سالِک
346 subscribers
8 photos
248 links
همین
Download Telegram
آزادی، واژه‌ای بود که بردگان ساختند تا زنجیرهایشان را با شکوه جلوه دهند. موجودی که با خار زخمی می‌شود، با باد می‌شکند، از جا و از مادری که خودش نخواست به دنیا آمد، چه نسبتی دارد با اراده. اندیشیدن به آزادی، خودش از جنس همان تعلیماتی‌ست که پیش از او در ذهن‌ها ریشه دوانده. اراده‌اش را خودش نساخته، اختیار را هم تنها از زبان دیگران شنیده. این‌همه خیال، این‌همه هیاهو، این‌همه واژه، در پایان راهی جز افتادن به چاه ندارند. خیال می‌کنند چون از خدایان عبور کردند، به جایی رسیده‌اند، اما فقط نام‌ها را عوض کردند. اینک آزادی را به جای خدا می‌پرستند، بی‌آن‌که بدانند هر دو نامی دیگرند بر چهره‌ی جبر. ما مجبوریم به انتخاب، و همین اجبار است که توهم اختیار را به زیباترین شکل ممکن به ما می‌نمایاند؛ ما به ناچار دست به انتخاب می‌زنیم، و همین ناچاری‌ست که انتخاب را به وهم بدل می‌کند. جبر، با زبانِ اختیار سخن می‌گوید، و ما، با چشمانی بسته، آن را تصدیق می‌کنیم.

- سالک
باید باقی عمرم را با این مردم نکبت سر کنم.
وای خدا، همه‌شان مخرج داشتند و اندام تولید مثل و دهان.
آنها می‌ریدند، مضخرف می‌گفتند و در حد گه اسب ابله بودند.

#ساندویچ_ژامبون
#بوکوفسکی
معاشرتی بودن گرایشی خطرناک و حتی تباه کننده است، زیرا ما را با کسانی در ارتباط قرار می‌دهد که بیشترشان از نظر اخلاقی فرومایه و از لحاظ ذهنی کند و منحط‌اند. تقریبا همه‌ی رنج‌های ما از ارتباط با دیگران نشات می‌گیرند.
#در_باب_حکمت_زندگی
#شوپنهاور
آدم هیچ‌وقت واقعاً شروع نمی‌کنه. یه‌جایی چشم باز می‌کنی و می‌فهمی افتادی وسط چیزی که از اولش خبر نداشتی، آخرش هم معلوم نیست. اطرافت پره از دستورالعمل‌هایی که هیچ‌وقت نظر تو رو نخواستن. همه چیز از قبل نوشته شده و تو فقط آمده‌ای برای اجرا. هرچی بیشتر می‌فهمی، اطمینانت کمتر می‌شه. کنار ایستاده‌ای ولی ضربه‌ها ادامه دارن. خسته‌‌ای، حتی وقتی کاری نمی‌کنی. نیچه می‌گه: «کسی که چرایی زندگی را فهمیده، با هر چگونه‌ای خواهد ساخت» ولی وقتی چرایی در کار نیست، ساختن هم شکل دیگه‌ای از گیر افتادنه. این‌جا چیزی سر جای خودش نیست، جز بی‌خبری. و عجیبه که در جهانی با این‌همه صدا، سکوت هنوز دقیق‌ترین گزارش از وضع انسانه.

- سالک
اشتباه می گیری
من را با صندلی،با در،با دیوار
با عطر تند مردی که توی تاکسی کنارت می نشیند
و معلوم نیست تا کدام چهارراه
فقط مردی ست که کنارت نشسته!
حساب تو از همه ی خیابان ها جداست
و از همه ی آدم ها
حساب ِتو چیزی نیست
که در کرایه ی یک مسیر کوتاه،جا شود
تو با همه ی عابران ِپیاده فرق می کنی
و با همه ی زن ها
که سیگار می کشند و از راننده تشکر می کنند 
این را
وقتی برایم از عشق می گفتی، فهمیدم
اما تو نفهمیدی
هر مردی که ریش دارد و دائم مست می کند و بد و بیراه میگوید
من نیستم!
امشب از همان مسیر برگشت همیشگی رفتم
باران،آبرویم را خرید
شبیه مردی که گریه نمی‌کند
به خانه برگشتم...
"احتمالا گم شده ای
راس ساعت دو صفر و دو صفر دقیقه
که پیدا شوی شاید...
نگرانی ام از نیمه شب است و سرما
و تابلوهایی که نکند با باد چرخیده باشند!
پیاده رو ها را به کفش هایت مبتلا نکن
بگذار پا نخورده بماند این برف،
و به راه های بهتری فکر کن!
مثلا
همین جا توی آغوش من هم می شود گم شوی
راس هر ساعتی که دلت خواست
که پیدا شوی شاید..."
اما نیستی و عمق نبودنت را هیچ جمله و کلمه و صدایی نمی تواند بیان کند.
لااقل بیا بگو نمی‌خواهی پیدا شوی
اینطوری تکلیف خودم را می دانم
و باز...
منتظرت می مانم!
نا امید نمی شوم و منتظر می مانم که بیایی و خانه ی چوبی که دیشب خوابش را دیدم را بسازیم،
منتظر میمانم که همه را فراموش کنی جز من
میدانی؟!
"هميشه
چيزهايى را كه نداشته ام
بیشتر دوست داشته ام،
همچون تو
كه بسيار دورى
كه بسيار ندارمت..."
آخر مرا اتفاقی پیر کرد،که هرگز رخ نداد.
ساکتم ...
ساکت!!!
اما پرم  از حرفهای تلخ
پر از رمز و راز
و امروز پس از سالها احساس می کنم فهمیدم!
فهمیدم وقتی کسی حرفهایت را نمی فهمد
باید در سکوت آرام و بیصدا سوخت!!!
باید رها کرد...
باید رفت...
تنها در خلوت اتاق
با هر چیزی می‌شود حرف زد
با میز
با گل‌های شمعدانی
با هرچه که هست...
اما من دیوانه‌ام
میان این همه هست
با تو حرف میزنم که نیستی...
اصلا بیا قرار بگذاریم
هر چندشنبه
در خوابی,خیالی جايى
یک دل سیر  هم را ببینیم!
آخر میدانی...
به اندازه ی تمام نبودنت دوستت دارم...

- سالک
نگاهم به اجناس موافق و مخالف، جنسیت‌زده است. باکی ندارم از گفتن این حقیقت که تو را ابزار می‌دانم و این حق را به تو هم می‌دهم. ابزار زیبای من، این بار سنگین تزویری که بر دوش انسان گذاشته‌اند را یک گله‌‌الاغ هم نمی‌توانند حملش کنند. بیا ابزار هم باشیم، از انسان‌بودن خسته شده‌ام.

- سالک
‏حتّی همین الان اگر درهایی به‌روی گذشته، آینده، یا کمدی به روی نارنیا یا دریچه‌ای به هر سرزمین آرمانی دیگر باز میشد، من هم‌چنان دوان دوان به پشت پنجره‌ای می‌شتافتم که قدم‌های خسته‌ی تورا در کوچه‌ی تنگ قاب می‌گرفت.

- سالک
‏گاهی زیبایی یک شب آن‌قدر زیاد است که خفه‌ات می‌کند.
‏مطمئنم که بعدها دلم تنگ می‌شود برای این لحظه که از شدّت سکوت، صدای نفس‌های در خوابش را می‌شود شمرد.
‏پاها را به دیوار تکیه داده‌ام و به این فکر می‌کنم که اگر قدح اندیشه‌ای داشتم، چه خوب بود.

- سالک
عده‌ای وجود دارند که جهان را آنگونه که می‌خواهند می‌بینند؛ آنان بازیگران صحنه نیستند، نمایشنامه‌نویسان پنهان‌اند و به نظرم این همان چیزی‌ست که می‌توان آن را کیمیاگری سیاه روان نامید، تبدیل اراده خام انسان‌ها به ماده‌ای شکل‌پذیر در دست ذهنی برتر. وقتی وارد جمع می‌شوند همه بی‌آنکه بفهمند در مدارشان قرار می‌گیرند. هر کلمه‌ای که بر زبان می‌آورند، تکه‌ای از پازلی است که سال‌ها بعد کامل می‌شود و هیچ حرکتی در آنها تصادفی نیست، حتی سکوتشان طنین دارد. ماکیاولی گفت: «کسی که می‌خواهد فرمان براند باید بیاموزد چگونه دیگران را به حرکت درآورد بی‌آنکه خود دیده شود.» این‌ها همان دست‌های نامرئی‌اند که مسیر را عوض می‌کنند و قدرتشان در این است که دیگران خیال می‌کنند آزادانه انتخاب کرده‌اند، در حالی که انتخابشان از ابتدا در ذهن آنان نوشته شده بود. به نظرم این همان چیزی‌ست که باید آن را هوش سیاه نامید؛ هوشی که می‌بیند، می‌چیند و تحلیل می‌کند و سپس خلق می‌کند. مثل معمارانی که پیش از ساختن بنا، نقشه را کامل در ذهن دارند، آنان پیش از آغاز هر رابطه پایانش را می‌بینند. شاه‌بیت ماجرا همین است: دشمن وقتی سقوط می‌کند آخرین دستی را که می‌بیند دست همان کسی است که بیش از همه به او اعتماد داشت. این توانایی استعداد صرف نیست و علم محض هم نیست، ترکیب نایاب غریزه و دانش است؛ همان کیمیای تاریک ذهن و زبانی که تنها نخبگان می‌فهمند. آنها وارثان هنر قدیمی نفوذ در روح‌اند، وارثانی که همیشه می‌توانند فرد یا جمعی را چنان در مسیر خود حرکت دهند که گمان کنند از ابتدا خواست خودشان بوده، تا جایی که قدم‌به‌قدم به سمت سقوطی هدایت شوند که هرگز تصورش را هم نمی‌کردند.

- سالک
‏توضيح دادن "تو" احتمالا سخت ترين كار دنياست. مثل يه داستان بلند از زندگى يه آدمه كه هيچ شروع و پايان مشخصى نداره. من نمى دونم كه تو از كجا براى من شروع شدى و از وقتى شروع به حل شدن توى تو كردم، دونستنش ديگه برام مهم نبود؛ الان فقط برام مهمه كه هيچ وقت تموم نشى.

- سالک
هانا بلاواتسکی معتقد بود که بعضی آدم‌ها روح ندارن، مثل پوسته‌های خالی فقط انرژی بقیه رو می‌گیرن. همیشه با همچین آدمایی سر و کار داریم، خسته‌مون می‌کنن و چیزی برای آدم نمی‌ذارن. ولی تو برعکس همه‌ی اونایی. بودنت باعث میشه پر بشم، انگار هر بار کنارت نفس می‌کشم تازه می‌شم. اونقدر روح بزرگی داری که مطمئنم روحت سرریز میشه و به من می‌رسه.


-سالک
چیزی از یاد نمی‌رود، تنها درون ما آرام می‌نشیند و خاموش می‌شود. خاموش مثل سنگی‌ در عمق آب، بی‌صدا. گاهی موجی می‌آید و یادمان می‌آورد که سنگی هست. ولی تنها وزنش را در بی‌حرکتی‌مان حس می‌کنیم.


-سالک
سالهاست که از «اصرار» گذشته‌ام. امروز در دوره‌ی «بسیار خب» زندگی میکنم ، که به‌جای جنگیدن برای تغییر نگاه بقیه، فقط می‌گذارم همان را باور کنند. وقتی کسی تصویری نادرست از من در ذهن دارد، من نقش بازی نمی‌کنم تا سناریوی او را تغییر دهم. تنها سکوت می‌کنم، یا آرام از صحنه بیرون می‌روم. ناراحت کنندست ولی اگر ذهنش به داستان دیگری خو گرفته، همان را برایش باقی می‌گذارم. و اگر کسی واقعاً برایم مهم باشد، شاید یک‌بار تلاش کنم حقیقت را به زبان بیاورم. اما اگر نخواست ببیند، دیگر تماشاچیِ لجاجت نمی‌شوم. به نظرم زندگی به‌اندازه‌ی کافی نمایش دارد، فقط من بازیگر نقشِ توجیه نیستم.

-سالک
باشد که چشم‌تنگان در ظلمت خاموش شوند و ما درخشان بمانیم. باشد که من و تو، به‌سان دو نور آسمانی، یکدیگر را در شبانگاه بستاییم و آتشی را نگاه داریم که از ازل برای ما نوشته شده بود.

-سالک
‏گریخته‌ام، از نگاه و از روشنی دست‌ها گریخته‌ام. بیدار می‌شوم، رویا‌ها دور دهان و چشم‌هایم ماسیده‌‌اند. اشتیاق جایش را به تعفن و رطوبت داده‌ است. گلویی تازه می‌کنم، سیگار ارزان‌ قیمتی را آتش می‌زنم. کنج اتاق تورا میبینم که گوشه‌ی چشم نازک می‌کنی و باز در کابوسی دیگر بیدار می‌شوم.

-سالک
وقتی زن هفت‌تير خالی را تحويل پليس می‌داد گفت: زندگی كردن توی آپارتمان تک‌خوابه در سن‌هوزه با مردی كه داره ويولن‌زدن ياد می‌گيره خيلی سخته.


#اتوبوس_پير_و_داستان‌های_ديگر
#ريچارد_براتيگان
‏«خوب نیستم. با تلاشی که الآن برای ادامه زندگی می‌کنم می‌توانستم اهرام مصر را بسازم.»

از نامه‌های فرانتس کافکا‌ به فلیسه.

-سالک
می‌ترسم، می ترسم از آن روزی که دستم برایت رو شود، می‌ترسم تمام فکرها و رویاهای شبانه‌ام نقش بر آب شود و تو هر چه که درون من است را بفهمی. از همان بچگی از لو رفتن می‌ترسیدم، از لو رفتن اینکه پای گلدان شاشیدم، نمره‌های کارنامه‌ام را فتوشاپ کردم، پای صمیمی‌ترین دوستم را از قصد توی فوتبالِ مدرسه شکستم،و و و... از لو رفتن همه‌ی این ها می‌ترسیدم.. اما حال قصه فرق می کند، حس میکنم نسبت به گذشته احمق‌تر شده‌ام، حس میکنم فکرها و دغدغه‌ها احمقانه‌تر و صد البته خنده دار تر شده. به ناچار زدم بیرون، راه می رفتم و با خودم فکرها کردم، سال دارد نو می‌شود اما چیزی در من نو نمی‌شود! تکرارِ سال‌ها اذیتم می‌کند٬ تکرارِ فروردین‌ها، تکرارِ سیزده‌به‌درهای غم‌افزا! حتی تکرارِ گوجه‌سبزها و چاقاله‌بادام‌ها هم اذیتم می‌کند. سال دارد نو می‌شود امّا چیزی دارد در درونِ من می‌پوسد٬ این تناقض اذیتم می‌کند. همه چیز اذیتم می‌کند!
آنگاه که چهره به چهره رازی شدیم هم هیچکس ما را نفهمید و این غم داشت! ای عزیزِ جان می‌دانی؟! شادی، نیلوفرِ لغزانِ رویِ برکه است، مهمانِ یکی دو ساعت و یکی دو روز است، با بادی می‌آید، با وزشی می‌رود. شادی، نیلوفرِ لغزانِ رویِ برکه است، لطیف است، با کوچکترین تندی و ناملایمتی از بین می‌رود.
غم امّا، عینِ کاکتوسِ بیابان است؛ تا عمقِ خاکِ کویر ریشه دارد، با بادها و طوفان‌ها و کولاک‌ها به این سادگی‌ها از پا درنمی‌آید که اگر هم بیاید باز ریشه‌هایش به جا خواهند ماند!
شادی، الکلِ در شیشه مانده‌ی کنجِ انباری است، نفتالینِ بین رختخواب‌هاست.
غم فولادِ آب‌دیده است. غم چگال است، غم ماناست! تو ببین که زمان چطور به تعزیرِ گناهِ ناکرده ما را دردی می‌بخشد که درمانش جز تلخیِ این دارو نیست. تو ببین که این تلخی چطور خط و خالِ پیری را بر پیشانیِ ما می‌گدازاند. ببین که چطور ما تمام می‌شویم و ببین که زمان چه مصیبتِ دردآلودِ دهشتناکی است و ببین که زمان، چگونه به ما نیشخند می‌زند و چگونه ما را تا دریچه‌یِ تشویش، تا انتهایِ اندوه و تا میانه‌یِ مرگ می‌برد، و بازمی‌گرداند و بعد به ما قهقهه می‌زند، با همه‌ی کِرمچاله‌هایِ وجودش به تک تکِ ذرّاتِ هستیِ ما قهقهه می‌زند! ببین که چگونه زمان در گلویِ ما چنگ می‌اندازد و بغض را روی بغض می‌نشاند و رسوب می‌سازد از بغض‌های نترکیده و فسیل می‌سازد از اشک‌های نیامده!
ای عزیزِ جان، تو بدان که زمان، تیرِ غیب است، زمان جلّادِ روزها و روزگارهاست، ضحاک است که زیرِ تیغش همه‌مان از بیچارگی و ناگزیری، مخلص و فرمان‌بُرداریم و کاوه‌ی آهنگری نیست که کاوه، خود، ضحاک است و همه‌ی ما قربانیِ مارها‌ایم.وقتی می‌گویم همه‌ی ما، یعنی همه‌ی ما!! خوب گوش بده، به صدایِ تیغ کشیدن‌هایِ جلّاد، به صدایِ تیک‌تاک!گوش بده عزیز تر از جانم، گوش بده! از دست رفتن ثانیه به ثانیه را به دقت گوش بده..
می ترسم،می‌ترسم لو بروم، می‌ترسم درون من را بدانی و بفهمی، می‌ترسم یک روز مکالماتم با خودم برود روی بلندگو، همه‌اش را بشنوی و دیگران در حالی که حماقت‌هایشان را در نظر نگرفته‌اند به من بخندند، مگر عاقل‌ها چه‌ کسانی هستند؟ آن‌ها که قوانین را زندگی می کنند؟ مگر عاقل‌ها نمی‌میرند؟

-سالک
پرده اول:
دوازده سالم بود و هیچ ایده‌ای نداشتم میخوام دبیرستان چه رشته‌ای بخونم و چه‌کاره بشم. تازه با نویسنده‌های غربی آشنا شده بودم و پیش خودم فکر کردم نویسنده شدن باید خیلی خفن باشه. بعدا ریاضی و جامعه شناسی رو نصفه نیمه خوندم و گاهی هرجایی که شد می‌نوشتم، ولی هیچوقت عملا "نویسنده" نشدم.

-سالک
پرده دوم:‏
پونزده روز از مردن دوست نزدیکم می‌گذشت و نه می‌تونستم بخوابم نه گریه کنم. دوستم یه ترامادول بهم داد و گفت شاید آرومت کنه. اولین تجربه‌ی مورفینم بود.‏ چهارساعت گریه کردم و ده ساعت خوابیدم. بعدش همیشه به خانواده مورفین مانوس بودم، ولی هیچوقت عملا "معتاد" نشدم.

-سالک
پرده سوم:
بیست و دو سالم بود و به‌خاطر عدم کنترل عصبانیت رفتم پیش دکتر. چهارتا قرص داد، دوتا صبح دوتا شب. گفت همه‌چیز خوب می‌شه. چند بار حرف زدیم و من هر بار وانمود کردم کنترلم بهتر شده. ولی هر از چند گاه خشم دیرین ظاهر می‌شد. سه سال قرص‌ها رو ادامه دادم، ولی هیچوقت عملا "درمان" نشدم.

-سالک