Forwarded from SadraFrame
قسمتی از سخنرانی چارلی چاپلین در انتهای فیلم دیکتاتور بزرگ ۱۹۴۰ 📽🎞
You are not machines, You are not cattle... You are men!
You are not machines, You are not cattle... You are men!
❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۳۰ دی ۱۴۰۴
و دوازدهمین روز بدون اینترنت
و دوازدهمین روز بدون اینترنت
❤2
Forwarded from 26A Street. (Mahdi Rahimi)
حکومت میتوانست نسلهای قدیمیتر را که پیش از جنگ یا درست بعد از آن به دنیا آمده بودند هر طور بخواهد بچرخاند. این نسلِ جدید بود که دشمنِ حکومت شد. خیلی ساده، آنها حاضر نبودند بپذیرند استانداردهای زندگیشان، به اسمِ ایدئولوژی که به آن اعتقادی نداشتند، و گُلوب نمادِ آن بود، روزبهروز پایین و پایینتر برود
👍10❤1
Forwarded from ننوشته های یک نویسنده؛ (ARIOU)
از "اینترنت" طبقاتی شروع میشود و به "زنده ماندن" طبقاتی ختم خواهد شد.
👍7💔1
Forwarded from جایی برای ما🌱
از انیس به شما :
ما را به نقطهای رساندهاید که صدای موشک برای بعضیها امید است
نه از سر وطنفروشی
بلکه از شدت تحقیر تاریخی
وقتی حکومت به دشمنِ مردم تبدیل میشود
مفهوم «وطن» مصادره میشود
پرچم ابزار سرکوب میشود
و قانون به چماق بدل میشود
آنوقت تعجب میکنید چرا مردم از ضربه بیرونی استقبال میکنند
شما سالها کشور را زندان کردید
هوا را سانسور کردید
نان را گروگان گرفتید
آینده را مصادره کردید
و حالا از مردم انتظار اخلاقِ اشرافی دارید
هیچ انسان آزادیخواهی عاشق جنگ نیست
اما انسانی که همه راههای تغییر داخلی را بستهاند
به انفجار به چشم شکستن قفل نگاه میکند
این شادی نیست
واکنش روانیِ یک جامعه خفهشده است
شادیِ ویرانیِ ظالم است نه شادمانی از مرگ وطن
و حقیقت تلخ این است
وقتی مردم بین مرگ تدریجی و شوک ویرانگر یکی را انتخاب میکنند
یعنی مرگ تدریجی از قبل شروع شده بوده
شما نگویید چرا مردم اینگونهاند
بگویید چگونه کشوری ساختید
که شهروندش دشمن داخلی را خطرناکتر از دشمن خارجی میداند
این دیگر سیاست نیست
این فروپاشی قرارداد اجتماعی است
اعلان شکست حاکمیت است
پرونده تمدنی یک سیستم بسته است
وقتی حاکمیت گوش ندارد
خیابان زبان میشود
وقتی خیابان را میبندید
تاریخ با انفجار و جنگ حرف میزند
ما را به نقطهای رساندهاید که صدای موشک برای بعضیها امید است
نه از سر وطنفروشی
بلکه از شدت تحقیر تاریخی
وقتی حکومت به دشمنِ مردم تبدیل میشود
مفهوم «وطن» مصادره میشود
پرچم ابزار سرکوب میشود
و قانون به چماق بدل میشود
آنوقت تعجب میکنید چرا مردم از ضربه بیرونی استقبال میکنند
شما سالها کشور را زندان کردید
هوا را سانسور کردید
نان را گروگان گرفتید
آینده را مصادره کردید
و حالا از مردم انتظار اخلاقِ اشرافی دارید
هیچ انسان آزادیخواهی عاشق جنگ نیست
اما انسانی که همه راههای تغییر داخلی را بستهاند
به انفجار به چشم شکستن قفل نگاه میکند
این شادی نیست
واکنش روانیِ یک جامعه خفهشده است
شادیِ ویرانیِ ظالم است نه شادمانی از مرگ وطن
و حقیقت تلخ این است
وقتی مردم بین مرگ تدریجی و شوک ویرانگر یکی را انتخاب میکنند
یعنی مرگ تدریجی از قبل شروع شده بوده
شما نگویید چرا مردم اینگونهاند
بگویید چگونه کشوری ساختید
که شهروندش دشمن داخلی را خطرناکتر از دشمن خارجی میداند
این دیگر سیاست نیست
این فروپاشی قرارداد اجتماعی است
اعلان شکست حاکمیت است
پرونده تمدنی یک سیستم بسته است
وقتی حاکمیت گوش ندارد
خیابان زبان میشود
وقتی خیابان را میبندید
تاریخ با انفجار و جنگ حرف میزند
👍5
خبر کوتاه بود:
«اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خستهاش از اشک پر شد.
گریه را سر داد.
و من با کوششی پر درد، اشکم را نهان کردم.
چرا اعدامشان کردند؟
میپرسد از من با چشم اشک آلود؛
چرا اعدامشان کردند؟
عزیزم، دخترم!
آنجا شگفتانگیز دنیاییست؛
دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا.
طلا: این کیمیای خون انسانها،
خدایی میکند آنجا.
شگفتانگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامنآلودهست.
در آنجا حق و انسان حرفهایی پوچ و بیهودهست.
در آنجا رهزنی، آدمکشی، خونریزی آزاد است.
و دست و پای آزادیست در زنجیر...
عزیزم، دخترم!
آنان
برای دشمنی با من،
برای دشمنی با تو،
برای دشمنی با راستی اعدام شان کردند!
و هنگامی که یاران،
با سرود زندگی بر لب،
به سوی مرگ میرفتند،
امیدی آشنا میزد چو گل در چشمشان لبخند.
به شوق زندگی آواز میخواندند.
و تا پایان به راه روشن خود باوفا ماندند.
عزیزم!
پاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیز!
تو در من زندهای، من در تو؛ ما هرگز نمیمیریم.
من و تو با هزاران دگر،
این راه را دنبال میگیریم.
از آن ماست پیروزی.
از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی.
عزیزم!
کار دنیا رو به آبادیست.
و هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروز،
نوید روز آزادی ست.
«اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خستهاش از اشک پر شد.
گریه را سر داد.
و من با کوششی پر درد، اشکم را نهان کردم.
چرا اعدامشان کردند؟
میپرسد از من با چشم اشک آلود؛
چرا اعدامشان کردند؟
عزیزم، دخترم!
آنجا شگفتانگیز دنیاییست؛
دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا.
طلا: این کیمیای خون انسانها،
خدایی میکند آنجا.
شگفتانگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامنآلودهست.
در آنجا حق و انسان حرفهایی پوچ و بیهودهست.
در آنجا رهزنی، آدمکشی، خونریزی آزاد است.
و دست و پای آزادیست در زنجیر...
عزیزم، دخترم!
آنان
برای دشمنی با من،
برای دشمنی با تو،
برای دشمنی با راستی اعدام شان کردند!
و هنگامی که یاران،
با سرود زندگی بر لب،
به سوی مرگ میرفتند،
امیدی آشنا میزد چو گل در چشمشان لبخند.
به شوق زندگی آواز میخواندند.
و تا پایان به راه روشن خود باوفا ماندند.
عزیزم!
پاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیز!
تو در من زندهای، من در تو؛ ما هرگز نمیمیریم.
من و تو با هزاران دگر،
این راه را دنبال میگیریم.
از آن ماست پیروزی.
از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی.
عزیزم!
کار دنیا رو به آبادیست.
و هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروز،
نوید روز آزادی ست.
🕊8❤2