سچک
158 subscribers
472 photos
96 videos
25 files
265 links
سچک نام قریه مان هست و این بیشتر یک کانال ادبی است؛ اخبار و گزارش‌های ادبی و هرچیز مربوط به هنر و ادبیات در آن بارگزاری می‌شود. می‌توانید شعرهای خودم و شعرهای مورد پسندم را در آن بخوانید.
سیدحکیم بینش
ارتباط با مدیر
@Hakim_binesh
Download Telegram
🔴سیدحکیم بینش

گفتی تو بی‌مقدمه: «فرقی‌نمی‌کند؛
بود و نبودم این همه فرقی‌نمی‌کند»

آخر به این نتیجه رسیدی: «دگر چه تو
اینجا چه یک مجسمه فرقی‌نمی‌کند
از گفت‌و‌گوی با تو به جایی نمی‌رسم
پیش و پس از مکالمه فرقی‌نمی‌کند»


پلکی زدی و قافیه تغییر‌کرد، گاه
زیر و زبر که این همه فرقی‌نمی‌کند

سرباز تشنه مرده و دیگر برای او
پر یا تهی است قمقمه فرقی‌نمی‌کند

یک مشت استخوان و پلاک و... برای تو
از آن کیست جمجمه فرقی‌نمی‌کند

آرام و گرم می‌چکی از چشم‌ها، تو را
کردند هرچه ترجمه فرقی‌نمی‌کند

از قاب عکس در بغل‌ات می پرم، شب است
در تو سکوت و همهمه فرقی‌نمی‌کند

این حال عاشقانه اگر بی‌هوا کنم
یک شعر خوب زمزمه فرقی‌نمی‌کند؟

یک چند شعر تازه پس از مرگ گفته‌ام
بود و نبودم این همه فرقی‌نمی‌کند
سیدحکیم بینش
آذر ۱۳۹۸

@sachak
🌑 پاره‌ای از مثنوی «کوچ» علی معلم

بادها پیک شرارند ، به پا می‌خیزند
ابرها صاعقه بارند ، ز جا می‌خیزند

هله زین باد و بلا بوی جنون می‌آید
نوح ِ این واقعه ، بر لُجۀ خون می‌آید

چشم‌های نگران ، چشمۀ خون خواهد شد
غرق خون ، صحن و سرا ، سقف و ستون خواهد شد

سیل سرب آید و خون ، تخته سواران در وی
سایه و برگ و شب و جنبش ِ ماران در وی

بادها نعره‌زنان ، پویه‌کُنان در کَردَر
مادران موی‌کَنان ، مویه‌کُنان در کَردَر

رقص کوه است که بر پشته فرو می‌غلتد
بر سر ریگ روان ، کُشته فرو می‌غلتد

می.دوانند یلان ، مَرکبشان پی کرده است
دشت‌ها را تنشان ، بی سرشان طی کرده است

زیر باران، یله در سلسله، مردان بی سر
طبلها خامُش و در ولوله مردان بی سر

یل ِ تکبیرسلاحیم در آن میدان ، ما
ناگهان دست و گریبان شده با شیطان ، ما

ره نه این است؛ ره آغشتۀ ما افتاده است
از ازل تا به ابد ، کُشتۀ ما افتاده است
شعر دکتر غلامرضا کافی برای حاج قاسم سلیمانی👇👇👇
Forwarded from علی عطایی
پسرک نوجوان شاگرد نانوا آشفته به نظر می رسید. از صحبت های نانوا فهمیدم که از شهادت سردار سلیمانی غصه‌دار است. نانوا داشت شاگردش را آرام می کرد و دلداری می داد. از نانوایی به سوپری آمدم. چند قلم جنس و حساب و کتاب. پاچالدار یک جوان کم سن و سال بود. با اینکه با ماشین حساب کار می کرد، چند بار حساب از پیشش اشتباه شد. بهش گفتم: اینجا نیستی. گفت: راست میگی. از صبح که خبر ترور قاسم سلیمانی را شنیده ام، حالم را نمی فهمم. با خودم گفتم: از این دست نوجوان ها و جوان ها در این شهر چقدر زیاد باید باشند.

بر عکس خیال مبهم جانی‌ها
یا هلهله گروه شیطانی‌ها

در معرکه ما سپر نینداخته ایم
این شهر پر است از سلیمانی‌ها
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 دعوت سعید بیابانکی، دبیر علمی چهاردهمین جشنواره بین‌المللی شعر فجر
برای شرکت در «بخش ویژه شعر جوان»

🔹 شاعران جوان زیر 25 سال (متولدین سال 1373) می‌توانند تا 15 دی ماه با ارسال 5 شعر در موضوع آزاد و 1 شعر در بخش «بر خوانِ فارسی» (پاسداشت زبان فارسی) در بخش ویژه جشنواره شعر فجر شرکت کنند.

📎 اطلاعات بیشتر در:
adabiatirani.ir/2tv1VFk

👈🏻 تنها مسیر ارسال آثار:
javan.adabiatirani.com
🔴برای سردار دلها، حاج قاسم سلیمانی

⚫️سیدحکیم بینش

شکسته‌باد دوپایی که رفت پاورچین
بریده باد دو دستی که کرده‌ات گلچین

پس از تو ما همگی آی نخل کرمانی!
بدل شدیم به یک قاسم سلیمانی

مبارک است تو را ای شهید پیش از پیش
که در رکابت اجل می‌دوید پیش از پیش

بیا بنوش گوارایت، آب کوثر را
خدا برای همین آفرید پیش از پیش

تمام عقده‌ی خود را به نهر ریخته‌اند
به حلق تشنه‌ی ما آب زهر ریخته‌اند

دوباره سایه به قصد مصاف با خورشید
خزیده در پس دیوار مرگ بی‌تردید

رسیده است غم از راه و مقتدر شده‌است
درون سینه‌ی ما بمب منفجر شده‌است

شکسته‌ایم ولی غم بغل نمی‌گیریم
جز از نگاه ولایت عسل نمی‌گیریم

مجال گریه‌ نداریم وقت ما تنگ است
دگر به خانه نشستن برای ما ننگ است

«علی» بگویدم امروز رقص شمشیرم
میان معرکه‌شان با کدام آهنگ است

عقاب‌های ستیغ و بلند پروازیم
بدا به حال شمایی که بال تان لنگ است

مباد وقت بیفتد به دست آنانی
که موقع حرکت سخت پای شان سنگ است

پس از تو ما همگی آی نخل کرمانی!
بدل شدیم به یک قاسم سلیمانی
@sachak
🔴حمید تقدیمی
🔴برای حاج قاسم سلیمانی

حسرتی صبح جمعه آمده است، در دلم آتش تو روشن بود
قلب با این خبر بگو چه کند، قصه ی یک انار و سوزن بود

تازه فهمیده ام چه نزدیکی، قسمتی از وجود من بودی
بعد از آن انفجار، در خودرو، شعله ور تکه پاره ی من بود

تو سلیمان و یا که داوودی.،هر گره وا شده به دستانت
آنچه در دست های تو موم است، زیر دندان دشمن آهن بود

رد پاهای شیر می گوید، وسعت بیشه تا کجا باشد
چکمه های تو امنیت آورد، حد و مرز قلمرو روشن بود

در سحرگاه جمعه می پیچد، کربلا عطر آشنای شما
باد سمت حرم به اکلیل، ذره های تنت مزین بود

برگه های مچاله می خواهند، شعله ها را یکی یکی بکشند
فکر کردن به مرگ صاعقه هم، اشتباه بزرگ خرمن بود

هشتمین خان قصه نامردی است، تیرها مکرو حیله و نیرنگ
چاه کن باز در ته چاه است، خنده ای بر لب تهمتن بود


گر چه نثری به پیش دیوان است، شاعرا، مشق، غرق نقصان است
زیره بردن به سمت کرمان است، چاره ی بغض ما نوشتن بود

حمید تقدیمی
مشهد مقدس
15 دی 98
Forwarded from شهرستان ادب
🔻سوگوار تو نیستم
(شعر استاد #یوسفعلی_میرشکاک در پروندۀ #برای_سپهبد_سلیمانی «اختصاصی شهرستان ادب»)

▪️نه
سوگوار تو نیستم

بر آسمان می‌گریم که همچنان واژگون مانده است
بر خورشید می‌گریم که همچنان بیهوده با ابرها مجادله می‌کند
بر ماه می‌گریم که همچنان شب را به دنبال می‌کشد

اما بر تو نمی‌گریم

از کدام سیاره آمده بودی
که با زمین کنار نمی‌آمدی، مگر آنکه با گام‌هایت همراه باشد؟

به کدام سیاره برگشته‌ای
که زمین از همیشه تباه‌تر وبیهوده‌تر به گرد خود می‌گردد؟


تقدیر درخت به خاک افتادن است
تقدیر گوسفند قربانی شدن
تقدیر گرگ گلوله‌خوردن
و تقدیر آدمی جان سپردن
تو اما پشت تقدیر را به خاک رساندی
و ماندی
اما نه بر زمین
و نه در آسمان
بر نطع جاودانگی نام خداوند
در معراجی بی‌بازگشت

چگونه می‌توان تو را در سوگواری به پایان رساند؟
سوگواران ناگزیرانند
و تو ناگزیری را به پایان رسانده‌ای

نه، من باری سوگوار تو نیستم
اما پرسشی با من است
همچون ترکشی کوچک
خلیده در جگرگاه:

چگونه از قطعنامه تحمیلی بیرون ماندی؟
و کربلای خود را به فرجام رساندی؟
قطعنامه یکایک ما را حتی از خاطر خود ما برد
چندانکه اربعین ما
پیاده به کربلا رفتن شد

و اربعین تو رستاخیزی است که جهان را سراسیمه می‌کند

☑️ @ShahrestanAdab
✳️
کار نه
اَپَر نه
آتتینا ته
مومه ها بته
ایش بیش
آتیش بیش
مه پَخَل🤱
هرات، پنجاه سال پیش، یک خانه، یک مادر و پسرک دو ساله که دلش می‌خواست مادرش کار نکنه، نماز نخونه، آستین‌هایشه پایین بکشه، دکمه‌های آستینش را ببنده و بشینه رو پلۀ کرسی و پسرک شاعرش رو بغل کنه‌. آخی ...🤱
ولی مادرا همیشه کار دارند و مگر کار خانه از خلاصی است؟
و این آرزوی بسیاری از کودکان است که مادر برایش وقت بگذارد بدون دغدغه کار و نماز و... کنارش بشینه و بغلش کنه.
محمدکاظم کوچک این خواسته‌اش را ولی به مادرش می‌گفت، شیرین و شاعرانه. زبان او در کودکی هم آهنگین بود و وزن و قافیه داشت:
کار نه
اَپَر نه ( اَپَر: اکبر: الله اکبر: نماز)
آتتینا ته (آستین‌ها پایین)
مومه‌ها بتّه ( دکمه‌ها بسته)
ایش بیش (اینجا بشین)
آتیش بیش (کنار کرسی بنشین)
مه پَخَل (مرا بغل کن)🤱🌸❤️

تولدت مبارک شاعر 🎂
#محمد_کاظم_کاظمی
#تولد
@zaynabbayat
🔸اولین دیدار


ای به امید کسان خفته زخود یاد آرید
تشنه کامان غنیمت ز احد یاد آرید

این مطلع اولین شعری بود که از جناب محمد کاظم کاظمی شنیده بودم. آن هم در قالب یک سرود حماسی که آن سالها از رادیو بسیار پخش می شد .چهارم دبیرستان که در مشهد تحصیل می کردم متوجه شدم که ایشان هم در این شهر سکونت دارند وبا حوزه هنری سازمان تبلیغات همکاری می کنند. مشتاق بودم ایشان را ملاقات کنم با شماره ای که از ۱۱۸ به دست آورده بودم با سازمان تبلیغات تماس گرفتم . تلفنچی با چند ارتباط از این اتاق به آن اتاق بلاخره شماره تلفنی را در اختیارم قرار داد. بلافاصله با آن شماره تماس گرفتم .کسی که از آن طرف خط جواب داد لهجه ای به شیرینی دری داشت! بله خود استاد بودند. مهربان و متواضع . بسیار خوشحال بودم که صدایشان را می شنوم گفتم شعرهای تان را خیلی دوست دارم از جمله شعر:

ای به امید کسان خفته زخود یاد آرید
تشنه کامان غنیمت ز احد یاد آرید ***
عاقبت با ناله سودا می شود آهی که نیست
زیر گام ما به منزل می رسد راهی که نیست

وهمچنین غزل زیبای :
باز دیشب تبری رفت به باغ گل سرخ
چه کسی رفت خدا را به سراغ گل سرخ

که استاد با شنیدن این غزل اخیر در جواب گفتند این شعر از جناب سید ابوطالب مظفری است . به هر روی ۲و۳ شعری را که از شاعران مهاجر افغانستان در خاطر داشتم تاثیرشان را در من گذاشته بودند. شیفته و مجذوب شخصیت و اندیشه استاد کاظمی شده بودم ! در نهایت قرار شد پنجشنبه همان هفته در حوزه هنری ایشان را ملاقات کنم. عصر پنجشنبه بود تقریباً اواخر خرداد یا اوایل تیر ۷۶ از اتوبوس در میدان شهدا پیاده شدم.
مسیر چهار طبقه را در پیش گرفتم. گاهی کسانی در مسیر دستم را می گرفتند و راهنمایی می کردند و گاهی تنها عصا زنان به راهم ادامه می دادم. حوالی حوزه هنری بود که کسی به من نزدیک شد و با لهجه شیرین دری پرسید :
(کجا می‌روی؟)
گفتم : (حوزه هنری)
گفت :( اتفاقاً من هم همانجا می روم) .
پرسیدم :(شما آقای کاظمی هستید)
گفت:( نه سید اسحاق شجاعی هستم )که بعدها فهمیدم او یکی از داستان نویسان مطرح افغانستان بوده! با سید اسحاق به حوزه هنری رسیدیم. او که متوجه شده بود با آقای کاظمی قرار دارم ، در ورودی حوزه هنری مرا روی یک صندلی نشاند و رفت بعد از دقایقی پیشم برگشت و گفت با آقای کاظمی تماس گرفتم ایشان گفتند با شما قرار دارند و تا نیم ساعت دیگر خودشان را به اینجا می رسانند .
سید اسحاق به دنبال کار خودش رفت و من نشستم تا ساعت ۵ که استاد از راه رسید . گرم ، مهربان و صمیمی بود . انگار که سالها همدیگر را می شناختیم! با هم به اتاقی رفتیم که ظاهراً محل کار شان بود .کمی با هم صحبت کردیم. از مدرسه ، از شعر و از افغانستان گاهی ایشان سکوت می کردند. احساس می کردم در حال نوشتن چیزی هستند .بعد با هم به اتاق دیگری که دورتادورش صندلی چیده شده بود رفتیم. در واقع همان اتاقی بود که جلسات شعر در آن برگزار می‌شد. شاعران به نوبت شعر می خواندند و درباره ی شعرها بحث می کردند . استاد هم در آن جلسه غزل کندو را خواندند . فکر می‌کنم همان غزلی بود که یک ساعت قبل داشتند آخرین ویرایش ها را روی آن انجام می دادند .شاعران روی یک یا دو بیت آن حساس شده بودند و با ایشان مزاح می کردند . بعد از آن نوبت به من رسید که استاد مرا به حاضران معرفی کردند ومن غزل تازه ای را که سروده بودم با مطلع:
با تو دل هلهله ای دیگر داشت
عشق هم حوصله ای دیگر داشت
را خواندم و در پایان از دوستان خواستم تا نقد بفرمایند که استاد کاظمی رو به من کردند و گفتند: (ما رسم داریم کسی که برای اولین بار به این جلسات بیاید مهمان محسوب می‌شود و از جلسه دوم به بعد به طور جدی شعرش را نقد می‌کنیم)
در واقع این اولین دیدار با این شخصیت فرهیخته بود که پنجره ای نو و روشن به سمت زندگی شعریم گشود . سالهاست که از این استاد نازنین بهره می برم و بسیار مدیون مهربانی ها و بزرگواری ‌های این شاعر جوانمرد هستم.
#استاد‌کاظمی
#استاد‌محمدکاظم‌کاظمی
#موسی‌عصمتی
@bicheshmdasht2