سالِک
346 subscribers
8 photos
248 links
همین
Download Telegram
پرده اول:
دوازده سالم بود و هیچ ایده‌ای نداشتم میخوام دبیرستان چه رشته‌ای بخونم و چه‌کاره بشم. تازه با نویسنده‌های غربی آشنا شده بودم و پیش خودم فکر کردم نویسنده شدن باید خیلی خفن باشه. بعدا ریاضی و جامعه شناسی رو نصفه نیمه خوندم و گاهی هرجایی که شد می‌نوشتم، ولی هیچوقت عملا "نویسنده" نشدم.

-سالک
پرده دوم:‏
پونزده روز از مردن دوست نزدیکم می‌گذشت و نه می‌تونستم بخوابم نه گریه کنم. دوستم یه ترامادول بهم داد و گفت شاید آرومت کنه. اولین تجربه‌ی مورفینم بود.‏ چهارساعت گریه کردم و ده ساعت خوابیدم. بعدش همیشه به خانواده مورفین مانوس بودم، ولی هیچوقت عملا "معتاد" نشدم.

-سالک
پرده سوم:
بیست و دو سالم بود و به‌خاطر عدم کنترل عصبانیت رفتم پیش دکتر. چهارتا قرص داد، دوتا صبح دوتا شب. گفت همه‌چیز خوب می‌شه. چند بار حرف زدیم و من هر بار وانمود کردم کنترلم بهتر شده. ولی هر از چند گاه خشم دیرین ظاهر می‌شد. سه سال قرص‌ها رو ادامه دادم، ولی هیچوقت عملا "درمان" نشدم.

-سالک
پرده چهارم:
هجده سالم بود و همیشه از جمع فراری بودم. یک مدت تصمیم گرفتم مثل بقیه وارد جمع بشم؛ کافه رفتم، تولد رفتم، چندتا دوست پیدا کردم. اما هر بار وسط شلوغی فقط دنبال راه برگشت به خونه و تنهایی خودم بودم. الان هم دوستان زیاد دارم و چهره‌ام اجتماعی به‌نظر می‌رسه، ولی هیچوقت عملا "اجتماعی" نشدم.

-سالک
"ما" نسل روشنی که تا عمق خیابان سوخت.

-سالک
یکی از سیگار برگ‌ها رو برمیداری، پنج‌تا بیشتر نگرفتی، شبی یه دونه، لااقل تا پنج شب میدونی برنامه چیه، ،سوز امشب زیاده، کاپشنت رو بپوش و برو توی تراس، چون دودش گربه رو اذیت میکنه، وقت کام‌گرفتن به آسمون نگاه میکنی، به سیاهی و سکوتش، دست خودت نیست، صدای پدافند رو تصور میکنی، و رد قرمز موشکایی که شاید یه وقتی از دل همون سیاهی یه رد قرمز پر نور بندازن و بعدشم بوم، چشمت به پنجره‌ی ساختمون روبرو میوفته، به گرمای نور خونه‌شون، یکهو به نظرت میاد خونه‌ی خودت اونقدرام روشن نیست، زیادی لخته، زیادی خلوت، سیگار به دست نور هواپیمایی رو از دور دنبال میکنی، به یاد آدمهایی می‌افتی  که خیلی دورتر توی رستورانهایی روشن گیلاس شراب همدیگه رو پر میکنن بدون اینکه مجبور باشن حساب کنن رو به پیشرفتن یا در سرازیری شکست، و تو اینجا، دورتر از همون آدمها به فکر مدیریت فلاکتت هستی، همه در قبال ریز تصمیماتشون مسئولن اما اون هسته‌ی اصلی بخت و اقبال خیلی به تدبیر کسی بستگی نداره، فقط پیش میاد و آدمیزاد اون پیش‌اومده رو ادامه میده، و فقط کسایی این حقیقت رو انکار میکنن که از جای خوبی شروع کردن، کام‌های بلندتری میگیری، یه‌جوری که انگار با هرکام قراره به دورتر از جایی که هستی پرتاب بشی، یکهو نوک انگشتهات داغ میشه، سیگار داره به آخر میرسه، باید برگردی تو، گربه روی کابینت منتظر نشسته، برمیگردی و پیشونیش رو میبوسی، بدون حرف، بدون سیگار، بدون فکر.

-سالک
آن نسل روشن که در خیابان‌ها به خون کشیدید. کاش روی به خاک می‌کشیدید و از شرم سر برنمی‌داشتید. آنان افتادند تا ایستادن معنا بگیرد و شب را شرمنده‌ی سپیده کنند. آن‌ها رفتند و ترس را با خود نبردند، ترس ماند برای شما.

-سالک
آسوده باشید از این گه‌ترها هم خواهد شد. هر کس نمی‌خواهد برود بمیرد. آب و هوای این ملک اینجور اقتضا کرده و میکند.

- نامه به شهید نورایی - صادق هدایت

-سالک
بالاخره روزی خواهد رسید که رو به زندگی‌ات بایستی و بپرسی: همین بود؟
روزی که پاسخ یک آزمایش، چیزی را در درونت فروبپاشد. روزی که برخاستن از صندلی اتوبوس، چند ثانیه بیشتر از گذشته طول بکشد و بترسی راننده درها را زود ببندد.
روزی که مقابل آینه بایستی و ببینی زمان بی‌اجازه امضایش را بر چهره‌ات حک کرده است، خطی باریک کنار چشم‌ها، فروریختگی آرام پوست، و نگاهی که دیگر شبیه سال‌های دور نیست. و آن‌وقت از خودت خواهی پرسید: «قرار بود سهم من از زندگی همین باشد؟»
حقیقت بی‌رحمانه در درونت پاسخ خواهد داد: «آری. همین بود.»
تو انسانی معمولی بودی، زاده‌ی جغرافیایی بد، محکوم به فرسوده شدن در همان کوچه‌هایی که هرگز دوستشان نداشتی. همان‌جا رنج کشیدی، همان‌جا رؤیا بافتی، همان‌جا تحلیل رفتی و همان‌جا تمام شدی.
تمام عمرت را با یک زمزمه‌ سر کردی: «این‌جا جای من نیست. جایی دیگر در جهان وجود دارد که برای من ساخته شده، شهری، خیابانی، افقی که اگر به آن برسم، زندگی ناگهان معنای حقیقی‌اش را آشکار خواهد کرد.»
حتی زیباترین غروب‌ها را هم ناتمام تماشا کردی، زیرا همیشه با خود می‌گفتی: «جهان هنوز غروب باشکوه‌تری برای من کنار گذاشته است.»
و این‌گونه، عمرت را در تعلیق گذراندی، اکنونی که هرگز نزیستی و فردایی که هرگز از راه نرسید.
مغزت از سال‌ها پیش، این مونولوگ را تمرین کرده، این افسانه‌ی «زندگی بعدی». همان وعده‌ای که انسان را وادار می‌کند رنج امروز را تحمل کند، فقط چون خیال می‌کند شکوهی بزرگ‌تر در راه است.
پس پیش از آن‌که آن روز فرا برسد، خودت این حقیقت را بر زبان بیاور و از آن عبور کن. حتی از سوگواری برای استعداد هدررفته و زندگی نزیسته‌ات نیز عبور کن. نباید گذاشت ذهن کارتی برای مخفی کردن داشته باشد.

-سالک
کمرم اگر نظام درمان آلمان را می‌دید، این‌همه درد نداشت. اگر عصرها در خیابان‌های سئول قدم می‌زدم، روحیه‌ام کمتر بوی فرسودگی می‌داد. مطمئنم در رستوران‌های توکیو، معده‌ام راحت‌تر غذاها را هضم می‌کرد و صبح‌ها اگر در لیسبون بیدار می‌شدم، اشتهایم بیشتر می‌شد.
این روزها از بدنم خیلی دورم، آن‌قدر دور که گاهی ذهنم مرا تا جاهایی می‌برد که تنم را چون لاشه‌ای در انتهای کوچه‌ای تاریک می‌بینم، جایی که حتی سگ‌ها هم میلی ندارند تا آخرش را بو بکشند. با این ذهن، در سن‌دیه‌گو هم تنها خواهم بود. احتمالا گربه‌ام را زیاد بیرون خواهم برد. ذوق خواهد کرد، بند قلاده را به هر سو خواهد کشید، با چشم‌هایی پر از کشف و شوق، بی‌خبر از اینکه صاحبش، مدت‌هاست در هیچ‌کجای دنیا حضور ندارد.

-سالک
فکر می‌کردم قرار است غصه بخورم. غصه‌ی لحظه‌هایی که بدون تو گذشتند و حیف شد ندیدی‌شان. اما نشد. هیچ غروبی آنقدر زیبا نبود که بگویم کاش اینجا بودی تا آن را ببینی، هیچ اتفاقی آنقدر مهم نیست که بگویم حیف شد از دستش دادی. راستش هیچ دلیل دیگری جز اینکه بودنت را برای خودم بخواهم، پیدا نشد. دنیا در اینکه خودخواهی من را به حاشیه ببرد، ناتوان است. حتی رویم نمی‌شود به غول چراغ جادو هم بگویم که تو را به دنیایی چنین ناتوان بیاورد. تقصیر تو نیست که اینجا نیستی. تقصیر من است که دنیای بهتری برایت ندارم.

-سالک
#معرفی_کتاب

📚 «باندینی، تا بهار صبر کن» | جان فانته

روایت خانواده‌ای مهاجر و فقیر از نگاه پسری نوجوان؛ داستانی درباره غرور، شکست، عشق خانوادگی و امیدی که حتی وسط سخت‌ترین روزها خاموش نمی‌شود. فضای دیالوگ‌ها و لحن بعضی صحنه‌های کتاب از حال‌وهوای فیلم‌های کلاسیک دهه‌ ۲۰ و ۳۰ الهام گرفته و به داستان رنگی سینمایی و زنده داده است.

این کتاب اولین جلد از مجموعه خانواده باندینی است؛ مجموعه‌ای که در ادامه با «از غبار بپرس»، «رویاهایی از بانکر هیل» و «جاده لس‌آنجلس» ادامه پیدا می‌کند.
✒️ «بهار همیشه از راه می‌رسد؛ حتی اگر آدم دیگر مثل قبل منتظرش نباشد.»


-سالک
نوعی بی‌میلی برای ادامه‌ی اندیشه. شبیه سوزاندن سالها تحقیق بر هیچ. پس‌زدن تعقل و نوشیدن بسیار.

-سالِک
میانمایگی حد واسطی‌ست که ما را در تناقض‌های رفتاری و گفتاری و کرداری خود رها کرده و از ما چیزی می‌سازد که نه هستیم و نه نیستیم. که هم می‌خواهیم عاشق باشیم و بوسه و لب و دهان را بپرستیم و هم بند تنبان اعتقادات سنتی‌مان شل نشود. به هر سوراخی سرک بکشیم برای یافتن خودمان و تنها تاریکی نصیبمان شود. شعر بخوانیم و دشنام بدهیم. در عکس‌هایمان بخندیم و در زندگی نه. کافکا بخوانیم و گذری هم به آثار فاخر حسنی کجایی بزنیم محض تعادل مزاج کوفتی‌مان. تتلو را بلافاصله بعد از فرهاد پلی کنیم و بعد از خلسه‌ای عاشقانه به سبک مرد تنهای شب؛ جیگیلی جیگیلی گویان با نیش‌های تا بناگوش باز شده به زمره‌ی تتلیتی‌ها بپیوندیم. بدون اینکه فرق فلسفه و شعر را بدانیم من باب فواید خواندن راسل و پیوند شعر و فلسفه و زندگی سخنرانی کنیم.

-سالِک
عمق احساسات احمق ، تصویری محو و باران خورده از پشت شیشه‌ی اتومبیلش بود. برای شبکه‌های اجتماعی.

-سالِک
مردم از تنهایی دق می‌کنند و برای این ترس، دلیل‌های محترمانه می‌تراشند. حمایت، وفاداری، همدلی، عشق یا امنیت. اما ریشه‌ی ماجرا جای دیگری است. بسیاری از انسان‌ها توان روبه‌رو شدن با خودشان را ندارند. ذهنی که از درون غنی باشد، می‌تواند با خودش زندگی کند، رنجش را تحمل کند و تجربه‌هایش را بدون احتیاج به تأیید دیگران معنا ببخشد. ذهن فقیر، مدام شاهد می‌خواهد، کسی که همان درد را ببیند، همان شکست را لمس کند و همان ترس را تجربه کند. آرتور شوپنهاور هم جمله‌ای دارد که دقیقاً به همین نقطه اشاره می‌کند: « هرچه انسان از نظر ذهنی غنی‌تر باشد، کمتر به دیگران نیاز پیدا می‌کند » بسیاری از آدم‌ها همراه می‌خواهند، چون تحمل تنها زیستن و تنها رنج کشیدن را ندارند. مثل پادشاه چین، که بردگانش را هم با خودش دفن می‌کردند، چون می‌خواست حتی مرگ را هم با چندنفر دیگر تجربه کند. مردم همراه می‌خواهند تا با خودشان در زندگی‌ای که دارند دفن شود.‌ ترس تنهایی تجربه کردن، دیوانه‌شان می‌کند.

-سالِک
رویاها همیشه درباره آینده‌اند، چون مغز نمی‌تواند درباره اکنون دروغ بگوید. اکنون کار خودش را کرده است و هیچ دروغی توان تغییر آن را ندارد. ولی آینده ظرفیت بی‌پایانی برای خیال‌پردازی دارد. بارها از آنچه انتظارش را داشتیم فاصله گرفته و همین باعث شده گمان کنیم می‌تواند به هر سمتی برود. به همین دلیل، سنگین‌ترین دروغ‌ها را بر دوش آن می‌گذاریم. مثل « بیست سال دیگر انیشتین زمانه‌ام خواهم شد » یا « روزی مردم مرا به هم نشان خواهند داد »
اما آینده، سرزمینی بی‌قانون نیست. مسیرش همیشه مطابق انتظار ما پیش نمی‌رود، آینده قرار است ثابت کند همه چیز از اکنون، معلوم بوده و قلب سخت‌تر می‌تپد اگر بفهمد همه‌چیز از همین الان معلوم است.
رویاها را داریم برای سلامت قلب می‌بافیم. همین.

-سالِک
برای آدم‌های بیچاره دو راه خوب برای مردن هست ، یا در اثر بی اعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح ، یا در اثر سوق آدم کشی همان همنوعان در زمان جنگ . اگر دیگران به فکرت افتادند ، بدان که بلافاصله ، فقط و فقط به فکر شکنجه‌ات افتاده‌اند. به هیچ درد این نامردها نمیخوری ، مگر وقتی غرق خون باشی...

📚 #معرفی_کتاب
📖 سفر به انتهای شب
🖊 لویی فردینان سلین

-سالِک
«همه‌مان روزی می‌میریم، من هم خلافِ این را نمی‌گویم. اما همه بعد از آن‌که زندگی کرده‌اند می‌میرند. من که هنوز زندگی نکرده‌ام؛ تازه تازه دارم می‌فهمم زندگی چیست... آخ، که دلم می‌خواهد فریاد بکشم، ولی باید جلو خودم را بگیرم که مبادا دیوانه شوم. باید قوی بمانم؛ باید تا آن ثانیهٔ آخر از زندگی لذت ببرم.»


📚 #معرفی_کتاب
📖 پابرهنه ها
🖊 زاهاریا استانکو

-سالِک
او فکر کرد که برخلاف اکثر مردم، اجازه نداده که روزنامه ها، تلویزیون، ماوراطبیعه و نظریات فلسفی مغزش را شست و شو دهند و به او بقبولانند که «علیرغم همه چیز»، این جهان، قابل پذیرش است چون صرفا وجود دارد. قرار نبود هیچ وقت قابل پذیرش شود. دوست داشتنی شاید، اما قابل پذیرش هرگز.


📚 #معرفی_کتاب
📖 تشریفات
🖊سیس نوتبوم

-سالِک
من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقت ها به دست هایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را...!


📚 #معرفی_کتاب
📖 عامه‌پسند
🖊چارلز بوکوفسکی

-سالِک