بعضیا، نه که خوشبخت باشن، ولی خب یهجورایی همیشه چند قدم جلوتر وایسادن. نه از سر لیاقت مطلق، نه همیشه با زحمت، بعضی وقتا فقط چون سر بزنگاه، زندگی حواسش بهشون بود. حالا همینا وقت دارن، شوق دارن، بستر دارن واسه گفتن. واسه اشتراکگذاریِ یه فنجون قهوه بعد از ظهر، واسه عکس نورگیرِ اتاقشون، واسه کپشنهایی که توش فلسفه میچکه و حال خوب ازش میباره. نه که بد باشه، نه. ولی همین شدنیهاشون، همین نوشتنها و گفتنهاشون، ناخواسته یه دیوار میکشه بین خودشون و اونهایی که نصف شب با تپش قلب بیدار میشن، چون توی خواب داشتن گریه میکردن از زور بغض. اونایی که صبحشون با بدهی شروع میشه و شبشون با فکرِ اینکه فردا باز قراره بیصدا له شن.
اینا، این جماعت خسته، نه حوصله تعریف دارن، نه اصلاً میدونن از چی باید بگن که نه ترحم بیاره، نه خجالت. ولی خب، گوشی دستشونه، اسکرول میکنن، میرسن به همون لبخندها، همون طلوعهای قابشده، و ته دلشون یه صدای نجوایی میگه: "پس چرا زندگی من انقدر از این روایت دوره؟"
اما نه پُست میذارن، نه استوری. حتی شاید یه عکس خاکگرفته توی گالری دارن، که هیچوقت آپلود نمیشه، چون فکر میکنن: کی قراره اینو بفهمه؟ جز خودش
- سالک
اینا، این جماعت خسته، نه حوصله تعریف دارن، نه اصلاً میدونن از چی باید بگن که نه ترحم بیاره، نه خجالت. ولی خب، گوشی دستشونه، اسکرول میکنن، میرسن به همون لبخندها، همون طلوعهای قابشده، و ته دلشون یه صدای نجوایی میگه: "پس چرا زندگی من انقدر از این روایت دوره؟"
اما نه پُست میذارن، نه استوری. حتی شاید یه عکس خاکگرفته توی گالری دارن، که هیچوقت آپلود نمیشه، چون فکر میکنن: کی قراره اینو بفهمه؟ جز خودش
- سالک
انگار همیشه یه تکه از خودش رو توی اتاق جا میذاره. فقط یه سایه از اون روبروت نشسته، باهات چای میخوره. حرف میزنه برای اینکه خودش رو از زیر صداها بیرون بکشه، ببینه الان وقت گفتنه یا وقت سکوت. بیشتر بلده چی نگه، تا اینکه چی بگه. حس میکنه دنیا زیادی شلوغه برای اینکه درست شنیده بشه.
کافکا یهجا توی نامههاش به میلنا مینویسه: «من با سکوت بهتر قابل درکم تا با حرف زدن، چون کلمات همیشه منو نصفهنیمه نشون میدن.»
و شاید دقیقاً همینطور باشه؛ کسی که همیشه یه نیمهش توی حرفها جا نمیشه.
بین جملهها گاهی مکث میکنه، یه سکوت کوتاه که خودش توش گم میشه. توی نیمخندهای که معلوم نیست به چی خندیده. حرف زدنش یه جوریه، انگار جملهها از قبل توی ذهنش بودن، ولی وقتی به زبون میان، چیز دیگهای میشن.
- سالک
کافکا یهجا توی نامههاش به میلنا مینویسه: «من با سکوت بهتر قابل درکم تا با حرف زدن، چون کلمات همیشه منو نصفهنیمه نشون میدن.»
و شاید دقیقاً همینطور باشه؛ کسی که همیشه یه نیمهش توی حرفها جا نمیشه.
بین جملهها گاهی مکث میکنه، یه سکوت کوتاه که خودش توش گم میشه. توی نیمخندهای که معلوم نیست به چی خندیده. حرف زدنش یه جوریه، انگار جملهها از قبل توی ذهنش بودن، ولی وقتی به زبون میان، چیز دیگهای میشن.
- سالک
تمام آنها که با لحن نصیحت سر میرسند، زبانشان بوی موعظه میدهد، که جهان را نردبانی برای بالا رفتن میدانند و نه چیزی برای نگاهکردن، برای فهمیدن، برای خاکمالیدن، مشمئزکنندهاند. نفرتانگیزند. تا مغز استخوان نفرتانگیز.
ما از جهان هیچ نمیخواهیم جز اینکه بگذرد. نه نجاتش میدهیم، نه بر دوش میکشیم، نه دعا میخوانیم برای خوب شدنش. این جهان باید بپوسد، آنگونه که یک موز فراموششده در ته یخچال میپوسد. و هر تلاشی برای تغییرش، گندش را بیشتر میکند.
باید بیهوده باشیم. در گوشهای بنشینیم و با سنگها حرف بزنیم. صدای کشیدن ناخن روی دیوار را ترجیح میدهم به سخنرانی یک آدم دانا. هر کجا عقل باشد، فریب هست.
- سالک
ما از جهان هیچ نمیخواهیم جز اینکه بگذرد. نه نجاتش میدهیم، نه بر دوش میکشیم، نه دعا میخوانیم برای خوب شدنش. این جهان باید بپوسد، آنگونه که یک موز فراموششده در ته یخچال میپوسد. و هر تلاشی برای تغییرش، گندش را بیشتر میکند.
باید بیهوده باشیم. در گوشهای بنشینیم و با سنگها حرف بزنیم. صدای کشیدن ناخن روی دیوار را ترجیح میدهم به سخنرانی یک آدم دانا. هر کجا عقل باشد، فریب هست.
- سالک
بعضیها میان سطرها راه نمیروند، روی آنها سُر میخورند. کتاب برایشان نقاب است. در جمع واژههایی بیجان میچینند، با چهرهای متفکر، لبهایی نیمهباز و نگاهی که وانمود میکند در جستوجوی معناست. اما تهِ ذهنشان، چیزی جز صدا نیست؛ صدای اندیشههای دیگران.
من این قماش را خوب میشناسم. بلندترینشان زیر سایه ما ایستاده، واژه در دهانشان میسوزد، چون صاحبش نیستند. ذهنشان خاک ندارد که بذری در آن بروید، فقط قاب دارند.
- سالک
من این قماش را خوب میشناسم. بلندترینشان زیر سایه ما ایستاده، واژه در دهانشان میسوزد، چون صاحبش نیستند. ذهنشان خاک ندارد که بذری در آن بروید، فقط قاب دارند.
- سالک
آدمی گاه برای نجات خودش از ابتذال از «جمع» فاصله میگیرد. آدمها چنان در تکرار نمایشهای روزمره و موفقیتهای ساختگی غرق شدهاند، که دیگر نقش را از خود، و دروغ را از واقعیت بازنمیشناسند.
آنقدر گفتهاند «هستند» که دیگر حتی نمیپرسند «چه هستند؟»
زندگی برایشان صحنهایست برای اثبات مداوم چیزی که وجود ندارد؛ مهمانیهایی که بیشتر شبیه سناریوی تمرینشدهاند تا صمیمیتی واقعی. هرکس برای دیگری نقش بازی میکند، و هیچکس حوصلهی حقیقت را ندارد. این جمعها بوی طراحی میدهند؛ طراحی برای دیدهشدن، شنیدهشدن، تأیید گرفتن.
برای آنها خود بودن دیگر کافی نیست، باید مدام چیزی را بازی کنند تا دیده شوند، نه در آینه، که در نگاه دیگران.
- سالک
آنقدر گفتهاند «هستند» که دیگر حتی نمیپرسند «چه هستند؟»
زندگی برایشان صحنهایست برای اثبات مداوم چیزی که وجود ندارد؛ مهمانیهایی که بیشتر شبیه سناریوی تمرینشدهاند تا صمیمیتی واقعی. هرکس برای دیگری نقش بازی میکند، و هیچکس حوصلهی حقیقت را ندارد. این جمعها بوی طراحی میدهند؛ طراحی برای دیدهشدن، شنیدهشدن، تأیید گرفتن.
برای آنها خود بودن دیگر کافی نیست، باید مدام چیزی را بازی کنند تا دیده شوند، نه در آینه، که در نگاه دیگران.
- سالک
خندهها را به باد سپردیم،
با پاهای برهنه، روی زندگی دویدیم،
بیآنکه بدانیم، زندگی تکهتکه به ما میرسد،
نه یکباره، نه بیدرد.
زمان، قاشققاشق از ما برداشت،
و در ازای آن، سکوتی کشدار در دهانمان ریخت.
جا ماندیم در پیچِ کوچههایی که صدا ازشان عبور نمیکرد.
دلخوش شدیم به نیمسایهها،
به گفتوگو با آینه،
و به شبهایی که حتی ستارهها هم اعتراف نمیکردند.
حالا، اضافهی نزیستهها
از گوشهی چشمهامان نشت میکند... .
- سالک
با پاهای برهنه، روی زندگی دویدیم،
بیآنکه بدانیم، زندگی تکهتکه به ما میرسد،
نه یکباره، نه بیدرد.
زمان، قاشققاشق از ما برداشت،
و در ازای آن، سکوتی کشدار در دهانمان ریخت.
جا ماندیم در پیچِ کوچههایی که صدا ازشان عبور نمیکرد.
دلخوش شدیم به نیمسایهها،
به گفتوگو با آینه،
و به شبهایی که حتی ستارهها هم اعتراف نمیکردند.
حالا، اضافهی نزیستهها
از گوشهی چشمهامان نشت میکند... .
- سالک
کجا رفتند آنانی که نغمه رعد از دل دماوند بیرون میکشیدند و با خشم یزدان بر دشمنان میتاختند، خاک هنوز از نعل اسبشان داغ است، اما ما از یادشان سرد شدهایم، آنان که وقتی پای عرب به طبرستان رسید، کوه را به خشم آوردند و جنگل را به کمین، عرب نه اسلام آورد، نه زنده برگشت، آتش زرتشت در رگ دشمنان شعله کشید، آنجا خدا هم اگر عربی حرف میزد، سنگسار میشد.
- سالک
- سالک
برابری، ساختهی ناتوانهاست؛ آنهایی که تحمل دیدن برتری را ندارند. پردهایست برای پنهان کردن قامتهای بلند، نه برای برقراری عدالت، بلکه برای فرار از حس حقارتشان. آنها که از برابری حرف میزنند، واقعاً دنبال مساوات نیستند؛ در دلشان میل به پایین کشیدن دارند. میخواهند بلندی را حذف کنند تا در کوتاهیشان راحتتر بمانند. در طبیعت، برابری فقط در گورستان پیدا میشود، نه بین زندهها. زندگی، رقابت است و بالا رفتن، نه مساوی شدن. و آنکه قد میکشد، نیازی به عذرخواهی ندارد.
- سالک
- سالک
نیمهشبه و من هنوز توی این خونهی تاریک نشستم، جایی که صدای یخچال بیشتر از فکر من نظم داره. چراغ رو خاموش کردم و من وسط دو فکر فرساینده: فهمیدن و قضاوتکردن. هروقت یکی جدیتر میشه، اون یکی محوتر بهنظر میرسه.
نمیدونم چرا قضاوت آسونتره تا وقتی که چیزی رو ندونی. اما همینکه چیزی در تو روشن بشه، انگار دیگه همهچیز میلغزه. اون آدمی که یه تصمیم، یه جمله، یه حرکتش برات کافی بود تا بشکنیش، حالا تبدیل شده به یه گرهی بازنشده. دیگه نمیتونی دربارهش حکم صادر کنی.
قضاوتکردن یه جور بریدن راهه. مثل وقتی که فیلم رو میزنی جلو، چون طاقت تماشای کشاومدن صحنه رو نداری. فهمیدن، درست برعکسه. گیر میکنی توی اون صحنههای کُند، توی خمیازهها، توی سکوتهایی که کسی حوصلهشو نداره. اما اگه تو اهل تماشا باشی، ذرهذره میفهمی که چرا فلان آدم اون اشتباه رو کرد. و درست همونجا دیگه نمیتونی راحت بگی مقصر کیه.
داوری سادهست وقتی نگاهت سادهست. اما وقتی جزئیات رو دیدی، وقتی علت رو فهمیدی، دیگه نمیتونی راحت برچسب بزنی. شاید همین باعث شده احساس کنم که بعضی آدما اصلاً برای فکرکردن ساخته شدن و بعضی دیگه برای قضاوت. ترکیبش کار هر کسی نیست.
شوپنهاور یهجا میگه: «در لحظهی شناخت، بخشیدن ممکن میشود.» اما برای من بعضی شناختها فقط سردرگمی میآورند. چون وقتی بفهمی، موضع گرفتن سختتر میشه.
الان که ساعت از نیمه گذشته و یخچال هنوز با صدای منظمش کار میکنه، من همچنان نشستم اینجا، بیهیچ حکم، بیهیچ نتیجهگیری. نه مطمئنم دارم خوب میفهمم، نه جرأت داوری دارم.
«شاید وقتشه این فکرها رو، همینطور نیمهکاره، بذارم گوشهای. چون فعلاً بیشتر از این ازم برنمیاد. بهتره متن رو با داستایفسکی تموم کنم؛ همونجا که مینویسه: "همهچیز را میتوان بخشید، اگر آن را بهقدر کافی درک کرده باشی."
اما من هنوز نمیدونم… شاید فقط دارم خودمو گول میزنم که دارم میفهمم.»
- سالک
نمیدونم چرا قضاوت آسونتره تا وقتی که چیزی رو ندونی. اما همینکه چیزی در تو روشن بشه، انگار دیگه همهچیز میلغزه. اون آدمی که یه تصمیم، یه جمله، یه حرکتش برات کافی بود تا بشکنیش، حالا تبدیل شده به یه گرهی بازنشده. دیگه نمیتونی دربارهش حکم صادر کنی.
قضاوتکردن یه جور بریدن راهه. مثل وقتی که فیلم رو میزنی جلو، چون طاقت تماشای کشاومدن صحنه رو نداری. فهمیدن، درست برعکسه. گیر میکنی توی اون صحنههای کُند، توی خمیازهها، توی سکوتهایی که کسی حوصلهشو نداره. اما اگه تو اهل تماشا باشی، ذرهذره میفهمی که چرا فلان آدم اون اشتباه رو کرد. و درست همونجا دیگه نمیتونی راحت بگی مقصر کیه.
داوری سادهست وقتی نگاهت سادهست. اما وقتی جزئیات رو دیدی، وقتی علت رو فهمیدی، دیگه نمیتونی راحت برچسب بزنی. شاید همین باعث شده احساس کنم که بعضی آدما اصلاً برای فکرکردن ساخته شدن و بعضی دیگه برای قضاوت. ترکیبش کار هر کسی نیست.
شوپنهاور یهجا میگه: «در لحظهی شناخت، بخشیدن ممکن میشود.» اما برای من بعضی شناختها فقط سردرگمی میآورند. چون وقتی بفهمی، موضع گرفتن سختتر میشه.
الان که ساعت از نیمه گذشته و یخچال هنوز با صدای منظمش کار میکنه، من همچنان نشستم اینجا، بیهیچ حکم، بیهیچ نتیجهگیری. نه مطمئنم دارم خوب میفهمم، نه جرأت داوری دارم.
«شاید وقتشه این فکرها رو، همینطور نیمهکاره، بذارم گوشهای. چون فعلاً بیشتر از این ازم برنمیاد. بهتره متن رو با داستایفسکی تموم کنم؛ همونجا که مینویسه: "همهچیز را میتوان بخشید، اگر آن را بهقدر کافی درک کرده باشی."
اما من هنوز نمیدونم… شاید فقط دارم خودمو گول میزنم که دارم میفهمم.»
- سالک
بهنظرم بین رسالههای افلاطون، کنار هم گذاشتن این سه تا ضروریه. فایدون، ضیافت، تیمائوس. بهترتیب میتوان گفت: مرگ، عشق، کیهان.
فایدون رسالهی فلسفهورزی در آستانهی مرگ است. سقراط از مرگ نمیترسد، چون مرگ را پایان زنجیرهای جسم میداند. نکتهی مهم اینجاست که افلاطون، مرگ را نه از بیرون، بلکه از درون نگاه میکند. برای من همیشه جالب بوده که در این رساله، مرگ نه پایان است و نه تاریکی؛ یک جداییست، شبیه بیدار شدن. اینکه میگوید فلسفه تمرین مردن است، فقط شعار نیست، طرحیست برای شناختِ بیواسطه.
ضیافت بهنوعی ادامهی فایدون است، ولی با نقطهی شروع متفاوت. اینجا بدن حذف نمیشود، بلکه سکوی پرش است. عشق، از یک چهره شروع میشود و به زیبایی مطلق میرسد. دیوتیما، معلم سقراط، الگوی جالبی از صعود را طراحی میکند. چیزی که برای من در اینجا جذاب است، این است که افلاطون تلاش نمیکند عشق را محدود کند، بلکه میکوشد آن را از وضع زیستیاش جدا کرده و به سطحی متافیزیکی برساند. انگار عشق، نوعی فلسفه است، ولی بدون استدلال.
تیمائوس، از هر دو رسالهی قبل غریبتر است. اینجا دیگر سقراط حرف نمیزند، بلکه زبان ریاضی و اسطوره درمیآمیزند. جهان، طراحی شده. زمان، تصویر متحرک ابدیت است. برای من این رساله همیشه حس خاصی داشته، چون انگار فلسفه دارد به قلمرو شعر نزدیک میشود. همهچیز عدد دارد، شکل دارد، علت دارد.
در نگاه افلاطون، مرگ راهیست برای خالص شدن، عشق راهیست برای صعود، و کیهان سندیست برای نظم. اگر کسی این سهتا را کنار هم بخواند، متوجه میشود که افلاطون فقط بهدنبال حقیقت نبود؛ دنبال بازسازی رابطهی انسان با هستی بود، با تمام اجزایش.
- سالک
فایدون رسالهی فلسفهورزی در آستانهی مرگ است. سقراط از مرگ نمیترسد، چون مرگ را پایان زنجیرهای جسم میداند. نکتهی مهم اینجاست که افلاطون، مرگ را نه از بیرون، بلکه از درون نگاه میکند. برای من همیشه جالب بوده که در این رساله، مرگ نه پایان است و نه تاریکی؛ یک جداییست، شبیه بیدار شدن. اینکه میگوید فلسفه تمرین مردن است، فقط شعار نیست، طرحیست برای شناختِ بیواسطه.
ضیافت بهنوعی ادامهی فایدون است، ولی با نقطهی شروع متفاوت. اینجا بدن حذف نمیشود، بلکه سکوی پرش است. عشق، از یک چهره شروع میشود و به زیبایی مطلق میرسد. دیوتیما، معلم سقراط، الگوی جالبی از صعود را طراحی میکند. چیزی که برای من در اینجا جذاب است، این است که افلاطون تلاش نمیکند عشق را محدود کند، بلکه میکوشد آن را از وضع زیستیاش جدا کرده و به سطحی متافیزیکی برساند. انگار عشق، نوعی فلسفه است، ولی بدون استدلال.
تیمائوس، از هر دو رسالهی قبل غریبتر است. اینجا دیگر سقراط حرف نمیزند، بلکه زبان ریاضی و اسطوره درمیآمیزند. جهان، طراحی شده. زمان، تصویر متحرک ابدیت است. برای من این رساله همیشه حس خاصی داشته، چون انگار فلسفه دارد به قلمرو شعر نزدیک میشود. همهچیز عدد دارد، شکل دارد، علت دارد.
در نگاه افلاطون، مرگ راهیست برای خالص شدن، عشق راهیست برای صعود، و کیهان سندیست برای نظم. اگر کسی این سهتا را کنار هم بخواند، متوجه میشود که افلاطون فقط بهدنبال حقیقت نبود؛ دنبال بازسازی رابطهی انسان با هستی بود، با تمام اجزایش.
- سالک
کسی که توان پیروزی ندارد، از میدان کنار نمیرود؛ میماند تا شکستش را طوری نمایش دهد که حماسی شود. صدای ضربهها را بلندتر میسازد، زخمها را نمایانتر میکند، و رنج را به ابزار جلب توجه بدل میسازد. در او نیروی پایان دادن نیست، پس کشدادن را ترجیح میدهد. نبردی که دیگر معنا ندارد، با ژست و نمایش زنده میماند. شکست را چنان میچیند که مردم آن را باشکوه ببینند، نه ناتوانی؛ فریب را جای قدرت مینشاند، تا حمایت بخرد از آنان که فرق نمایش با حقیقت را نمیفهمند.
- سالک
- سالک
نخستین کاری که خواهم کرد این است که روایتی بنویسم: برای زنِ آهوچشمم، آن سایهی رها از سیاهیها، که حتی تپههای خاموشِ کهکشان، زیر لب نامش را تکرار میکنند.
و آن روایت را در میانِ جمع، زیر نور کامل، مقابل چشمهایی که به بخل و ترس خو کردهاند، بر بلندای شب خواهمکوبید؛
آنچنان که صدایش از سقف ابرها عبور کند و به جانِ هر ذهن خاموش نفوذ کند.
خواهم گفت:
این زن، که نگاهش داغی آذرخش را داشت، کنارم زیست در خشنترین گردش این منظومه؛
چون الگویی از پیشساخته و ازلی، چون تنابی از آتش که دور باورها حلقه شد.
او را به زمین برنمیگردانم، چون جای او خاک نیست.
و نوشتهام را چون نشانی بر سینهی شب خواهمکاشت تا بخوانند.
- سالک
و آن روایت را در میانِ جمع، زیر نور کامل، مقابل چشمهایی که به بخل و ترس خو کردهاند، بر بلندای شب خواهمکوبید؛
آنچنان که صدایش از سقف ابرها عبور کند و به جانِ هر ذهن خاموش نفوذ کند.
خواهم گفت:
این زن، که نگاهش داغی آذرخش را داشت، کنارم زیست در خشنترین گردش این منظومه؛
چون الگویی از پیشساخته و ازلی، چون تنابی از آتش که دور باورها حلقه شد.
او را به زمین برنمیگردانم، چون جای او خاک نیست.
و نوشتهام را چون نشانی بر سینهی شب خواهمکاشت تا بخوانند.
- سالک
آزادی، واژهای بود که بردگان ساختند تا زنجیرهایشان را با شکوه جلوه دهند. موجودی که با خار زخمی میشود، با باد میشکند، از جا و از مادری که خودش نخواست به دنیا آمد، چه نسبتی دارد با اراده. اندیشیدن به آزادی، خودش از جنس همان تعلیماتیست که پیش از او در ذهنها ریشه دوانده. ارادهاش را خودش نساخته، اختیار را هم تنها از زبان دیگران شنیده. اینهمه خیال، اینهمه هیاهو، اینهمه واژه، در پایان راهی جز افتادن به چاه ندارند. خیال میکنند چون از خدایان عبور کردند، به جایی رسیدهاند، اما فقط نامها را عوض کردند. اینک آزادی را به جای خدا میپرستند، بیآنکه بدانند هر دو نامی دیگرند بر چهرهی جبر. ما مجبوریم به انتخاب، و همین اجبار است که توهم اختیار را به زیباترین شکل ممکن به ما مینمایاند؛ ما به ناچار دست به انتخاب میزنیم، و همین ناچاریست که انتخاب را به وهم بدل میکند. جبر، با زبانِ اختیار سخن میگوید، و ما، با چشمانی بسته، آن را تصدیق میکنیم.
- سالک
- سالک
باید باقی عمرم را با این مردم نکبت سر کنم.
وای خدا، همهشان مخرج داشتند و اندام تولید مثل و دهان.
آنها میریدند، مضخرف میگفتند و در حد گه اسب ابله بودند.
#ساندویچ_ژامبون
#بوکوفسکی
وای خدا، همهشان مخرج داشتند و اندام تولید مثل و دهان.
آنها میریدند، مضخرف میگفتند و در حد گه اسب ابله بودند.
#ساندویچ_ژامبون
#بوکوفسکی
معاشرتی بودن گرایشی خطرناک و حتی تباه کننده است، زیرا ما را با کسانی در ارتباط قرار میدهد که بیشترشان از نظر اخلاقی فرومایه و از لحاظ ذهنی کند و منحطاند. تقریبا همهی رنجهای ما از ارتباط با دیگران نشات میگیرند.
#در_باب_حکمت_زندگی
#شوپنهاور
#در_باب_حکمت_زندگی
#شوپنهاور
آدم هیچوقت واقعاً شروع نمیکنه. یهجایی چشم باز میکنی و میفهمی افتادی وسط چیزی که از اولش خبر نداشتی، آخرش هم معلوم نیست. اطرافت پره از دستورالعملهایی که هیچوقت نظر تو رو نخواستن. همه چیز از قبل نوشته شده و تو فقط آمدهای برای اجرا. هرچی بیشتر میفهمی، اطمینانت کمتر میشه. کنار ایستادهای ولی ضربهها ادامه دارن. خستهای، حتی وقتی کاری نمیکنی. نیچه میگه: «کسی که چرایی زندگی را فهمیده، با هر چگونهای خواهد ساخت» ولی وقتی چرایی در کار نیست، ساختن هم شکل دیگهای از گیر افتادنه. اینجا چیزی سر جای خودش نیست، جز بیخبری. و عجیبه که در جهانی با اینهمه صدا، سکوت هنوز دقیقترین گزارش از وضع انسانه.
- سالک
- سالک
اشتباه می گیری
من را با صندلی،با در،با دیوار
با عطر تند مردی که توی تاکسی کنارت می نشیند
و معلوم نیست تا کدام چهارراه
فقط مردی ست که کنارت نشسته!
حساب تو از همه ی خیابان ها جداست
و از همه ی آدم ها
حساب ِتو چیزی نیست
که در کرایه ی یک مسیر کوتاه،جا شود
تو با همه ی عابران ِپیاده فرق می کنی
و با همه ی زن ها
که سیگار می کشند و از راننده تشکر می کنند
این را
وقتی برایم از عشق می گفتی، فهمیدم
اما تو نفهمیدی
هر مردی که ریش دارد و دائم مست می کند و بد و بیراه میگوید
من نیستم!
امشب از همان مسیر برگشت همیشگی رفتم
باران،آبرویم را خرید
شبیه مردی که گریه نمیکند
به خانه برگشتم...
"احتمالا گم شده ای
راس ساعت دو صفر و دو صفر دقیقه
که پیدا شوی شاید...
نگرانی ام از نیمه شب است و سرما
و تابلوهایی که نکند با باد چرخیده باشند!
پیاده رو ها را به کفش هایت مبتلا نکن
بگذار پا نخورده بماند این برف،
و به راه های بهتری فکر کن!
مثلا
همین جا توی آغوش من هم می شود گم شوی
راس هر ساعتی که دلت خواست
که پیدا شوی شاید..."
اما نیستی و عمق نبودنت را هیچ جمله و کلمه و صدایی نمی تواند بیان کند.
لااقل بیا بگو نمیخواهی پیدا شوی
اینطوری تکلیف خودم را می دانم
و باز...
منتظرت می مانم!
نا امید نمی شوم و منتظر می مانم که بیایی و خانه ی چوبی که دیشب خوابش را دیدم را بسازیم،
منتظر میمانم که همه را فراموش کنی جز من
میدانی؟!
"هميشه
چيزهايى را كه نداشته ام
بیشتر دوست داشته ام،
همچون تو
كه بسيار دورى
كه بسيار ندارمت..."
آخر مرا اتفاقی پیر کرد،که هرگز رخ نداد.
ساکتم ...
ساکت!!!
اما پرم از حرفهای تلخ
پر از رمز و راز
و امروز پس از سالها احساس می کنم فهمیدم!
فهمیدم وقتی کسی حرفهایت را نمی فهمد
باید در سکوت آرام و بیصدا سوخت!!!
باید رها کرد...
باید رفت...
تنها در خلوت اتاق
با هر چیزی میشود حرف زد
با میز
با گلهای شمعدانی
با هرچه که هست...
اما من دیوانهام
میان این همه هست
با تو حرف میزنم که نیستی...
اصلا بیا قرار بگذاریم
هر چندشنبه
در خوابی,خیالی جايى
یک دل سیر هم را ببینیم!
آخر میدانی...
به اندازه ی تمام نبودنت دوستت دارم...
- سالک
من را با صندلی،با در،با دیوار
با عطر تند مردی که توی تاکسی کنارت می نشیند
و معلوم نیست تا کدام چهارراه
فقط مردی ست که کنارت نشسته!
حساب تو از همه ی خیابان ها جداست
و از همه ی آدم ها
حساب ِتو چیزی نیست
که در کرایه ی یک مسیر کوتاه،جا شود
تو با همه ی عابران ِپیاده فرق می کنی
و با همه ی زن ها
که سیگار می کشند و از راننده تشکر می کنند
این را
وقتی برایم از عشق می گفتی، فهمیدم
اما تو نفهمیدی
هر مردی که ریش دارد و دائم مست می کند و بد و بیراه میگوید
من نیستم!
امشب از همان مسیر برگشت همیشگی رفتم
باران،آبرویم را خرید
شبیه مردی که گریه نمیکند
به خانه برگشتم...
"احتمالا گم شده ای
راس ساعت دو صفر و دو صفر دقیقه
که پیدا شوی شاید...
نگرانی ام از نیمه شب است و سرما
و تابلوهایی که نکند با باد چرخیده باشند!
پیاده رو ها را به کفش هایت مبتلا نکن
بگذار پا نخورده بماند این برف،
و به راه های بهتری فکر کن!
مثلا
همین جا توی آغوش من هم می شود گم شوی
راس هر ساعتی که دلت خواست
که پیدا شوی شاید..."
اما نیستی و عمق نبودنت را هیچ جمله و کلمه و صدایی نمی تواند بیان کند.
لااقل بیا بگو نمیخواهی پیدا شوی
اینطوری تکلیف خودم را می دانم
و باز...
منتظرت می مانم!
نا امید نمی شوم و منتظر می مانم که بیایی و خانه ی چوبی که دیشب خوابش را دیدم را بسازیم،
منتظر میمانم که همه را فراموش کنی جز من
میدانی؟!
"هميشه
چيزهايى را كه نداشته ام
بیشتر دوست داشته ام،
همچون تو
كه بسيار دورى
كه بسيار ندارمت..."
آخر مرا اتفاقی پیر کرد،که هرگز رخ نداد.
ساکتم ...
ساکت!!!
اما پرم از حرفهای تلخ
پر از رمز و راز
و امروز پس از سالها احساس می کنم فهمیدم!
فهمیدم وقتی کسی حرفهایت را نمی فهمد
باید در سکوت آرام و بیصدا سوخت!!!
باید رها کرد...
باید رفت...
تنها در خلوت اتاق
با هر چیزی میشود حرف زد
با میز
با گلهای شمعدانی
با هرچه که هست...
اما من دیوانهام
میان این همه هست
با تو حرف میزنم که نیستی...
اصلا بیا قرار بگذاریم
هر چندشنبه
در خوابی,خیالی جايى
یک دل سیر هم را ببینیم!
آخر میدانی...
به اندازه ی تمام نبودنت دوستت دارم...
- سالک
نگاهم به اجناس موافق و مخالف، جنسیتزده است. باکی ندارم از گفتن این حقیقت که تو را ابزار میدانم و این حق را به تو هم میدهم. ابزار زیبای من، این بار سنگین تزویری که بر دوش انسان گذاشتهاند را یک گلهالاغ هم نمیتوانند حملش کنند. بیا ابزار هم باشیم، از انسانبودن خسته شدهام.
- سالک
- سالک