سالِک
346 subscribers
8 photos
248 links
همین
Download Telegram
بالاخره روزی خواهد رسید که رو به زندگی‌ات بایستی و بپرسی: همین بود؟
روزی که پاسخ یک آزمایش، چیزی را در درونت فروبپاشد. روزی که برخاستن از صندلی اتوبوس، چند ثانیه بیشتر از گذشته طول بکشد و بترسی راننده درها را زود ببندد.
روزی که مقابل آینه بایستی و ببینی زمان بی‌اجازه امضایش را بر چهره‌ات حک کرده است، خطی باریک کنار چشم‌ها، فروریختگی آرام پوست، و نگاهی که دیگر شبیه سال‌های دور نیست. و آن‌وقت از خودت خواهی پرسید: «قرار بود سهم من از زندگی همین باشد؟»
حقیقت بی‌رحمانه در درونت پاسخ خواهد داد: «آری. همین بود.»
تو انسانی معمولی بودی، زاده‌ی جغرافیایی بد، محکوم به فرسوده شدن در همان کوچه‌هایی که هرگز دوستشان نداشتی. همان‌جا رنج کشیدی، همان‌جا رؤیا بافتی، همان‌جا تحلیل رفتی و همان‌جا تمام شدی.
تمام عمرت را با یک زمزمه‌ سر کردی: «این‌جا جای من نیست. جایی دیگر در جهان وجود دارد که برای من ساخته شده، شهری، خیابانی، افقی که اگر به آن برسم، زندگی ناگهان معنای حقیقی‌اش را آشکار خواهد کرد.»
حتی زیباترین غروب‌ها را هم ناتمام تماشا کردی، زیرا همیشه با خود می‌گفتی: «جهان هنوز غروب باشکوه‌تری برای من کنار گذاشته است.»
و این‌گونه، عمرت را در تعلیق گذراندی، اکنونی که هرگز نزیستی و فردایی که هرگز از راه نرسید.
مغزت از سال‌ها پیش، این مونولوگ را تمرین کرده، این افسانه‌ی «زندگی بعدی». همان وعده‌ای که انسان را وادار می‌کند رنج امروز را تحمل کند، فقط چون خیال می‌کند شکوهی بزرگ‌تر در راه است.
پس پیش از آن‌که آن روز فرا برسد، خودت این حقیقت را بر زبان بیاور و از آن عبور کن. حتی از سوگواری برای استعداد هدررفته و زندگی نزیسته‌ات نیز عبور کن. نباید گذاشت ذهن کارتی برای مخفی کردن داشته باشد.

-سالک
کمرم اگر نظام درمان آلمان را می‌دید، این‌همه درد نداشت. اگر عصرها در خیابان‌های سئول قدم می‌زدم، روحیه‌ام کمتر بوی فرسودگی می‌داد. مطمئنم در رستوران‌های توکیو، معده‌ام راحت‌تر غذاها را هضم می‌کرد و صبح‌ها اگر در لیسبون بیدار می‌شدم، اشتهایم بیشتر می‌شد.
این روزها از بدنم خیلی دورم، آن‌قدر دور که گاهی ذهنم مرا تا جاهایی می‌برد که تنم را چون لاشه‌ای در انتهای کوچه‌ای تاریک می‌بینم، جایی که حتی سگ‌ها هم میلی ندارند تا آخرش را بو بکشند. با این ذهن، در سن‌دیه‌گو هم تنها خواهم بود. احتمالا گربه‌ام را زیاد بیرون خواهم برد. ذوق خواهد کرد، بند قلاده را به هر سو خواهد کشید، با چشم‌هایی پر از کشف و شوق، بی‌خبر از اینکه صاحبش، مدت‌هاست در هیچ‌کجای دنیا حضور ندارد.

-سالک
فکر می‌کردم قرار است غصه بخورم. غصه‌ی لحظه‌هایی که بدون تو گذشتند و حیف شد ندیدی‌شان. اما نشد. هیچ غروبی آنقدر زیبا نبود که بگویم کاش اینجا بودی تا آن را ببینی، هیچ اتفاقی آنقدر مهم نیست که بگویم حیف شد از دستش دادی. راستش هیچ دلیل دیگری جز اینکه بودنت را برای خودم بخواهم، پیدا نشد. دنیا در اینکه خودخواهی من را به حاشیه ببرد، ناتوان است. حتی رویم نمی‌شود به غول چراغ جادو هم بگویم که تو را به دنیایی چنین ناتوان بیاورد. تقصیر تو نیست که اینجا نیستی. تقصیر من است که دنیای بهتری برایت ندارم.

-سالک
#معرفی_کتاب

📚 «باندینی، تا بهار صبر کن» | جان فانته

روایت خانواده‌ای مهاجر و فقیر از نگاه پسری نوجوان؛ داستانی درباره غرور، شکست، عشق خانوادگی و امیدی که حتی وسط سخت‌ترین روزها خاموش نمی‌شود. فضای دیالوگ‌ها و لحن بعضی صحنه‌های کتاب از حال‌وهوای فیلم‌های کلاسیک دهه‌ ۲۰ و ۳۰ الهام گرفته و به داستان رنگی سینمایی و زنده داده است.

این کتاب اولین جلد از مجموعه خانواده باندینی است؛ مجموعه‌ای که در ادامه با «از غبار بپرس»، «رویاهایی از بانکر هیل» و «جاده لس‌آنجلس» ادامه پیدا می‌کند.
✒️ «بهار همیشه از راه می‌رسد؛ حتی اگر آدم دیگر مثل قبل منتظرش نباشد.»


-سالک
نوعی بی‌میلی برای ادامه‌ی اندیشه. شبیه سوزاندن سالها تحقیق بر هیچ. پس‌زدن تعقل و نوشیدن بسیار.

-سالِک
میانمایگی حد واسطی‌ست که ما را در تناقض‌های رفتاری و گفتاری و کرداری خود رها کرده و از ما چیزی می‌سازد که نه هستیم و نه نیستیم. که هم می‌خواهیم عاشق باشیم و بوسه و لب و دهان را بپرستیم و هم بند تنبان اعتقادات سنتی‌مان شل نشود. به هر سوراخی سرک بکشیم برای یافتن خودمان و تنها تاریکی نصیبمان شود. شعر بخوانیم و دشنام بدهیم. در عکس‌هایمان بخندیم و در زندگی نه. کافکا بخوانیم و گذری هم به آثار فاخر حسنی کجایی بزنیم محض تعادل مزاج کوفتی‌مان. تتلو را بلافاصله بعد از فرهاد پلی کنیم و بعد از خلسه‌ای عاشقانه به سبک مرد تنهای شب؛ جیگیلی جیگیلی گویان با نیش‌های تا بناگوش باز شده به زمره‌ی تتلیتی‌ها بپیوندیم. بدون اینکه فرق فلسفه و شعر را بدانیم من باب فواید خواندن راسل و پیوند شعر و فلسفه و زندگی سخنرانی کنیم.

-سالِک
عمق احساسات احمق ، تصویری محو و باران خورده از پشت شیشه‌ی اتومبیلش بود. برای شبکه‌های اجتماعی.

-سالِک
مردم از تنهایی دق می‌کنند و برای این ترس، دلیل‌های محترمانه می‌تراشند. حمایت، وفاداری، همدلی، عشق یا امنیت. اما ریشه‌ی ماجرا جای دیگری است. بسیاری از انسان‌ها توان روبه‌رو شدن با خودشان را ندارند. ذهنی که از درون غنی باشد، می‌تواند با خودش زندگی کند، رنجش را تحمل کند و تجربه‌هایش را بدون احتیاج به تأیید دیگران معنا ببخشد. ذهن فقیر، مدام شاهد می‌خواهد، کسی که همان درد را ببیند، همان شکست را لمس کند و همان ترس را تجربه کند. آرتور شوپنهاور هم جمله‌ای دارد که دقیقاً به همین نقطه اشاره می‌کند: « هرچه انسان از نظر ذهنی غنی‌تر باشد، کمتر به دیگران نیاز پیدا می‌کند » بسیاری از آدم‌ها همراه می‌خواهند، چون تحمل تنها زیستن و تنها رنج کشیدن را ندارند. مثل پادشاه چین، که بردگانش را هم با خودش دفن می‌کردند، چون می‌خواست حتی مرگ را هم با چندنفر دیگر تجربه کند. مردم همراه می‌خواهند تا با خودشان در زندگی‌ای که دارند دفن شود.‌ ترس تنهایی تجربه کردن، دیوانه‌شان می‌کند.

-سالِک
رویاها همیشه درباره آینده‌اند، چون مغز نمی‌تواند درباره اکنون دروغ بگوید. اکنون کار خودش را کرده است و هیچ دروغی توان تغییر آن را ندارد. ولی آینده ظرفیت بی‌پایانی برای خیال‌پردازی دارد. بارها از آنچه انتظارش را داشتیم فاصله گرفته و همین باعث شده گمان کنیم می‌تواند به هر سمتی برود. به همین دلیل، سنگین‌ترین دروغ‌ها را بر دوش آن می‌گذاریم. مثل « بیست سال دیگر انیشتین زمانه‌ام خواهم شد » یا « روزی مردم مرا به هم نشان خواهند داد »
اما آینده، سرزمینی بی‌قانون نیست. مسیرش همیشه مطابق انتظار ما پیش نمی‌رود، آینده قرار است ثابت کند همه چیز از اکنون، معلوم بوده و قلب سخت‌تر می‌تپد اگر بفهمد همه‌چیز از همین الان معلوم است.
رویاها را داریم برای سلامت قلب می‌بافیم. همین.

-سالِک
برای آدم‌های بیچاره دو راه خوب برای مردن هست ، یا در اثر بی اعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح ، یا در اثر سوق آدم کشی همان همنوعان در زمان جنگ . اگر دیگران به فکرت افتادند ، بدان که بلافاصله ، فقط و فقط به فکر شکنجه‌ات افتاده‌اند. به هیچ درد این نامردها نمیخوری ، مگر وقتی غرق خون باشی...

📚 #معرفی_کتاب
📖 سفر به انتهای شب
🖊 لویی فردینان سلین

-سالِک
«همه‌مان روزی می‌میریم، من هم خلافِ این را نمی‌گویم. اما همه بعد از آن‌که زندگی کرده‌اند می‌میرند. من که هنوز زندگی نکرده‌ام؛ تازه تازه دارم می‌فهمم زندگی چیست... آخ، که دلم می‌خواهد فریاد بکشم، ولی باید جلو خودم را بگیرم که مبادا دیوانه شوم. باید قوی بمانم؛ باید تا آن ثانیهٔ آخر از زندگی لذت ببرم.»


📚 #معرفی_کتاب
📖 پابرهنه ها
🖊 زاهاریا استانکو

-سالِک
او فکر کرد که برخلاف اکثر مردم، اجازه نداده که روزنامه ها، تلویزیون، ماوراطبیعه و نظریات فلسفی مغزش را شست و شو دهند و به او بقبولانند که «علیرغم همه چیز»، این جهان، قابل پذیرش است چون صرفا وجود دارد. قرار نبود هیچ وقت قابل پذیرش شود. دوست داشتنی شاید، اما قابل پذیرش هرگز.


📚 #معرفی_کتاب
📖 تشریفات
🖊سیس نوتبوم

-سالِک
من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت ها به دست هایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را...!


📚 #معرفی_کتاب
📖 عامه‌پسند
🖊چارلز بوکوفسکی

-سالِک
بدترین شیادهایی که از فقر مردم سوءاستفاده می کنند، این جور حیثیت بهم می زنند... اغلب آن ها را می پرستند، ناز و نوازش شان می کنند در حالی که آدم های خوب و مهربان را قتل عام می کنند! به این می گویند شاهکار! بقیه اش همه ش حرف مفت است.


📚 #معرفی_کتاب
📖 دسته دلقک‌ها
🖊لویی فردینان سلین

-سالِک
با خود می‌اندیشم اگر روزی فاصله پایان بگیرد و تو دوباره برابر چشمانم بایستی، چگونه باید از روزهایی بگویم که هر کدام به اندازه یک عمر گذشت؟ هربار که به تو فکر میکنم، تمام واژه‌هایی که به فراموشی سپرده بودم، از نو جان می‌گیرند. انگار تقدیر هنوز از بازی با سرنوشت ما سیر نشده است. تو را چگونه از جانم بیرون ببرم، وقتی پیش از آنکه دوستت بدارم، به تو ایمان آورده بودم؟ آدمیزاد شاید مالی را پس بگیرد، شهری را پشت سر بگذارد، حتی نامی را از حافظه پاک کند، اما چگونه می‌توان بخشی از روح را که روزی با دست‌های خودش به دیگری سپرده است، دوباره از او بازستاند؟ بعضی دادن‌ها هرگز بازپس گرفته نمی‌شوند، تنها شکل دیگری از بودن را زیست می‌کنند. شاید اگر روزگار اندکی مهربان‌تر بود، سرنوشت از این همه آزمون دست می‌کشید و ما را در ایستگاهی بی‌نام به هم می‌رساند. اما جهان، استاد فاصله‌هاست. نزدیک‌ترین آدم‌ها را به دورترین فاصله‌ها می‌فرستد تا عشق، انتظار را معنا کند.

-سالِک
اگر جهان را بی هدف بدانیم، نخست باید توضیح دهیم که خود میل سیری‌ناپذیر انسان به کشف هدف از کجا برخاسته است. چگونه ذهنی که زاده‌ی تصادف محض دانسته می‌شود، این‌چنین بی‌امان در جست‌وجوی نظمی فراتر از خود است؟ ساده انگارانست اگر که این عطش را تنها خطایی تکاملی بدانیم، چرا ذهن حقیقت را بر آسایش ترجیح می‌دهد و برای آن هزینه می‌پردازد؟ شاید ابزورد، وصف جهان نباشد. بازتاب ناتوانی ما در خواندن زبان آن باشد. نادیدن مقصد، دلیل بر نبودن راه و وجود مقصد نیست و خاموشی آسمان نیز لزوماً به معنای خالی بودن آن نیست. آنچه هنوز نفهمیده‌ایم، مجوزی برای انکار نیست. گاهی نادانی، تنها اعترافی صادقانه به واقعیت است.

-سالِک
در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان، به زبانی بی نام با انسان از چیزهایی، از اندیشه هایی سخن می گوید که می فهمی ولی نمی توانی وصف کنی...


📚 #معرفی_کتاب
📖 تنهایی پر هیاهو
🖊بهومیل هرابال

-سالِک
گاهی انسان تمام نیرویش را صرف رؤیاهایی می‌کند که هرگز قدمی برای رسیدن به آن‌ها برنمی‌دارد. سال‌ها می‌گذرند، آرزوها پیر می‌شوند و زندگی، آرام و بی‌صدا، از کنار او عبور می‌کند؛ بی‌آنکه حتی متوجه شود چه چیزهایی را از دست داده است.

📚 #معرفی_کتاب
📖 ابلوموف
🖊ایوان گنچاروف

-سالِک
شاید چیزی که می‌توانم از تمام این سختی‌ها با خودم بردارم، همین قدرت عبور کردن باشد، اینکه یاد بگیرم هیچ مصیبتی آن‌قدر بزرگ نیست که بتواند مرا برای همیشه در خودش نگه دارد. آدم باید بتواند درد را تجربه کند، زخمش را بفهمد و بعد، هرچقدر هم سخت، از آن بگذرد. شاید استعداد واقعی ما تحمل رنج نباشد، توان ماندگار نشدن در آن باشد.

-سالِک
بعد از مرگ، زنده‌ها معمولاً می‌روند سراغ بایگانی آنلاین آدم و چند تکه از زندگی‌اش را بیرون می‌کشند. چند خنده، چند سفر، یک رقص مسخره، عکس‌هایی با دوستان و لحظه‌هایی که در آن بی‌دغدغه خندید، بعد هم با اندوه می‌گویند: « چه حیف، ولی دست‌کم تا جایی که می‌توانست زندگی کرد » انگار قاعده این‌ است که نشان دهند چه زنده بود وقتی زنده بود.انگار برای زنده‌ها، زندگی یعنی همین‌ها. انگار با اینکه از زندگی خوشمان نمی‌آید باید ادای آدم‌های خوشحال دربیاوریم تا دماغ سوخته شوند. ولی بخش عظیمی از زندگی در تاریکی غیرقابل‌ثبت اتفاق می‌افتد. لذت فکر کردن، شوق فهمیدن، سرخوشی پیچیده بودن و حتی خوشحالی از اینکه سنگی، درختی یا تکه‌ای از آهک نیستی، بلکه موجودی چندساله‌ای هستی که می‌تواند به بی‌نهایت فکر کند. هیچ دوربینی نمی‌تواند ثبت کند که یک فکر چطور از جایی در ذهنت آغاز شد و تمام جهان را برای چند دقیقه به شکل دیگری به تو نشان داد. همان‌طور که هیچ دوربینی نمی‌تواند لذت پیچیده بودن را ثبت کند، لذت اینکه جهان را ساده و سرراست تحویل نگیری و از میان تناقض‌ها، سؤال‌ها و تاریکی‌ها برای خودت معنایی بسازی. شاید زنده‌ها بعد از مرگ ما فقط بتوانند ثابت کنند که خندیده‌ایم، رقصیده‌ایم و جایی رفته‌ایم، اما عمیق‌ترین بخش زندگی دقیقاً همان چیزی‌ست که هیچ مدرکی از آن باقی نمی‌ماند. چیزی که دیگران ندیدند و برای ما، معنای زنده بودن بود.

-سالِک