🔴برای سردار دلها، حاج قاسم سلیمانی
⚫️سیدحکیم بینش
شکستهباد دوپایی که رفت پاورچین
بریده باد دو دستی که کردهات گلچین
پس از تو ما همگی آی نخل کرمانی!
بدل شدیم به یک قاسم سلیمانی
مبارک است تو را ای شهید پیش از پیش
که در رکابت اجل میدوید پیش از پیش
بیا بنوش گوارایت، آب کوثر را
خدا برای همین آفرید پیش از پیش
تمام عقدهی خود را به نهر ریختهاند
به حلق تشنهی ما آب زهر ریختهاند
دوباره سایه به قصد مصاف با خورشید
خزیده در پس دیوار مرگ بیتردید
رسیده است غم از راه و مقتدر شدهاست
درون سینهی ما بمب منفجر شدهاست
شکستهایم ولی غم بغل نمیگیریم
جز از نگاه ولایت عسل نمیگیریم
مجال گریه نداریم وقت ما تنگ است
دگر به خانه نشستن برای ما ننگ است
«علی» بگویدم امروز رقص شمشیرم
میان معرکهشان با کدام آهنگ است
عقابهای ستیغ و بلند پروازیم
بدا به حال شمایی که بال تان لنگ است
مباد وقت بیفتد به دست آنانی
که موقع حرکت سخت پای شان سنگ است
پس از تو ما همگی آی نخل کرمانی!
بدل شدیم به یک قاسم سلیمانی
@sachak
⚫️سیدحکیم بینش
شکستهباد دوپایی که رفت پاورچین
بریده باد دو دستی که کردهات گلچین
پس از تو ما همگی آی نخل کرمانی!
بدل شدیم به یک قاسم سلیمانی
مبارک است تو را ای شهید پیش از پیش
که در رکابت اجل میدوید پیش از پیش
بیا بنوش گوارایت، آب کوثر را
خدا برای همین آفرید پیش از پیش
تمام عقدهی خود را به نهر ریختهاند
به حلق تشنهی ما آب زهر ریختهاند
دوباره سایه به قصد مصاف با خورشید
خزیده در پس دیوار مرگ بیتردید
رسیده است غم از راه و مقتدر شدهاست
درون سینهی ما بمب منفجر شدهاست
شکستهایم ولی غم بغل نمیگیریم
جز از نگاه ولایت عسل نمیگیریم
مجال گریه نداریم وقت ما تنگ است
دگر به خانه نشستن برای ما ننگ است
«علی» بگویدم امروز رقص شمشیرم
میان معرکهشان با کدام آهنگ است
عقابهای ستیغ و بلند پروازیم
بدا به حال شمایی که بال تان لنگ است
مباد وقت بیفتد به دست آنانی
که موقع حرکت سخت پای شان سنگ است
پس از تو ما همگی آی نخل کرمانی!
بدل شدیم به یک قاسم سلیمانی
@sachak
Forwarded from Samira Shahgholi
خبرگزاری تسنیم - Tasnim
سرودههای شاعران کشورهای مختلف در فراق سردار/ «این خاک پر است از سلیمانیها»
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شاعران فارسیزبان منطقه در ساعات گذشته همنوا با شاعران ایرانی تازهترین سرودههای خود را به مقام والای شهید سپهبد قاسم سلیمانی، این سردار رشید اسلام تقدیم کردهاند. برخی از این سرودهها که اخیراً در شبکههای اجتماعی…
🔴حمید تقدیمی
🔴برای حاج قاسم سلیمانی
حسرتی صبح جمعه آمده است، در دلم آتش تو روشن بود
قلب با این خبر بگو چه کند، قصه ی یک انار و سوزن بود
تازه فهمیده ام چه نزدیکی، قسمتی از وجود من بودی
بعد از آن انفجار، در خودرو، شعله ور تکه پاره ی من بود
تو سلیمان و یا که داوودی.،هر گره وا شده به دستانت
آنچه در دست های تو موم است، زیر دندان دشمن آهن بود
رد پاهای شیر می گوید، وسعت بیشه تا کجا باشد
چکمه های تو امنیت آورد، حد و مرز قلمرو روشن بود
در سحرگاه جمعه می پیچد، کربلا عطر آشنای شما
باد سمت حرم به اکلیل، ذره های تنت مزین بود
برگه های مچاله می خواهند، شعله ها را یکی یکی بکشند
فکر کردن به مرگ صاعقه هم، اشتباه بزرگ خرمن بود
هشتمین خان قصه نامردی است، تیرها مکرو حیله و نیرنگ
چاه کن باز در ته چاه است، خنده ای بر لب تهمتن بود
گر چه نثری به پیش دیوان است، شاعرا، مشق، غرق نقصان است
زیره بردن به سمت کرمان است، چاره ی بغض ما نوشتن بود
حمید تقدیمی
مشهد مقدس
15 دی 98
🔴برای حاج قاسم سلیمانی
حسرتی صبح جمعه آمده است، در دلم آتش تو روشن بود
قلب با این خبر بگو چه کند، قصه ی یک انار و سوزن بود
تازه فهمیده ام چه نزدیکی، قسمتی از وجود من بودی
بعد از آن انفجار، در خودرو، شعله ور تکه پاره ی من بود
تو سلیمان و یا که داوودی.،هر گره وا شده به دستانت
آنچه در دست های تو موم است، زیر دندان دشمن آهن بود
رد پاهای شیر می گوید، وسعت بیشه تا کجا باشد
چکمه های تو امنیت آورد، حد و مرز قلمرو روشن بود
در سحرگاه جمعه می پیچد، کربلا عطر آشنای شما
باد سمت حرم به اکلیل، ذره های تنت مزین بود
برگه های مچاله می خواهند، شعله ها را یکی یکی بکشند
فکر کردن به مرگ صاعقه هم، اشتباه بزرگ خرمن بود
هشتمین خان قصه نامردی است، تیرها مکرو حیله و نیرنگ
چاه کن باز در ته چاه است، خنده ای بر لب تهمتن بود
گر چه نثری به پیش دیوان است، شاعرا، مشق، غرق نقصان است
زیره بردن به سمت کرمان است، چاره ی بغض ما نوشتن بود
حمید تقدیمی
مشهد مقدس
15 دی 98
Negin-e-Soleyman
Bahram Paeez
🎼 قطعه #نگین_سلیمان
خواننده: #بهرام_پاییز
شعر: #علی_محمد_مودب
آهنگساز: #امیرحسین_سمیعی
تولید #دفتر_موسیقی شهرستان ادب
ضبط در #استدیو_آفتاب
☑️ @ShahrestanAdab
خواننده: #بهرام_پاییز
شعر: #علی_محمد_مودب
آهنگساز: #امیرحسین_سمیعی
تولید #دفتر_موسیقی شهرستان ادب
ضبط در #استدیو_آفتاب
☑️ @ShahrestanAdab
واکنش عمار حکیم به مصوبه اخیر پارلمان عراق
تاریخ انتشار: 98/10/16 - 10:32
akharinkhabar.ir/world/5958786
تاریخ انتشار: 98/10/16 - 10:32
akharinkhabar.ir/world/5958786
آخرین خبر
آخرین خبر | واکنش عمار حکیم به مصوبه اخیر پارلمان عراق
ایرنا/ رهبر جریان حکمت ملی عراق در واکنش به تصویب طرح الزام دولت به پایان حضور نظامیان خارجی در این کشور اعلام کرد که این امر گامی در جهت حفظ حاکمیت ملی و تقویت اقتدار عراق در منطقه است.به گزارش سومریه نیوز، عمار حکیم، رهبر جریان حکمت ملی عراق خواستار افزایش…
Forwarded from شهرستان ادب
🔻سوگوار تو نیستم
(شعر استاد #یوسفعلی_میرشکاک در پروندۀ #برای_سپهبد_سلیمانی «اختصاصی شهرستان ادب»)
▪️نه
سوگوار تو نیستم
بر آسمان میگریم که همچنان واژگون مانده است
بر خورشید میگریم که همچنان بیهوده با ابرها مجادله میکند
بر ماه میگریم که همچنان شب را به دنبال میکشد
اما بر تو نمیگریم
از کدام سیاره آمده بودی
که با زمین کنار نمیآمدی، مگر آنکه با گامهایت همراه باشد؟
به کدام سیاره برگشتهای
که زمین از همیشه تباهتر وبیهودهتر به گرد خود میگردد؟
تقدیر درخت به خاک افتادن است
تقدیر گوسفند قربانی شدن
تقدیر گرگ گلولهخوردن
و تقدیر آدمی جان سپردن
تو اما پشت تقدیر را به خاک رساندی
و ماندی
اما نه بر زمین
و نه در آسمان
بر نطع جاودانگی نام خداوند
در معراجی بیبازگشت
چگونه میتوان تو را در سوگواری به پایان رساند؟
سوگواران ناگزیرانند
و تو ناگزیری را به پایان رساندهای
نه، من باری سوگوار تو نیستم
اما پرسشی با من است
همچون ترکشی کوچک
خلیده در جگرگاه:
چگونه از قطعنامه تحمیلی بیرون ماندی؟
و کربلای خود را به فرجام رساندی؟
قطعنامه یکایک ما را حتی از خاطر خود ما برد
چندانکه اربعین ما
پیاده به کربلا رفتن شد
و اربعین تو رستاخیزی است که جهان را سراسیمه میکند
☑️ @ShahrestanAdab
(شعر استاد #یوسفعلی_میرشکاک در پروندۀ #برای_سپهبد_سلیمانی «اختصاصی شهرستان ادب»)
▪️نه
سوگوار تو نیستم
بر آسمان میگریم که همچنان واژگون مانده است
بر خورشید میگریم که همچنان بیهوده با ابرها مجادله میکند
بر ماه میگریم که همچنان شب را به دنبال میکشد
اما بر تو نمیگریم
از کدام سیاره آمده بودی
که با زمین کنار نمیآمدی، مگر آنکه با گامهایت همراه باشد؟
به کدام سیاره برگشتهای
که زمین از همیشه تباهتر وبیهودهتر به گرد خود میگردد؟
تقدیر درخت به خاک افتادن است
تقدیر گوسفند قربانی شدن
تقدیر گرگ گلولهخوردن
و تقدیر آدمی جان سپردن
تو اما پشت تقدیر را به خاک رساندی
و ماندی
اما نه بر زمین
و نه در آسمان
بر نطع جاودانگی نام خداوند
در معراجی بیبازگشت
چگونه میتوان تو را در سوگواری به پایان رساند؟
سوگواران ناگزیرانند
و تو ناگزیری را به پایان رساندهای
نه، من باری سوگوار تو نیستم
اما پرسشی با من است
همچون ترکشی کوچک
خلیده در جگرگاه:
چگونه از قطعنامه تحمیلی بیرون ماندی؟
و کربلای خود را به فرجام رساندی؟
قطعنامه یکایک ما را حتی از خاطر خود ما برد
چندانکه اربعین ما
پیاده به کربلا رفتن شد
و اربعین تو رستاخیزی است که جهان را سراسیمه میکند
☑️ @ShahrestanAdab
Forwarded from کانال زینب بیات
✳️
کار نه
اَپَر نه
آتتینا ته
مومه ها بته
ایش بیش
آتیش بیش
مه پَخَل🤱
هرات، پنجاه سال پیش، یک خانه، یک مادر و پسرک دو ساله که دلش میخواست مادرش کار نکنه، نماز نخونه، آستینهایشه پایین بکشه، دکمههای آستینش را ببنده و بشینه رو پلۀ کرسی و پسرک شاعرش رو بغل کنه. آخی ...🤱
ولی مادرا همیشه کار دارند و مگر کار خانه از خلاصی است؟
و این آرزوی بسیاری از کودکان است که مادر برایش وقت بگذارد بدون دغدغه کار و نماز و... کنارش بشینه و بغلش کنه.
محمدکاظم کوچک این خواستهاش را ولی به مادرش میگفت، شیرین و شاعرانه. زبان او در کودکی هم آهنگین بود و وزن و قافیه داشت:
کار نه
اَپَر نه ( اَپَر: اکبر: الله اکبر: نماز)
آتتینا ته (آستینها پایین)
مومهها بتّه ( دکمهها بسته)
ایش بیش (اینجا بشین)
آتیش بیش (کنار کرسی بنشین)
مه پَخَل (مرا بغل کن)🤱🌸❤️
تولدت مبارک شاعر 🎂
#محمد_کاظم_کاظمی
#تولد
@zaynabbayat
کار نه
اَپَر نه
آتتینا ته
مومه ها بته
ایش بیش
آتیش بیش
مه پَخَل🤱
هرات، پنجاه سال پیش، یک خانه، یک مادر و پسرک دو ساله که دلش میخواست مادرش کار نکنه، نماز نخونه، آستینهایشه پایین بکشه، دکمههای آستینش را ببنده و بشینه رو پلۀ کرسی و پسرک شاعرش رو بغل کنه. آخی ...🤱
ولی مادرا همیشه کار دارند و مگر کار خانه از خلاصی است؟
و این آرزوی بسیاری از کودکان است که مادر برایش وقت بگذارد بدون دغدغه کار و نماز و... کنارش بشینه و بغلش کنه.
محمدکاظم کوچک این خواستهاش را ولی به مادرش میگفت، شیرین و شاعرانه. زبان او در کودکی هم آهنگین بود و وزن و قافیه داشت:
کار نه
اَپَر نه ( اَپَر: اکبر: الله اکبر: نماز)
آتتینا ته (آستینها پایین)
مومهها بتّه ( دکمهها بسته)
ایش بیش (اینجا بشین)
آتیش بیش (کنار کرسی بنشین)
مه پَخَل (مرا بغل کن)🤱🌸❤️
تولدت مبارک شاعر 🎂
#محمد_کاظم_کاظمی
#تولد
@zaynabbayat
Forwarded from بریل های ناگزیر اشعار موسی عصمتی ( ⓕⓐⓣⓔⓜ)
🔸اولین دیدار
ای به امید کسان خفته زخود یاد آرید
تشنه کامان غنیمت ز احد یاد آرید
این مطلع اولین شعری بود که از جناب محمد کاظم کاظمی شنیده بودم. آن هم در قالب یک سرود حماسی که آن سالها از رادیو بسیار پخش می شد .چهارم دبیرستان که در مشهد تحصیل می کردم متوجه شدم که ایشان هم در این شهر سکونت دارند وبا حوزه هنری سازمان تبلیغات همکاری می کنند. مشتاق بودم ایشان را ملاقات کنم با شماره ای که از ۱۱۸ به دست آورده بودم با سازمان تبلیغات تماس گرفتم . تلفنچی با چند ارتباط از این اتاق به آن اتاق بلاخره شماره تلفنی را در اختیارم قرار داد. بلافاصله با آن شماره تماس گرفتم .کسی که از آن طرف خط جواب داد لهجه ای به شیرینی دری داشت! بله خود استاد بودند. مهربان و متواضع . بسیار خوشحال بودم که صدایشان را می شنوم گفتم شعرهای تان را خیلی دوست دارم از جمله شعر:
ای به امید کسان خفته زخود یاد آرید
تشنه کامان غنیمت ز احد یاد آرید ***
عاقبت با ناله سودا می شود آهی که نیست
زیر گام ما به منزل می رسد راهی که نیست
وهمچنین غزل زیبای :
باز دیشب تبری رفت به باغ گل سرخ
چه کسی رفت خدا را به سراغ گل سرخ
که استاد با شنیدن این غزل اخیر در جواب گفتند این شعر از جناب سید ابوطالب مظفری است . به هر روی ۲و۳ شعری را که از شاعران مهاجر افغانستان در خاطر داشتم تاثیرشان را در من گذاشته بودند. شیفته و مجذوب شخصیت و اندیشه استاد کاظمی شده بودم ! در نهایت قرار شد پنجشنبه همان هفته در حوزه هنری ایشان را ملاقات کنم. عصر پنجشنبه بود تقریباً اواخر خرداد یا اوایل تیر ۷۶ از اتوبوس در میدان شهدا پیاده شدم.
مسیر چهار طبقه را در پیش گرفتم. گاهی کسانی در مسیر دستم را می گرفتند و راهنمایی می کردند و گاهی تنها عصا زنان به راهم ادامه می دادم. حوالی حوزه هنری بود که کسی به من نزدیک شد و با لهجه شیرین دری پرسید :
(کجا میروی؟)
گفتم : (حوزه هنری)
گفت :( اتفاقاً من هم همانجا می روم) .
پرسیدم :(شما آقای کاظمی هستید)
گفت:( نه سید اسحاق شجاعی هستم )که بعدها فهمیدم او یکی از داستان نویسان مطرح افغانستان بوده! با سید اسحاق به حوزه هنری رسیدیم. او که متوجه شده بود با آقای کاظمی قرار دارم ، در ورودی حوزه هنری مرا روی یک صندلی نشاند و رفت بعد از دقایقی پیشم برگشت و گفت با آقای کاظمی تماس گرفتم ایشان گفتند با شما قرار دارند و تا نیم ساعت دیگر خودشان را به اینجا می رسانند .
سید اسحاق به دنبال کار خودش رفت و من نشستم تا ساعت ۵ که استاد از راه رسید . گرم ، مهربان و صمیمی بود . انگار که سالها همدیگر را می شناختیم! با هم به اتاقی رفتیم که ظاهراً محل کار شان بود .کمی با هم صحبت کردیم. از مدرسه ، از شعر و از افغانستان گاهی ایشان سکوت می کردند. احساس می کردم در حال نوشتن چیزی هستند .بعد با هم به اتاق دیگری که دورتادورش صندلی چیده شده بود رفتیم. در واقع همان اتاقی بود که جلسات شعر در آن برگزار میشد. شاعران به نوبت شعر می خواندند و درباره ی شعرها بحث می کردند . استاد هم در آن جلسه غزل کندو را خواندند . فکر میکنم همان غزلی بود که یک ساعت قبل داشتند آخرین ویرایش ها را روی آن انجام می دادند .شاعران روی یک یا دو بیت آن حساس شده بودند و با ایشان مزاح می کردند . بعد از آن نوبت به من رسید که استاد مرا به حاضران معرفی کردند ومن غزل تازه ای را که سروده بودم با مطلع:
با تو دل هلهله ای دیگر داشت
عشق هم حوصله ای دیگر داشت
را خواندم و در پایان از دوستان خواستم تا نقد بفرمایند که استاد کاظمی رو به من کردند و گفتند: (ما رسم داریم کسی که برای اولین بار به این جلسات بیاید مهمان محسوب میشود و از جلسه دوم به بعد به طور جدی شعرش را نقد میکنیم)
در واقع این اولین دیدار با این شخصیت فرهیخته بود که پنجره ای نو و روشن به سمت زندگی شعریم گشود . سالهاست که از این استاد نازنین بهره می برم و بسیار مدیون مهربانی ها و بزرگواری های این شاعر جوانمرد هستم.
#استادکاظمی
#استادمحمدکاظمکاظمی
#موسیعصمتی
@bicheshmdasht2
ای به امید کسان خفته زخود یاد آرید
تشنه کامان غنیمت ز احد یاد آرید
این مطلع اولین شعری بود که از جناب محمد کاظم کاظمی شنیده بودم. آن هم در قالب یک سرود حماسی که آن سالها از رادیو بسیار پخش می شد .چهارم دبیرستان که در مشهد تحصیل می کردم متوجه شدم که ایشان هم در این شهر سکونت دارند وبا حوزه هنری سازمان تبلیغات همکاری می کنند. مشتاق بودم ایشان را ملاقات کنم با شماره ای که از ۱۱۸ به دست آورده بودم با سازمان تبلیغات تماس گرفتم . تلفنچی با چند ارتباط از این اتاق به آن اتاق بلاخره شماره تلفنی را در اختیارم قرار داد. بلافاصله با آن شماره تماس گرفتم .کسی که از آن طرف خط جواب داد لهجه ای به شیرینی دری داشت! بله خود استاد بودند. مهربان و متواضع . بسیار خوشحال بودم که صدایشان را می شنوم گفتم شعرهای تان را خیلی دوست دارم از جمله شعر:
ای به امید کسان خفته زخود یاد آرید
تشنه کامان غنیمت ز احد یاد آرید ***
عاقبت با ناله سودا می شود آهی که نیست
زیر گام ما به منزل می رسد راهی که نیست
وهمچنین غزل زیبای :
باز دیشب تبری رفت به باغ گل سرخ
چه کسی رفت خدا را به سراغ گل سرخ
که استاد با شنیدن این غزل اخیر در جواب گفتند این شعر از جناب سید ابوطالب مظفری است . به هر روی ۲و۳ شعری را که از شاعران مهاجر افغانستان در خاطر داشتم تاثیرشان را در من گذاشته بودند. شیفته و مجذوب شخصیت و اندیشه استاد کاظمی شده بودم ! در نهایت قرار شد پنجشنبه همان هفته در حوزه هنری ایشان را ملاقات کنم. عصر پنجشنبه بود تقریباً اواخر خرداد یا اوایل تیر ۷۶ از اتوبوس در میدان شهدا پیاده شدم.
مسیر چهار طبقه را در پیش گرفتم. گاهی کسانی در مسیر دستم را می گرفتند و راهنمایی می کردند و گاهی تنها عصا زنان به راهم ادامه می دادم. حوالی حوزه هنری بود که کسی به من نزدیک شد و با لهجه شیرین دری پرسید :
(کجا میروی؟)
گفتم : (حوزه هنری)
گفت :( اتفاقاً من هم همانجا می روم) .
پرسیدم :(شما آقای کاظمی هستید)
گفت:( نه سید اسحاق شجاعی هستم )که بعدها فهمیدم او یکی از داستان نویسان مطرح افغانستان بوده! با سید اسحاق به حوزه هنری رسیدیم. او که متوجه شده بود با آقای کاظمی قرار دارم ، در ورودی حوزه هنری مرا روی یک صندلی نشاند و رفت بعد از دقایقی پیشم برگشت و گفت با آقای کاظمی تماس گرفتم ایشان گفتند با شما قرار دارند و تا نیم ساعت دیگر خودشان را به اینجا می رسانند .
سید اسحاق به دنبال کار خودش رفت و من نشستم تا ساعت ۵ که استاد از راه رسید . گرم ، مهربان و صمیمی بود . انگار که سالها همدیگر را می شناختیم! با هم به اتاقی رفتیم که ظاهراً محل کار شان بود .کمی با هم صحبت کردیم. از مدرسه ، از شعر و از افغانستان گاهی ایشان سکوت می کردند. احساس می کردم در حال نوشتن چیزی هستند .بعد با هم به اتاق دیگری که دورتادورش صندلی چیده شده بود رفتیم. در واقع همان اتاقی بود که جلسات شعر در آن برگزار میشد. شاعران به نوبت شعر می خواندند و درباره ی شعرها بحث می کردند . استاد هم در آن جلسه غزل کندو را خواندند . فکر میکنم همان غزلی بود که یک ساعت قبل داشتند آخرین ویرایش ها را روی آن انجام می دادند .شاعران روی یک یا دو بیت آن حساس شده بودند و با ایشان مزاح می کردند . بعد از آن نوبت به من رسید که استاد مرا به حاضران معرفی کردند ومن غزل تازه ای را که سروده بودم با مطلع:
با تو دل هلهله ای دیگر داشت
عشق هم حوصله ای دیگر داشت
را خواندم و در پایان از دوستان خواستم تا نقد بفرمایند که استاد کاظمی رو به من کردند و گفتند: (ما رسم داریم کسی که برای اولین بار به این جلسات بیاید مهمان محسوب میشود و از جلسه دوم به بعد به طور جدی شعرش را نقد میکنیم)
در واقع این اولین دیدار با این شخصیت فرهیخته بود که پنجره ای نو و روشن به سمت زندگی شعریم گشود . سالهاست که از این استاد نازنین بهره می برم و بسیار مدیون مهربانی ها و بزرگواری های این شاعر جوانمرد هستم.
#استادکاظمی
#استادمحمدکاظمکاظمی
#موسیعصمتی
@bicheshmdasht2
Forwarded from کانال زینب بیات
◾️۱۷۹ ستاره
🔻زینب بیات
آه، انسان به دست های خودش گور کرده است آرزوها را
زیر یک تل خاک پوشانده است خاطرات بلند افرا را
نه سلامی به عابران داد و نه گل و سبزه را نوازش کرد
نه سر چارراه زد لبخند کودک گلفروش تنها را
سارها از درختها رفتند، شاپرکها جوانهمرگ شدند
هیچکس در کنار جوی ندید آن سپیدارهای زیبا را
جای گلهای سرخ زندان شد، سهم نیلوفران آبی، داس
نه بهار از حضور ما گل داد، نه مسافر شدیم دریا را
کاشکی روی آسمان بلند طاق رنگینکمان بنا میشد
با همان رنگهای تازه و شاد میکشیدیم طرح فردا را
کاشکی در شب زمستانی، در اتاقی به قدر تنهایی
ماه یک تکه نان گرم شود؛ ابر، گردد لحاف، سارا را
🔷
آسمان سهم خویش را می خواست از دو چشم پر از ستارهی تو
صد و هفتاد و نه ستاره شدی فرصت رویش و تماشا را
چشم های سیاه شرقی تو، دفتر صلح و جاودانگی اند
بیش از این قصه های تلخ نخوان خلق اندوهگین دنیا را
@zaynabbayat
🔻زینب بیات
آه، انسان به دست های خودش گور کرده است آرزوها را
زیر یک تل خاک پوشانده است خاطرات بلند افرا را
نه سلامی به عابران داد و نه گل و سبزه را نوازش کرد
نه سر چارراه زد لبخند کودک گلفروش تنها را
سارها از درختها رفتند، شاپرکها جوانهمرگ شدند
هیچکس در کنار جوی ندید آن سپیدارهای زیبا را
جای گلهای سرخ زندان شد، سهم نیلوفران آبی، داس
نه بهار از حضور ما گل داد، نه مسافر شدیم دریا را
کاشکی روی آسمان بلند طاق رنگینکمان بنا میشد
با همان رنگهای تازه و شاد میکشیدیم طرح فردا را
کاشکی در شب زمستانی، در اتاقی به قدر تنهایی
ماه یک تکه نان گرم شود؛ ابر، گردد لحاف، سارا را
🔷
آسمان سهم خویش را می خواست از دو چشم پر از ستارهی تو
صد و هفتاد و نه ستاره شدی فرصت رویش و تماشا را
چشم های سیاه شرقی تو، دفتر صلح و جاودانگی اند
بیش از این قصه های تلخ نخوان خلق اندوهگین دنیا را
@zaynabbayat
Forwarded from کانال محمدکاظم کاظمی
روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان دفتر نصف جهان:
شاعران و نویسندگان و منتقدان افغانستان در اصفهان گرد هم میآیند تا به بهانه جشنواره ادبی «ماورا» درباره زبان و ادب فارسی سخن بگویند.
خانه ادبیات افغانستان دفتر نصف جهان در روزهای چهارشنبه و پنجشنبه، بیست و پنج و بیست و ششم جدی (دی) 1398میزبان شاعران و نویسندگان افغانستانی در اصفهان است. این برنامه در روز چهارشنبه با برگزاری نشست های تخصصی شعر، داستان و نقد با حضور صاحبنظران ادبی کار خود را آغاز می کند.
شاعران و نویسندگان و منتقدان افغانستان در اصفهان گرد هم میآیند تا به بهانه جشنواره ادبی «ماورا» درباره زبان و ادب فارسی سخن بگویند.
خانه ادبیات افغانستان دفتر نصف جهان در روزهای چهارشنبه و پنجشنبه، بیست و پنج و بیست و ششم جدی (دی) 1398میزبان شاعران و نویسندگان افغانستانی در اصفهان است. این برنامه در روز چهارشنبه با برگزاری نشست های تخصصی شعر، داستان و نقد با حضور صاحبنظران ادبی کار خود را آغاز می کند.
Forwarded from گلشهرگرام(مهاجرپرس)
#فوری
🔴همین اکنون عدد ۳ رو به شماره ۳۰۰۰۰۵۸ بفرستید و به خانواده آقای وفا رای بدید تا در مسابقه خانه ما برنده شوند.
🇦🇫این اولین باریست که یک خانواده #مهاجر_افغانستانی در این برنامه شرکت میکند.
@mohajerpress 🇮🇷🇦🇫
🔴همین اکنون عدد ۳ رو به شماره ۳۰۰۰۰۵۸ بفرستید و به خانواده آقای وفا رای بدید تا در مسابقه خانه ما برنده شوند.
🇦🇫این اولین باریست که یک خانواده #مهاجر_افغانستانی در این برنامه شرکت میکند.
@mohajerpress 🇮🇷🇦🇫
Forwarded from کانال بصیر احمد حسین زاده (بصیراحمد حسین زاده)
ریای روشنفکرمآبانه از ریای دینی بس خطرناکتر است.
بسیاری از مدّعیانِ روشنفکری به آنچه میگویند عقیده ندارند؛ حتی، با اطمینان میتوان گفت که دانههای درشتِ عالم روشنفکری ما، در کمالِ شهرت که گاه خود را فیلسوف میدانند مترجم ناقص حرفهای دیگراناند و غالباً آن حرفها را به عنوان حرفهای خودشان عرضه میدارند ولی در تهِ دل کوچکترین وابستگی و پیوندی با آن اندیشهها نمیتوانند داشته باشند.
حتی از فهم درست حرفهایی که ترجمه میکنند عاجزندبه همین دلیل، نوشتهها و حرفهای بسیاری از آنها اگر تحلیل معناشناسیک شود، پُر است از تناقضهای آشکارِ منطقی و گاه یکصد و هشتاد درجه تغییر مواضع دادن از رئالیسم سوسیالیستی به سوی پُستمدرنیسم.
♦️محمدرضا شفیعی کدکنی
با چراغ و آینه، سخن، ۱۳۹۰، ص۵۶۷
@hosinzadee
بسیاری از مدّعیانِ روشنفکری به آنچه میگویند عقیده ندارند؛ حتی، با اطمینان میتوان گفت که دانههای درشتِ عالم روشنفکری ما، در کمالِ شهرت که گاه خود را فیلسوف میدانند مترجم ناقص حرفهای دیگراناند و غالباً آن حرفها را به عنوان حرفهای خودشان عرضه میدارند ولی در تهِ دل کوچکترین وابستگی و پیوندی با آن اندیشهها نمیتوانند داشته باشند.
حتی از فهم درست حرفهایی که ترجمه میکنند عاجزندبه همین دلیل، نوشتهها و حرفهای بسیاری از آنها اگر تحلیل معناشناسیک شود، پُر است از تناقضهای آشکارِ منطقی و گاه یکصد و هشتاد درجه تغییر مواضع دادن از رئالیسم سوسیالیستی به سوی پُستمدرنیسم.
♦️محمدرضا شفیعی کدکنی
با چراغ و آینه، سخن، ۱۳۹۰، ص۵۶۷
@hosinzadee
Forwarded from کانال زینب بیات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🇦🇫زنده باد #افغانستان
🔸اجرا: گروه رسا
🔻شعر و کمپوز: سمیع حامد
🔺تدوین: امان الله قایمی زاده
با هم مهربان باشیم مهربان باشیم
هموطن ستاره های یک آسمان باشیم
هموطن و هموطن، روح یکی چند تن
شهروند و شهروند قصه کنیم قند قند
چند صدایی ما،قوت آواز ماست
بال زدن با هم، قدرت پرواز ماست
حرف بزن هر چه بخواهی بگو
بگذریم از روی پل گفتگو
#وطن
#چند_صدایی
#پل_گفتگو
@zaynabbayat
🔸اجرا: گروه رسا
🔻شعر و کمپوز: سمیع حامد
🔺تدوین: امان الله قایمی زاده
با هم مهربان باشیم مهربان باشیم
هموطن ستاره های یک آسمان باشیم
هموطن و هموطن، روح یکی چند تن
شهروند و شهروند قصه کنیم قند قند
چند صدایی ما،قوت آواز ماست
بال زدن با هم، قدرت پرواز ماست
حرف بزن هر چه بخواهی بگو
بگذریم از روی پل گفتگو
#وطن
#چند_صدایی
#پل_گفتگو
@zaynabbayat
Forwarded from شهرستان ادب
🔻کتاب زندگی
(شعری از بانو #سیمین_دخت_وحیدی)
▪️از چه میپرسید یاد خویش را گم کردهام
بیقرارم، امتداد خویش را گم کردهام
مرجع تقلید مجنونم، نمیدانم چرا
خط سبز اجتهاد خویش را گم کردهام
در کتاب زندگی خطهای عالم مبهماند
یا در اینجا من سواد خویش را گم کردهام
من گیاه دامن صحرای ایثارم، چرا
ریشههای اعتقاد خویش را گم کردهام؟
نکتهها فرمود و من آموختم، اما دریغ
آن معلم، آن مرادِ خویش را گم کردهام
رفت و از خاطر نخواهد رفت،چون روح بهار
دارمش در یاد و یاد خویش را گم کردهام
☑️ @ShahrestanAdab
(شعری از بانو #سیمین_دخت_وحیدی)
▪️از چه میپرسید یاد خویش را گم کردهام
بیقرارم، امتداد خویش را گم کردهام
مرجع تقلید مجنونم، نمیدانم چرا
خط سبز اجتهاد خویش را گم کردهام
در کتاب زندگی خطهای عالم مبهماند
یا در اینجا من سواد خویش را گم کردهام
من گیاه دامن صحرای ایثارم، چرا
ریشههای اعتقاد خویش را گم کردهام؟
نکتهها فرمود و من آموختم، اما دریغ
آن معلم، آن مرادِ خویش را گم کردهام
رفت و از خاطر نخواهد رفت،چون روح بهار
دارمش در یاد و یاد خویش را گم کردهام
☑️ @ShahrestanAdab
مجموعه غزل: حق السکوت
محمدمهدی سیار
چاپ هشتم ۱۳۹۳
ناشر:فصل پنجم
از دور چشم دوخته ای بر تفاخرش
بر برگههای خیره سر پر تکبرش
دشواری تصرف این قلعه را ببین؛
دشوار مینماید، حتی تصورش!
اما تو آنچنان هم، از هیبتش نترس
اما تو آنچنان هم، سرسخت نشمرش
نزدیکتر بیا که به ناگاه بنگری
نقش دلی شکسته بر آجر به آجرش
او سالهاست چشم به راه کسی است تا
از شادی شکست بزرگی کند پرش
از ساحلش جدا شده این «قلعهی شنی»
دریا، بیا و باز به امواج بسپرش...
@sachak
محمدمهدی سیار
چاپ هشتم ۱۳۹۳
ناشر:فصل پنجم
از دور چشم دوخته ای بر تفاخرش
بر برگههای خیره سر پر تکبرش
دشواری تصرف این قلعه را ببین؛
دشوار مینماید، حتی تصورش!
اما تو آنچنان هم، از هیبتش نترس
اما تو آنچنان هم، سرسخت نشمرش
نزدیکتر بیا که به ناگاه بنگری
نقش دلی شکسته بر آجر به آجرش
او سالهاست چشم به راه کسی است تا
از شادی شکست بزرگی کند پرش
از ساحلش جدا شده این «قلعهی شنی»
دریا، بیا و باز به امواج بسپرش...
@sachak
درختان تبعیدی(نمونههای غزل امروز افغانستان)
به انتخاب سیدضیا قاسمی و علیمحمد مؤدب
انتشارات شهرستان ادب
چاپ اول بهار ۱۳۹۲
در این کتاب غزلهایی شاعران غزلپرداز امروز افغانستان را میخوانید.
در مقدمهی آن آمدهاست: «علاوه بر این که حس زیباییشناسی خواننده از شعرهای این مجموعه اقناع میشود، شناخت مناسبی هم از غزل امروز افغانستان» پیدا میکند
غزلی از محمد واعظی شاعر مجموعهی شاعر به انتهای خیابان رسیدهاست، تقدیم تان.
تو روزنامهی صبحی؛ من از تو با خبرم
خبر شدی و نشستی درون چشم ترم
هرات، مشهد و تهران، مسیر عشق و غماند
برای دیدن تو سالهاست دربهدرم
تو در مسیر اتوبان، دو شاخه گل در دست
نشستهام که بیایی، عزیز نوسفرم!
پرندهها که پریدند، ماه تنها شد
دو بید چشم به راهت نشسته پشت درم
دو بید، خاطرهی نوجوانی من و توست
شکوفههای لبانت که داد بال و پرم
مسیرها و شبانه پیاده رفتنها
و خاطرات تو گل کردهاند در نظرم
تو روزنامهی صبحی؛ من از تو با خبرم
خبر شدی و نشستی درون چشم ترم
#محمد_واعظی
@sachak
به انتخاب سیدضیا قاسمی و علیمحمد مؤدب
انتشارات شهرستان ادب
چاپ اول بهار ۱۳۹۲
در این کتاب غزلهایی شاعران غزلپرداز امروز افغانستان را میخوانید.
در مقدمهی آن آمدهاست: «علاوه بر این که حس زیباییشناسی خواننده از شعرهای این مجموعه اقناع میشود، شناخت مناسبی هم از غزل امروز افغانستان» پیدا میکند
غزلی از محمد واعظی شاعر مجموعهی شاعر به انتهای خیابان رسیدهاست، تقدیم تان.
تو روزنامهی صبحی؛ من از تو با خبرم
خبر شدی و نشستی درون چشم ترم
هرات، مشهد و تهران، مسیر عشق و غماند
برای دیدن تو سالهاست دربهدرم
تو در مسیر اتوبان، دو شاخه گل در دست
نشستهام که بیایی، عزیز نوسفرم!
پرندهها که پریدند، ماه تنها شد
دو بید چشم به راهت نشسته پشت درم
دو بید، خاطرهی نوجوانی من و توست
شکوفههای لبانت که داد بال و پرم
مسیرها و شبانه پیاده رفتنها
و خاطرات تو گل کردهاند در نظرم
تو روزنامهی صبحی؛ من از تو با خبرم
خبر شدی و نشستی درون چشم ترم
#محمد_واعظی
@sachak