی.
باید چشمه باشی و مهرت بجوشد.
مهربانی را پیشه‌ات کنی.

نمی‌شود پرستار باشی و مهربانی نکنی.


بحث انتخاب‌هایم شد. بحث اولویت‌هایم. بحث شجاعتم. پذیرشم.
کار را کنار گذاشتم و در خانه ماندم. در کنارِ انتخاب‌هایم.
انتخاب‌های خودم. نه بقیه.
پرستاری کردم از خودم. از فسقلی‌هایم که انتخاب‌های سخت‌تری بودند. اما دلنشین‌تر.
مـادری کردم. «پرسـتار»تر شدم. مهربان‌تر. با خودم.

و مادرها را پرستارتر از هر پرستاری، یافتم.


«پرستاری» واژه‌ای که معنایش، در بیمارستان و روپوش‌های سفید خلاصه نمی‌شود.
معنایش ادامه دارد در هر جایی که مهری، محبتی بـی‌مـنت به کسی، به چیزی نثار می‌شود.
«روز قلب‌های مهربان»

روزتون مبارک ♥️🌷


✍️ سمانه داوطلب

@green_writting


🔸
18❤‍🔥2👌1
🔸
| فرشته‌ی من

امشب، نوشتن چقدر برایم سخت شد.
با اینکه امروزم را دوست داشتم و سرشار بود از لحظات رنگی اما باز، آخر شب به تته‌پته افتادم در نوشتن.
همیشه وقتی گزینه‌های روی میز زیاد می‌شود، دچار دشـواری انتخاب می‌شوم.
یک لحظه. یک احساس. یک فکر. یک کار. یک گفتگو. کدام یک؟ با جزییات بنویسم. یا فهرست‌وار.
آشفته می‌شوم و میخاهم از زیر بار نوشتن در بروم. ولی خوب این یک گزینه‌ی زر مفت است که میدانم انتخابش، یقه‌ام را ول نمی‌کند.

این روزها، بی‌بهانه دوست دارم خودم را به خانه‌ی اُمیـدم بکشانم. آنجا بخانم. آنجا بنویسم. آنجا زندگی کنم. با محیا. با فاطمه. با رضا.
مثل امروز که خودم را به بهانه‌ی آبگوشت مامان‌پز، رساندم.

کتاب شعر «مادر تو فرشته‌ای» را هم برداشتم.

میخاستم «دوست داشتنم» را امروز برایش شعر کنم. شعر بخانم برایش. می‌دانستم با خاندن شعرها گریه می‌کند و باز بهانه‌ای می‌شود تا بغلش کنم. تا در آغوشم فشارش دهم.

یکی از شعرهایی که خاندم و آشنا بود برایش. شعری‌ست از ایرج میرزا.
داستان جوانکی که جاهل است. وقتی معشوقه‌اش می‌خواهد که دل مادرش را از سینه درآورد و برای او بیاورد.
شعری غمگین.
و یادآور این حقیقت که یک مادر همیشه و همیشه
دلش برای فرزندش می‌تپد. حتی اگر.

چند بیت آخر این شعر زیبا:

دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ

آه، دست پسرم یافت خراش
وای، پای پسرم خورد به سنگ ...



| سـمانه داوطلب
@green_writting


🔸
11🔥2🕊2👌1💔1
دلآرام | سـمـانه داوطلب
🔸 | کلمـه‌باز امروز در وبینار استاد قرار شد درباره‌ی کلماتی که انتخاب شده بود، بازی کنیم. جمله‌بازی کنیم. • موسیقی: این روزها، سـکوت را به شنیدن هر موسیقی ترجیح می‌دهم. • عشـق: معنی میشود برایم در پاییز، هوای ابری، باران، بیدمجنون و فاطمه و محیا. • تحـرک:…
🔸
| کلمـه‌بـاز «2»

مـرور: صبور بودن به وقت شیطنت‌ فسقلی‌ها.

خاطره: دفترِ خاطره‌نویسی‌ام. ترکیبِ جذابِ نوشتن و خاطره‌بازی.

خط خطی: نقشِ رویاهای فاطمه و محیا موقع نوشتنم.

نظم دهی: شعارِ همیشه‌ی کمـد لباسـم.

خلـوت: رابطه‌ی من و خلوت، رابطه‌ی جن و بسم‌الله.

رنـگ: این روزها، از رنگِ زرد و قهوه‌ای خسته‌ام.

احسـاس: از وقتی می‌نویسمشان، رفیق‌تر شدیم با هم.

• لمس:
دکمه‌ی همیشـه فعال من‌.

مـزه: ترشیِ لواشک، خدای مزه‌ها.

شـعر: دوست دارم شعرانه بخانم. شعرانه بنویسم. دوست دارم شاعرانه زندگی کنم اگر نتوانستم شعری بگویم.


✍️سـمانه داوطلب
@green_writting

🔸
18🔥4❤‍🔥2👌1
🔸
• ما میگوییم «اقبال باهاش یار نبود

✓ فردوسـی‌جان می‌گوید:

سپاهی که آنرا کرانه نبـود

«بـَد آن بـُـد که اختـر جوانـه نبـود


#شـاهنامه‌خانی

🔸
👌8🔥4🥰2🕊21
🔸
| ذهـن آستیگمات

آستیگمات. یعنی دوتا ببینی. توی هم ببینی. تار ببینی. وقتی چاره‌ای نداری جز عینکی شدن. عینکی میشی که یکی ببینی. واضح ببینی.

اما ذهنم چی؟ گاهی ذهنمم تار می‌بینه. مسائل قاطی پاتی میشن. نمی‌فهمم. ناراحت میشم. چراهای مختلف میاد تو ذهنم.
فکر میکنم چه خوب میشد برای ذهن هم یه عینکی درست میشد. تا همه چی واضح بشه. درک بشه. غرغری نشه. قضاوت نشـه.

ذهن‌مون اولش درست بود که. اینقد از فاصله‌ی نامناسب با آدما ارتباط پیدا کردیم که چشم ذهنمون ضعیف شد. آستیگمات شد.

اما فکر میکنم ذهنم عینک میخاد یا شاید چشمای زیادی داره. می‌تونه چشمشو عوض کنه. شاید.
زاویه‌شو. فاصله‌شو. می‌تونه خیلی چیزارو عوض کنه تا بهتر ببینه. شفاف‌تر ببینه.
که آستیگمات نباشه. که قضاوت نکنه. که حالش بد نباشه. که آرامش داشته باشه.

به چشم‌های ذهنم فکر میکنم. به انتخاب‌هام.
به رنگشون که میتونم تغییرشون بدم.به حالت‌هاشون. به چشمای ذهنم فکر می‌کنم.

چشم سفید. چشم‌به‌راه. چشم‌تنگ. گشاده‌نظر. چشم‌سیر. چشم و دل سیر. چشم‌گرسنه. چشم‌پاک. چشم‌چران. چشم‌ناپاک. چشم‌روشن. چشم‌گیر.
و...


✍️سـمانه داوطلب

@green_writting

🔸
11🔥4👏4👌2
🔸

«نـا»یَش را بر صفحه‌ی دفترم خط خطی می‌کنم. مدام. تکرارش می‌کنم.
می‌نویسمش شلخته‌وار. نامنظم و تودرتو.
تا از نفس بیفتد.
رهایش کند. رهایم کند.

تا نایِ ایستادن کنار «کافی‌»بودنـم را نداشته باشد.


✍️ سمانه داوطلب

@green_writting

#یادداشت‌های_بی‌وقت
🔸
🕊8❤‍🔥6👌5🥰42
دلآرام | سـمـانه داوطلب
🔸 | کلمـه‌بـاز «2» • مـرور: صبور بودن به وقت شیطنت‌ فسقلی‌ها. • خاطره: دفترِ خاطره‌نویسی‌ام. ترکیبِ جذابِ نوشتن و خاطره‌بازی. • خط خطی: نقشِ رویاهای فاطمه و محیا موقع نوشتنم. • نظم دهی: شعارِ همیشه‌ی کمـد لباسـم. • خلـوت: رابطه‌ی من و خلوت، رابطه‌ی…
🔸
| کلمـه‌بـاز «3»

طبیعـت: روزش ۱۳ فروردینِ. اما بنظرم ۱۲ اردیبهشت بیشتر بهش میاد.

آینـده: دلم می‌سوزد، به گمانم شانه‌هایش را زیادی سنگین کرده‌ام.

بـو: رتبه‌ی اول در بین حواس پنج‌گانه‌ام.

قـرار: قرارهای صبح‌گاهی‌ام همیشه به فنا می‌رود.

تمـرین: تمرین‌های لذت‌بخشِ نویسندگی. تمرین شعرشکافی. تمرین توقع نداشتن. تمرین غرنزدن.

شـب: چادری که روی سرم، سنگینی نمی‌کند.

هدف: تیک خوردنِ هدفِ از پوشک گرفتن محیا.

پـول: پول اسنپ امروز به خونه مامان، شد ۷۶ تومن. هفتاد تومنشو داشتم. شش تومن باقی‌مانده را بابا داد.
پول اسکیتی که دوس دارم بخرم هم ۱۵ میلیون تومان است. ازین هم فقط، هفتاد تومانش را دارم. بقیه‌اش را فکر نمی‌کنم بابا بدهد.

تغییـر: بزرگ‌ترین کابوسی که دیدم، تغییرِ جنسیـت بود. خداروشکر، خاب بود.

نوشـتن: وقتی به قلم و آنچه که می‌نویسد قسم می‌خورد، نوشتن برایم عبادتی می‌شود روی کاغذ.


✍️ سـمانه داوطلب
@green_writting

(100)

🔸
7🔥7👌2👏1