برای آدمهای بیچاره دو راه خوب برای مردن هست ، یا در اثر بی اعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح ، یا در اثر سوق آدم کشی همان همنوعان در زمان جنگ . اگر دیگران به فکرت افتادند ، بدان که بلافاصله ، فقط و فقط به فکر شکنجهات افتادهاند. به هیچ درد این نامردها نمیخوری ، مگر وقتی غرق خون باشی...
📚 #معرفی_کتاب
📖 سفر به انتهای شب
🖊 لویی فردینان سلین
-سالِک
«همهمان روزی میمیریم، من هم خلافِ این را نمیگویم. اما همه بعد از آنکه زندگی کردهاند میمیرند. من که هنوز زندگی نکردهام؛ تازه تازه دارم میفهمم زندگی چیست... آخ، که دلم میخواهد فریاد بکشم، ولی باید جلو خودم را بگیرم که مبادا دیوانه شوم. باید قوی بمانم؛ باید تا آن ثانیهٔ آخر از زندگی لذت ببرم.»
📚 #معرفی_کتاب
📖 پابرهنه ها
🖊 زاهاریا استانکو
-سالِک
او فکر کرد که برخلاف اکثر مردم، اجازه نداده که روزنامه ها، تلویزیون، ماوراطبیعه و نظریات فلسفی مغزش را شست و شو دهند و به او بقبولانند که «علیرغم همه چیز»، این جهان، قابل پذیرش است چون صرفا وجود دارد. قرار نبود هیچ وقت قابل پذیرش شود. دوست داشتنی شاید، اما قابل پذیرش هرگز.
📚 #معرفی_کتاب
📖 تشریفات
🖊سیس نوتبوم
-سالِک
من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت ها به دست هایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را...!
📚 #معرفی_کتاب
📖 عامهپسند
🖊چارلز بوکوفسکی
-سالِک
بدترین شیادهایی که از فقر مردم سوءاستفاده می کنند، این جور حیثیت بهم می زنند... اغلب آن ها را می پرستند، ناز و نوازش شان می کنند در حالی که آدم های خوب و مهربان را قتل عام می کنند! به این می گویند شاهکار! بقیه اش همه ش حرف مفت است.
📚 #معرفی_کتاب
📖 دسته دلقکها
🖊لویی فردینان سلین
-سالِک
با خود میاندیشم اگر روزی فاصله پایان بگیرد و تو دوباره برابر چشمانم بایستی، چگونه باید از روزهایی بگویم که هر کدام به اندازه یک عمر گذشت؟ هربار که به تو فکر میکنم، تمام واژههایی که به فراموشی سپرده بودم، از نو جان میگیرند. انگار تقدیر هنوز از بازی با سرنوشت ما سیر نشده است. تو را چگونه از جانم بیرون ببرم، وقتی پیش از آنکه دوستت بدارم، به تو ایمان آورده بودم؟ آدمیزاد شاید مالی را پس بگیرد، شهری را پشت سر بگذارد، حتی نامی را از حافظه پاک کند، اما چگونه میتوان بخشی از روح را که روزی با دستهای خودش به دیگری سپرده است، دوباره از او بازستاند؟ بعضی دادنها هرگز بازپس گرفته نمیشوند، تنها شکل دیگری از بودن را زیست میکنند. شاید اگر روزگار اندکی مهربانتر بود، سرنوشت از این همه آزمون دست میکشید و ما را در ایستگاهی بینام به هم میرساند. اما جهان، استاد فاصلههاست. نزدیکترین آدمها را به دورترین فاصلهها میفرستد تا عشق، انتظار را معنا کند.
-سالِک
-سالِک
اگر جهان را بی هدف بدانیم، نخست باید توضیح دهیم که خود میل سیریناپذیر انسان به کشف هدف از کجا برخاسته است. چگونه ذهنی که زادهی تصادف محض دانسته میشود، اینچنین بیامان در جستوجوی نظمی فراتر از خود است؟ ساده انگارانست اگر که این عطش را تنها خطایی تکاملی بدانیم، چرا ذهن حقیقت را بر آسایش ترجیح میدهد و برای آن هزینه میپردازد؟ شاید ابزورد، وصف جهان نباشد. بازتاب ناتوانی ما در خواندن زبان آن باشد. نادیدن مقصد، دلیل بر نبودن راه و وجود مقصد نیست و خاموشی آسمان نیز لزوماً به معنای خالی بودن آن نیست. آنچه هنوز نفهمیدهایم، مجوزی برای انکار نیست. گاهی نادانی، تنها اعترافی صادقانه به واقعیت است.
-سالِک
-سالِک
در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی...
📚 #معرفی_کتاب
📖 تنهایی پر هیاهو
🖊بهومیل هرابال
-سالِک
گاهی انسان تمام نیرویش را صرف رؤیاهایی میکند که هرگز قدمی برای رسیدن به آنها برنمیدارد. سالها میگذرند، آرزوها پیر میشوند و زندگی، آرام و بیصدا، از کنار او عبور میکند؛ بیآنکه حتی متوجه شود چه چیزهایی را از دست داده است.
📚 #معرفی_کتاب
📖 ابلوموف
🖊ایوان گنچاروف
-سالِک
شاید چیزی که میتوانم از تمام این سختیها با خودم بردارم، همین قدرت عبور کردن باشد، اینکه یاد بگیرم هیچ مصیبتی آنقدر بزرگ نیست که بتواند مرا برای همیشه در خودش نگه دارد. آدم باید بتواند درد را تجربه کند، زخمش را بفهمد و بعد، هرچقدر هم سخت، از آن بگذرد. شاید استعداد واقعی ما تحمل رنج نباشد، توان ماندگار نشدن در آن باشد.
-سالِک
-سالِک
بعد از مرگ، زندهها معمولاً میروند سراغ بایگانی آنلاین آدم و چند تکه از زندگیاش را بیرون میکشند. چند خنده، چند سفر، یک رقص مسخره، عکسهایی با دوستان و لحظههایی که در آن بیدغدغه خندید، بعد هم با اندوه میگویند: « چه حیف، ولی دستکم تا جایی که میتوانست زندگی کرد » انگار قاعده این است که نشان دهند چه زنده بود وقتی زنده بود.انگار برای زندهها، زندگی یعنی همینها. انگار با اینکه از زندگی خوشمان نمیآید باید ادای آدمهای خوشحال دربیاوریم تا دماغ سوخته شوند. ولی بخش عظیمی از زندگی در تاریکی غیرقابلثبت اتفاق میافتد. لذت فکر کردن، شوق فهمیدن، سرخوشی پیچیده بودن و حتی خوشحالی از اینکه سنگی، درختی یا تکهای از آهک نیستی، بلکه موجودی چندسالهای هستی که میتواند به بینهایت فکر کند. هیچ دوربینی نمیتواند ثبت کند که یک فکر چطور از جایی در ذهنت آغاز شد و تمام جهان را برای چند دقیقه به شکل دیگری به تو نشان داد. همانطور که هیچ دوربینی نمیتواند لذت پیچیده بودن را ثبت کند، لذت اینکه جهان را ساده و سرراست تحویل نگیری و از میان تناقضها، سؤالها و تاریکیها برای خودت معنایی بسازی. شاید زندهها بعد از مرگ ما فقط بتوانند ثابت کنند که خندیدهایم، رقصیدهایم و جایی رفتهایم، اما عمیقترین بخش زندگی دقیقاً همان چیزیست که هیچ مدرکی از آن باقی نمیماند. چیزی که دیگران ندیدند و برای ما، معنای زنده بودن بود.
-سالِک
-سالِک