Forwarded from حکیم کریستوفر لوسیفر
وقتی میبینید که یک شیمیدانِ هندو در حالِ پرستشِ یک گاو است،یک فیزیکدانِ یهودی روبری دیوار گریه میکند،یک جراحِ مسیحی دعا میکند که یک عملِ موفقیتآمیز داشته باشد،یک زن با تواناییهای عقلی کامل که فکر میکند از نظر عقلی دچارِ نقص است و زیست شناسِ مولکولی شیطان را در مکه سنگسار میکند،از ذهنِ خود برای بیدینی که به آن رسیده است تشکر کنید..
نسخه اصلیِ جهنم، ترکیبِ بیکاری، خانواده سختگیر، بیپولی، تابستون، کرونا و زندگی تو خاورمیانهس
ﻗﺮﻥ ۱۳ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﺷﺎﯾﻊ ﺷﺪ. ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ ﺩﺍﻧﺴﺖ. ۱۲ ﻫﺰﺍﺭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺍﺭﯾﺎ ﻭ ﺍﺳﺘﺮﺍﺳﺒﻮﺭﮒ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ. ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﮐﺸﺖ.
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻗﺮﻥ ۱۶ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺷﺪ. ﭘﺎﭖ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻨﺪ!!! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﭘﺎﭖ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺟﺰﺍﯼ ﺑﺪﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﮔﻢ ﻧﺸﻮﺩ!
ﻗﺮﻥ ۱۷ ﺍﺩﻋﺎ ﺷﺪ ﻟﻤﺲ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﻗﺪﯾﺲ ﺩﺭ ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺯﯾﺴﺖﺷﻨﺎﺳﯽ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ آن ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ها متعلق به ﯾﮏ ﺑﺰ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍن ها ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺩﺍﺩند !
" ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻰ ﺁﯾﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﺣﻤﻖ. ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ، ﺍﺣﻤﻖ می شوند. ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ، ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﺯ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻯ ﻏﻠﻂ ﺍﺳﺖ. "
👤 ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺳﻞ
ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻗﺮﻥ ۱۶ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺷﺪ. ﭘﺎﭖ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻨﺪ!!! ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﭘﺎﭖ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺟﺰﺍﯼ ﺑﺪﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﮔﻢ ﻧﺸﻮﺩ!
ﻗﺮﻥ ۱۷ ﺍﺩﻋﺎ ﺷﺪ ﻟﻤﺲ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﻗﺪﯾﺲ ﺩﺭ ﻓﻠﻮﺭﺍﻧﺲ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺯﯾﺴﺖﺷﻨﺎﺳﯽ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﮐﺸﻒ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ آن ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ها متعلق به ﯾﮏ ﺑﺰ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻣﺎ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍن ها ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺷﻔﺎ ﻣﯽﺩﺍﺩند !
" ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻰ ﺁﯾﻨﺪ ﻧﻪ ﺍﺣﻤﻖ. ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ، ﺍﺣﻤﻖ می شوند. ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺷﻤﻦ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﻯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ، ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻮﺭﮐﻮﺭﺍﻧﻪ ﺍﺯ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻫﺎﻯ ﻏﻠﻂ ﺍﺳﺖ. "
👤 ﺑﺮﺗﺮﺍﻧﺪ ﺭﺍﺳﻞ
Forwarded from فاطی کماندو
وقتی بالاخره کشتی نوح در کوه آرارات لنگر انداخت، بعد از مدتی کانگوروها ۷۷۲۶ مایل را تا استرالیا بدون خستگی پریدند و نیز در طول مسیر استخوانهای آن تعدادی که مردند را جمع کردند تا هیچ اثری از مهاجرتشان باقی نماند! واقعاً خارقالعاده نیست؟
Forwarded from sooma
اورده اند كه طفلى از صالح بن عبدالقدوس كه يكى از بزرگان سوفسطائى بود بمرد . ابوهذيل عالف
معتزلى به اتفاق ابراهيم معروف به نظام كه در آن وقت خردسال بود به تسليت و تعزيت او رفتند .
ابوهذيل به صالح گفت : مردم كه در نظر تو به مثابت نباتات مى باشند اندوه بخود راه دادن وجهى
ندارد . صالح گفت دلم از آن مى سوزد كه اين طفل مرد و كتاب شكوك را نخواند . گفت : كتاب
شكوك چيست ؟ گفت : كتابى است نوشته ام , هر كس بخواند شك مى كند در آنچه بوده است
, به حدى كه توهم مى كند كه نبوده است و چيزى كه نبوده است گمان مى كند كانه موجود است .
ابراهيم گفت همچو فرض كن كه طفلت نمرده است اگر چه مرده , و فرض كن كتاب را خوانده اگر
چه نخوانده . صالح ساكت شد و نتوانست جوابى دهد .
معتزلى به اتفاق ابراهيم معروف به نظام كه در آن وقت خردسال بود به تسليت و تعزيت او رفتند .
ابوهذيل به صالح گفت : مردم كه در نظر تو به مثابت نباتات مى باشند اندوه بخود راه دادن وجهى
ندارد . صالح گفت دلم از آن مى سوزد كه اين طفل مرد و كتاب شكوك را نخواند . گفت : كتاب
شكوك چيست ؟ گفت : كتابى است نوشته ام , هر كس بخواند شك مى كند در آنچه بوده است
, به حدى كه توهم مى كند كه نبوده است و چيزى كه نبوده است گمان مى كند كانه موجود است .
ابراهيم گفت همچو فرض كن كه طفلت نمرده است اگر چه مرده , و فرض كن كتاب را خوانده اگر
چه نخوانده . صالح ساكت شد و نتوانست جوابى دهد .
Forwarded from Sooma
خودکارم را برداشته تابرایت نامه ای ازجنس عشق باعطر وبوی گلهای بهاری بنویسم.
اینبار قلبم با وسواس زیادی واژه هارا برمیگزیند تا بتواند جمله های عاشقانه ای برای
محبوبش ردیف کند.
ازتو به خاطر بودن در زندگی ام سپاسگزارم, هرثانیه بودن باتو برای من مصداقی از خوشبختی است.
نمیدانم چطور وچگونه شد انگار وجود تو,تولدی برای قلبم بودو اغاز یک زندگی, گاهی بیقرارت میشوم, گاهی دلواپس ونگرانت میشوم, گاهی شنیدن صدایت کافی است تا دوباره جان بگیرم, خندیدنت کافی است تا دلم برایش غش کند, بوی تنت برای مست کردنش کافی است...
خودکارم چه با ذوق اسمت رامینویسد... دوستداشتم این لحظه درکنارت بودم ومحکم در اغوشت میگرفتم, اغوشت جغرافیای کوچک من است, سرزمین امن من است, به قول شاعر"" اغوش تو دل چسپ ترین حلقه ی دنیاست
زین حلقه مکن رحم به من تنگ ترش کن""
و درگوشت دوستت دارم را زمزمه میکردم...
میخواهم کنارت بنشینم و خیره در چشمانت دوستت دارم هایم را بگوییم ،میخواهم دلتنگی هایم را اعتراف کنم ،و چشمانت عجب حکمی در اعتراف گیری دارد،وقتی عطرت را میبویم بی اختیار همه واژه ها از ذهنم میگریزند،و تنها یک تو باقی می ماند.خوب من من دل به مهر تو سپردم ممکن نیست دوباره دل از مهر تو بر کنم.ای انکه با تو بودن تمامی دردها را تعطیل میکند. کاش میشد همیشه با تو سخن گفت با همه مصیبت ها و رنجها ،با همه دیوانگی ها ،باز عاشق پریشانی ،وقتی که برای تو باشد،ای بهشت هزار بار از دست رفته ،چشمهای تو گل های وحشی بهشت من است.همه چیز از یک سلام آغاز شد...حس قشنگ از یک سلام...از تو مینویسم،از تویی که توانستی قلب مرا آب کنی و دلم بهانه ی عاشقی با تو را بگیرد ،هوای پر کشیدن به سوی تو و دیوانگی با تو را داشته باشد....میخواهم کنارت بنشینم،به چشمانت نگاه کنم،برایم حرف بزنی و من در لبخندت غرق شوم و قهوه ام کنارت سرد شود...نزدیکم چون حضورت هر لحظه در فکر من است...ناراحتی ات را حس میکنم ،احساست را میفهمم،نگرانت میشوم،احوالت که خوب باشد ،لحن صدایت که شاد باشد دل من ناخود آگاه سرشار از ذوق میشود ...نزدیکی به من چون صدای تو به روح من آرامش میدهد،صدایت همچو موسیقی است که تمام وجودم را لبریز از حس خوب میکند.و چقدر قشنگ است ،حس بودن و داشتنت .آشنایی با تو هر چند غیر منتظره بود ،اما بهانه ای بود تا من خنده ای کنم و تو در من غرق شوی ،آهنگ صدایت شروع یک شعر است برای من و آغاز گر تمام عاشقانه ها....نمیدانم در آینده چه پیش می آید و چه خواهد شد ،اما در قلب من چه عاشقانه جا گرفته ای...و خیالت تحت پرگار نگاهم تنها حول چشم های تو میگردد...
ادامه دارد🥰-
21sep❤️
اینبار قلبم با وسواس زیادی واژه هارا برمیگزیند تا بتواند جمله های عاشقانه ای برای
محبوبش ردیف کند.
ازتو به خاطر بودن در زندگی ام سپاسگزارم, هرثانیه بودن باتو برای من مصداقی از خوشبختی است.
نمیدانم چطور وچگونه شد انگار وجود تو,تولدی برای قلبم بودو اغاز یک زندگی, گاهی بیقرارت میشوم, گاهی دلواپس ونگرانت میشوم, گاهی شنیدن صدایت کافی است تا دوباره جان بگیرم, خندیدنت کافی است تا دلم برایش غش کند, بوی تنت برای مست کردنش کافی است...
خودکارم چه با ذوق اسمت رامینویسد... دوستداشتم این لحظه درکنارت بودم ومحکم در اغوشت میگرفتم, اغوشت جغرافیای کوچک من است, سرزمین امن من است, به قول شاعر"" اغوش تو دل چسپ ترین حلقه ی دنیاست
زین حلقه مکن رحم به من تنگ ترش کن""
و درگوشت دوستت دارم را زمزمه میکردم...
میخواهم کنارت بنشینم و خیره در چشمانت دوستت دارم هایم را بگوییم ،میخواهم دلتنگی هایم را اعتراف کنم ،و چشمانت عجب حکمی در اعتراف گیری دارد،وقتی عطرت را میبویم بی اختیار همه واژه ها از ذهنم میگریزند،و تنها یک تو باقی می ماند.خوب من من دل به مهر تو سپردم ممکن نیست دوباره دل از مهر تو بر کنم.ای انکه با تو بودن تمامی دردها را تعطیل میکند. کاش میشد همیشه با تو سخن گفت با همه مصیبت ها و رنجها ،با همه دیوانگی ها ،باز عاشق پریشانی ،وقتی که برای تو باشد،ای بهشت هزار بار از دست رفته ،چشمهای تو گل های وحشی بهشت من است.همه چیز از یک سلام آغاز شد...حس قشنگ از یک سلام...از تو مینویسم،از تویی که توانستی قلب مرا آب کنی و دلم بهانه ی عاشقی با تو را بگیرد ،هوای پر کشیدن به سوی تو و دیوانگی با تو را داشته باشد....میخواهم کنارت بنشینم،به چشمانت نگاه کنم،برایم حرف بزنی و من در لبخندت غرق شوم و قهوه ام کنارت سرد شود...نزدیکم چون حضورت هر لحظه در فکر من است...ناراحتی ات را حس میکنم ،احساست را میفهمم،نگرانت میشوم،احوالت که خوب باشد ،لحن صدایت که شاد باشد دل من ناخود آگاه سرشار از ذوق میشود ...نزدیکی به من چون صدای تو به روح من آرامش میدهد،صدایت همچو موسیقی است که تمام وجودم را لبریز از حس خوب میکند.و چقدر قشنگ است ،حس بودن و داشتنت .آشنایی با تو هر چند غیر منتظره بود ،اما بهانه ای بود تا من خنده ای کنم و تو در من غرق شوی ،آهنگ صدایت شروع یک شعر است برای من و آغاز گر تمام عاشقانه ها....نمیدانم در آینده چه پیش می آید و چه خواهد شد ،اما در قلب من چه عاشقانه جا گرفته ای...و خیالت تحت پرگار نگاهم تنها حول چشم های تو میگردد...
ادامه دارد🥰-
21sep❤️