سالِک
346 subscribers
8 photos
248 links
همین
Download Telegram
چیزی از یاد نمی‌رود، تنها درون ما آرام می‌نشیند و خاموش می‌شود. خاموش مثل سنگی‌ در عمق آب، بی‌صدا. گاهی موجی می‌آید و یادمان می‌آورد که سنگی هست. ولی تنها وزنش را در بی‌حرکتی‌مان حس می‌کنیم.


-سالک
سالهاست که از «اصرار» گذشته‌ام. امروز در دوره‌ی «بسیار خب» زندگی میکنم ، که به‌جای جنگیدن برای تغییر نگاه بقیه، فقط می‌گذارم همان را باور کنند. وقتی کسی تصویری نادرست از من در ذهن دارد، من نقش بازی نمی‌کنم تا سناریوی او را تغییر دهم. تنها سکوت می‌کنم، یا آرام از صحنه بیرون می‌روم. ناراحت کنندست ولی اگر ذهنش به داستان دیگری خو گرفته، همان را برایش باقی می‌گذارم. و اگر کسی واقعاً برایم مهم باشد، شاید یک‌بار تلاش کنم حقیقت را به زبان بیاورم. اما اگر نخواست ببیند، دیگر تماشاچیِ لجاجت نمی‌شوم. به نظرم زندگی به‌اندازه‌ی کافی نمایش دارد، فقط من بازیگر نقشِ توجیه نیستم.

-سالک
باشد که چشم‌تنگان در ظلمت خاموش شوند و ما درخشان بمانیم. باشد که من و تو، به‌سان دو نور آسمانی، یکدیگر را در شبانگاه بستاییم و آتشی را نگاه داریم که از ازل برای ما نوشته شده بود.

-سالک
‏گریخته‌ام، از نگاه و از روشنی دست‌ها گریخته‌ام. بیدار می‌شوم، رویا‌ها دور دهان و چشم‌هایم ماسیده‌‌اند. اشتیاق جایش را به تعفن و رطوبت داده‌ است. گلویی تازه می‌کنم، سیگار ارزان‌ قیمتی را آتش می‌زنم. کنج اتاق تورا میبینم که گوشه‌ی چشم نازک می‌کنی و باز در کابوسی دیگر بیدار می‌شوم.

-سالک
وقتی زن هفت‌تير خالی را تحويل پليس می‌داد گفت: زندگی كردن توی آپارتمان تک‌خوابه در سن‌هوزه با مردی كه داره ويولن‌زدن ياد می‌گيره خيلی سخته.


#اتوبوس_پير_و_داستان‌های_ديگر
#ريچارد_براتيگان
‏«خوب نیستم. با تلاشی که الآن برای ادامه زندگی می‌کنم می‌توانستم اهرام مصر را بسازم.»

از نامه‌های فرانتس کافکا‌ به فلیسه.

-سالک
می‌ترسم، می ترسم از آن روزی که دستم برایت رو شود، می‌ترسم تمام فکرها و رویاهای شبانه‌ام نقش بر آب شود و تو هر چه که درون من است را بفهمی. از همان بچگی از لو رفتن می‌ترسیدم، از لو رفتن اینکه پای گلدان شاشیدم، نمره‌های کارنامه‌ام را فتوشاپ کردم، پای صمیمی‌ترین دوستم را از قصد توی فوتبالِ مدرسه شکستم،و و و... از لو رفتن همه‌ی این ها می‌ترسیدم.. اما حال قصه فرق می کند، حس میکنم نسبت به گذشته احمق‌تر شده‌ام، حس میکنم فکرها و دغدغه‌ها احمقانه‌تر و صد البته خنده دار تر شده. به ناچار زدم بیرون، راه می رفتم و با خودم فکرها کردم، سال دارد نو می‌شود اما چیزی در من نو نمی‌شود! تکرارِ سال‌ها اذیتم می‌کند٬ تکرارِ فروردین‌ها، تکرارِ سیزده‌به‌درهای غم‌افزا! حتی تکرارِ گوجه‌سبزها و چاقاله‌بادام‌ها هم اذیتم می‌کند. سال دارد نو می‌شود امّا چیزی دارد در درونِ من می‌پوسد٬ این تناقض اذیتم می‌کند. همه چیز اذیتم می‌کند!
آنگاه که چهره به چهره رازی شدیم هم هیچکس ما را نفهمید و این غم داشت! ای عزیزِ جان می‌دانی؟! شادی، نیلوفرِ لغزانِ رویِ برکه است، مهمانِ یکی دو ساعت و یکی دو روز است، با بادی می‌آید، با وزشی می‌رود. شادی، نیلوفرِ لغزانِ رویِ برکه است، لطیف است، با کوچکترین تندی و ناملایمتی از بین می‌رود.
غم امّا، عینِ کاکتوسِ بیابان است؛ تا عمقِ خاکِ کویر ریشه دارد، با بادها و طوفان‌ها و کولاک‌ها به این سادگی‌ها از پا درنمی‌آید که اگر هم بیاید باز ریشه‌هایش به جا خواهند ماند!
شادی، الکلِ در شیشه مانده‌ی کنجِ انباری است، نفتالینِ بین رختخواب‌هاست.
غم فولادِ آب‌دیده است. غم چگال است، غم ماناست! تو ببین که زمان چطور به تعزیرِ گناهِ ناکرده ما را دردی می‌بخشد که درمانش جز تلخیِ این دارو نیست. تو ببین که این تلخی چطور خط و خالِ پیری را بر پیشانیِ ما می‌گدازاند. ببین که چطور ما تمام می‌شویم و ببین که زمان چه مصیبتِ دردآلودِ دهشتناکی است و ببین که زمان، چگونه به ما نیشخند می‌زند و چگونه ما را تا دریچه‌یِ تشویش، تا انتهایِ اندوه و تا میانه‌یِ مرگ می‌برد، و بازمی‌گرداند و بعد به ما قهقهه می‌زند، با همه‌ی کِرمچاله‌هایِ وجودش به تک تکِ ذرّاتِ هستیِ ما قهقهه می‌زند! ببین که چگونه زمان در گلویِ ما چنگ می‌اندازد و بغض را روی بغض می‌نشاند و رسوب می‌سازد از بغض‌های نترکیده و فسیل می‌سازد از اشک‌های نیامده!
ای عزیزِ جان، تو بدان که زمان، تیرِ غیب است، زمان جلّادِ روزها و روزگارهاست، ضحاک است که زیرِ تیغش همه‌مان از بیچارگی و ناگزیری، مخلص و فرمان‌بُرداریم و کاوه‌ی آهنگری نیست که کاوه، خود، ضحاک است و همه‌ی ما قربانیِ مارها‌ایم.وقتی می‌گویم همه‌ی ما، یعنی همه‌ی ما!! خوب گوش بده، به صدایِ تیغ کشیدن‌هایِ جلّاد، به صدایِ تیک‌تاک!گوش بده عزیز تر از جانم، گوش بده! از دست رفتن ثانیه به ثانیه را به دقت گوش بده..
می ترسم،می‌ترسم لو بروم، می‌ترسم درون من را بدانی و بفهمی، می‌ترسم یک روز مکالماتم با خودم برود روی بلندگو، همه‌اش را بشنوی و دیگران در حالی که حماقت‌هایشان را در نظر نگرفته‌اند به من بخندند، مگر عاقل‌ها چه‌ کسانی هستند؟ آن‌ها که قوانین را زندگی می کنند؟ مگر عاقل‌ها نمی‌میرند؟

-سالک
پرده اول:
دوازده سالم بود و هیچ ایده‌ای نداشتم میخوام دبیرستان چه رشته‌ای بخونم و چه‌کاره بشم. تازه با نویسنده‌های غربی آشنا شده بودم و پیش خودم فکر کردم نویسنده شدن باید خیلی خفن باشه. بعدا ریاضی و جامعه شناسی رو نصفه نیمه خوندم و گاهی هرجایی که شد می‌نوشتم، ولی هیچوقت عملا "نویسنده" نشدم.

-سالک
پرده دوم:‏
پونزده روز از مردن دوست نزدیکم می‌گذشت و نه می‌تونستم بخوابم نه گریه کنم. دوستم یه ترامادول بهم داد و گفت شاید آرومت کنه. اولین تجربه‌ی مورفینم بود.‏ چهارساعت گریه کردم و ده ساعت خوابیدم. بعدش همیشه به خانواده مورفین مانوس بودم، ولی هیچوقت عملا "معتاد" نشدم.

-سالک
پرده سوم:
بیست و دو سالم بود و به‌خاطر عدم کنترل عصبانیت رفتم پیش دکتر. چهارتا قرص داد، دوتا صبح دوتا شب. گفت همه‌چیز خوب می‌شه. چند بار حرف زدیم و من هر بار وانمود کردم کنترلم بهتر شده. ولی هر از چند گاه خشم دیرین ظاهر می‌شد. سه سال قرص‌ها رو ادامه دادم، ولی هیچوقت عملا "درمان" نشدم.

-سالک
پرده چهارم:
هجده سالم بود و همیشه از جمع فراری بودم. یک مدت تصمیم گرفتم مثل بقیه وارد جمع بشم؛ کافه رفتم، تولد رفتم، چندتا دوست پیدا کردم. اما هر بار وسط شلوغی فقط دنبال راه برگشت به خونه و تنهایی خودم بودم. الان هم دوستان زیاد دارم و چهره‌ام اجتماعی به‌نظر می‌رسه، ولی هیچوقت عملا "اجتماعی" نشدم.

-سالک
"ما" نسل روشنی که تا عمق خیابان سوخت.

-سالک
یکی از سیگار برگ‌ها رو برمیداری، پنج‌تا بیشتر نگرفتی، شبی یه دونه، لااقل تا پنج شب میدونی برنامه چیه، ،سوز امشب زیاده، کاپشنت رو بپوش و برو توی تراس، چون دودش گربه رو اذیت میکنه، وقت کام‌گرفتن به آسمون نگاه میکنی، به سیاهی و سکوتش، دست خودت نیست، صدای پدافند رو تصور میکنی، و رد قرمز موشکایی که شاید یه وقتی از دل همون سیاهی یه رد قرمز پر نور بندازن و بعدشم بوم، چشمت به پنجره‌ی ساختمون روبرو میوفته، به گرمای نور خونه‌شون، یکهو به نظرت میاد خونه‌ی خودت اونقدرام روشن نیست، زیادی لخته، زیادی خلوت، سیگار به دست نور هواپیمایی رو از دور دنبال میکنی، به یاد آدمهایی می‌افتی  که خیلی دورتر توی رستورانهایی روشن گیلاس شراب همدیگه رو پر میکنن بدون اینکه مجبور باشن حساب کنن رو به پیشرفتن یا در سرازیری شکست، و تو اینجا، دورتر از همون آدمها به فکر مدیریت فلاکتت هستی، همه در قبال ریز تصمیماتشون مسئولن اما اون هسته‌ی اصلی بخت و اقبال خیلی به تدبیر کسی بستگی نداره، فقط پیش میاد و آدمیزاد اون پیش‌اومده رو ادامه میده، و فقط کسایی این حقیقت رو انکار میکنن که از جای خوبی شروع کردن، کام‌های بلندتری میگیری، یه‌جوری که انگار با هرکام قراره به دورتر از جایی که هستی پرتاب بشی، یکهو نوک انگشتهات داغ میشه، سیگار داره به آخر میرسه، باید برگردی تو، گربه روی کابینت منتظر نشسته، برمیگردی و پیشونیش رو میبوسی، بدون حرف، بدون سیگار، بدون فکر.

-سالک
آن نسل روشن که در خیابان‌ها به خون کشیدید. کاش روی به خاک می‌کشیدید و از شرم سر برنمی‌داشتید. آنان افتادند تا ایستادن معنا بگیرد و شب را شرمنده‌ی سپیده کنند. آن‌ها رفتند و ترس را با خود نبردند، ترس ماند برای شما.

-سالک
آسوده باشید از این گه‌ترها هم خواهد شد. هر کس نمی‌خواهد برود بمیرد. آب و هوای این ملک اینجور اقتضا کرده و میکند.

- نامه به شهید نورایی - صادق هدایت

-سالک
بالاخره روزی خواهد رسید که رو به زندگی‌ات بایستی و بپرسی: همین بود؟
روزی که پاسخ یک آزمایش، چیزی را در درونت فروبپاشد. روزی که برخاستن از صندلی اتوبوس، چند ثانیه بیشتر از گذشته طول بکشد و بترسی راننده درها را زود ببندد.
روزی که مقابل آینه بایستی و ببینی زمان بی‌اجازه امضایش را بر چهره‌ات حک کرده است، خطی باریک کنار چشم‌ها، فروریختگی آرام پوست، و نگاهی که دیگر شبیه سال‌های دور نیست. و آن‌وقت از خودت خواهی پرسید: «قرار بود سهم من از زندگی همین باشد؟»
حقیقت بی‌رحمانه در درونت پاسخ خواهد داد: «آری. همین بود.»
تو انسانی معمولی بودی، زاده‌ی جغرافیایی بد، محکوم به فرسوده شدن در همان کوچه‌هایی که هرگز دوستشان نداشتی. همان‌جا رنج کشیدی، همان‌جا رؤیا بافتی، همان‌جا تحلیل رفتی و همان‌جا تمام شدی.
تمام عمرت را با یک زمزمه‌ سر کردی: «این‌جا جای من نیست. جایی دیگر در جهان وجود دارد که برای من ساخته شده، شهری، خیابانی، افقی که اگر به آن برسم، زندگی ناگهان معنای حقیقی‌اش را آشکار خواهد کرد.»
حتی زیباترین غروب‌ها را هم ناتمام تماشا کردی، زیرا همیشه با خود می‌گفتی: «جهان هنوز غروب باشکوه‌تری برای من کنار گذاشته است.»
و این‌گونه، عمرت را در تعلیق گذراندی، اکنونی که هرگز نزیستی و فردایی که هرگز از راه نرسید.
مغزت از سال‌ها پیش، این مونولوگ را تمرین کرده، این افسانه‌ی «زندگی بعدی». همان وعده‌ای که انسان را وادار می‌کند رنج امروز را تحمل کند، فقط چون خیال می‌کند شکوهی بزرگ‌تر در راه است.
پس پیش از آن‌که آن روز فرا برسد، خودت این حقیقت را بر زبان بیاور و از آن عبور کن. حتی از سوگواری برای استعداد هدررفته و زندگی نزیسته‌ات نیز عبور کن. نباید گذاشت ذهن کارتی برای مخفی کردن داشته باشد.

-سالک
کمرم اگر نظام درمان آلمان را می‌دید، این‌همه درد نداشت. اگر عصرها در خیابان‌های سئول قدم می‌زدم، روحیه‌ام کمتر بوی فرسودگی می‌داد. مطمئنم در رستوران‌های توکیو، معده‌ام راحت‌تر غذاها را هضم می‌کرد و صبح‌ها اگر در لیسبون بیدار می‌شدم، اشتهایم بیشتر می‌شد.
این روزها از بدنم خیلی دورم، آن‌قدر دور که گاهی ذهنم مرا تا جاهایی می‌برد که تنم را چون لاشه‌ای در انتهای کوچه‌ای تاریک می‌بینم، جایی که حتی سگ‌ها هم میلی ندارند تا آخرش را بو بکشند. با این ذهن، در سن‌دیه‌گو هم تنها خواهم بود. احتمالا گربه‌ام را زیاد بیرون خواهم برد. ذوق خواهد کرد، بند قلاده را به هر سو خواهد کشید، با چشم‌هایی پر از کشف و شوق، بی‌خبر از اینکه صاحبش، مدت‌هاست در هیچ‌کجای دنیا حضور ندارد.

-سالک
فکر می‌کردم قرار است غصه بخورم. غصه‌ی لحظه‌هایی که بدون تو گذشتند و حیف شد ندیدی‌شان. اما نشد. هیچ غروبی آنقدر زیبا نبود که بگویم کاش اینجا بودی تا آن را ببینی، هیچ اتفاقی آنقدر مهم نیست که بگویم حیف شد از دستش دادی. راستش هیچ دلیل دیگری جز اینکه بودنت را برای خودم بخواهم، پیدا نشد. دنیا در اینکه خودخواهی من را به حاشیه ببرد، ناتوان است. حتی رویم نمی‌شود به غول چراغ جادو هم بگویم که تو را به دنیایی چنین ناتوان بیاورد. تقصیر تو نیست که اینجا نیستی. تقصیر من است که دنیای بهتری برایت ندارم.

-سالک
#معرفی_کتاب

📚 «باندینی، تا بهار صبر کن» | جان فانته

روایت خانواده‌ای مهاجر و فقیر از نگاه پسری نوجوان؛ داستانی درباره غرور، شکست، عشق خانوادگی و امیدی که حتی وسط سخت‌ترین روزها خاموش نمی‌شود. فضای دیالوگ‌ها و لحن بعضی صحنه‌های کتاب از حال‌وهوای فیلم‌های کلاسیک دهه‌ ۲۰ و ۳۰ الهام گرفته و به داستان رنگی سینمایی و زنده داده است.

این کتاب اولین جلد از مجموعه خانواده باندینی است؛ مجموعه‌ای که در ادامه با «از غبار بپرس»، «رویاهایی از بانکر هیل» و «جاده لس‌آنجلس» ادامه پیدا می‌کند.
✒️ «بهار همیشه از راه می‌رسد؛ حتی اگر آدم دیگر مثل قبل منتظرش نباشد.»


-سالک
نوعی بی‌میلی برای ادامه‌ی اندیشه. شبیه سوزاندن سالها تحقیق بر هیچ. پس‌زدن تعقل و نوشیدن بسیار.

-سالِک
میانمایگی حد واسطی‌ست که ما را در تناقض‌های رفتاری و گفتاری و کرداری خود رها کرده و از ما چیزی می‌سازد که نه هستیم و نه نیستیم. که هم می‌خواهیم عاشق باشیم و بوسه و لب و دهان را بپرستیم و هم بند تنبان اعتقادات سنتی‌مان شل نشود. به هر سوراخی سرک بکشیم برای یافتن خودمان و تنها تاریکی نصیبمان شود. شعر بخوانیم و دشنام بدهیم. در عکس‌هایمان بخندیم و در زندگی نه. کافکا بخوانیم و گذری هم به آثار فاخر حسنی کجایی بزنیم محض تعادل مزاج کوفتی‌مان. تتلو را بلافاصله بعد از فرهاد پلی کنیم و بعد از خلسه‌ای عاشقانه به سبک مرد تنهای شب؛ جیگیلی جیگیلی گویان با نیش‌های تا بناگوش باز شده به زمره‌ی تتلیتی‌ها بپیوندیم. بدون اینکه فرق فلسفه و شعر را بدانیم من باب فواید خواندن راسل و پیوند شعر و فلسفه و زندگی سخنرانی کنیم.

-سالِک