🪽🌱
#شب_نوشت 04/06/06
تاریخ رُندی بوده امروز 🥰🫶
امروز رفتیم مراسم سالگرد یکی از فامیلا ...
طبق عادت کاغذ و خودکارمم همراهم !
«مـرگ و زنـدگی » همیشـه سـوژه ی خوبیـه بـرا فکـر کـردن و نوشتن ؛:
زندگی عجب خاصیتی داره
تا وقتی زنده ای، یه شور عجیبی تو وجودته که
اجازه نمیده به مرگ، خیلی جدی فکر کنی
و اگه فکر کنیم هم با بقین به اینکه حتمن میمیریم ، فکر نمیکنیم
انگار قراره مرگ، همیشه، همه آدم هارو غافلگیر کنه ...
همیـن غافلگیـری
همین«بی خبر بودن از پایانـه که به زندگی معنـا میـده »
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🪽
#شب_نوشت 04/06/06
تاریخ رُندی بوده امروز 🥰🫶
امروز رفتیم مراسم سالگرد یکی از فامیلا ...
طبق عادت کاغذ و خودکارمم همراهم !
«مـرگ و زنـدگی » همیشـه سـوژه ی خوبیـه بـرا فکـر کـردن و نوشتن ؛:
زندگی عجب خاصیتی داره
تا وقتی زنده ای، یه شور عجیبی تو وجودته که
اجازه نمیده به مرگ، خیلی جدی فکر کنی
و اگه فکر کنیم هم با بقین به اینکه حتمن میمیریم ، فکر نمیکنیم
انگار قراره مرگ، همیشه، همه آدم هارو غافلگیر کنه ...
همیـن غافلگیـری
همین«بی خبر بودن از پایانـه که به زندگی معنـا میـده »
✍️ ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
🌱🪽
❤6👌2🕊1
🪽
#احسـاس_نوشـت 04/06/06
یکم خوب نیستم
حالم گرفته ست .
هر وقت هر جایی حرفی زده میشه راجع ب احساسات ، شبیه بید مجنون میشم، یه غمی میفته به جونم..
حرف اینکه چرا اکثر آدما ، توی همه چیز بدون احتیاط ، بدون وسواس عمل میکنند اما توی خرج کردن احساسات، اینقد خسیسن؟!
چرا از ابراز کردن این همه واهمه داریم؟
یکی از چراهای بزرگ ذهنمه ..
اصلا تو کتم نمیره جوابایی مث خوب آدما متفاوتن، من درونگرام ، بگم پررو میشه !
مگه میشه اصلا بدون احساس؟!
بدون ابراز احساس؟!
هیچ وقت این آدم ها رو نمیفهمم ...
آدمیزادی که خدا اینقدر درون قلبش احساس ریخته ..
نتونه و نخاد که این احساس رو با آدما به اشتراک بزارع؟
حالا اونی که بهش یه کوچولو احساس داری که بماند ...
تو این دنیایی که موندن و نموندن مون به نفسی بسته ست ، چطور اینقد، مگووو میشیم؟!
بگو ، لطفا بگو
به آدم ها بگو
به طبیعت بگو
به اونی که حتی یه ذره دوسش داری بگو
به اونی که بیشتر از یه ذره دوسش داری
چطور دلت میاد نگی آخه ؟!🥺
#احسـاس_نوشـت
نزدیک صبح و ذهنِ لولیده ی من ...
#وحشی_بازی_ذهن
✍️ســمـانـه
🫧
#احسـاس_نوشـت 04/06/06
یکم خوب نیستم
حالم گرفته ست .
هر وقت هر جایی حرفی زده میشه راجع ب احساسات ، شبیه بید مجنون میشم، یه غمی میفته به جونم..
حرف اینکه چرا اکثر آدما ، توی همه چیز بدون احتیاط ، بدون وسواس عمل میکنند اما توی خرج کردن احساسات، اینقد خسیسن؟!
چرا از ابراز کردن این همه واهمه داریم؟
یکی از چراهای بزرگ ذهنمه ..
اصلا تو کتم نمیره جوابایی مث خوب آدما متفاوتن، من درونگرام ، بگم پررو میشه !
مگه میشه اصلا بدون احساس؟!
بدون ابراز احساس؟!
هیچ وقت این آدم ها رو نمیفهمم ...
آدمیزادی که خدا اینقدر درون قلبش احساس ریخته ..
نتونه و نخاد که این احساس رو با آدما به اشتراک بزارع؟
حالا اونی که بهش یه کوچولو احساس داری که بماند ...
تو این دنیایی که موندن و نموندن مون به نفسی بسته ست ، چطور اینقد، مگووو میشیم؟!
بگو ، لطفا بگو
به آدم ها بگو
به طبیعت بگو
به اونی که حتی یه ذره دوسش داری بگو
به اونی که بیشتر از یه ذره دوسش داری
چطور دلت میاد نگی آخه ؟!🥺
#احسـاس_نوشـت
نزدیک صبح و ذهنِ لولیده ی من ...
#وحشی_بازی_ذهن
✍️ســمـانـه
🫧
❤4😢2👌1😍1💔1
🫧
#شب_نوشت 04/06/07
خیلی اهل کتابای داستانی نیستم نه اینکه علاقه نداشته باشم، نه... . اتفاقا خیلی دوست دارم
اما یه خورده بی جنبه م درین زمینه!
خیلی غرق داستان و شخصیت ها میشم
ناراحتی شون ، بشدت غمگینم میکنه و تا کتابو تموم نکنم از دستم نمیفته، حتی دسشویی!
آخرین کتاب داستانی که خوندم، کتاب «ملت عشق» بود 🥺
قبل ترش هم کیمیاگر ..
با هر کتاب ، زندگی میکنم ..
با همه ی کتابام البته همچین حسی دارم اما خوب کتابِ داستان بیشتر دستمو میگیره و با خودش میکشونه تو هزارتوی تخیل نویسنده...
و حالا امشب ، کتابخانهی نیمه شب
جرات کردم و خریدمش ..
تامـل اولـم؛
یه جمله از صفحه ی اول ، یه خط مونده به آخر :
چند بار خوندمش!
جمله ی عجیب و شاید برا خیلی هامون آشنا باشه ..
در رابطه با خیلی از آدم هایی که باهاشون در ارتباط هستیم
گاهی اونا، گاهی هم ما شاید ..
✨ چقد جای تامـل داره این جمـله ..
🔸خوندین کتابُ؟!
#دربـارهی_کتاب
✍️ســمـانـه
✍️Samane davtalab
🫧
#شب_نوشت 04/06/07
خیلی اهل کتابای داستانی نیستم نه اینکه علاقه نداشته باشم، نه... . اتفاقا خیلی دوست دارم
اما یه خورده بی جنبه م درین زمینه!
خیلی غرق داستان و شخصیت ها میشم
ناراحتی شون ، بشدت غمگینم میکنه و تا کتابو تموم نکنم از دستم نمیفته، حتی دسشویی!
آخرین کتاب داستانی که خوندم، کتاب «ملت عشق» بود 🥺
قبل ترش هم کیمیاگر ..
با هر کتاب ، زندگی میکنم ..
با همه ی کتابام البته همچین حسی دارم اما خوب کتابِ داستان بیشتر دستمو میگیره و با خودش میکشونه تو هزارتوی تخیل نویسنده...
و حالا امشب ، کتابخانهی نیمه شب
جرات کردم و خریدمش ..
تامـل اولـم؛
یه جمله از صفحه ی اول ، یه خط مونده به آخر :
« مادری که با نورا ، جوری رفتار میکرد که گویی اشتباهی بود که نیاز به تصحیح شدن داشت !»
چند بار خوندمش!
جمله ی عجیب و شاید برا خیلی هامون آشنا باشه ..
در رابطه با خیلی از آدم هایی که باهاشون در ارتباط هستیم
گاهی اونا، گاهی هم ما شاید ..
بقیه رو اشتباهاتی میبینیم که میخوایم تصحیح شون کنیم 🤌
✨ چقد جای تامـل داره این جمـله ..
🔸خوندین کتابُ؟!
#دربـارهی_کتاب
✍️ســمـانـه
✍️Samane davtalab
🫧
👍3👌3💯2❤🔥1😍1
🫧
🔸تلفن
دارم با دوستم پیرامون کتابی که می خونم حرف میزنیم که مامانم میاد پشت خط، سریع از دوستم خدافظی میکنم و تماس مامانو وصل میکنم.
مامان میگه، چه خوبه علم پیشرفت کرده میگه مخاطبت داره با کسی حرف میزنه.
«اگه اینم بگه با کی داره حرف میزنه، خیلی خوب میشه»
یا دیروز خواهرم میگفت، کاش علم پیشرفت کنه و بشه از پشت گوشی، غذایی که درست کردی رو بتونی همرسانی کنی با بقیه.
که البته درین صورت من همیشه گیرنده بودم تا فرستنده!
همینجوری منم فکر و خیالم که اگه علم اونقد پیشرفت میکرد، از پشت تلفن من چهها دوست داشتم؟.
✍️ســمـانـه
🫧
🔸تلفن
دارم با دوستم پیرامون کتابی که می خونم حرف میزنیم که مامانم میاد پشت خط، سریع از دوستم خدافظی میکنم و تماس مامانو وصل میکنم.
مامان میگه، چه خوبه علم پیشرفت کرده میگه مخاطبت داره با کسی حرف میزنه.
«اگه اینم بگه با کی داره حرف میزنه، خیلی خوب میشه»
یا دیروز خواهرم میگفت، کاش علم پیشرفت کنه و بشه از پشت گوشی، غذایی که درست کردی رو بتونی همرسانی کنی با بقیه.
که البته درین صورت من همیشه گیرنده بودم تا فرستنده!
همینجوری منم فکر و خیالم که اگه علم اونقد پیشرفت میکرد، از پشت تلفن من چهها دوست داشتم؟.
✍️ســمـانـه
🫧
😁5❤2👍1👌1💯1
🔸
| روزمرگی
میدونی؟
از صبح، کلی متنهای نیمهکاره نوشتم.
هیچ کدوم ب آخر نمیرسیدن.
انرژی لازمو نداشتم.
رو بعضی از متنها هم، ممیزی میخورد! نمیشد انتشار داد. چقد حرفای مگو داریم.
بلاخره خونه تنها شدم.
اولین کار بعد از تنهاییم تو خونه، خاموش کردن تقریبا همه ی برقاست.
یه روشـناییِ ملو در حدی که ببینم چی مینویسم و چی میخونم.
دفترامم دورم حلقه کردم.
یکی دوتا کتاب شعر هم جاشون همیشه کنارم سبزه.
یه آهنگِ تکراری که یادآوره روزای پاییز و بارونیه رو هم پلی کردم و بعد شروع میکنم به نوشتن، خیلی با ملاحظه البته.
از وضعیت چشام پرسیدی.
هنوز خیلی خوب نشده. یکمی تاره هنوز. برای چهارشنبه وقت گرفتم.
باز چاییم سرد شد!
برم دوباره بریزم، میدونی که چایی رو باید لب سوز بخوری وگرنه اون خاصیتِ مدنظرشو از دست میده.
آره مـی دونـم.
ممنون حواست هست.
مـنم دوسـت دارم.
✍️ســمـانـه
#واگویهها
🔸
| روزمرگی
میدونی؟
از صبح، کلی متنهای نیمهکاره نوشتم.
هیچ کدوم ب آخر نمیرسیدن.
انرژی لازمو نداشتم.
رو بعضی از متنها هم، ممیزی میخورد! نمیشد انتشار داد. چقد حرفای مگو داریم.
بلاخره خونه تنها شدم.
اولین کار بعد از تنهاییم تو خونه، خاموش کردن تقریبا همه ی برقاست.
یه روشـناییِ ملو در حدی که ببینم چی مینویسم و چی میخونم.
دفترامم دورم حلقه کردم.
یکی دوتا کتاب شعر هم جاشون همیشه کنارم سبزه.
یه آهنگِ تکراری که یادآوره روزای پاییز و بارونیه رو هم پلی کردم و بعد شروع میکنم به نوشتن، خیلی با ملاحظه البته.
از وضعیت چشام پرسیدی.
هنوز خیلی خوب نشده. یکمی تاره هنوز. برای چهارشنبه وقت گرفتم.
باز چاییم سرد شد!
برم دوباره بریزم، میدونی که چایی رو باید لب سوز بخوری وگرنه اون خاصیتِ مدنظرشو از دست میده.
آره مـی دونـم.
ممنون حواست هست.
مـنم دوسـت دارم.
✍️ســمـانـه
#واگویهها
🔸
❤7🥰1🤔1👌1🕊1
🧸
🔸دوست داشتنِ واقعی
🔸دورهمی نشسته بودیم و بساط چایی براه بود
فاطمه سمت راستم نشسته بود، محیا هم سمت چپم.
محیا که اصولاً نمی تونه یه جا بشینه! هنوز ب چاییش دست نزده، بلند شد اومد سمت فاطمه.
ـ فاطمه، بیا بازیِ این مالِ منه رو انجام بدیم!
این بازیِ ساختهی محیا، اینجوریه که یه چیزی رو میگیرند و هی این می کشه هی اون، که این مالِ منه!
سرِ هاپو رو محیا گرفت، پاهاشم فاطمه، در حال کشیدن بودن که بابارضا پرسید؛
ـ دوس دارین پاهاش کنده بشه؟!
«فاطمه یهو رها کرد عروسکو»
🔸یاد سکانسی از سریالِ مورد علاقم، ای کیو سان افتادم. وقتی که دو تا مامان سر اینکه یه بچه ای برای کدومشونه ، داشتن دست بچه رو می کشیدن. اونی که مادر واقعی بود ، رها کرد.
📍«رهـاکردن، گاهـی بخشـی از رونـدِ دوس داشـتنه.» ظاهراً رها میکنی، اما «تو» کسی هستی، که از تمام دنیا بیشتر دوسش داری.
✍️ســمــانـه
🧸
🔸دوست داشتنِ واقعی
🔸دورهمی نشسته بودیم و بساط چایی براه بود
فاطمه سمت راستم نشسته بود، محیا هم سمت چپم.
محیا که اصولاً نمی تونه یه جا بشینه! هنوز ب چاییش دست نزده، بلند شد اومد سمت فاطمه.
ـ فاطمه، بیا بازیِ این مالِ منه رو انجام بدیم!
این بازیِ ساختهی محیا، اینجوریه که یه چیزی رو میگیرند و هی این می کشه هی اون، که این مالِ منه!
سرِ هاپو رو محیا گرفت، پاهاشم فاطمه، در حال کشیدن بودن که بابارضا پرسید؛
ـ دوس دارین پاهاش کنده بشه؟!
«فاطمه یهو رها کرد عروسکو»
چـون، هاپـو برای فاطـمه بود و دوسـش داشت.
🔸یاد سکانسی از سریالِ مورد علاقم، ای کیو سان افتادم. وقتی که دو تا مامان سر اینکه یه بچه ای برای کدومشونه ، داشتن دست بچه رو می کشیدن. اونی که مادر واقعی بود ، رها کرد.
📍«رهـاکردن، گاهـی بخشـی از رونـدِ دوس داشـتنه.» ظاهراً رها میکنی، اما «تو» کسی هستی، که از تمام دنیا بیشتر دوسش داری.
✍️ســمــانـه
🧸
❤6👌3👏1😍1
🌱
🔸 روز استثنایی
اگه قرار باشه امشب با یه لبخندی، به خودم بگم عجب روزِ استثنایی بود، چه کاری احتمالا انجام میدادم؟!
چقد نوشتم و پاک کردم.
توقعم از کلمه ی استثنایی خیلی بالاست به گمانم.
فکـر می کنـم.
هر روزِ منِ مادر، یه روز استثناییه.
کارایی که برام عادی شده اما وقتی از دور نگاه میکنم تعجب میکنم که چطور تمام اینهارو از سر گذروندم.
آره استادجان، اگه قراره روزی برامون استثنایی باشه، شاید روزیه که؛
📍مرخصی بگیریم ازین همـه کار و هیـچ کاری نکنیـم.
و ساعاتی در خلوتـی برای خودمون، فقط برای خودمون، باشیـم.
و البته، بعـدش هم قضـاوت، به «مادرِ کافـی نبودن» نشـیم.
✍️ســمـانـه
🌱
🔸 روز استثنایی
اگه قرار باشه امشب با یه لبخندی، به خودم بگم عجب روزِ استثنایی بود، چه کاری احتمالا انجام میدادم؟!
چقد نوشتم و پاک کردم.
توقعم از کلمه ی استثنایی خیلی بالاست به گمانم.
فکـر می کنـم.
هر روزِ منِ مادر، یه روز استثناییه.
کارایی که برام عادی شده اما وقتی از دور نگاه میکنم تعجب میکنم که چطور تمام اینهارو از سر گذروندم.
آره استادجان، اگه قراره روزی برامون استثنایی باشه، شاید روزیه که؛
📍مرخصی بگیریم ازین همـه کار و هیـچ کاری نکنیـم.
و ساعاتی در خلوتـی برای خودمون، فقط برای خودمون، باشیـم.
و البته، بعـدش هم قضـاوت، به «مادرِ کافـی نبودن» نشـیم.
✍️ســمـانـه
🌱
❤8👌1
🌱
🔸اُمیـد 04/06/10
اگر تو توانستی از پسِ این پوستـهی سخـت
جوانـه بزنی و سبـز شـوی
پس
«مـن نیـز مـی توانـم.»
✍️ ســمـانـه
#دوشنبه_نوشت
🌱
🔸اُمیـد 04/06/10
اگر تو توانستی از پسِ این پوستـهی سخـت
جوانـه بزنی و سبـز شـوی
پس
«مـن نیـز مـی توانـم.»
ایـمان دارم به نشـانهها.
که خـدا با این نشـانـهها با مـن با تـو حـرف میـزند
حرف هایـی از جنـسِ اُمیـد ..
✍️ ســمـانـه
#دوشنبه_نوشت
🌱
🕊3🔥2💯2❤1👌1
🫧
| تنهایی
ما آدمها مثل درختـان یک جنـگلیم، اما جدا از هم.
در کنار هم، قد میکشیم، رشد میکنیم.
اما به تنهایی.
✍️ســمـانـه
🫧
| تنهایی
ما آدمها مثل درختـان یک جنـگلیم، اما جدا از هم.
در کنار هم، قد میکشیم، رشد میکنیم.
اما به تنهایی.
✍️ســمـانـه
🫧
❤3🕊3🔥2👌2
🍃 🌱
#شب_نوشت 04/06/11
🔸 شبـی اسـتثنایی
بعضـی شب ها مثلِ ستاره ای هستند در آسمانِ شـب ..
مثلِ عظمتِ آسمان که در قابِ هیچ لنزی، جا نمیگیرد، نوشـتن از بعضـی لحظات و اتفاقات هم نشـدنی ست ..
اُستاد میگفت: وقتـی مهربانیم، به خودِ خودمان، نزدیک تریم..
به گمانِ من امـا:
«وقتی مهـربانیـم، به خـدا شبیـه تر می شـویم»
آنگـاهی که دلشکسـته می شـوی؛
دوسـتت دارم خـدا 🫂
سپاسـگزارم برای این قلـب های مهـربون🍂🙏
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
#سهشنبه_نوشت
🍃🌱
#شب_نوشت 04/06/11
🔸 شبـی اسـتثنایی
بعضـی شب ها مثلِ ستاره ای هستند در آسمانِ شـب ..
مثلِ عظمتِ آسمان که در قابِ هیچ لنزی، جا نمیگیرد، نوشـتن از بعضـی لحظات و اتفاقات هم نشـدنی ست ..
اُستاد میگفت: وقتـی مهربانیم، به خودِ خودمان، نزدیک تریم..
به گمانِ من امـا:
«وقتی مهـربانیـم، به خـدا شبیـه تر می شـویم»
ملاصدرا نیـز چه زیبا گفت:
«خـداوند، همـه چیـز می شـود، همـه کَس را بـه شرطِ ایمان»
آنگـاهی که دلشکسـته می شـوی؛
خداونـد، مهـری می شـود بر قلبـی.
رقصی می شـود بر قَلـَمـی
و نامـهای سرشـار از عشـق و محبت برایـت مینویسـد ..
دوسـتت دارم خـدا 🫂
سپاسـگزارم برای این قلـب های مهـربون🍂🙏
✍️ســمـانـه
✍️ Samaneh davtalab
#سهشنبه_نوشت
🍃🌱
❤3👌2🕊2❤🔥1😍1
💯5❤4🔥1👌1
🍂
🔸 پندانه
خوابـم میـاد.
خسـتم.
امشـب چهار ساعت، مطب دکتر، منتظر بودم.
میخواستم در مورد موضوعی که توی ذهنمه، یه جورِ خاصـی بنویسم. هر چی نوشتم، به دلـم ننشست.
خیـلی بلـد نیسـتم پیچیده و خاص بنویسـم.
بزار سـاده بگـم؛
وگرنـه
دچـارِ دردِ گمنامـی میشـی به اسـمِ:
📍دردِ انگشـتِ شسـتِ دسـتِ راسـت!
( البته اگه راست دستی )
اصـلا انگاری جملهی «شـُل کن» جوابِ همهی مسعلههای زندگیه.
آره عزیزم، شـُل کن، سخت نگیر در همه وقـت و همـه جـا.
📍حالا جدی، این دردِِ گمنام ، باعث شد ب چیزای بیشتری فکر کنم و ملاحظات بیشتری داشته باشم موقع نوشتن، ک حالا یا ادامه شو ویس میگیرم یا در قسمتهای بعدی می نویسم.
✍️ســمـانـه
🍂🌱
🔸 پندانه
خوابـم میـاد.
خسـتم.
امشـب چهار ساعت، مطب دکتر، منتظر بودم.
میخواستم در مورد موضوعی که توی ذهنمه، یه جورِ خاصـی بنویسم. هر چی نوشتم، به دلـم ننشست.
خیـلی بلـد نیسـتم پیچیده و خاص بنویسـم.
بزار سـاده بگـم؛
شـُل کن ! عزیــزم ...
وقتی مینویسی رو میگـم! .....
دسـتاتـو شُـل کـن....
وگرنـه
دچـارِ دردِ گمنامـی میشـی به اسـمِ:
📍دردِ انگشـتِ شسـتِ دسـتِ راسـت!
( البته اگه راست دستی )
اصـلا انگاری جملهی «شـُل کن» جوابِ همهی مسعلههای زندگیه.
آره عزیزم، شـُل کن، سخت نگیر در همه وقـت و همـه جـا.
📍حالا جدی، این دردِِ گمنام ، باعث شد ب چیزای بیشتری فکر کنم و ملاحظات بیشتری داشته باشم موقع نوشتن، ک حالا یا ادامه شو ویس میگیرم یا در قسمتهای بعدی می نویسم.
✍️ســمـانـه
🍂🌱
👌4❤2❤🔥2😁1💯1
🫧
سـوالی کـه بایـد در مقابـلِ بعضـی آدمها به تکـرار
از خـودت بپرسـی
تا ذهـنِ آرام تـری داشـته باشـی:
❓سوالِ تو برای ارامشِ ذهنت چیه؟!
✍️ســمـانـه
🫧
سـوالی کـه بایـد در مقابـلِ بعضـی آدمها به تکـرار
از خـودت بپرسـی
تا ذهـنِ آرام تـری داشـته باشـی:
« بــه مــن چـــِه؟! »
❓سوالِ تو برای ارامشِ ذهنت چیه؟!
✍️ســمـانـه
🫧
👍4🤷♂1👏1😁1👌1😍1🫡1
🫧
«چگونه میتوانم نوشتن را به گزینهی پیشفرض خودم تبدیل کنم؟»
🌱 وقتی که اعجازِ نوشـتن رو باور کنم ..
چطور باور کنم؟
_ با تکـرار و مداومـت ..
چطور متعهد باشـم به مداومت در نوشـتن؟
_ با عشـق به نوشـتن
چطـور عاشـقِ نوشـتن بشـم؟
_ همیـنو بنویس :
چطور عاشـقِ نوشـتن بشـم ؟!
و قلـمـت رو رهـا کـن تا جوابشو از هزارتوی ذهنت پیدا کنه ..
آره
خودت جوابشـو میدونـی ..
اما فرامـوش کردی ..
پـس شـروع کـن به نوشـتن، عزیــزمــــــ ...
✍️ســمـانـه
#دربـارهی_نوشـتن
🫧
«چگونه میتوانم نوشتن را به گزینهی پیشفرض خودم تبدیل کنم؟»
و به نظرِ مـن :
🌱 وقتی که اعجازِ نوشـتن رو باور کنم ..
چطور باور کنم؟
_ با تکـرار و مداومـت ..
چطور متعهد باشـم به مداومت در نوشـتن؟
_ با عشـق به نوشـتن
چطـور عاشـقِ نوشـتن بشـم؟
_ همیـنو بنویس :
چطور عاشـقِ نوشـتن بشـم ؟!
و قلـمـت رو رهـا کـن تا جوابشو از هزارتوی ذهنت پیدا کنه ..
آره
خودت جوابشـو میدونـی ..
اما فرامـوش کردی ..
و فقـط و فقـط با نوشـتن ، یـادت میـاد ..
پـس شـروع کـن به نوشـتن، عزیــزمــــــ ...
✍️ســمـانـه
#دربـارهی_نوشـتن
🫧
❤5💯2🥰1👌1
🍂
#شـعر_درمـانـی
صفحاتِ دفتر و ملافه های تخت خوابم را
ترک کـن
از فنجان قهوه و قاشـق های شـِکرم
بیرون بـرو
دکمه های پیرهنم و نخهای دستمال گردنم را
رها کـن
تمامِ وسـایلم را ترک کن ...
تا بتوانم بروم، سروقتِ کار ..
✍️نزار قبانی
🍂
#شـعر_درمـانـی
صفحاتِ دفتر و ملافه های تخت خوابم را
ترک کـن
از فنجان قهوه و قاشـق های شـِکرم
بیرون بـرو
دکمه های پیرهنم و نخهای دستمال گردنم را
رها کـن
تمامِ وسـایلم را ترک کن ...
تا بتوانم بروم، سروقتِ کار ..
✍️نزار قبانی
🍂
❤4👌3👍1😍1😇1
🫧🪽
| مامان نوشـتنی
نصفه شبِ و من کناربساطِ همیشه برقرارِ «خودکار و دفتر و کتابام» وچراغِ مطالعه، نشستم و می نویسم.
یادم میاد، دوم راهنمایی بودم که با نوشتنِ خاطرههای مدرسه، با نوشـتن، دوسـت شدم.
آرزوم بود که شبا، کنارِچراغ مطالعه، وقتی همه خابیدن، شروع کنم به نوشتن.
رویام برآورده شده حالا؛ ولی انگاری بچهها جزوِ «همــه» نبـودن، که الان بیـدارن!.
فاطمه، یه لباسِ ساحلی بلندِ آبی میاره که تنش کنم! اولـش اخمی میکنم و میگم:
نــه! الان وقتش نیست.
فهمید که اخمم علکیِ اما همزمان یه شکی تو چشاش موج میزد ک نکنه اخمِ مامان واقعی باشه، سریع میخندمو اونم شَکِش تبدیل به خنده میشه.
.
بعدش اشاره میکنه ب دفتر و خودکارم.
.قند تو دلم آب شد! اگه میگفت تو مامان مهربونی هستی، اینقد خوشحال نمیشدم. نمیدونم شاید؛
«دوس دارم شبیه چیزی باشم که عاشقشم»
عاشـقِ نوشـتنم و از نگاهِ فاطمـهجان مـن یـک مامانِ نوشــتنیام.
شما چطور؟!
نوشتنی هسـتین؟ یا چـی؟!
✍️ســمانـه
✍️ Samaneh davtalab
🪽🫧
| مامان نوشـتنی
نصفه شبِ و من کناربساطِ همیشه برقرارِ «خودکار و دفتر و کتابام» وچراغِ مطالعه، نشستم و می نویسم.
یادم میاد، دوم راهنمایی بودم که با نوشتنِ خاطرههای مدرسه، با نوشـتن، دوسـت شدم.
آرزوم بود که شبا، کنارِچراغ مطالعه، وقتی همه خابیدن، شروع کنم به نوشتن.
رویام برآورده شده حالا؛ ولی انگاری بچهها جزوِ «همــه» نبـودن، که الان بیـدارن!.
فاطمه، یه لباسِ ساحلی بلندِ آبی میاره که تنش کنم! اولـش اخمی میکنم و میگم:
نــه! الان وقتش نیست.
فهمید که اخمم علکیِ اما همزمان یه شکی تو چشاش موج میزد ک نکنه اخمِ مامان واقعی باشه، سریع میخندمو اونم شَکِش تبدیل به خنده میشه.
میگم من مامانِ اخمالویی ام؟!
_ نـه، تو مامان نوشتنـیای هستی!
.
بعدش اشاره میکنه ب دفتر و خودکارم.
.قند تو دلم آب شد! اگه میگفت تو مامان مهربونی هستی، اینقد خوشحال نمیشدم. نمیدونم شاید؛
«دوس دارم شبیه چیزی باشم که عاشقشم»
عاشـقِ نوشـتنم و از نگاهِ فاطمـهجان مـن یـک مامانِ نوشــتنیام.
شما چطور؟!
نوشتنی هسـتین؟ یا چـی؟!
✍️ســمانـه
✍️ Samaneh davtalab
🪽🫧
🥰5❤3😍3👌2
🪽
🔸فهرسـتِ افزایش بهرهوری در حین نوشتن
۱.آب بنوش.
۲.نفسِ عمیق بکش.
۳.با خودکاری بنویس که توی جوهردادن، خسیس نباشه.
۴.هراز گاهی به وضعیت دستات توجه کن, چجوری خودکارو دستت گرفتی؟!
_اگه فشار زیادی وارد میکنی، یکم خودکارو رهاتر و آزادتر دستت بگیر.
۵. و در آخر، لبخنـد به لب داشته باش 🥰
کمکت میکنه تا بهتر بنویسی و ریلکس تر باشی.
✍️ســمانـه
#تمرکزآر
#فهرست_نویسی
🫧🌱
🔸فهرسـتِ افزایش بهرهوری در حین نوشتن
۱.آب بنوش.
۲.نفسِ عمیق بکش.
۳.با خودکاری بنویس که توی جوهردادن، خسیس نباشه.
۴.هراز گاهی به وضعیت دستات توجه کن, چجوری خودکارو دستت گرفتی؟!
_اگه فشار زیادی وارد میکنی، یکم خودکارو رهاتر و آزادتر دستت بگیر.
۵. و در آخر، لبخنـد به لب داشته باش 🥰
کمکت میکنه تا بهتر بنویسی و ریلکس تر باشی.
✍️ســمانـه
#تمرکزآر
#فهرست_نویسی
🫧🌱
👏4❤3🥰3👌2✍1
🕊️🌱
🔸 فشـارِ ذهنیِ حین نوشـتن
امروز توی کارگاه تمرکزآر، دوسـتی گفت؛ بعد از تمرینِ «صد جمله نوشـتن» احساسِ فشـارِ ذهنـی داره.
این موضوع برای خودم که عاشقِ نوشتنم، هم گاهی پیش میاد. در موردش فکـر کردم و نوشـتم؛
«تصـور کردم؛ ذهنـم مثل یک خونهست که با نوشـتن، ذهنم رو مرتب میکنم.
گاهی ما خونه روگردگیری میکنیم
گاهی اثاثهای خونه رو جابجا میکنیم
گاهی جاروبرقی میکشیم
امـا توی ذهن مون، مرتب کردن، یعنی قدم بزنی در فضای ذهنت. یه گوشه بشینی و نگاه کنی به هر آنچه به ذهنت میاد.
فشارِ ذهنی ما اغلب به خاطرِ اینه که در حینِ نوشتن، مقاومت میکنیم. برای افکارمون، چراهای زیادی میاریم.
«نوشتن با لبخند»،بدون درگیر شدن با افکار، بدون مقاومت در برابرِ هر آنچه به ذهن میاد.
باعث میشه که ذهنت مرتب بشه، بدون فشار ذهنی.
با نوشتن در اتاق ذهنت راه برو، و بعدش کنار پنجرهی ذهنت بشین و یه چایی بخور.
| ســمـانـه
🌱🪽
🔸 فشـارِ ذهنیِ حین نوشـتن
امروز توی کارگاه تمرکزآر، دوسـتی گفت؛ بعد از تمرینِ «صد جمله نوشـتن» احساسِ فشـارِ ذهنـی داره.
این موضوع برای خودم که عاشقِ نوشتنم، هم گاهی پیش میاد. در موردش فکـر کردم و نوشـتم؛
«تصـور کردم؛ ذهنـم مثل یک خونهست که با نوشـتن، ذهنم رو مرتب میکنم.
گاهی ما خونه روگردگیری میکنیم
گاهی اثاثهای خونه رو جابجا میکنیم
گاهی جاروبرقی میکشیم
امـا توی ذهن مون، مرتب کردن، یعنی قدم بزنی در فضای ذهنت. یه گوشه بشینی و نگاه کنی به هر آنچه به ذهنت میاد.
فشارِ ذهنی ما اغلب به خاطرِ اینه که در حینِ نوشتن، مقاومت میکنیم. برای افکارمون، چراهای زیادی میاریم.
«نوشتن با لبخند»،بدون درگیر شدن با افکار، بدون مقاومت در برابرِ هر آنچه به ذهن میاد.
باعث میشه که ذهنت مرتب بشه، بدون فشار ذهنی.
با نوشتن در اتاق ذهنت راه برو، و بعدش کنار پنجرهی ذهنت بشین و یه چایی بخور.
| ســمـانـه
🌱🪽
👌6🕊2👍1