چیزنوشته ها
367 subscribers
248 photos
9 videos
255 files
7 links
پی دی اف خانه ی #شهروز_مرکباتی_لنگرودی
در صورت تمایل به حمایت مالی پیام شخصی بدهید
@ShahroozMorakkabati
Download Telegram
«صحنه،ماده ای رَوِشناک ست»
یک نمایش نوشت از شهروز مرکباتی لنگرودی


«نور می آید»
* خوبی؟!
؛ چی؟!
* می گم خوبی؟!
؛ واقعا حالمو می پرسی یا...
* تو به من بگو خوبی یا نه؟!
؛ حالم برات مهمه؟!
* خوب نیستی پس؟!
؛ میگم برا چی حالمو می پرسی؟!
* می خوام بدونم خوبی یا نیستی؟!
؛ چه فرقی به حالت می کنه؟
* دونستنش برام مهمه...
؛ چون کار دیگه ای نداریم؟!
* میخوام برام روشن باشه!
؛ حال من؟!
* آره
؛ فقط همین دیگه؟!
* آره،تو فقط بگو آره یا نه...
؛ بعد همه چی حل میشه؟!
* تموم مسائل جهان حل میشه اصلا...
؛ جهانت انقد کوچیکه؟!
* تو چیکار داری؟! جوابمو بده
؛ نمی فهمم
* چیو؟!
؛ که چرا حال من باید برات مهم باشه جدا؟!
* مهم نیس،می خوام با خبر باشم ازش...
؛ که؟!
* که چی؟!
؛ منم همینو می گم...
* چی می گی؟!
؛ می گم که چی؟!
* خوبی؟!
؛ تو خوبی؟!
* چی؟!
«نور می رود»
1👍1
روشنای دبیر
از شهروز مرکباتی لنگرودی

«من یک تن میخواهم»
انگار پچ پچی باشد
جدیش نگرفت
اما باز شنید
«من یک بدن می خواهم که مالکش باشم»
چرا؟! بی اراده پرسید چرا؟! بی که بداند از که...
«چون،زنده ام»
اما چطور؟! باز داشت بی آنکه مخاطبی در کار باشد حرف می زد
«تو مال خودت را به من می دهی؟!»
خشکش زد
«تو که کاری با آن نمی کنی،همیشه در وهمی»
من خیلی کارها می کنم،داشت جلوی قاضی نادیده از خودش دفاع...
«منصف باش،تو که کمتر از من خیالین نیستی،هستی؟!»
تو...تو...تو...به تته پته افتاده بود،بی آنکه دلیلی...
«به هیچ دلیلی نیاز نداری،تو کاملا پوچی،کمی ببخش تا رها شوی»
و کارمند همراه آننده،از طبقه ی پنجم اداره اش پایین پرید
دیوشید
از شهروز مرکباتی لنگرودی

لابه و ناگاه! به لا نگاهکی کرد! به ژرفنای بی عمق «به» گناهکی اجاره ای تاباند! هَبّه های هِبه را [با غلطهای املایی آشکار] به آهنگی بنداند! از فاصله های اول تا فاصله های کاملا دوم بَه بَهانی را گُلانید و با خنیای بُرَنده ای که خون رگان پلاسیده از یاد یاآه می گرفت آلای به استناد شاهدان مجهول گمشده ای معقول در آلاژ را آلیاژید! تا اینجا چند فعل بی عمل را اثرانیده و از خورشید آبی خسبیده ی در بازار کسادی ها طلبیده که زیادی قند! به شوق سومینِ فاصله های در کژخندهای شمسانه،ترانه های عامیانه ی دوره گردان نسیم فروش را آنوقت به چه؟! قهر نکنید،بیایید،ای نم زیبا و ای ابر شکیبا! بیایید! خشکی لبهای هایاه هایاه کِشَنده ی هر شالی لجباز! احوالات مختارانه ی در مطلقا بی اختیاری های شبانه یک طناز! باله های آگاهنده ی دیوانگی! [خب آخر همیشگی که نیست! باید هی {هی واره اش} کنی! هی پاره اش کنی] آهای! آهلب و هنگام! وقتی جشنواره ای چنین به سوگ ست،به فریادهای دود ورودی ممنوعه شوید...[زود؟! چه بِه! دیر؟ به مِه!]
خیسی خساست
از شهروز مرکباتی لنگرودی


آدموارگان این توانایی غریب را دارند که خبیث ترین جانوران ویران کننده ی بطن های حیاتشان را به آسانی تمام ببخشند اما از کوچکترین لغزش سهوی مهرورزترینها عبور نکنند و حتی مدعی آن شوند که هرگز و ابدا نخواهندشان بخشید،علت اما چیست؟! به گمان من سبب اصلی این ست که برای عفو باید واقعا و بطرزی رد ناشدنی خطایی رخ داده باشد تا بتوان از کلیت مجازات ها چشم پوشی کرد [زیرا در مسئله ی قطعی شدن بزه تاوان دهی امری کاملا آشکار و برای اکثریت جامعه ملموس و پذیرفتنی ست] ولی در باب فرد معترف به خطاهای دست و دل باز در بازیابی ها این ماجرا اگر نگوییم ناممکن اما سختممکن می گردد! به زعم من شاید اگر انسانها بجای ترویج بخشش تاکید را بر جنس تَرکِشها و ابعاد اصابتها بنهند آنوقت بتوانند گسستهای ناگواری را که با نابخشودنی نمودن و طرد بی معنای خوبی پراکنان ایجاد می کنند به وضوح بیشتر و ژرفتری ببینند،یعنی از میان تار عنکبوتهای «من قاضی هستم،پس به مجرم نیازمندم» [از آنجایی که پلشتها قانون سازان نیز هستند پس اساسا نمی شود که آنها را به محکمه کشاند،می ماند ضعیفان و ناتوان ترها که قابل شرحه شرحه کردن و از منظر قدرتمندی سخت بی دفاعند] رد شده و به غار «من تا آنجایی متهم نیستم که بتوانم جرم را از بدنه ی مجرم جدا کرده و از صفحات پرونده به بیرون از آن یعنی به عالم یومیه مان بکشانم» درآییم،به زبانی دیگر نیکوتر آنست که بتوانیم در آن دقایقی که به خلاص شدنهایی حداقلانه و لحظه ای از شر پرورش زندگی کُشان نزدیک می شویم با ایستادنهای سنجش جویانه در پایگاه شورآفرینان [بدون اغراق در نیکویی یا نقص هایشان] عطر میرایی را به لباس های روزمرگانه مان بپاشانیم و با پراکندن نور سختگیری بر سختها و تراشندگیهای فعالانه با نرم تنان جنس تازه ای از گذشت و گذار را به کلیت بدنه ی فرهنگ غالب ببخشیم و همزمان آن را از بازپرداختش به خودمان برای همیشه معاف کنیم! [منع تعقیب،رفع تادیب و کسب تذهیب ست]
👍31
فرهنگ بی اعترافی
[حاشیه ای کوچک بر یکی از دلایل چگونگی فروناریزش استبداد]
از شهروز مرکباتی لنگرودی

مخالفت با ظلم از کجا آغاز می شود؟! [صریح باشیم اگر] از آنجایی که خود ما علنا مورد ستمی مستقیم و دنباله دار واقع می گردیم! حال مبارزه از کدامین نقاط شروعش را پیدا نموده و به آرامی منتشرش می کند؟! درست از همان روزنه هایی که ما را به [ظاهرا] ظالمان متصل می سازند! یعنی جمله ی ستیزهای اعتراضی چیزی نیستند غیر از مختل نمودن اشتراکات فریبنده ای که در هر لحظه از حیات،طبیعت منتقدین را به طریقت مستبدین شبیه می سازد! پس علت چیست که در این چرخه ی گویی تا ابدیت جاری در هر اکنون برقرار و در جریان درگیریهای ولو کوبنده [عموما] شاهد نتایج درخشان و قابل اعتنایی نیستیم؟! پاسخی احتمالی به این پرسش پیش کشیده شاید این تک جمله ی زیاده گنگ باشد: «عدم اعتراف به نقص های خودداشته در حین تلاش برای ویرایش امور انسانی»،به گمان من نبود امواج و ارتعاشات زیبای خودافشاگری های تند و روشنگرانه در کنار خواهندگی دگردیسی های اجتماعی همان پاشنه ی آشیل و چشم اسپندیارانه ی هر جنبش آزادی طلبانه ای است! کنه سخن من البته این نیست که باید به طور کامل از جنگها دست کشید و برابر ناظران مبهوت خونریزی های جوشنده،یکسره از معایب خویش مثال آورد و ابراز ندامتهای معصومانه و صد البته نمایشی کرد [چه این پشیمان خویی خود دنباله دهنده ی خلیفه زایی ست] اما بهتر آن ست که بر حضور پاره ای از کیف بَری های شخصی که با ترویج رذالت و شناعت پایدار می مانند انگشت نهاده و با تاکید بر جزئیات مسموم شدگی های پی در پی مان جماعت خاکستری را با ابعاد ملموس خودباختگی آشنا و نیز دعوت به اصلاح گری های کمینه گرایانه کنیم: «خوب ببینیدمان،ما لزوما آن فرشتگان بی ترس و جسم و مبرای از فسادی نیستیم که قصد نموده اند تا با هار ترین اهریمنان زمینی آن هم تا پایان این جهانی شان بستیزند! بلکه آن لجن خوردگان آگاهنده ای هستیم که خواستگار شرایطی حداقلی در کمیت ابزارها و زیستی مرغوبانه در انوار متکثر کیفیتیم! ما البته که بسان هر آدمیزاد کژپروده ی دیگری بسی ملعون و مایل به مکر و ریاییم اما نمی خواهیم برده ی افسون نقش هایی باشیم که به ما می بخشند و خسته ی از عروسکی درجه ی یک بودن،راهی منحرفانه ترین شکل زیستن یعنی شناور گشتن در دریاچه ی همواره کم آب آزادگی هستیم»
👍41
ناملایمات لاجوردی
از شهروز مرکباتی لنگرودی

هیچ جریان بینافردی یا بیناذهنی به ناگهانی وحشیانه درون دامهای مکارانه یا غافلگیرانه ی انواع گسلها و لرزه ها نمی افتد،درست واژگونش؛این هر قسمی از زلزله [در مقام بلایی ترسناک اما عمیقا به خویش آورنده] ست که پیشه ی عاملی بنیادین برای پیوند دادن غریبگان و آوارگان را برعهده می گیرد و پس از ایجاد وصلتهای مربوط و نامربوط میانشان بسان شبحی در میان تیرگی های کاملا روشن مه واره ی اضطراب فرو رفته و خودش را به کوچه های فریبنده ی فراموشی می زند! آدمیان نیز با نسیان های خوشمزه و همیشگی شان روی پوشالهای غرق در خیسی نه یک کاشانه که خانه های متعددی می سازند،فی الواقع بدون هیچ ضرورتی و در یک دوباره گویی عامدانه و با تاکیدی کودکانه به این نکته اشاره می کنم که سیل هرگز یکباره سر نمی رسد و حیرت انسانها اگر خوب بدان خیره شوند بسی خنده آور و مضحکه ای لوس ست: آبهای جاری از همان اول سنگ بنای تمامی تکیه گاه ها بوده اند و این اصلا خاصیت عالم هستی است که به قولی سخت بی بنیاد و رونده باشد و بماند! اما اگر در میانه ی همین آشفتگی سیاره ای مان،جملگی اتصالات و انطباقات را شکافهایی پنجره ای یا بیسکوییتی اما تُرد و مستعد فروریختگی های پی در پی بپنداریم؛ذره ذره این مهارت شگفت انگیز را خواهیم آموخت که چگونه موج سوار [و در صورت تسلط بسیار مفت سوار] اقیانوس سیاه چاله وش روابط گردیم و به جای هجوم های رو به داخل و آسیب زا،عبورهای رو به بیرون و فراز و نشیب زا را به نزدیکی رُم واره ی انجمادهای متکثر بکشانیم...
👍1