دلآرام | سـمـانه داوطلب
165 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
🍂
#شـعر_درمـانـی

صفحاتِ دفتر و ملافه های تخت خوابم را
ترک کـن

از فنجان قهوه و قاشـق های شـِکرم
بیرون بـرو

دکمه های پیرهنم و نخ‌های دستمال گردنم را
رها کـن

تمامِ وسـایلم را ترک کن ...

تا بتوانم بروم، سروقتِ کار ..


✍️نزار قبانی

🍂
4👌3👍1😍1😇1
🫧🪽
| مامان نوشـتنی

نصفه شبِ و من کناربساطِ همیشه برقرارِ «خودکار و دفتر و کتابام» وچراغِ مطالعه، نشستم و می نویسم.

یادم میاد، دوم راهنمایی بودم که با نوشتنِ خاطره‌های مدرسه، با نوشـتن، دوسـت شدم.
آرزوم بود که شبا، کنارِچراغ مطالعه، وقتی همه خابیدن، شروع کنم به نوشتن.

رویام برآورده شده حالا؛ ولی انگاری بچه‌ها جزوِ «همــه» نبـودن، که الان بیـدارن!.
فاطمه، یه لباسِ ساحلی بلندِ آبی میاره که تنش کنم! اولـش اخمی میکنم و میگم:
نــه! الان وقتش نیست.

فهمید که اخمم علکیِ اما همزمان یه شکی تو چشاش موج میزد ک نکنه اخمِ مامان واقعی باشه، سریع میخندمو اونم شَکِش تبدیل به خنده میشه.

میگم من مامانِ اخمالویی ام؟!

_ نـه، تو مامان نوشتنـی‌ای هستی!

.
بعدش اشاره می‌کنه ب دفتر و خودکارم.
.قند تو دلم آب شد! اگه می‌گفت تو مامان مهربونی هستی، اینقد خوشحال نمی‌شدم. نمی‌دونم شاید؛
«دوس دارم شبیه چیزی باشم که عاشقشم»

عاشـقِ نوشـتنم و از نگاهِ فاطمـه‌جان مـن یـک مامانِ نوشــتنی‌ام.

شما چطور؟!
نوشتنی هسـتین؟ یا چـی؟!

✍️ســمانـه
✍️ Samaneh davtalab


🪽🫧
🥰53😍3👌2
🪽

🔸فهرسـتِ افزایش بهره‌وری در حین نوشتن

۱.آب بنوش.

۲.نفسِ عمیق بکش.

۳.با خودکاری بنویس که توی جوهردادن، خسیس نباشه.

۴.هراز گاهی به وضعیت دستات توجه کن, چجوری خودکارو دستت گرفتی؟!

_اگه فشار زیادی وارد میکنی، یکم خودکارو رهاتر و آزادتر دستت بگیر.

۵. و در آخر، لبخنـد به لب داشته باش 🥰
کمکت می‌کنه تا بهتر بنویسی و ریلکس تر باشی.


✍️ســمانـه

#تمرکزآر
#فهرست_نویسی

🫧🌱
👏43🥰3👌21
🕊️🌱

🔸 فشـارِ ذهنیِ حین نوشـتن

امروز توی کارگاه تمرکزآر، دوسـتی گفت؛ بعد از تمرینِ «صد جمله نوشـتن» احساسِ فشـارِ ذهنـی داره.

این موضوع برای خودم که عاشقِ نوشتنم، هم گاهی پیش میاد. در موردش فکـر کردم و نوشـتم؛

«تصـور کردم؛ ذهنـم مثل یک خونه‌ست که با نوشـتن، ذهنم رو مرتب میکنم.

گاهی ما خونه روگردگیری میکنیم
گاهی اثاث‌های خونه رو جابجا میکنیم
گاهی جاروبرقی می‌کشیم

امـا توی ذهن مون، مرتب کردن، یعنی قدم بزنی در فضای ذهنت. یه گوشه بشینی و نگاه کنی به هر آنچه به ذهنت میاد.

فشارِ ذهنی ما اغلب به خاطرِ اینه که در حینِ نوشتن، مقاومت میکنیم. برای افکارمون، چراهای زیادی میاریم.

«نوشتن با لبخند»،بدون درگیر شدن با افکار، بدون مقاومت در برابرِ هر آنچه به ذهن میاد.
باعث میشه که ذهنت مرتب بشه، بدون فشار ذهنی.

با نوشتن در اتاق ذهنت راه برو، و بعدش کنار پنجره‌ی ذهنت بشین و یه چایی بخور.


| ســمـانـه

🌱🪽
👌6🕊2👍1
🫧🌱

🔸راهی برای شکستن الگو‌های تکراری


اگر همیشه با یکی، دوتا مشکلِ همیشگی سروکله میزنیم، نشون میده الگوی ذهنی‌مون، تقریبا ثابت و تکراریه.

تمرین امروزم «هفت دقیقه با هفت کتاب» برای من باز هم پیام‌های مشترکی داشت:

     «چالش های همیشگی‌ام»

گاهی باید از خودمون بپرسـیم:

آیا کتاب‌هایی که میخونیم، همیشه افکار و باور‌هـای قبلی‌مون تایید میکنن؟

اگه جواب مثبته، هیچ‌وقت تغییری در ما ایجاد نمیشه


شاید، بهتر باشه کتاب هایی با دیدگاه های متفاوت بخونیم
یا حداقل با نگاه متفاوتی، کتا‌ب‌ بخونیم
.

شاید اینجوری بتونیم الگو‌های ذهنیمونو تغییر بدیم.


که همون آدم همیشگی با انتخاب‌های همیشگی نباشـیم
و دنیا رو با گستره‌ی وسیع‌تری درک کنیم
.


✍️ سـمانـه‌ داوطلب

🌱🫧
4👌4🔥1
🌙
🔸مـاه و سـایه‌های زمیـن

امشـب، مـاه بیش از هر شبِ دیگری به زمیـن شبیه بود.

گویـی، سـایه‌ی زمین، سـایه‌ی آدم‌ها، سـایه‌ی هـرآنچه هسـت، روی چهره‌اش سنگینی می‌کرد.

و مـاه، تحمـلِ این همه را نداشـت؛ رنگـش به سـرخیِ شـرم، درآمیختـه بود.

و چه دشـوار است که در برابر بی‌شرمـی جهـان، شرمسـار باشـی.


✍️سـمـانـه داوطلـب
🌙
😢32🏆2👏1👌1😍1
🪽
| سوراخِ اراده

دخترم محیا سه سالشه اما اراده و تلاشش بنظر، بیشتر از منه! ماجرا از جایی شروع شد که گفتم:«محیاجان، بشین مامان برات ماست بریزه» اما دخترکم با برقِ شیطنتی توی چشمهاش، سطل ماستُ برداشت و فرار کرد.

منم گفتم: باشه عزیزم، تا وقتی سطل ماستُ نیاری، از ماست خبری نیست!. و با یک ژستِ متفکرانه، کتابمو باز کردم و شروع کردم به خوندن.

یه ربع گذشت.نگاه کردم،محیا بی‌حرکت جلوی تلویزیون نشسته بود.
با خودم گفتم؛ چی شده؟ این خانومِ شکمو، بیخیالِ خوردن ماست شده.

رفتم نزدیک‌تر که سطل ماستو ازش بگیرم.
که چشمم خورد به سطل ماست و سوراخِ اراده‌ی محیاجان! با صحنه‌ای که دیدم این جمله تو ذهنم نقش بست:
«یا راهی خاهم یافت، یا سوراخی خاهم ساخت.»

محیاجان، برای من الگوی تلاش و پشتکاره.

با خودم میگم، هممون در بچگی، شاید همینطور بودیم، بزرگ شدیم و فراموش کردیم که زمانی، هیچ‌ چیزی جلودارِ اراده‌مون و خاسته‌هامون نبود. «باید دوباره، بچه بشیم



✍️سـمانـه داوطلب

🌱🪽
5🔥3👏2👌2😍2
🌱
🔸هویت زیر تیغ جراحی

من چه‌جور آدمی‌ام؟
جوابتون ممکنه به یکی از صورت‌های زیر باشه:

ـ سحرخیـز نیستم
ـ خیلی خوب نمیتونم بنویسم
ـ دیر، یاد میگیرم
و ..

اصولاً بیشترِ آدم‌ها، تمرکزشون روی روندِ انجامِ یک کار هست، مثلا:
راه‌های لاغر شدن، روش‌های ترک سیگار

اما شاید قبل از تمام این‌ها، بهتر باشه یه جراحی روی نگرش‌مون به چیزی که میخایم باشیم، یعنی «هویت‌مون»، انجام بدیم.

اینکه خودم رو یه نویسنده ببینم
یه آهنگساز
یه ورزشکار

هویت ما، رفتارمون رو می‌سازه و تغییر با اولویتِ بازنگری در هویت‌ دلخواهمون، بنظر باعثِ تغییر پایدارتری باشه.


✍️ سمانه داوطلب

🌱
👍54👌3
🌱
🔸 بازی می‌سـازی یا بازی می‌خـوری؟


جایی که انتخاب میکنی دلخوش شوی به اتفاقات ساده‌ و روزمـره زندگی.

و برای تک تک جزییات، معنـا بسازی و بعد اون معنارو به سوختی تبدیل کنی برای ادامه دادن.

شاید چرخ دنیا با همین فریب‌ها، گول‌هایی که آگاهانه می‌خوریم یا بازی‌هایی که با قاعده‌ی خودمان میسازیم، می‌چرخد.

و من عاشـق این بازی‌ام، عاشق این فریب
اما «نـه در نقش یک فریب‌خورده که همانند یک بـرنـده».
انتخاب کردم نتیجه، برایم مهم نباشد.

بارها زمین می‌خورم، اما دوباره بلند می‌شوم و ادامه‌ی بازی.

اُمیــد، مهـم‌ترین قاعده‌ی بازیِ من اسـت.


✍️ سمانه داوطلب

🌱
👌32👏21🔥1🥰1
نویسنده کیست؟ آیا می‌توانید نام خود را نویسنده بگذارید؟

وقتی دربارۀ نویسندگان بزرگ و نحوۀ کارشان می‌خوانم، از نویسنده شدن ناامید می‌شوم.
مارگریت دوراس ده سال را در عزلت گذراند تا کتاب‌هایش را بنویسد. البته به کافه می‌رفت، به گشت‌و‌گذار می‌پرداخت، اما بیشتر زمانش را در اتاقش به نوشتن می‌پرداخت، اتاقی که تخت‌خواب نداشت، فقط میز و صندلی و یک پنجره به بیرون.

به نظر من نویسنده کسی است که بسیار می‌نویسد و بیشترین ساعات روزش را با نوشتن سپری می‌کند.
به خودم نگاه می‌کنم، آیا من چنین فرصتی دارم؟ مسئولیت‌های خانه بقدری زیاد و سنگین است که حتی اگر وقت اضافه هم بیاورم، انرژی باقی نمی‌ماند برای نوشتنِ بسیار.
تا آنجایی که در کتاب‌های مختلف خوانده‌ام و شنیده‌ام، اغلب مردانِ موفق نویسنده، زنانی حمایتگر پشتشان ایستاده بودند و اما زنانِ موفق نویسنده یا مجرد بودند یا از همسرانشان جدا شده بودند. این یک حقیقت است.
امروز بیشترین زمانم را به فکر کردن دربارۀ این موضوع گذراندم که به یکباره یادم آمد چند سال پیش مطلبی در سایتم نوشته بودم که این‌جا با شما به اشتراک می‌گذارم.

این متن را در ۱۴۰۰/۱۰/۸نوشته‌ام.
و اما رایج‌ترین تعریف دربارۀ نویسنده:
نویسنده کسی است که می‌نویسد. حال این سوال پیش می‌آید که چگونه می‌نویسد؟ آیا هر نوشتنی، نویسندگی محسوب می‌شود؟

از بین تمام تعاریف، تعریف مرحوم رضا بابایی از همه برایم دلنشین‌تر بود. رضا بابایی می‌گوید: «نویسنده کسی است که نوشتن برای او آسان است، اگر چه محصول کارش متوسط باشد

او قانون طلایی نویسندگی را بر این پایه می‌داند:
راحت نوشتن + بسیار نوشتن= زیبایی و سنجیدگی

و اما دلم نمی‌آید از مارگریت دوراس چیزی نگویم. او در کتاب «نوشتن و همین و تمام» می‌گوید: «نویسنده موجودی است غریب، مخالف‌خوان و معنی‌ناپذیر. نوشتن حرف نزدن است و دم فروبستن. نوشتن نعرۀ بی‌صداست.»

شاید شمردن اندکی از ویژگی‌های نویسندگان، ما را در پاسخ به این سوال یاری دهد.

• نویسنده کسی است که منتظر شرایط مناسب نمی‌ماند. حتی در نیمه‌های شب و در زیر نور شمع هم می‌نویسد. شورواشتیاقی که در درونش موج می‌زند، او را به سوی نوشتن می‌کشاند. با نوشتن، غلیان درونی‌اش آرام می‌گیرد. پس طبیعی است کسی که تفننی می‌نویسد، نمی‌تواند نویسنده باشد.

• نویسندۀ خوب، مطالعات فراوانی در زمینه‌‌های مختلف دارد. بنابراین وقتی می‌نویسد، در نوشته‌هایش از سخن بزرگان، نقل‌قول و تمثیل‌ها بهره می‌گیرد تا نوشته‌اش برای مخاطب دلپذیر و قابل درک باشد.

• نویسندۀ خوب دایره واژگان وسیعی دارد.

•نویسنده باید خوب بیندیشد، در این‌باره محمود دولت آبادی می‌گوید: «نویسنده فقط نباید در بند گفتن باشد. برای گفتن همیشه وقت هست. اما برای اندیشیدن ممکن است دیر شود. چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و تخیل تربیت کند؟

• نویسنده باید به جزیی‌ترین موضوعات روز توجه نشان دهد تا بتواند آن‌ها را خوب بپروراند و مطالبی پخته و کاربردی بنویسد. تالستوی در کتاب «جنگ و صلح» می‌گوید: «بهترین ابزار نویسنده پنج حس بیدار او هستند که با عمل هماهنگ‌شان حقیقت عریان و گزنده را در می‌یابند و آن را چنان به روشنی بیان می‌کنند که خوانندۀ حیرت‌زده، دنیایی را درمی‌یابد بسیار عمیق‌تر و واقعیت‌تر از دنیای اطرافش.»

• نویسنده‌ اگر مطلبی را می‌نویسد باید کاملاً به آن احاطه داشته باشد تا متنی که از کار درمی‌آید برای مخاطب قابل فهم باشد. نویسندگانی که نوشته‌هایشان مبهم و پیچیده‌ست و مخاطب با چند بار خواندن هم متوجه نمی‌شود، نویسنده نیستند چون به احتمال بسیار زیاد خودشان هم مطلب را متوجه نشده‌اند.

• نویسنده‌ باید علائم نگارشی و دستور زبان فارسی را بداند و در نوشته‌هایش رعایت کند.

• نویسنده از انتشار مطالب و بازخوردهای دیگران نمی‌ترسد و هیچ چیزی نمی‌تواند او را متوقف کند، بلکه به امید بهتر شدن و پیشرفت ادامه می‌دهد.

حال شما بگویید آیا خود را نویسنده می‌دانید؟ آیا می‌توانید مواردی را به این لیست اضافه کنید؟
#نویسندگی
مریم نیکومنش
32👍1🥰1👌1
زیستن با کتاب‌ها | مریم نیکومنش
نویسنده کیست؟ آیا می‌توانید نام خود را نویسنده بگذارید؟ وقتی دربارۀ نویسندگان بزرگ و نحوۀ کارشان می‌خوانم، از نویسنده شدن ناامید می‌شوم. مارگریت دوراس ده سال را در عزلت گذراند تا کتاب‌هایش را بنویسد. البته به کافه می‌رفت، به گشت‌و‌گذار می‌پرداخت، اما بیشتر…
🌷
🔸 نوشتن، نعره‌ای بی صداست

جمله‌‌ی دلگرم کننده‌ای بود: «نویسنده کسی‌ست که نوشتن برایش راحت باشد اگرچه محصول کارش متوسط باشد.»

نه اینکه دوست داشته باشم، اسم نویسنده بودن را یدک بکشم، نه. اما حداقل ازینکه، سال‌هاست در هر موقعیتی، نوشتن جزو اولویت‌هایم بوده، احساس عبث بودن نمی‌کنم.

از یک ماه گذشته تا الان، هر روز نوشته‌ام، با چشمانی که هر کلمه‌ را با سایه‌اش باهم میدیده، با کوله‌باری از مسعولیت‌های جورواجور، از کارهای خانه تا آشپزی، نبود همسرم و سروکله زدن با دخترها، اما با این وجود، هر روز می‌نوشتم، چون نوشتن تنها کاری‌ست که به من انرژی میدهد.

و هنوز میدانم که نابلد راه نویسندگی‌ام، اما ادامه می‌دهم، بیشتر می‌خانم، بیشتر می‌نویسم تا کمالِ هر کلمه را برای چیزی که به آن فکر میکنم، انتخاب کنم.

دیگر نمی‌خاهم کاری را که دوست دارم، نصفه‌نیمه رها کنم. نمیخاهم حسرتی بر کتاب حسرت‌هایم اضافه کنم.

✍️ سمـانـه داوطلب

🌱
42🙏1👌1
🌱

#خود_پند

«بعداً» توهمی بیش نیست؛

«همین لحظه» را دریاب
.

✍️ ســمانـه داوطلب

🌱
6👌3💯1
🪽🌱

🔸سازِ مخالفت یک مـادر

برای مخالفت با چیزی، باید فهمِ عمیقی از آن موضوع داشته باشی تا با اشراف کامل، مخالفتت را ابراز کنی.

موضوعی که امروز در کارگاه، مطرح شد.
هر چه فکر کردم، دیدم در زمینه‌ی خاصی، دانشم آنقدر عمیق نیست.

تا اینکه، امروز آمدیم خانه‌ی مادر، طبق معمول ساکِ دفتردستک‌هایم، همراهم بود. بچه‌ها که مشغول بازی شدند، آرام به گوشه‌ی آشپزخانه خزیدم تا کمی بنویسم و اندکی بخانم.

بابا، که منو در حال مطالعه دید، گفت: «برو کنار بچه‌هات بشین.» همین جمله کافی بود تا پرت بشم به موضوع کارگاه امروز تمرکزآر؛

«اگر میتوانستی در مورد ایده‌ای، فکری مخالفت کنی و درباره‌اش بنویسی، آن موضوع چه بود؟»

موضوعی که بیشتر از هر چیزی، با تمام گوشت و پوست و استخوانم، تجربه کردم.

مادر که می‌شوی، درد و غمی همراه تولد کودکت، در قلبت نیز متولد می‌شود. دردی از جنس محبت که نیاز داری گاهی فارغ شوی از همه چیز و «تنها» شوی.

اما تفکری هست که نمی‌دانم با چه استدلالی،«البته اگر استدلالی وجود داشته باشد» مادر را فقط، موجودی برای تامین نیازهای فرزند می‌بیند.

تفکری که می‌گوید: وقتی مادر می‌شوی، باید تمام هم‌ّوغمت را صرف بچه ها کنی. باید تمام دلخوشی‌ات ، بچه‌هایت باشند. و اگر جز این باشد، برچسبِ «مادر ناکافی بودن» روی پیشانی‌ات می‌چسبانند.

و کافیست کمی با دیگر غم‌های زندگی متزلزل شده باشی، تنهایی‌ات با چاشنی شرم و گناه نیز آمیخته می‌شود.

دوست دارم در مقابل این تفکر بایستم و اعلام مخالفت کنم، نه صرفا برای خودم، که برای دخترانم، برای اینکه میخاهم مادری شاد و سرزنده داشته باشند.

مادری که همانند بچه‌ها ظرفِ خواسته‌ها و آرزوهایش، سرشار است، چون شور زندگی، سن و سال و اینکه چه نقشی داری، نمی‌شناسد.


✍️ سـمـانـه داوطلب

🪽🌱
6🕊2👍1👏1👌1
🔸
| چرایی زندگی‌ات را دریاب

همیشه خیال می‌کردم، اگر تا نیمه‌های شب بیدار باشم، الّاوبلّا باید تا لنگ ظهر بخابم و اگر شرایط خابیدنم، فراهم نمیشد، اجباراً تمام روز کسل بودم.

این چند روز، طبق عادت همیشگی که ساعت چهار صبح می‌خابیدم‌، ساعت هشت صبح، بدون آلارمِ گوشی، برای کارگاه تمرکزآر بیدار می‌شدم.

خیلی خاب‌آلود بودم اما بیدار می‌شدم و مثل همیشه این حرف‌ها توی سرم می‌چرخید؛ «ای بابا، مگه مجبوری؟ حالا الان بخاب، بعداً فایل ضبط شده‌اش رو ببین.» اما برای این بیداری، بهانه‌ای قوی‌تر داشتم.
همیشه قرار نیست بی‌خابی‌های شبانه‌ام، جبرانِ هشت ساعت خابیدن داشته باشد.

«در این پنج روز فهمیدم، اگر میخاهم قفل زندان‌های ذهنی‌ام را بشکنم، باید دنبال «چرایی‌های» زندگی‌ام باشم.»

به قول استاد، وقتی تمرینی برای‌مان سخت است، باید فکر کنیم که این، یک بازی‌ست. باید نگاه‌مان را به آن مسئله، تغییر دهیم.

«چون نگرش، همه چیز است


✍️ سـمانه داوطلب

🔸
5🔥2👌2👏1
🌱
#خودپند

«هروقت، از کاری ترسیدی، به سمتش بدو» حتی با قدم‌هایی لرزان، اما به سمتش برو.

✍️
ســمانـه داوطلب

🌱
👏4💯4👍1👌1
🔸 آگهی همکاری در مرکز ناباروری


به تعدادی کودک دختر/پسر تُخس و بسیار شیطون که از دیوار راست بالا می‌روند، مدام گریه می‌کنند و جیغ‌های بنفش می‌کشند!؛

برای بازی و مشاوره با زوجین نابارور، جهتِ آگاهیِ ایشان از میزان صبر و تحملی که باید بعد از بچه‌دار شدن داشته باشند، نیازمندیم!.


✍️ ســمـانـه داوطلب


کارگاه_خندوهناک

🌱
😁143👌2👍1👏1
🌱
🔸ارمـغان نـور

وقتی قلم در دست می‌گیری، ابتدا فقط سیاهه می‌کنی، در اتاق ذهنت کندوکاو می‌کنی. بدون وقفه، فقط می‌نویسی.
از احساساتت، افکارت و هر آن‌چه که فکر میکنی، بگذار روی کاغذ بیاید.

به نوشتن ادامه بده. کم کم دری در انتهای اتاق ذهنت، پدیدار می‌شود، همچنان بنویس، با حرکت قلمت، به سوی در پیش برو.
در را که باز میکنی، نوری از آن سو، به درون ذهنت می‌تابد.

لبخندی به لبانت می‌آید، همچنان می‌نویسی و پیش می‌روی. ایده‌ها می آیند، او ایده می‌دهد. متحیرت می‌کند.

با نوشتن بی وقفه، قلم، دیگر در دست تو نیست،
او می‌نویسد و به تحسین وا می‌دارد.


«او» می‌نویسد و برایت ارمغانی از نور می‌آورد.

✍️سـمانـه داوطلب

#دربـاره‌ی_نوشـتن
#یادداشت‌های_روزانه

🌱
👌31🕊1😍1
🌱
پایان روز سپیدی که سیه نشد!

امروز ازون روزا بود که پرانرژی شروع شد. با برنامه‌ریزی دقیق، رخدادنگاری هر نیم ساعت، روز شلوغی بود اما چون هر کاریو که می‌نوشتم تیک می‌زدم، خستگیش، احساس نمیشد.

تقریبا سمت بعدازظهر بود، که به آیدی ناشناسی که توی گروهی، تبلیغ «اشتراک پرمیوم تلگرام» گذاشته بود، پیام دادم!. حسم خوب نبود اما بازم پیام دادم، وسوسه شدم و با اینکه میدونستم به نسبت نود به ده، سرم حتمن کلاه خاهد گذاشت! پولو براش واریز کردم! (۲۷۰ تومن ناقابل!)

خوب بعدشم تعجب نکردم، یهو چت دو طرفه پاک شد. اما بعد از یکی دو دقیقه ناراحتی ازین اتفاق، برچسبِ «به کسی زود اعتماد نکنُ» زدم و قِلِش دادم بره تَه اتاق ذهنم.
و بعدش تو کارگاه تمرکزآر3 ، ثبت‌نام کردم ک قشنگ بشوره و ببره این اشتباهُ.

وسوسه‌ی بعدی! خرید بلیط پنجاه‌تومنی به مناسبت روز سینما بود، فیلمِ «زن و بچه»، تقریبا از وسطای فیلم، بغض و گریه‌ی من براه بود تا آخر. نه اینکه گریه‌ناک باشه، نه، دردناک بود لامصب، مخصوصا برای یک مادر.🥲
جنبه‌ی دیدن این فیلمارو ندارم.

ولی یه جمله‌ی عاشقانه توی فیلم، خیلی به دلم نشست:
«این چه حکاتیه که «تو» هر کاری کنی، بهت میاد حتی وقتی اشتباه می‌کنی!.»

یادم از اشتباه خودم اومد؛

«یکی آهسته توی گوشـم گفت: سـمانـه، این چه حکاتیه که تو هر کاری کنی، بهت میاد، حتی وقتی اشتباه می‌کنی!»

✍️ سـمانـه داوطلب


🌱
2🤔2👏1👌1💔1
🌱
| زندگـی جـنگ اسـت و دیـگر هیـچ

در کودکی، این جمله را روی کتابی در کتابخانه‌ی خانه‌ی پدری دیده بودم.
واژه‌ی جنگ برایم مترادف بود با خونریزی، کشتن، مرگ. می‌ترسیدم از فکر کردن به این واژه.

هر چقدر، بزرگ‌تر می‌شدم، جنگ برایم معنای وسیع‌تری پیدا می‌کرد.
هر کجا، واژه‌ی «جنگ» بیاید، قرار نیست «دشمنی» در کار باشد.
قرار نیست، به شکست یا پیروزی، منتهی شود.
قرار نیست، پای مرگ در میان باشد.

فهمیـدم؛
جنگ، می‌تواند لزوماً در دنیای بیرون هم نباشد. میتواند در درونِ من، شکل بگیرد وقتی برای اهداف و خواسته‌هایم تلاش میکنم.

وقتی قلم در دست میگیرم و می‌نویسم.

وقتی که میخاهم در میان سپیدی و سیاهیِ لحظه‌ها، «اُمیـد» را انتخاب کنم.


| ســمـانـه داوطلب

تمرکزآر
🌱
7👌2🕊2❤‍🔥1